پرویز زارع شاهمرسی

 

آذربایجان در زمان تشکیل خان نشینها

میرزا ابوتراب وزیروف

جمهوری آذربایجان، شکوفه در توفان

محلات تبریز در دوره مغول

آذربایجان و اران در دورة صفویه

آذربایجان در زمان ساسانیان

حدود آذربایجان در سده های نخست اسلامی

عاشیق حسین جوان

اهمیت اسناد تاریخی آذربایجان

ادبیات آذربایجان در سدة 8 هجری

تبریز پس از صدور فرمان مشروطیت

آذربایجان و اران پیش از حمله مغول

تأثیر صفویه بر ادبیات آذربایجان

آذربایجان و ارّان در زمان مغولان

واژه های رایج در بازیهای محلی آذربایجان

آذربايجان در قلمرو توران

نقش انقلابیون قفقاز در جنبش مشروطه

زبان مردم آذربایجان

میرهاشم امیر آرین

فاجعه خوجالی

زندگی میرزا عبدالرحیم طالبوف

زبان ترکی در زمان قاجاریه

ژانویه 1990 باکو

«آت» سوزویله باشلانان حیوان و بیتکی آدلاری

تفرقه افکنی قومی انگلستان در عصر قاجار

ادبیات آذربایجان در سدة 6 و 7 هجری

نقش ستارخان در پایداری تبریز

ارمنیان چه زمانی به قره‌باغ آمده‌اند؟

ماجرای خانه ستارخان

آذربايجان در دوره رضاشاه

تبریز در سده های نخستین اسلامی

معمای پلهای خداآفرین

سیمای سیاوش در شاهنامه

عرب الفباسیندا فتحه نین یازما قایداسی

جایگاه زبان ترکی در سده پنجم هجری

عاشیق حسن اسکندری

غوغای زمانه و زبان ما

عاشیق کیست؟

سقوط هواپیمای ایرانی در قره باغ

مقدمه ای بر زبانشناسی عمومی

ریشه یابی نام تبریز

 


********************************************

 

آذربایجان در زمان تشکیل خان نشینها

 

لشکرکشی‌های فراوان و خونين نادرشاه به آذربايجان و قفقاز، نارضايتی مردم را سبب شده بود. با مرگ نادرشاه در 20 ژوئن 1747م/ 1160ق، اين امکان برای ابراز خواسته‌های جديد فراهم شد. پس از مرگ نادر نيز کشمکش ميان بازماندگان نادر و  مدعيان سلطنت آغاز شد. اين فرصت مناسب در قفقاز و آذربايجان به خوبی قدر شناخته شد. در قره‌باغ، شکی، باکو، دربند، قوبا و ايروان خان نشين‌هايي تأسيس شد. طريقه‌ی تشکيل خان نشين‌ها اين گونه بود که معمولاً يکی از رؤسای طوايف، با جمع آوری نيرو منطقه‌ای را تصرف و خود را خان آن منطقه می‌ناميد. مهم‌ترين خان نشين قفقاز قره‌باغ بود. بنيان گذار اين خان نشين، پناه علی بيگ جوانشير از طايفه‌ی ساريجانی بود. پناه علی بيگ با استفاده از خلاء ناشی از مرگ نادرشاه، قدرتی به هم رسانده و عشاير و طوايف قره‌باغ را متحد کرد.

 

خان نشين‌های ايجاد شده که سخت در پی استقلال خود بودند، به زودی با يکديگر درگير شدند. هر يک از آنان تمايل داشتند قدرت و استقلال خود را اعمال نمايند و چون در بيشتر موارد خط مرزی ميان آنان تعريف نشده بود و اساساً چنين شيوه‌ای پيشتر تجربه نشده بود، اختلاف ميان آنان امری محتوم بود. به طور کلی تأسيس خان نشين قره باغ در قسمت اعظم ارّان پيشين، به منزله‌ی پايانی بود بر نام ارّان.

 

پناه علی بيگ که خود را خان قره‌باغ می‌ناميد، نامی از ارّان نمی‌برد چرا که اين نام بسيار پيشتر قابليت جغرافيايي خود را از دست داده و جای خود را به عناوينی ديگر داده بود. علاوه بر آن قره‌باغ به نسبت ارّان حدود مشخص‌تری داشت در حالی که ارّان با سابقه‌ی ديرينه‌اش مانند هر مفهوم جغرافيايي باستانی، دستخوش شرايط زيادی بود.

 

به هر حال از سال 1747م يعنی زمان مرگ نادر، خان نشين‌ها فرصت برقراری استقلال خود را داشتند ولی آنان به جنگ با يکديگر پرداختند و نتوانستند آنچنان که بايد، از شرايطی که در آن مدعيان سلطنت ايران مشغول جنگ با يکديگر بودند، بهره برند. تا اينکه در بهار سال 1760م کريم خان زند که بر ديگر مدعيان سلطنت چيرگی يافته بود، به آذربايجان روی آورد. خان‌های آذربايجان ناچار به فرمان وی گردن نهادند و او تعدادی از آنان، از جمله پناه علی خان جوانشير را به عنوان گروگان به شيراز برد.

 

در دوره‌ی کوتاه سلطنت زنديه نيز سنت پيشين ادامه يافت و در فرامين و رقم‌های دولتی و تاريخی نامی از ارّان برده نشد. به عنوان مثال کريم خان زند در فرمانی که برای آزادی مسيحيان در 1763م/ 1177ق صادر کرده، چنين آورده است:

 

«... در ولايات آذربايجان از شيروان و قره باغ و دارالسلطنه‌ی تبريز و گنجه و نخجوان...»

 

ميرزا محمد صادق موسوی (نامی اصفهانی) در کتاب تاريخ گيتی گشا (در تاريخ زنديه) می‌نويسد:

 

«رود ارس که از مشاهير رودهايي کبيرست در وسط آذربايجان جاری و متصل به دريای خزر»

 

در همين کتاب از «امرای عظيم الشأن الکای آذربايجان» ياد شده است.

 

در سال 1759م/ 1173ق ابراهيم خليل خان جوانشير، حکومت قره باغ را به دست گرفت. او به ياری نيروهای داغستانی که با آنان خويشاوندی داشت، به سرزمين‌های پيرامون حمله برده و گنجه و شماخی و شکی را تابع خود کرد. او حتی به جنوب رود ارس نيز حمله برده و شهر تبريز را تصرف کرده و خواهرزاده‌اش اسدالله بيگ را به عنوان حاکم آن شهر تعيين کرد. نيروهای قره‌باغی تا قافلان کوه پيش رفتند.

 

با مرگ کريم خان زند، کشور ايران دچار آشوب شده و بار ديگر مدعيان سلطنت به جنگ با بازماندگان خاندان زنديه پرداختند. روس‌ها قصد داشتند از اين وضعيت برای انجام برنامه‌های توسعه طلبانه در قفقاز استفاده کنند. از سوی ديگر نيز دولت عثمانی برای خنثی کردن اقدامات روس‌ها و و هم چنين اعمال نفوذ در قفقاز و آذربايجان، تلاش‌هايي انجام می‌داد. دولت عثمانی از ديرباز در مناطق داغستان و شيروان، به دليل اين که اهالی اين مناطق پيرو مذهب اهل تسنن بودند، نفوذ داشته است. در اين ميان اختلاف ميان خان‌های قفقاز و آذربايجان، دولت عثمانی را نگران کرده بود. دشمنی ابراهيم خليل خان با حسين خان حاکم شيروان و فتحعلی خان حاکم قوبا، موجب پريشانی آن‌ها می‌شد.

 

در اين زمان سليمان پاشا والی چلدير، مسايل موجود در آذربايجان را به دولت عثمانی گزارش می‌داد. دشمنی ميان خان شيروان و خان قره‌باغ و راه‌حل آن، موضوع گزارشات سليمان پاشا را تشکيل می‌دهد. سليمان پاشا اين دشمنی را برای منافع عثمانی خطرناک توصيف کرده و از دولت عثمانی می‌خواهد تا «فرامينی در مورد انصراف از اين تهاجمات برای مردم داغستان صادر کند.» در گزارشات سليمان پاشا دو نکته اسلی و مهم به چشم می‌خورد. يکی اين که در هيچ کدام از اين گزارش‌ها نامی از ارّان در ميان نيست. دوم اين که هر جا سخن از خان‌های شيروان، قره باغ و شکی به ميان می‌آيد با عنوان خوانين آذربايجان از آن‌ها ياد می‌شود.

 

دولت عثمانی که اختلاف ميان خان‌ها را به زيان منافع خود می‌ديد، آنان را به اتحاد فرا می‌خواند. يکی از خان‌هايي که در اين باره از اهميت ويژه‌ای برخوردار بود، احمدخان دنبلی حاکم خوی بود. از اين رو سلطان و صدر اعظم عثمانی طی نامه‌هايي جداگانه، خان‌های آذربايجان را به همکاری و اتحاد با احمدخان دعوت می‌کنند. احمد خان دنبلی خود در جواب نامه‌ی سلطان عبدالحميد اول می‌نويسد:

 

«علی حسب الامر الشريف، با عموم خوانين آذربايجان و وزراء و امرا و صاحبان الويه و سران سپاه ظفر دستگاه ممالک قريبة الحدود سلطانی متفق الهمه و متحد الکلمه گرديده به حرکات متبصرانه قيام، و چنان چه از جماعت مخذوله کفره، سوره قصدی و حرکتی به ابضاء و انحاء ممالک سلطانی و ولايات آذربايجان سمت ظهور يابد، به مقابله و مقاتله اقدام نموده، صرف نقدينه و بذل قصارای مکنت و مهنت خواهم نمود.»

 

از سوی ديگر نيز احمدخان جوانشير رئيس ايل مقدم و حاکم مراغه در جواب نامه‌ی صدراعظم عثمانی، احمدخان دنبلی را «صاحب اختيارات ممالک آذربايجان» می‌نامد. پيش‌تر نامه‌هايي به حکمرانان و خان‌ها داغستان، شيروان، قره باغ، ايروان و مراغه نوشته شده و از آن‌ها خواسته شده بود تا در دفاع از مرزها، حکمرانان خوی را ياری دهند.

 

در سال 1791م/ 1205ق آغا محمدخان قاجار که مشغول جنگ با ديگر مدعيان سلطنت بود، به آذربايجان يورش آورد تا کار صادق خان شقاقی حاکم سراب را يکسره کند. صادق خان شکست خورده و به قره‌باغ گريخت. اما ابراهيم خليل خان به آغامحمدخان ابراز اطاعت نکرد و آغامحمدخان نيز که هنوز رقيب بزرگی چون لطفعلی خان زند داشت، واکنشی نشان نداده و بازگشت. محمد ساروی در کتاب تاريخ محمدی (احسن التواريخ) می‌نويسد:

 

«ابراهيم خليل خان جوانشير که يکی از خوانين مشهور آذربايجان بود رو به آستان جلالت بنيان نياورده، حضرت ثريا منزلت ساکت شده، مقدمه او را مسکوت عنه انگاشتند و متعرض احوال او نگرديدند.»

 

چندی بعد آغامحمدخان سپاهی را به فرماندهی سليمان خان به قره باغ گسيل کرد. ابراهيم خليل خان دو نفر از معتمدان را به نزد سردار فرستاده و اظهار اطاعت کرد. سليمان خان فرستادگان قره‌باغی را مورد نوازش قرار داده و نامه‌ای به ابراهيم خليل خان نوشت که در قسمتی از آن چنين آمده است:

 

«چون مصدوقه‌ و اتخذالله ابراهيم خليلا از صفحه احوال آن عمدة الخوانين خوانا و وجوه آذربايجان را روی خدمت کاری به آستان اين پادشاه و عزيز کرده ملک تواناست.»

 

آغامحمدخان پس از غلبه بر لطفعلی خان زند، تصميم گرفت تا آذربايجان و گرجستان را مطيع نمايد. او در آوريل 1795م/ 1209ق نامه‌ای تهديدآميز به ايراکلی (هراکليوس) والی گرجستان نوشته و او را نيز به اطاعت فرا خواند. در نامه آمده بود:

 

«چون نواب همايون ما به جهت تنبيه بعضی از سرکشان اطراف و دور دست ولايات آذربايجان با جيوشی فزون از انجم و فولاد بازوان سوار بارگی آهنين...»

 

حاجی زین العابدین شیروانی (متولد 1193ه.ق در شماخی) در سال 1237 ه.ق در کتاب ریاض السیاحه در ذکر ولایات ایران نامی از ارّان نمی‌برد. او در گلزار اول در گفتار دیار آذربایجان می‌نویسد:

 

«محدود است از طرف شمال بولایت موغان و شیروان و جبال البرز، و از سمت جنوب بعراق عجم و کردستان، واز جانب مشرق بدیار خلخال و گیلان و طالش و دیلم، و از جهة مغرب ببلاد ارمن و گرجستان، قدیم الایام از بندربادکوبه الی ولایت خلخال ونودوپنج فرسخ طولاً و از قصبه ماجروان تا جبل سینا پنجاه و پنج فرسخ عرضاً بوده..»

 

در این کتاب در بخش حکمرانان آذربایجان قبل از اسلام و بعد از آن، بطور مستقل نامی از ارّان نیست و سخن از «جمیع بلاد آذربایجان» به میان آمده است. در ذکر احوال چوپانیان از «آذربایجان و اران» نام برده شده است. در بیان بقاع شیروان گفته است:

 

«محدود است از طرف شمال بجبال البرز و ملک داغستان و از جانب جنوب برود کر و موغان و از سمت مشرق بدریای خزر و از سمت مغرب بگرجستان»

 

در وصف رود کر گفته که این رود از «کنار ملک ارّان عبور میکند».

 

بدين ترتيب آنچه که مشهود است اينکه برخی از منابع و مدارک آغازين دوره‌ی قاجار نيز قره‌باغ و ارّان را از آذربايجان می‌دانند و بر اين امر تصريح دارند. حتی محمد ساروی در وصف قبيله‌ی قاجار می‌گويد:

 

«از ولايت ارم آيات شام‌اند که به تقريبات اين جواهر را گنجينه‌ی گنجه‌ی آذربايجان توقف و تمکن و توطن اتفاق افتاد.»

 

 


********************************************

 

میرزا ابوتراب وزیروف

 

طیبه علی اصغرووا

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

میرزا ابوتراب وزیروف یکی از نخستین دانشمندان آذربایجانی است که در روسیه زندگی کرده و به تدریس و پژوهش زبانهای شرقی مشغول بود. زندگی و آثار وزیروف به نیمهی دوم سدهی 18 و ربع نخست سدهی 19 مربوط است. زندگی و فعالیت علمی او تاکنون ناآشنا مانده و میتوان گفت که در ادبیات علمی اطلاعی در خصوص وی داده نشده است. بنا به مدارک جزئی که در سالهای اخیر از آرشیو گرد آوردیم، امکان میدهد تا اطلاعات زیر را بیان کنیم.

 

میرزا ابوتراب وزیروف تقریباً در سال 1757 در خانوادهی زادگان در تفلیس متولد شده است. او از نسل آذربایجانیان مقیم گرجستان است. وزیروف در خانوادهای فرهیخته تربیت یافته و زبانهای آذربایجانی، پارسی ، ترکی، عربی و گرجی را میدانست. متأسفانه فعلاً هیچ مدرکی در دست نیست تا دربارهی آثار او در دورهی زندگیاش در تفلیس آگاهی یابیم. مشاهده میشود که او در دربار ایراکلی پادشاه گرجستان به ترجمهی اسناد سیاسی و دولتی مشغول بوده است. او در سال 1784 در سن 27 سالگی به سفارش ایراکلی به عنوان مترجم همراه شاهزاده میسیریانی به سن پترزبورگ اعزام شد. (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35) از این زمان دورهی ارتباط زندگی و آثار او با روسیه آغاز میشود. عامل اصلی تأمین اقامت وزیروف در سن پترزبورگ، آگاهی وی از زبانهای روسی و شرف نزدیک بود. چرا که برای روسیه کارشناسانی نیاز بودند که به این زبانها آشنا بوده و بتوانند اسناد دولتی را به خوبی ترجمه نمایند. از 1784 برای فعالیت مترجمی وزیروف امکان فراهم شد. بین سالهای 1784 تا 1786 او در دفترخانه شاهزاده پوتیومکین به ترجمهی نامههای محرمانه از زبانهای شرق نزدیک به روسیه مشغول بوده است. (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35.و2)

 

در 28 مارس 1786 او با پیشنهاد و فرمان شاهزاده پوتیومکین، وظیفهی مترجمی دولتی در وزارت خارجه روسیه را بر عهده گرفت. (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35.و2) او بی وقفه تا اوت 1824 به این وظیفه مشغول بود. با این حال در 31 دسامبر 1804 به جای نصیروف (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35. ورقه 23) مشاور علمی میشود. از 22 آوریل 1819 نیز وظیفهی مترجمی و معلمی زبان پارسی را نیز در ادارهی آسیا وزارت خارجه روسیه بر عهده میگیرد. میرزا ابوتراب وزیروف 40 سال مترجمی کرده است.

 

تقدیر نامههایی که در سالهای مختلف از طرف وزارت امور داخلهی روسیه به او داده شده، مهارت بسیار، پشت کار، کار طولانی و فعالیت بدون نقص او را میساند. در یکی از نامههای مربوط به 1800، اطلاعاتی در این خصوص وجود دارد که خانوادهی او در تفلیس به کمک نیاز دارند. (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35. ورقه 23) وزیروف در سالهای پیری با حسرت وطن تصمیم گرفت تا روزهای آخر عمر را در آنجا بگذراند. او در یکی از نامههایش مینویسد: «... بیشتر از 34 سال است که من از وطن جدا گشتهام. هیچ خویشاوندی نزد من نیست. بیماری و ضعف چشمان مرا از پا انداخته است. از ساعات مرگی که نزدیک میشود میترسم.» (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35. ورقه 2-2آ) او در عریضهای که برای تزار الکساندر فرستاده، خواهش نمود تا به این دلایل از خدمت مرخص شود. بدین ترتیب در 18 اوت 1824 میرزا ابوتراب وزیروف از خدمت مرخص شد و به جای وی هم وطنش میرزا جعفر توپچی باشوف استاد دانشگاه سن پترزوبورگ تعیین و منصوب گردید. (49.ف.6.تصویر 710. 1. ش35. ورقه 9)

 

در میان اسناد آرشیو، برخی اسناد از اقامت او تا سال 1830 و زندگیاش به صورت بازنشسته در سن پترزبوگ حکایت دارد. اطلاعی در خصوص بازگشت یا عدم بازگشت او به وطن و سالهای پایانی عمرش در دست نیست.

 

میرزا ابوتراب وزیروف در خصوص ادبیات و زبان پارسی نیز قلم فرسود. این مسأله را از صفحهی شناسنامهی نسخهی خطی دستور زبان پارسی که در آرشیو اسناد بخش لنینگراد انستیتوی شرق شناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی نگهداری میشود، میفهمیم. این دستور زبان را ویلکن به زبان لاتین نوشته و در 1795 به روسی ترجمه شده است: «متون و شعرهای فارسی این دستور زبان را میرزا ابوتراب وزیروف ترجمه کرده است.» این دلیل امکان میدهد که وجود آثاری علمی و ادبی از وی را احتمال دهیم. از این رو نیاز است که زندگی و آثار وزیروف به صورت همه جانبه جستجو و پژوهش شود.

 

 


********************************************

 

جمهوری آذربایجان، شکوفه در توفان

 

محمد امین رسول زاده

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

به گفته‌ی فردوسی افراسياب قطعه‌ای زيبا از توران را به دامادش سياوش داد. سرزمين آذربايجان حقيقتاً قطعه‌ای از توران زمين زمانه است. اين آذربايجان نوين که در ممالک آلبانيای باستان، شيروان، آران و بردع تشکيل شده است، علاوه بر ثروت معدنی که بزرگترين نيروی زمانه است، زيبايي طبيعی را نيز دارا می‌باشد. مرحوم عباسقلی آقا نويسنده‌ی تاريخ شيروان به اينجا نام «گلستان ارم» داده، فردوسی در باره‌ی بردع (باردا) می‌گويد:

 

خوشا ملک بردع و اقصــای وی

 

که اردی بهشت است هنگام دی

 

جايي که او از آن به نام «بردع و اقصای وی» نام می‌برد در زمان کنونی ييلاقها و قشلاقهای قره باغ است که قسمت مهمی از ولايت گنجه را تشکيل می‌دهد. زند اوستا به اين جا نام «آرياتو ايجو» (بهشت آرياييان) داده است.

 

به راستی لنکران، قوبا، شماخی، شکی، زاقاتال، گنجه و نخجوان با جنگلها، باغها، کوهها، ييلاقها، رودها و نهرها، آبهای سردش، دراج و مارالها و نهايت شيروان با شاعران و قره باغ با نوازندگانش در نظر، همان شعر فردوسی در مورد «سياوش گرد» را به خاطر می‌آورد. اگر مناظر زيبای شبه جزیرة باکو و آبشرون در سواحل «قوزغون دنیز» و قايقهای نازنين بادبان سفيدی که در خلیج می‌گردند، به آن علاوه کنيد؛ آن زمان چنان زيبايي به دست می‌آيد که فردوسی نيز آن را تصور نکرده است.

 

به راستی فردوسی که راست گفته است. جايي که نيرو نباشد، زيبايي نيست و در نبود زيبايي، نيرو بر جای نمی‌ماند. ارباب ذوق اين دو امر لازم جدا نشدنی را از هم ديگر جدا نمی‌کنند. آيا معلمان تربيتی همان ذوق فردوسی را به صورتی فنی در «روح عالم در بدن سالم» بيان نمی‌کنند؟

 

در زمان فردوسی نيروی کشورها تنها به دست پهلوانان بود. اکنون بزرگترين نيرو ثروت طبيعی است. ميان ثروتهای طبيعی، مواد سوختی و معدنی در حکم رستم زمانه و هرکول شکست ناپذير هستند.

 

ميان مواد سوختنی زغال سنگ و نفت بزرگترين منبع انرژی جهان هستند. رقابت جهانی اساساً رقابت بر سر انرژی است. هر طرف که آهن و زغال سنگ و يا نفت بيشتر دارد، پيروزی از آن اوست.

 

مزيت نفت نسبت به زغال از ديرباز آشکار بوده است. زغال سنگ پس از کشف آتش و ماشين بخار معروف جهان شده است. در حالی که نفت سياه بسی پيشتر برای انسان شناخته بود و آهن در لشکر کشیها و جنگ به کار می‌رفت. فردوسی نقل می‌کند که اسکندر چگونه با اسبان آهنين بر پيلان رومی هجوم آورد: «فور» پادشاه هندوستان پيلان بسيار به ميدان آورده بود. اين پيلان  سپاه روم را ترسانده بودند. اسکندر مهندسان و کاردانان را فرا خواند و سرانجام تصميم بر آن شد که اسبانی از آهن ساخته درونشان را از نفت پر کرده و به جلوی پيلان فرستند. اسبان آهنين در ميدان آتش زده شدند، شعله‌های آتش خرطوم پيلان را سوزاند و آنان را فراری داد.[1]

 

طبيعی است که اين سواران آهنين که پيلان «فور» را شکست دادند ساخته‌ی «فورد» نبودند و آن نفت درون آنها از آمريکا نيامده بود. چون که در آن زمان نه کريستف کلمب زاده شد و نه آمريکا کشف شده بود. چون بار ديگر به نقل از فردوسی می‌بينيم که برای نابودی و دفع يک درنده‌ی وحشی که در قفقاز يا مازندران ظهور کرده از مشعلهای نفت آلوده استفاده شده می‌توانيم ادعا کنيم که بی‌ترديد اجداد بنزينی که اکنون تانکها را به پيش می‌راند و هواپيماها را به پرواز درمی‌آورد، از آذربايجان است.

 

افزونی نفت آذربايجان و برتری مواد شيميايي آن به نسبت ديگر نفتها موضوعی به قدمت تاريخ است. اين نیرو چنان است که تمام دنيا را به خود جلب می‌کند: روسيه تمام عظمت و قدرت خود را مديون آن است. قفقاز حيات خود را از آن گرفته است. قلب اروپا در حسرت اين ماده‌ی سوختنی سوزان است. زندگی آذربايجان نيز بسته به خون سياهی است که در رگهايش جريان دارد. اگر نفت را از آن بگيريد، آن روز تمام زيباييهای او از ميان می‌رود و دست و پا شکسته می‌گردد.

 

دومين پهلوان جهان آهن است. اگر چه آهن در درون کوههای آذربايجان مدفون و مقدار آن نامعین است اما مس که بزرگترين یاور آن است، در کوههای گنجه و قره باغ (معادن گئده بيگ و زنگه زور) به فراوانی يافت می‌شود.

 

آيا نيروی جهان کنونی تنها منحصر به آهن و سوخت است؟ آيا نمی‌خواستند آلمان را که مواد سوختی و معدنی در آن فراوان است، با گرسنگی شکست دهند؟! گفتنی است که پس از اين دو پهلوان، ميدان از آن ارزاق است. آذربايجان با دارا بودن اراضی حاصل خيز در دشتهای مغان، ميل و آران، به مانند انبار گندم است. اين دشتها به وسيله‌ی نهرها و قناتهايي آبياری می‌شد که آثار باستانی آن در دشت مغان يافت شده است. از اين رو آذربايجان نه تنها برای خود که برای همسايگانش نيز ارزاق داده و حتی کتان و ابريشم لازم برای کارگاههای صنعتی قدیمی را تأمين می‌کرد.

 

اگر نيروی ارزاق با نيروی حيوان برابر نشود، هيچ است. آذربايجان در اين باره نيز برخوردار است. احشامی که در آذربايجان هستند، در هيچ کجای قفقاز وجود ندارد. محصول شيلات نيز در تمام قفقاز منحصر به اين جاست. اگر اقسام گوسفند، گاو و اسب اين جا را برشمريم، از موضوع خارج می‌شويم.

 

هم چنان که روح سالم در بدن سالم است، يک زندگی پيشرفته تنها در سرزمينی ثروتمند ممکن است. آيا يک علت ترقی فطری آذربايجان اين رفاه اقتصادی نبوده است؟...

 

آيا برای مترقی بودن آنها اين کافی نيست که: نخستين درام نويس ترک، نخستين آهنگساز ترک، مؤسس نخستين نشريه در ميان ترکان روسيه، برطرف کننده اختلاف مذهبی، نخستين نظريه پرداز اصلاح الفبا و سرانجام مؤسس نخستين جمهوری جهان اسلام آذربايجانی است.

 

سياوش علاوه بر زيبايي طبيعی «سياوش گرد»، آن با ساختمانها و قلعه‌ها و بناهای زيبا آراست. جمهوری آذربايجان نيز برای تکميل کمبودهای طبيعی خود به فعاليتهای صنعتی پرداخته و در کوتاه زمان به پيشرفتهای زيادی دست يافت.

 

پيش از هر چيز اصل اساسی جمهوری آذربايجان بر حقوق مساوی هم وطنان نهاده شد. در اين جا شخصيت هر انسان از آن جا که هم وطن آذربايجانی است، محترم و حقوقش محفوظ است. همة هم وطنان زن يا مرد، مسلمان و مسيحی، ارمنی و ترک و روسی، دارا و ندار، کارفرما و کارگر، ارباب و رعيت، آموزگار و دانش آموز، برگزيده و ناگزيده فارغ از صنف مسلک، طبقه، رتبه، مقام، نسل و دانش در اداره‌ی کشور شرکت می‌کنند. هم چنان که دارای حق انتخاب نماينده برای مؤسسات قانون گذاری هستند، حق انتخاب شدن را نيز دارا هستند. در اين جا هيچ طبقه‌ای بر طبقه‌ی ديگر حاکم نيست. انسان نه بر اساس ثروتش محق و نه برحسب نداريش بی‌حق است. همين طور نيز نه برای نداريش تکريم و نه برای ثروتش تحقير می‌شود.

 

در اين جا مکتب، علم و فن بی‌طرف هستند. از آنان خواسته نمی‌شود که از فرقه و يا طبقه‌ای فارغ از حق بودن يا نبودن، مانند غلام حلقه به گوش اطاعت کنند بلکه برعکس از آنان خواسته می‌شود که هم وطن آذربايجانی آگاه تربيت کنند که جدا از ثروت و فقر باشند.

 

جمهوری آذربايجان زندگی برخوردار و مرفهی را در دستور کار قرار داده است که از راه آزادی و آزادگی به دست می‌آيد. اين جا مظهر آزادی بيان، آزادی قلم، آزادی انديشه و آزادی فعاليت سياسی است. گويي اين تعريف در باره‌ی آن گفته شده است:

 

هر که خواهد، گو، بيا و هر چه خواهد گو، بگو

 

کبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست

 

هر کس هر چه می‌خواهد گفته، خوانده و می نوشت، هر مليت و هر طبقه و فرقه برای خود تشکيلات و نشريه داشت. اگر چه اين نشريات حکومت را مورد انتقاد قرار می‌دادند ولی با آنان با تسامح و تحمل رفتار می‌شد.

 

مجلس ملی به عنوان تمثيلی از تمام مليتها و طبقات بر همه مقدرات دولت حاکم بود. بدون تصويب آن هيچ فرمانی صادر نمی‌شد، هيچ هزينه‌ای انجام نمی‌گرفت. هيچ جنگی آغاز و هيچ صلحی منعقد نمی‌شد. دولت تا زمانی که اعتماد مجلس را داشت، بر پا بود و اگر آن را از دست می‌داد، سرنگون می‌شد. در این ميانه مقامی نبود که حکمی صادر کند. مجلس حاکم مطلق بود. در اين جا يک جمهوری مردمی حقيقی تأمين شد که در اروپا نظير نداشت.

 

در جمهوری مردمی آذربايجان، ميان هم وطنان يک برابری سياسی کامل برقرار بود و همراه با آن ثمرات مزمن بی‌عدالتی اجتماعی با روشهای معقول تعديل می‌گرديد. از نظر آذربايجان نمی‌توان آن بی‌عدالتی را که از ابتدای عالم از نظر اقتصادی و معيشت ميان انسانها برقرار شده، با يک ضربه‌ی انقلابی از ميان برداشت. زيانها و خرابیها و محروميتهای انسان ناشی از مالکيت را به يک باره نمی‌توان رفع کرد. اگر بر غير اين مسأله اصرار گردد، هرج و مرج شده و نتيجه‌ای جز جنگ داخلی ميان هم وطنان به دست نمی‌آيد. به نظر آذربايجانیها با برقراری عدالت سياسی اين مسأله خود به خود با تدريج و تکامل حل می‌شود. آذربايجانیان متوجه بودند که در شرايط کنونی، لغو مالکيت خصوصی نيرو و انگيزة کار را از انسانها سلب می‌کند. اگر اين انگيزه نباشد، رقابت بی‌معنی است. اگر رقابت نباشد دنیا نه ساخته و نه زيبا می‌شود. زندگی اجتماعی از پيشرفت باز می‌ماند. انسانها به يک بدوی گری بسيط باز می‌گردند، نظام عالم فرو می‌پاشد. اما با وجود اين، هم چنان که از افراط در هر چيز زيان پديد می‌آيد، کاهش افراط در مالکيت نيز اساس اصلاحات اجتماعی را تشکيل می‌دهد. مالکيت تا آن جا قابل دفاع می‌باشد که عاملی مؤثر در پيشرفت عمومی جهان باشد در غير اين صورت مانند يک عضو زايد زيان آور بايد بريده و دور انداخته شود. اصلاح گران آذربايجان مالکيت کشاورزان بر ميزانی از زمينها را که قادر به کشت آن بودند، می‌پذيرفتند و همراه با آن حق مالکيت اربابان بر زمينهايي وسيع را که به حال موات رها شده‌اند، رد می‌کردند. بنابر لايحه‌ی قانونی مجلس مبعوثان، اين اراضی خصوصی پس از آن که توسط دولت از صاحبانشان گرفته شد، ميان کشاورزان تقسيم می شود. معادن تحت الارضی که منبع ثروت و درآمد دولت را تشکيل می‌دهد، بايد کلاً در اختيار دولت باقی بماند.

 

ديگر صنايع تولید، املاک و کارخانه‌های وابسته به آنها مالکيت غيرقابل تقسيم دارند ولی برای رفاه حال کارگران اين واحدها به وسیلة تصویب قوانین مساعی مشترک انجام می‌شد. راه آهن، برق، آب، تلفن، تلگراف و ساير امور عام المنفعه يا ملی شده و يا عمومی می‌گردد.

 

- آذربايجانيان در دوره‌ی استيلای روس از خدمت نظام معاف بودند از اين رو تماماً از آموزشهای نظامی محروم مانده بودند. تأسيس ارتش آذربايجان بر عهده‌ی فرمانده ترک نهاده شده بود ولی چون آنان وادار به خروج سريع از آذربايجان بودند، اين کار انجام نشد و ايجاد ارتش بر عهده‌ی معدود افسران بومی آذربايجان قرار گرفت. افسران آذربايجانی که در ارتشهای گوناگون خدمت کرده بود، به سرکردگی صمد بيگ ريش سفيد کوشش کردند، با وجود مشکلات و موانع زياد در عرض يک سال ارتشی بالغ بر 25 هزار نفر و مرکب از پياده، سواره، توپچی، تخريبچی، مسلسل چی و مهندس نظامی مجهز به سلاحهای گوناگون به وجود آوردند. از مدرسه‌ی نظامی که دو سال دوام آورد، صدها افسر جزء پرورش يافته و فرماندهی جزء ارتش جديد تأمين شد. در نوروز سال بعد ارتش آذربايجان طی مراسم رژه در باکو، در ميان استقبال شادمانه مردم و اشک مادرانی که فرزندان خود را در کسوت دلاورانی شيرافکن می‌ديدند، وجود ارتش منظم را به رخ همگان، دوست و بيگانه کشید. در اندک زمانی ارتش آذربايجان در آغاز راه فتوحاتی چون لنکران و عسکران را در دفتر افتخارات خود به ثبت رساند که در اولی‌ نهايت اطاعت و انتظام و در دومی فداکاری و رشادت بی‌نظير ابراز شد.

 

هنگامی که آذربايجان حکومت مستقل را آغاز کرد، بر دريای خزر مالک نبود. در ظرف 6 يا 7 ماه حاکميت خود را احراز نموده و علاوه بر کشتیهای تجاری 6 يا 7 کشتی جنگ نيز به دست آورد. سواحل خلیج را به توپهای دور افکن مجهز کرده و باکو را به دژی مستحکم تبديل نمود.

 

- در زمان هرج و مرج، خطوط ارتباطی راه آهن آذربايجان به نسبت گرجستان کلاً در حالت نابودی بود. ايستگاهها خراب شده، پلها ويران گشته، لوکوموتيوها چپاول شده، واگونها در هم ريخته و کوپه‌ها لخت شده بودند. در اندک زمانی اينها اصلاح شدند، راه به حالت قبل از جنگ بازگشته و فعاليت منظم راه آهن تأمين شد.

 

علاوه بر اين وزارت راه بر ساخت راه باکو- جلفا که اهميتی حياتی برای توسعه‌ی سياسی و ملی و تجاری جمهوری داشت، تأکيد می‌کرد. مقدمات مراسم گشايش پل بزرگ بر روی رودخانه‌ی کور آماده می‌شد.

 

اداره‌ی راه برای آماده کردن دست اندرکاران راه آهن و تلگراف و ... مدرسه‌ی خصوصی تأسيس کرد و پنجاه درصد مأموران راه آهن ملیّ شدند. [2]

 

هم زمان اداره‌ی راه آهن خط لوله نفت باکو- باطوم را که آسيب فراوان ديده بود، با سرعت و مهارت تعمير نموده و نفت فعالتر از پيش به جريان افتاد.

 

- پيش از تأسيس جمهوری در ميان اهالی اختلاف و دشمنی فراوان بود ولی در هر جا هيأت حل اختلاف تشکيل شده و در سايه‌ی آن امنيتی و انتظامی بيش از دوره‌ی استيلای روس به وجود آمد. در هر کجا شهرداری و ادارات محلی به وجود آمد.

 

اراضی که رها شده بودند با جديت زير کشت رفتند. در هر کجا کشاورزی به حال اول بازگشت. شهرها به وسيله‌ی تلفن به يک ديگر وصل شدند و تلگرافها به زبان مادری مخابره شدند.

 

- در بازار فرهنگ رونقی ديگر بود. کوشش فراوانی برای روشن کردن کشور از نور عرفان آغاز شده بود. برای تأمين تعليمات عمومی و اجباری که اساس کار بودند، مدارس گشوده شد، از طرف ديگر به واسطه‌ی تشکيل دانشسرای تربيت معلم برای دختران و پسران، معلمانی تربيت شدند. برای گسترش مدارس ابتدايي به صورت ويژه از استانبول معلم و معلمه‌هايي آورده شدند. علاوه بر آن در مرکز هر شهرستان، انجمن معلمان تأسيس شد. تربيت بانوان در نشر معارف هم سنگ تربيت مردان دانسته شد. يکی از مدارس روس تماماً ملی شده، مدارس ابتدايي دخترانه گشوده و همه از دختران پر شده بود. تحصيل هم وطنان بزرگ سال نيز فراموش نشده بود. برای اينان مدارس شبانه گشايش يافته بود. در اين باره نيز زنان از ياد نرفته بودند. مدارس روزانة مخصوص دروس جمعه ترتيب داده شده بود.

 

دارالفنون باکو برای مجهز کردن جوانان آذربايجان به علوم و فنون زمان تأسيس شده بود. فارغ از اين با هزينه‌ی دولت نزديک به يک صد دانشجو برای تحصيل فنون مختلف به دارالفنونها و ديگر مدارس عالی اروپا اعزام شده، تصميم به اعزام برخی دانشجويان به استانبول اتخاذ شده بود.

 

وزارت فرهنگ از يک سو به آماده ساختن اين سپاه نيرومند فرهنگ مشغول بوده و از سوی ديگر با تأليف و ترجمه‌ی کتابهای درسی وسايل لازم برای مدارس را تأمين کرد.

 

-آذربايجان نماينده‌ی پيشرفته‌ای از موسيقی و تئاتر ترک است. در زمان جمهوريت هنر تئاتر تا حد امکان رشد کرد. موسيقی و تئاتر ترک تحت حمايت دولت پيشرفتی ده ساله را تجربه کرد. نمونه‌های درخشان و غنچه‌های شکوفان از نظر دکور، بازی، رقص، آهنگ و آواز آشکار کرد. در اندک زمانی هنر آذربايجان ثابت کرد که در اروپا صاحب نقاشانی اميد بخش، هنرمندان اپرا، اوپرت، کمدی، درام و آهنگ سازانی بزرگ می‌باشد.

 

- دوره‌ی گذر دوره‌ی رکود ادبيات است. با اين وجود ادبيات آذربايجان با شاعران جوانش اشعاری نوين پديد آورد، پرچم سه رنگ استقلال به عامل الهام برانگيز شعر تبديل می‌شد.

 

- آذربايجان قابليت وجودش را نه تنها در داخل بلکه در خارج نيز نشان می‌داد. از هر طرف دنيا هيأتها و سفيرانی به جمهوری نوين ترک وارد می‌شدند و زندگی، آزادی، هنر و کوشش اين جا را تحسين می‌کردند. ديری نگذشت که سفيران زبده‌ی آمريکا و اروپا به پايتخت آذربايجان آمده و به آگاهی رساندند که آذربايجان را به رسميت شناخته و مايل به برقراری روابط مدنی و تجاری هستند.

 

آذربايجان که به آرامی از ويرانیهای دوره‌ی هرج و مرج خارج می‌شد با به رسميت شناخته شدن از طرف ملل دنيا حياتی متين را آغاز کرد. باکو با ميهمانیها، مراسم، تئاترها، مؤسسات صنعتی و تجاری تازه تأسيس، مانورها و رژه‌های ارتش، توپهای هيجان، تيرهای شادی و نغمه‌ی خوشی بينانه‌ی کوچک و بزرگ تمام مردم شهر «به پيش، به پيش، سرباز آذربايجان» به همان «سياوش گرد» شبيه شده بود که فردوسی در باره‌اش گفت:

 

خوش و خرم و خوب و آراسته

 

بهــر جای گنجی پر از خواسته

 

بر جهان آشکار شد که آذربايجان چنين حياتی پرشور آغاز کرده است. اين خبر به ويژه در ترکيه که پشتيبان آذربايجان بود، موجب شعف شد. هنگامی که کنفرانس صلح استقلال آذربايجان را به رسميت شناخت، ترکيه از اندوه آسوده شد. استانبول را تظاهراتی بزرگ فرا گرفت. ميتينگ ترتيب يافت. در اين ميتينگها درفش آذربايجان دوست، در کنار درفش کهن ترکيه قرار گرفت و به خراميدن پرداخت. شاد شد. او به آن پرچم سه رنگ که بالايش هلالی بود شاد باش گفت:

 

خداوند روز بد بر تو ندهاد[3]

 

--------------------------------------------------------------

 

1 .      باسب و بنفت آتش انـــدر زدند  همه لشکــر فور بر سر زدند

 

از آتش برافــــروخت نفت سیاه بجنبید از آن کاهنین بد سپاه

 

چو پیلان بدیدند از ایشان گریز   برفتند با لشکـــر از جای تیز

 

1 . پس از استیلای بلشویکها، این مؤسسات تماماً منحل شده و طبق معلومات رسمی اکنون تنها 30 درصد مأموران راه آهن ترک هستند.

 

1. از سخنرانی خالده خانم افندی

 


********************************************

 

محلات تبریز در دوره مغول

 

سیدآقا عون اللهی

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

تبریز دارای محلههایی بود که در این محلات مردم بنا به موقعیت اجتماعی میزیستند و نام این محلات نیز با این مسئله ارتباط داشت. محلهی اعیان در مرکز شهر و محلات طبقات متوسط و فقیر در کنار شهر بود. این محلات عبارت بودند از:

 

ویجویه: رشید الدین نخستین بار آن را با نام «دروازهی ورجونهی تبریز» یا «ویجویه» یاد کرده است. محلهی ورجو که به صورت ویجویه نوشته شده، در شمال غرب شهر واقع شده و یکی از قدیمیترین محلات شهر است.

 

سنجران: نام دروازه یا محله. در قدیم محلهای در مرکز شهر بود. پیش از ساخته شدن حصار، غازان خان یکی از 10 دروازهی شهر بود.

 

ششگلان: نخستین بار به این نام در «وقف نامه» رشیدن الدین برخورد میشود. یکی از قدیمیترین محلات تبریز بوده در شمال شرق شهر قرار دارد. این محله «ششگله» نیز نام داشت. در اوائل سدهی 14م مسجد جامع رشیدی، حمام رشید و کوچه ارمنی در این محله قرار داشت.

 

سرخاب: در قسمت شمالی تبریز و دامنهی کوه سرخاب واقع است. یکی از محلات قدیمی است. قبرستانی به همین نام نیز در تبریز هست. مقبرهی سید حمزه و کاریز اوزون حسن در این محله است. دولت شاه سمرقندی (سدهی 15م) این محله را با نام «ولایت سرخاب» آورده است. این نیز نشان دهندهی بزرگی این محله است.

 

پل سنگی: در شمال شرقی شهر است. در آن زمان محلهی کوچکی بود. مسجدی به همین نام نیز در آن جا هست.

 

مهادمهین: به این نام نخستین بار در اواسط سدهی 14م برخورد میشود. بعدها میار میار نامیده شد. در مرکز شهر واقع است. نام این محله در عصیان صنعتگران تبریز در سالهای978ق/ 1571م و980ق/ 1573م به میان آمده است. در این محله اساساً طبقهی اعیان تبریز میزیستند.

 

درب سرد: یکی از دروازههای مشهور اوائل سدهی 14م بود. در سمت غرب شهر واقع شده و با نام سردرود شناخته میشد. کوچهای به همین نام نیز موجود بود.

 

درب نوبر: محلهای بزرگ و قدیمی در جنوب شهر است. باغ شمال که بنای آن را سلطان یعقوب نهاده، در این محله قرار دارد. مقصود بیگ پسر اوزون حسن در این محله بناهای بسیار و مسجد «مقصودیه» را ساخت. «مقصودیه میدانی» و «مقصودیه محلهسی» با نام او ارتباط دارد.

 

چرنداب: در اوائل سدهی 14م به نام این محله در جنوب تبریز برخورد میشود. در جنوب غرب شهر، قبرستانی به همین نام وجود داشت.

 

درب اعلا: «درب» همان دروازه است. معنای لغوی آن «عالی قاپو» است. کوچههای آج آباد و بقال آباد در این محله جای داشتند. رشیدالدین اشاره کرد که محلهی درب اعلا در کوچهی باغ نوبر قرار دارد. اهالی تبریز این محله را «عالا قاپو» مینامند.

 

لیل آوا: نخستین بار در وقف نامهای برخورد میشود که خاتون جهان بیگم همسر جهانشاه قره قویونلو، برای مسجد مظفریه نگاشته است. در این وقف نامه «لیل آوا کوچهسی» آمده است. پیداست که در آن زمان کوچه بوده و سپس محلهای بزرگ شده است. در جنوب تبریز قرار دارد.

 

شتربان: در اصل همان دوهچی است. نخستین بار به نام این محلهی شمالی تبریز در اثر حسن روملو(سدهی 16م) برخورد میشود.

 

گجیل: حمد الله مستوفی آن را نام قبرستان و کمال الدین خجندی آن را نام محلی آورده است.

 

گازران: نام این محلهی واقع در جنوب غرب تبریز، در اوائل سدهی 14م به صورت «گازرگاه» آمده است. نادر میرزا مینویسد که به این محله «گازرگاه» گفته میشود چرا که از آب قنات آنجا پوست و لباس میشویند. آب گازران مشهور بود.

 

خیابان: یکی از قدیمیترین و مشهورترین محلات تبریز در شرق شهر واقع است. قورد میدانی و گوگ مسجد در این محله قرار دارند.

 

ری: نام دروازه محلهای به این نام نیز وجود دارد.

 

چهارمنار: در آن زمان محلهی بزرگی بود. این محله در مرکز شهر بوده و شیخ اویس جلایری در آن مدرسهای ساخت. مدرسهی «قاضیه» در این محله قرار دارد که کتیبهای به خط حاجی محمد بندگیری بر دیوار آن است.

 

شام: یکی از محلات مشهور تبریز در سدههای 12 و 13م بود. دروازهای به همین نام نیز بود. چون غازان خان در آنجا شهرکی ساخت، «شام غازان» و یا «شنب غازان» نام گرفت.

 

حکم آباد: در شرق تبریز است. نخستین بار به این نام در وقف نامهی مسجد مظفریه برخورد میشود. اهالی محلی به اینجا «حکماوار» میگویند.

 

شکر فروشان: زین الدین محمود واصف به وجود محلهای به نام «شکر ساتانلار» اشاره کرده است ولی در منابع بعدی به محلهای با این نام برخورد نمیشود.

 

بیلانکوه: به محلهای با این نام در «تاریخ وصّاف» برخورد میشود. ولی بعداً به موردی در خصوص محله بودن اینجا برخورد نشد. البته محمد جواد مشکور در «تاریخ تبریز» توضیحات مفصلی دربارهی محلاتی که در بالا نام بردیم، آورده است. با اینحال او اشاره نمیکند که نخستین بار نام این محلات در کدام منابع آمده و از نظر اجتماعی اهالی هر محله چه وضعی داشتهاند. نویسندهی «تاریخ تبریز» اطلاعات نادر میرزا (1885- 1827م) را نقل کرده است. این نیز ظاهراً مربوط به اواخر سدهی 19م است.

 


********************************************

 

آذربایجان و اران در دورة صفویه

 

پرویز زارع شاهمرسی

 

زمانی که شيخ صفی الدين اردبيلی و جانشينانش فعاليت در عرصه‌ی تشيّع را محور کارهای خود قرار داده و قدرت طلبی را نيز با آن همراه کردند بی‌ترديد دوستان و دشمنانی يافتند. دوستانشان از ميان قبايلی ترک زبان مانند شاملو، استاجلو، تکه للو، روملو، ذوالقدر، افشار، قاجار، ارساق و صوفيان قره باغ بودند که پس از شيخ حيدر قزلباش ناميده شدند. دشمنانشان نيز ارباب حکومت آغ قويونلوها، شيروانشاهان و قره قويونلوها بودند. يکی از مناطقی که از آغاز در روند تبليغ اين خاندان قرار گرفت، ارّان بود. مردم شيعی مذهب قره‌باغ بارها از قيام شيخ جنيد، شيخ حيدر و اسماعيل حمايت کردند ولی مردم شيروان يعنی آن سوی رود کور، مذهب تسنّن داشتند. سرانجام اسماعيل صفوی در سال 907 ق/ 1502 م در تبريز به نام شاه اسماعيل صفوی تاج گذاری کرد.[1]

 

در زمان تشکيل دولت صفوی، دو عامل اساسی پايه و اساس اين حکومت جديد را تشکيل می‌داد. 1. زبان ترکی 2. مذهب تشيّع

 

زبان ترکی به مثابه زبان هواداران دولت صفويه يعنی قزلباشان و مذهب تشيّع به عنوان چکيده‌ی تمامی اعتراضات و ميثاق‌های خونين ضد حکومتی در زمان بنی اميه و بنی عباس اهميت فراوان داشتند. حاکمان صفوی قصد داشتند از اين دو عامل به عنوان ستون‌هايي برای تحکيم فرمانروايي خود استفاده کنند. بيش از هر جای ديگر اين دو عامل در آذربايجان وجود داشت. از اين رو تبريز پايتخت انتخاب شد و آذربايجان نيز جزء اصلی و هسته‌ی مملکت بود. صفويان آذربايجان توجه ويژه‌ای داشتند.

 

گفته شد که در زمان مغولان، آذربايجان و ارّان همواره تحت حکومت واحد اداره می‌شدند.[2] در دوره‌ی تيموری عنوان «ممالک آذربايجان» بيشتر مورد استفاده قرار می‌گرفت. صفويان در تقسيم بندی جديد، ايالت‌هايي را به وجود آوردند که مهم‌ترينشان ايالت آذربايجان بود. اين ايالت شامل بيگلربيگی‌های زير بود:

 

بيگلربيگی‌های  تبريز شامل استان‌های آذربايجان، آستارا، تالش- زنجان- سلطانيه- قاپان (زنگه زور)

 

بيگلربيگی‌های  قره باغ شامل گنجه، پرتو، برگشاد، لوری و جوانشير

 

بيگلربيگی‌های  چخورسعد شامل ايروان، نخجوان، ماکو و بايزيد

 

بيگلربيگی‌های  شيروان شامل باکو، شکی، قوبا و ساليان.[3]

 

در دوره‌ی سلطنت شاه محمد خدابنده (955-985ق) نيز والی آذربايجان اداره‌ی سرزمين وسيعی را تا ناحيه‌ی شيروان، مغان، ارّان، ايروان و کردستان بر عهده داشت. در پايان دوره‌ی صفويه نيز ولايت آذربايجان مشتمل بر ناحيه‌ای بود که تقريباً با آذربايجان امروزی برابر بود و علاوه بر آن مناطق زنجان، سلطانيه، تالش و در آن سوی رود ارس قپان را شامل می‌شد. در اين زمان اداره‌ی امور ماليه‌ی آذربايجان نيز در دست وزيری بود که در قرن دهم هجری/ 16 م مسؤول تمامی ايالت‌های شمال غرب ايران بود. در سال 966/1559 ميرزا عطاءالله خوزانی اصفهانی به عنوان «وزير با اعتبار کل آذربايجان و شيروانات و شکی و گنجه» انجام وظيفه می‌کرد.[4] او در حين مرگ شاه تهماسب، به علت پيری مستعفی شد و قاسم علی جانشين او شد. انگلبرت کمپفر سياح آلمانی که در زمان شاه عباس اول برای رساندن نامه‌ی رودلف به ايران آمده، در سفرنامه‌ی خود می‌نويسد:

 

«در حال حاضر بيگلر بيگی‌های زير در ايران وجود دارد: ناحيه فارس برای ايالات لرستان، خوزستان، کردستان، و سيستان، در ناحيه‌ی خراسان برای ايالات مشهد، هرات، خراسان و قندهار. در ناحيه‌ی ساحلی دريای خزر برای ايالات استرآباد، در ناحيه‌ی آذربايجان برای ايالات تبريز، ايروان، داغستان، آذربايجان، قره باغ، گرجستان و شيروان، در ناحيه‌ی عراق عجم کهگيلويه و همدان.»

 

به نوشته‌ی او، ايران به پنج ناحيه يا ايالت اصلی تقسيم می‌شد. او در وصف ايالت آذربايجان می‌نويسد:

 

«- 3. آذربايجان (شمال غرب ايران) که ماد شمالی و قسمتی از ارمنستان را شامل می‌شود و تا سرحد ترکيه امتداد دارد.»[5]

 

شاردن نيز که در اين دوره به ايران آمده و در سفرنامه‌ی خود کوشش زيادی دارد تا نام‌های باستانی جغرافيايي را ذکر کند، می‌نويسد:

 

«در دربند از توابع ماد آذربايجان هم چنين چمنزارها و چراگاه‌های عالی وجود دارد.»[6]

 

سام میرزای صفوی در کتاب تذکره‌ی تحفه سامی (سال 968 ه.ق)، در معرفی میرزا کافی می‌گوید: «از جمله بزرگ زادگان اردوباد آذربایجان است.» و همچنین در معرفی حبیبی برگشادی او را «از برگشاد آذربایجان» می‌داند.[7]

 

در سیاحتنامه‌ی اولیاء چلبی آمده است:

 

«این شهر[اران] از شهرهای آذربایجان است.»[8]

 

حافظ حسین کربلایی تبریزی در کتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» می‌نویسد:

 

«وفات مولانا ابولوفاء بن مولانا ابن تراب بن مولانا برهان الدین احمد القاری التبریزی در بلدة نخجوان آذربایجان»[9]

 

موقعيت آذربايجان تا پايان دوره‌ی صفويه به جز زمانی که در تصرف عثمانيان بود، حفظ شد. به طور کلی از زمان صفويه، نام ارّان کم کم در محافل دولتی از ميان رفت و به جای آن به کرّات عناوينی چون «بلاد آذربايجان»، «ممالک آذربايجان» به چشم می‌خورد. بدين ترتيب نام قره‌باغ جانشين ارّان شد و نام ارّان از کتاب‌های تاريخ و جغرافيا رخت بربست. لارنس لاکهارت در وصف پايان دوره‌‌ی صفويه می‌نويسد:

 

«در جنوب و جنوب شرقی گرجستان ولايت وسيع آذربايجان قرار داشت. اين ولايت در آن ايام از آن چه امروز هست بس بزرگ‌تر بود زيرا شهرهايي چند از قبيل چخور سعد يا ايروان و نخجوان و قره باغ ... در بر داشت. تبريز هم چون امروز مرکز آذربايجان و مقر بيگلر بيگی آن بود. ساير شهرهای پر جمعيت آذربايجان عبارت بودند از ايروان و گنجه و اردبيل.»[10]

 

تاديوز يودا کروسينسکی (1756-1675م) کشيش لهستانی که از 1707 تا 1725 در ايران بود می‌نويسد:

 

«بقای دولت صفويه از شاه اسماعيل تا شاه تهماسب، مقدار دوازده مملکت در تصرف داشتند: اول عراق عجم، دوم خوزستان، سيم لرستان، چهارم فارس و کرمان، پنجم مکران، ششم سمنان هفتم قندهار، هشتم زابلستان، نهم و دهم خراسان مازندران، هم گيلان، يازدهم و دوازدهم آذربايجان که عبارت از ايروان و شيروان است و گرجستان و داغستان باشد.»[11]

 

در اواخر دوره‌ی صفويه که افغان‌ها بر ايران يورش آورده بودند و عثمانی‌ها قفقاز و آذربايجان در تصرف داشتند، سرداری از خراسان به نام نادر به مقابله با دشمنان پرداخته و پس از بيرون راندن افغان‌ها، ارتش عثمانی را در جنگ کرکوک در 26 اکتبر 1733/ 1146 شکست داده و طی قراردادی با احمدشاه از دولت عثمانی تعهد گرفت که آن کشور متصرفات ده ساله‌ی اخير خود را پس دهد. سلطان عثمانی (محمود اول) از تصويب قرارداد خودداری کرده و سپاهی را به فرماندهی عبدالله پاشا کوپرو اوغلو به جنگ نادر فرستاد. نادر در نامه‌ای که برای حاکمان عثمانی نوشته، چنين می‌گويد:

 

«... بنابر اين در اين ايام که هنگام اعلام دولت شيعيان حيدر کرار و طلوع طليعه ملت هشت و چهار است، به امداد بواطن قدسی مواطن ائمه طاهرين، رايات فيروز علامات سعادت قرين پرتو افکن بلاد آذربايجان گرديده، بر عالميان روشن است که ممالک مذکور خانه سيصد ساله قزلباش (بوده) و به تصاريف ادوار زمان و تطرق حدثان به تصرف اوليای دولت آل عثمان درآمده...»

 

در 1147 نادر در جنگی خونين بر عبدالله پاشا غلبه کرد و عبدالله پاشا در جنگ کشته شد. به گفته‌ی محمد کاظم مروی او پس از اين غلبه «تدبير و صلاح چنان ديد که: اولاً معاودت به ايروان و گنجه نماييم و آن بلده را که معظم بلاد آذربايجان است تسخير» نمايد.[12] در 1735م/ 1148ق نادر، عثمانيان را از آذربايجان و قفقاز بيرون رانده و برای تعيين تکليف سلطنت به دشت مغان وارد شد. او پس از آن که تاج گذاری نمود، «چون ولايت آذربايجان محل سر [است]، و ثغور و دهنه‌ی ممالک روم و محل استيلای ولايت روم و لزگی بود، سپهسالاری و صاحب اختياری آن ممالک را در کف برادر خود محمد ابراهيم خان واگذاشت.»[13] به نوشتة عالم آرای نادری، نادرشاه برادرش ابراهيم‏خان ظهيرالدوله را به عنوان فرمانده کل قوای آذربایجان برگزيده و به تمام حکمرانان «از مرز قافلانکوه تا ارپه چای و حدود داغستان و گرجستان» دستور داد از او اطاعت کنند. نادر به ابراهیم‏خان دستور داد تا با «سپاه کینه خیز کل ممالک آذربایجان» عازم قره‏باغ شود. [14]

 

 

 

-------------------------------------------------------------------

 

[1] . عالم آرای صفوی. به کوشش يدالله شکری. انتشارات اطلاعات. 1363. تهران

 

[2] . مستوفی قزوينی، حمدالله. تاريخ گزيده. به کوشش عبدالحسين نوايي. امير کبير. تهران. 1362. ص443

 

[3] . تراب زاده، منيژه و ديگران. همان. ص51

 

[4] . رهربرن، کلاوس ميشائيل. نظام ايالات در دوره‌ی صفويه. ترجمه‌ی کيکاوس جهانداری، بنگاه ترجمه و نشر کتاب. 2537- تهران. ص 159 در سال 1701 وزير کل ميرزا طاهر (محمد طاهر بيگ) بوده که در تبريز اقامت داشت. او با 1100 مرد به گنجه آمد. افراد وی در آن ناحيه پراکنده شدند تا ماليات سرانه‌ی مقرر را جمع آوری کنند. ماليات‌ها هر سال به اين ترتيب گرفته می‌شد.

 

[5] . سفرنامه‌ی کمپفر. انگلبرت کمپفر. ترجمه‌ی کيکاوس جهانداری. نشرخوارزمی. تهران. 1357. ص157

 

[6] . سياحتنامه‌ی شاردن. ترجمه‌ی محمد عباسی. نشر امير کبير. 1350.جلد سوم. تهران. ص16

 

[7] . سام میرزای صفوی. تذکره تحفه سامی. به تصحیح رکن الدین همایون فرخ. شرکت سهامی علمی. تهران. بی تا. ص 357

 

[8] . سیاحتنامة اولیاء چلبی. ترجمه و تلخیص حاج حسین نخجوانی. تبریز. 1338. ص 67

 

[9]. کربلایی تبریزی، حافظ حسین. روضات الجنان و جنات الجنان . به تصحیح حاج میرا جعفر سلطان القرائی تبریزی. بنگاه ترجمه و نشرکتاب. تهران. 1344. ص 584

 

[10] . لاکهارت، لارنس. انقراض سلسله‌ی صفويه و ايام استيلای افاغنه در ايران. ترجمه‌ی مصطفی قلی عماد. بی نا. تهران. 1343. ص5 و 6

 

[11] . سفرنامه‌ی کروسينسکی. (یادداشتهای کشیش لهستانی عصر صفوی). ترجمه‌ی عبدالرزاق بيگ دنبلی (مفتون). با مقدمه و تصحیح دکتر مریم میراحمدی. انتشارات توس. تهران. 1363. ص 56

 

[12] . مروي، محمدكاظم(وزير مرو).عالم آراي نادري.به تصحيح محمد امين رياحي. علم.تهران.1369.ص380

 

[13] . مروی، محمدکاظم (وزير مرو). همان. ص406

 

[14] .  لاکهارت، لارنس. نادرشاه آخرين کشورگشای آسيا. ترجمه‌ی دکتر اسماعيل افشار نادری. انتشارات دستان. 1377. تهران. ص362

 

 


********************************************

 

آذربایجان در زمان ساسانیان

 

  با آغاز پادشاهی سلسله‌ی ساسانيان، شاهپور اول ساسانی در سال 252 پ.م آتورپاتگان را به چنگ آورده و به آلبانی دست برد. مردم ايستادگی کردند ولی سرانجام آلبانی شکست خورد و به پادشاهی ساسانيان پيوست. در سنگ نبشته‌ی شاهپور اول بر کرسی کعبه‌ی زرتشت، در فهرست امارات و ولايات شاهنشاهی ساسانی از آردان (آلبانی) در کنار آتورپاتگان و آرمنيا نام برده شده است. در کتيبه‌ی ديگری از وی در نقش رستم که تاريخ آن 262 م است، از پيروزی‌های بزرگ و فرمانروايي بر بسياری از جمله گرجستان، اران و بلاسکان به عنوان يکی از کوست‌های تابع ايران با نام کوست کاپکوه ياد شده است.

 

در زمان شاهپور دوم (300-379م) آلبانی بسياری از سرزمين‌هايي را که پيشتر در تملک ارمنستان بودند هم چون اوتی، شکی، گيردمان و اکت تصرف کرد. در سال 371 م موشق سردار ارمنی به ياری والنتين رومی، سپاهيان ايران و آلبانی را شکست داده و آن سرزمين‌ها را به چنگ آورد. در پی جنگی که ميان ايران و روم در گرفت، پيمانی در سال 387م منعقد شد که بر اساس اين پيمان، 75 درصد قلمرو ارمنستان به ايران و بقيه به روم اختصاص يافت. به اين ترتيب سرزمين گوگرگ و 12 ولايت از آرتساخ، 8 ايالت از اوتی (بخش شرقی گوگرگ) و پايتا کاران به آلبانی رسيد.

 

بخش تابع روميان زير فرمان ارشک سوم شاه پيشين ارمنستان بود ولی بخش تابع ايران از سوی شاهپور سوم پادشاه ساسانی به خسرو چهارم از دودمان اشکانی واگذار شد که سرزمين اران را نيز شامل می‌شد. با اين حال آلبانی سرزمين مطيعی نبود و ساسانيان ناچار بودند سپاهيان بيشتری بدانجا گسيل کنند. در نهايت در سال 461 م واچه شهريار آلبانی (از تبار پادشاهان اشکانی) تسليم شد و آلبانی به صورت يک استان ساسانی درآمد. دولت ساسانی در سده‌ی 5 م در شرق قفقاز، مرزبانی اران را پديد آورد که نواحی اطراف دريای خزر و حوالی رود کور تا دربند را شامل می‌شد. يغيشه مورخ ارمنی ضمن شرح حوادث سال 450 م، از شخصی به نام سبوخت با سمت مرزبان چور (دربند) ياد کرده که گمان می‌رود اين شخص مرزبان اران بوده است.

 

زمانی که قباد پسر پيروز اول در سال 487 م بر تخت پادشاهی ايران نشست، به تقويت شهرهای قفقاز پرداخت. در اين زمان يورش اقوام صحرا گرد از شمال قفقاز مانند خزرها، امنيت آتورپاتگان را بر هم می‌زد. قباد شهر پرتو (بردع) را در سال 507 م تبديل به دژی مستحکم کرده و آن را پيروز کواذ ناميد. او آن چنان در آبادانی بردع کوشيد که بسياری از پژوهش‌گران مانند ابن فقيه، قباد را سازنده‌ی بردع می‌دانند. قباد هم چنين شهر بايلاکان (بيلقان) را ساخت.

 

پرتو به شهری مهم در برخوردگاه راه‌های بازرگانی تبديل شد. در اين زمان پايتخت آلبانی در باکو بود. با رونق شهر پرتو و آبادانی‌های انجام يافته در آن، پايتخت آلبانی به بردع انتقال يافت. بدين ترتيب مرکز ثقل آلبانی از شرق و شمال رود کور به جنوب و غرب آن انتقال يافت. اين مسأله بسيار حائز اهميت است چرا که انتقال پايتخت آلبانی به بردع، نمايان‌گر تغييری تاريخی و نزديکی آن به آذربايجان است. آلبانی که بيشتر با مناطق شرق قفقاز شناخته می‌شد، اينک به مناطقی در جنوب و مرکز قفقاز در مجاورت آذربايجان انتقال يافت. از اين پس ارتباطات آلبانی با آذربايجان، به مراتب بيشتر و با مناطق شمالی قفقاز کمتر شد.

 

در زمان ساسانيان تغييرات مهمی در آذربايجان رخ داد. خسرو انوشيروان (سلطنت 578-531م) فرزند قباد، به تحکيم استحکامات نظامی پرداخت و شهر شيروان را بنا کرد يا تجديد و گسترش داد. او سلسله‌ای ايرانی برای حکمرانی بر شيروان برگزيد که شيروان‌ شاهان نام گرفتند. نخستين شيروان شاه، منوچهر پسر کسران بود که از 550 تا 556 فرمانروايي کرد. قلمرو شيروان شاه کمابيش با سرزمين اصلی آلبانی مطابق بود. يعنی از جنوب به رود کور، از خاور به دريای خزر، از سمت باختر به گرجستان و از شمال به کوه‌های قفقاز محدود می‌شد.

 

در اين ميان سرزمين‌های ميان رود کور و ارس، نام آلبانی (اران) را حفظ کردند و پادشاه آن ليران شاه يا شاه ليران نام گرفت که به لابران و لايران دگرگون شده است. در کتاب اصطخری (مسالک و مالک) به گونه‌های ايران، النيران، الکيرا، اللنيران، الران و البرانشاه بيان شده که ظاهراً همان اران شاه بوده است. به تعبير بهتر در شيروان، شيروان شاهان و در اران، اران شاهان حکم می‌راندند. موسی کالانکاتويسکی نيز نام اران شاهيک (اران شاهک) را به کار می‌‌برد.

 

ساسانيان در گسترش دين زرتشتی، در اران و شيروان بسيار کوشيدند. در کتيبه‌ی موبد کرتير، متعلق به اوايل دوره‌ی ساسانی نيز از افروخته شدن آتش مغان در ايران و انيران سخن به ميان رفته است. يکی از سه آتشکده‌ی مهم ساسانی، آتشکده‌ی آذرگشنسب (آتش کيخسرو) در آذربايجان بود. از آن زمان نيز آتش مقدس در باکو مشتعل بوده است. ساسانيان مصمم بودند تا سياست آزادی مذهبی را که اشکانيان در پيش گرفته بودند، کنار گذاشته و به کارهای يکپارچه سازی ادامه دهند.

 

از نظر تقسيمات سياسی نيز ساسانيان اقدامات مهمی انجام دادند. انوشيروان مقام ايران سپهبدی را که دارنده‌اش سرفرمانده همه‌ی نيروهای نظامی کشور بود، لغو کرده و اختيارات او را به 4 سپهبد اعطا نمود. هر کدام از اين سپهبدها بر پاره‌ای از کشور که کوست ناميده می‌شد، فرمان می‌راندند. کوست‌های ايران عبارت بودند:

 

1.      کوست شرق (خراسان)    2. کوست شمال (آتورپاتگان)

 

 3. کوست جنوب (نيمروز)       4. کوست مغرب.

 

شيروان و اران هر دو در قالب کوست آتورپاتگان قرار داشتند و شيروان شاه و اران شاه، هر دو تحت فرمان سپهبد آتورپاتگان بود. سپهبد آتورپاتگان نيز توانگرترين سپهبد ايران زمين بود. هر سه سپهبد ديگر تنها اجازه داشتند بر تختی از نقره بنشينند ولی سپهبد آتورپاتگان بر تختی از طلايي نشست. بدين ترتيب شيروان، اران و آذربايجان تحت يک حاکميت واحد قرار گرفتند.

 

اگر چه در زمان اشکانيان نيز آلبانی و آتورپاتگان تحت فرمانروايي ماد بودند ولی در زمان ساسانيان، اين همبستگی شکل کاملتری به خود گرفت چرا که سلسله‌ی پادشاهان نيمه مستقل آلبانی از ميان رفته و پايتخت آن نيز به بردع انتقال يافته بود. اين همبستگی در حاکميت سياسی، شکل و سير راه‌های بازرگانی ميان اينها و ارتباطات روز افزون فرهنگی و اجتماعی تبلور می‌يافت. اين مسئله ادامة روند تکاملی بود که از زمان آتورپات آغاز شده بود و روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شد.

 

اگر چه شيروان شاهان بر شيروان حکم می‌راندند ولی هنوز اقتدار آلبانی بر اين مناطق وجود داشت. کمتر به طور مستقل نامی از شيروان برده می‌شود. پس از کشته شدن هرمز شاه ساسانی، پسرش خسرو پرويز به حکومت رسيد. هراکليوس امپراتور روم، در فصل زمستان به آتورپاتگان حمله کرد و با گرفتن 50 هزار اسير، به طرف سرزمين‌های شمال ارس به ويژه آلبانی که دارای زمستانهای معتدل است، به راه افتاد. او در آلبانی، به نوشته‌ی تاريخ آغوانک، به شاهان آغوانک (آلبانی- اران)، ايبری (گرجستان) و ارمنستان نامه نوشته و از آنان خواست که لشکريان رومی را در جنگ عليه ايران ياری کنند. اين درخواست با وجود زمينه‌ای از آزار و اذيت ساسانيان، نسبت به مسيحيان آلبانی و ارمنستان انجام گرفته بود.

 

چندی بعد زمانی که دولت ساسانی در نشيب و فراز سستی افتاده بود، در اران دولتی به نام گيردمان پديد آمد که پايتخت نخست آن، دژ گيردمان و سپس شهر بردع بود. زمانی که عرب‌ها به ايران حمله کردند و يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانی اعلام بسيج کرد، سپاهی از اران به فرماندهی جوانشير به نزد يزدگرد شتافت. يزدگرد او را به گرمی پذيرفت و سپهبد آرانش ناميد. جوانشير در جنگ‌های ايرانيان و اعراب، دلاوری فراوانی از خود نشان داد ولی پس از شکست ايرانيان به بردع بازگشت.

 


********************************************

 

حدود آذربایجان در سده های نخست اسلامی

 

در زمان جنگ‌های ايرانیان و تازیان ويژه جنگ‌ قادسيه، رستم فرخ زاد سپهسالار ايران و برادرش اسفنديار فرخ زاد سپهبد آتورپاتگان بود. پس از آن که رستم در جنگ با اعراب شکست خورد، سپاه تازيان به فرماندهی حذيفة بن يمان به آتورپاتگان حمله کرد. اسفنديار در اين زمان ساکن اردبيل پايتخت آتورپاتگان بود. ارّان نيز زير فرمان اسفنديار بود. حذيفه فرمان ولايت آتورپاتگان را از مغيرة بن شعبه والی کوفه دريافت کرده بود که او نيز گمارده‌ی عمر بن خطّاب بود. اسفنديار با جنگجويان از شهرهای مختلف آتورپاتگان، به جنگ تازيان آمد. بزودی جنگ چند روزه و سختی رخ داد. سپس مرزبان از جانب همه اهل آتورپاتگان (که اينک آذربايجان ناميده می‌شد) با حذيفه صلح کرد.

 

در اين پيمان صلح، حذيفه به نمايندگی از عمربن خطّاب به اهالی نواحی صحراها و کوه‌ها و سرزمين‌های آذربايجان امان می‌داد و هم چنين متعهد می‌شد که «... بر کردان بلاسجان و سبلان و ساتروان تعرضی نکند» با توجه به اين که بلاسجان يا همان بلاشگان در آلبانی قرار داشت، اين شرط احتمالاً نشانه‌ی سيطره‌ی حکمرانی فرمانروايي آتورپاتگان بر آلبانی به هنگام هجوم تازيان است.

 

در اين زمان حکمران منصوب تازيان در آتورپاتگان، زير نظر حاکم عراق بود. چندی بعد عمر، حذيفه را معزول و عتبة بن فرقد سلمی را به جای و بر آذربايجان گمارد. چون عثمان بن عفّان خليفه شد، وليد بن عقبة بن ابی معيط را ولايت عراق داد و او نيز عتبه را از آذربايجان برداشت. آتورپاتگان و آلبانی اينک آذربايجان و ارّان خوانده می‌شدند و به همين نام نيز در آثار جغرافيايي و تاريخی مسلمانان وارد شده است.

 

چگونگی ورود تازيان به آذربايجان، ارّان و ارمنستان و شيروان و خط سير سپاهيان آنان، بر شناخت آنان از اين مناطق و مطالب بعدی در کتابهای جغرافيا اثر گذاشت. تاريخ فتح آذربايجان به دست سپاهيان تازی سال 22 هجری است. سپاهيان تازی پيشروی خود را در دو سمت و به رهبری دو سردار ادامه دادند. يکی سلمان بن ربيعه باهلی بود که جانشين عبدالرحمن بن ربيعه شد (که در جنگ با ترکان جان باخته بود) و ديگری حبيب بن مسلمه بود. حبيب بن مسلمه شهرهای بسياری از ارمنستان را برای عثمان بن عفّان گشود و چون اين پيشروی از ارمنستان آغاز شده و به داخل قفقاز کشيده شده بود. تازيان بدين ترتيب به هر کجا که می‌رسيدند، بر اين باور بودند که ادامة ارمنستان است و همين مسأله در کتاب‌های جغرافيايي تازی ادامه يافت.

 

سلمان بن ربيعه نيز از رود ارس گذشته و بيلقان را تصرف کرد و پس از گشودن شهرهای مهمی چون بردع، ازرود کور عبورکرده و شيروان و قبله را نيز به چنگ آورد. و بدين ترتيب آذربايجان، ارمنستان، اران، شيروان و گرجستان به دست تازيان افتاد و آنان به دروازه‌های دربند يا باب الابواب رسيدند. سلمان بن ربيعه در شهر باب، با ترکان که منزلگاهشان به گفته‌ی ابن فقيه آنجا بود، نبرد کرد و با 4 هزار نفر از يارانش کشته شد.

 

بدين ترتيب اين جنگ‌ها و لشکرکشی‌ها، مرزهای پيشين را به ويژه در ارمنستان تغيير داده و موجب شد که مرزبندی تاريخی دست خوش دگرگونی‌ شود. اين دگرگونی‌ها بسيار عميق بودند ولی از گذشته بريدة کامل نبودند. طبری در تاريخ خود، درباره‌ی حدود مرز آذربايجان چنين می‌نويسد:

 

«در خبر آمده است عمر بن خطاب نعيم بن مقرن را نامه فرستاده بود که سماک بن حرثه را به آذربايجان فرست و آن عتبه بن فرقد و عبدالله را فرستاده بود و آتش خانه‌های عجم آن جا بود پرسيدندی و اول حد از همدان گيرند تا به ابهر و زنگان بيرون شوند و در آخر به دربند خزران و در اين ميان هر شهری که هست همه را آذربايجان خوانند و به تازی باب گويند.»

 

در جايي از کتاب تاريخ نامه‌ی طبری نيز آمده است:

 

«... سپاه او از شرق تا لب جيحون برسيد و به سوی شمال تا به آذربايگان و دربند خزران و زمين‌ها که به سد يا جوج و مأجوج پيوسته است.»

 

ابن اثير نيز در کتاب الکامل خود، ارّان را جزئی از آذربايجان می‌داند. بدين ترتيب ارّان به معنای «منطقه‌ی ميان رود کور و ارس که مرکز آن بردع بود» در آثار نويسندگان مسلمان، جزوی از آذربايجان شناخته شد و آنان در بيان مسافات و يا راه‌های آذربايجان به اين نکته تأکيد می‌کردند. البته در اين ميان مسأله آلبانی کهن يا مرزهای اوليه‌ی ارّان يعنی سرزمين‌های ميان دريای خزر و رود کور تا باب الابواب از اين مورد جدا بود.

 

اگر مهم‌ترين کتاب‌های جغرافيايي مسلمانان را به ترتيب تاريخ تأليف، مرتب کرده و فرض را بر اين بگذاريم که آنان از نوشته‌های يکديگر مطلع بوده‌اند، بررسی ما چنين ادامه می‌يابد که نخست بايد از کتاب البلدان آغاز کنيم. يعقوبی در کتاب البلدان اشاره می‌کند که او در سال‌های جوانی در ارمنستان بوده است. او چنين می‌نويسد:

 

«فمن اراد الی آذربيجان خرج من زنجان فسار اربع مراحل الی مدينه اردبيل و هی اول مايلقاه من مدن آذربيجان، و من اردبيل الی برزند من کور آذربيجان مسيره ثلاثه ايام و من برزند الی مدينه ورثان من کور آذربيجان و من ورثان الی البيلقان. و من البيلقان الی مدينه المراغه و هی مدينه آذربيجان العليا و لآذربيجان من الکور اردبيل و برزند و ورثان و برذعه والشيز و سراه و مرند و تبريز و الميانج و أرميه و خوی و سلماس»

 

تقريباً همزمان با البلدان، نويسنده‌ی ديگری به نام ابن خردادبه در کتاب مسالک و ممالک که در سال 250 هجری نوشته است، آگاهی‌های جالبی در باره‌ی ارتباط آذربايجان و ارّان به دست می‌دهد. ابن خردادبه نديم و مقرّب دربار معتمد خليفه عباسی (279-256ق) و رئيس سازمان بَريد (پست کنونی) در ايالت جبال بوده است. او در سال 300 فوت کرد. در حالی که يعقوبی در 284 ق درگذشته بود. ابن خردادبه می‌گويد:

 

«آذربايجان: حدود آن از مشرق به برذعه و از مغرب به ارزنجان و از شمال تا سرزمين ديلم و حبل و طرم ادامه می‌يابد، اقليمی است وسيع و از شهرهای معروف آن تبريز می‌باشد.»

 

شهرها و رستاق‌ها در کوره‌ی آذربايجان:

 

«مراغه و ميانج و اردبيل و ورثان و سير و برزه و سابر خاست و تبريز که در اختيار محمد بن الرواد از دی است و مرند که در اختيار ابن بعيث باشد و خوی و کولسره و موقان که در اختيار لشکری است و برزند و جنزه شهر ابرويز (پرويز) ...» «برذعه: شهری در منتهی اليه آذربايجان» نشوی: شهری در آذربايجان و گفته می‌شود از اران است. هم مرز ارمنستان و نزد عوام به نخجوان معروف است.»

 

ابن خردادبه نيز در بيان حدود آذربايجان، از رود ارس فراتر رفته و شهرهای ارّان مانند بردع و نخجوان را نيز جزو آذربايجان بيان می‌کند ولی هم او درباره‌ی ارّان و حدود آن اطلاعاتی به دست می‌دهد:

 

«اران: ولايتی وسيع و سرزمين پهناور، جزء آن جنزه که عوام آن را گنجه گويند و برذعه و شمکور و بيلقان باشد و بين آذربايجان و ارّان رودی است به نام ارس.»

 

«جنزه: نام بزرگ‌ترين شهر در اران، واقع در بين شروان و آذربايجان، عوام به آن گنجه گويند و فاصله‌اش تا برذعه شش فرسخ است.»

 

چرا يعقوبی و ابن خردادبه حدود آذربايجان را به شهرهای ارّان می‌رسانند ولی در توضيح اران، همان شهرها را جزئي از ارّان می‌دانند؟ اين هر دو خود کسانی هستند که با محافل حکومتی در ارتباط هستند و روش آنان نيز بعدها توسط ديگران هم چون ابوعلی مسکويه رازی ادامه يافت. چرا چنين شد؟ اگر در بيان حدود آذربايجان، ارّان نيز جزئی از آذربايجان است، چرا ارّان به عنوان منطقه‌ای ميان آذربايجان و شروان و يا آذربايجان و ارمنستان ذکر می‌شود؟ چرا حدود آذربايجان در بيشتر آثار به برذعه ختم می‌شود؟ مگر نه اين که گنجه بزرگ‌ترين شهر ارّان است و لاجرم بايد از آن نيز نامی برده می‌شود در حالی که به جز بيلقان و بردع، نام ديگری از ارّان در شهرهای آذربايجان برده نمی‌شود.

 

به نظر می‌رسد پاسخ در بُعد اقتصادی و بازرگانی است. اگر موقعيت بردع را در اران، طبق گفته‌‌ی يعقوبی و هم چنين ابن خردادبه که قاعدتاً به راه‌ها آشنايي بيش‌تری دارد، ياد آوری کنيم شايد موضوع روشن‌تر شود. در زمانی که اين دو می‌زيستند، بردع در اوج شکوه بود و باز در مسير عظمت ره می‌پيمود. شهر بردع برخوردگاه راه‌های بازرگانی بود. يعنی بردع محل اتصال راه‌های بزرگ قفقاز به شمار می‌رفت. راه قديمی آذربايجان از اردبيل به ورثان در کنار رود ارس و از آنجا به بردع ختم می‌شد. طبق نوشته‌ی ابن خردادبه از ورثان به برذعه 8 منزل راه بود. از برذعه تا تفليس ده منزل، تا منصور ارمنستان چهار منزل، تا باب الابواب پانزده منزل و تا دبيل مرکز ارمنستان هفت منزل راه بود. طبيعی بود که چنين شهری با اين موقعيت اقتصادی و بازرگانی، جزئی از ايالت مهم آذربايجان باشد. اين نکته‌ای نبود که ابن خردادبه و يعقوبی که به حکومت نزديک بودند، از آن غافل باشند. بدين ترتيب اینکه ارّان خود مختصاتی داشته و ميان رود کور و ارس بر پا بوده، منافاتی با اين مسأله ندارد که اين منطقه جزيي از آذربايجان باشد همچنان که نويسندگان بعدی نيز چنين کرده‌اند. يعنی در جايي بر تعلق ارّان به آذربايجان تأکيد کرده‌اند که بيشتر منظورشان بيان مسافات و راه‌ها بوده است.

 

سومين کتاب مهم جغرافيايي، کتاب الاعلاق النفيسه نوشته احمد بن عمر بن رسته در 290 ق نوشته شده است. ابن رسته در توضيح اقليم پنجم «آذربايجان و خوره‌های ارمنيه، برذعه، نشوی، سيجان و ارزن و خلاط» را از اين اقليم می‌داند:

 

«خوره‌های آذربايجان عبارتند از: اردبيل و مرند و باجروان و ورثان و مراغه.»

 

«خوره‌های ارمنيه به قرار زير است: اران و جرزان و نشوی و خلاط و دبيل و سراج و صغدبيل و باجنيس و ارجيش و سيجان و شهر باب الابواب.»

 

ابن رسته در بيان ارمنستان، از تقسيمات مشابه يعقوبی بهره برده و در باره‌ی ارتباط آذربايجان و ارّان اطلاع دقيقی به دست نمی‌دهد. تقريباً هم زمان با اعلاق النفيسه، کتاب البلدان در سال 290  نوشته شده است. ابوبکر احمد بن محمدبن اسحاق همدانی اين کتاب را پس از مرگ المعتضد عباسی (279ق) نوشته که اصل کتاب از ميان رفته و علی شيرزی در سال 413 ق مختصری از آن تأليف کرده که به نام مختصر البلدان شناخته می‌شود. در کتاب مختصر البلدان آمده است:

 

«حد آذربايجان از مرز برذعه (بردع) تا مرز زنجان است و از شهرهای آن است: برکری، و سلماس، و موقان، و خوی، و ورثان، و بيلقان، و مراغه، و نيريز، و تبريز.» «حد آذربايجان، تا رود رس (ارس) و کر است در ارمنيه.» «حد ارمنيه از برذعه تا باب الابواب است»

 

هم چنان که ابن خردادبه ورثان را «آخرين بخش آذربايجان» می‌داند، ابن فقيه آن «پايان قلمرو آذربايجان» دانسته و می‌گويد:

 

«از پايان قلمرو آذربايجان که ورثان است تا آغاز قلمرو ارمنيه، هشت سکه است.»

 

ابو اسحق ابراهيم استخری (اصطخری) در کتاب السمالک و الممالک که در 340 نوشته شده، در بيان مسافات آذربايجان، از مسافات ميان بردع تا اردبيل سخن به ميان آمده است. ابوالحسن مسعودی در کتاب التنبیه والاشراف(سال 345 ه.ق)  می‌گوید:

 

«وآذربیجان الی مایلی بلاد أرمینیة و ارّان و البیلقان الی دربند و هو الباب و الأبواب»

 

ابوالقاسم محمد بن حوقل نصيبی بغدادی يکی از جغرافي دانانی است که خود به ارّان مسافرت کرده است. ابن حوقل در کتاب صورة الارض که در سال 367 نوشته شد، ارّان را بسيار گسترده‌تر ذکر می‌کند:

 

«اين گياه [روناس] در همه‌ی سرزمين ارّان از مرز باب الابواب تا تفليس و نزديک رود ارس تا نواحی خزران که در دست حکم ران آذربايجان است در کوه‌هايي که به جبال طرم پيوسته است يافت می‌شود.»

 

او در آغاز فصل «ارمنيه و آذربايجان و الران (اران)» می‌نويسد:

 

«من اين‌ها را يک اقليم بر شمردم زيرا تا آن جا که من ديده‌ام در تحت حکومت يک تن بوده‌اند.»

 

در کتاب حدودالعالم من المشرق الی المغرب که در 372ق تألیف شده، آمده است:

 

«سخن اندر ناحیت آذربادگان و ناحیت ارمینیه و ارّان و شهرهای ایشان. سه ناحیتست بیکدیگر پیوسته و سوادهای ایشان بیکدیگر اندر شده»

 

شمس الدین ابی عبدالله المقدسی در کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم (375ق) ضمن ذکر جداگانة حدود آذربایجان، می‌نویسد:

 

«فاما الران تکون نحو الثلث من الاقالیم فی مثل جزیرة بین البحیرة و نهر الرّس و نهر الملک یشقها طولاً قصبتها برذعة و من مدنها تفلیس القلعة خنان شمکور جنزة بردیج الشّماخیة شروان باکو الشّابران باب الأبواب الانجان قبله شکی ملازکرد تبلا.»

 

 


********************************************

 

عاشیق حسین جوان

 

منبع: Sovet azərbaycan yazїçїlarї

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

حسین میکائیل اوغلو علیف. در سال 1916 در روستای اوت از محال گرمدوز آذربایجان ایران چشم به جهان گشود. پدرش را در کودکی از دست داد و مادرش زهره او را به قفقاز برد. آنان مدتی در روستای شرفخانلی منطقه آغدام در قره باغ ساکن شده و سپس به روستای دلی ممدلی رفتند. حسین در 7 سالگی به مزدوری پرداخته و احشام دیگران را می چراند. در 1927 شاگرد عاشیق موسی (برادرزاده عاشیق علعسگر) شد. عاشیق موسی رموز عاشیقی و ادبیات شفاهی مردمی آذربایجان را به حسین آموخت. حسین به اجرای برنامه در عروسی ها و مجالس پرداخت. او سرودن شعر را از 1934 آغاز کرد. نخستین شعرهای او با نامهای «گول آذربایجان»،«اویان وطنداشیم»،«آنا وطن»،« اکتیابر» در روزنامه وطن یولوندا در تبریز چاپ شد.

 

عاشیق حسین در 1938 به تبریز آمد. در زمان بوجود آمدن حرکات انقلابی از سنگری به سنگر دیگر رفته و با ترنم ساز به مبارزان روحیه می‌داد. حکومت ملی آذربایجان مدال «21 آذر» را به او تقدیم کرد. چون در سال 1946 تئاتر ملی در تبریز تشکیل شد، او معاون مدیر این تئاتر بوده و نغمه های انقلابی را نیز اجرا می کرد. او انجمن عاشیقها را ایجاد کرد. حکومت ملی آذربایجان و فرقه دموکرات به او عنوان هنرمند ملی را اعطاء کردند.

 

در سال 1946 در ارکستر مسلم ماغامایف به عنوان سولیست مشغول بکار شد. او سپس به سال 1948در روستای عزیزبیگوف شهرستان قاسم اسماعیلوف زندگی کرد. از آن پس نیز در تئاتر و موسیقی آذربایجان شرکت فعال داشته و در سال 1953 دیپلم درجه یک فستیوال هنر را دریافت کرد. او در دهه هنر و ادبیات آذربایجان در مسکو، رهبر دسته عاشیقها بود. او نشان شرف و برخی عنوانهای افتخاری را نیز دریافت کرده است. او در 1958 درگذشت.  آثار او عبارتند از:

 

1- آزادلیق ماهنی لاری. باکو. آذرنشر. 1950. 2- عاشیغین آرزولاری. باکو. اوشاق گنج نشر. 1950. 2- شعرلر. باکو. اوشاق گنج نشر. 1953. 3- قوشملار. باکو. آذرنشر. 1956. 4- صدفلی ساز. باکو. آذرنشر. 1956. 5- شعرلر. باکو. آذرنشر. 1962. 6- دانیش، تئللی سازیم. باکو. آذرنشر. 1966. 7- ائل عاشیغی. باکو. آذر نشر. 1975. 8- باهار کیمی. باکو. یازیچی. 1979

 


********************************************

 

اهمیت اسناد تاریخی آذربایجان

 

پژوهش : ت.م.موسوی

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

پژوهشگران برای اسناد تاریخی همچون فرمانها و حکمهای حاکمان، فتح نامه، سینورنامه (سینور در زبان ترکی یعنی مرز و سینورنامه یعنی قرارداد مرزی. مترجم)، وقف نامه، قباله نامه، اجاره نامه، هبه نامه، وصیت نامه، عقدنامه و دیگر اسناد اهمیت ویژهای قائل هستند. این مسأله نیز با تشکیل علم تاریخ نویسی سدههای میانی در دربارها و وابستگی سیاسی و مادی وقایع نگاران به پادشاهان ارتباط دارد. وظیفهی چنین تاریخ نگارانی تعریف حکمران، تبیین ادعای حاکم مبنی بر حاکمیت مطلق، پنهان نمودن نقصانهای آنان، برائت آنان از جنایات و نشان دادن ستمهای آنان بصورت تدبیرهای مثبت بوده است. مسائل اقتصادی- اجتماعی، نقش مردم، موقعیت آنان در جمعیت، شرایط کارگران و روند حوادث تاریخی این تاریخ نگاران را برنمیانگیخت. درست به همین دلیل پژوهشگران واقعی برای تحلیل تاریخ سدههای میانی، باید به منابع دیگری همچون خاطرات سیاحان، نمایندگان خارجی، فرمانها و اسناد آن دوره مراجعه کنند. این شیوه برای درک تاریخ آذربایجان بسیار مهم است. ضرورت جستجو و یافتن فرمانها و اسناد مربوط به تاریخ آذربایجان در سدههای میانی، خواندن متن آنها و توضیح این اسناد در ارتباط با حوادث آن زمان از اینجا به میان میآید.

 

لازم به گفتن است که رسوم نگارش سدههای میانی، این کار را بسیار دشوار ساخته است. کاتبان آن زمان برای نمایش علم خود، میکوشیدند اسناد را به شیوهای غلیظ و دشوار بنگارند تا خواندن آنها آسان نباشد. از سوی دیگر برای بالا بردن موقعیت حکمرانان، فرمانهای آنها را با آیات، روایات و اشعاری مناسب مورد تأکید قرار میدادند. علاوه بر این از آنجا که آنها خواننده را بیسواد فرض نمیکردند از به کار بردن حرکه، اشاره و نقطه خودداری میکردند. این دلایل، کار خواندن و گشایش متن را بسیار دشوار ساخت.

 

بسیاری از اسناد آن دوران مربوط به فرمانهاست. این اسناد در بردارندهی تصمیمات حکمرانان دربارهی مسائل مختلف در سدههای 13 تا 14 زیر عنوان «یارلیق» ( در زبان ترکی یعنی فرمان. مترجم) سدهی 15 تا 18 «سوزوموز» ( در زبان ترکی یعنی فرمان ما. مترجم) و یا «فرمان» نوشته شدهاند. به انواع مختلفی از این اسناد با عناوین منشور، مثال، نشان، تعلیقه و.. برمیخوریم.

 

سندی که بر اساس اشاره کتبی و یا شفاهی حکمران ترتیب مییافت، طبق قاعده «رقم» نامیده میشد. متن رقمها معمولاً توسط خادمی درباری با عنوان واقعه نویس یا مجلس نویس نوشته میشد و از طرف حکمران مهر میخورد. واقعه نویس در مجلس بار عام در سمت چپ حکمران نشسته، نامهها را برای او خوانده و سفارشات را مینوشت. سپس بر اساس همین سفارشات، رقمها ترتیب مییافت. این رقمها بر اساس قاعدهی نوشتاری و شکل ترتیب بر 5 نوع بودند:

 

1. آنها که بر اساس گفتهی شفاهی و سفارشی کتبی حاکم ترتیب مییافتند.

 

2. آنها که بر اساس عریضهها در کاغذی جداگانه نوشته میشدند.

 

3. آنها که در حاشیهی عریضه نوشته شده و با مهر حکمران تصدیق شدهاند.

 

4. آنها که بر اساس اشارهی کتبی اعتماد الدوله و یا صاحب منصب عالی رتبه نوشته شده و سپس مهر حاکم را خورده است.

 

5. آنها که بر اساس معلومات دفترهای دائمی دیوان عالی نوشته شدهاند.

 

در این اسناد اساساً موضوعاتی چون تیول، سیورغال (زمینی که پادشاه جهت معیشت به ارباب استحقاق بخشد. عواید زمینی که به جای حقوق یا مستمری به اشخاص بخشند. جمع آن در عربی سیورغالات است. مترجم) ، معافیت، مواجب، بخشش و یا عفو بحث میشود. در بالای رقمها جملهی «حکم جهانمطاع شد» و در پشت آن ترتیب صدور آن نوشته میشد.

 

به قسمت دیگری از سفارشات کتبی، «حکم» گفته میشد. در کتاب «تذکرة الملوک» در ذکر وظایف منشی الممالک گفته شده حکم آن اسنادی است که از طرف دیوان بیگی آماده میشوند. از این توضیحات پیداست که حکمها با کوشش دیوان بیگی و بدون اطلاع حاکم و بر اساس سفارش اعتماد الدوله آماده میشد و همین مسأله در پشت سند نوشته میشد. قوللر آغاسی (در زبان ترکی یعنی رئیس غلامان. مترجم) و یا هر امیر دیگر میتوانست چنین اقدامی انجام دهد. چنین حکمهایی تنها پس از تصدیق اعتماد الدوله و ممهور شدن به مهر حکم اعتبار مییافتند.

 

در بالای چنین اسنادی که به نام حاکم بزرگ صادر میشد جملهی «حکم جهانمطاع شد.» میآمد. از توضیحات موجود در فصل 7 تذکرة الملوک پیداست که حکمها اساساً دربارهی امور مالی و انضباطی صادر میشد. در «تاریخ عالم آرای عباسی» به حقیقت دیگری نیز برخورد میکنیم. نویسنده در شرح حوادث  سال 1617 مینویسد: «شاه پیش از رفتن به قشلاق (زمستانگاه. مترجم) مازندران دستور داد که میرزا ابوطالب اعتماد الدوله وزیر دیوان عالی به اتفاق منشیان زمستان به تبریز رفته و کار پرداخت مواجب سپاهیان را سامان دهند. بر اساس همان دستور، منشیان 4 ماه در تبریز به کار نوشتن حکمها مشغول بودیم.» از اینجا روشن میشود که اعتماد الدوله اختیار داشت از طرف حاکم دربارهی مسائل مالی حکم صادر نماید. مینورسکی نیز احتمال داده است که حکمها اساساً دربارهی مسائل اداری بودهاند.

 

یکی دیگر از شیوههای دستوری در سندها همان «مثال» ها هستند. طبق قاعده اسناد با نام مثال از طرف دیوان صدارت صادر میشدند. این سندها پس از تصدیق با مهر صدراعظم، صدرعامه یا صدر ممالک اعتبار مییافتند. با هر مثال شخصی حاکم نیز فرمانی صادر کرده و بر اجرای آن مثال تأکید مینمود. اسنادی که دربارهی مقبرههای بی بی هیبت و ابوسعید به دست ما رسیده، دلیلی بر این مدعاست. این مثالها نشان میدهد که ارتباط دادن مثالها تنها به امور دینی درست نیست.

 

در مثالها مواردی چون تعیین وظایف صاحب منصبان عالی رتبه از قاضیان و شیخ الاسلامها گرفته تا متولیان، مستوفیان وقف و وزیران، نظارت بر درآمد املاک وقفی و تصمیم پیرامون آنها و برخی مسائل و تدبیرهای اقتصادی، انضباطی و سیاسی منعکس میشد.

 

دستورات و توضیحاتی که از طرف وزیران بزرگ، دیوان بیگیها، وزیران، وکیلان، خلیفهگان و دیگر صاحب منصبان در امور مالی، ملکی، انضباطی و دینی صادر میشد، «تعلیقه» نام داشت. در کتاب «تذکرة الملوک» در شرح وظایف صاحب لقب اعتمادالدوله، اعتبار قانونی تعلیقههای او نیز ذکر شده است. از این توضیحات پیداست که کار گردآوری پولهای مربوط به دربار و خزانهی دولت و همچنین مالیات دیوان بر اساس تعلیقهی وزیر بزرگ، به اشخاص دیگر فروخته میشد. وزیر بزرگ بدون اطلاع شاه، تعلیقههایی در خصوص پذیرش وظایف ملازمان و تعیین کاتبان برای دفترخانهها و خدمتکاران برای دربار صادر کرده و بر اساس آن حکمها ترتیب داده میشد.

 

رسیدگی به مبالغ و مسائل مالی ایالتی تنها بر اساس تعلیقهی وزیر بزرگ انجام شده و سپس ثبت میگردید. وزیر بزرگ میتوانست در خصوص کم کردن مقدار و یا مبلغ مالیاتها تعلیقههایی صادر نماید. در همان کتاب بیان شده است که امیر شکارباشی دربارهی تهیهی وسایل قوشچیان (نگهدارندگان پرندگان شکاری. مترجم) و خلیفة الخلفاء در تعیین خلیفه برای مناطق مختلف تعلیقههایی صادر کرده و سپس فرمانهایی از طرف حاکم در تأیید این تعلیقه داده شده است.

 

علاوه بر این برخی حکمها و دستورهای حاکمان نیز تعلیقه نام میگرفت. اشارات موجود در پشت احکامی از رستم خان والی گرجستان در مارس 1657 صادر شده، در کتاب «قوبا خانلارینین فرمانلاری» (فرمانهای خوانین قبا. مترجم) و «نخجوان ال یازما سندلر» (اسناد خطی نخجوان. مترجم) به شماره 17، 18 و 20 آمده، این مسأله را تصدیق مینماید.

 

از انواع اسناد سدههای میانی «شجره» و «پروانه» را نیز میتوان نام برد. «شجرههایی که بر اساس نوشتهی خلیفة الخلفاء در مورد تعیین خلفای مناطق مختلف و مسائل مربوط به حقوق و وظایف آنها پس از ممهور شدن به مهر حاکم اعتبار مییافتند. احتمال میرود که فرمانهایی با نام «پروانه» مربوط به مسائل مالی بودهاند. اشارهی کوتاه مینورسکی نمیتواند تصور کاملی در این مورد ارائه نماید. در «رساله فلکیه» نیز در این باره به صورت سطحی سخن آمده است. ولی این مسأله در فصلهای 14 و 18 کتاب «تذکرة الملوک» روشن شده است. در فصل  14 مشاهده میشود که «پروانه» یا فرمانهایی که اساس به عنوان حوالهی پول و یا برات هستند، برای تأمین معاش کارکنان دیوان و واگذاری تیول و سیورغال صادر میشد.

 

بطور کلی چنین احتمال دارد که پروانه به حکمهایی گفته میشود که بر افرادی جداگانه داده شده تا پولها و یا محصولاتی را وصول کنند که برای حکومت وصول آنها دشوار بود.

 


********************************************

 

ادبیات آذربایجان در سدة 8 هجری

 

در سده‌ی هشتم زبان ترکی در نظم و نثر در جولان بود. قديمی‌ترين آثار نوشته شده، به زبان ادبی ترکی آذربايجانی، مربوط به سده‌ی سيزدهم ميلادی/  هفتم قمری است. اولين اثر منظوم، از حسن اوغلو اسفراينی است که در پايان سده‌ی سيزدهم و آغاز سده‌ی چهارم ميلادی می‌زيست. او نخستين شاعر ترکی آذربايجانی است. حسن اوغلو از ترکان خراسان و نامش به فارسی پور حسن است. او به فارسی و ترکی شعر می‌سرود. اشعار او از آناتولی تا خوارزم ورد زبان‌ها بود. سيف سرايي شاعر دربار مملوکان مصر و احمددای شاعر آناتولی بر غزل او نظيره نوشته‌اند.

 

نصير باکويي يکی از نخستين شاعران ترکی آذربايجانی است که در اواخر سده‌ی سيزدهم ميلادی در باکو می‌زيست. او با غازان خان و اولجاتيو مغول معاصر بود. اولجايتو به باکو رفت و اهالی را از برخی ماليات‌ها معاف کرد که نصير در اين باره مخمّسی سرود. نخستين شعر ادبی نيز در اين سده پديد آمد. محمد بن هندوشاه نخجوانی معروف به شمس منشی کتاب «صحاح الفرس» را که يک فرهنگ فارسی به ترکی است، به نگارش درآورد. کتاب صفوة الصفاء اثر ابن بزاز اردبيلی در شرح مقامات شيخ صفی‌الدين اردبيلی، از آثار ارزشمند اين دوره است. در اين سده‌ همچنين شيخ صفی‌الدين اردبيلی (مرگ 713ق/ 1336م) کتابی ترکی و فارسی تحت عنوان «قارا مجموعه» يا «سيرالصوفيه» و يا «مقالات و مقامات» نوشته است.

 

در کتاب‌های افضل التواريخ (فضل الله همدانی)، تعليقات مينورسکی بر تذکرة الملوک، سفرنامه‌ی شاردن و کتاب دانشمندان آذربايجان (محمدعلی تربيت) از اين کتاب نام برده و اشاره شده است که کتاب «قارا مجموعه» در کتابخانه‌ی سلطنتی بريتانيا نگهداری می‌شود. به گفته‌ی شاردن وقتی شاهان صفوی عازم جنگ می‌شدند، روحانيان به اين کتاب مراجعه می‌کردند. کمال الدين عبدالقادر مراغه‌ای متولد 754ق که در زمان جلايريان می‌زيست، کتاب الادوار را به ترکی ترجمه کرده است. او در 837ق در هرات درگذشت. از او اشعاری نيز به پهلوی در دست است. اين بيت از اوست:

 

ای جان جهان، بحر صفا بيزی اونوتما      و ای ماه جبين، مهر لقا بيزنی اونوتما

 

يکی از آثار مهم نثر ترکی آذربايجانی، کتاب سيرت نبی نوشته‌ی قاضی مصطفی ضرير ارزرومی است. نويسنده‌ی نابينايي که در نظم و نثر دستی داشت. او اين کتاب را در سال 779ق در سفر به مصر، به خواهش ملک منصور علی پادشاه مصر نوشت. کتاب مهم ديگر در اين سده، ترجمه‌ی کتاب «فتوح الشام» به ترکی است.

 

برجسته‌ترين شاعر سده‌ی هشتم آذربايجان، سيد عمادالدين نسيمی است. نسيمی متولد 1369م در شماخی است. او برای نخستين بار اولين ديوان را به زبان ترکی آذربايجانی پديد آورد. او ديوان‌های فارسی و عربی نيز داشته ولی ديوان عربی او در دست نيست. نسيمی شاگرد فضل الله نعيمی رهبر طريقت حروفيه بود. شعر نسيمی زيباترين نمونه‌ی شعر غنايي است. شعر او به سبک ادبی شعر آذربايجان شکل داده است. نسيمی در اشعار خود از غزل، قصيده، مثنوی، مستزاد و ترجيع بند استفاده کرده است. رباعيات فلسفی او نخستين رباعيات ترکی آذربايجانی هستند. از جمله:

 

گل کی مشتاق اولموشام ديدارينا         وئرميشم جان زلف عنبر بارينا

 

محرم ائتدين چون منی اسرارينا            ای پری گل چک منی بردارينا

 

شاعر ديگر آذربايجانی سيد معين‌الدين حسين تبريزی معروف به قاسم انوار (تولد 757 سراب- مرگ 837 جام) است. او در شعر قاسم يا قاسمی تخلص می‌کرد. از بزرگان عرفای ايران و مردی بسيار دلير و بی‌باک بود. در دربار الغ بيگ نوه‌ی تيمور لنگ می‌زيست. در زبان فارسی شاعری زبردست بوده و گاهی به زبان ترکی و گيلگی نيز شعر می‌سرود. شيخ الوان شيرازی نيز به ترکی آذربايجانی شعر می‌سرود. جهانشاه قره‌قويونلو فرزند قره‌يوسف (که در سال 839 ق به حکمرانی آذربايجان رسيد) به ترکی و فارسی شعر می‌سرود. او حقيقی تخلص می‌کرد. در ديوان او 116 غزل و يک مستزاد فارسی و 91 غزل و 33 رباعی ترکی وجود دارد. او با عبدالرحمن جامی مراوده داشته و او را استاد خود می‌دانست.

 

زبان ترکی در سده‌ی نهم دوشادوش زبان پارسی پيش می‌رفت. با پيشرفت زبان ترکی در آذربايجان که با حکومت ايلخانان تقويت شده بود، شعر و ادب پارسی در شمال آذربايجان از رونق افتاد. شاعرانی چون کمال الدين مسعود شروانی، محمود بن پيرکرد بن امير شروانی و مولانا شمس الدين بردعی متخلص به حمدی به دليل جنگ‌های مختلف، ناگزير ترک ديار کرده و عثمانی رفتند.

 

کار فرهنگ نويسی نيز همچنان ادامه يافت. فرهنگ ابراهيمی يا شرف نامه‌ی منيری تأليف قوام‌الدين ابراهيم نارونی به سال 878ق از فرهنگ‌های چند زبانه‌ی سده‌ی نهم است. اين فرهنگ به زبان‌های عربی، فارسی و ترکی نوشته شده است. در نثر ترکی نيز که معطوف به تشويق تاريخ نويسی توسط مغولان بود، سعدالدين وراوينی (برگرداننده‌ی مرزبان‌نامه از لهجه‌ی طبری، صفی‌الدين عبدالمؤمن ارموی (مؤلف رساله‌ی شرعيه در موسيقی)، اسماعيل بن محمد تبريزی (نويسنده‌ی کتاب حيوة النفس و رساله‌ی نصيريه) ظهور کردند. حافظ محمد بن علی قوشچی پسر ملاهادی قوشچی مؤلف کتابی است در تاريخ آل چنگيز و تاريخ ختای که همان کتاب مجدالدين محمد بن عدنان مورخ سده‌ی هشتم را به ترکی ترجمه کرده است. در سده‌ی نهم دو کتاب ديگر نيز به شعر موجود است.

 

1- کتاب «اختيارات قواعد کليه يا دايره‌ی جهان نما» نوشته‌ی ايبری خوجا ابن  عادلی در 839 ق/ 1459م.

 

«کتاب کوامل التعبير بوازيجی» نوشته‌ی خضر بن عبدالهادی بوازيجی که به سلطان سليمان قانونی هديه شده است. نثر کتاب که در باره‌ی تعبير خواب است، نثر ترکی آذربايجانی سده‌ی نهم هجری است. اين کتاب مجموعه‌ی لغت گران سنگی است. نسخه‌ی خطی آن در باکوست که توسط رستم عليف تصحيح و به چاپ رسيده است.

 

در شعر نيز می‌توان به اين نکته اشاره کرد که سلطان احمد جلايري در سرودن شعر زبردست بوده و به سه زبان پارسی، ترکی و عربی شعر می‌سرود. ديوان شعری از او که در 808 ق تدوين شده و با مينياتور تزئين شده است، در گالری هنر فرير در واشنگتن نگهداری می‌شود. از ديگر شاعران می‌توان ابوسعيد نسيمی حسينی شيرازی را نام برد. او از سادات بسيار محترم و از صوفيان فارس بوده و در شيراز می‌زيست. غزل عارفانه را نيکو می‌سرود. در زبان ترکی شاعری توانا بود. ديوان او شامل 2 هزار بيت معروف است. گفتنی است که دو کانون فرهنگی در پيشرفت زبان ترکی بسيار کوشا بودند: 1. عثمانی 2. تيموريان در هرات

 

در عثمانی تا سال 656 ق/ 1277م دفتر و ديوان فارسی بود. در اين سال محمد قارامان اوغلو پس از فتح قونيه، زبان ترکی را رسميت داده و زبان‌های ديگر را در دربار و بارگاه و ميدان ممنوع کرد. قبل از اين تاريخ حتی شاعران زيادی به تأثير از احمد يسوی عارف بزرگ ترک، به ترکی شعر می‌گفتند. مولانا جلال الدين رومی 17 قطعه شعر ترکی دارد. احمد فقيه، شياد حمزه، يونس امره (1320-1250م) و سلطان ولد (فرزند مولانا) از شاعران ترکی سرا بودند. يونس امره معادل نقش مولانا در زبان فارسی، در زبان ترکی جايگاه دارد. او مفاهيم عرفانی و عقيدتی را به زبان ساده‌ی ترکی و به شعر نوشته است.

 

قاضی لطف الله بن ابو يوسف حليمی از لغت نويسان معروف عثمانی بود. از تأليفات او «کتاب القاسميه» يا فرهنگ حليمی معروف به «لغت حليمی» ترکی به فارسی است. او به فارسی نيز شعر می‌سرود و تخلص حليمی داشت خطيب رستم مولوی از صوفيان ساکن قونيه از طريقه‌ی مولويه از لغت نويسان و شاعران معروف است. او کتاب «وسيلة المقاصد» را در لغت ترکی به فارسی در 904 ق نوشت و نيز خلاصه‌ای در صرف و نحو فارسی به شعر ترکی نظم کرده است.

 

محمود بن محمد دلشاد شروانی که به عثمانی رفته و در آن جای گرفته بود، در طب و معدنيات ماهر بود. او در سال 841 ق کتاب مختصری در طب و کتاب ديگری در جواهر به نام تحفه‌ی مرادی به ترکی نوشته است. محمود بن عثمانی لامعی برسوی (مرگ 939ق) از شاعران زبردست بوده و پارسی و ترکی را نيکو می‌سرود. او کتاب‌های حسن و دل (فتاحی نيشابوری)، سلامان و ابسال (جامی) شواهد النبوه (جامی)، نفحات الانس(جامی)، ويس و رامين (فخرالدين اسعد گرگانی)، وامق و عذرا (عنصری)، صد معما (مير حسن نيشابوری) و هفت منظر (هاتفی) را به ترکی ترجمه کرد. هم چنين او خود، وامق و عذرا را به نظم ترکی درآورد.

 

کار ترجمه همچنان به قوت ادامه داشت. امير جعفر طغرايي کتاب انيس العارفين را به ترکی برگرداند. حکيم شاه محمد بن جامی مبارک شاه قزوينی کتاب حيوة الحيوان نوشته کمال الدين محمد بن موسی ابن عيسی اميری و کتاب مجالس النفايس نوشته‌ی امير عليشاه نوايي را به ترکی ترجمه کرد. شهاب الدين ابوالعباس ابن عرب شاه دمشقی (تولد 791ه.ق/ مرگ 854 ق) کتاب‌های جوامع الحکايات و لوامع الروايات، تفسير ابوالليث سمرقندی، تعبير دينوری و منظوم تعبير قادری را به ترکی ترجمه کرده و خود کتاب‌های عجايب فی نوائب تيمور يا فی اخبار تيمور (که مرتضی نظمی زاده بغدادی آن را در سال 1110ق به ترکی برگرداند) و شرح فتوحات تيمورات، کتاب «التأليف الطاهر فی شميم الملک الظاهر ابن سعيد» و «ترجمان المترجم بمنتهی الارب فی لغة الترک و العجم و العرب» و هم چنين کتابی به نام «غرق السير فی دولة الترک و التتر» را نوشته است. شايان ذکر است که در عثمانی به رغم تحکمات برای استفاده از زبان ترکی، زبان فارسی را همچنان به مانند زبان عربی ارج می‌نهادند. چون بيشتر کتاب‌های ادبی و فلسفی گذشته به فارسی و عربی بود. سلطان ولد (623-712ق) فرزند مولانا ده غزل کامل ترکی دارد. او  منظومه‌ای به نام ارباب نامه دارد که در آنجا 156 شعر ترکی به نظم آورده و اين ابيات از قديمی‌ترين نمونه‌ی شعر ترکی جديد است. با اين حال او چنين می‌گويد:

 

تورگجه اگر بيليديم                   بير سوزی بين ايليه‌ديم

 

تات‌جه اگر ديلر سوز                  گويم اسرار اولی

 

او در کتاب «ابتدا نامه» خود می‌گويد:

 

گذر از گفت ترکی و رومی                   چون از اصطلاح آن محرومی

 

ليک از پارسی گوی و از تازی      چون که در هر دو خوش همی تازی

 

مرکز فرهنگی ديگری که بر روند رشد ترکی در آذربايجان تأثير گذارد، هرات بود. اين شهر شاعران بزرگی چون عبدالرحمن جامی را در خود جای داده بود. امير عليشير نوايي (متولد 844 ق) دولتمرد کاردان تيموريان، بزرگ‌ترين امير دربار سلطان حسين بايقرا بود. امير عليشير در فارسی فانی و در ترکی نوايي تخلص می‌کرد. او به زبان ترکی عشق می‌ورزيد و خود به ترکی جغتايي شعر می‌سرود. او بزرگ‌ترين شاعر ازبکستان است. او کتاب‌هايي مانند عروض ترکی يا رساله‌ی عروضيه (ترکی)، لغات ترکی به فارسی، تاريخ انبياء (ترکی)، منشأت (ترکی)، ميزان الاوزان (ترکی)، نسائم المحبه (ترکی در ترجمه‌ی نفحات الانس جامی) و نظم الجواهر (ترکی) را نوشته است. او به شاعران توصيه می‌کرد تا به ترکی شعر بسرايند. او برای اثبات اين که ترکی قدرتمندتر از فارسی است و وسيع‌تر و کامل‌تر، کتابی به نام «محاکمه اللغتين» را به فارسی نوشت. کتاب مهم ديگر او «مجالس النفايس» است که تذکره‌ی شعرای فارسی زبان سده‌ی نهم (تاليف 896 ق) به ترکی است. علاوه بر او نجم الدين طارمی از ادبای دربار بايقرا نيز کتاب کامل التاريخ ابن اثير را به ترکی برگرداند.

 

در آذربايجان نيز نظم و نثر ترکی جلوه‌ای پرفروغ داشت. نعمت الله کشوری در آثار ترکی خود از شاعرانی چون فردوسی، سعدی و حافظ تأثير پذيرفته است. در اشعار خليلی تأثير حافظ و مولوی به خوبی مشخص است. وی مثنوی «فرقت نامه» را به تأثير از مثنوی معنوی سروده است.

 

در ترجمه نيز، کتاب معجزنامه توسط شخصی به نام مقصودی در 921ق به ترکی ترجمه شد. کتاب شامل معجزات پيامبر و حکايات علی (ع) بود. کتاب‌های «اسرارنامه»، «مصيبت نامه» و «الهی نامه» عطار نيشابوری توسط احمد تبريزی به صورت برگردان آزادی به نام «اسرارنامه» به ترکی ترجمه شد. کتاب «گلشن راز» شيخ محمود شبستری توسط ولی شيرازی به ترکی برگردانده شد. شيرازی ابيات زيادی بر آن افزود به طوری که حجم آن دو برابر شد.

 

اوزون حسن آغ قويونلو حاکم نيرومند آذربايجان، علاقه‌ی زيادی به ترکی داشت، به دستور او قرآن به ترکی ترجمه‌ شد. او اعتقاد داشت که خواندن ترجمه‌ی ترکی قرآن نيز عبادت است. سلطان يعقوب آغ‌قويونلو نيز به فارسی و ترکی شعر می‌سرود. از ديگر شاعران ترکی‌سرا می‌توان اسعد فرزند سعد الدين بن حسن تبريزی (متولد 978ق) و حکيم بديعی تبريزی (مرگ 980) و تنهايي ارسبارانی را نام برد.

 

ظاهراً اولين تأليفی که از فارسی به ترکی ترجمه شد، کتاب «سندباد نامه» بود. از قرن نهم و دهم بسياری از آثار منظوم و منثور کلاسيک فارسی ترجمه شد. که می‌توان به «گلستان سعدی» (سيف سرايي)، «خسرو و شيرين» (قطب خوارزمی)، «انوار سهيلی» با عنوان «همايون نامه»، «بلبل نامه»‌ی عطار به عنوان «گلشن ابرار» توسط منيری، «منطق الطير» با عنوان «گلشن سيمرغ» توسط قارا تولی زائری پير محمد، خمسه نظامی و يوسف و زليخای جامی اشاره کرد. شاعری نيز به نام خطايي نزديک با دوران شاه اسماعيل صفوی، يوسف و زليخايي به نام سلطان يعقوب آغ قويونلو به ترکی نظم کرده است. الهی اردبيلی (کمال الدين حسين فرزند خواجه شرف الدين عبدالحق) (870-950ق) رساله‌ای به زبان ترکی در باره‌ی امامت نگاشته است.

 


********************************************

 

تبریز پس از صدور فرمان مشروطیت

 

نریمان حسن زاده

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

در 5 آگوست 1906فرمان شاه مبنی بر برقراری مشروطیت و برپایی مجلس صادر شد. ولیعهد مرتجع محمدعلی میرزا، قصد پنهان کردن پیروزی مشروطه خواهان تهران را داشت ولی مردم تبریز به واسطة نامهها خبردار شدند. این خبر از طرف انجمنهای مخفی در میان اهالی پخش شد و آنان را به خروش آورد.

 

در اوائل سپتامبر لایحة انتخابات و مجلس به تأیید شاه رسید ولی ادارات ارتجاعی دربار با ممانعت از تأیید این اساسنامه، برای لغو آن کوشیدند. اهالی تبریز برانگیخته شدند چرا که باخبر شدند ادارات درباری مانع ایجاد مشروطه شده و از امضای اساسنامة انتخابات مجلس توسط شاه ممانعت کردهاند. در تبریز نیز مانند تهران بازارها و مغازهها بسته شد. اعتصابات و تظاهرات آغاز گردید.

 

امپریالیستهای انگلیسی که برای استفاده از حرکات تبریز در جهت منافع استعماری خود میکوشیدند به واسطة زیردستان خود، فعالان جنبش را تحریک کردند تا در 16 سپتامبر در ساختمان کنسولگری انگلیس بست نشستند. ولی دیری نگذشت که تعداد نارضیان و بست نشینان چنان زیاد شد که ساختمان کنسولگری از عهده برنیامد و آنان در مسجد صمصام که در همسایگی کنسولگری بود، گرد آمدند. دانش آموزان و معلمان مدارس تبریز نیز همبستگی خود را با بست نشینان اعلام کردند.

 

بیش از 6000 نفر بست نشین اعم از کارگر، صنعتگر، فقیران شهر، روحانیون رده متوسط و پایین و سرمایهداری ملی و... به قرآن سوگند خوردند که در راه مشروطه از جان و مال و اولاد خود مضایقه نخواهند کرد.

 

بدین ترتیب اهالی زحمتکش تبریز به رهبری سران معروف جنبش مشروطه همچون حاجی رحیم آقا بادکوبهچی، حاجی میرمحمدعلی اصفهانی، حاجی میرزا علینقی گنجهای، حاجی محمد بادامچی و دیگران به عنوان روشی عملی برای مبارزه با استبداد، فقر، بدبختی و ستم و خودسری به بست نشستند. بست نشینی که نقش اعتراضی گستردة مردم را داشت، بنا به نتایج سیاسی خود به عنوان یک اعتصاب عمل نمود. 

 

سیدحسن تقیزاده از خادمان مشهور انقلاب مشروطه مینویسد:

 

«مردم بیچاره و ستم دیدة آذربایجان که بیش از هر جای ایران در زیر بار استبداد و فشار جان میکندند، از حوادث تهران به هیجان آمده بودند. آنان در این اوقات هر چقدر کوشیدند تا روحانیون عمده را با خود همراه سازند، موفق نشدند از این رو خود یکباره بر علیه استبداد شدید به پا خواستند، قهرمانانه در زیر لوای آزادی بر ضد ستم اعلان جهاد کردند. این یک توفان ملی بود که نظیر آن در ایران دیده نشده بود.»

 

طبق نوشتة تقیزاده در مراحل آغازین جنبش، روحانیون عمده و دیگر طبقات شرکت نداشتند از این رو نیز تنها تودة مستمند مردم به حرکت درآمدند. آنان با مبارزه در راه مشروطه و بر علیه استبداد، پایههای جنبش آزادی خواهانه را بنا نهادند. این حرکت بزرگترین کوشش و نمونهای از قهرمانی از طرف مردم مستمند بود:

 

«زیرا تکرار میکنم هرگز در ایران به ویژه در قرون اخیر هیچ شورشی و جنبشی بدون روحانیون رخ نداده بود. در عرض چند ساعت اعتصاب عمومی برقرار شد، بازارها، مغازهها و... بسته شد، بیش از صد هزار نفر به طرف کنسولگری انگلیس راهی شدند، ملایان نیز ناچار به ملت پیوستند.»

 

بدین ترتیب چون حرکت مردم آغاز گردید، روحانیون و دیگر طبقات به نهضت پیوستند. نظراتی که از تقیزاده آوردیم، امکان میدهد تا نیروهایی را که جنبش نخستین به وجود آوردند، معین کنیم.

 

سران جنبش با رهبری گروه سوسیال دموکرات «اجتماعیون- عامیون» فوراً کمیتة کمک به نفع نهضت ایجاد کردند. آقامیر باقر، آقا محمد صادق غازانچایی و کربلایی علی مسیو، خزانهداری کمیته را بر عهده گرفتند. در عرض 7 یا 8 روز 36 هزار تومان یعنی 70 هزار منات پول گرد آمد. سخنرانان از صبح تا شام نطق میکردند و معنای آزادی و مشروطه را برای مردم توضیح میدادند.

 

محمدعلی میرزا ولیعهد که برای جلوگیری از گسترش نهضت میکوشید، فوراً دستوری دربارة ارزانی و فراوانی نان صادر کرد. رهبران جنبش به محمدعلی میرزا پیغام دادند که «ما نان نمیخواهیم بلکه مشروطه میخواهیم.»

 

رهبران جنبش که به عنوان اعتراض بست نشسته بودند، طی تگلرافی به شاه اطلاع دادند که آنها با مشروطه خواهان تهران دربارة اعلان مشروطه و برپایی مشروطه هم رأی بوده و خواهان پایان خودسری و زور در کشور هستند. بیتردید رهبری گروه اجتماعیون- عامیون بر جنبش، کمک کرد تا جنبش حالتی مردمی بیابد.

 

محمدعلی میرزا ولیعهد برای جلوگیری از گسترش جنبش، همراه با اندیشیدن تدابیری جهت ارزانی و افزونی نان،  مسئلة گرد آوردن سپاه را نیز فراموش نکرده بود. او دستور داد تا نیرویی متشکل از 12 هزار نیروی مسلح از تبریز و اطراف آن برای سرکوب جنبش فرستاده شوند. با این حال نیروهای مسلح، همراهی خود را با جنبش اعلام کردند. 

 

در طول 10 روزی که اعتصاب و اعتراض ادامه داشت، تبریزیان برای نخستین بار نطقهایی دربارة خوش بختی مردم شنیدند و در این باره آزادانه اندیشیدند. در روزهای اعتصاب عمومی هر نوع دشمنی دینی، ملی و... فراموش شد. توجه همه به مبارزه در راه مردم و میهن جلب شد. ارمنیان که تا چند ماه پیش با مسلمانان دشمنی میکردند، اکنون مهربان شده بودند و هر دو گروه به مبارزه در راه آزادی پیوستند.  بدین ترتیب جنبش انقلابی تبریز از آغاز حالت بین الملل گرفت.

 

طبق نوشتة ایوانوف، جنبش تبریز در اوایل سپتامبر 1906 «نه تنها برای آذربایجان بلکه برای پیشرفت حرکات انقلابی در تمام ایران اهمیت فراوان داشت.» جنبش تبریز به همراه نهضت تهران که با هدف ایجاد مشروطه و برپایی مجلس انجام میشد، برنامههای ارتجاع برای جلوگیری از تحقق این اهداف را نقش بر آب کرد. حوادث تبریز و به طور کلی جنبش آذربایجان به پذیرش قانون و گشایش مجلس یاری رساند. 

 

در 26 سپتامبر تگلراف پاسخی از شاه برای ولیعهد رسید. در این تلگراف بار دیگر تأکید گردید که بست نشینان عفو شده و تحت تعقیب قرار نخواهند گرفت. همچنین مجلس گشایش یافته و به زودی اساس نامة انتخابات ابلاغ خواهد شد. در این تلگراف به مردم آذربایجان و از جمله تبریز پیشنهاد شده بود که نمایندگان خود را برای مجلس ایران بفرستند. گروه سوسیال دموکرات که یک سال قبل به ریاست علی مسیو، حاجی علی دوا فروش و رسول صدقیانی تشکیل شده بود، در رهبری جنبش مردم، اعتراضات و اعتصابات تبریز نقش پیشرو داشت. گروه سوسیال دموکرات تبریز با تشکیلات «اجتماعیون عامیون» که در 1905 در باکو تشکیل شده بود، ارتباط تنگاتنگی داشت.

 

در روزهای ماه سپتامبر 1906 ضرورت برپایی تشکیلات سیاسی برای تحکیم جنبش و سازماندهی مردم بر علیه امپریالیسم و استبداد در تبریز و تمام آذربایجان مشاهده گردید. حزب «اجتماعیون- عامیون» که به رهبری نریمان نریمانوف به سال 1905 در قفقاز تشکیل شده بود. با آغاز و گسترش جنبش انقلابی تبریز، نریمانوف هیئتی از نمایندگان حزب را جهت اعزام به ایران تشکیل داد. مشهد اسماعیل یکی از بنیان گذاران حزب و کمی بعد مشهدی محمدعلی خان، حاجی خان و... به تبریز رفتند. در اثر فعالیت آنان درست در زمان حوادث سپتامبر تشکیلات «اجتماعیون- عامیون» و هیأت مرکزی آن یعنی «مرکز غیبی» به وجود آمد. 

 

در تشکیلات اجتماعیون عامیون و مرکز غیبی، نمایندگانی از طبقات مختلف اجتماعی  کارگران، خرده بورژواها، صنعتگران، بورژوای ملی، بورژوای تجاری و روحانیون رده پایین و متوسط  حضور داشتند. مرکز غیبی انقلاب را از آغاز تا پایان رهبری کرده بود. 

 

چون فرمان شاه مبنی بر تأیید مشروطه و گشایش مجلس اعلام شد، بازارها گشوده و اعتصاب عمومی پایان یافت ولی جنبش به طور کلی متوقف نشد. اهالی تبریز با گرد آمدن در اطراف مرکز غیبی، انجمنی برای سازماندهی انتخابات مجلس ترتیب دادند. طولی نکشید که این انجمن به سازمان ادارة شهر تبدیل شد.

 

انجمنی که نخستین بار در سپتامبر 1906 به عنوان هدایتگر انقلاب به وجود آمده بود، تأثیر مثبتی بر تشکیل انجمنهای دموکراتیک در تمام ایران نهاد. با نمونه برداری از انجمن تبریز انجمنهایی در تمام ایران از جمله رشت، اصفهان، مشهد و کرمان و همزمان در شهرهای آذربایجان از جمله اورمیه، اردبیل، خوی و... تشکیل شد. این انجمنها جنبش انقلابی را رهبری میکردند و همراه با آن به سازمانی تبدیل شدند که ایالت و ولایت را اداره میکردند. به نوشتة عبدالله مستوفی، انجمن تبریز قدرتمندترین انجمنهای ایالت و ولایت بود. انجمن ایالتی پس از مجلس دارای قدرت و احترام بسیار زیادی بود. 

 

انجمن ایالتی تبریز به ایفای نقش پارلمانی پرداخت که تنها کارهای مهم محلی را انجام میداد. اسماعیل رائین انجمن ایالتی تبریز را «ناجی حقیقی جنبش مشروطه» مینامد. چرا که به نظر وی این انجمن، نهضت مشروطه را در آذربایجان و حتی ایران رهبری کرده بود. بدین ترتیب احمد کسروی و عبدالحسین ناهید و... به درستی اشاره کردهاند که پس از زمان اندکی انجمن ایالتی تا حد یک مجلس ارتقاء یافته، رهبری خیزشها را در تمام ایران در دست گرفت و آن را با توانایی انجام داد.

 

انجمنهای ایالتی که به کمک رهبران مشروطه در شهرهای اورمیه، اردبیل، سلماس و خوی و... با الگوی تبریز تشکیل شده بود، از روزهای نخست ادارة امور آذربایجان را تحت نظارت خود درآوردند. این انجمنها بر فعالیت والیان، حکام دولتی و مأموران حکومتی نظارت جدی ترتیب داده و بدین ترتیب به سازمان ادارة محلی تبدیل شدند. والیان مرتجع را در اورمیه و اردبیل و... بر کنار کردند و اعمال مأموران شاهی که با استفاده از مقام به غارت مردم میپرداختند، محدود شد.

 

انجمن ایالتی از روزهای نخست پیدایش، تدابیری برای مقابله با قواعد و خودسری فئودالی اندیشید. بیگلربیگی با سابقه سعیدالملک از کار برکنار شد. حاجی وکیل از طرف انجمن به عنوان بیگلربیگی تبریز منصوب گردید. برای بیگلربیگی و ملازمان او مبلغ معینی به عنوان کارمزد تعیین شد. برای مقابله با رشوه خواری فوراً تدابیری اندیشیده شد.

 

همزمان برنامههایی برای ارزانی و افزونی نان و سایر کالاهای دارای استفادة زیاد ترتیب یافت. در این باره کمیتة ویژهای حکومتی تحت ریاست نمایندگان انجمن به وجود آمد. بر اجناس بازار قیمت گذاری گردید. از روستاییان به قیمتی معین گندم خریداری و به تبریز آورده شد. همچنین محصول موجود در انبارهای گندم محمدعلی میرزا مصادره شد و بر آن نظارت گردید. بدین ترتیب افزونی و ارزانی نان حاصل شد. قیمت یک من نان که پیش از مشروطه 2 قران بود به 8 عباسی یا 5/1 قران کاهش یافت. دشمنی میان مذاهب دینی رد شد. مدارس با اصول جدید برپا گردید. کسانی که خواهان ایجاد شرکتها و کارخانهها بودند، فعالیت خود را آغاز کردند.

 

انجمن ایالتی در جهت بهبود وضعیت اهالی مستمند شهر، تدابیری اندیشید. انجمن ایالتی و مرکز غیبی با رهبری جنبش انقلابی، نه تنها در تبریز بلکه در دیگر ولایات آذربایجان در اندیشة برقراری امنیت بودند. بسیاری از اوقات مرکز غیبی که در خانة علی مسیو تشکیل میشد، فعالیت محمدعلی میرزا و مرتجعان پیرامون وی را زیر نظر گرفته و بر دستههای مجاهد تازه تأسیس نظارت میکرد. انجمن ایالتی نفوذ خود را در تبریز و دیگر ولایات آذربایجان برقرار کرد. از 6 اکتبر روزنامة «انجمن»  به سردبیری میرزاعلی اکبرخان از اعضای انجمن در تبریز منتشر شد.

 

یکی از تدابیر مهم تشکیلات اجتماعیون عامیون، ایجاد دستههای مجاهد بود. این دستهها به رهبری مرکز غیبی و با هدف پاسداری از مشروطه و دفع حملات ارتجاع بود. بیشتر افراد این دستهها را کارگران، مستمندان شهر، صنعتگران، خرده بورژواها و روستاییان تشکیل میدادند. به نوشتة عبدالحسین ناهید، اعضای مرکز غیبی مستقیماً دستههای مجاهدین را رهبری میکردند. 

 

پس از پایان اعتصاب عمومی و بست نشینی، مرکز غیبی اقداماتی قاطع را برای حفظ رهبری جنبش و جلب تودة زحمتکش به آنجا انجام داد. اعضای مرکز غیبی و دیگر سخنرانان از منبرهای مسجد تا سکوی هر گردهمایی، نطقهای انقلابی کرده، مردم را متوجه اهمیت مشروطه مینمودند و آنها را به مسلح شدن در برابر استبداد و سروری بیگانه فرا میخواندند.

 

تشکیلات اجتماعیون عامیون و انجمن ایالتی که با کمیته‎‎های حزب سوسیال دموکرات روسیه در باکو، تفلیس و باتوم ارتباط نزدیک داشت و در سالهای نخست بیانیههایی را که در این شهرها چاپ میشد، در ایران پخش میکرد. در 1908 از روسیه دستگاه چاپ به تبریز آورده شد و این بیانیه‎‎های انقلابی در تبریز چاپ میشد. این بیانیهها مردم را برای مبارزات آینده آماده میکرد. 

 

محمدعلی میرزا برای جلوگیری از گسترش جنبش انقلابی، امام جمعه حاجی میرزا کریم روحانی متنفذ آذربایجان و سادات محلة دوهچی را با ریاست میرهاشم به مقابله با انقلاب تحریک میکرد. میرهاشم با پولهایی که از مرتجعان و همچنین پولهایی به زور از کمیتة امداد گرفته بود، طرفدارانش را مسلح کرد. او با دسته‎‎های مسلح خود به مسجد و انجمن میآمد. هر نوع خودسری میکرد و به زور اهالی را چپاول میکرد.

 

دیری نگذشت که میان مجاهدان و افراد مسلح میرهاشم که به انجمن میآمدند، درگیری رخ داد. این  مسئله مردم را به خشم آورد. یک روز بعد اهالی خشمگین و مجاهدان انجمن را محاصره کردند. بازارها و مغازهها بسته شدند، روحانیون را به انجمن فرا خوانده و خواستند تا میرهاشم تبریز را ترک کند. میرهاشم پس از این ماجرا متوجه شد که نمیتواند در تبریز بماند و مجبور شد راهی تهران شود.

 

حاجی میرزا کریم امام جمعه که در آغاز انقلاب به مردم پیوسته بود، پس از حوادث سپتامبر، از مردم دور شد و حالت ضد انقلابی گرفت. او کوشید تا مردم را به سوی خود کشانده و از انقلاب بیزار نماید. او اعلام کرد که گندم خود را به خاطر مردم، به انجمن خواهد داد. در نتیجة تدبیر انجمن غیبی، مردم او را رسوا نمودند و روز 7 اکتبر اعتصاب عمومی رخ داد. مردم خروج امام جمعه را خواستار شدند. با فشار آنان محمدعلی میرزا به حاجی میرزا کریم سفارش نمود که تبریز را ترک نماید.

 

در اوایل دسامبر 1906 محمدعلی میرزا با استفاده از پایان انتخابات مجلس در تبریز، خواستار انحلال انجمن شد. او اعلام کرد در حالی که انتخابات مجلس به پایان رسیده از این پس فعالیت انجمن ایالتی غیر قانونی است. روحانیون رده بالا، اعیان و زمینداران که اکثریت را در انجمن تشکیل میدادند، موافقت خود را با خواستة محمدعلی میرزا اعلام کردند. با توضیحاتی که توسط مرکز غیبی داده شد، مجاهدان راضی به این کار نشدند. آنان اعلام کردند تا جان در بدن داریم، راضی به این کار نخواهیم شد. «نمیگذاریم انجمن که یگانه امید آذربایجان و بلکه ایران است، بسته و یا رانده شوند.»  

 

این خواستة مردم به وسیلة تلگراف به محمدعلی میرزا رسانده شد. چون او مخالفت کرد، هیجان مردم شدت گرفت. نیّرالسلطان فراشباشی از نزدیکان ولیعهد، وضعیت را به وی تلگراف کرد. ولیعهد برای خاموش کردن جنبش با دورویی اعلام کرد:

 

«ما میخواهیم که از تهران دربارة انجمن کتابچهای بیاید. حال که جماعت راضی به این نیست، دیگر این هیجان برای چیست، اکنون که چنین است بگذار هر گونه که مردم میخواهند آنگونه بشود.»

 

به محض این که نیّرالسلطان پیغام ولیعهد را به اعضای انجمن رساند، هیئت نمایندگی انجمن به ریاست اعضای مرکز غیبی، بیانیهای دربارة انجمن تهیه کرده و برای امضاء نزد محمدعلی میرزا فرستادند. او مجبور به امضای این بیانیه بود. در این سند گفته میشد که انجمن مانند شرایط قبلی فعالیت خواهد کرد. با رضایت اعضای انجمن، ولیعهد نمایندهای تعیین کرده و این نماینده در جلسات انجمن شرکت میکرد. تمامی تصمیمات انجمن باید اجرا میشد. حکومت باید هر نوع مساعدت را در این زمینه انجام میداد.

 

این کشمکشی آشکار میان مجاهدان تبریز و محمدعلی میرزا بود. در این کشمکش، محمدعلی میرزا نه تنها وادار شد تا از فکر انحلال انجمن دست بردارد بلکه مجبور به صدور فرمانی مبنی بر تأیید رسمی انجمن گردید. این مسئله عملاً شروع حالت دو حکومتی در آذربایجان بود: حکومت انجمن در شهرهای آذربایجان و حکومت محمدعلی میرزا.

 

طبق نوشتة کسروی، مرکز غیبی به ریاست علی مسیو، حاجی رسول صدقیانی و حاجی علی دوافروش این کشمکش اولیه را رهبری میکردند که منجر به اخراج میرهاشم، امام جمعه و دیگر مرتجعان سرسخت از تبریز و پیروزی مجاهدان گردید. بدین ترتیب در حالی که روحانیون، رهبری انقلاب را در تهران بر عهده داشتند، رهبری جنبش تبریز را در وهلة اول گروه تبریز تشکیلات اجتماعیون عامیون و سپس تشکیلات اجتماعیون عامیون و هیأت مرکزی آن با نام مرکز غیبی انجام میدادند. این وضعیت شرایطی را به وجود آورد که جنبش تبریز از آغاز تودة مردم را دربرگرفت و تداوم یافت. روزنامة «ارشاد» به درستی مینویسد که: «به استثنای چند نفر روحانیون نیز همه در آذربایجان طرفدار مشروطه هستند.» 

 

به درستی نیز تا نیمة نخست 1907 اهالی آذربایجان  حتی نمایندگان طبقة اعیان  به رهبری تشکیلات اجتماعیون عامیون و دستههای مجاهد آن بر علیه امپریالیسم و خودسری فئودالها و استبداد شاه، در یک جبهة واحد مبارزه میکردند. درست به همین جهت نیز محمدعلی میرزا از وارد شدن به نبردی علنی با مشروطه خواهان واهمه داشته و برنامههای پنهانی بر علیه آن ترتیب میداد.

 

انتخابات مجلس در آذربایجان در اوائل دسامبر 1906 پایان یافت. حاجی میرزا ابراهیم آقا، آقامیرزا فضل الله، سیدحسن تقی زاده، میرزاصادق مستشارالدوله، حاجی امام جمعه خویی، احسن الدوله، هدایت الله میرزا، حاجی محمدآقا حریری، حاج میرزا آقا فرش فروش و شرف الدوله به عضویت مجلس برگزیده شدند. بنا به نوشتة ملکزاده، بیشتر برگزیدگان نفوذ زیادی در میان اهالی داشته و نیز مشروطه خواه و دارای اندیشههای نوین بودند.

 

نمایندگان برگزیدة آذربایجان از راه جلفا- باکو و گیلان راهی تهران شدند. زمانی که اینان به باکو- رسیدند، محیط انقلابی تشکیلات اجتماعیون عامیون و سوسیال دموکرات قفقاز و کارگران ایرانی، تأثیر مثبتی بر آنان نهاد. استقبال گرم و با شکوه از این نمایندگان در باکو، تعلیم گرفتن آنان از تشکیلات اجتماعیون عامیون به ریاست نریمانوف، نشان دهندة رابطة تنگاتنگ انقلابیون و انجمن آذربایجان با تشکیلات سوسیال دموکرات و بلشویک قفقاز است.

 

نمایندگان آذربایجان در باکو به طرزی با شکوه و سرور استقبال شدند. به افتخار آنها مهمانی بزرگی داده شد. بدین ترتیب انتخاب نمایندگان مجلس، پیروزی جدید نیروهای دموکراتیک بر ارتجاع بود.

 

در دورة نخست انقلاب آذربایجان  از دسامبر 1905 تا فوریه 1907  تمامی اصناف و طبقات در مبارزه برای برپایی مشروطه و ایجاد مجلس در یک جبهة واحد شرکت داشتند. در نتیجة عزم و پایداری انقلابیون آذربایجان و همراه با مبارزة تهران و دیگر ایالات، شاه سرانجام ناچار شد تا فرمانی دایر بر برپایی مشروطه و گشایش مجلس صادر نماید.

 

تأسیس اولین دستههای مجاهد، انجمن ایالتی و تشکیلات اجتماعیون- عامیون در تبریز که در روند انقلاب ایران سالهای 1905 تا 1911 نقش پیشرو را داشتند، تکانی جدی به جنبش انقلابی در آذربایجان و ایران داد.


********************************************

 

آذربایجان و اران پیش از حمله مغول

 

* این مقاله در شماره ۳۴۸روزنامه سرخاب  پنج شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷ چاپ شده است.

 

در دوره‌ی خلفای راشدين، حاکم آذربايجان بر ارّان نيز فرمان می‌راند. وظيفه‌ی اصلی اين حاکمان در اين زمان، ادامه‌ی فتوحات و نبرد با کافران بود. در زمان حکومت بنی اميه نيز يک نفر برای حکومت آذربايجان، ارّان و ارمنستان تعيين می‌شد. در پايان دولت اموی، مروان بن محمد بن مروان بن حکم عهده‌دار اين مقام بود. پيوستگی ميان آذربايجان و ارّان از دو جهت سياسی و اقتصادی ادامه يافت. همه‌ی فرمانروايان عرب که مأمور حکومت در اين مناطق می‌شوند، وظيفه‌ی بزرگی به عنوان جلوگيری از هجوم اقوام صحراگرد از کوه‌های قفقاز داشتند. کار تدارک سپاه برای اين منظور و لزوم هماهنگی و نظارت بر راه‌ها می‌طلبيد که اين هر دو حاکمی يگانه داشته باشند.

 

در زمان بن عباس نيز اين سنت ادامه يافت. قلمرو پهناور عباسی همواره با شورش‌های بزرگی از سوی پيروان مزدک، مانی، ابومسلم و بابک و شيعيان و خوارج مواجه بود. هر بار خليفه‌ی عباسی ناچار بود سپاهی را برای سرکوبی شورش‌ها گسيل کند. شخصی که مأمور سرکوبی اين شورش‌ها می‌شد، «صاحب الزنادقه» نام داشت. خراسان و آذربايجان دو منطقه‌ی خطر خيزی بودند که به علت دوری از مرکز خلافت عباسی و هم چنين همسايگی با اقوام غير مسلمان توجه حکومت را جلب می‌کردند. يکی از مهم‌ترين قيام‌های ضد حکومت در آذربايجان، قيام بابک خرمدين بود. که حکومت بنی عباس را سخت به زحمت انداخت. سرانجام اين قيام سرکوب شد و بابک به طرزی فجيع کشته شد. پس از مرگ او، پيروانش در آذربايجان و ارّان پراکنده شدند.

 

خليفه‌ی عباسی که از اين مسأله بيمناک بود، به صاحب الزنادقه فرمان داد تا در آذربايجان ساکن شود. به هنگام خلافت المعتمد بالله عباسی در سال 266ق/ 885 م صاحب الزنادقه آذربايجان، مردی به نام ابوالساج ديوداد پسر يوسف ديو دست بود. او پس از سرکوبی شورش‌ها، حکومتی ايرانی را در آذربايجان به نام حکومت ساجيان برپا کرد. جانشينان او مناطقی از قفقاز و به ويژه ارّان را به آذربايجان ملحق کردند.[1] بدين ترتيب هر سه منطقه ارمنستان ارّان و آذربايجان در قالب يک حکومت درآمدند. ابن حوقل به اين مسأله در آغاز کتاب صورة الارض اشاره می‌کند.

 

پس از آن که حکومت ساجيان در سال 318 ق/ 937 م، با حمله‌ی سپاهيان عباسی از ميان رفت،[2] خاندانی از اعراب يمنی به نام روايان ازدی حکومتی را در آذربايجان به وجود آوردند که قلمرو اوليه‌ی آن بيشتر شامل آذربايجان می‌شد تا اين که نوبت فرمانروايي به حسين مشهور به ابو الهيجا (ابوالهاج) پسر محمد بن رواد رسيد. ابوالهيجا قلمرو خود را به ارّان گسترش داد و اين اتفاق در سال 344 ق/963 م افتاد.

 

پيش از اين زمان خاندان ديگری به نام سالاريان نيز در اين منطقه حکم می‌راندند. در زمان سالاريان يعنی سال 933 م روس‌ها با کشتی‌های خود از راه دريای خزر به رود کر آمدند. آنان در رودخانه پيشروی کرده و به بردع حمله کردند. سالار مرزبان محمد بن مسافر از دودمان سالاريان با آنان جنگيد ولی شکست خورد. روس‌ها بردع را تصرف و مردم را کشتار کردند. چنين شد که بردع جايگاه بلند خود را از دست داده و کم کم در مسير انحطاط قرار گرفت و بعداً گنجه مرکز ارّان شد.

 

به گفته‌ی ابن حوقل، ابوالهيجا در سال 344 ق/ 963 م در اهر و ورزقان قدرت داشته است. او با استفاده از نيروی جنگی، ارّان و ارمنستان را به قلمرو خود افزود در حالی که شيروان تحت حکومت شيروان شاهان بود. بدين ترتيب در زمان رواديان نيز ارّان و آذربايجان از نظر سياسی تحت يک حکومت قرار داشتند.[3] ابو منصور وهسودان فرمانروای ارّان و فرزندش ابونصر مملان شهريار آذربايجان بود.[4] قطران تبريزی در مدح و هسودان چنين گفته است:

 

خسرو ارّان ابومنصور وهسودان که هست

 

تيغ و دست او گه مردی و رادی بی سخن

 

ملک آذربايجان و امر ترکستان و چين

 

جای تو تبريز و جاه تو با عمان عدن

 

با افول رواديان، خاندانی از کردان ارمنستان با نام شدّاديان، بر ارّان مستولی شدند. اولين فرمان روای آنان محمد پسر شدّاد بود که در سال 340 ق/ 941 م بر ارّان دست يافت. يکی از مشهورترين فرمانروايان شدّادی، فضلون بود که برای برقراری ارتباط بهتر ميان آذربايجان و اران، در سال 418 ق پلی بزرگ بر روی رود ارس ساخت.

 

پس از مرگ فضلون، امير ابوالحسن لشکری فرمانروای گنجه شد (در سال 425 ق). در اين زمان روميان و گرجيان ارّان را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ارّان در اين زمان خط مقدم نبرد با مسيحيان و روم بود. از اين رو لشکری که احساس خطر می‌کرد، با وهسوران پيمان بست. قطران در مورد پيمان آن دو می‌گويد:

 

کنون که گشت دو خسرو به يکديگر موصول

 

کنون که گشت دو کوکب به يکديگر مقرون

 

دو شهريار قديم و دو جايگاه قديم

 

همان دو خسرو منصور و سيد ميمون

 

امير ابوالحسن و شهريار ابومنصور

 

که نصرت آيد و احسان از آن و اين بيرون

 

يکی ز گوهر شداد و زو بگو هر پيش

 

يکی ز تخمه رواد و و زو به ملک افزون

 

آن دو برای مقابله با روميان تصميم گرفتند از ترکان جنگاور کمک بگيرند. لشکری حاجب خود را به خوارزم فرستاد و حاجب، گروه زيادی از ترکان جنگاور را به ارّان آورد. لشکری و وهسودان به ياری ترکان، روميان و گرجيان را شکست دادند. بدين ترتيب از اوايل سده‌ی پنجم قمری، دسته‌های بزرگی از ترکان به آذربايجان و ارّان وارد شدند. چندی بعد سلجوقيان به آذربايجان و ارّان وارد شدند تا کار جنگ با روميان با پی گيرند. طغرل پادشاه سلجوقی خود در 446 ق/ 1054 م به آذربايجان آمد. در طول جنگ‌هايي که انجام می‌شد، دسته‌های بسياری از ترکان وارد می‌شدند. سرانجام آلپ ارسلان سلجوقی در روز 7 ذيقعده 463 ق/ 26 اوت 1071 م در جنگ ملازگرد، رومانوس چهارم امپراتور بيزانس را شکست داد و کار جنگ با روميان يکسره شد.

 

کوچ گسترده‌ی ترکان به آذربايجان و اران، موجب بروز تغييرات وسيعی از فرهنگ و زندگی مردم شد.[5] در زمان ملکشاه سلجوقی، ترکان بيشتری وارد شدند و شهرهايي مانند گنجه در ارّان و خوی و اورميه در آذربايجان، مملو از ترکان شد. چون طبيعت سرسبز و چرا گاه‌های اين سرزمين باب طبع ترکان بود، آذربايجان و ارّان پذيرای عدّه‌ی بيشتری از ترکان شدند. عامل ديگر يکسانی اين بود که در اين زمان مردم آذربايجان و ارّان بر مذهب اهل سنت بودند و ترکان نيز پيرو مذهب حنفی بودند. به تدريج زبان ترکان زبان‌های موجود در اين دو منطقه را از کار انداخت. در آذربايجان که زبان پهلوی و در ارّان نيز زبان‌های گوناگون ارانی وجود داشت، در عرض مدتی کم از ميان رفته و زبان ترکی جایگزين آن شد. زبان يکسان البته تنها ره آورد نبود بلکه آداب و رسوم، نوع نگرش به جهان هستی، انگاره‌ها و جنبه‌های ديگر فرهنگ‌ها نيز، به وسيله‌ی ترکان در آذربايجان و ارّان رواج يافت. بدين ترتيب علاوه بر پيوستگی سياسی و اقتصادی و مذهبی که بيشتر ميان آذربايجان و ارّان بود، اکنون پيوستگی فرهنگی و زبانی نيز رو به گسترش نهاد. [6]

 

سلجوقيان به زودی به حکمرانی رواديان و شدّاديان[7] پايان دادند. در عهد سلجوقيان نيز مانند گذشته، حاکم آذربايجان بر ارّان نيز حکم می‌راند.  با اینحال ارّان تجزيه شد. گاه زير فرمان شيروان و گاه تحت نفوذ فرمانروايان آذربايجان بود. به عنوان نمونه قراسنقر مدتی بر ارّان فرمان راند. در روزگار شهر گنجه در 534 ق/ 1140 م دچار زلزله شد که به نوشته‌ی ابن اثير، 230 هزار نفر از اهالی شهر و اطراف از جمله فرزندان قراسنقر کشته شدند. در نشيب قدرت سلجوقيان، اتابکان سر بر آوردند.[8] اتابک شمس الدين ائلده‌گز به فرمان سلطان مسعود سلجوقی، در سال 531 ق فرمانروايي ارّان و آذربايجان را به دست آورد. پايتخت حکومت اتابکان شهر تبريز در آذربايجان و نخجوان در ارّان بود. اتابکان آذربايجان در دوره‌ی حکومت 91 ساله‌ی خود، بر ارّان نيز سيطره داشتند. حکومت اتابکان توسط سلطان جلال الدين خوارزمشاهی از ميان رفت.[9] در زمان اتابکان، وضعيت اقتصادی مردم بهبود يافت. بازرگانی به سبب امنيت ايجاد شده رونق يافت.

 

 

 

 

 

---------------------------------------------------------------

 

[1]. ابوالحسن مسعودی در کتاب مروج الذهب و معادن الجوهر، درباره حملة روس به دریای خزر و اران در زمان ساجیان اشاره می‌کند، که توضیحاتی مفید در این باره دارد:

 

«فانتشرت مراکب الروس فی هذاالبحر و طرحت سرایاها الی الجیل و الدیم و بلاد طبرستان و آبسکون و هی بلاد ساحل جرجان و بلاد النفاطة و نحو بلاد أذربیجان و ذلک أن من مدینه أردشیر من بلاد أذربیجان الی هذا البحر نحو من ثلاثة ایام فسفکت الروس الدماء و استباحت النسوان و الولدان و غنمت الاموال و شنت الغارات و أخریت و أحرقت فضج من حول هذاالبحر من الامم لأنهم لم یکونوا یعهدون فی قدیم الزمان عدّو یطرقهم فیه و انما یختلف فیه مراکب التجار و الصید و کان لهم حروب کثیرة مع الجیل و الدیلم و ساحل جرجان و نفر اهل مودعه و اران و السفلان و أذربیجان مع قائد لابن أبی الساج الی ساحل نفاطة من مملکة شروان المعروفه بباکوی» ن.ک:

 

- مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین.مروج الذهب ومعادن الجوهر.مصر.1303ق. مطبعه الازهریه.ص80

 

[2] . شاملويي، حبيب الله. تاريخ ايران از ماد تا پهلوی. نشر صفی عليشاه. 1347. تهران. ص274

 

[3] . برای آگاهی بيشتر و کاملتر از رواديان ن.ک:

 

- کسروی تبريزی، احمد. شهرياران گمنام (رواديان). شرکت مطبعه مدرن. 1308.تهران. ص91

 

[4] . منصوری، فيروز. مطالعاتی در باره‌ی تاريخ و زبان و فرهنگ آذربايجان. مؤسسه‌ی مطالعاتی تاريخ معاصر ايران. 1379.تهران. ص11

 

1.  برای نمادها و افسانه‏های مشترک ترکی درآذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان ن.ک:

 

seidov,mirali.iaz bairami.ganjlik. baku.1990-

 

[6] . عبدالجليل قزوينی رازی در سال 560 کتاب النقض را نوشته که بهترين مرجع برای نشان دادن مذاهب شهرهای ايران است. در اين کتاب آمده است: «آنگه بلاد آذربايجان تا بدر روم و به اصفهان و ساوه و قزوين همه شافعی مذهب باشند، بهری مشبهی، بهری اشعری، بهری کلابی، بهری حنبلی.» ن.ک:

 

- القزوینی الرازی، عبدالجلیل ابن ابی الحسین بن ابی الفضل. کتاب النقض معروف به بعض مثالب النواقب فی نقض بعض فضائح الروافض. با مقدمة سیدجلال الدین حسین ارموی معروف به محدث. بی جا. 1371 ق. ص 493

 

[7] . ن.ک: کسروی تبريزی، احمد. شهرياران گمنام (شداديان). شرکت مطبعه مدرن. 1308. تهران

 

[8] . در دربار سلجوقيان رسم بر اين بود که شاهزادگان سلجوقی را پيرانی دنيا ديده پرورش می‌دادند تا به مهر و محبت پدر و مادر وابسته نبوده و سرد و گرم روزگار را بچشند. به اين مربيان پير آقابيگ (اتابک) يعنی پدر بزرگ می‌گفتند. اتابکان در شاهزادگان نفوذ داشته و کم کم قدرتی به هم رساندند. آنان همزمان با ناتوانی سلجوقيان حکومت‌های محلی ايجاد کردند.

 

[9] . شهاب الدین محمد خرندزی منشی مخصوص سلطان جلال الدین خوارزمشاه، در کتاب خود به این موضوع اشاره می کند، زمانی که سلطان جلال الدین از گنجه راهی عراق شد، شرف الملک در گنجه ماند. «شرف الملک بآذربیجان بماند، من نیز با وی بماندم. روزی در بردع بودیم.» البته در توضیحات بعدی وی اینگونه برمی‌آید که اران جزیی از آذربایجان است ولی او گاه آذربایجان را به معنای محدود آن در نظر می‌گیرد. مثلاً اشاره می‌کند که شرف الملک در آران بود و سپس «بجانب آذربیجان عزم کرد.» ن.ک:

 

- خرندزی زیدری نسوی، شهابد الدین محمد. سیرت جلال الدین منکبرنی. به تصحیح مجتبی مینوی. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی . تهران. 1365. صص 165 و 187

 


********************************************

 

تأثیر صفویه بر ادبیات آذربایجان

 

* این مقاله در شماره ۳۴۵روزنامه سرخاب  دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷ چاپ شده است.

 

سده‌ی دهم هجری/ شانزدهم ميلادی با حادثه‌ی بزرگی در ايران همراه بود. در سال 907ق/ 1502م اسماعيل صفوی از خاندان شيخ صفی الدين اردبيلی، پس از 12 سال تلاش و از ميان بردن 50 حاکميت محلی، سرانجام در تبريز تاجگذاری کرد. او با محور قرار دادن مذهب تشيع، حکومتی يکپارچه و متمرکز ايجاد کرد.[1]

 

شاه اسماعيل به دو نکته‌ی اساسی توجه داشت: يکی مذهب تشيع و ديگری زبان ترکی. اولی پايه و اساس قدرت گيری خاندان صفويه بود و دومی عامل بسيج هواداران صفويه. در سپاهی که شاه اسماعيل برای اجرای اهدافش گردآورده بود، قبايل ترکی چون شاملو، استاجلو، تکه للو، روملو، افشار، ذوالقدر، قاجار و ارساق شرکت داشتند. اين قبايل در زمان شيخ حيدر پدر شاه اسماعيل، با نام قزلباشان معروف شدند. شيخ حيدر به هوادارانش دستور داده بود که کلاه سرخ رنگی دوازده تَرک به نشانه‌ی 12 امام بر سر بگذارند.

 

قزلباشان هسته‌ی اصلی سپاه شاه اسماعيل را تشکيل می‌دادند. عامل ارتباط معنوی و ظاهری شاه اسماعيل با مريدانش نيز زبان ترکی بود. با به قدرت شاه اسماعيل، زبان ترکی نيرويي دوباره گرفت. شاه اسماعيل خود به ترکی شعر می‌سرود و ختايي تخلص می‌کرد. قسمت مهم اشعار او در عشق امام علی (ع) و امامان شيعه است. در زمان شاه اسماعيل، قالب  قوشما (دو بيتی 11 هجايي) به وسيله‌ی شاه اسماعيل و شعرای معاصر پايه گذاری و توسعه يافته بود. قوشما از وزن‌های هجايي معمول در میان اقوام ترک بوده است. هر قوشما 2 تا 5 بند بود. نمونه‌ای از قوشما:

 

هرکيم شيخ صفوی‌نين امرينی توتماز               يورلور بويولدا منزله چاتماز

 

غير ملت اونا اعتبار ائتمز                     جمله عبادتين باشی دير توحيد

 

اشعار عاشقانه نيز با اوزان هجايي مانند قوشما، گرايلی (دو بيتی 8 هجايي) و باياتی (دوبيتی 7 هجايي) در همين زمان پديد آمد.[2] شاه اسماعيل خود غزل سرايي زبده بود. او از شاعران برجسته‌ی ترکی آذربايجانی است. نامه‌هايي که شاه اسماعيل برای پادشاهان عثمانی همچون سلطان مراد و سلطان سليم می‌نوشت، به زبان ترکی بودند.

 

زمانی که شاه اسماعيل تبريز را از سلطان مراد آغ قويونلو گرفت و عَلَم شيعه‌گری برافراشت، اديبان پارسی زبان دربار آغ قويونلو که عده‌ای از آنان سنّی متعصب بودند، به عثمانی رفتند. بدين ترتيب ادب ترکی از ادب پارسی پيشی گرفت. اين اديبان همچنان به کار ترويج زبان پارسی در عثمانی ادامه دادند. سلاطين عثمانی نامه‌های خود را برای شاه اسماعيل به فارسی می‌نگاشتند.[3] اغلب شاعران آذربايجان در دربار صفوی گردآمده بودند. حبيبی شاعر معروف متولد برگشاد، ملک الشعرای دربار بود و شعری به فارسی از او در دست نيست. در دربار شاعران ديگری چون محمد امين سلطان ترکمان و برادرش محمد مؤمن بيگ به پارسی و ترکی شعر می‌سرودند. مولانا کلبعلی راغب تبريزی (مرگ 1002ق)، عقيقی شروانی و قاضی اعرجی مراغی از شاعران اين دوره هستند که هم به پارسی و هم به ترکی شعر گفته‌اند. صادق بيگ افشار تبريزی متخلص به صادقی، در نظم و نثر فارسی و ترکی جغتايي دست داشته است. ديوان غزليات ترکی و منشأت ترکی دارد. معروفترين اثر او تذکره‌ی مجمع الخواص در شرح احوال شاعران معاصر اوست که به زبان ترکی جغتايي نوشته و آقای عبدالرسول خيامپور استاد دانشگاه تبريز آن را به فارسی ترجمه کرده است.

 

علاوه بر آثار مکتوب، داستان‌های ترکی توسط عاشيق‌ها يا همان نوازندگان و خوانندگان دوره گرد در آذربايجان پديد آمدند. اينان دنباله رو اوزان‌های قديمی بودند و وجود آن‌ها نشان‌گر عمق سيطره‌ی زبان ترکی به ويژه در روستاها و شهرهای کوچک است.[4] از اين داستان‌ها می‌توان به کوراوغلو، اصلی و کرم، قنبر و آرزو، شاه اسماعيل، عاشيق غريب و صنم و عاشيق عباس توفارقانلی اشاره کرد.

 

حقيری يکی از نمايندگان برجسته‌ی شعر ترکی آذربايجان در سده‌ی دهم است. وی چه در اشعار ديوان ترکی خود و چه در مثنوی ليلی و مجنون که آن را به ترکی نوشته، از شاعرانی چون جامی و هاتفی بسيار تأثير پذيرفته است. در ليلی و مجنون او، تأثير جامی افزون‌تر است. فردی اردبيلی از شاعران مکتب وقوع که ديوان او به فارسی و ترکی در موزه‌ی بريتانيا موجود است.

 

بی‌ترديد فضولی ستاره‌ی درخشان آسمان ادبيات آذربايجان و بزرگترين شاعر ترکی آذربايجانی در سده‌ی دهم است. محمد بن سليمان بغدادی متخلص به فضولی (1556-1489م) بر ديگر شاعران برتری دارد. ادبيات ترکی با فضولی به اوج خود رسيد. قبل از فضولی ادبيات ترکی آذربايجانی شکل‌هايي چون مثنوی و غزل را آزموده بود. فضولی خود استاد غزل بود. علاوه بر آن او نخستين آثار ارزنده‌‌ی تمثيلی را در ترکی آذربايجانی آفريد. (بنگ و باده- صحبت الاثمار) فضولی مانند نسيمی کوشيد تا شعر ترکی را با اوزان عروضی سازگار نمايد اگر چه او موفقيت چشمگيری به دست آورد ولی واقعيت اين بود که ترکی با وزن هجايي سازگارتر است. او در 942 ليلی و مجنون را به ترکی سرود. مثنوی بنگ و باده را به نام شاه اسماعيل تمام کرد. کتاب روضة الشهداء تأليف ملاحسين کاشفی را به نام حديقة السعداء به ترکی ترجمه کرد. فضولی حديث اربعين از آثار جامی (شامل چهل حديث) رابه همراه معنی منثور و ترجمه‌ی منظوم، به ترکی برگرداند. او در مقدمه‌ای که بر اين کتاب نوشته‌ی است، يادآوری می‌کند که اين «چهل دانه گوهر را برای فيض عموم» به ترکی ترجمه کرده است. از کتاب‌های ديگر او می‌توان به شکايت نامه (ترکی)، مطلع الاعتقاد (ترکی)، ساقی نامه (فارسی)، قصيده‌ی انيس القلب (فارسی) اشاره کرد. فضولی در هر سه زبان ترکی، فارسی و عربی آثاری بی‌بديل داشته و به حق او را شکسپير شعر ترکی می‌نامند.

 

در سال 944ق/ 1539م محمد بن حسين کاتب نشاطی شاعر معروف، کتاب روضة الشهداء نوشته ملاحسين واعظ کاشفی را با نام شهدا نامه به ترکی ترجمه کرد. نشاطی اين کار را به دستور شاه تهماسب و نيز تأکيد قاضی‌خان ساروشيخ اوغلو حاکم شيراز انجام داد. از مهم‌ترين ويژگی‌های سبک شناختی شهدا نامه، استفاده‌ی مترجم از واژه‌های خاص گويش تبريزی است. به ويژه اين که بيش‌تر اين واژه‌ها برای نخستين بار وارد زبان مکتوب ادبی شده‌اند.

 

روحی انارجانی يکی از شعرای معروف سده‌ی دهم است. او در زمان سلطان محمد خدابنده چهاردهمين پادشاه صفوی می‌زيست. به گفته‌ی محمد علی تربيت در کتاب دانشمندان آذربايجان، او از شعرای نامور آذربايجان بوده و در نظم و نثر پارسی استاد و صاحب ديوان و منشأت است. تنها نسخه‌ی بازمانده‌ی رساله‌ای از او که به سال 1037ق به خط فريدون گرجی نوشته شده و توسط عباس اقبال آشتيانی چاپ رسيده است.

 

روحی انارجانی (انرجانی)[5] رساله‌ای به زبان ترکی آذربايجان نوشته است که شامل يک مقدمه، دو بخش و يک خاتمه است. مقدمه در خطبه و بيان سبب تأليف رساله است. بخش اول، در دوازده فصل و در باره‌ی رسم و آيين مردم تبريز است. بخش دوم، در چهارده فصل در بيان اصطلاحات و عبارات جماعت اناث و اعيان و اجلاف مردم تبريز است. خاتمه‌ی رساله دارای 29 بيت شعر در بی‌وفايي زنان و 7 بيت شعر عاشقانه است.[6]

 

رساله روحی انرجانی[7] که (اگر انتساب اين رساله را به مردم تبريز در آن زمان درست بدانيم[8]) نشانه‌ی اين مطلب است که زبان نيمه مرده‌ی پهلوی در بين برخی طبقات مردم تبريز رايج بوده است. دانسته است که شماری طبقات پيشه ور پيش‌تر در زمان شاه تهماسب به اين زبان شعر می‌گفتند ولی آنچه که روشن است اينکه طولی نکشيد که از اوايل دوره‌ی صفويه زبان پهلوی رخت از ميان بست و تنها به چند روستای دور افتاده (از جمله عنبران در نزديک اردبيل- هرزندات نزديک زنوز اهر، کرينگان يا چرينگان از محال ديزمار اهر- قريه‌ی ينگجه در قسمت ايل دليکانلو ميانه) محدود شده است.[9]

 

در سده‌ی يازدهم هجری نيز سير تکاملی زبان ترکی ادامه يافت. صائب تبريزی(1016-1086ق) معروفترين شاعر اين سده است  که عنوان ملک الشعرايي را از شاه عباس دوم گرفت. صائب در شعر پارسی چيره دست و در ترکی شاعری زبده بود. نسخه‌ی دست نويس ديوان غزليات ترکی او به وسيله‌ی پرفسور حميد آراسلی در دانشگاه لنينگراد پيدا و چاپ شده است. مجموعه‌ی اشعار ترکی صائب در باکو چاپ شده و برخی غزليات او توسط بالاش آذراوغلو به نظم فارسی درآمد.

 

توتولموش کونلومه جاميله شادان ائيله مک اولماز

 

ال ايلن پسته نين آغزينين خندان ائيله‌مک اولماز

 

از ديگران شاعران ترکی سرا می‌توان به قوسی تبريزی (دارای  ديوانی با 6 هزار بيت)، درويش مثلی فرزند ميرزا چلبی تبريزی (که شعر ترکی‌اش بر اشعار عربی و فارسی رجحان دارد)، محمد تقی دهخوارقانی تبريزی (مرگ 1093ق) و شاکر شيروانی از شاگردان مکتب فضولی را می‌توان نام برد. مرتضی قليخان در اشعار ترکی خود، از حافظ و سعدی سود برده است. محمد حسين روانی در 1068ق گلستان سعدی را به ترکی برگرداند. نسخه‌ای به خط مؤلف در کتابخانه‌ی ملی تبريز موجود است.

 

---------------------------------------------------------------------

 

[1] . برای آگاهی از چگونگی تشکيل حکومت صفوی ن.ک:

 

- عالم آرای صفوی. به کوشش يدالله شکری. انتشارات اطلاعات. تهران. 1373. صص57 و 58

 

- بن خواندمير، اميرمحمود. ايران در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوی. به کوشش غلامرضا طباطبايي. نشر موقوفات دکتر محمود افشار يزدی. 1370. تهران. ص118

 

[2] . ادبیات شفاهی آذربایجان از نظر موضوع به گونه‌های زیر تقسیم می‌شود: 1- امک نغمه‌لری (سرودهایی که به هنگام کار خوانده می‌شوند). 2- اینام نغمه‌لری (ترانه‌های مربوط به ایمان و اعتقادات). 3- توی نغمه‌لری (ترانه‌های ازدواج و عروسی). 4- اوشاق نغمه‌لری (ترانه‌های مربوط به تولد و کودک). 5- اوخشامالار (مویه‌ها). 6- ایگیدلر نغمه‌لری (ترانه‌های توصیفی دلاوران). 7- یورد نغمه‌لری (ترانه‌های توصیف وطن). 8- عاشیق ماهنیلاری (سرودهای عاشیقی و ملی). 9- اویونلار نغمه‌لری (ترانه‌های مستعمل در بازیها). 10- آتالار سوزلری (پند نیاکان). 11- سایالار (نغمه‌های مربوط به اعیاد و جشنها). 12- بایاتی‌لار (دوبیتی‌هایی در موضوع نیازهای معنوی انسان). 13- ناغیللار (داستانها). ن.ک:

 

- یکانی زارع، پرویز. آذربایجان شفاهی ائل ادبیاتینا بیر باخیش. نشر اندیشه نو. تهران. 1377. ص50

 

[3] . مينورسکی در باره‌ی اينکه چرا شاه اسماعيل زبان ترکی و سلطان سليم زبان فارسی را برای سرايش شعر برگزيده بودند، می‌گويد:

 

«هدف‌های آن دو به کلی با يکديگر فرق داشت. در عين آن که سلطان سليم به خاطر دل خويش شعر می‌سرود شاه اسماعيل قصدش تأمين حمايت قبايل ترکمن بود و به همين دليل زبان شعر وی ترکی بود.»

 

منبع: لاکهارت، لارسن. انقراض سلسله‌ی صفويه و ايام استيلای افاغنه در ايران. ترجمه‌ی مصطفی قلی عماد بی نا. تهران. 1343. ص24

 

[4]. اوزان به معنی رهبری مردم و در پیش رونده است. آنان نخستین شاعران و موسیقی دانان آذربایجان بودند. این شاعران در میان قبیله‌های مختلف به شامان، گام، اویون و باکسی معروف بودند. برای آگاهی ن.ک:

 

یکانی زارع، پرویز.همان. ص 25

 

[5] . آقای سعيد نفيسی معتقدند که انرجان از روستاهای اردبيل است و روحی در آنجا متولد شده است. ولی محمد باقر مدرس در کتاب اوجان، روحی انرجانی را زاده‌ی روستای انرجان از روستاهای بخش بستان آباد در 13 کيلومتری شمال خاوری اين شهر می‌داند. ن.ک:

 

- مدرس، محمدباقر. اوجان (بستان آباد). انتشارات اسلامی. تبريز. بی نا. ص194

 

[6] . ديهيم، محمد. همان. ص261

 

[7] . عنوان‌های بخش دوم به اين ترتيب است:

 

فصل اول: در تواضعات اناث. فصل دوم: در تکليفات و تکلفات اناث تبريز. فصل سوم: در ساز و سازنده. فصل چهارم: در ناز و نزاکت صحبت خاصه. فصل پنجم: در تعريف خواهر کر و مذمت شوهر پير. فصل ششم: در تعريف جوان. فصل هفتم: در خدمت مستوری. فصل هشتم: در بيماری و تحکيم رفتن. فصل نهم: در مناظره‌ی مادر عروس با مادر داماد. فصل دهم: در جواب مادر داماد با مادر عروس. فصل يازدهم: در شاعری‌ها. فصل دوازدهم: شوهر را به تقريب بر سر کار آوردن و شب جمعه را به خاطر رساندن و با مخدوم کره مناقشه کردن. فصل سیزدهم: در بیان عبارت اعیان تبریز که با عزیزی مناظره کرده باشند و مثل خودی بيان. فصل چهاردهم: در بقاضی رفتن پهلوان و اظهار دعوی با مثل خودی نمودن.

 

واژه‌های پهلوی که اکنون از ميان رفته‌اند:

 

پارم (خلخال)، ورونکی (بر اورنگی يعنی حالت خوب است)، همای (نفس)

 

واژه‌های پهلوی که در زبان ترکی کنونی وارد شده‌اند: انايين (آدم بی‌قاعده)، امروت (گلابی)، آستا (يواش)، پيس (بد)

 

واژه‌هاي ترکی: بوقلاوا (نوعی غذا)، بلورچين- بيگ- توتماج- قازان- قره قروت

 

واژه‌های پهلوی که در زبان امروز باقی‌اند: بدآموز- هندوانه- ابريشمين

 

برای مطالعه‌ی رساله و ترجمه‌ی آن ن.ک: رضازاده‌ی ملک، رحيم. گويش آذری (متن و ترجمه‌ی واژه‌نامه‌ی رساله‌ی روحی انارجانی). انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان. تهران. 1352

 

[8] . آقای اديب طوسی در مقاله‌ای در شماره چهارم سال نهم نشريه‌ی دانشکده ادبيات تبريز انتساب اين چهار فصل به زبان مردم تبريز را در سده‌ی دهم هجری محل ترديد می‌داند.

 

[9] . تاريخ ايران دوره‌ی صفويان. دانشگاه کمبريج. ص536

 

[10] . لاکهارت، لارنس. نادرشاه آخرين کشورگشای آسيا. ترجمه اسماعيل افشار نادری. نشر دستان. تهران. 1377. ص638

 

[11] . به طور کلی درباره‌ی زبان ترکی بايد گفت که اين زبان از گروه‌های زبان‌های آلتايي (به معنی آلتين داغلاری= کوه‌های طلايي) است. زبان‌های آلتايي عبارتند از: ترکی- مغولی- تونقوری قديمی‌ترين آثار زبان آلتايي در تونقور موجود است. بعد از آن مغولی و پس ترکی تشکيل شد. ترکی ادبی از سده‌ی هشتم ميلادی با سنگ نبشته‌های اورخون آغاز شده است. مراحل مختلف زبان ترکی به اين ترتيب است:

 

1. دوران آلتايي (با مغولی مشترک بود) 2. دوران پروتوو تورک 3. دوران ترکی اوليه (از قبل از ميلاد تا تأسيس دولت گوگ تورک) 4. ترکی قديم (از سده‌ی ششم تا سده‌ی دهم ميلادی) 5. ترکی ميانه (سده‌ی دهم تا سده‌ی شانزدهم) 6. ترکی جديد از سده‌ی 16 تا زمان حاضر.

 


********************************************

 

آذربایجان و ارّان در زمان مغولان

 

زمانی که مغولان به آذربايجان رسيدند، اتابک ازبک بر آنجا حاکم بود. اتابک با آنان مماشات کرد و مغولان گزندی به قلمرو او نرساندند. سلطان جلال الدين خوارزمشاه که مشغول نبرد با مغولان بود، برای جنگ با گرجيان راهی ارّان شد. در آن زمان اتابک در گنجه اقامت داشت. اتابک از گنجه گريخت و با شنيدن خبر ازدواج همسرش با سلطان جلال الدين درگذشت و عمر دولت اتابکان به پايان رسيد. ديری نپاييد که مغولان دوباره از راه رسيدند. مردم در برخی شهرها ايستادگی کردند و کشتار آغاز شد. ابن اثير می‌گويد:

 

«برخی از مغولان وارد آذربايجان و ارّان شدند و در مدتی کم‌تر از يک سال غارت و ويرانی بر جای نهادند و بسياری از مردم را نابود کردند و برخی نيز فرار کردند و جان خود را خلاص نمودند.»

 

يورش مغولان آرامش برقرار شده را از ميان برد ودوره‌ای از ناامنی، هرج و مرج و نااميدی آغاز شد. با مرگ چنگيزخان، موج سهمگين ويرانی و کشتار فرو نشست و مغولان در کار نگهداری قلمروشان برآمدند. قوبيلای قاآن فرمانروای مغولان، طی فرمانی همه‌ی سرزمين‌های ميان جيحون تا مصر و شام را به هلاکو واگذار کرد. هلاکو نيز اين سرزمين را ميان پسران و سرداران خود تقسيم کرد. ارّان و آذربايجان تحت فرمان اوشوموت پسر هلاکو درآمد. در زمان مغولان نیز ارتباطات میان آذربایجان و ارّان به قوت خود باقی مانده و افزایش نیز یافت. در سال 614 ق شمس الدين محمد بن قيس رازی «کتاب العمجم فی معايير اشعار العجم» را در مرو نوشته و به شرح اوزان و سبک‌های شعر فارسی پرداخته است. او در شعری از جنانک بهرامی آورده است:

 

«بگاه خشم او گوهر شود همرنگ شو نيزا

 

جنو خشنود باشد من کنم ز انفاس قرميزا»

 

در توضيح کلمه‌ی قرميزا می‌گويد:

 

«و قرمز رنگ سرخی است که ابريشم بذان رنگ کنند و [می‌گويند اصل] آن کرمی است کی در [نواحی] اران يا آذربيجان [می]باشد.»

 

یاقوت حمودی نيز که در 626 در گذشته در سال 623 ق کتاب معجم البلدان را نوشته و در آن می‌نويسد:

 

«و حد اذربيجان من بردعه مشرقاً الی ارزنجان مغربا و متصل حدها من جهه الشمال ببلاد الديلم و الجيل و الطروم و هو اقليم و اصح و من مشهور مداينها تبريز و هی اليوم قصبتها و اکبر مدنها و کانت قصبتها قديما المراغه و من مدنها خوی و سلماس و ارميه و اردبيل و مرند و غير ذلک.»

 

در جايي ديگر در توصيف ارّان می‌گويد:

 

«اران بالفتح و تشديد اراء و الف و نون اسم اعجمی لولايه واسعه و بلاد کثيره منها جنزه و هی التی تسميها العامه کنجه و برذعه و شمکور و بيلقان و بين اذربيجان و ارّان نهر يقال له الرس کلما جاوره من ناحيه المغرب و الشمال فهو من ارّان و ماکان من جهه المشرق فهو من اذربيجان.»

 

بدين ترتيب همان روش پيشين ادامه يافت. ارّان سرزمينی است که در قالب آذربايجان شناخته می‌شود ولی خود حدودی مشخص دارد. در سال 674 ق زکريای قزوينی در کتاب آثار البلاد و اخبار العباد می‌نويسد:

 

«آذربايجان سرزمينی است پهناور بين ارّان و کوهستان، شهرها و روستاها، کوه‌ها و رودخانه در آن سرزمين بسيارند و بی‌شمارند که يکی از اين کوه‌های سبلان است.»

 

بدين ترتيب در آثار بقيه‌ی نويسندگان نيز، تعلق ارّان به آذربايجان گاه به ضعف و گاه به شدت بيان شده است. مثلاً شمس الدين سامی در کتاب قاموس الاعلام، زادگاه نظامی را گنجه‌ی آذربايجان ذکر می‌کند. در مقدمه‌ی ابن خلدون نيز آمده است:

 

«... در آخر اين قطعه از جهت خاور بلاد آذربايجان است که از شهرهای آن تبريز و بيلقان می‌باشد.»

 

محمد بن نجيب بکران در کتاب جهان نامه که آن را به سلطان محمد خوارزمشاه تقدیم کرده، توضيح محکم‌تری دارد:

 

«کر جيحونی است در حدود آذرباذکان بر سه فرسنگی شهر بردعه که آن را کر خوانند.»

 

«از آذرباذکان جنزه کنجه را خوانند هم از حدود آذرباذکان نشوی نخجوان را خوانند آذرباذکان ولايتست و قصبه‌ی آن را اردبيل خوانند و قصبه ارمنيه را دبيل خوانند و قصبه‌ی الران را بردعه خوانند.»

 

«اندراب در آذرباذکان شهری معروفست که آنرا بردعه خوانند.»

 

بدين ترتيب کلام «الرّان من بلاد آذربايجان» در کتاب‌های مختلف و به عبارت مختلف تکرار می‌شود و مطالب هيچ کدام از اين کتاب‌ها، مورد مغاير با آن را بيان نمی‌کند. با اين حال آن چه مشاهده می‌شود اين است که طبق نوشته‌ی اين نويسندگان که نخستين آن‌ها از بلاذری و يعقوبی آغاز شد و هم چنان تا حمدالله مستوفی قزوينی ادامه می‌يابد، ارّان ولايتی از آذربايجان بوده است ولی ارّان مورد نظر اين نويسندگان ميان رودهای کور و ارس جای داشته و نه منظور از آن آلبانيای کهن ميان رود کور و دريای خزر است. به عبارت ديگر هيچ کدام از اين کتاب‌های جغرافيايي در وصف مسافات آذربايجان و يا شهرهای آذربايجان نامی از شهرهای شيروان، باکو، قوبا و دربند نمی‌کنند. نتيجه‌ آن است که آذربايجان در سده‌های سوم تا هشتم قمری تا رودکور گسترش داشته ولی شيروان هم چنان موقعيتی مستقل و جداگانه را دارا بوده است.

 

پيوستگی ميان آذربايجان و ارّان در دوران مغولان و ایلخانان نيز ادامه يافت. مثلاً از زمان سلطنت گیوگ خان پسر اوکتای قاآن، حکومت آذربایجان و اران به ملک صدرالدین (که با مغولان هم پیمان شده بود) داده شد. همچنین سلطان تگودار (که پس از مسلمان شدن احمد نام گرفت) در 681 ق/ 1283 م اداره‌ی آذربايجان و ارّان را همراه حکومت خراسان، مازندران، عراق مستقلاً و سرزمين‌های روم را با ياری پادشاهان سلجوقی به خواجه شمس الدين جوينی واگذار کرد. از زمان مغول ارّان به آرامی نام قره‌باغ يافت.

 

برخی مغولان به اسلام روی آوردند. زمانی که مغولان دين اسلام را پذيرفتند، ابتدا بر مذهب تسنن بودند. غازان خان در ترويج دين اسلام بسيار کوشيد. اولجايتو هشتمين ايلخان پس از مسلمان شدن محمد نام گرفت. او ابتدا سنی مذهب بود ولی به دليل آزردگی خاطر از کشمکش و نزاع عالمان مذهب تسنن با يک ديگر و هم چنين کوشش علامه‌ی حلی به تشيع گراييد و بر گسترش آن پافشارد. سلطان محمد خدابنده (اولجاتيو) بيشتر در ارّان که اينک قره باغ ناميده می‌شد، اقامت داشت. اگر چه او پس از چندی از پافشاری خود بر ترويج تشيع دست برداشت ولی تفکر صوفی گرايانه و هم چنين انديشه‌ی شيعه در حال گسترش بود.

 

در زمان ایلخان ارغون، ملک صدرالدين تبريزی امير تومان و آذربايجان بود. در سال 713 ق نيز فخرالدين احمد تبريزی متصدی امور مالی و ملکی ارّان و آذربايجان بود. سنت‌های اقطاع و سيورغال و هم چنين يکپارچگی ارّان و آذربايجان از نظر سياسی و اقتصادی ادامه يافت. به هنگام ايلخانی محمدخان نوه‌ی هلاکو در سال 738 ق/ 1340 م، امير شيخ حسن چوپانی ايلخان را کشت و در تبريز پايتخت او وارد شد. از اين زمان آذربايجان و ارّان به دست خاندان چوپانيان افتاد. در زمان حکمرانی ملک اشرف برادر امير شيخ حسن، قلمرو چوپانيان شامل عراق عجم، آذربايجان، اران، مغان، و بخش‌هايي از گرجستان و کردستان می‌شد.

 

ابوالفداء در کتاب تقویم البلدان که در سال 721 ق تألیف نموده، در قسمت اوصاف و اخبار عامه می نویسد:

 

«ابن سعید گوید: شروان قاعدة بلاد خود است. مملکت شروان مضاف به آذربایجان است. ... ابن سعید گوید که شروان از ارّان است... در الانساب آمده است که نشوی بلدی است پیوسته به بلاد آذربیجان و ارمینیه و آن از اعمال ارّان است.» «در دراللباب: از اقصای آذربایجان است.»

وی در قسمتی دیگر می نویسد:

 

« رود کُر - ... آن رودی است که حد آذَربیجان و اران است.»

 

او دربارة ارّان و شروان و آذربایجان و ارتباط آنها می نویسد:

 

«هریک از این سه، اقلیم بزرگی است و به سبب تداخل در یکدیگر و تعذر افراز، ارباب این فن هر سه را در ذکر و تصویر به یکجا آورده اند... بطور اجمال، حد غربی این اقالیم بلاد روم است و مقداری از حدود جزیره و حد شرقی آن بلاد جبل و دیلم است تا دریای خزر و حد شمال جبال قَیتَق است.»

 

در زمان ايلخانان نيز پيوستگی ميان آذربايجان و ارّان ادامه يافت و جنبه‌ی زبانی نيز که از سده‌ی پنجم بر آن افزوده شده بود، به آرامی خود را نشان می‌داد. به زودی گسترش زبان ترکی در آذربايجان و ارّان به آفرينش متون ادبی منجر شد. در ابتدا وجود واژه‌های ترکی در اشعار شاعرانی چون خاقانی شروانی و نظامی گنجوی نشان از آغاز راه بود. حسام الدين حسين بن عبدالمؤمن خويي از شاعران آذربايجان در سال 640 ق لغت نامه‌ی منظوم عربی- فارسی با نام «نصيب الفتيان و نسيب التبيان» را نوشته و علاوه بر آن يک فرهنگ ترکی- فارسی را به عنوان «تحفه حسام» در 296 بيت به نظم کشيد. در اين فرهنگ از بحر‌های مختلف عروضی استفاده شده است. اين اثر را می‌توان نخستين گام در عرصه‌ی تأليف فرهنگ‌های  ترکی- فارسی دانست.

 

تقريباً در همين زمان يک ارانی به نام فخرالدين هندو شاه بن سنجربن عبدالله نخجوانی دانشمند، مورخ و فرهنگ نويس و شاعر سده‌ی هفتم و هشتم کتابی به نام «صحاح العجم» يا «الصحاح العجيمه» نوشته که در اين کتاب معادل ترکی حدود 5117 واژه‌ی فارسی داده شده و در هر مدخل مترادفات، مشتقات و ... مربوط به هر واژه آمده است. پسر او يعنی محمد بن هندوشاه نخجوانی نيز در سده‌ی هشتم کتاب «صحاح الفرس» را که يک فرهنگ فارسی به ترکی است، نگاشت.

 

بدين ترتيب پيشرفت زبان ترکی در آذربايجان و اران، بر ابعاد نزديکی و پيوستگی اين دو افزود. بدين ترتيب نيز در آثار تاريخی دوره‌ی مغول و ايلخانان آذربايجان و اران، همواره به عنوان يک واحد يکپارچه ذکر شده‌اند. پس از فروپاشی حکومت چوپانيان، جلايريان بر آذربايجان و ارّان مستولی شدند (760 ق) آنان به شيروان نيز حمله کرده و آنجا را به قلمرو خود افزودند ولی سلطان اويس، شيروان شاه را در مقام خود باقی گذارد.

 

در 1386 م/ 763 ق تيمور لنگ به آذربايجان حمله کرده و به حکومت جلايريان پايان داد. او حکومت بر آذربايجان و ارّان را به پسرش ميران شاه سپرد ولی خود نيز به دفعات برای قشلاق کردن به ارّان و قره باغ می‌آمد. به دستور او تعداد زيادی از ترکان به ارّان کوچ کردند. در زمان تيمور نيز کشمکش تشيع و تسنن وجود داشت ولی او دخالت مهمی در اين کار نکرد اگر چه به صوفيان علاقه نشان می‌داد.

 

پس از مرگ تيمور، پسرش شاهرخ جانشين او شد. در اين زمان ميران شاه حاکم آذربايجان و ارّان بود. شاهرخ معتقد بود که ميران شاه تنها حاکم ارّان است و نبايد در امور آذربايجان دخالت کند ولی پيوستگی اقتصادی بسيار زياد آذربايجان و اران، مانع از انجام خواسته‌ وی شد. او در فرمانی به برادرش ميران شاه چنين می‌نويسد:

 

«... آن برادر که در ممالک آذربايجان که تخت گاه ممالک (است) دخلی ندارد، اما ولايت ارّان و موقان و ارامنه و گرجستان در تصرف آن جناب است و اگر به تنسيق امور آن مملکت التفات ارزانی می‌فرمايند، ... لله الحمد که جناب شهرياری بمزيد کياست از سلاطين جهان ممتاز است و (با قوال) اصحاب شر و ارباب فتنه عمل نخواهد کرد که موجب پريشانی خاندان و ناشناسی دودمان خواهد گشت.

 

بر شيشه خويش مزن سنگ             با لشکر خويشتن مکن جنگ»

 


********************************************

 

واژه های رایج در بازیهای محلی آذربایجان

 

گرد آورنده:پرویز زارع شاهمرسی

 

آرالیق پیشیگی- ص.مر (Aralїgh pişiyi) اصطلاحی در بازی کودکانه. به کودکی اطلاق می شود که به هیچیک از دو طرف بازی متعلق نیست و در وسط می گردد.

 

آردی- ص. (Ardї) نفر دوم در بازی.

 

آردی دالیسی- ص. (Ardї dalїsї) نفر سوم در بازی.

 

آشیغی آلچی دورماق- اص. (Aşїğї alçї durmagh) شانس آوردن.

 

آشیغی توخان اوتورماق- اص. (Aşїğї toxan oturmagh) . شانس آوردن.

 

آشیق آتان- ا.فا. (Aşїgh atan)  قاب باز. قاب انداز.

 

آشیق آتماق- مص. (Aşїgh atmagh)  قاب بازی کردن. شرط بندی کردن.

 

آشیق- ا. (Aşїgh) قاب. قرقره. بجول. تختة کوچک که نخ بر دور آن میبندند. پوسیده. عمیق. سوراخ.استخوان چهارگوش در سردست چهارپایان. در آذربایجان معمولاً آن را صیقل داده و با آن بازی میکنند.

 

آشیق اویناماق- مص. (Aşїgh oynamagh) قاب بازی.

 

آشیق اوینایان- ا.فا. (Aşїgh oynayan)  قاب باز.

 

آغزی شیره یه باتماق- اص. (Ağzї şirəyə batmagh) خواهان تکرار یک بازی یا معامله شدن که در آن سود خوبی بدست آمده است.

 

آلچی- ا. (Alçї) طرف بوک بجول. روی گود بجول.

 

آیریلیق قویماق- مص. (Ayrїlїgh ghoymagh)  پارتی بازی کردن. تبعیض قائل شدن.

 

ابه- ا. (Әbə)  گودالی که در بازی کودکانه فندق و گردو را در آن می اندازند. گودالی است که در بازی چیلینگ آغاج ، چیل را از آنجا پرتاب می کنند.

 

اودماق- مص. (Udmagh) بردن در بازی و مسابقه. برنده شدن.

 

اودوجو- ص. (Uducu)  برنده.

 

اودوزان- ص. (Uduzan) بازنده. باخته.

 

اودوزدورماق- مص.سب. (Uduzdurmagh) سبب باختن کسی شدن.

 

اودوزماق- مص. (Uduzmagh) باختن.

 

اودوزمایان- ص. (Uduzmayan) بدون باخت.

 

اودوزولماق- مص.مف. (Uduzulmagh) باخته شدن. بازنده شدن. از دست رفتن.

 

اودوش- ا.مص. (Uduş) فایده. سود. برد.جایزه.

 

اودوشسوز- ص. (Uduşsuz) بدون برد. بدون برد وباخت.

 

اودوشلو- ص. (Uduşlu) جایزه دار. فایده دار. سودآور.

 

اودولماق- مص.مف. (Udulmagh) باختن. بازنده شدن.

 

اودولما-مص. مرخ. (Udulma) باخت.

 

اوستا ص. [فا.استاد]  (Usta)عاقل. با درایت. ادیب.

 

اولاماق- مص. (Ulamagh) عوعو کردن. زوزه کشیدن. ناله و زاری کردن. به زاری گریستن.

 

بوک- ا. (Bök)  حالت رو افتادن پشت قاپ یا آشیق. حالت مخالف جیک.

 

بولوش- ا. (Bölüş) شیوه و طرز تقسیم. حصه. سهم.

 

بولوشدورمک- مص. (Bölüşdürmək) تقسیم کردن. بخش کردن. تکه تکه کردن. توزیع کردن. بوسیلة کسی قسمت کردن.

 

بولوشدورمه- ا.مص. (Bölüşdürmə) تفکیک.

 

بولوشدوروجو- ا.ص. (Bölüşdürücü) تقسیم کننده.

 

بولوشدورولمک- مص.مف. (Bölüşdürülmək) تقسیم شدن. تسهیم شدن.

 

بولوشمز- ص. (Bölüşməz) غیرقابل تقسیم. بخش ناپذیر.

 

بولوشمک- مص. (Bölüşmək) تقسیم شدن. بین خود تقسیم کردن. سهم هریک را تعیین کردن.

 

بولوک- ا. (Bölük) قسمت. حصه. قطعه. بخش. جزء. دسته. گروهان.

 

بولوك بولوك- ق. (Bölük Bölük) قطعه به قطعه. تكه تكه.

 

بولوم- ا. (Bölüm) یکی از قسمتها. بخش فصل. دايره، دپارتمان. قاچ.

 

بولونمک- مص. (Bölünmək) تقسیم شدن. قسمت شدن. تفکیک شدن. جدا شدن. قابل قسمت بودن (حساب).

 

پئنج- ص. (Penc) نفر اول در بازی.

 

پانج-ص. (Panc) نفر اول در بازی.

 

پوشک- ا. (Püşk) قرعه.

 

پوشک آتماق- مص. (Püşk atmagh) قرعه کشیدن.

 

پوهله مک- مص. (pöhləmək) رو چوبی زدن. به تعداد زیر چوبی کوچک یا پیل با چوب بزرگ زدن.

 

پیت- ا. (Pit) چوب بزرگ به اندازة چوبدستی.

 

پیتچه- ا. (Pitçə) چوب کوچکی به اندازة 15 سانتی متر.

 

پیل- ا. (Pil) چوبی کوچک به اندازة تقریباً 10 سانتی متر که در بازی پیل دسته یا بازیهای شبیه آن کاربرد دارد. معمولاً دو سر آن را می تراشند.

 

تاوا- ا. (Tava) حالتی از افتادن قاب که تووخان نیز نامیده می شود.

 

تکر- ا. (Təkər) چرخ. لاستیک (چرخ).

 

تووخان- ا. (Tovxan) طرف جیک بجول. طرف برجسته بجول.

 

جیغال- ص. (Cїğal) جر زن.

 

جیغاللیق- ا. مص. (Cїğallїgh) جرزنی.

 

جیک- ا. (Cik) حالت مخالف بوک.

 

چیله مک- مص. (Çiləmək) نگا. پوهله مک.

 

خیران- ا. (Xїran) نفر آخر در بازی. (گویش مرند)

 

دسته- ا. (Dəstə) به چوبدستی گفته ی شود که در بازی پیل دسته یا نظایر آن « پیل را  پرتاب می کنند.

 

دوگوشدورمک- (döyüşdürmək) بهم زدن. باعث درگیری دو نفر شدن.

 

ساققا- ا. (Saghgha) نام قابی که سنگینتر و بزرگتر است و معمولاً با آن بازی می کنند.

 

شار- ا. [روسی]. (Şar) تیلة فلزی.

 

قاریش- ا. (Gharїş) وجب.

 

قورد- ا. (Ghurd) گرگ. در بازی به کسی گفته می شود که باخته است.

 

قونا- ا. (Ghona) چاله ای کوچک که در بازی پیل دسته می کنند.

 

قیسناقلی- ص. (Ghїsnaghlї) در بازی قاپ به بچه ای گفته می شود که در طول بازی هرگز تعداد قاپهایش کم نمی شود.

 

قیغان- ص. (Ghїğan) نفر آخر در بازی.

 

قیققی- ص. (Ghїghghї) نفر آخر در بازی. (گویش میانه)

 

قیلان- ص. (Ghїlan) نفر آخر در بازی. (گویش روستاهای قره بولاق و آغجا کویول تیکمه داش)

 

گیردکان- ا. (Girdəkan) گردو.

 

مازالاق- ا. (Mazalagh) فرفره چوبی.

 

مازی ا. (Mazї) تیله.

 

ماللا- ا. (Malla) سردسته. کسی که در بازیهای مختلف سرگروه است.

 

نومرت- ا. (Nümrət) به درپوش فلزی نوشابه گفته می شود که آن را با گِل پر کرده و آنقدر به زمین کشیده اند که صاف و سنگین شده است.

 

هول- ا. (Hol) همان مازالاق در گویش خوی.

 

هول ایشلتمک- اص. (Hol işlətmək) به چرخش درآوردن فرفرة چوبی در زمین.

 

یانماق- مص. (Yanmagh) سوختن. باختن. از گردونة بازی خارج شدن.

 


********************************************

 

آذربايجان در قلمرو توران

 

محمد امین رسول زاده

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

دير زمانی آذريان ترک بودن و تعلقشان به ريشه‌های ترک را نمی‌دانستند. آنان خود را مانند ايرانيان خالص می‌شناختند. مانند ايرانی می‌انديشند و ايرانی وار می‌زيستند. اين در زمانی بود که تمام جهان ترک کمابيش در زير تأثير ايران بود. زمانی بود که سلطان سليم شعر فارسی می‌سرود و کم مانده بود که فارسی را زبان رسمی اعلام کند.

 

آذریها در دوره‌ای که خويشتن و پايه‌های مهم هويتشان را فراموش کرده بودند، اگر چه ويژگیهای بسياری را از دست دادند ولی در برابر برخی خصايص را نيز صاحب شدند. در نتيجه متانت مشهور ترکی با ذکاوت معروف فارسی در آنان گرد آمد.

 

برای ايجاد زندگی نوينی در مردم آذربايجان، گوشت و پوستی تازه از ترکی لازم بود و هم چنين برای بارور شدن اين نهال جوان، وظيفه‌ی مهم بر عهده‌ی يک عرفان ايرانی باستان است که در دست زمانه‌ی سالخورده، تجربه‌ها آموخته بود.[1]

 

سرنوشت تاريخ از ترکان و فارسها روی گرداند. افقهايي را که هلال ترک در آنها می‌درخشيد، ابرهای شمال گرفتند. برکوههايي که شير ايران می‌خراميد، عقاب مسکو نشست. آذربايجان شمالی تحت اداره‌ی روس درآمد.

 

روسها ضرب المثل مشهور دارند که روستايي بدون خانه نمی‌شود. گام اول استيلای روس آن شد که آذربايجانیها خود را اجتماعی واحد، جمعيتی از ريشه‌ی ويژه يعنی ملت جداگانه بودن از فارسها را درک کنند.

 

زير تأثير علوم و فنون اروپايي که از صافی روس می‌گذشت. آذربايجان خود را از خرافات و اوهام شرق پيراسته، زندگی نوين را آغاز کرد. او با بهره گيری از نفوذ فلسفه حقيقتی و فنون مفيد زمانه می‌باليد.

 

اين جمعيت ترقی پرور که در سحرگاه يک جريان آزاد انديش با رويي خندان که تشنه زندگی بود، پيشانی فراخی که حکايت از اميدهای درخشان برای زندگی در دنيا بود، چشمان دل ربايي که به آينده نگاهی روشن و صاف داشت، اين سودابه‌ی خرافات و اوهام شرق باستان اما از طرف محيط فرتوت اسکولاستيک ايران آرامش نداشت. او می‌خواست اين نوگل تازه رسيده را که جفتی پاکدامن می‌جست، قربانی شهوت فرتوت خود کند. اما آذربايجان جوان بکارت اجتماعی خود را تسليم اين ارتجاع عشق فرسوده نکرد، تکفير شد و در آتش مقدس علوم زمان وارد گرديد و بی‌پناهی خود را به اثبات رساند.

 

آخرين مظهر خونهای مناطق جنگهای ايران و توران، جنگهای ايران و عثمانی بر سر مسأله‌ی شيعه و سنی بود. نخستين حرکت برای از ميان برداشتن تنفر مذهبی که نتيجه‌ی اين جنگها بود، در آذربايجان پديد آمد. در اين باره مجالس و محافلی ترتيب يافت و نتايج عملی به دست آمد. اين وضعيت از طرف «سوءعالمان» ايرانی که شيفته‌ی سودابه‌گی بودند، ناپسند ديده شد. اينان می‌خواستند محيط ضد ترقی ايران، از تأثيرات جريان نوين در آذربايجان که امور غيرآشنايي محسوب می‌شد، محروم باشد. از آنجا به اين طرف روشنفکرانی نمی‌آمدند که جريان پيشرفت را سرعت بخشند بلکه قافله‌هايي از لعنت و نفرت به سالاری روضه خوان و درويش و رمال می‌آمدند.

 

برای سياوش زمانه چاره‌ای جز روی گردانی از ايران و توجه به ترکيه نبود. ترکيه که جنگاورانش تا وين پيش تاخته بودند، بخت برگشتی خود را ديده، خسته و رنجور بر ديوارهای استانبول تکيه داده و مانند افراسياب خوابی ديد. اين خواب را جامعه شناسان چيره دست و سياستمداران متبحر که خواب سنجان زمانه هستند، سنجيدند. آنان به او گفتندکه:

 

«آينده‌ی تو ديگر در نه غرب بلکه در شرق است. چون از ريشه‌ی خود دور شده‌ای، باغبان دهر شاخه‌های دراز شده را می‌زند که تو در محيط خود و بر ريشه‌ی خود رشد کنی. آينده‌ی تو در روم، حجاز و عراق نيست بلکه در ترکستان است. اما بر سر راه تو نوجوانی به نام آذربايجان از ريشه تورانی است. شاه کليد توران نوين با اوست. مبادا با او کشمکش کنی، مبادا دل او بشکنی، اگر بر او آسيبی برسانی همه‌ی اميدها هدر می‌شود و تاج و تخت بر باد می‌رود.»

 

ترکيه با اين رؤيا همچون مردی ميان بيم و اميد بود. او روی آوردن آذربايجان به خود را برای انديشه‌اش يک نعمت و يک موهبت تلقی می‌کرد. آذربايجان نوين از طرف «تورک اوجاقی» و «تورک يوردو» با شکوه استقبال شد.

 

شاعران ذوق و طبع خود را به کار انداختند برای خود «آلتون دستان» نوشتند.[2] پيش بينی کردند که تومروس خانم با سيب سرخی[3] که اسم اعظم توران در آن است و مفقود بوده، خواهد آمد.

 

انديشمندان روح خود را صيقل دادند. آنان گفتند اصلاحاتی که به علت برخی عوامل تاريخی در استانبول به بن بست رسيده، در آذربايجان به خوبی می‌تواند اجرا شود. اين سرزمين که مالک نفت سياه و شراب سرخ است؛ به پشتوانه‌ی اين ثروت گرانبها، به عمران و ترقی زيادی خواهد رسيد.

 

 آذربايجان جوان با نيتی صاف و صميمی خود را شاگرد معلمان ترک قرار داد. ديری نگذشت که نامق کمال محمدهادی را، عبدالحق حامد حسين جاويد را، محمدامين احمدجواد را به پسر خواندگی پذيرفتند.

 

انديشه‌ی آذربايجان با انديشه‌ی ملی گرايي ترک ازدواج کرد. آذربايجان نوين که خود را از شهوت پير «سودابه‌ی بی عفت» رهانده بود، به حريم وصل «فرنگيس پاک دامن» رسيد و خوش دلانه زيست.

 

مسلک ادبی توران گرايي و ترک گرايي به مانند محکمترين رشته ترکيه را به آذربايجان پيوند داد. انديشه‌ی توران گرايي چون بر عرصه سياسی وارد شد، اشکالی چون مليت، بين الملل اسلامی و فدراسيون پديد آورد. در صحنه‌ی اجتماعی نيز شعار سه پايه‌ی «ترک شدن، اسلامی شدن و معاصر شدن» را به ميان آمد.

 

همچنان که وطن پرستان استانبول اين شعارها را از نظر نظريه، ترويج می‌کردند، توران گرايي آذربايجانی آن را مانند يک فلسفه‌ی سياسی فرض کرده و آن را اساس فرقه‌ای سياسی و ملی (که تشکيل داده بودند) قرار دادند.[4]

 

طبق تصميمات اين مسلک سياسی در عالم بشريت حکومتها به عدد ملتها تقسيم می‌شوند و سپس يک فدراسيون جهانی ايجاد می‌شوند. اما پيش از رسيدن به آن، يافتن ارتباطی ميان ملتهای با تمدن و دينی مشترک مانند مسلمانان شدنی است. اين ارتباط تنها شامل «اتحاد اسلام» نمی‌شود. اتحاد اسلام آرزويي غيرممکن است. برعکس اتحاد همه‌ی ترکان ، همه فارسها و کل عربها مانند عضوی از وجود اجتماعی هم شدنی و هم خواستنی است. زمانی که ملتهای مسلمان به حال يک حکومت و ملت واحد درآمدند، اتفاق اسلام می‌تواند رخ دهد نه اتحاد. اما اگر اين اتفاق سياسی نيز بودنی نباشد، ارتباط اجتماعی هست و بايد باشد. تمام ترکان برای رسيدن به فدارسيون جهانی بايد ميان خود يک فدراسيون بر پا کنند. توران نوين که بر اساس حس مشترک تأسيس می‌شود، تنها به شکل فدراسيون مستقل حکومتهای ترک می‌تواند تصور شود.

 

آذربايجان حلقه‌ای مهم از زنجير توران آينده است.

 

استيلای روس برای توران يک «ارکنه قون» واقعی بود. ترکان برای آزادی خود چشم انتظار «پورته چنه» بودند.[5] انقلابی که در نتيجه‌ی جنگ جهانی در روسيه پديد آمد، برای تورانيان «پورته چنه» بود. ضياء گوگ آلپ پيش کسوت توران گرايي در آغاز جنگ پيش بينی کرده بود که:

 

روسيه پاشيده ويران خواهد شد

 

ترکيــه باليده توران خواهد شد

 

انتظار به واقعيت گراييد. حصار «ارکنه قون» دريده شد. امپراتوری روسيه فرو پاشيد. نوبت آن شد که حکومتهای ترک از جمله آذربايجان از قوه به فعل آيند.

 

اما روسها هنوز مانع بودند آنان می‌کشتند، می‌سوختند، آتش می‌افروختند و با عنوان «مارس»[6]، فتنه‌ای بزرگ می‌انگيختند. برای آذربايجان يک گورستان و يک ويرانه آماده می‌کردند.[7]

 

ترکيه برای رهايي آذربايجانی که زير حمايت خود گرفته بود، وارد ميدان شد. باکو را از قاتلان آذربايجان پاک کرده و به او داد. سياوش زمانه در چنين سرزمينی زيبا و حاصل خيزی که از طرف سالار توران زمانه آماده شده بود، باليدن گرفت. پايه‌های «سياوش گرد» زمانه ريخته شد. جمهوری آذربايجان تشکيل گرديد.

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------

 

1 . توضیح مترجم: از نویسندگانی که در پایان سده‌ی 19 و آغاز سده‌ی 20 میلادی با آثار خود اساس استقلال و هویت آذربایجان را بنا نهادند، می‌توان به این اشخاص اشاره کرد: حسن بیگ سلیم بیگ اوغلو زردابی (1907-1842) بانی مطبوعات دموکراتیک آذربایجان و ناشر نشریه‌ی اکینچی (1877-1875)، محمدهادی (1920-1879)، سلطان مجید حاجی مرتضی اوغلو غنی زاده (1937-1866) زبانشناس و نویسنده‌ی کتابهایی چون اصطلاح آذربایجان (1890) و کلید ادبیات (1900)، فرهاد رحیم اوغلو آقازاده (1931-1880)، سلیمان رضاقلی بیگ اوغلو آخوندوف (1939-1875) اولین رئیس انجمن شاعران و ادیبان جمهوری آذربایجان شوروی در 1922 ، یوسف میربابااوغلو وزیروف (چمنزمینلی)(1948-1887) نماینده‌ی مهم ادبیات انتقادی آذربایجان، نجف بیگ وزیروف (1926-1859) از بنیانگذاران تئاتر تخصصی در آذربایجان. 

 

2 . آلتون دستان نوشتة ضیاء گوگ آلپ

 

3 . توضیح مترجم: افسانه‌ی قیزیل آلما (سیب سرخ) یکی از افسانه‌های مشهور ترکی می‌باشد. طبق این افسانه، زمانی ترکان در سرزمین خود مورد حمله‌ی دشمنان قرار گرفتند. تعداد زیادی کشته شده و عده‌ای موفق به گریز شدند. آنان در مکانی دور از وطن، در حسرت بازگشت بودند. دشمن پس از گرفتن سرزمین ترکان، به منابع طبیعی آن بویژه باغ‌های سیب سرخ دسترسی یافت. پادشاه آنان چنان از طعم و بوی این سیب‌های سرخ به وجد آمده بود که دستور داد در فصل میوه یک سیب سرخ واقعی و در فصل غیرمیوه به یاد آن سیب سرخی از طلا نزد او بیاورند. سیب سرخ طلایی بر بالای تخت وی نصب شد. ترکان که از ماجرا خبردار شدند، در حسرت باغ‌های سیب و همچنین سیب سرخ طلایی بودند. آنان در وصف قیزیل آلما شعرها و ترانه‌ها سرودند. سرانجام آنان هر دو را به دست آوردند و این افسانه در تفکر اسطوره‌ای ترکان وارد شد. قیزیل آلما در تفکر آنان هدف نهایی است. در زمان عثمانیان، سربازان ینی چری در سرودهای خود از آن  یاد می‌کردند. در آن زمان شهرهایی چون وین، بوداپست و واتیکان به عنوان قیزیل آلما مطرح بود. در ایران نیز در زمان نادرشاه در میان ترکان از شهر دربند و داغستان به عنوان قیزیل آلما یاد می‌شد. پس از رواج تشیع در میان ترکان، ولایت علی بن ابیطالب (ع) در میان آنان ارزش یافت. آنان معتقد بودند که جبرئیل قیزیل آلما را از طرف حضرت دوست برای حضرت علی (ع) آورده است. ترکان شیعه‌ی زازا در ترکیه اکنون نیز هنگامی که قصد دارند سوگندی ناگسستنی یاد کنند، به قیزیل آلما (ولایت علی(ع)) سوگند می‌خورند. مردم ترک هنوز نیز نام فرزندان خود را قیزیل آلما یا آلتین توپ می‌گذرانند. در حال حاضر در آذربایجان از قره‌باغ به عنوان قیزیل آلما یاد می‌شود. برای آگاهی بیشتر ن.ک:

 

- فیض اللهی وحید، حسین. افسانه‌ی قیزیل آلما و نقش آن در تاریخ و فرهنگ ترک‌ها. مجله‌ی وارلیق. شماره 136. ص 11

 

4 . «ترک شدن، اسلامی شدن، معاصر شدن» شعار نشریه‌ی استقلال ناشر افکار فرقه‌ی مساوات بود.

 

5 . افسانة «قورتولوش» یکی از افسانه‌های نامدار ترکی باستان است. طبق این افسانه ترکانی که از تعقیب دشمنان چینی می‌گریختند، در جایی میان کوههای بلند پنهان شدند. آنان دویست سال در آنجا ماندند و روزبروز جمعیتشان بیشتر شد. آنجا برایشان تنگ آمد. خواستند تا بیرون شوند ولی راهی نیافتند. سرانجام یک چوپان گرگی را دید. به دنبال او رفت و فهمید که گرگ از روزنه‌ای رفت و آمد می‌کند. چوپان به مردم خبر داد و آنان به دیدن این روزنة شگرف آمدند. در میان آنها آهنگری بود که متوجه شد کوه از سنگ فلز است. هیزم آورده و آتش افروختند. کوه را آب کرده و راه را گشودند. ترکانی که در آنجا محصور بودند، از این راه بیرون آمده و در جهان پراکنده گشتند. گوگ آلپ این افسانه را به نظم کرده است.

 

«ارکنه قون» نام گرگ                      «پورته چنه» نام جای

 

او اسمهایی را که گفته شد به ترکی امروزی ترجمه کرده است.

 

6 . قتل عام مسلمانان باکو توسط بلشویکها در سال 1918. برای توضیح بیشتر بنگرید به رسالة «جمهوری آذربایجان» از همین مؤلف.

 

7 . نشریة بلشویک که در باکو منتشر می‌شد، در مناقشة قلمی با ما گفته بود:

 

«شما نه خود مختاری آذربایجان بلکه یک ویرانه خواهید گرفت.»

 


********************************************

 

نقش انقلابیون قفقاز در جنبش مشروطه

 

نریمان حسن زاده

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

تأثیر آرمانهای انقلابی- دموکراتیک روسیه بر ایران، از نیمهی دوم سدهی 19 آغاز شده بود. ولی انقلاب سالهای 1905-1911 ایران پیشرفت مهمی در زندگی اجتماعی ایران بوده و شرایط را برای گسترش آرمانهای سوسیالیسم فراهم کرد. گارتویگ رئیس هیأت دیپلماتیک روسیه در تهران روز 18 ژانویه 1907 تلگرافی به سن پترزبورگ فرستاده و اطلاع داد که حرکات انقلابی در ایران افزایش یافته و جوانان ایرانی که با سلاح آرمانهای سوسیالیسم مسلح شدهاند، به کشور بازگشته و جنبش به رهبری آنها در حال پیشرفت است. مأموران تزاری بارها تذکر دادند که «امواج انقلاب از روسیه به اینجا رسیده است.»

 

 بسیاری از رهبران انقلابی ایران با انقلابیان روسیه و شخص لنین ارتباط برقرار کرده و از آنها توصیهها و راهنماییها میگرفتند. رهبران انقلابی ایران که در اروپای غربی در تبعید بودند، همچون حیدر تاری وردیف (عمواوغلو)، یحیی دولت آبادی و حسین ثقفی و عبدالحسین خان پیرنیا و... با لنین دیدار کرده و از او راهنمایی گرفته بودند.  مهدی ملکزاده از مورخان ایران مینویسد:

 

«لنین که در آن زمان در سوئیس زندگی میکرد، با مهاجران سیاسی ایران ارتباط برقرار کرده و رغبت فراوانی به ملت ایران نشان داده و برای کمک به انقلاب ایران، سفارشاتی به همفکرانش در قفقاز کرده بود. او با چاپ مقالاتی دربارهی فاجعهی ایران، انسانهای آزادی خواه دنیا را به یاری مشروطه خواهان فرا خوانده بود.»

 

مطبوعات بلشویک در روند تأثیر آرمانهای انقلابی روس در ایران و عمل به اهداف لنین در کمک به مبارزهی مردم ایران، نقش بزرگی داشتند. مطبوعات بلشویک با چاپ مقالاتی در افشای سیاستهای دولتهای امپیرالیست، میان کارگران پیشرو روسیه با دیگر مردم استثمار به ویژه اهالی ایران روحیه دوستی را میپروراند. روزنامهی طرفدار لنین همچون «رابوچیا گازتا»، «پرولتاری»، «سوسیال- دمورکرات» و روزنامههای منتشره در قفقاز هم چون «باکینسکی رابوچی لیستوک»، «باکینسکی رابوچی»، «باکینسکی پرولتاری» ، «گودُک» و... و مطبوعات ارگانهای دموکراتیک به ویژه مجلهی ملانصرالدین، مقالات و کاریکاتورهایی دربارهی اوضاع ایران به چاپ میرساندند. این روزنامهها و مجلات دشمنان داخلی و خارجی جنبش را رسوا نموده و از همفکری زحمتکشان ایران و روسیه استقبال میکردند. درست به همین جهت نیز محمدعلی میرزا هنوز در سال 1906 پخش مجلهی ملانصرالدین را در آذربایجان قدغن کرده بود.

 

تشکیلات سوسیال دموکرات روسیه و به ویژه قفقاز که اندیشههای لنین را مد نظر گرفته بودند، به رهبری بلشویکها از نخستین روزهای آغاز جنبش انقلابی در ایران، کمک به آن را آغاز کردند. با این هدف و با تلاش کمیتهی تفلیس و باکوی حزب سوسیال دموکرات روسیه، و تشکیلات همت تحت نظارت نریمان نریمانوف از همرزمان لنین، کمیتههای «کمک به انقلاب ایران» به رهبری مشهدی عزیز بیگوف و چاپاریدزه در تفلیس تشکیل شد.

 

در نتیجهی تلاش و فعالیت تشکیلات اجتماعیون عامیون و کمیتههای کمک به انقلاب ایران در شهرهای باکو و تفلیس، از طرق مختلف همچون سلاح، تفنگ، فشنگ، مواد منفجره، مقالات انقلابی و دستههای انقلابی یاری رسانده بود.

 

میتوان گفت که کمیتهی جلفای تشکیلات همت، با هدف حفظ ارتباط با ایران ایجاد شده بود. به راستی نیز این کمیته نقش مرکز ارتباطی را میان انقلابیان ایرانی و روسیه بازی میکرد. این کمیته شب و روز در شرایط دشوار از راههای مخفی سلاحها، لوازم جنگی و دستههای داوطلب اعزام کرده و آنها را به کمیتههای انقلابی در تبریز، تهران و دیگر شهرهای بزرگ تحویل میداد و کار بزرگی انجام میداد. درست به همین علت نیز رهبران شعبهی جلفای تشکیلات همت از جمله نصرالله شیخوف، بخشعلی آقا شاه تختینسکی، محمدحسین حاجیف، ر. نجفوف، یوسفوف و.. در 17 مه 1909 در جلفای روسیه توسط پلیس تزاری دستگیر و در نخجوان محاکمه شدند.

 

کسروی از نقش بخشعلی آقا شاه تختینسکی در کمک به انقلاب ایران به طور ویژه یاد میکند. او مینویسد که مواد انقلابی که به ایران فرستاده میشد به وسیلهی بخشعلی آقا کارمند ادارهی گمرک جلفای روسیه به تبریز میرسید. او در عین حال به عبور دستههای داوطلب از مرز نیز یاری میرساند.

 

اسناد بایگانی و منابع تاریخی ثابت میکند که ایرانیان ساکن تفلیس، باکو، باتوم، آسیای مرکزی، تشکیلات سوسیال دموکرات آنها و تشکیلات سوسیال دموکرات قفقاز، کار فرستادن دستههای داوطلب را به ایران از همان روزهای نخست آغاز کردند.

 

سازمانهای تزاری برای جلوگیری از ارسال دستههای داوطلب و سلاح به ایران تدابیر مختلفی اندیشیدند با این حال کار کمک رسانی روز به روز از راههای مخفی افزایش مییافت. یکی از عواملی که موجب تسهیل در این عملیات میشد این بود که مأموران دیپلماتیک شاه در کشورهای خارجی به ویژه روسیه از طبقهی بورژوا- زمیندار بوده و به انقلاب رغبت نشان داده و عضو انجمنهای انقلابی بودند. آنان امر کمک رسانی را تسهیل میکردند و حتی بعضی خود در این کار میکوشیدند. از میان آنها میتوان به کریم خان کنسول ایران در باکو گنجه، دبیرالممالک کنسول ایران در عشق آباد سالهای 1909-1907 و همکار او سعیدرضاخان، فتح السلطان سرکنسول ایران در تفلیس سال 1909 اشاره کرد.

 

اینان با تشکیلات اجتماعیون عامیون در ارتباط بوده و مانند یک یاور برای انقلاب ایران عمل میکردند و در این راه تشکیلات انقلابی ققفاز کم میرساندند. ناهید مینویسد که تشکیلات اجتماعیون به عنوان یار و مددرسان انقلاب ایران بود.

 

نایب السلطنهی قفقاز در 19 اوت 1909 در گزارش دیپلماتیک محرمانه که به وزارت روسیه فرستاده، اطلاع میدهد که کریم خان کنسول ایران در باکو، یک انقلابی واقعی و رئیس بسیاری از کمیتههای انقلابی است. او در ترور فرماندار گنجه از نزدیک شرکت داشته است. او در زمانی که معاون کنسول ایران در گنجه بود، کار خرید سلاح، بمب و فشنگ و ارسال آن به ایران را ترتیب داده بود. سلاحهای خریداری شده به دستور کریم خان در زیر زمین ساختمان کنسولگری مخفی شده و به ایران ارسال گردید. پس از آنکه او به سمت کنسول ایران در باکو تعیین شد، با کوشش بیشتر به صف انقلابیون پیوست با کشتی آقاغنی باکو مقدار زیادی سلاح به ایران فرستاد. اجازهی نامهی این کار را کریم خان خود صادر کرده است. بسیاری اوقات بر سر جعبههای سلاح نوشته میشد: «جنازهای از مسلمانان که در باکو وفات یافته و برای دفن در کربلا ارسال میشود.»

 

ایرانیان و سوسیال دموکراتهای آسیای مرکزی نیز به انقلابیون ایران از جمله تبریز کمک میکردند. این کمک رسانی از سوی ایرانیان آنسوی خزر در عشق آباد و در اواخر ژوئیه 1907 نزد مدرسهی ایران- روس مظفریه تشکل یافته بود. این فعالیت پنهانی توسط انجمن ایرانیان عشق آباد انجام میشد. این انجمن تنها با هدف کمک به انقلاب اران شکل گرفته بود و این وظیفه را با کاردانی انجام میداد. در یکی از اسناد بایگانی، به ارسال 6000 منات پول برای ستارخان توسط انجمن عشق آباد اشاره شده است.

 

انجمن عشق آباد مرکز تمام انجمنهای آسیای مرکزی بود. انجمن عشق آباد با تشکیلات انقلابی ایران و به ویژه تبریز روابط تنگاتنگی برقرار کرده و مرکز کمک رسانی به انقلاب در تمام آسیای مرکزی بود. انجمن عشق آباد در طول مدت فعالیتش (مارس 1909-1907) هزاران منات پول گردآورده و به انقلابیان ایران و به ویژه تبریز فرستاد. درست به همین جهت نیز ادارهی پلیس تزاری در مارس 1909 ازفعالیت انجمن عشق آباد آگاه شده، آن را شدیداً زیر نظر گرفته و از حکومت ایران خواست تا کنسول و معاون کنسول ایران در عشق آباد را با «اشخاصی معتبر» تعویض نماید.

 

کمیتهی «مشروطه طلبان» در استانبول، لندن، پاریس و دیگر شهرهای اروپایی، انقلاب تبریز را با پول و سلاح یاری میکردند. در استانبول تاجران ایرانی انجمن «سعادت» (سعادت ایرانیان) را تشکیل داده و با انقلابیان تبریز ارتباط برقرار کرده و پول و سلاح به آنان میرساندند. این انجمن نوعی مرکز ارتباط میان انقلاب تبریز و ایرانیان مقیم خارج بود. انجمن سعادت ایرانیان مقیم خارج و طرفداران آزادی را مرتباً از اوضاع تبریز آگاه کرده و از آنان برای انقلاب تبریز کمک خواسته و به تبریز میفرستاد.

 

کمک انجمن سعادت برای انقلاب تبریز هر چقدر هم مهم و لازم بود ولی یاری همه جانبه به انقلاب تبریز توسط تشکیلات سوسیال دموکرات قفقاز به رهبری بلشویکها انجام میشد. در سال 1908 چون استبداد صغیر در ایران بر پا شد، تشکیلات اجتماعیون عامیون و کمیتهی مرکزی آن با ارسال نمایندهای از قفقاز کمک خواستند و بدین ترتیب عمل کمک رسانی از روسیه و قفقاز به انقلاب ایران شدت گرفت. تعداد نیروهای داوطلب که به ایران اعزام میشدند، افزایش یافت. لازم است که به اهمیت ویژهی اقدامات بین الملل تشکیلات دموکرات قفقاز در این زمینه اشاره کنیم.

 

بنا به نوشتهی و. تریا عضو کمیتهی مرکزی تشکیلات اجتماعیون تبریز و کمیتهی قفقاز و شرکت کنندهی فعال نبردهای تبریز، نمایندگان تبریز به کمیتهی ولایتی سوسیال دموکرات قفقاز مراجعه کرده و کمک خواستند. سوسیال دموکراتها منتظر قطعنامهی کمیتهی ولایتی نمانده و به کمک رسانی به انقلاب تبریز اعلام رضایت نمودند. کمیتهی ولایتی با در نظر گرفتن خواست اعضای تشکیلات قطعنامهی ویژهای تصویب کرد.

 

ایرانیان خارج از کشور در اوایل انقلاب همراه با روسها، آذربایجانیان، ارمنیان و گرجیان دستههای خود را آفریده، به ایران رفته و همراه با هموطنانشان در جنبش آزادی خواهانه شرکت کردند. خدمات حیدر عمواوغلو در شکل دهی کمک به انقلاب ایران، ایجاد دستههای فدایی در ایران، مسلح کردن فداییان، شرکت در جنگهای تهران و تبریز، در آزاد کردن خوی و مرند و رهبری در برپایی حکومت انقلابی فراموش نشدنی است. میتوان گفت همهی نویسندگانی تاریخ مشروطه ایران اطلاعاتی در این خصوص دادهاند.

 

کاری که بلشویکها در تربیت روح بین الملل در مردم زحمتکش روسیه انجام داده بودند، در کمک انقلابی به ایران نیز خود را نشان داد. گارتویگ در تلگراف محرمانهاش به وزارت خارجهی روسیه به تاریخ 25 سپتامبر 1908 اعلام میکند که «معلوماتی بینهایت هیجانآور از حکومت شاه دربارهی شرکت قفقازیان در حوادث تبریز» دریافت کرده است. او همچنین با نگرانی از ارتباط دائمی قفقازیان با تبریز و کمک آنان به ستارخان برای ادامهی مبارزهی با حکومت، خبر داده است. در همین تلگراف اشاره شده است که علاوه بر کمیتههای باکو، تفلیس و باتوم حزب سوسیال دموکرات روسیه، برخی میلیونرهای باکو هم چون زین العابدین تقی اوف و عبدالرحیم طالبوف که از طرف تبریزیان به نمایندگی مجلس انتخاب شده و در تیمور خانشورا زندگی میکند، نیز به انقلابیون کمک میکنند.

 

تعدادی از شرکت کنندگان بین الملل در انقلاب ایران عضو کمیتهی قفقاز حزب سوسیال دموکرات روسیه بودند. از اینها نام س. ارژنیکیدزه و و. تریا مشخص است. مهدی ملکزاده از فداکاری و قابلیت اعضای حزب سوسیال دموکرات روسیه همچون میشا چاپاریدزه، الکساندر واچک، برادیاگین، فئودور، آلیوشا و... در نبردهای انقلاب ایران نام برده و از مردانگی آنها خبر داده و نشان میدهد که بسیاری از اینان اعضای کمیتهی باتوم حزب سوسیال دموکرات روسیه بودند.

 

بلشویکهای قفقاز که پرولتریای بین الملل را به عنوان الگو داشتند، نمایندگان مهم خود را به ایران فرستاند. «به سفارش تشکیلات بلشویک قفقاز مشهدی عزیز بیگوف به آذربایجان و رشت رفت و در تشکیل کارگاههای سلاح سازی کوشش کرد و به طور کلی اقدامات مهم انقلابی انجام داد.»

 

و. مگادزه (تریا) یکی از سوسیال دموکراتهای است که در روزهای دفاع جانانهی تبریز، به آنجا رفت. اسناد بایگانی نشان میدهند که مگادزه در سال 1908 از طرف کمیتهی ولایتی قفقاز به تبریز فرستاده شده و به عضویت کمیتهی مرکزی شعبهی تبریز حزب سوسیال دموکرات ایران برگزیده شد. 

 

در قیام تبریز نزدیک 800 نفر مجاهد قفقازی شرکت داشتند. بسیاری از اینان کارگران، خرده بورژواها و روشنفکران بودند. در میان آنها مهندسان، تکنیسین و پزشکان وجود داشتند. بسیاری ازآنها مدرسه تجربهی مبارزه بر علیه رژیم تزاری و یا تحصیلات نظامی در ارتش تزاری را گذرانده بودند. حضور مجاهدان قفقازی که در درگیریهای خیابانی و جنگهای پارتیزانی در روسیه تجربه اندوخته بودند، موجب شد تا انقلابیان به نسبت نیروهای ارتجاع از برتری تکنیکی و نظامی برخوردار باشند.

 

انترناسیونالیستها و به طور کلی داوطلبان در تبریز کار تبلیغاتی گستردهای انجام میدادند. آنان در چاپخانه مطالب فرستاده شده از طرف برادران روسشان را چاپ و منتشر میکردند. مجاهدان بین الملل در عین حال دستههای فدایی تشکیل داده، آنها را تعلیم داده و با شرکت در شوراهای نظامی، مشورتهای لازم را به رهبران مجاهدین میدادند.

 

بسیاری از دستههای فداییان توسط مجاهدان بین الملل فرماندهی میشدند. مثلاً بنا به اطلاعات هیأت دیپلماتیک روسیه تزاری در ایران تاریخ 21 اکتبر 1908، «پولوف دریانورد روسی، زره پوش پوتیومکین را که از رومانی به واسطهی ترابوزان به توپخانهی ستارخان رسیده، هدایت میکند.»  ستارخان همواره با عزت و احترام با تفکر انقلابی و دانش توپخانه‎‎ی وی برخورد میکرد. در نبردهای تبریز همراه با نمایندگان مردم زحمتکش روس، قهرمانانی از ملیتهای آذربایجانی، گرجی، ارمنی، چک، لهستانی، بلغار، آبخاز، ترک و کُرد نیز شرکت داشتند.

 

در جریان جنگهای تبریز 22 هزار نفر از اعضای سوسیال دموکرات جان خود را از دست دادند. دادن اطلاعاتی دربارهی این مبارزان خارجی انقلاب مشروطه دشوار است ولی بنا به اسناد بایگانی شده و منابع تاریخی میتوان به طور قطع گفت که تعداد آنها بیشتر از 50 نفر بوده است.

 

از آنجا که این مجاهدان خارجی با مردم بومی شانه به شانه در نبردها شرکت داشتند و رشادتها نشان دادند، مردم آنها را دوست داشته و کمک آنان را بسیار ارج مینهادند. این مبارزان نه تنها در نبردهای تبریز بلکه در مناطق دیگر آذربایجان نیز فعالیت داشته و این حرکات را رهبری میکردند. بنا به گزارش مأموران تزاری از اردبیل، همهی جریانات این ولایت توسط فداییان قفقازی به وجود میآید.

 

محمدباقر آخوندوف از بلشویکهای باکو در قهرمانیها و مبارزه برای آزادی ایران جایگاه ویژهای دارد. او با چند مبارز روس و گرجی در ژوئن 1906 انزلی و اردبیل فرستاده شد. آخوندوف در آنجا در مبارزه با حرکات ضد انقلابی شاهسونها شرکت فعال داشت. در نتیجهی کوشش آخوندوف و دیگر بلشویکها، حملات شاهسونها به تبریز متوقف شده با براندازی حاکمیت ضد انقلابی در اردبیل، انجمن انقلابی به وجود آمد. آخوندوف عضو این انجمن بود.

 

شرکت فعال مبارزان خارجی به رهبری بلشویکهای قفقاز و کمک همه جانبهی آنان به غلبهی انقلابیان بر نیروهای شاه در اکتبر 1908 و قلع و قمع ضد انقلابیون در شهرهای اردبیل، خوی و... کمک کرد. آمدن داوطلبان به تبریز، موجب افزایش روحیهی مدافعان قهرمان تبریز شده و ایمان آنها به پیروزی را زیاد کرد.

 

گارتویگ در اول اکتبر 1908 به وزارت خارجهی روسیه اطلاع داد که: «اگر قفقازیان ما کمک نمیکردند، جبههی ستارخان خیلی وقت بود که سلاح بر زمین نهاده بود.» پس از آنکه با فعالیت مجاهدان قفقاز حاکمیت ارتجاعی در بسیاری از شهرهای آذربایجان از جمله تبریز، خوی، سلماس، اردبیل، اورمیه و... برانداخته شد، مجاهدان قفقازی همراه با مجاهدان بومی در ارگانهای انقلابی شرکت جستند و به برپایی قواعد دموکراتیک در آن شهرها کمک کردند.

 

بنا به نوشتهی ویکتور برار نویسندهی فرانسوی، مجاهدان قفقازی «رهبری شهرها را از گماشتگان شاه سلب کرده و در دست خود گرفتند. در نتیجهی کوشش قفقازیان در نبردهای سنگین که دارای تجربهی بیشتری در کارهای بمب داشتند، میتوان گفت که در عرض یک سال (از ژوئن 1908 تا ژوئن 1909) محاصرهی تبریز توسط قوای شاه به شکست انجامید. مطمئناً اگر آنان نبودند، میان شاه و اتباع او نوعی حیله‎‎‎ی ایرانی به کار میرفت. ولی آنان به چیزی جز برپایی اصول ادارهی پارلمانی در پایتخت قاجار و برپایی شوراها در ایالات رضایت ندادند. در نتیجه آنان پیروز شدند.»

 

سوسیال دموکراتهای روسیه به رهبری بلشویکها و همچنین یاری معنوی انقلابیون روسیه در براندازی محمدعلی شاه منفور و پیروزی تبریز بر قوای 40 هزار نفری ارتجاع، نقش اساسی دارد. نامهایی که دانشجویان مسکو و پترزبورگ مبنی بر همرأیی به ستارخان فرستادند، از این نظر قابل ارزیابی است. این نامه که با امضای 756 نفر از دانشجویان دانشگاه مسکو به ستارخان فرستاده شده در شمارهی مورخ 14 محرم 1908 روزنامهی مساوات چاپ شد. در نامه آمده است:

 

«... ما امضاء کنندگان ذیل دانشجویان دانشگاه مسکو احساس صمیمی و مسرت خود را به ستارخان که در راه آزادی ایران فداکارانه میجنگند، ابلاغ میکنیم و آرزو مینماییم پرچم آزادی که تاکنون برافراشته دائماً در اهتزاز نگهدارد، آن را محافظت نماید، به پیروزی رساند و به هدف خود دست یابد.»

 

دانشجویان سوسیال دموکرات دانشگاه سن پترزبورگ در تلگرافی جسورانه به ستارخان، مطالبی را بر علیه حکومت تزار نیز بیان کردند:

 

«از پترزبوگ دور دست به ستارخان پیروز! دانشجویان روس به ستارخان که ابرهای اسارت را از کشور شیر و خورشید دور کرده سلام میرسانند. دشمن ما دشمن شماست، ستارخان! و دشمن در شخص امپراتور، دشمن تو لیاخوف نوکر حاکم. ما شرمندهایم که لیاخوف هموطن ماست. ما نیز بر علیه اسارت و استبدادی میجنگیم که تو با آن مبارزه میکنی. ما اکنون ضربه خوردهایم ولی شکست نخوردهایم. ما دوباره به پا خواهیم خاست! دشمن ما مشترک، مقصدمان مشترک است ستارخان!

 

سلام و احترام سرشار از مسرت ما را بپذیر! بگذار، پیروزی آزادی در ایران همواره در نزد تو باشد! زنده باد مبارزین آزادی! بگذار دشمنان آن نابود گردند.»

 

تلگراف و نامهی دانشجویان دانشگاههای مسکو و پترزبورگ حمایت روشنفکران روس را از انقلاب مردم ایران بر علیه استبداد و امپریالیسم نشان میدهد و همچنین همرایی، انترناسیونال بودن، عزم و همبستگی یکسانی را برای مبارزه با دشمن مشترک نیز بیان میکند.

 

ق. ارژنیکیده از همرزمان لنین در سالها 1909 و 1910 در ایران بوده است. او با لنین و بلشویکهای قفقاز ارتباط تنگاتنگ داشته و دربارهی وضعیت ایران و روند حوادث مرتباً به آنها گزارش میفرستادند. ارژنیکیده در رشت و انزلی کلوبهای بین الملل تشکیل داده بود. این کلوبها انقلابیون ایران، آذربایجان و قفقاز را به هم پیوند میداد. او به همراه کمونیستهایی چون باقی جعفری، بهادر قاسموف و... در میان مردم ایران تبلیغات میکرد و بر پخش افکار انقلابی و ترجمه و انتشار آثار مارکسیستی همت میگماشت. ارژنیکیده در رأس دستههای فدایی در سرکوب حرکات ضد انقلابی در رشت و اردبیل مستقیماً شرکت داشت. او به هنگام حضور در ایران با شخص یفرم داویدیان و داشناکها مقابله کرده و آنان را به عنوان دست نشاندههای دولتهای امپریالیست رسوا مینمود.

 

مجاهدان بین الملل همراه با شرکت در جنگهای تبریز و همچنین در حرکات انقلابی در گیلان، خراسان و حمله به تهران شرکت فعال داشتند. از آنان که به هنگام حمله به تهران قهرمانانه جنگیده و جان خود را فدای آمال انقلابی مردم ایران نمودند نام کسانی چون رحیم زاده، میرزا اسماعیل، مشهدعلی باکویی، علی بالا، علی حسین نوخایی، جعفر گنجهای و از گرجیان ساندرون تفلیسی، داوید و از ارمنیان آشوت باکویی معلوم است. 

 

با فراخوان تشکیلات بلشویک قفقاز کسانی چون عزیز بیگوف، چاپاریدزه، واچک، ارژنیکیده، آخوندوف، ابیلوف، محمد سعید اردوبادی، افندیف و دیگر اعضای برجستهی حزب کمونیست به همراه مجاهدان روس، آذربایجانی، گرجی، ارمنی، لهستانی، چک، کرد و... راهی ایران شده و در آنجا فعالیت گستردهی انقلابی انجام دادند.

 

مجاهدان بین الملل در جریان دفاع قهرمانانهی تبریز، قیامهای موفقیت آمیز خوی، اردبیل، رشت و... حمله به تهران، مبارزه بر علیه ضد انقلاب و نبرد برای برپایی مشروطه شانه به شانهی مجاهدان بومی جنگیده و بسیاری از آنان در راه آزادی ایران جان باختند. بدین جهت نیز ستارخان برای فعالیت مجاهدان بین الملل بسیار اهمیت قائل بوده و با آنان به مهر و صفا برخورد میکرد.

 


********************************************

 

زبان مردم آذربایجان

 

سرزمين‌های شمال باختری ايران در قديم، آتورپاتکان نام داشته و امروزه بخشی از آن آذربايجان خوانده می‌شود. در باره‌ی نام آذربايجان و ريشه‌ی آن گفته‌ها بسيار است. [1] با اين حال بيش‌تر پژوهشگران به اين فرضيه تمايل دارند که نام آتورپاتکان از نام آتورپات يا آتروپات، حاکم اين سرزمين در زمان حمله‌ی اسکندر گرفته شده و در ادوار و زبان‌های مختلف، گونه‌های مختلف يافت.[2]

 

آتورپات در هنگام حمله‌ی اسکندر مقدونی، خشترپ يا شهربان ماد بود. او به همراه نيروهايش در جنگ با اسکندر شرکت کرد ولی پس از پيروزی يونانيان درصدد برآمد که جايگاهی در ميان فاتحان بيابد. بدين منظور دخترش را به عقد پرديکاس خزانه‌دار و فرمانده بخشی بزرگی از سپاهيان اسکندر درآورد. بر اثر تلاش‌های فکورانه‌ی او، اسکندر فرمان شهربانی ماد را در 328 پ.م به نام او صادر کرد. [3] پس او توانست استقلال نسبی خود را در برابر فاتحان حفظ کند.

 

اسکندر کمی پيش از مرگ خود، انگشترش را به پرديکاس داده و او به عنوان نايب السلطنه معرفی شد. [4] پرديکاس به سرکوب شهربانان گردنکش پرداخت. در سال 323 پ.م اسکندر در گذشت و جانشينانش تصميم گرفتند تا مهم‌ترين استان ايران يعنی ماد را به مردی مطمئن از تباری يونانی واگذار کنند. آنان پيتونی مقدونی پسر کراتوس را برگزيدند و چون نمی‌خواستند يا نمی‌توانستند آتورپات شهربان آن ديار را بر کنار کنند، سرزمين ماد را به دو بخش بزرگ و کوچک تقسيم کردند. ماد بزرگ در دست پيتونی و ماد کوچک در اختيار آتورپات باقی ماند. [5] ماد کوچک در سرزمين‌های شمال باختری ماد باستان قرار داشت.

 

آن چه در مورد نقش آتورپات در تاريخ اين سرزمين گفته شد، بدين معنا نيست که تمدن اين سرزمين از زمان مادها آغاز می‌شود. بلکه پيش از آمدن مادها به ايران، در آذربايجان تمدن باشکوهی به نام ماننا وجود داشت. در همان هنگام نيز امپراتوری بزرگ اورارتو در نواحی اطراف درياچه‌ی وان بر پا بود و دير زمانی بر بخش‌هايي از آذربايجان چيرگی داشت. آن چه که مشخص است اين که پيش از مادها، مردم آذربايجان با زبان اورارتو و ماننايي سخن می‌گفتند. [6] رشد جمعيت و فرهنگ بومی احتمالاً موجب شده بود که مردم آذربايجان زبانی مشترک را بپذيرند. [7]

 

مادها به صورت دسته‌های بزرگ انسانی وارد آذربايجان شدند و با الهام از تمدن ماننا، دولتی به وجود آوردند.[8] پايان استيلای ماننا در آغاز سده‌ی ششم پ.م بوده و تيره‌های مادی به قدرت رسيده‌اند. حکمرانی مادها موجب شد که زبان مادی به عنوان يک زبان عمومی در آذربايجان و به ويژه بخش جنوبی آذربايجان پذيرفته شود. در بخش شمالی آذربايجان يعنی شمال ارس اما زبان‌هايي اقوام محلی هم چنان کاسپين‌ها، کادوسی‌ها و ... رواج داشت. نام آتورپاتکان خود از زبان مادی است.

 

در سده‌ی ششم پ.م قبيله‌ی ديگری از قبايل هند و ايرانی به نام پارس‌ها سر به شورش برداشتند. پارس‌ها به رهبری کوروش بر مادها غلبه کردند. [9] بدين ترتيب با دگرگونی در حکومت، زبان پارسی مورد پشتيبانی قرار گرفت. زبان پارسی نيز به صورت زبان پهلوی (پهلوانيک) با دو شاخه‌ی پارتی و ساسانی کم کم جای زبان مادی را گرفت. زبان پهلوی جای زبان مادی را گرفت و لاجرم از آن نيز تأثير پذيرفت. ابن نديم در کتاب الفهرست در سال 377 ق به نقل از ابن مقفع می‌نويسد:

 

«زبان پهلوی زبانی است که مردم اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان بدان سخن می‌گويند.» [10]

 

شمس الدین ابی عبدالله المقدسی در کتاب احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم (375ق) می‌نویسد:

 

«بارمینیة یتکلّمون بالارمینیة و بالران بارانیًَة و فارسیَّتهم مفهومة تقارب الخراسانیة فی حروف»[11]

 

ابو عبدالله محمد بن احمد خوارزمی که در سده‌ی چهارم هجری می‌زيست، در کتاب مفاتيح العلوم می‌نويسد:

 

«فهلويه يکی از زبان‌های ايرانی است که پادشاهان در مجالس خود با آن سخن می‌گفته‌اند و اين لغت به پهله منسوب است و پهله نامی است که بر پنج شهر اطلاق می‌شد. اصفهان، ری، ماه نهاوند، همدان و آذربايجان.»

 

در این زمان مردم آذربایجان به زبانهای مختلفی نیز سخن می‌گفتند و یک نوع پراکندگی زبانی حکمفرما بود. ابن حوقل در 367 در کتاب صورة الارض می ‌نویسد:

 

«کوههای ارمینیه از سوی حارث و حویرث به کوههای اهر و ورزقان می‌پیوندد و از آنجا گذشته، در شمال به تفلیس می‌رسد و در آنجا کوه قبق که در مقابل سیاه کویه است بدان می‌پیوندند و این کوهی بس بزرگ است و گویند مردم آنجا به سیصد و اند زبان تکلم می‌کنند و من این را نمی‌پذیرفتم تا آنکه کوه سبلان واقع در اردبیل را که قرای متعدد دارد دیدم که هر قریه‌ای به یک زبان خاص جز زبان فارسی و آذری سخن می‌گفتند.»[12]

 

زبان پهلوی که در آذربايجان مردم به آن سخن می‌گفتند، آميخته‌ای از زبان پهلوی، ماننايي، قفقازی (ارانی)، ارمنی و يونانی بود.[13] اين زبان خاص، زبان پهلوی آذربايجانی است که در ديگر نقاط ايران کمتر مفهوم بوده است. ياقوت حموی در کتاب معجم البلدان در اين باره می‌نويسد:

 

«و لهم لغة يقال لها الاذريه، لايفهمها غيرهم.»[14]

 

زبان پهلوی تا سده‌ی 2 و 3 ق مشهور بوده و تا قرن 5 زرتشتيان برای مطالب مذهبی از آن سود می‌بردند ولی در اين موقع زبان پهلوی را عموم مردم نمی‌فهميدند و تنها عده‌ای از دانشمندان و فرهيختگان آن را تحصيل کرده و می‌دانسته‌اند. زبان پهلوی به علت دشواری خط آن و هم چنين هزوارش‌های فراوان، نتوانست به عنوان زبانی پويا و گيرا، از عهده‌ی برآورده کردن نيازهای مردم برآيد. زبان پهلوی بيش‌تر به صورت لهجه‌ای عاميانه باقی ماند. اشعاری که در ايران به لهجه‌های ولايتی سروده شده‌اند، در ادبيات ايران با نام پهلويات يا فهلويات معروفند که فروعی از زبان پهلوی است.

 

زبان پهلوی نه زبان دينی بود تا علائق مذهبی به بقای آن کمک کند و نه زبان علم و ادب، تا تفوق فرهنگی‌اش آن را از زوال پاس دارد و نه زبان سياست بود تا طبقه‌ی حاکم و کارگردانان دستگاه اداری، از فراموش شدن آن جلوگيری کنند. زبان پهلوی زبانی نبود که سخن گفتن به آن فايده‌ای دنيوی و اخروی داشته باشد. از نظر زبان شناسی، زبان‌ها همان گونه که برای هماهنگی با تحولات اجتماعی و حفظ کارکرد ارتباطی ميان افراد جامه رفتار انطباقی دارند، اگر روزی به دلايلی نتوانند وظيفه‌ی ايجاد ارتباط ميان گويشوران خود را به انجام برسانند، به سمت زوال تدريجی و نهايتا مرگ خواهند رفت.[15] مردم زبانی را انتخاب می‌کنند که از بکار بردن آن بتوانند حداکثر بهره را ببرند.[16]

 

برخی نويسندگان برآنند که زبان پهلوی که در آذربايجان رايج بود، آذری نام داشته است. آقای احمد کسروی در رساله‌ی «آذری يا زبان باستان آذربايجان» بر اين نکته تأکيد کرده و پس از او عده‌ای به ترويج آن همت گماردند. واقع مطلب اين است که در سده‌ی پنجم هجری، هرگز زبانی به نام آذری وجود نداشته است. اين مسأله بيش‌تر به استناد مطالب نويسندگان عرب زبان مطرح می‌شود. اصل مسأله اين است که به آذربايجان در زبان عربی «أذربيجان- اذربيجان» و به مردم آن «اذربی- اذری» اطلاق می‌شود. [17] به عنوان مثال ابن اثير در کتاب النهايه فی غريب الحديث می‌نويسد:

 

«الاذربی منسوب الی أذربيجان علی غير قياس، هکذا يقوله العرب و القياس ان يقول اذری بغير باء»

 

ابومنصور جواليقی در کتاب «المعرب من الکلام الاعجمی علی حروف المعجم»  می‌نويسد:

 

«و أذربيجان اعجمی معرب، بقصر الالف و اسکان الذال و الهمزه فی اولها اصل، لان آذر مفهوم الاخر و روی عن ابوبکر رضی الله عنه، انه قال: علی الصوف الاذری و رواه لی ابو زکريا الاذری بفتح الذال علی غير قياس»

 

يعقوبی در کتاب تاريخ خود، حمدالله مستوفی در نزهة القلوب، ياقوت حموی در معجم البلدان و ابوعلی مسکويه در تجارب الامم اين طرز را ادامه دادند.[18] پس کلمه‌ی آذری منسوب به آذربايجان بوده و عرب‌ها اين معنا را از آن اراده می‌کردند. مثلاً المسمعی از رستم فرخزاد که در جنگ با تازیان کشته شد، با عنوان «الآذری» نام برده است. ابوبکر خليفه اول، در بستر بيماری به عبدالرحمن بن عوف می‌گويد:

 

«و لتأ لَمَن النّوم علی الصوف اَلاَذرَّبی کما يألم احدکم النوم علی خَسَک السعدان»

 

خواب بر روی پشمينه‌ی آذری مرا چنان می‌آزرد که هر يک از شما را خوابيدن بر روی خار خشک.

 

ناميده شدن زبان پهلوی رايج در آذربايجان به نام «زبان آذری»، يکی از گزاره‌های بی‌اساس است که در آغاز سده‌ی بيستم ميلادی توسط ايران گرايان و با دلايلی غير زبان شناسی و غير تاريخی بنا شده است. هدف از اين نام گذاری آن است که با اين کار، پسوند آذری به زبان کنونی مردم آذربايجان اضافه گرديده و مسأله به نوعی بيان شود که گويا زبان مردم آذربايجان پيش از سده‌ی 5 هجری قمری، آذری بوده و پس از سده‌ی پنجم يعنی زمان چيرگی و سکونت ترکان در آذربايجان نيز آذری باقی مانده است؛ منتهی با تعدادی کلمات دخيل ترکی. پس نتيجه گرفته می‌شود که زبان ترکی آذری، گويشی از ادامه‌ی زبان آذری است و اگر کلمات ترکی از آن کنار گذاشته شود، همان زبان آذری زنده خواهد شد.

 

با اين وصف هدف اين اشخاص اين بود که ابتدا زبان ترکی را آذری بنامند تا زبان کنونی مردم آذربايجان را از پيکره‌ی زبان ترکی جدا کنند و سپس با تبليغ زبان آذری که زبانی مرده محسوب می‌شود، زمينه‌ی حذف زبان ترکی را از مردم آذربايجان مهيا کنند و چنين بود که نام زبانی کذايي به نام «آذری» بر سر زبان‌ها افتاد و اين رسم نادرست نهاده شد در حالی که هيچ منبع تاريخی تأييد نمی‌کند زبانی که اکنون به نام «آذری» نامیده می‌شود، همان زبان آذری باستان آذربایجان پیش از اسلام است.   

 

-------------------------------------------------------------------

 

 [1] . محمدحسين بن خلف تبريزی در کتاب برهان قاطع می‌نويسد:

 

«گويند وقتی که آغوز (اوز) آن ولايت را گرفت، صحرا و مرغزار اوجان که يکی از محله‌های ولايت آذربايجان است، او را خوش آمد و فرمود که هر يک از مردم او يک دامن خاک بياورند و آن جا بريزند و خود به نفس خود يک دامن خاک آورد و بريخت، تمامت لشکر و مردم هر يک از دامنی خاک بياوردند و بريختند. پشته‌ی عظيمی به هم رسيد. نام آن پشته را آذربايگان و آن گاه آذربايگان را معنا می‌کند چه آذر به لغت ترکی به معنی بلند است و بايگان به معنی بزرگان و محتشمان.»

 

- تبريزی، محمدحسين بن خلف. برهان قاطع. به کوشش محمد معين. نشراميرکبير.تهران. 1362

 

به گفته‌ی مير علی سيدوف در مقاله‌ی «تشريح نام آذربايجان»: آذ+ار+بای+گان. يعنی پدر توان‌گر مبارک

 

- تراب زاده، منيژه و ديگران. ماهيت تحولات در آسيای مرکزی و قفقاز. انتشارات وزارت خارجه. تهران. 1372. ص 33. پروفسور اقرار عليف در کتاب تاريخ آتورپاتگان، به شدت با نظر کسانی که ريشه‌ی ترکی برای نام آذربايجان می‌جويند، مخالفت کرده و کار آن‌ها را بی‌اساس می‌شمارد. او نيز معتقد است که نام آتورپاتگان از ريشه‌ی آتورپات است. ن.ک: عليف، اقرار. تاريخ آتورپاتگان. ترجمه‌ی شادمان يوسف. نشر بلخ. تهران. 1378. ص 60 . همچنين مقايسه کنيد با: طالعی، محبوب. پيدايش و تحول تاريخی نام آذربايجان. مجله‌ی وطن. چاپ تبريز. شماره اول. 1383. ص 48

 

[2] . نام آذربايجان در زبان‌های مختلف به صورت‌های زير آمده است:

 

در زبان پارسی باستان: آذرباداکان- آذربادکان- آذرپادکان- آدربايدژان- آذربايقان- آذربادگان- آدذربايژان. در زبان پهلوی: آتون پادکان. در زبان ارمنی باستان: آته پاتاقان- آتاراپاتاقان- آتر پايجان- آتربادژاتس ارکير. در زبان يونانی باستان: آتروپاتن- آتروپاتنه. در زبان يونانی بيزانس: آذربيگانون- آذربايگانون. در زبان گرجی: آدار باداقان. در زبان سريانی: آذربايغان. در زبان عربی: آذربيجان- اذربيجان

 

منبع:Esmailov, Rashidbaig. Azarbaijan Tarikhi. Azarbaijan. Baku. 1993. se26

 

[3] . عليف، اقرار. تاريخ آتورپاتکان. همان. ص 102

 

[4] . گريمبرگ، کارل. تاريخ بزرگ جهان. ترجمه‌ی اسماعيل دولتشاهی. جلد دوم. انتشارات يزدان. تهران. 1369. ص 246

 

[5] . گوتشميد، آلفرد. تاريخ ايران و ممالک هم جوار آن از زمان اسکندر تا انقراض اشکانيان. ترجمه‌ی کيکاوس جهانداری. انتشارات علی اکبر علمی. تهران.

 

[6] . يکی از آثار مهم موجود در آذربايجان و مربوط به اورارتو،  سنگ نبشته‌ای است به زبان اورارتويي که در روستای رازليق سراب قرار دارد. اين نبشته شرح لشکرکشی يکی از شاهان اورارتو است. ن.ک:

 

- مشکور، جواد. تاريخ مردم اورارتو و کشف چند سنگ نبشته به خط اورارتو در آذربايجان. تهران 1345. ص 6

 

- مشکور، جواد. نظری به تاريخ آذربايجان و آثار باستانی و جمعيت شناسی آن. انجمن آثار ملی. تهران. 1349. ص 341 . برای آگاهی در باره‌ی اورارتو ن.ک:

 

- رواسانی، شاپور. جامعه‌ی بزرگ شرق. نشر شمع. تهران. 1370. ص 247

 

- بهزادی، رقيه.قوم‌های کهن در آسيای مرکزی و فلات ايران.نشروزارت خارجه.تهران.1373. ص207

 

[7] . آقای عبدالعلی کارنگ در مقدمه‌ی کتاب «بحثی در باره‌ی زبان آذربايجان» نوشته‌ی محمدرضا شعار چنين نوشته است: «در مدت سی و دو قرن تاريخ آذربايجان به تدريج زبان اورارتو، منائی (ماننا)، مادی، پارتی، پهلوی، عربی، پارسی دری و ترکی زبان کتابت و محاوره بوده است.» ن.ک:

 

شعار، محمدرضا. بحثی در باره زبان آذربايجان. کتاب فروشی مهر. تبريز. 1346

 

[8] . برای آگاهی بيش‌تر در باره‌ی مادها ن.ک:

 

- ضياءپور، جليل. مادها و بنيان گذاری نخستين شاهنشاهی در غرب فلات ايران. انجمن آثار ملی. تهران. 1352

 

- اعتماد السلطنه، محمد حسن‌خان. مرآت البدان. به کوشش عبدالحسين نوايي و مير هاشم محدث. انتشارات دانشگاه تهران. 1367. جلد 4

 

- دياکونف، ايگور. تاريخ ماد. ترجمه‌ی کريم کشاورز. انتشارات پيام. تهران. 2536

 

[9] . برای آگاهی در باره‌ی کوروش ن.ک:

 

آزاد، ابوالکلام. کوروش کبير (ذوالقرنين). ترجمه‌ی ابراهيم باستانی پاريزی. نشر کوروش. تهران. 1371

 

[10] . «بلاد البهلویه بسیار است از سرحد آذربایجان تا آخر زمین فارس تا سیستان و تا ماوراء النهر.»

 

- طوسی، محمد بن محمود بن احمد. عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات. به اهتمام دکتر منوچهر ستوده. بنگاه ترجمه و نشر کتاب. 1345. تهران. ص 190

 

[11] . المقدسی المعروف بالبشاری، شمس الدین ابی عبدالله. احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم. چاپ لیدن. 1909. ص 378

 

[12] . شعار، جعفر. سفرنامه‌ی ابن حوقل. انتشارات امیرکبیر. 1366. تهران. ص 94

 

[13] . حمدالله مستوفی قزوينی در سال 740ق در نزهة القلوب نوشته است:

 

«زنجان: زبانشان پهلوی راست است. مراغه: زبانشان پهلوی صغير است.»

 

- مستوفی قزوينی، حمدالله. نزهة القلوب. انتشارات دنيای کتاب. تهران. 1362. ص 174

 

[14] . حموی، یاقوت. معجم البلدان. انتشارات اسدی. تهران. 1965. ص 233

 

[15] . وزير نيا، سيما. زبان شناخت. همان. ص 110

 

[16] . هال، رابرت. زبان و زبان شناسی. همان. ص 240

 

 [17] . در لغتنامه‌ی دهخدا زیر واژه‌ی آذری، معانی زیر آمده است:  1- منسوب به آذر:

 

                               ز خونى كه بد بهرة مادرى            بجوشيد و شد چهره‌اش آذرى. فردوسى.

 

 2-  منسوب به آذربايجان. (درة‌الغواص حريرى).  3- نام جامه‌اى كه در آذربايجان بافتندى. (محمودبن عمر ربنجنى).  4-  زبان آذرى؛ لهجه‌اى از فارسى قديم كه در آذربايجان متداول بوده و اكنون نيز در بعض نواحى قفقاز بدان تكلم كنند.  5- مشك تيزبو. (محمودبن عمر ربنجنى).

 

[18] . مسکويه الرازی، ابوعلی. تجارب الامم. به کوشش دکتر ابوالقاسم امامی. متن عربی. انتشارات سروش تهران. 1366. ص 83

 


********************************************

 

میرهاشم امیر آرین

 

* این مقاله برای فرهنگ ناموران معاصر ایران تهیه شده است.

 

میرهاشم امیرآرین در سال 1291 شمسی در محلة ویجویه تبریز چشم به جهان گشود. پدرش میرکاظم معروف به «مجاهد» در بازار تبریز به شغل عتیقه فروشی مشغول بوده و در جرگة طرفداران شیخ محمد خیابانی قرار داشت. میرکاظم به همراه کسانی چون آقازاده و سرتیپ زاده به «دموکراتی» مشهور بودند. جنبش خیابانی توسط نیروهایی که به فرماندهی مخبرالسلطنه هدایت از تهران به تبریز اعزام شده بودند، سرکوب شد و خیابانی نیز به شهادت رسید.

 

چندی نگذشت که ابوالقاسم لاهوتی فرمانده ژاندارمری تبریز، حرکتی دیگر را ترتیب داد. او در آغاز با طرفداران خیابانی از جمله میرکاظم، مشورتهایی را انجام داد. لاهوتی در میان دوستان خود از میرکاظم نیز نام برده است. قیام لاهوتی دیری نپایید و در بهمن 1300 شمسی با حملة نیروهای دولتی، ماجرای او خاتمه یافت و او به همراه کسانی چون سرتیپ زاده و میرکاظم به شوروی گریخت. در این حادثه، خانة میرکاظم در تبریز غارت شد.

 

پناهندگان ایرانی از نخجوان به ایروان برده شدند. تلاش مقامات ایرانی برای استرداد آنها نتیجه نداشت. پناهندگان ایرانی در نخجوان وضعیت بسیار دشواری داشتند. با انتصاب دکتر محمد مصدق به والیگری آذربایجان، او تلاش کرد تا فراریان را تأمین داده و به ایران بازگرداند تا امنیت در مرزها برقرار گردد و جلوی سوء استفاده شوروی گرفته شود. با تلاش وی کسانی چون سرتیپ زاده، آقا زاده و ... به ایران بازگشتند. ولی میرکاظم در میان بازگشتگان نبود. میرکاظم پس از رفتن به نخجوان، بیمار شده و چند روز بعد درگذشت. لاهوتی نیز در نخجوان حرکاتی را شروع کرد ولی چندی بعد به مسکو احضار شد.

 

میرکاظم دو پسر بنامهای میرابوالقاسم و میرهاشم داشت. میرهاشم برادر کوچکتر به کار قالیبافی پرداخت تا خرج خانه و همچنین تحصیل برادر را تأمین کند. میرابوالقاسم توانست دیپلم بگیرد و کارمند ادارة غله شود. میرهاشم سپس به کارهای خرید و فروش چای، قماش و ... روی آورد. در آن زمان راه آهن از تهران تا میانه امتداد اشت و به تبریز نرسیده بود. میرهاشم توانست با استفاده از رابطه دوستی اش با میرزا رضاخان افشار که مقام عالیرتبه ای در راه آهن زمان رضاشاه بود، امتیاز حمل و نقل مسافر را در میان تهران و تبریز بدست آورد. این کار بدین ترتیب انجام می شد که مسافران را با اتوبوس به میانه برده و از آنجا سوار قطار تهران می کردند و بالعکس.

 

پس از شهریور 1320 و پیدایش فرقه دموکرات در آذربایجان، میرهاشم به این فرقه پیوست. جعفرکاویان وزیر جنگ جمهوری خودمختار با پدر میرهاشم دوستی نزدیکی داشت. روز سه شنبه 3 مهر 1324 پنجاه و نه تن از اعضای حوزه های تشکیلاتی شهری فرقه به منظور شرکت در اولین کنگرة بزرگ فرقه دموکرات انتخاب شدند که میرهاشم نیز در میان آنان بود. بدین ترتیب میرهاشم در نخستین کنگرة فرقه دموکرات در تبریز بتاریخ سه شنبه 10 مهر 1324 حضور داشت. در کتابهای نویسندگان هوادار فرقه نیز نامی از وی برده نشده است و این نشان می دهد که میرهاشم مقام مهمی در حاکمیت فرقه نداشته است. دوستی بسیار نزدیک او با کاویان باعث گردید تا او بتواند کارهایی در جهت اعتقادات خود انجام دهد. از جمله اینکه چون در شهر تبریز نان کمیاب شد، فرقه تصمیم گرفت تا دو نانوا را اعدام نماید تا سوءاستفاده کنندگان عبرت گرفته و مشکل نان حل شود. میرهاشم که به بی گناهی این نانوایان آگاه بود، از کاویان خواهش نمود تا آن دو نفر بخشیده شوند. این کار مشکل بود ولی سرانجام با تلاش پیگیر میرهاشم و مساعدت کاویان آن دو نفر آزاد شدند.

 

در سال 1325 میرهاشم توانست تعداد 4 روستا از جمله النجق را به عنوان اجاره به شرط تملیک خریداری نماید. طولی نکشید که در 21 آذر 1325 نیروهای دولتی حکومت خودمختار آذربایجان را سرنگون کردند. کاویان به میرهاشم اصرار نمود که با آنان به شوروی بگریزد ولی میرهاشم با این عنوان که کاری انجام نداده، از رفتن خوددداری کرد. شاید نیز سرنوشت تلخ پدرش در غربت، مانع او گردید. چون نیروهای دولتی تبریز را تصرف کردند، میرهاشم در دادگاه محاکمه و مدت 5/1 سال در زندان ماند تا آنکه به مساعدت کسانی چون تیمسار شاه بختی آزاد شد و کارهای اقتصادی خود را پی گرفت.   

 

در سال 1333 میرزا رضاخان افشار هواپیمایی ایران را تأسیس کرد. میرهاشم در سال 1334 اولین دفتر هواپیمایی تبریز را تأسیس نمود و کار انتقال مسافران را از راه هوایی به تهران انجام می داد. این دفتر هواپیمایی اکنون درخیابان شهناز روبروی کوچه والمان قرار دارد. چون مردم تبریز تمایلی به مسافرت با هواپیما نداشتند، میرهاشم برنامه ای ترتیب داد بدین ترتیب که عده ای از مردم شهر را با هواپیما بر فراز شهر می گرداند تا مردم به مسافرت با هواپیما ترغیب شوند.

 

در سال 1339 میرهاشم کارخانة ورشکستة تولید نوشابة آلپاین را خریداری نمود. میرهاشم تمام تلاش خود را برای راه اندازی این کارخانه و آغاز تولید صرف کرد تا اینکه در سال 1341 توانست با بهره گیری از سرمایة برادران ساهاکیان، قراردادی برای تولید نوشابه با کمپانی کوکاکولا منعقد نماید. بدین ترتیب با آغاز بکار این کارخانه که در بلوار دانشگاه تبریز واقع بود، زمینه برای اشتغال تعداد زیادی فراهم شد. این کارخانه بزرگتری کارخانة تولید نوشابة غیرالکلی در تبریز بوده و با شبکة منظم توزیع در سطح منطقه، یعنی در استانهای آذربایجان شرقی و غربی ، حتی قسمتی از غرب کشور توزیع می گردید.

 

در همان سال هواپیمایی ایران ملی شد و میرزا رضاخان افشار که زحمت زیادی برای آن کشیده بود، از غصه دق کرد و درگذشت. میرهاشم به توسعه کارخانة نوشابه سازی پرداخت و مساحت آن را افزایش داد. بین سالهای 1341 تا 1357 میرهاشم اقدامات نیکوکارانه بسیاری انجام داد. علاوه بر اینکه به مشکلات نیازمندان و درماندگان می رسید، کار لوله کشی آب را برای محلة منجم و قره آغاج تبریز انجام داد. همچنین مسجد قره داش تبریز را نوسازی نمود. اینها تنها نمونه ای از اقدامات فروان نیکوکارانه وی بود. او همواره برای کارآفرینی و رفع مشکلات مردم آماده بود. تعداد زیادی از مردم آذربایجان مدیون نیکوکاریها و اعمال خیر این مرد سلیم النفس هستند. حس نوعدوستی او موجب گردید تا تعداد زیادی از افراد درمانده و نیازمند در این کارخانه مشغول بکار بوده و یا تنها اسمشان در لیست دریافت حقوق قرار داشته و روزگار می گذراندند. در این سالها او مورد اعتماد ادارات دولتی و مردم بود. مردم و صاحب منصبان دولتی او را فردی خودساخته، وطن پرست، خیرخواه و مبتکر توصیف می کردند. از آنجاکه شخصی بسیار دیندار و مذهبی بود، رابطه بسیار خوبی با مراجع تقلید داشت. ازجمله طرف اعتماد و دوستی آیت الله سید محمدکاظم شریعتمداری بود.

 

میرهاشم تلاش می کرد تا کارش را توسعه دهد از این رو برنامه هایی برای احداث کارخانه نوشابه سازی در اورمیه انجام داد که این کارخانه در 1358 به بهره برداری رسید. همچنین او طرحی را برای احداث بهترین و بی نظیرترین آب معدنی ایران، یعنی کارخانه آب معدنی ویلادره در منطقة سرعین آغاز کرد ولی مطالعات به نتیجه نرسید و این کارخانه احداث نشد. علت این بود که به نظر کارشناسان، مقدار املاح معدنی در این منطقه دارای نوسان بوده و گاز فراوان آن موجب ترکیدن شیشه می شد.

 

افرادی پس از انقلاب میرهاشم را مورد بی مهری قرار دادند و تهمتهایی ناروا به وی زدند که با مخالفت آیت الله قاضی طباطبایی که ایشان را از نزدیک می شناخت، واقع شد. در تیرماه 1359 کارخانة کوکاکولا ملی گردید و بدین ترتیب میرهاشم وضعیت مالی بدی پیدا کرد. او نتوانست در تبریز بماند و از این رو به تهران نقل مکان نموده و در آپارتمانی کوچک ساکن شد. او در این وضعیت نیز فردی مقید به شعائر دینی و آداب انساندوستانه باقی مانده بود. حاج میرهاشم امیرآرین پس از 25 سال خانه نشینی در 20 خرداد 1383 در تهران درگذشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.   

 


********************************************

 

فاجعه خوجالی

 

شهر خوجالي از ماه سپتامبر 1991 در محاصرة ارمنيان قرار داشت و مايحتاج عمومي مردم توسط هليكوپتر به شهر رسانده مي‌شد. با آغاز سال 1992 حملات ارمنيان به شهر افزايش يافت. در جادّة آسفالتي كه از اراضي عسكران مي‏گذشت، خندق‏هاي بزرگ كنده و برخي اراضي را مين‏گذاري كرده بودند. راه شوشا خوجالي نيز به همين نحو مسدود شده بود. سيم‏هاي ارتباطي برق قطع و آب و گاز مصرفي مردم متناوباً مختل مي‏شد. از ماه نوامبر 1991 تمامي راه‏هاي ارتباطي به خوجالي مسدوده شده و تنها از طريق هليكوپتر به مردم شهر كمك‏رساني مي‏شد. از ماه نوامبر 1991 تا ماه فورية 1992 به 7 هليكوپتري كه در مسير عسكران يا شوشا به خوجالي در پرواز بودند، تيراندازي شده بود. از اواخر ژانوية 92/ اوايل بهمن 70 همزمان با سقوط هليكوپتري كه به مرگ 40 نفر انجاميد، پرواز هليكوپترها به خوجالي محدود شد.

 

از اوايل فوريه/ اواسط بهمن در حالي كه نبردهاي پراكنده در مارداكرت و مارتوني ادامه داشت و خان‏كندي نيز كماكان تحت آتش توپخانه و موشك انداز قرار داشت، تمركز نيروهاي تازه نفس آذربايجاني در آغ‌دام آغاز شد. علاوه بر اين گزارش‏هايي از تمركز نيرو در مرزهاي شمالي قره‏باغ  و همچنين شوشا و مالي بيگلو[1] نيز واصل شد. يكي از جرايد اين تدارك نظامي آذربايجان را «اقدامي در جهت كسب كنترل (منطقه) پيش از شروع مذاكرات صلح مسكو در ماه آتي » تعبير كرد. حملات قوي آذربايجان در دو جبهة عسكران و مارداكرت (بويژه روستاي خرامورت) آغاز شد.

 

در حالي كه نبرد در اين جبهه‏ها ادامه داشت. نيروهاي ارمني بر پاره‏اي از روستاهاي اطراف خان‏كندي كه محل تمركز قواي آذربايجان بود، يورش آوردند. نخست خايبالي‏كند و قوشچولار در شمال خان‏كندي در 10 فوريه / 21 بهمن سقوط كردند و فرداي آن روز نيز پس از يك هفته زد و خورد، روستاي مالي بيگلي (كه از لحاظ اشراف بر راه خان‏كندي اهميت اساسي داشت) به دست نيروهاي ارمني افتاد.[2] با رسيدن اين خبر به خوجالي، زنان و كودكان شهر رو به كوه‏ها نهاده و به طرف روستاي گلابلي در آغ‌دام گريختند. ارمنيان نيز راه را بر آنان بسته و آنها را به گلوله بستند. تعدادي از آوارگان كه نجات يافته بودند، بعد از نيمه شب به گلابلي رسيدند. در همين زمان حملات نيروهاي ارمني به خوجالي آغاز شد. شهر در معرض سقوط قرار داشت. مقامات محلي به ويژه ائلمان محمدوف رئيس شوراي اجرايي خوجالي، تلاش‏هاي گسترده‌اي را براي شكستن محاصرة خوجالي انجام دادند ولي اين تلاشها به دليل عدم همكاري مسئولين دولتي و همچنين كارشكني اعضاي جبهة خلق، به شكست انجاميد. جبهة خلق آذربايجان كه براي رسيدن به قدرت و سرنگوني مطلبوف تلاش مي‏كرد، با اقدامات عمدي خود موجبات سقوط خوجالي را فراهم کردند.

آخرين هليكوپتر آذري روز 13 فوريه/ 24 بهمن وارد خوجالي شد. طي روزهاي بعد ائلمان محمدوف طي تماس‏هاي تلفني مكرر با آغ‌دام و باكو، درخواست كمك كرد.  روز 17 فوريه براي بررسي وضعيت نظامي منطقه، جلسه‏اي در شهر آغ‌دام، مركز فرماندهي نيروهاي آذربايجان در قره‏باغ تشكيل شد. در اين جلسه به رغم درخواست‏هاي مكرر ائلمان محمدوف مبني بر لزوم شكستن محاصرة خوجالي، فهمين حاجيف (نمايندة شاهين موسایف رئيس قرارگاه مركزي وزارت دفاع آذربايجان) اجراي عمليات نظامي براي خارج كردن خوجالي از محاصره را ممنوع كرد. [3] همان شب خوجالي مورد اصابت موشك‏هاي ارمني قرار گرفت.[4]

 

با تشديد حملات ارمنيان، در روز 24 فوريه/5 اسفند محمدوف به آغ‏دام اطلاع داد كه ارمنيان قصد دارند تلافي حادثة سومگائيت را در خوجالي درآورند. او درخواست كرد كه براي خروج زنان و كودكان از شهر، هليكوپتر فرستاده شود. اين درخواست نيز مانند درخواست‏هاي ديگر بي‏جواب ماند.

 

ساعت 30و20 دقيقه روز 25 فوريه / 6 اسفند تانك‌هاي ارمني در اطراف خوجالي ديده شدند. از شب هنگام نيروهاي ارمني كه از ياري نيروهاي هنگ مكانيزة 366 روسي بهره مي‏بردند، يورش به شهر را آغاز كردند. سرانجام در روز 26 فورية 1992/ 7 اسفند 1370 شهر خوجالي سقوط كرد. گروهي از مردم شهر موفق شدند از محاصرة ارمنيان درآمده و از راه كوهستان (تنگة عسكران) به طرف روستاي شللي در آغ‌دام بگريزند. راه آنان از نزديكي روستاي ارمني‌نشين نخجواني مي‌گذشت. در نتيجه پناهندگان غيرنظامي زير آتش نيروهاي نظامي قرار گرفتند و صدها آذربايجاني بي‏پناه كشته شدند. گلوله‌هايي كه از پشت به بدن و پاهاي اين افراد اصابت كرده بود، نمايانگر اين بود كه آنان در حال فرار گلوله باران شده‏اند.

 

كشتار غيرنظاميان در خوجالي به قدري تكان دهنده بود كه به گفتة رودي پاتريك گزارشگر تلويزيون انگليس، اين قتل‏عام را بايد از اسفناكترين رويدادهاي تاريخ بشر دانست. احمد مسرت خبرنگار شبكة 5 تلويزيون فرانسه نيز از كنده شدن پوست سر و بريده شدن انگشتان عدّه‏اي از قربانيان گزارش داد. [5] در اين حادثه 631 نفر آذربایجانی از جمله 63 کودک و 106 زن به طرز فجیعی کشته شدند. 487 نفر نقص عضو شدند. 1275 نفر پیرمرد، پیرزن، کودک و زن به اسارت درآمده و وحشیانه مورد شکنجة ددمنشانه قرار گرفتند.[6]

 

سقوط خوجالي كه يكي از پايگاه‏هاي مهم نظامي آذربايجان بود، در مناقشة قره‏باغ نقطة عطفي به شمار مي‌رود. دولت مطلبوف در آستانة سقوط قرار گرفت و سرانجام پس از چند روز تظاهرات او در روز 6 مارس / 15 اسفند استعفاء داد[7] و شورايي مركب از حسن حسنوف نخست وزير، رحيم قاضيف وزيردفاع، حيدر عليف[8] رئيس شوراي عالي نخجوان، ابوالفضل ايلچي‏بيگ و اعتبار محمدوف از رهبران جبهة خلق با سرپرستي يعقوب محمدوف سخنگوي شوراي عالي آذربايجان ادارة امور را در دست گرفت. [9]

 

--------------------------------------------------------------------

 

[1] . مالی بیگلو روستایی در 15 کیلومتری شمال شوشا و در 2 کیلومتری جادة آغ‏دام شوشا است. حمید امامقلی اوغلو قربانوف مالی بیگلو، خوانندة بزرگ آذربایجان و شاگرد مکتب موسیقی حاجی حوسو، در سال 1869 در این روستا متولد شد.

 

[2] . بيات،كاوه. همان. ص 94

 

[3] . ائلمان محمدوف مي‏گويد: «روز 10 فورية 92 در ديدار با داداش رضايف طرح ريختيم كه با عمليات نظامي بايد راهي به خوجالي گشوده شود. قرار بود اين عمليات دو سه روز بعد انجام شود ولي نشد. روز 11 فوريه در باكو با حسن حسنوف نخست وزير ديدار كرده و از وي خواستم رئيس‏جمهور را در جريان اوضاع بد خوجالي بگذارد ولي او گفت كه اين كار از عهده‏اش خارج است. به وسيلة تلفن با گرشاد ضربعليف معاون رئيس‏جمهور در كابينه تماس گرفته و پرسيدم كه چرا از گفتن حقيقت به رئيس جمهور مي‏ترسيد؟ او گفت كه رئيس‏جمهور كارهاي مهمتري دارد. وقتي صبح روز 27 فوريه به قرارگاه نظامي آغ‌دام وارد شدم، ديدم سربازان قرارگاه گريخته و در يكي از پايگاه‏هاي شهر پنهان شده‏اند. به وسيلة تلفن قرارگاه با رئيس جمهور، رئيس پارلمان و نخست وزير تماس گرفتم ولي موفق به گفتگو با آنان نشدم.»

 

Elaman mahammodov la danishig”. Garabag. Baku. 12 Februry 1992

 

2. Hoseinli sorkhai.”khojali fajeasinin gorunan ve gorunmaian guahkarlari birda ganla koklanan siasi oiunlar”. Azdlig. Baku. 26 Februry 1994.se4

 

[5] . ائلمان محمدوف در اين باره چنين مي‏گويد: «سربازان تحت فرمان من آخرين افرادي بودند كه از شهر خارج مي‏شدند. ما با جنگ و گريز تا عسكران آمديم. از آنجا به دنبال مردمي كه به طرف آغ‌دام مي‏گريختند، به راه افتاديم. نيرويمان تمام مي‏شد. شمار كشته‏شدگان بسيار بود. در تمام طول راه كشتگان بر زمين افتاده بودند. در بين آنها زن و كودك و پيران بسياري ديده مي‏شدند.» براي آگاهي دربارة ابعاد جنايات ارمنيان در خوجالي ن.ك:

 

-“Elaman mahammodov la danishig”. Garabag. Baku.24 Februry 1994.se.4

 

-“Elaman mahammodov la danishig”. Odlar yordy. Baku. No.5,6. 20 Februry 1993

 

- Allahverdiov, mobarez.” Khojali unudulsa”. Garabag. Baku. 24 Februry 1994. No.4

 

- Hoseinli sorkhai.”khianat yokhsa khojali fajeasini kolgada goimag jahdi”. Azadlig. Baku. 25 June 1992. Se 5

 

-“ khojali fajesinin duniaa aks sadasi”. Garabag. Baku. 8 April 1994. No.179. se1

 

-“Mali baili ve gushcholar kandinin eshgalindan iki il kechdi”. Zaman. Baku. 5 March 1994

 

[6] . برخی منابع آذربایجانی در آمار خود بیش از 1000 کشته، 2000 زخمی و مفقود و 2000 نفر اسیر ذکر کرده اند. ن.ک:

 

- دنیامالی، ولی. آیدین بالا. ترلان قولی و حسام الدین قرامانلی و یشار قربان اوغلو و احمد بیرودی اوغلو و خوشقدم حسن. العدوان الارمنی علی آذربیجان. ترجمه به عربی حکمت اکبر اوغلو. انتشارات علم . باکو. 1993 . ص 135

 

- نشریة سیرداش چاپ باکو در شمارة آبانماه 1371 خود نوشت:

 

«آن شب در سرزمین قره‏باغ زمین و آسمان می‏گریست. آن شب یکی از بزرگترین فاجعه‏های قرن بیستم رخ داده بود. آن شب نیروهای ارمنی و هنگ زرهی 366 ارتش روس، شهر مسلمان نشین خوجالی آذربایجان را با خاک یکسان کرده بودند. ساکنان شهر زیر چرخ تانک‏ها و نفربرها مانده بودند. به پیران و اطفال امان نداده، اهالی غیرنظامی را گلوله باران کرده بودند. ناخن‏های اسیران را می‏کشیدند. گوش‏های مردگان را بریده، کاسة چشمانشان را ازحدقة در می‏آوردند. جرم این آدم‏ها چه بود؟ همة آنها فقط یک جرم داشتند. آنان آذربایجانی و مسلمان بودند.» ... «در آذربایجان بسیاری بر این عقیده اندکه جنایتکاران ارمنی با دلگرمی به پشتیبانی بی شائبة دولتهای روسیه، فرانسه و ایران مسلمانان بی گناه را در خوجالی سلاخی کرده اند. هیچیک از این دولتها آنچنان که باید با فاجعة خوجالی در حد خود برخورد نکرده و آن را به مثابة اتفاقی کوچک ارزیابی کردند. حوادث بعدی نشان داد که این دولتها دامنة حمایتهای مادی و معنوی خود از را ارمنیان بحدی رسانده اند که جنایتکاران ارمنی با فراغ بال و خیالی آسوده در قره باغ و مناطق دیگر هرچه می خواستند کردند. »

 

[7] . مطلبوف در پاسخ به پرسش‏هاي يك خبرنگار چك در مورد اين وقايع اظهار داشت: «چنانچه اهالي جان بدر بردة خوجالي اظهار داشتند تمام اين مسائل براي آن ترتيب داده شده بود كه موقعيتي ايجاد شود كه من استعفا دهم. نيرويي در كار بود كه رئيس جمهور را بي‏اعتبار سازد.» وي همچنين در اشاره به فيلم‏ها و عكس‏هاي موجود از اين وقايع اضافه كرد: «تصور نمي‏كنم كه ارمني‏ها شواهد لازم جهت افشاي جناياتشان را در اختيار آذربايجاني‏ها قرار داده باشند. مي‏توان چنين فرض كرد كه افراد خاصي مايل بوده‏اند با تاكيد بر شخص من شواهدي را در جلسة شوراي عالي به نمايش بگذارند.»

 

[8] . حيدرعليف (زایش 1923 نخجوان- مرگ 2003 آنکارا) از كمونيست‏هاي قديمي، سرتیپ اطلاعات شوروی و عضو دفترسياسي حزب كمونيست شوروي در زمان برژنف از 1982 و معاون اول نخست وزیر شوروی بود و با آغاز اصلاحات گورباچف از رهبري آذربايجان بركنار شد. او در 11 اکتبر 1993 به ریاست جمهوری آذربایجان برگزیده شد. علیف در 12 دسامبر 2003 درگذشت.

 

[9] . يك هفته پيش از سقوط خوجالي هنگامي كه روزنامة ايزوستيا از آماده‏باش نظامي بي‏سابقة تركيه گزارش داد، سليمان دميرل نخست وزير تركيه به اروپا و آمريكا هشدار داد كه حمايت از ارمنستان به يك جنگ منطقه‏اي منجر خواهد شد. وي اضافه كرد كه همه بايد بدانند كه اين امر باعث نگراني تركيه و همچنين ساير جمهوري‏هاي ترك (شوروي سابق) خواهد شد.

 


********************************************

 

زندگی میرزا عبدالرحیم طالبوف

 

پژوهش: میرعلی منافی

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

اسنادی که دربارة زندگی و فعالیت میرزا عبدالرحیم طالبوف اطلاعاتی به ما میدهند، بسیار اندک هستند. طالبوف از سر تواضع، نه خود شرح حالی نگاشته و نه به دیگران اجازة چنین کاری داده است. حتی در سال که جلد نخست کتاب «سفینة طالبی» برای چاپ مجدد در استانبول آماده میشد، مدیر مطبعة «خورشید» از وی عکس میخواهد تا آن را در آغاز کتاب چاپ کند. طالبوف در نامهای که به همراه عکس به مدیر چاپ خانه فرستاده چنین مینویسد:

 

«اکنون که اصرار دارید تا عکس ناقابل مرا در کتاب بیاورید، من مایل نیستم. تنها به این شرط اجازه میدهم که در زیر آن عبارتی جز «تصویر نویسندة کتاب احمدی» نوشته نشود.»

 

تنها سندی که شرح حال مختصری از وی را در برداشته و مربوط به زمان حیات خود اوست، نامهای مختصر است که به فریدون بیگ کوچرلی نوشته است. کوچرلی تقریباً در سالهای 1903 یا 1904 نامهای به طالبوف نوشته و از وی شرح حالش را خواسته است. طالبوف خواهش او را اجابت کرده و شرح حال خود را در نامه آورده و تذکر داده است که کوچرلی نوشتة وی را بدون کم و کاست و افزایش در مجموعة خود بیاورد. کوچرلی این خواسته را برآورده کرده ولی در مقالهاش اشارهای به این نکته نکرده که طالبوف کجا و در چه سالی متولد شده، اکنون کجاست و به چه کاری مشغول است و نام آثار او چیست؟

 

البته این نوشته برای شناخت زندگی پر معنا و پربار طالبوف کفایت نمیکند. منابع زیر اطلاعات ما را تکمیل میکنند:

 

الف) برخی مطالب موجود در آثار تألیفی یا ترجمهای طالبوف یا نامههای او خطاب ؟ اطلاعاتی به ما ارایه میکند که بفهمیم او به کجاها رفته و چه کارها انجام داده است.

 

ب) در سال 1907 روحانیون مرتجع ایران طالبوف را «تکفیر» کردند. بدین جهت نیز مطبوعات قفقاز، ایران و ترکیه و مصر مباحثاتی را در بارة طالبوف مطرح کردند. روشنفکران شرق نزدیک به حمایت از وی برخاستند و در روزنامه و مجلات، مطالب گستردهای منتشر ساختند که میتواند منبعی مهم برای شناخت وی محسوب گردد.

 

ج) خبر مرگ طالبوف و توضحیات پیرامون آن در ربع نخست 1911 در مطبوعات شرق نزدیک آورده شده است. مقالاتی که به این مناسبت انتشار یافتند، دارای اسنادی مهم برای شناخت او هستند.

 

د) دوستان و معاصران طالبوف پس از مرگ وی، مقالاتی در مطبوعات نوشتند که ارزشمند هستند.

 

ه) طالبوف قسمت بسیاری از عمرش را در داغستان گذرانده است. مصاحبه با خویشاوندان و یا کسانی که او را ملاقات کردهاند، میتواند اطلاعاتی مهم در اختیار ما قرار دهد.

 

و) آنچنان که پیداست طالبوف دورة فعالیت اجتماعی و کار خود را در روسیه گذرانده است او در آنجا با برخی تشکیلات اجتماعی و یا ادارات دولتی ارتباط داشته است. از این جهت در بایگانیهای ادارات مختلف شوروی اسنادی از وی نگهداری میشود که حایز اهمیت هستند.

 

میرزا عبدالرحیم طالبوف در سال 1834 در محلة سرخاب تبریز در یک خانوادة متولد شد. نام پدرش ابوطالب و نام جدش علیمراد است. دربارة زمان تولد او مباحثات فراوانی وجود دارد. بیشتر پژوهشگران بر این عقیدهاند که او در 1855م/ 1271 یا 1272ق متولد شده است.

 

اگر بپذیریم که طالبوف در 1855 متولد شده باشد، چنین نتیجه میگیریم که او جمعاً 55 سال زیسته است. حال آنکه در تصویری که 10 سال پیش از مرگش برای کتاب «سفینة طالبی» کشیده شده، او را بسیار پیرتر میبینیم. در برخی مقالات نیز سن او 80 یا نزدیک به 80 ذکر شده است.

برای تعیین تاریخ تولد طالبوف توجه به مطالب زیر ضروری است:

 

فریدون بیگ کوچرلی نویسندة معارف پرور و مشهور آذربایجان در کتاب خود با نام «آذربایجان ادبیاتی تاریخی ماتریاللاری» در بحث از طالبوف چنین مینویسد: «این فقیر دو سال قبل از آن جناب پارهای معلومات را دربارة سیر و سلوکشان خواسته بود و او عنایت بزرگی نموده شرح حال خود را با چند اثرش برای ما فرستاده بود و خواسته بود تا آن گونه در مجله بنویسیم که ایشان تحریر کرده بودند. ما نیز به فرمایش آن جناب عمل نموده، نوشتة ایشان را نقل میکنیم: «نامم عبدالرحیم، پدرم ابوطالب نجار، محل زادنم تبریز، 1855 میلادی، مسکنم لاینفک، تیمور خانشورا مرکز داغستان، پیشهام تجارت.»

 

همچنان که پیداست فریودن بیگ عین نوشتة طالبوف را آورده و در همین نوشته طالبوف تاریخ تولدش را 1855 ذکر نموده است. برخی نویسندگان و پژوهندگان نیز تاریخ ذکر شده در کتاب فریدون بیگ را معتبرترین سند محسوب کردهاند. عبارت «1855» را از آنجا اخذ و در نوشتههای خود آوردهاند. اگر همین نویسندگان نامة طالبوف را تا پایان میخواندند و به دقت بررسی میکردند آنگاه متوجه میشدند که این تاریخ اشتباه چاپی است. چرا که در پایان نامة طالبوف چنین جملهای وجود دارد: «سنم 69 شمسی است.» پس طالبوف در زمان نوشتن نامه 69 سال داشته است. اگر او در 1855 زاده شده و به هنگام نوشتن نامه برای فریدون بیگ 69 سال داشته پس با این حساب، طالبوف نامه را در 1924 نوشته و فریدون بیگ نامة او را در 1924 در کتابش آورده است حال آنکه آگاهان به زندگی ادبی فریدون بیگ کوچرلی، نیک میدانند که او مجموعة خود را در سالهای 1903 تا 1908 گرد آورده است. او خود در 1920 درگذشته است. طالبوف نیز بسیار پیشتر از 1924 دیده بر جهان بسته است. پس ادعای تولد طالبوف در 1855 اشتباه است. 69 ساله بودن طالبوف در زمان نوشتن نامه امری واقعی و پذیرفتنی است. چرا که برخی معاصران و دوستان طالبوف تاریخ 1250 هجری قمری را به عنوان زمان تولد او ذکر کردهاند. این نیز با سالهای 1834 یا 1835 برابر است.

 

اگر بپذیریم که طالبوف در 1834 متولد شده و 69 سال نیز بر این تاریخ بیفزاییم، چنین نتیجه به دست میآید که او در 1903 شرح حال مختصر خود را برای فریدون بیگ کوچرلی فرستاده است. فریدون بیگ نیز مقالة خود را در 1905 برای چاپ آماده نموده است که این نیز به واقعیت بسیار نزدیک است. با این حال بسیاری از پژوهندگان، کتاب فریدون بیگ کوچرلی را به عنوان سند معتبر محسوب کرده و تاریخ «1855» را به عنوان تاریخ تولید طالبوف از آن اخذ کردهاند. بدین ترتیب آنها تاریخ تولد طالبوف را نادرست ثبت کردهاند.

 

بسیار مایة شگفتی است که دانشمندان مشهور آذربایجانی و ایرانی چون محمدعلی تربیت، مهدی مجتهدی، محمدعلی مدرسی تبریزی، و صدر هاشمی نیز در آثار خود سال 1855/ 1272ق را به عنوان تاریخ تولد طالبوف آوردهاند. حال آنکه تربیت از بسیار پیشتر از نزدیک با طالبوف آشنا بود. حتی او روزنامة «گنجینة فنون» را با همکاری طالبوف و سیدحسن تقیزاده منتشر میکرد.

 

خانبابا مشار از نویسندگان ایرانی متفاوت با همة نویسندگان سال 1262ق یعنی 1846 میلادی را به عنوان تاریخ تولد طالبوف آورده و مشخص نیست که او با استناد به چه منبعی، چنین ادعای اشتباهی را پیش کشیده است.

 

احسان طبری از نویسندگان ایرانی در مقالة خود با عنوان «عبدالرحیم طالبوف تبریزی» به درستی با استناد به محمد قزوینی و ایرج افشار سال 1250 را به عنوان سال تولد طالبوف ذکر میکند. با این حال او در تطبیق سال قمری با سال میلادی اشتباه کرده و به جای 1824 تاریخ 1831 را ذکر کرده است.

 

برخی روشنفکران قفقازی که با طالبوف معاصر بوده و حتی به خانة او رفتهاند، در آثار خودشان ذکر کردهاند که طالبوف نزدیک به 80 سال داشته و 50 سال در داغستان اقامت کرده است. احمد بیگ آقایف مدیر روزنامة «ارشاد» چاپ باکو بر علیه تکفیر طالبوف برخاسته در مقالة خود عباراتی نظیر «عمر 80 ساله را به خاطر این ملت بذل نموده»، «از پنجاه سال پیش تاکنون با به آهنگ در آوردن ناقوس فریاد و داد موجب بیداری کنونی ایران شده است.» تصادفی دانستن این توضیحات دشوار است. او نیز سالخوردگی نویسندة بزرگ را چنین بیان کرده است.

 

در مقالهای که مصطفی علی بیگوف پیرامون وفات طالبوف نوشته میخوانیم:

 

«تلگرافی از شهر تیمور خانشورا دریافت کردیم مبنی بر این که حضرت حاجی ملا عبدالرحیم طالب زاده از مشهورترین ادبای اواخر اسلام در سن 75 سالگی از دار فانی به دار باقی شتافته است.»

 

هاشم بیگ وزیروف نیز مقالهای را از سیدمحمد تقیزاده در نشریة «صدرا» چاپ باکو به مناسبت وفات طالبوف با عنوان «وفات استاد و یا فریاد شاگرد» آورده است. نویسندة این مقاله در بحث از زندگی طالبوف، اذعان میکند که او بیشتر از 70 سال عمر داشته است.

 

میرزا عبدالرحیم طالبوف نیز در برخی آثارش به دفعات، اطلاعاتی پیرامون سن و سالش آورده که همة آنها با زاده شدن او در 1834 هماهنگی میکند. در کتاب «سفینة طالبی» که در 1894 برای چاپ آماده شده و در 1895 به چاپ رسیده، با چنین جملهای برخورد میکنیم: «با این حال که اکنون من 60 سال دارم میبینم که به اندازة یک کودک 7 ساله دانشی ندارم.»

 

با در نظر گرفتن تمام این موارد درست و منطقی است که تاریخ 1250ق/ 1834م را به عنوان سال تولد میرزا عبدالرحیم طالبوف بپذیریم. یکی از مسائل مناقشه آمیز دربارة طالبوف، مسألة زمان مسافرت او به روسیه است بسیاری مورخان با محاسبة 50 سال اقامت طالبوف در روسیه و سن و سال کم او به هنگام مهاجرت به آنجا، این ادعا را پیش آوردهاند. با توجه به اینکه طالبوف نزدیک به 80 سال زیسته و 50 سال از عمرش را در روسیه گذرانده پس باید او در 30 سالگی به آنجا رفته باشد. برخی معاصران و نزدیکان او نیز به این مسأله معتفرند. مثلاً نظرات افجهایی مدیر روزنامة «ایران نو» که در تهران انتشار یافت و چند تن دیگر در این باره ما را جلب کرده و حقیقت مسأله را آشکار میکند. در مقالهای که «ایران نو» به مناسبت درگذشت طالبوف چاپ کرده، چنین آمده است: «حاجی ملا عبدالرحیم ... در 30 سالگی به تفلیس رفت و در آنجا با فعالان ایرانی و هم چنین کنسول ایران در ارتباط برقرار کرده است.»

 

روزنامة «امین حقیقت» چاپ باکو یکی از منابع بسیار مهمی است که در بارة زندگی و فعالیت طالبوف اطلاعات ارزشمندی در اختیار ما میگذارد. این روزنامه مقالهای تحت عنوان «شرح حال مختصر طالبوف» به چاپ رسانده که ادعای ما را به روشنی توضیح میدهد. «ادیب شهیر و عالم بینظیر ملا عبدالرحیم طالبوف در شهر تبریز مرکز آذربایجان متولد شده، در ایام جوانی دورة علوم منطقی، اصول، نحو و صرف عربی را گذرانده و با علمای طایفة شیخیه معاش بوده، با آنان در مباحثات علمی مفصلی شرکت کرده و در 30 سالگی به تفلیس تشریف آورده بود.»

 

این مقاله با امضای «سیف الله معلم» در روزنامه انتشار یافته است. برخی مطالب موجود در مقاله نشانگر این نکته است که نویسنده طالبوف را به خوبی میشناخته و به همین علت هیأت تحریریه نگارش مقاله را به او واگذار کرده بود. از طرز نگارش مقالهها چنین گمان میرود که سیف الله معلم خود در تبریز بوده و میرزا عبدالرحیم طالبوف را از تبریز میشناخته است.

 

همچنان که طالبوف نزدیک به 80 سال عمر کرده و تقریباً پنجاه سال در روسیه زیسته است. هیچ منبعی وجود ندارد که بیشتر از 50 سال را برای زندگی او در روسیه عنوان کند. پس طالبوف نه در سالهای کودکی بلکه در سالهای جوانی و حدوداً 30 سالگی به روسیه رفته است.

 

علت آمدن طالبوف به روسیه نیز جالب توجه است. در مقالهای که از روزنامة «یئنی حقیقت» در بالا مثال آوردیم و برخی مدارک دیگر، چنین برمیآید که طالبوف در تبریز به سن جوانی در مجالس و مباحثات دینی شرکت میکرد. او از مباحثات دینی به مبارزات سیاسی کشیده شد و در اعتراض به جهالت، موهومات و استبداد، زادگاهش را ترک کرده و به روسیه کوچیده است. تصادفی نیست که روزنامة ارشاد چنین این مسأله را توضیح میدهد: «بر ظلم و استبداد وطنش صبر نتوانسته و 50 سال قبل ترک دیار نموده است.»

 

میرزا عبدالرحیم طالبوف پس از ورود به روسیه، ابتدا در تفلیس اقامت میکند و به تحصیل میپردازد. زبان و ادبیات روسی را به خوبی فرا میگیرد و با فرهیختگان روسی ارتباط برقرار میکند. پس از پایان تحصیل در نزد محمد علیخان شیبانی (ابراهیم بیگوف) به کار مشغول میشود. و مدیریت ادارة پست او را بر عهده میگیرد. محمدخان در این زمان پیمان کار راهها نیز بود طالبوف در فعالیتهای راه سازی او نیز شرکت داشت.

 

طالبوف به خانوادة محمد علیخان نزدیک شده بود. محمد علیخان دو پسر به نامهای اسد و فرخ و دختری با نام ماهرخ داشت. نامهای اسد و ماهرخی که بعدها در کتاب «سفینة طالبی» آمده با نام فرزندان محمد علیخان مربوط است. پیداست طالبوف به این دو بسیار علاقه داشته که با آوردن آنها در آثارش، نام آنها را جاودانه کرده است.

 

طالبوف مدتی در نزد محمد علیخان به کار مشغول بوده، سرمایة فراوانی گرد آورده و سپس خود مستقلاً به مقاطعه کاری پرداخت. او به مقاطعه کاری جاده‎‎های شوسة روسیه مشغول شد. جادة مشهور استاوروپول- قفقاز را طالبوف کشیده بود. طالبوف پس از مدتی به شهر خاساویورد در داغستان مهاجرت میکند و برای ایرانیان مقیم آنجا یک مسجد و مدرسه میسازد. مدتی بعد ملکی در شهر تیمور خانشورا (بوینالسک) مرکز داغستان خریده و به آنجا میرود. طالبوف در آنجا عمارتی به سبک اروپایی بنا میکند. اشخاص مشهور و سرشناس آن زمان دربارة نویسندگی و آراستگی این عمارت بسیار سخن گفتهاند.

 

«صبیة مظفرالدین شاه و حاجی میرزا علی خان امین الدوله صدر اعظم ایران به هنگام مسافرت به فرنگستان یک ماه تمام در این عمارت میهمان بودند و هنگام ترک آنجا، نقشة باغ آن را برداشتند و گلزاری به همان قاعده در ایران بنا کردند.» سمت شمال این باغچة بهشت مثال، جایی بود که طالبوف با سلیقة بسیار زیبا آن را برای میهمانان تعمیر کرده بود.» مرحوم طالبوف ما را به آنجا برد و گفت: «آن اتاق مقر العرفاء است.» کمتر نویسنده و مبارزی را میتوان یافت که هفتهها و یا ماهها در اتاق اقامت نکند.»

 

طالبوف به هنگام سکونت در داغستان به امر تجارت مشغول بود. علاوه بر این او 7 چاپارخانه در شهرهای مختلف و 4 کارگاه آجرپزی در تیمور خانشورا داشت. او قسمت اعظم درآمدش را برای امور خیرخواهانه و عام المنفعه به کار میبرد. در داغستان جمعیت خیریه و یا تشکیلات اجتماعی را نمیتوان یافت که طالبوف در آن سهمی نداشته باشد. او با هدف خدمت به مردم در این فعالیتها شرکت میجست. او مدتهای مدید در کمیتة داغستان جمعیت هلال احمر روسیه، کمیتة حمایت تورمه داغستان، شورای فرهنگی داغستان و کمیتة ژیمنازیای بانوان و کمیتة استاتیسکا عضویت داشته و کمک خود را به این تشکیلات دریغ نمیداشت. تصادفی نیست که مصطفی بیگ علی بیگوف نویسندة مجلة «ارشاد» پس از مرگ طالبوف، اندوه خود را چنین بیان کرد: «اهالی مسلمان داغستان و تیمور خانشورا یتیم و بییاور شدند.»

 

طالبوف مسافرتهایی طولانی نیز کرده است که تنها 3 مورد از آنها بر ما شناخته است. نخستین مسافرت او به استانبول در 1306ق/ 1888، دومین مسافرت به مکه در 1896 و سومین مسافرت به برلین در 1901 یا 1902 بوده است او در این مسافرتها برخی آثارش را منتشر نموده، با ایرانیان ساکن آنجا ارتباط برقرار کرده و فعالیتی شایان توجه انجام داده است. طالبوف با چشم تیزبین و نکته یاب خود در این مسافرتها، نکتههای ادبی برای آثار خود گردآورده، با مسائل اجتماعی و اقتصادی کشورهایی که از آنها میگذشت به خوبی آشنا شده و برای انعکاس آنها در آثارش کوشیده است. مثلاً او در سفر مکه به مسألة بیماریهای ناشی از عدم رعایت بهداشت توجه کرده و آن را با مهارت در کتاب «مسالک المحسنین» آورده است. او در سفر به کشورهای اروپایی پیشرفتهای صنعتی و سایر جهات ؟ آنجا دیده و همراه با تبلیغاتشان در آثار خود، بیبند و باری، استثمار و ستم موجود در آنها را نیز از نظر دور نداشته است. آثار او سهم عمدهای در بیداری مردم ایران دارد. از این رو برخی نویسندگان او را به ولتر تشبیه کردهاند.

 

پس از صدور فرمان مشروطیت، مردم تبریز با در نظر گرفتن خدمات و فعالیتهای میرزا عبدالرحیم طالبوف، او را به صورت غیابی به نمایندگی خود در مجلس برگزیدند. طالبوف ابتدا این انتخاب را از صمیم قلب پذیرفت ولی پس از صدور فرمان اعطای مشروطیت آن را کافی ندانسته، تلگراف حاوی 100 کلمه برای مجلس فرستاده و اعلام کرد که در مجلس شرکت نخواهد کرد. عمّال درباری دیر زمانی تلگراف او را پنهان کرده و برای نمایندگان مجلس نخواندند. طالبوف که وضع را چنین میبیند به وسیلة مطبوعات باکو، متن تلگراف را منتشر کرده و با نوشتن مقالاتی آتشین، علت نیامدنش را به مجلس توضیح میدهد.

 

عمّال درباری از اقدامات آتی وی به وحشت افتاده و برای خراب کردن وجهة وی، به شیخ محمد واعظ و شیخ فضل الله نوری «ژاندارمهای معمم شاه» متوسل شدند. آنان نیز طالبوف را تکفیر کردند و به لعن و نفرین او مشغول شدند. با این وصف تضاد میان طالبوف و مرتجعان بیشتر از پیش تشدید شده و صورتی آشکار یافت. طالبوف به نوشتن مقالات آتشین میپردازد. به نظر برخی طالبوف ابتدا تکفیر شده و با ترس از این مسأله در مجلس شرکت نکرده است. گویا که طالبوف با عدول از نظرات انقلابی خود علاقهای به شرکت در مجلس نداشته است. طراح اصلی این نظر «سید احمد کسروی» پیش کشیده شده است.

 

با توجه به متن تلگراف طالبوف به مجلس و مقالات بعدی وی آشکار میشود که او هرگز از مواضع انقلابی خود عدول نکرده بلکه با فرستادن تلگراف خود به مجلس، برای مشروطه ای زمینه فراهم کند که آرزو میکرد. شرایطی مناسب فراهم کند تا به تهران و مجلس برود و به عبارت دیگر موقعیت مبارزه را برای نیروهای انقلابی و نمایندگان آماده کند. او میخواست این نکته را به آنان برساند که شاه مستبد و مجلس یکجا جمع نمیشود یا مجلس ماندنی است یا استبداد. در تلگراف او عبارتی مانند «کو مشروطه؟»، «دزدان کهنه کار بر سر کارند» و... آمده است. آیا میتوان نویسندة این جملات را شخصی دانست که از مواضع انقلابی برگشته باشد.

 

طالبوف در یکی از مقالاتش بیان میکند که استبدادگران تا چه حد از تلگراف او به خشم آمدهاند:

 

«ژاندارمهای معمم که موجب تزاید اقتدار هیکل استبداد بوده و در واسطة دفترها مرسومات میگرفتند با اغوای شاهزادهای که خباثت و رذالت در او مخلوط شده، از تلگراف سرزنش آمیزی که در 6 محرم الحرام مشتمل بر 100 کلمه فرستاده بودم، چنان برآشفتند که دو کتاب مرا با نامهای «مسالک المحسنین» و «مسائل الحیات» ابتدا شیخ محمود واعظ در منبر و سپس جناب شیخ فضل الله در مجلس درس خطاب به طلاب از کتب ضاله معرفی نموده و از مؤلف آنها ملا عبدالرحیم طالبوف با کلماتی مانند کافر و ملعون یاد کردهاند.»

 

طالبوف در این مقاله به روشنی اشاره میکند که او تصمیم داشته برای شرکت در مجلس به تهران برود و استبداد خواهان با ترس از این تصمیم او را کافر نامیدهاند. او اعلام میکند که مبارزهاش را به شکلی قاطع ادامه خواهد داد:

 

«سیاست حکومت و شاهزادة خبیث که سزاوار مجازات اعدام هستند به ترتیبی است که انشاءالله در آینده ذکر خواهیم کرد امروزه هم و غمشان این است که من به تهران نرفته و در مجلس نباشم...»

 

به این ترتیب مشاهده میکنیم که نظر کسروی در این باره درست نیست که میگوید «طالبوف از آنجا که از طرف مرتجعان تکفیر شده بود، به فکر عدم شرکت در مجلس افتاد.» طالبوف را پس از فرستادن تلگراف به مجلس تکفیر کردند. در آن زمان طالبوف برای روحانیون مرتجع و استبدادخواه، ترسناکترین فرد بود. او برخی از مهمترین نظراتش را دربارة آزادی در سال 1906 در کتاب «توضیحاتی پیرامون آزادی» آورده بود. استبدادگران از همین کتاب به نتایج لازم برای خودشان دست یافته بودند. طالبوف در این کتاب ناسازگاری استبداد و مشروطه در یکجا را به صورتی قاطع و منطقی بیان میکند.

 

او با وارد کردن ضربهای سنگین بر روحانیون چنین نظر میدهد که خمس و زکات باید از دست آنان گرفته شده و به شکل مالیات دولتی درآید. طالبوف دشمن آشتی ناپذیر استبداد و خودکامگی بود. این طرز تفکر در آثار طالبوف به شکل مداوم حضور دارد. استبدادگران نیز این مسأله را عمیقاً متوجه شده و منظور و مسلک او را به خوبی متوجه شده بودند.

 

به همین خاطر نیز مرتجعان با تمام نیرو کوشیدند تا مانع آمدن طالبوف به ایران شوند. آنان در یک فرصت مناسب با کمک ژاندارمهای روسیه برخی از انقلابیون سازش ناپذیر را به دار آویختند و برخی را وحشیانه کشتند.

 

باید اشاره کرد که در دورة شدت جنبش مشروطه، طالبوف بیشتر از 70 سال داشته است. او در آستانة نابینایی بود. او برای خواندن کتاب آن را تا فاصله سه انگشتی چشمانش میآورد ولی با این حال هرگز از مبارزه دست برنداشت. او زبان روسی را به خوبی میدانست و با فرهیختگان روسی ارتباط داشت. او حوادث انقلابی 1905 روسیه را از نزدیک شاهد بوده و به بررسی اوضاع آنجا پرداخته بود. او با انقلابیون روسی همچون گرتسن، بلینسکی، دوبرولیوبوف و چرنیشفسکی آشنا بوده و مبارزة آنها را میستود. انقلاب روسیه تأثیری بس شگرف در جهان بینی طالبوف بر جای نهاد.

 

سرانجام میرزا عبدالرحیم طالبوف پس از بر جای گذاشتن میراثی پر بار بر گنجینة ادبیات آذربایجان، در 26 فوریة 1911 (در تقویم قدیم) و 10 مارس (در تقویم جدید) در تیمور خانشورا درگذشت. مزار او در قبرستان همین شهر جای گرفته است.

 


********************************************

 

زبان ترکی در زمان قاجاریه

 

سده‌ی سيزدهم هجری/ نوزدهم ميلادی در آذربايجان، با جنگ‌های ايران و روس آغاز شد. آذربايجان صحنه‌ی جنگ ميان ايران و روسيه بود. فعاليت ادبی که لازمه‌ی آن آرامش ذهنی است، به رکود گراييد و ادبيات حماسی در جنگ با کفار ادامه يافت. در پايان دوره‌ی اول جنگ‌های ايران و روس، قرارداد گلستان در 12 اکتبر 1813م/ 29 شوال 1228ق ميان دو کشور منعقد شد و به موجب آن دربند، باکو، شيروان، شکی، گنجه، قره‌باغ، داغستان و گرجستان برای هميشه به روسيه واگذار شد.

 

بدين ترتيب بخش‌های شمالی آذربايجان به ويژه شيروان، گنجه و قره‌باغ که يکی از کانون‌های مهم ادبيات آذربايجان بودند، به سرزمين روسيه پيوستند. با اين حال حيات فرهنگی اين مناطق حتی پس از قرارداد ترکمن چای نيز وابسته به ايران بود و ريشه‌های فرهنگی مشترک چنان مستحکم بود که تنها با يک قرارداد سياسی گسسته نشد. سده‌ی سيزدهم از نظر ادبی يکی از پربارترين دوران ادبيات ترکی بود. هم در بخش جنوبی و هم بخش شمالی آذربايجان، آثار زیادی به زبان ترکی پديد آمد.

 

در بخش جنوبی محمد کاظم اسرار عليشاه (که تخلص اسرار) داشت (متولد 1265ق) دو کتاب در شرح شاعران ترکی سرای سده‌ی سيزدهم به نام‌های حديقة الشعراء و بهجت الشعراء تأليف کرد. کتاب بهجت الشعراء در فاصله‌ی سال‌های 1294 تا 1298ق تأليف و شامل 86 شاعر آذربايجانی است که ترکی نيز می‌سرودند. او درباره‌ی علت تأليف اين کتاب، می‌گويد که ريشخند يکی از فارسی زبانان در مورد نبود شاعران ترکی سرا در آذربايجان، انگيزه‌ی او از اين کار است. در کتاب بهجت الشعراء آگاهی‌هاي خوبی در مورد اين شاعران داده شده است.

 

از شاعران ترکی سرای ديگر می‌توان الهی اردبيلی (مرگ 1296ق)، ذکری اردبيلی، مجروح مغانی، نباتی (مرگ 1262ق)، عبدالرشيد افشار نويسنده‌ی تاريخ افشار، شيدای شبستری، ذکری کوزه کنانی و حيران خانيم را نام برد. ميرزا علی آقا ثقه الاسلامی (1277-1330ق) در آذربايجان به ترکی شعر می‌سرود.

 

يکی از سبک‌های مهم شعر ترکی در آذربايجان اشعار نوحه و مرثيه در رثای سالار شهيدان حسين بن علی است. اين سبک از شعر ترکی، نفوذ فراوانی در بين مردم شيعه آذربايجان داشت. آذربايجان که سابقه‌ی طولانی در علاقمندی به اهل بيت (سلام خدا بر آنان باد) دارد، محفلی مناسب برای اشعار رثايي و مذهبی بود. شاعران اغلب در اين زمينه نيز دستی داشته‌اند و شاعران مرثيه سراي بزرگی چون صرّاف تبريزی در  جنوب آذربايجان و میرزا محمد تقی قمری گلزار دربندی (1309-1235 ه.ق.) در شمال آذربايجان از جمله آنان هستند. جالب اين که اشعار اين دو هيچ تفاوتی در دستور زبان ندارد و تقريباً مضامين نيز يکسان است. با رسيدن ماه محرم شاعران جوان برای حضور در مراسم عزاداری آماده شده و در سرودن اشعار رثايي دستی می‌بردند و اصولاً اين جنبه از شعر ترکی، حضوری مستمر و گسترده در ميان مردم عامی داشته و يکی از عوامل تشويق مردم به خواندن و نوشتن ترکی بوده و می‌باشد.

 

ميرزا لطف علی نصيری امينی تبريزی ملقب به صدرالافاضل (1268-1350ق) متخلص به دانش، تحقيقات بسياری در باره‌ی زبان ترکی انجام داده و دو کتاب او در اين زمينه اهميت ويژه‌ای دارند:

 

1. الباحث عن لغة ابن يافث (در نحو و لغت ترکی)

 

 2. تلخيص شرح خطبة القاموس (به زبان ترکی).

 

نوشتن اين کتاب‌ها نشان‌گر عمق وجودی زبان ترکی و بالندگی آن در آذربايجان بود. جهانگردان اروپايي که در سده‌ی نوزدهم از آذربايجان ديدن کرده‌اند، در کتاب‌های خود به اين نکته اشاره دارند. جيمز موريه در سال 1809م/ 1224ق وقتی به ارمغانه‌ی زنجان رسيد، چنين نوشت:

 

«در حقيقت از اين جا به بعد زبان ترکی لهجه‌ی بومی و محلی است که اهالی دهات بدان صحبت می‌کنند.»

 

سه سال بعد فردريک فريگان ديپلمات آلمانی الاصل که در دربار تزار روس خدمت می‌کرد، به ايران آمده و نوشت:

 

«امروزه به سه زبان مشخص و مجزا در کشور سخن می‌گويند يعنی علاوه بر فارسی که خيلی خوب مطرح و مقبول شده، لهجه‌ی بومی و اصلی است، ترکی و عربی متداول است. اشخاص صاحب شأن به سه زبان مذکور آشنا هستند. حتی زبانشان هم آن را می‌آموزند. هر سه آن‌ها برای برقراری ارتباط عمومی، ضرورت پيدا می‌کند، زبان لطيف فارسی مخصوص شعر و ادبيات عمومی است. ترکی در دربار و در بين ارتشيان صحبت می‌شود. زبان عربی اختصاص به امور مذهبی دارد.»

 

ليدی شيل در سال 1849م/ 1265ق می‌نويسد:

 

«تعجب آور است که در يکی از شهرهای مهم ايران، حتی يک کلمه فارسی شنيده نشود. در تبريز تنها زبانی که در خيابان و بازار به گوش می‌رسد، ترکی است... ترکی به صورت زبان محلی آذربايجان، به قدری در اين ايالت اشاعه دارد که جز در شهرهای مهم و آن هم در بين جماعت سطح بالا، اصولا کسی قادر به فهميدن زبان فارسی نيست.»

 

کنت دوگوبينو در سال 1858م/ 1275ق می‌نويسد:

 

«در تبريز به استثنای کارمندان دولت، هيچ کس در اين شهر فارسی صحبت نمی‌کند و زبان عمومی يکی از لهجه‌های ترکی است. اين زبان از زنجان به بعد به گوش می‌رسد.»

 

ارنست اورسل در سال 1882 م می‌نويسد:

 

«مردم شمال را جمعيتی از ريشه‌ی ترک‌ها تشکيل می‌دهند و در جنوب عنصر پارسی فارس‌ها غلبه دارد ولی هر دو به وسيله‌ی یک دين مشترک که با ساير فرق اسلامی فرق‌هايی دارد- به هم گره خورده و يک ملت واحد به نام ملت ايران را تشکيل داده‌اند. شاه فعلی که از دودمان قاجار است، تبار ترک دارد. کمی پيش زبان ترکی، زبان درباری ايران بود و در ارتش نيز بيشتر از تبار ترک سربازگيری می‌شود.»

 

در قسمت شمالی آذربايجان نيز نويسندگان و شاعران بزرگی در فعاليت بودند. از جمله مشهورترين آن‌ها می‌توان به عباسقلی بيگ باکيخانوف (1846-1794م) و ميرزا فتحعلی آخوندزاده (1812-1878م) اشاره کرد. باکيخانوف نخستين مترجم روسی به ترکی است. نخستين اثر مهم او، کتاب رياض القدس (به نثر ترکی) است که آن را به تأثير از روضة الشهدای کاشفی، حديقة السعدای فضولی و جلاء العيون علامه حلّی نوشته است. کتاب از نثر مسجع است و در لابلای آن قطعات منظوم به کار رفته است. دومين کتاب او قانون قدسی (به فارسی) است که درباره‌ی تعليم صرف و نحو فارسی به زبان ساده است. او در مقدمه‌ی کتاب قانون قدسی، ضمن تعريف از حلاوت و زيبايي فارسی آن را شيرين‌ترين زبان می‌نامد و انگيزه‌ی خود را از تأليف اين کتاب، گسترش زبان فارسی در ميان اهالی قفقاز بيان می‌کند. سومين اثر او گلستان ارم (به فارسی) درباره‌ی تاريخ قفقاز و کتاب اسرار الملکوت (به عربی) در نجوم است.

 

ميرزا فتحعلی آخوندزاده معروف به مولير شرق به عنوان مترجم زبان‌های شرقی و سپس به عنوان مترجم کتبی دفترخانه‌ی کشوری فرمانفرمای قفقاز کار می‌کرد. او در تفليس کار تدريس زبان ترکی را بر عهده داشت. او نخستين نويسنده‌ی شرقی است که به تقليد از اروپاييان به نمايشنامه نويسی پرداخت. آخوندزاده در جهان اسلام نخستين کسی است که در راه اصلاح خط و تغيير آن به کوشش جدی پرداخت. او اصرار عجيبی در اين مسأله از خود نشان داده و در نامه‌هايي که برای شخصيت‌هايي چون ميرزا حسين خان مشيرالدوله (سپهسالار)، ميرزا ملکم خان ناظم الدوله و ... می‌نوشت از تغيير الفبا به عنوان کليد راه يابی به تمدن ذکر کرد. در اين زمان روزنامه‌های ترقی در استانبول و روزنامه‌ی حريت در لندن به ترکی چاپ می‌شدند و در آن‌ها در خصوص تغيير الفبا بحث می‌شد.

 

علاوه بر اينان، ميرزا نصرالله قربان بيگوف (ديده) (1872-1797) کتاب روضة الاطهار را در شرح واقعه‌ی کربلا، به فارسی و کتاب النصاح را درباره‌ی اخلاق و خطاب به کودکان و نوجوانان به ترکی نوشت. در سده‌ی نوزدهم در حدود 10 انجمن ادبی در شمال آذربايجان تشکيل شد که سه انجمن آن در قره‌باغ بود. و قره باغ به کانون شعر و ادب آذربايجان تبديل شد. اين سه انجمن ادبی که در شوشا تشکيل شدند، عبارتند از:

 

1-مجلس فراموشان: اين محفل دارای اعضايي چون ميرزا علی اصغر نورس (1911-1836) نويسنده کتاب پند اطفال، مير محسن نواب (1919-1832) نويسنده‌ی کتاب مجلس نواب يا تذکره‌ی نواب در شرح احوال شاعران قره‌باغ به زبان ترکی و کتاب‌های کشف الحقيقه، پند نامه، بحر الحزن، کنز المحسن، نور الانوار، ضياء الانوار به زبان فارسی، عبدالله بيگ عاصی، فاطمه خانم کمينه (1898-1741)، حسنعلی خان قره داغی و محمد بلبل.

 

2-بيت خاموشان: دارای اعضايي چون محمدعلی مخفی (1891-1821)

 

3-مجلس انس: دارای اعضايي چون ميرزا رحيم فنا، ميرزا علی اصغر نورس، اسکندر رستم بيگوف (1918-1745).

 

از ديگر شاعران آذربايجانی که هم به ترکی و هم به فارسی شعر می‌‌سرودند، می‌توان به شمس قره‌باغی، زين‌العابدين ساغری، صفی‌قلی‌خان قره‌باغی(1835-1776)، شکور قره‌باغی، ميرزا ابوالحسن شهيد (1884-1819)، حسن قره‌هادی (1900-1826)، ميرزا حسين سالار (1879-؟)، خورشيدبانو ناتوان (1906-1839)، آغابيگم جوانشير، عبدل شاهين(1900-1749)، ايوب باکی (1909-1869) و قاسم بيگ ذاکر (1857-1784) اشاره کرد.

 

به طور کلی از سده‌ی هيجدهم تا اوايل سده‌ی بيستم، دوره‌ی رونق فعاليت‌ ادبی در شمال آذربايجان است. شاعران بسياری به ترکی و فارسی شعر می‌سرودند. مانند قاسم بيگ ثانی، اسماعيل محزون، ميرزا سمندر، ميرزا عبدالحسين قدسی، عباس جوانشير، عبدالخالق جنتی، محمدتقی صدقی، محمد بن قلم، ابراهيم طاهر موسی اف، ميکائيل صيدی، آقا داداش منيری، هاشم بيگ ثاقب، نوروز نيّر، علی حيدر آصف، مير محمود نوری، زرنشان جهانسوز، صادق صدقی، حسن‌زاده، محمد رسوا، ملاحسين ثاقب، عبدالرحمن آقا شاعر، مصطفی شوخی، حاج رحيم وحيدی، ملا آقا بيخود، ابراهيم بيگ آرزو و...

 

در اين زمان زبان‌های ترکی، فارسی و عربی هر سه در ايران کاربرد داشتند. ايرانيان ضرب المثلی دارند که موقعيت آن‌ها را نشان می‌دهد:

 

«فارسی بلاغت، عربی فصاحت، ترکی سياست، باقی حاجت»

 

در فاصله‌ی 90-1830 جمعاً 122 اثر به زبان ترکی آذربايجانی در 20 شهر مختلف چاپ شده که تقريباً 43 اثر در تبريز و 37 اثر در تفليس بود. در اين زمان شاعران آذربايجانی شعر سرودن يا نوشتن به ترکی و فارسی را دوست می‌داشتند و تعداد بی شمار شاعران دو زبانه گواهی است بر اين مطلب. شاعران بزرگی چون حيران خانم شاعره‌‌ی بزرگ آذربايجان، سرآمد زنان شاعر آذربايجان است. اينان هم به ترکی و هم به فارسی مسلط بودند. عبدالرزاق دنبلی (مفتون) فرزند نجفقلی خان بيگلر بيگی که عبرت نامه ترکی را به فارسی ترجمه کرده، در بيتی بسيار پر معنا اين مطلب را چنين بيان می‌کند:

 

ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند         ساقی بشارتی ده پيران پارسا را

 


********************************************

 

ژانویه 1990 باکو

 

در 17 ژوئن 1989 گروهي از احزاب و گروههاي كمونيست مخالف ارمنی، با تشكيلات كميتة قره‏باغ ائتلاف كرده و سازمان «جنبش ملي ارمنيان» را تأسيس كردند. شوراي عالي ارمنستان در 27 ژوئن اين سازمان را به رسميت شناخته و از رهبرانش خواست كه به عنوان مشاور در جلسات شوراي عالي شركت كنند. در اواسط ژوئيه «جبهة خلق آذربايجان» با دعوت نمايندگاني از سراسر آذربايجان، كنگرة مؤسس خويش را برپا داشت. در اين اجلاس 15 نفر به عنوان هيئت اجرايي جبهه و اعتبار محمدوف به عنوان رئيس هيئت اجرايي انتخاب شدند. جبهة خلق كه برخلاف نظر مقامات حزبي، تشكيل ادارة ويژه را برای ادارة قره باغ، نقض حاكميت آذربايجان تلقي ميكرد، تظاهرات و اعتصابهاي گسترده‏اي را براي لغو اين ترتيب و حاكميت مستقيم آذربايجان بر قره‏باغ برپا داشت. 150 هزار كارگر آذربايجاني دست از كار كشيدند و جبهة خلق تهديد كرد كه در صورت برآورده نشدن خواسته‌هايش، در آيندة نزديك يك اعتصاب سراسري برپا خواهد كرد. لغو انتخابات ماه مارس، پايان حكومت نظامي و رهايي سران بازداشت شدة جبهه از ديگر خواسته‌ها بود.

 

از ماه اوت به زودي اميدواري‌ها به يأس مبدل شد و درگيريها در قالبي جديد آغاز گرديد. ارمنيان با بمب‏گذاري و قطع ارتباط راه‌آهن ميان آذربايجان و نخجوان، واكنش آذريها را به صورت محاصرة تمام سيستم را‏ه‌آهني (كه بيش از 80% از كالاهاي وارداتي ارمنستان از آن طريق وارد مي‏شد) بود كه ارمنستان از آن طريق با ديگر نقاط شوروي ارتباط مي‏كرد. همچنين آذربايجان از گرجستان خواست تا آنها در محاصرة ارمنستان شركت كنند وگرنه آذربايجان راههاي آنها را نيز خواهد بست. تلاشهاي گورباچف و شوراي عالي اتحاد شوروي براي راضي كردن آذربايجان به پايان دادن محاصره بي‏ثمر بود. در قره‏باغ رويارويي‌هاي قومي ديگر بيش از اين به اعتصاب و تظاهرات محدود نمانده و با تشديد فعاليت گروههاي مسلح، جنبة منظمي يافته بود. قطع صدور نفت مورد احتياج و جلوگيري از رفت و آمد قطارهاي باري و مسافري نيز به سرعت اقتصاد منطقه را از كار انداخت.

 

در 16 اوت/25 مرداد كنگره‌اي از نمايندگان مردم قره‏باغ كه از سوي مسئولان كميتة قره‏باغ حمايت مي‏شدند، در خان‏كندي تشكيل جلسه داد. در اين جلسه قرار برآن شد كه اساسنامة «ادارة ويژه» لغو شده و استقلال قره‏باغ در چارچوب اتحاد شوروي اعلام شود به صورتي كه در نهايت اين منطقه تحت اقتدار شورايي محلي (شوراي ملي قره‏باغ) قرار گيرد. شوراي ملي قره‏باغ  در 5 سپتامبر/14 شهريور از سازمان ملل متحد خواست كه براي حفظ امنيت قره‏باغ اقدام كند. به زودي نمايندگاني از كميتة قره‏باغ به مسكو اعزام شدند. در اوايل سپتامبر به ساير نقاط آذربايجان خبر رسيد كه نه تنها دهكده‏هاي آذربايجاني در بخش جنوبي قره‏باغ پس از يك سال هنوز هم با قطع آب و برق مواجهند بلكه آذربايجانيهاي باقيمانده در اين ناحيه نيز مورد آزار و تهديد و ترور گروههاي مسلح ارمني ( كه نيروهاي تحت فرماندهي ولسكي وجود آنها را ناديده مي‏گيرند) قرار دارند. جبهة خلق در اين مورد بيش از حزب كمونيست سروصدا كرد و نفوذ بيشتري در ميان مردم يافت. سرانجام اعتصابات و از آن مهمتر جلوگيري از حمل و نقل كالا به مقصد ارمنستان از طريق راه‏آهن آغاز شد.

 

جبهة خلق آذربايجان در روز 2 سپتامبر در يك گردهمايي ملي اعلام كرد كه در صورت پذيرفته نشدن تقاضاهاي اصلي آنان از طرف دولت دو روز اعتصاب عمومي برقرار شود. اين خواسته‏ها مشتمل بودند بر تشكيل جلسة فوق العادة شوراي عالي آذربايجان براي بحث دربارة مسائل مربوط به حاكميت ملي، عادي سازي اوضاع در قره‏باغ، آزادي زندانيان و به رسميت شناختن جبهة خلق. آنها خواستار پخش مستقيم تلويزيوني اجلاس شوراي عالي آذربايجان، رأي‏گيري آزاد و پشتيباني از جبهه براي تسهيل شركت آنان در جلسه شدند.

 

به زودي گردهماييها در هواي آزاد در باكو از ساعت 6 تا 10 شب ترتيب داده شد و كلمات اعتصاب و استعفاء با آواي بلند به زبان آمد. دولت آذربايجان حاضر به گفتگو شد. ويكتور پوليانيچكوف دبيردوم حزب كمونيست آذربايجان و مرد قدرتمند باكو در گردهمايي مردمي حاضر شد و اعلام كرد كه جلسة ويژة شوراي عالي آذربايجان در 15 سپتامبر برگزار مي‏شود و جبهة خلق نيز به اين جلسه دعوت خواهد شد.

 

در اين زمان وزيروف در مسكو حضور داشت. او به شدت تحت فشارهاي مسكو (اولتيماتوم گورباچف به آذربايجان براي پايان دادن به محاصرة راه‏آهن و هشدار شديداللحن شوراي عالي اتحاد شوروي خطاب به آذربايجان) قرارداشت. سرانجام وزيروف به باكو بازگشت ولي او چندان از روند امور در باكو خرسند نبود. جبهة خلق يك گردهمايي در 13 سپتامبر ترتيب داد كه گفته مي‏شود نيم ميليون نفر در آن شركت كردند. در اين گردهمايي اعلام شد كه وزيروف تا ساعت 9 آن شب وقت دارد كه پروتكل تهيه شده را براي جلوگيري از اعتصاب مجدد امضاء كند. وزيروف اين پروتكل را امضاء كرد. دو روز بعد جلسة فوق‏العادة شوراي عالي آذربايجان به طور مستقيم از تلويزيون پخش شد.

 

با وجود اين جمعيت زيادي بيرون ساختمان اجلاس ايستاده بودند در حالي كه در داخل ساختمان بحثهاي داغي صورت مي‏گرفت. نقطة اوج هيجان اين برنامه زماني بود كه اعضاي خشمگين جبهة خلق به طرف دوربينهاي تلويزيوني برگشتند و اعلام كردند كه مايلند اعتصاب از سرگرفته شود. ساعت يك نيمه شب در حالي كه انبوه جمعيت در بيرون ساختمان منتظر بودند، وزيروف كه وخامت اوضاع را احساس كرده بود، تقاضاي توقف 15 دقيقه‏اي جلسه را كرد كه مبدل به دو ساعت شد و پس از آن تمامي خواسته‏هاي جبهة خلق مورد پذيرش قرار گرفت و اين جبهه به رسميت شناخته شد. روز 4 نوامبر نخستين گردهمايي «جنبش ملي ارمنيان» با شركت 1500 نماينده در ايروان تشكيل شد. در اين گردهمايي شورايي متشكل از 37 نفر (كه كلية اعضاي كميتة قره‏باغ را شامل مي‏شد) به عنوان شوراي مركزي برگزيده شد و اساسنامة جنبش نيز به تصویب رسيد. اهداف كوتاه مدت جنبش عبارت بودنداز:  1- الحاق قره‏باغ به ارمنستان 2- تجديدنظر در قراداد مارس 1921 تركيه و شوروي 3- مبارزه با آلودگي محيط زيست در ارمنستان 4- تلاش براي شناسايي قتل عام 1915 ارمنيان توسط دولتها و مجامع بين‏المللي.

 

روز 28 نوامبر / 7 آذر شوراي عالي اتحاد شوروي (برخلاف توصية آركادي ولسكي كه خواهان دخالت بيشتر مقامات محلي در ادارة امور قره‏باغ بود) «ادارة ويژه براي ادارة امور قره‏باغ» را منحل كرده و قره‏باغ را تحت اساسنامة جديدي كه بر خودفرماني آن مي‏افزود، تحت اقتدار آذربايجان قرار داد. قرار شد هيئت جديد از سوي رهبري شوراي عالي جمهوري آذربايجان تشكيل و براي ادارة امور قره‏باغ اعزام شود. همچنين كميسيون جديدي به نام كميسيون كنترل به نمايندگي از طرف شوراي عالي اتحاد شوروي بر اوضاع نظارت مي‏كرد. يك كميتة تشكيلاتي نيز در حاكميت منطقه نقش پيدا مي‌كرد كه تركيب نمايندگان آن بر اساس درصد جمعيت ارمني و آذري (سه چهارم ارمني و يك چهارم آذري) تعيين مي‏شد. شوراي منطقه نيز كه در ماه ژانويه به حال تعليق درآمده بود، فعاليت خود را از سرگرفت. آركادي ولسكي به مسكو بازگشت و ويكتور پوليانيچكوف دبير دوم حزب كمونيست آذربايجان به رياست كميتة تشكيلاتي منصوب شد. در 4 ژانوية 1990/14 دي 1368 ولاديمير فوتيف به عنوان رئيس كميسيون كنترل تعيين شد. همچنين شوراي عالي از آذربايجان خواست تا به تلاشهايش در راستاي تقليل اكثريت ارمني در قره‏باغ پايان دهد.

 

مصوبة جديد شوراي عالي اتحاد شوروي، با اعتراضات فراواني از هر دو طرف مواجه شد. آذريها معتقد بودند كه حاكميت ملي آنها مورد تعرض قرار گرفته است. با تلاش جبهة خلق، محاصرة قره‏باغ شدت يافته و فعاليت گروههاي مسلح افزايش يافت. ايستگاه تقويتي تلويزيوني كه برنامه‌هايي به زبان ارمني پخش مي‌كرد، تصرف شده و از كار افتاد. چندي بعد واحدهاي آذربايجاني سعي كردند با انفجار باند تنها فرودگاه قره‏باغ، راه هوايي اين منطقه را (كه تنها راه ارتباطي با جهان خارج بود) قطع كنند. در مناطقي مانند خانلار و شاهوميان گروههاي مسلح طرفين با سلاح‌هاي سبك درگير شدند.

 

از سوي ديگر در باكو بسياري از ساختمانهاي دولتي، به تصرف نيروهاي هوادار جبهة خلق درآمد و پاره‏اي از شهرهاي جمهوري نيز عملاً در اختيار اين جبهه بود. از اواخر دسامبر، حملات سازمان يافته‌اي بر مناطق ارمني‌نشين شهرهاي آذربايجان آغاز شد. پاره‌اي از رهبران جبهة خلق سعي كردند، تودة مردم را از انحراف به اين مسير بازدارند ولي موفق نشدند. از 15 ژانويه محلات ارمني‏نشين باكو مورد يورش قرار گرفت. رقابت ميان عبدالرحمن وزيروف رهبر آذربايجان و جبهة خلق و ايفاي چند سخنراني توسط وزيروف بر وخامت اوضاع افزود. او تلاش وافي براي جلوگيري از گسترش آشوب از خود نشان نداد.

 

در ماه ژانويه درگيريها به طور بي‌سابقه‌اي افزايش يافت. هليكوپترهاي ناشناس به روي شهرهاي آذري شليك كرده و تشنج در مرزها بالا گرفت. در همين زمان، به ناگاه نعمت پناهوف از زندان آزاد شده و در روز 12 ژانويه امكان پيدا كرد تا در تلويزيون باكو ظاهر شود. او خطاب به آوارگان قره‏باغ اظهار داشت كه دولت آذربايجان به جاي رسيدگي به نيازهاي آنان، سرمايه گذاري كلاني در قره‏باغ انجام مي‏دهد. يك روز بعد قتل‏عام‌هاي سازمان يافته در باكو و گنجه، ارمنيان را آماج خود قرار داد. در خان‏كندي ارمنيان دست به اعمال تلافي جويانه زدند و شهر به منطقة جنگ‏زده تبديل شد. طبق آمار رسمي بيش از 60 نفر در 13 ژانويه كشته شدند. سرانجام پس از چند روز كشتار و فرار باقيمانده ارمنيان باكو، در روز 15 ژانويه ميخائيل گورباچف با استناد به بند 14 مادة 119 قانون اساسي اتحاد شوروي، طي فرماني در آذربايجان و قره‏باغ وضعيت فوق‌العاده اعلام كرد. او در سخناني كه از تلويزيون مركزي شوروي پخش مي‌شد، علت اصلي صدور اين فرمان را تشديد منازعة دو جمهوري بر سر منطقة قره‏باغ عنوان كرد. در روز 18 ژانويه ديميتري يازوف وزير دفاع شوروي (كه بعدها به قصاب باكو مشهور شد) اعلام كرد كه نيروهاي ارتش سرخ به منطقه اعزام خواهند شد تا به تقويت واحدهاي وزات كشور بپردازند. وزير كشور شوروي نيز اظهار داشت كه اين جنگ داخلي است.

 

روز 19 ژانويه حملة ارتش سرخ (با 30 هزار نظامي) به شهر باكو آغاز شد. مردم شهر با صفي از اتومبيلها به مقاومت پرداختند. طبق اعلام مطبوعات شوروي بيش از نيمي از مؤسسات و كارگران دست به ايستادگي زده بودند. ساعت شروع عمليات در نيمه‌هاي شب بود و شيوه‌اي كه بكار گرفته شده بود، كشتار سريع مردم بود. بدين ترتيب نيروهاي شوروي در 20 ژانويه وارد شهر شدند. تعداد تلفات حادثة 20 ژانويه به طور دقيق مشخص نشده است ولي منابع گوناگون از آماري كه به 200 نفر مي‏رسد، حكايت دارند.

 

در همان روز، وزيروف دبير اول حزب كمونيست آذربايجان از كار بركنار شد و چند روز بعد اياز نياز مُطلّبوف (نخست وزير سابق و مدير كارخانة يخچال سازي) جانشين او شد. او با بهره گرفتن از جوّ سركوب 20 ژانويه (كه در واقع كودتايي برعليه جبهة خلق و گروه چنلي بئل و براي ابقاء حزب كمونيست آذربايجان بود)، به تجديد سازمان شبكه‏هاي حزب كمونيست دست زد. حدود 7 هزار نفر از نيروهاي شوروي به فرماندهي ژنرال سافانوف، در قره‏باغ مستقر شده و در 19 ژانويه اعضاي شوراي ملي قره‏باغ بازداشت شدند. در 29 ژانويه / 9 بهمن چهارنفر از مقامات آذربايجان، از جمله پوليانيچكوف (دبيردوم حزب كمونيست آذربايجان) براي اعمال مصوبة  28 نوامبر شوراي عالي اتحاد شوروي در اعادة حاكميت آذربايجان بر قره‏باغ وارد خان‏كندي شدند. اعتصاب سراسري در قره‏باغ نخستين واكنش مردم قره‏باغ نسبت به ورود آنها بود. هفتة بعد 25 نفر ديگر از سران ارمني قره‏باغ دستگير شدند ولي هيئت كاري از پيش نبرد.

 


********************************************

 

«آت» سوزویله باشلانان حیوان و بیتکی آدلاری

 

توپلایان: پرویز زارع شاهمرسی

 

آت- ا. (At) اسب. در معنای کلی بکار میرود. در معنای جزئی به اسب بالغ گفته میشود.

 

آت اوتو-  ا.مر. (گیا)   (At otu) آت نانه سی.

 

آت اولیگی- ا.مر. (گیا). (At əvəliyi) نوعی گیاه دیرپا یا 5/1 متر بلندی.

 

آت باخان- ا.مر.  (at baxan)حشرهای به اندازة ملخ که داری دو بازوی دراز و تیز است. آخوندک. حشره ای است سبز یا زردرنگ شبیه به ملخ و دارای پاهای دراز و سربزرگ و دو جفت بال. غالباً در لای شاخ و برگ درختان بسر می برد. برای کشاورزی مفید است. آخوندک حشره‌ای است باریک و کشیده. وقتی که آرام می‌ایستد پاهای خود را مانند دو دست به سمت جلو نگه می‌دارد. این حشره بسیار خون‌آشام است او حتی به همجنسهای خود هم رحم نمی‌کند. آخوندک تنها حشره‌ای است که قادر است سر خود را به اطراف بچرخاند. هرگاه مگسی به نزدیک این حشره بیاید دستها را به سویش دراز می‌کند آن را می‌گیرد و سپس آرام آرام به خوردنش مشغول می‌شود. آخوندک دارای 800 گونه است. 20 نوع از آنها در آمریکای شمالی یافت می‌شود که همگی بالهایی به رنگ قهوه‌ای یا سبز و اندامی حدود 5 سانتیمتر دارند.  (Metalleatica splendida)

 

آت بالیغی- ا.مر.  (At balїğї)اسب دریایی. نام علمی آن هیپوپوتام می باشد. سو آیقیری نیز می گویند.

 

آت بویروجا- ا.مر. (گیا)  (At buyruca) قلت. کلهته. نوعی لوبیا. (Dolichos biflorus)

 

آت پاخلاسی- ا.مر. (گیا). (At paxlasї) آجی پاخلا.

 

آت پیتراغی- ا.مر. (گیا)  (At pїtrağї) علف باباآدم. نام علمی آن  Arctium می باشد. نگا. آرواد اوتو.

 

آتجیللار- ص. (Atcїllar) اسب سانان. حیواناتی شبیه اسب و قاطر و الاغ که از یک خانواده اند.

 

آت چیبینی- ا.مر.  (At çibini) آت میلچگی.

 

آتدی قاریشقا- ا.مر. (Atdї qarїşqa) آتلی قاریشقا.

 

آت دیلی- ا.مر. (گیا)  (At dili)سفندر. رعند. لسان الفرس.

 

آت سوولار- ا.مر. (At sovlar) اسب سانان.

 

آت سینگی- ا.مر.  (At sinəyi) خرمگس.

 

آت شابالیدی- ا. مر. (گیا) [ت.فا]  (At şabalїdї) درختی شبیه شاه بلوط. نوعی درخت برگ پهن که بلندی آن تا 30 متر و قطرش تا 2 متر می رسد. 25 نوع دارد. میوة آن خوردنی نیست. نام علمی آن  Acsculus می باشد. آت کاستاناسی نیز می گویند.

 

آت شابالیدی گیللر- ا. مر. (گیا)  (At şabalїdї gillər) تیرة شاه بلوطیان.

 

آت شافتالیسی- ا.مر. (گیا). (At şaftalїsї) نوعی شفتالو که گوشت آن از هسته جدا نمی شود.

 

آت قارینجا- ا. مر.  (At qarїnca) آت میلچگی.

 

آت قاسنیسی- ا.مر. (گیا)  (At qasnїsї) کف عروس. قنا. ملخ. کلج. (Ferula communis)

 

آت قولاغی- ا.مر. (گیا) (At qulağї) گیاهی شبیه مارول. اولیک.

 

آت قولانجاری- ا.م. (گیا). (At qulancarї) نوعی گیاه درشت و خاکستری.

 

آت قویروغو- ا.مر. (گیا) (At quyruğu)  ذنب الخیل. افشوخ. امسوخ. دم اسب. دنب الحصان. ذنب الفرس. حشیشه الطوخ.

 

آت قویروغو گیللر- ا.مر. (گیا) (At quyruğu gillər)  تیرة دم اسبیان.

 

آت کاستاناسی- ا.مر. (گیا) (At kastanasї)  شاه بلوط صحرایی. شاه بلوط هندی. شاه بلوط بری. گستنه هندی. شاه بلوط اسبی. (Aesculus hippocastanum)

 

آت کیمیلر- ا.مر. (At kimilər) اسب سانان. 20 نوع و در سه دسته اند. Equidae

 

آت گتیرن- ا.مر. (گیا). (At gətirən) یوغورت اوتو.

 

آت گوتو- ا.مر. (گیا). (At götü) (تیرة گلسرخ) زالزالک. چپ چپی. دال مرال. سیاه لف. شِفت. سیال. قره گیله، یمیشان، قوش یئمیشی و موشمله نیز می گویند. درخت کوچکی است از تیرة گل سرخی که دارای گلهای سفید، شاخ های خاردار و میوهای شبیه ازگیل ولی کوچگتر و زدررنگ و دارای هستة سخت می باشد. در اوایل پاییز می رسد.

 

آت گیللر- ا.مر. (At gillər) اسب سانان.

 

آتلار- ا. (Atlar) دسته ای از اسب سانان. Equus

 

آتلی قاریشقا- ا.مر. (Atlї qarїşqa) مورچه سواره. مورچهای بزرگتر از مورچة معمولی، دارای پاهای دراز و گامهای بلند و تند.

 

آت میلچگی- ا.مر.  (At milçəyi) نوعی حشره که خون اسبها را میمکد. خرمگس. مگسی خاکستری رنگ و کمی پهن تر از مگس معمولی که معمولا زیر دم و شکم و پستان اسب، الاغ، قاتر و حتی گاوها جمع می شود خیلی سمج بوده طوری که اگر روی انسان بنشیند راندنش سخت می باشد از دست برانی بر پا می نشیند و و اگر زیر موی سر مخفی شود به راحتی نمی توان راند.

 

آت نانه سی-ا.مر (گیا)  (At nanəsї) برغمود صحرایی.

 

آت یئمنیگی- ا.مر. (گیا)  (At yemniyi) نوعی شنگی که بزرگتر از شنگی معمولی است و قسمت زرد آن را می خورند. در چمن زارها می روید و به قدی حدود نیم مترمی رسد. گل این گیاه شب هنگام باز می شود و اندکی بعد ازطلوع آفتاب می بندد برای همین بچه هایی که می خواهند آن را بخورند، صبح زود به چمنزار می روند.

 

آت یئمیشی- ا.مر. (گیا)  (At yemişi) بوته ای گرد که در کوهها می روید و میوه ای شبیه زرشک دارد.

 

آت یونجا- ا.مر. (گیا)(At yonca) شاه افسر. گیاه قیصر. بسدک. ناخنک. شبدر زرد. یونجه وحشی دارای گلهای زرد و برگهای سبزروشن. ماشک قلوه ای. پنجه عروس. یونجه زرد. ساری یونجا و یارا اوتو نیز می گویند. گیاهی است دارای برگهای کوچک شبیه شبدر و خوشه های گل زرد. گلهایش عطر بسیار مطبوعی دارد و وقتی شکفته می شوند، زبورهای عسل روی آنها می نشینند و شیرة را می مکند. دم کردة گلهای ا« به مقدار 20 گرم در یک لیتر آّ در مداوای اسهال خونی و ورم روده و نزلة برونشها سودمند است.  (Anthyllis papilionaceae)

 


********************************************

 

تفرقه افکنی قومی انگلستان در عصر قاجار

 

در زمان قاجاریه ايران صحنه‌ی رقابت ميان روسيه و انگلستان بود. ايران همسايه‌ی هند بود و هندوستان شريان حياتی انگلستان. انگليسی‌ها برای تضمين امنيت هندوستان قصد داشتند افغانستان را که در آن زمان جزء قلمرو ايران بود، به زير سلطه کشانده و منطقه‌ی حائلی ميان روسيه و هند ايجاد کنند.

 

پس از قرارداد ترکمن چای و پايان جنگ‌های دوم ايران و روس، عباس ميرزا وليعهد فتحعلی شاه، با سپاهيان خود که بيش‌تر آذربايجانی و از ايلات شاه سون، شقاقی و خمسه بودند، گردن کشان يزد و کرمان را سرکوب کرد. ناگهان ارتش ايران پشت دروازه‌های هرات اردو زد تا با تصرف هرات، سرکشان افغانی را سر جای خود بنشاند. لرد کرزن وزير خارجه‌ی انگلستان در خاطراتش می‌نويسد:

 

«در سال 1832 ما فوق العاده در اضطراب بوديم که مبادا از حرکت قشون ايران به طرف هرات خطری متوجه ما شود.»

 

انگلستان به شدت از اين اقدام عباس ميرزا و ميرزا بزرگ قائم مقام فراهانی عصبانی بود. به گمان قوی انگليسی‌ها در مرگ اين دو دست داشتند. موضوع ديگر حضور سربازان آذربايجانی به عنوان ستون فقرات ارتش ايران بود. دلاورترين سربازان ارتش ايران، آذربايجانی بودند و انگلستان از اين بابت زخم خورده بود. کلنل مک گريگور آلمانی در کتاب شرح سفری به ايالت خراسان می‌نويسد:

 

«بهترين هنگ‌ها بی ترديد شامل آذربايجانی‌هاست که از وفادارترين سربازان جنگجويی ايرانی هستند.»

 

آقای محمود محمود در کتاب «تاريخ روابط سياسی ايران و انگليس در قرن 19» می‌نويسد:

 

«اما رجال آذربايجانی و قشون آذربايجان همراه عباس ميرزا نايب السلطنه در جنگ‌های يزد و کرمان و خراسان فداکاری‌های زياد نموده و جلو افتاده بودند. شجاعت و رشادت آن‌ها در اين جنگ‌ها به تمام ايرانيان معلوم شده بود و همه کس ميزان قدرت و نفوذ آن‌ها را فهميده بودند.»

 

در جنگ هرات، انگليسی‌ها همچون جنگ خرمشهر، طعم رشادت و سلحشوری سربازان آذربايجانی را چشيدند. روباه پير استعمار که زخم خورده بود، چاره‌ای انديشيد و آن تبليغ جدايي و تفرقه ميان ترک و فارس و ايجاد مسأله ترک- فارس بود که تا آن زمان در ايران سابقه نداشت. سر هنری راولينسون در کتاب انگليس و روس‌ می‌نويسد:

 

«در قضيه‌ی هرات يک عنصر و رکن اصلی وجود داشته که در حقيقت با قدرتی قاهر ولی آرام و بی‌صدا به نفع ما کار می‌کرد، عنصر واصل مزبور، مليت يا فرق و امتياز و طبقه بندی يک قوم و نژاد است... از ده سال به اين طرف در کشور ايران يک نوع خصومت و مخالفت نژادی که ريشه‌ی ديرينه داشته، به وجود آمده است که بدون انجام تغييرات بزرگ جابر و قاهر به زحمت می‌توان آن را برطرف کرد... نتيجه کار چنين شد که نوعی تنفر طبيعی و ناسازگاری بين ترک‌ها و فارس‌ها پديد آمد. اين ناسازگاری شايد همه وقت بوده است ولی در زمان‌های گذشته کم‌تر فرصت ظهور داشته و نوعی عادت و خاصيت عمده‌ی ملی شده بود.»

 

بدين ترتيب مأموريت سگ‌های استعمار مشخص و آغاز شد. يکی از افرادی که سعی بليغ در ترويج دشمنی ميان ترک و فارس و تحقير ترک‌ها داشت، ادوارد براون بود. او با گردش در ايران، اين فکر را تبليغ می‌کرد که ترک زبانان داخل آدم نيستند.

 

در زمان فتحعلی شاه تمام امور دولتی، در دست رجال فارسی زبانان يا شيرازی يا خراسانی و ... بود. حتی حکام ولايات و ايالات نيز از آن‌ها انتخاب می‌شد ولی پس از مرگ فتحعلی شاه در 1834م/ 1250ق وضع به طور کلی تغيير کرد. فتحعلی شاه قبل از مرگ، با فشار مستقيم ژنرال آريستوف سفير فوق العاده‌ی تزار روس (که برای عرض تسليت مرگ عباس ميرزا به ايران آمده بود)، محمد ميرزا فرزند عباس ميرزا را وليعهد خود کرده بود. محمد ميرزا با حمايت نمايندگان انگليس و روسيه در 30 ژانويه 1835 در تهران تاج گذاری کرد. همراه محمد ميرزا بسياری از رجال آذربايجانی به تهران آمدند که موجب رنجش انگلستان بودند.

 

در سال 1837م/ 1253ق بار ديگر ارتش ايران به فرماندهی محمد شاه هرات را محاصره کرد. دولت روسيه او را تشويق به تصرف هرات می‌کرد تا خاطره‌ی شهرهای از دست رفته‌ی قفقاز فراموش شود. انگلستان نيز به ايران فشار می‌آورد تا از محاصره‌ی هرات دست بردارد چون مرزهای هندوستان را در خطر می‌يافت. سرانجام محمدشاه دست برنداشت و نيروهای دريايي انگليس، جزيره‌ی خارک را تصرف کردند. آنان تهديد کردند که پيشروی خود را ادامه خواهند داد. محمدشاه نیز از محاصره‌ی هرات دست کشيد.

 

انگليسی‌ها دريافته بودند که وجود سربازان آذربايجانی، خطر بزرگی برای منافع آن‌هاست. از اين رو بر آتش اختلافات ترک- فارس دميده و بر رواج چنين تعبيراتی (ترک و فارس) همت گماردند. در سال‌های پايانی سلطنت محمدشاه، محمد حسن خان سالار پسر اللهيارخان آصف الدوله، به پشت گرمی انگلستان در خراسان گردن فرازی می‌کرد. در ماه صفر 1262ق حاجی ميرزا عبدالله خويي به سمت توليت حرم امام رضا تعيين شد. انگليسی‌ها که از انتصاب يک آذربايجانی به اين مقام عصبانی بودند، نقشه‌ای ريختند و عوامل آن‌ها، عبدالله خويي را به همراه 700 سرباز آذربايجانی کشتند.

 

در سال 1848م/ 1264ق ناصرالدين شاه با کوشش ميرزامحمدتقی فراهانی (امير کبير) بر تخت سلطنت نشست. در اين زمان انگليسی‌ها دعوای «ترک ـ فارس» را جا انداخته بودند و خود طرفدار گروه فارس‌ها بودند. عوامل خيانت پيشه‌ی آنان يعنی اللهيارخان آصف الدوله و ميرزا آقاخان نوری سر دسته‌ی گروه فارس‌ها و امير کبير (اگر چه خود ترک نبود ولی به علت سکونت زياد در تبريز از دسته‌ی ترک‌ها محسوب می‌شد) سردسته‌ی ترک‌ها بود. در اين زمان تنها سربازان آذربايجانی در خراسان، در برابر محمد حسن خان سالار ايستادگی می‌کردند. سالار تنها از آن‌ها واهمه داشت. رابرت گرنت واتسون می‌نويسد:

 

«امير کبير قاصدی به آن شهر حامل پيغام و نامه‌ی مسالمت آميز به سران آن جا فرستاد... سالار قاصد را به تهران عودت داد با پيشنهادی مبنی بر اين که پسر فتحعليشاه و سالار وزيراو بشود و دستور عقب نشينی سربازان آذربايجانی را بدهند ولی امير اين شرايط را نپذيرفت.»

 

دسته‌ی فارس‌ها که نوکران سرسپرده‌ی انگليس بودند، با کمک مهدعليا نظر ناصرالدين شاه را نسبت به امير کبير تغيير دادند و در نهايت اميرکبير عزل و در 1852م/ 1268ق فين کاشان به قتل رسيد. با مرگ امير کبير انگليسی‌ها و دسته‌ی فارس‌ها نفس راحتی کشيدند. ميرزا آقاخان نوری به صدارت رسيد. کسی که می‌گفت: «من به ضرورت ريش خود را در... خر می‌کنم چون که کارم گذشت بيرون می‌آورم و می‌شويم و گلاب می‌زنم». او همان شيطانی است که برای اولين بار در تاريخ ايران واژه‌ی ترک... را بر زبان جاری و رايج کرد. پس از آن ايام به کام ميرزا آقاخان و همفکرانش افتاد.

 

در اول ماه مه 1896م. 1313ق ناصرالدين شاه به قتل رسيد و مظفرالدين ميرزا که مدت 27 سال در تبريز به انتظار سلطنت نشسته بود، به تهران آمده و تاج گذاری کرد. چون بيش‌تر همراهان شاه جديد آذربايجانی بودند، انگليسی‌ها به کمک نوکران داخلی و به ويژه بهاييان، موضوع موهوم جنگ «ترک- فارس» را بر سر زبان‌ها انداختند. کاساکوفسکی در خاطراتش می‌نويسد:

 

 «... يک نفر صدر اعظم با همه‌ی جديت و فعاليت، با اين شاه جل کهنه، با اين آذربايجانی‌های دشمن، با اين منسوبين نالايق خود چه می‌تواند بکند؟»

 

در خاطرات او کلماتی چون «آذربايجانی‌های زياد انتظار کشيده، آذربايجانی‌های نتراشيده نخراشيده» ديده می‌شود. متأسفانه نويسندگان ايرانی ناآگاهانه اين تعابير را در کتاب‌هايشان وارد کردند. نظام السلطنه مافی در کتاب «خاطرات و اسناد» به واژه‌هايي چون «حضرات ترک‌ها» و «نوکرهای گرسنه مفلس آذربايجانی»، عبدالله مستوفی «ترک‌های بی‌حوصله»، محمدخان احتشام السلطنه «ضديت فيمابين ترک و فارس» اشاره کردند. نويسندگان معاصر نيز به اين دام افتادند. مثلاً آقای علی شعبانی در کتاب «هزار فاميل» از آذربايجانی‌های همراه مظفرالدين ميرزا، با نام «کفتارهای گرسنه که لاشه مرده يافته باشند» نام می‌برند. آقای یحیی آرین پور مترجم کتاب «خاطرات وزیرمختار»، از ترک با عنوان «وحشی و مردم گریز» یاد می‌کند. آقای یرواند آبراهامیان به نقل از ولادیمیر مینورسکی، ترکها و فارسها را در تعبیری غیرمنصفانه «آب و روغن» می‌نامد. 

 

در اين زمان قوی‌ترين رهبر دسته‌ی ترک‌ها حسين پاشاخان امير بهادر (فرزند محمدصادق و نوه‌ی حاج کاظم خان قره‌باغی) و رهبر دسته‌ی فارس‌ها ميرزا علی اصغرخان امين السلطان اتابک بود. همان گونه که انگليسی‌ها می‌خواستند اين شکاف روز به روز عميق‌تر شد و کارهای مملکت مختل گرديد. در نهايت اتابک سقوط کرد و در 27 نوامبر 1896م عبدالحسين ميرزا فرمانفرما جای او را گرفت. در کابينه‌ی فرمانفرما هيچ آذربايجانی حضور نداشت ولی بدان علت که بيش‌تر وزراء، مدتی در تبريز همراه مظفرالدين ميرزا گذرانده بودند، اين دولت، کابينه‌ی ترک‌ها لقب گرفت.

 


********************************************

 

ادبیات آذربایجان در سدة 6 و 7 هجری

 

با ورود سلجوقيان به آذربايجان، عصر درخشانی از ادبيات اين سرزمين آغاز شد. سلجوقيان از ترويج زبان پارسی فروگذار نبودند. در اين زمان چهار زبان عربی، فارسی دری، پهلوی و ترکی در آذربايجان رايج بود. در اين ميانه‌ی پرشور نشاط خاصی در ادبيات پديد آمد. نخستين کسی که پس از اسلام شعر پارسی گفته است، از آذربايجان بود: محمد بن بعيت والی متوکل در مرند. خراسان که در سده‌ی چهارم و آغاز سده‌ی پنجم خاستگاه شاعران برجسته‌ای چون رودکی بود، در اين زمان جای خود را به آذربايجان داد. تبريز مورد توجه شاعران قرار گرفت. در سده‌ی ششم بزرگ‌ترين شاعران پارسی گوی در آذربايجان ظهور کردند. شاعران آذربايجانی پديد آورنده‌ی شيوه‌ی تازه‌ای در ادبيات پارسی بودند که برخی آگاهان آن را سبک آذربايجانی نام نهاده‌اند. به دليل نزديکی آذربايجان به سرزمين‌های عرب نشين، نسبت به خراسان در شعر شاعران آذربايجان واژگان بيش‌تری از عربی راه يافته بود. اين سبک ادب پارسی را در ميان گرفت. در سده‌های پسين، زياده روی در بهره برداری از واژگان عربی، خود سبک مغلق و متکلفی را در نظم و نثر پارسی به نام سبک هندی پديد آورد.

 

در بخش شمالی آذربايجان نيز شيروان شاهان (که خود را از نسل ساسانيان می‌شمرده و بر شيروان، دربند و شماخی فرمان داشتند) به تشويق شعر و ادب پارسی پرداختند. شاعران برجسته‌ای چون مجيرالدين بيلقانی، ابوالعلاء گنجه‌ای، خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، فلکی شيروانی و قوامی گنجه‌ای، از عنايات آنان بهره‌مند بودند.

 

در ميان اين شاعران ابوالعلاء گنجه‌ای به عنوان پيش کسوت شناخته می‌شود. او برترين شاعر دربار شيروان شاهان و استاد خاقانی بود. خاقانی با حمايت او وارد دربار شد. خاقانی (525-582ق) زبده‌ترين چکامه سرای تاريخ ادبيات ايران، دارای جايگاهی است که او را حسّان عجم ناميده‌اند. مجيرالدين بيلقانی (مرگ 594ق) شاگرد خاقانی بود. نظامی گنجوی (540-598ق) نقطه‌ی عطفی در ادب پارسی به ويژه در منظومه سرايي است. نظامی اگر چه ترک زبان بود ولی با تأکيد شيروان شاه مجبور شد آثار خود را به پارسی بنگارد گرچه ديوانی ترکی از وی در قاهره موجود است.

 

در ميان شاعران مورد تشويق سلجوقيان، شاعره‌ای نيز به نام مهستی گنجوی بود. او همسر امير احمد گنجوی معروف به ابن خطيب گنجه از شاعران زمان خود بوده و در دربار سلطان سنجر می‌زيست. به گفته‌ی آقای سعيد نفيسی، مهستی نام آورترين زنی است که به زبان پارسی شعر گفته است. تخصص او در سرودن رباعيات درباره‌ی پيشه‌وران و صنعتگران است. از ديگر شاعران آذربايجان در سده‌ی ششم می‌توان به فخرالدين قوامی گنجوی، اميرالدين مسعود مهندس نخجوانی، مغيثی گنجوی، کمال الدين مراغی، عزالدين شروانی، خطيب گنجوی، اقطع الدين بيلقانی و فلکی شروانی اشاره کرد.

 

در سده‌ی ششم جمال الدين خليل شروانی از شاعران توانای آذربايجان، جنگ نزهة المجالس را به نام شيروان شاه علاء الدين فريبرز تمام کرد. در اين کتاب آثاری از حدود 270 شاعر که بيشتر آن آذربايجانی و از شمال اين سرزمين يعنی گنجه شيروان هستند، آمده است. از اين شاعران می‌توان به ابوالعلاء شاپور، ابوالفضل تبريزی، اثيرالدين عبدالله اومانی، معين الدين بختيار شروانی، بدر تفليسی، شيخ برهان الدين حسين گنجه‌ای، بهار شروانی، پسر خطيب گنجه، تفليسی شروانی، جمال حاجی شروانی، جمال گنجه‌ای، حميد شروانی، حميد گنجه‌ای، دختر خطيب گنجه، رشيد بيلقانی، رشيد شروانی، رشيد گنجه‌ای، رضا گنجه‌ای، رضيه گنجه‌ای، قاضی رکن الدين خويي، لطيف الدين زکی مراغه‌ای، سعد گنجه‌ای، شمس سجاسی، سعيد شروانی، شرف صالح بيلقانی، شرف مراغی، شمس اسعد گنجه‌ای، شمس الدين اقطع بيلقانی، شمس الدين الياس ميدانی گنجه‌ای، شمس اهری، شمس تبريزی، شمس عمر گنجه‌ای شهاب گنجه‌ای، صفی بيلقانی، صفی شروانی، ظهيرالدين مراغه‌ای، عبدالعزيز گنجه‌ای، عثمان مراغه‌ای، عزالدين شروانی، عزيز شروانی، عماد شروانی، عيانی گنجه‌ای، فخرالدين ابوبکر ابهری، فخر گنجه‌ای، فخر مراغه‌ای، فلکی شروانی، قاضی تفليسی، قطب الدين عتيقی تبريزی، قوامی گنجه‌ای، کمال تفليسی، کمال مراغه‌ای، لطيف تفليسی، مجيرالدين بيلقانی، محمد طيب اردبيلی، مختصر گنجه‌ای، مظفر تبريزی، عقرب باکويي، مهذب الدين دبير شروانی، نجم گنجه‌ای، نجيب گنجه‌ای، نصير گنجه‌ای، نفيس شروانی و يحيي تبريزی.

 

رونق ادبيات پارسی در آذربايجان به گونه‌ای بود که دو تن از شاعران خراسانی به آذربايجان آمده و در دربار اتابکان که دنباله رو شيوه‌ی سلجوقيان در ترويج زبان پارسی بودند، وارد شدند. يکی ظهيرالدين فاريابی (مرگ 598 تبريز) و ديگری اثيرالدين اخسيکتی تورانی (مرگ 598 خلخال) بودند.

 

با وجود رواج زبان پارسی دری در آذربايجان، وجود واژه‌های ترکی در اشعار شاعران چون ابوالمعالی رازی، خاقانی شروانی، سوزنی، جمال الدين عبدالرزاق گنجوی و نظامی گنجوی خود نشان اين بود که زبان ترکی نيز به آرامی گام در راه آفرينش ادبيات خود نهاده است. در اشعار فارسی اما واژه‌ی ترک بيشتر در وصف معشوق و دلبری او آمده است. معنی ديگر غارت‌گری و دل ربايي است که نشان از حضور ترکان در ميان مردم و وارد شدن اين سمبل‌ها در شعر فارسی دارد. در اشعار شاعران اين دوره، مفهوم دلربايي ترک با هندو برابری کرده و در برخی از اشعار از آن پيشی گرفته است.

 

چشم ترکت چو مست برمی‌خيزد          شور از می و می پرست برمی‌خيزد

 

زلفت چون به رقص در ميان می‌آيد        صد فتنه به يک نشست برمی‌خيزد        (مهستی گنجوی)

 

هندوی سر زلفت تو ای شهر آرای        چون ترک به يغماي ختن دارد رای

 

در پای تو می‌افتد و دل می‌دزدد       داند که بود روزی هندو در پای          (پسر سله گنجه)

 

زلفت که تو را به چشم درمی‌آيد      گرچه بر چشم تو بر سر می‌آيد

 

هندوست ورا از چشم خود دور نکن  زيرا که به روی ترک بر می‌آيد (نجيب گنجوی)

 

در اين ميانه‌ی پر غوغا، نياز به آموزش زبان‌های عربی، فارسی و ترکی احساس می‌شد و نگارش فرهنگ‌هايي برای اين منظوم لازم بود. بيشتر فرهنگ‌هايي که تا قرن ششم نگاشته شده ‌اند، فرهنگ‌های توصيفی هستند. از سده‌ی ششم فرهنگ‌های دو زبانه به نگارش درمی‌آيند. در اين ميان کتاب‌های لغت زيادی از جمله طرح اللغة (جمال‌الدين قرشی) و قاموس المحيط و قابوس الوسيط (فيروز آبادی) در توضيح لغات عربی- فارسی نگاشته شدند.

 

در آغاز سده‌ی هفتم، آذربايجان در آرامش نسبی به سر می‌برد ولی با حمله‌ی مغولان به ايران در سال 616ق توفان از راه رسید. سپاه بزرگ مغول در 629ق آذربايجان وارد شدند. مردم تبريز با دادن هديه‌های گران بها، شهر را از گزند چپاول آنان رهايي دادند. در برخی شهرها اما مردم ايستادگی کردند و طعم تلخ تيغ مغولان را چشيدند. به گفته‌ی ابن اثير:

 

«برخی از مغولان وارد آذربايجان و اران شدند و در مدتی کم‌تر از يک سال، غارت و ويرانی بر جای نهادند و بسياری از مردم را نابود کردند و برخی نيز فرار کردند و جان خود را خلاصی نمودند.»

 

هجوم مغولان زيان بسياری به بار آورد. شبکه‌های آبياری، مراکز فرهنگی، مراکز تجارت و ... ويران شدند. بيش از نصف سپاه مغولان را جنگجويان ترک تشکيل می‌دادند و عده‌ی زيادی از فرماندهان نيز ترک بودند. واژگانی از زبان مغولی نيز در ميان مردم رايج شد. در اين زمان زبان ترکی در آذربايجان و اران بر اريکه‌ی برتری بود. برتری زبان ترکی و گسترش آن در سده‌ی هفتم به حدی بود که نياز به دانستن واژهای فارسی برای مردم عادی و فرهيختگانی که به زبان ترکی سخن می‌گفتند، احساس می‌شد. از اين رو تأليف فرهنگ‌های ترکی به فارسی و فارسی به ترکی از سده‌ی هفتم آغاز شد. تأليف اين فرهنگ‌ها خود دليلی بر گسترش زبان ترکی در ميان مردم بود.

 

حسام الدين حسين بن عبدالمؤمن خويي از شاعران آذربايجان در سال 640ق لغت نامه‌‌ی منظوم عربی به فارسی با نام «نصيب الفتيان و نسيب التبيان» را نوشت. علاوه بر آن يک فرهنگ ترکی به فارسی را با عنوان «تحفه حسام» در 296 بيت به نظم کشيد. در اين فرهنگ از بحرهای مختلف عروضی استفاده شده است. اين اثر را می‌توان نخستين گام در عرصه‌ی تأليف فرهنگ‌های ترکی به فارسی دانست.

 

در اين سده همچنين جمال الدين ابن مهنا کتاب «حلية الانسان و حلبة اللسان» را نوشت که به نام لغت ابن مهنا معروف است. اين کتاب سه قسمت است:

 

عربی- فارس 2. عربی- ترکی 3. عربی- مغولی.

 

در قسمت عربی- ترکی درباره‌ی دستور زبان ترکی آذربايجان توضيحات مفصلی داده شده است و بيش از 2000 لغت ترکی آمده که بسياری از آن‌ها در گويش امروز اين زبان به کار می‌رود.

 

با تکامل زبان ترکی در آذربايجان، لهجه‌ای از زبان ترکی به وجود آمد که از يک طرف با زبان ترکی اوغوز و از طرف ديگر با زبان پارسی ارتباط داشت. ويژگی خاص اين لهجه از زبان ترکی، وجود کلمات زياد فارسی در آن بود. با وجود اين کلمات زياد، اين لهجه از نظر ساختار زبانی ترکی است و آن را ترکی آذربايجانی می‌نامند. در اين لهجه کلمات فارسی زيادی وجود دارد. با اين حال اين همبستگی ميان زبان ترکی آذربايجانی (يعنی آن نوع از زبان ترکی که در آذربايجان رايج است) و پارسی از ديرباز برقرار بوده است. هر دو زبان از يکديگر کلمات بسياری گرفته‌اند. بيش‌تر از هزار واژه ترکی در زبان فارسی امروز استفاده است.

 

فخرالدين هندوشاه بن سنجر عبدالله دانشمند، مورخ، فرهنگ نويس و شاعر سده‌ی هفتم و هشتم کتابی به نام «صحاح العجم» يا «الصحاح العجمیه» نوشته است. در اين کتاب معادل ترکی حدود 5117 واژه‌ی پارسی داده شده و در هر مدخل مترادفات، مشتقات، و ... مربوط به هر واژه ذکر شده است. اين کتاب در چهار زبان عربی، ترکی،  پارسی و پهلوی است. اين فرهنگ شامل يک مقدمه‌ی مختصر و فصلی کوتاه در دستور زبان پارسی است. مقدمه و بخش دستور به زبان عربی است. از مقدمه چنين برمی‌آيد که هندوشاه اين کتاب را برای پارسی آموزان آذربايجان نگاشته است.

 

گسترش زبان ترکی در ايران به حدی رسيده بود که از سده‌ی هفتم به بعد کتاب‌های معتبر قديمی که به وسيله‌ی دانشمندان و نويسندگان ايرانی تأليف شده‌اند از قبيل درّه‌ی ‌نادری، تاريخ معجم، عالم آرای عباسی، کتاب تزجيه الامصار و تزجيه الاعصار معروف به وصّاف، روضة الصفاء، ناسخ التواريخ و نزديک به صد کتاب معتبر علمی و ادبی و تاريخی ديگر حاوی لغت‌های خالص و مغلق ترکی می‌باشند.

 


********************************************

 

نقش ستارخان در پایداری تبریز

 

* این مقاله در شماره ۸۷ روزنامه سرخاب ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ چاپ شده است.

 

ستار قره داغی در 28 مهر 1245 خورشیدی در منطقه قره داغ آذربایجان بدنیا آمد. او سومین فرزند حاجی حسن قره داغی بزاز دوره گرد بود. ستار در نوجوانی برادر بزرگترش اسماعیل را از دست داد. اسماعیل به دلیل ارتباط و پناه دادن به فردی به نام قاچاق فرهاد که از مخالفان و ناراضیان بود، توسط عمال دولت قاجاریه کشته شد. ستار به همراه پدر به کار بزازی پرداخت. در حادثة مرگ یکی از قاطرچیان مظفرالدین میرزا ولیعهد شرکت داشت و به زندان نارین قلعه در اردبیل فرستاده شد. دو سال بعد موفق به فرار شد و به تبریز آمد. پس از مدتی پرداختن به کارهای مختلف، در سلک تفنگچیان مظفرالدین میرزا درآمد و لقب خانی یافت. چون قره داغیان به راهزنی شهره بودند، به نوشته آقای کرم طاهر زاده بهروز چون مردم تبریز ستارخان را با اسب و تفنگ دیدند، او را جزو «ظلمه» محسوب کردند.

 

ستارخان در این زمان دو سفر به عتبات عالیات رفت و بار دوم در سامرا با میرزای شیرازی دیدار کرد و با صلاحدید ایشان، در رفع آزار عمال عثمانی بر زائران ایرانی از خود رشادت نشان داد. چون به ایران بازگشت، آوازه رشادتش پیچیده بود از این رو حاج محمدتقی صراف او را به مباشرت املاک خود در سلماس گمارد. ستارخان به سلماس رفت و مدتی به مباشرت پرداخت. پس از چندی به تبریز بازگشت و حتی مدتی به فوج خراسان در تهران پیوست و در میان مردم لقب مشهدی ستار یافت. در آنجا نیز مدت زیادی پایداری ننمود و به تبریز بازگشت و چون در شناخت اسب سررشته داشت، در تبریز به کار دلالی اسب پرداخت.

 

زندگی ستارخان تا زمان شروع جنبش مشروطیت به همین کارهای معمولی محدود می شود. او تحصیل نکرده بود ولی بسیار باهوش و جسور بود. چون جنبش مشروطیت آغاز شد، تبریز نقشی بسیار مهم در جنبش مشروطیت یافته بود. ستارخان که در این زمان در تبریز بوده شاهد حوادث بوده است ولی مدرکی وجود ندارد که او از آغاز با جنبش همراه بوده است. حتی برخی منابع به این مسئله اشاره کرده اند که ستارخان در آغاز کار، دسته مجاهدین را به دیده استهزاء می نگریست. بهرحال صدور فرمان مشروطیت در 14 مراد 1385 خورشیدی مرحله ای مهم در زندگی ستارخان بوجود آورد.

 

بی تردید صدور فرمان مشروطیت پیروزی بزرگی در راه رسیدن به آرمانهای مردم بود. تبریزیان چون در مرکز تحولات سیاسی ایران قرار داشتند و با محمدعلی میرزا و معلمان روسی او آشنا بودند، می دانستد که روزهای دشواری در پیش است و حفظ پیروزی دشوارتر از بدست آوردن آن است. این عامل مهم باعث شد که از فردای صدور فرمان مشروطیت و شنیده شدن برخی شایعات مبنی بر مخالفت درباریان با مشروطیت، تبریز به عرصه اعتصاب عمومی تبدیل شد و عده زیادی در کنسولگری انگلیس تحصن کردند. در عرض یک ماه پس از صدور فرمان مشروطیت، مرکز غیبی و انجمن ایالتی آذربایجان در تبریز تشکیل شد. دسته های مجاهدین بوجود آمدند و روزنامه «انجمن» جهت اطلاع رسانی به مردم و آماده کردن آنها انتشار یافت.

 

محمدعلی شاه که در زمستان 1285 زمام امور را در پی مرگ مظفرالدین شاه بدست گرفته بود، در پی تقویت میرهاشم دوه چی[1] در تبریز بود. میرهاشم با تسلیح اوباش محله دوه چی، درصدد مقابله با مجاهدان تحت فرمان مرکز غیبی و انجمن ایلتی بود. در همین زمان بر سر ماجرای قربانی کردن یک شتر در روز عیدقربان، فتنه ای در تبریز شکل گرفت و چاقوکشان دوه چی به مجاهدان و مشروطه طلبان حمله کردند. این تقریباً نخستین تقابل جدی و خشونت آمیز میان دو طرف بود. دراین ماجرا ستارخان و باقرخان حضور داشتند و در یاری رساندن به مجاهدان و مبارزه با اوباش دوه چی دلاوریها کردند. از این زمان نام ستارخان به عنوان یکی از مجاهدان بر سر زبانها افتاد و بدین ترتیب ستارخان در مسیری افتاد که مرحله ای بزرگ از زندگی او و حیات مردم ایران و آذربایجان را تشکیل می داد. اجلال الملک رئیس نظمیه تبریز ستارخان و باقرخان را به خدمت دولتی فراخواند و به هرکدام ده نفر مرد مسلح داد و آنان به نام امنیه در تبریز مشغول به کار شدند.

 

مسلح شدن ستارخان و پیوستن او به صفوف مجاهدان همزمان با برقراری حالت فوق العاده در تبریز بود. در اسفند 1285 مجاهدان، ادارت دولتی را در تبریز تصرف کردند و واحدهای جنگی تشکیل شدند. تبریز در این زمان حالتی بسیار حساس داشت و مسئولیت فروانی را در پیشبرد جنبش بر دوش خود احساس می کرد. روزنامه تفلیسکی لیستوک در 25 فوریه 1907 نوشت: «تبریزکه گهوارة اولیة شاه بود، پیشگام جنبش است. چشم دیگر شهرها به آن دوخته شده و همه انتظار حوادث بزرگی را در اینجا دارند.»

 

در یکی از اسناد بایگانی مربوط به اوایل فوریه 1907 گفته میشود که:

 

«تبریز مرکز انقلاب ایران است و حتی شرایط خود را به مجلس تهران دیکته میکند. این شهر حتی از پاییز گذشته در چند رویارویی بر ولیعهد غالب آمده و بدون در نظر گرفتن موقعیت شاه، میداند که چگونه باید با او رفتار کند. در پس تبریز رشت قرار دارد که با باکو ارتباط دارد. اصفهان اگر چه انقلابی است ولی خطرناک نیست.»

 

در منابع دیگر و اسناد مهم نیز به این مسئله اشاره شده که تبریز مرکز انقلاب میباشد. کسروی به درستی مینویسد که تا زمان اعلان مشروطیت و صدور فرمان انتخابات، تهران نقش اساسی را در جنبش بازی میکرد ولی پس از آن تبریز بپا خاست و سنگینی بار را بر دوش گرفت.

 

بهار سال 1286 تبریز وضعیتی بسیار حساس و تعیین کننده داشت. فرمانفرما به دستور محمدعلی شاه به عنوان والی آذربایجان تعیین و اعزام شد. میرهاشم دوه چی نیز انجمنهای «اسلامیه» و «سعادت» را تشکیل داده و به تبلیغات بر علیه مجاهدان و رهبران انقلاب پرداخت. دراین مرحله انجمن با برپایی اعتصابات مختلف، رهبری جنبش را در دست داشته و اقدامات لازم را برای مقابله با تحرکات ضدانقلابیون انجام می داد. در این زمان رهبری جنبش برعهده قشر روشنفکر و تاجر انجمن بوده و کسانی چون ستارخان بالطبع نمی توانستند نقشی برجسته در این مرحله داشته باشند.

 

اقدامات انجمن برای برقراری نظم در تبریز و تعیین اجلال الملک به سمت رئیس نظمیه تبریز، موجب خشم محافل استعماری شد. روزنامه های تایمز در لندن و نووی ورمیا و روسسکو ودوموستی در روسیه مقالاتی منتشر کرده و در آنها، انجمن را به داشتن تمایلات جدایی طلبانه متهم کردند.

 

در زمستان 1286 مجلس برای این که شاه و حکومت را وادار به پذیرفتن خواستهها بنماید تصمیم گرفت تا در تبریز حرکات مسلحانه شروع شود. ولی چند روز قبل از این تصمیم اقدامات مسلحانه در تبریز آغاز شده بود. ادارات دولتی زیر نظر انقلابیان قرار داشت. خبر شورش تبریز و زندانی شدن والی در تهران پخش شد. هم زمان شایعههایی پخش شد که در آذربایجان اعلام جمهوری شده و این خبر، خطر شورش را در شهرهای بزرگ ایران و تهران به وجود آورد. انجمن نمایندگان خود را به ولایات و محالهای دیگر فرستاد تا حرکت انقلابی را رهبری نمایند. از آن جمله اسماعیل امیرخیزی با دو تن دیگر به اردبیل، شیخ اسماعیل هشترودی به مراغه و میرزا جواد به ماکو اعزام شدند. روند حوادث بگونه ای بود که وقوع عملیات مسلحانه پیش بینی می شد. با گسترش جنبش طیف وسیعی از مردم به جنبش پیوستند و بهرحال در روند جنبش تأثیر گذاردند. بنا به نوشتهی کسروی چون جنبش گسترش یافت و تودهی زحمتکش مردم را در برگرفت، رهبری جنبش از دست «عقلا» به دست «لوطیان» افتاد.

 

در زمستان 1286 درگیری مسلحانه میان تفنگچیان میرهاشم عضو انجمن «اسلامیه» با فداییان در اوائل ژانویهی 1908 آغاز شد. دوهچیان به صورت مسلحانه به بازار حمله کرده و با تیراندازی و به زور اسلحه بازار را بستند. تمام روز درگیری ادامه داشت. در بهار سال 1287 تقابل میان شاه و مجلس در تهران افزایش و خبرهایی به تبریز مبنی براینکه شاه قصد دارد به کمک روسها مجلس را از میان بردارد. چون اخبار مربوط به به توپ بسته شدن مجلس به تبریز رسید، مردم دوباره به هیجان آمدند. در 9 ژوئن اخبار موثقی از اوضاع تهران به دست آمد. مجاهدان از انجمن خواستند تا به آنان اجازه دهند برای رهایی مجلس عازم تهران شوند. مرکز غیبی و انجمن این مسئله را پسندیده و تصمیم گرفت شد که نام داوطلبان اعزام به تهران در سرباز خانه نوشته شود.

 

بیش از 1000 نفر برای رفتن به تهران نام نوشتند. نخستین دستههای مجاهدان شامل 300 نفر به رهبری ستارخان، باقرخان و محمدقلی آغبولاغی در 17 ژوئن راهی تهران شدند و به واسمینج رسیدند. آنان میبایست در آنجا منتظر دستههای دیگر میماندند. مرکز غیبی در نظر داشت 3 تا 4 هزار نفر را به تهران بفرستد ولی میرهاشم به اشارهی شاه فتنهای دیگر برانگیخت و حرکات مرتجعان مانع این تصمیم شد.

 

آمادگی برای اقدام نهایی در حال تکمیل بود. به دستور شاه نیروهای مرتجعین تبریز گرد انجمن اسلامیه جمع شده و بر ضد انقلابیون مخالفت علنی کرد. و با نامیدن آنها به عنوان بیدین، مردم را به محو آنان فراخواندند. ضد انقلابیون انجمن اسلامیه با هجوم به خانهی مشروطهچیان به غارت پرداخته و خود آنها را نیز کشتند. در روزهای 20 و 21 ژوئن فئودالهای مرتجع از جمله شجاع نظام زمیندار مرند، سام خان، برادرش ضرغام، حاجی فرامرزخان و دیگران با نیروهایشان به ضد انقلابیون پیوستند. بدین ترتیب برنامههای شاه با حمایت امپریالیستها به اجرا درآمد. مرکز غیبی و انجمن در چنین شرایطی دستور دادند تا مجاهدان که به رهبری ستارخان و باقرخان در واسمینج آمادهی حرکت به تهران بودند، به تبریز باز گردند. با این وصف مشروطه چیان تهران از کمک تبریز محروم ماندند.

 

چون کار تهران تمام شد محمدعلی شاه به تبریز پرداخت. به دستور شاه طرفداران انجمن اسلامیه در اوایل ژوئن 1908 به محلات امیره قیز و خیاوان حمله کردند و جنگ داخلی آغاز شد. نیروهای ارتجاع به رهبری میرهاشم با هدف محو انجمن و دستههای مجاهدین حملات را شدت دادند و توانستند تا اواخر ژوئن محلات دوهچی، سرخاب، ششگلان، باغمیشه را در دست گیرند. محلات واقع در شمال رود مهران رود به استثنای امیره قیز به دست ضد انقلابیون افتاده و محلات جنوب رودخانه در دست انقلابیون بود. این رودخانه مرز بین انقلابیون و مرتجعان بود. از این رو نیز بیشتر درگیریها در اطراف این رودخانه انجام میشد. مرتجعان کوشیدند با تمام توان پیشروی کرده و مجاهدان را مغلوب نمایند ولی با آتش بموقع مجاهدان قهرمان عقب نشستند.

 

چون خبر به توپ بستن مجلس و مجازات مشروطه چیان تهران به تبریز رسید، ناامیدی در میان طرفداران مشروطه چیان غالب شد. اعضای تاجرمسلک انجمن به جای اینکه در چنین روزهایی مردم را رهبری کنند، آنان را مسلح نموده و با هدایت آنان انقلاب را پیش برند، در چنین روزهای دشواری از ترس گریختند و پراکنده شدند. تنها مرکز غیبی و تودهی مردم تحت رهبری ستارخان، باقرخان که شامل کارگران، صنعتگران و خرده بورژواها میشدند، مردانگی نشان داده و مبارزه را ادامه دادند.

 

اعضای مرکز غیبی به ریاست مسیو، حاجی علی دوا فروش و حاجی مهدی آقا و ستارخان و باقرخان که از میان مردم فقیر برخاسته بودند، رهبری مبارزه را در دست نگه داشتند. بدین ترتیب نیز محاصرهی 11 ماههی تبریز توسط نیروهای دولتی و فئودالی آغاز شد. ستارخان با ارادهای استوار، شکست ناپذیر و متین به همراه همرزمانش باقرخان، حسین خان باغبان، علی مسیو و این مبارزه را رهبری میکرد.

 

چون تبریز از هر طرف مورد حمله واقع شد، نقش ستارخان به عنوان فرماندهی نظامی برجسته شد. تبریز در این زمان از سوی سربازان و سواران قره داغ و مرند به رهبری انجمن «اسلامیه»، شجاع نظام، ضرغام، بیوک خان، فوج ملایر با بیش از 800 تفنگچی به فرماندهی سهام الدوله و رحیم خان چلبیانلو با 1500 سوار و با 2 عدد توپ به محاصره درآمده بود. درتیرماه 1287 رحیم خان از سمت شرق به تبریز حمله کرد و جنگ در محله خیاوان آغاز شد. رحیم خان راهها، نهرها و آسیابهای تبریز را بست. گرسنگی در شهر آغاز شد. در این روزها تا 600 مغازه غارت شد و 200 هزار تومان به اهالی زیان وارد شد. همزمان انبار دستگاههای بافندگی زینگر، املاک مدرسهی ایران- روس، مغازهی بزرگ نوروزوف و انبار فروش حاجی حبیب الله که همه وابسته به سرمایهداری روس بودند، چپاول شد.

 

با تلاش پوخیتونوف کنسول روسیه در تبریز و تاجرباشی روس مجاهدان سلاحهای خود را تحویل داده و تسلیم شدند نوعی ناامیدی در اهالی خیاوان حکمفرما شد. باقرخان متوجه شد که نمیتواند مردم را در اطراف خود جمع کند از این رو به خانهی میرهاشم خان خیابانی پناهنده شد تا طرفدارانش را گردآورد. پوخیتونوف با استفاده از این فرصت بیرقهای سفید را فرستاد تا در میدان محلهی خیاوان نصب کنند. در عین حال اعلام کرد هر کس که میخواهد لطمهای به جان و مال و خانوادهاش نرسد، بیرق سفید به در خانه زند. بدین ترتیب بسیاری از اهالی مجبور به استفاده از بیرق سفید شدند. با این وصف محلات خیاوان، نوبر، سرخاب و نبرد با رحیم خان را متوقف کردند.

 

12 محله از 11 محلهی بزرگ تبریز تسلیم شدند ولی محلهی امیره قیز به رهبری ستارخان هنوز ایستادگی میکرد. سواران و تفنگچیان قتل و غارت را ادامه میدادند. اهالی مجبور شدند با ترس از چپاول خانههاشان، بیرق سفید بر بالای در بزنند. بخشی از مجاهدان پنهان شدند، بخش دیگر نیز به فعالیت پنهانی پرداختند. رحیم خان و مقتدرالدوله به مناسبت تسلیم تبریز، تلگراف تبریکی برای شاه فرستادند.

 

بدین ترتیب مرتجعان پنداشتند که کار مشروطه و مشروطه خواهان پایان یافته است. به درستی نیز قسمت بزرگی از مجاهدان، سلاح بر زمین گذاشته بودند. تنها ستارخان نجات بخش مشروطه به همراه علی مسیو، حاجی میرزا علینقی گنجهای، حاجی محمد بالا و کربلایی حسین فشنگچی و اعضای دیگر مرکز غیبی، ایستادگی را در محلهی امیره قیز ادامه دادند. مجاهدان قفقازی که در محلهی خیاوان بودند و مجاهدان تسلیم ناپذیر به رهبری حسین خان باغبان نیز به امیره قیز آمده و نشان دادند که تا آخر خواهند جنگید.

 

در چنین اوضاع دشواری که ستارخان و همرزمانش در آن قرار داشتند، پوخیتونوف به محلهی امیره قیز و انجمن حقیقت یعنی قرارگاه ستارخان رفت. او کوشید تا ستارخان را به تسلیم شدن راضی کند. او اعلام کرد که از شاه خواهش خواهد کرد تا مقامی بزرگ به ستارخان اعطاء کند. چون پوخیتونوف به ستارخان پیشنهاد کرد که پرچم روسیه را بر بالای در خانهاش نصب کند تا جان و مالش در امان باشد، ستارخان با غروری ملی گفته بود:

 

«جناب سرکنسول، من زیر بیرق دولت ایرانم و میخواهم که هفت دولت زیر بیرق امیرالمومنین باشند، شما میخواهید که به زیر بیرق روس پناه ببرم، این کار هرگز شدنی نیست من هرگز تابع زور و استبداد نخواهم شد.»

 

در زمانی که مشروطه در تمام ایران شکست خورده بود و محلهی نه چندان بزرگ امیره قیز در محاصره قرار داشت، هیچ کس باور نمیکرد که ستارخان بتواند ایستادگی نموده و پیروز گردد. ستارخان با دستهای اندک نبرد را پیش برده و استعداد خود را به عنوان یک سردار بزرگ و مشروطه خواهی صادق به مردم نشان داد و از سوی دیگر مشروطه را به ایران باز گرداند. کسروی به درستی مینویسد که: «در تاریخ مشروطه چیزی شبیه به این قهرمانی ستارخان وجود ندارد.»

 

سواران و تفنگچیان رحیم خان، شجاع نظام، سهام الدوله و انجمن «اسلامیه» با هدف تصرف انجمن حقیقت در 2 ژوئیه به امیره قیز حمله کردند. مجاهدان ستارخان جلوی حملهی دشمن را گرفتند. نیروهای ضد انقلاب برای اولین بار به وسیلهی توپ، امیره قیز را زیر آتش گرفتند. ولی آتش توپ نیز کمکی به آنان نکرد. ستارخان و همرزمانش با تیراندازی مناسب، دشمن را به عقب نشینی وادار کردند. ستارخان هنوز نیمی از امیره قیز را در دست داشت.

 

در این روزها با تحریک مرتجعان، بر افراشتن بیرق سفید بیشتر شده بود. ستارخان برای از بین بردن روحیهی ناامیدی در مردم، در روز 3 ژوئیه با 17 نفر تمام روز در مسافت میان امیره قیز تا عالی قاپو بیرقهای سفید را انداخت. این قهرمانی بینظیر ستارخان روحیهی مردم را بالا برد. آنان به کوچهها ریخته و با فریادهای «زنده باد ستارخان» او را استقبال کردند. ستارخان رابطهی جدیدی میان امیره قیز و خیاوان ایجاد کرد. او نمایندگانش را به نزد باقرخان فرستاده و به او پیشنهاد کرد که با هم مبارزه را پیش برند.

 

در 2 یا 3 روزی که مردم سلاح بر زمین نهاده بودند، مرتجعان با چپاول آنان ستم فراوانی برآنها روا داشتند. این مسئله موجب رغبت بیشتر مردم به ستارخان و تنفر آنان از ضد انقلابیان شد. در چنین شرایطی شجاعت معجزه آسای ستارخان مردم را به شور آورد. در نتیجهی اقدامات مرکز غیبی مجاهدان خیاوان و دیگر محلات که سلاح بر زمین نهاده و پشیمان شده بودند، دوباره مسلح شدند.

 

رحیم خان که با رسوایی گریخته بود، نیروهای ارتجاعی را گرد آورده و برای نبرد جدید آماده شد. در روز 21 ژوئیه سواران قره داغ به فرماندهی رحیم خان، ضرغام و حاجی فرامرز خان، سواران مرند به فرماندهی شجاع نظام، سام خان، حاجی موسی خان، و تفنگچیان غارتگر سرخاب، دوهچی و باغمیشه از چهار طرف به محلات امیره قیز و خیاوان حمله کردند. حملهی اساسی به امیره قیز انجام شد. هدف اساسی، محو ستارخان و تصرف امیره قیز بود. در اثنای جنگ خونین، قسمتی از فوج ملایر که از تهران اعزام شده بودند، به باقرخان پیوستند. بقیه نیز متواری شدند. مهاجمان به محلهی خیاوان در اثر آتش مردانهی مجاهدان، مجبور به عقب نشینی شدند.

 

جنگ بیامان از روز 21 ژوئیه تا 10 اوت شب و روز ادامه یافت. خونینترین نبردها در روزهای 25 و 26 ژوئیه انجام شد. بنا به نوشتهی محمدباقر ویجویه که در نبردها شرکت داشته، در این نبردها هر مجاهد با 5 سوار یا تفنگچی میجنگید. دوباره هجوم اساسی بر محلهی امیره قیز انجام شد. نیروهای دشمن به کمک آتش توپ، به انجمن حقیقت قرارگاه ستارخان نزدیک شدند. ولی در نتیجهی فرماندهی مناسب ستارخان و باقرخان با توپ و تفنگ پاسخ دشمن داده شد و حملهی آنان متوقف گردید. دشمن هر لحظه با نزدیک شدن به انجمن حقیقت، در فکر به چنگ آوردن ستارخان بود ولی ستارخان بیباک و خستگی ناپذیر به سنگرها سر میزد، مجاهدان را رهبری میکرد و با شجاعت خود آنان را به شور میآورد.

 

روز 26 ژوئن نیروهای دشمن بار دیگر از چهار طرف به انجمن حقیقت نزدیک شده و مجاهدان ستارخان را محاصره کردند. اگر چه مجاهدان با تیراندازی دقیق خود جلوی دشمن را گرفتند ولی وضعیت خطرناکی برای آنها به وجود آمده بود. تنها رسیدن دستههای حسین خان باغبان برای یاری آنها توانست این وضعیت را پایان دهد. اگرچه مرتجعان 5 برابر بیشتر از مجاهدان بودند ولی موفقیتی به دست نیاوردند. با جانفشانی مجاهدان خیاوان، امیره قیز و قفقازیان دشمن در محلهی خیاوان نیز همانند امیره قیز شکست خورد و عقب نشینی کرد. (ش145. ص55) بدین ترتیب نیروهای تحت فرمان ستارخان در این جنگ بزرگ نقش پیشرو داشتند.

 

لنین که وقایع انقلابی تبریز را به دقت زیر نظر داشت، در همان روزها مینویسد:

 

«میتوان گفت مبارزهی خونین تبریز و موفقیت انقلابیانی که به دفعات ضربههای سنگین متحمل شدند، نشان میدهد که برنامههای شاه که مورد یاری لیاخوفهای روسی و دیپلماتهای انگلیسی قرار داشت، با جدیترین مقاومت از پایین روبرو شد.»

 

دستههای مردمی تحت رهبری علی مسیو، ستارخان و باقرخان به دفعات ضرباتی جدی بر ارتجاع وارد کردند و ثابت نمودند آنچنان که مرتجعان میاندیشند، برپایی شورش در تبریز و محو مشروطه در آن، چندان هم آسان نیست. به همین جهت نیز نیروهای ارتجاعی مجبور شدند منتظر رسیدن نیروهای کمکی باشند که از تهران به فرماندهی سپهدار و عین الدوله در راه بودند.

 

جلوی غارت تاجران و بطور کلی مردم در تبریز گرفته شد. اعلام شد که هر غارتگر تیرباران خواهد شد. در قسمتی از شهر که تحت فرمان ستارخان و باقرخان قرار داشت، نظم و امنیت برقرار شد ولی در قسمت دیگر شهر که زیر حکم رحیم خان و انجمن اسلامیه بود، قتل و غارت جریان داشت.

 

مراکز فرهنگی همچون چاپخانه، مدارس و انتشار روزنامه که در زمان حکمرانی مرتجعان انجمن اسلامیه نابود شده بودند، دوباره بر پا شد. به سفارش انجمن، روزنامهی انجمن دوباره منتشر شد و روزنامهی جدیدی با نام «نامهی ملت» انتشار یافت. بدین ترتیب قواعد مشروطه که در تمام ایران و آذربایجان از میان رفته بود، به بهای خون مجاهدان دلاور در تبریز بر پا گردید. قهرمانیهای بینظیر مجاهدان تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان و اعلان خبر انقلاب ترکان جوان در ترکیه و برپایی مشروطه در آنجا، جان تازهای به حرکات آزادایخواهانه بخشید. اهالی محلات اهراب، قره ملیک و باغمیشه و با سلاحهای خود به مجاهدان ملحق شدند. در این روز 6 تا 7 هزار روستایی به نزد ستارخان آمده، سلاح گرفته و در صف مجاهدان وارد شدند.

 

شاه مطمئن شده بود به وسیلهی نیروهای خانها و فئودالها نمیتواند تبریز را ساکت کند و قشونی مشتمل بر 6 تا 7 هزار نفر از سواران و پیادگان ایلات کلهر، بختیاری، کیکاوند و پشتکوه را با 4 عدد توپ و فرماندهی سپهدار به تبریز اعزام کرد. در همین زمان 4 واحد سواره نظام با 8 توپ در اواسط اوت به فرماندهی عین الدوله به تبریز رسیدند. سپهدار و عین الدوله نیز در باغ صاحب دیوان اردو زدند.

 

در روز 21 سپتامبر عین الدوله دوباره به رهبران مشروطه اتمام حجت داد و از آنان خواست از روز 22 سپتامبر در عرض 48 ساعت، سلاحها و لوازم خود به قورخانهی دولت تحویل داده و تسلیم شوند در غیر این صورت هر کس که به مقابلهی سپاه دولتی بیاید تیرباران خواهد شد، حمله به شهر آغاز خواهد گردید و تبریز با گلولههای توپ با خاک یکسان خواهد شد. ستارخان به نام اهالی تبریز، این اتمام حجت را رد کرد.

 

روز 24 سپتامبر ضد انقلابیان با آتش سنگین توپ حمله را آغاز کردند. سواران شاهسون و مرند به رهبری شجاع نظام، سواران قزاق از طرف مغازههای مجدالملک و عالی قاپو به خایابان هجوم آوردند. دوهچیان نیز از اول خیاوان حمله را آغاز کردند. حمله اساسی باز هم بسوی امیره قیز انجام شده بود. ماکوییان از پل رود آجی چای، سواران رحیم خان از دروازهی دوهچی و سالار ارفع از هوکماوار و آهونی به امیره قیز حمله کردند. ضد انقلابیان از چهار سوی به امیره قیز و خیاوان حمله کردند.

 

به دستور باقرخان و ستارخان توپهای مجاهدین از خیاوان و امیره قیز به آتش توپخانهی ضد انقلاب پاسخ دادند. مجاهدان قفقازی به فرماندهی مشهدی محمد صادق مانند دیگر نبردها، در این نبرد نیز قهرمانانه به نبرد پرداختند. در این نبرد 15 هزار مجاهد در مقابل 35 هزار تا 40 هزار ضد انقلاب قرار داشت اما دشمن شکست خورده و عقب نشینی کرد.

 

در روز 12 اکتبر نیروهای انقلابی از سمت ششگلان، امیره قیز و بازار به دوهچی حمله کردند. مجاهدان ضربههای پیدرپی بر ضد انقلابیان وارد کردند. رحیم خان، شجاع نظام و رهبران انجمن اسلامیه از قبیل میرهاشم، امام جمعه، حاجی میرمناف، میرزا باقر و با مشاهدهی این وضع گریختند. اهالی دوهچی و سرخاب ستارخان پیوستند و بر در خانههایشان بیرق سرخ زدند. ساختمان انجمن اسلامیه آتش زده شد. خانههای 9 نفر از بزرگان انجمن از جمله میرهاشم، حاجی میرمناف، حاجی محمدتقی و غارت شد. مدت سه روز خانههای دوهچیان چپاول گردید. بدین ترتیب نیروهای انقلابی پس از چهار ماه مبارزه، به رهبری مرکز غیبی و ستارخان پیروز شدند. ضد انقلاب از شهر رانده شد، راهها گشوده گردید و از هر سوی بیرقهای سرخ به اهتزاز درآمد. این پیروزی نام ستارخان و باقرخان و اعضای مرکز غیبی را که از میان تودهی فقیر مردم برخاسته بودند، در تاریخ مشروطه ایران ابدی کرد. نه تنها در ایران بلکه در کشورهای آسیایی و اروپایی نیز مردم به آنها علاقمند شدند. روزنامههای آمریکا، آسیا و اروپا منظماً مقالاتی دربارهی حوادث تبریز چاپ میکردند. شجاعت ستارخان در تمام جهان طنین انداز شد. او ایران را به تمام دنیا شناساند.

 

برخی روزنامههای ارتجاعی در روسیه مانند «نووی ورمیا» که از پیشرفت حرکات انقلابی آذربایجان به رهبری ستارخان به هراس افتاده بودند، با هدف مداخلهی نظامی امپریالیستها در ایران مینوشت:

 

«خودسری در تبریز به درجهای بینظیر رسیده است. شهر توسط انقلابیان نیمه وحشی، بحال نیمه ویران درآمده و چپاول گردیده است.»

 

لنین نوشت:

 

«پیروزی انقلابیان در تبریز، موجب وحشت مطبوعات نیمه رسمی در روسیه گردید.»

 

مطبوعات منتسب به طبقات بورژوا- زمیندار برای کاهش نفوذ ستارخان وی را «گاریبالدی ایران» و یا «پوگاچف ایران» مینامیدند. حتی روزنامهی «وستنیک باکو» با هدف لکهدار کردن ستارخان نوشت که ستارخان در اوایل انقلاب در سلماس عضو حزب داشناک بوده و در این حزب خدمت مینمود. (20 دسامبر 1908)

 

اشاره این روزنامه به زمانی بازمی گردد که ستارخان در سلماس مباشر املاک حاج محمدتقی صراف بود. مطرح شدن این موضوع آنهم در بحبوحة جنگهای بی امان تبریز نشان از خشم محافل استعماری روسیه از ایستادگی تبریز داشت. هرگز پیش از این اشاره ای به این موضوع نشده بود. اگرچه حزب داشناک به عنوان مخالف دولت روسیه و عثمانی در تلاش برای برپایی ارمنستان بزرگ بودو در ایران نیز فعالیت می کرد ولی ستارخان بعنوان فردی که که تحصیلاتی نداشت، یک آذربایجانی که تمایلات شدید مذهبی داشته و نمونه ای از آن را در سامراء نشان داده بود و همچنین مباشر و نمایندة یک فئودال چه ارتباط و فعالیتی می توانست در حزب داشناک داشته باشد. علاوه براین پس از اینکه جنبش در آذربایجان شکل گرفت، عده ای از انقلابیون روسیه در قالب حزب سوسیال دموکرات به ایران آ»ده و به صفوف مبارزه پیوستند. ق. ارژنیکیده از همرزمان لنین در سالها 1909 و 1910 در ایران بوده است. او با لنین و بلشویکهای قفقاز ارتباط تنگاتنگ داشته و دربارهی وضعیت ایران و روند حوادث مرتباً به آنها گزارش میفرستادند. ارژنیکیده در رأس دستههای فدایی در سرکوب حرکات ضد انقلابی در رشت و اردبیل مستقیماً شرکت داشت. او به هنگام حضور در ایران با شخص یفرم داویدیان و داشناکها مقابله کرده و آنان را به عنوان دست نشاندههای دولتهای امپریالیست رسوا مینمود. اگر ستارخان سابقه فعالیت در حزب داشناک می داشت، بی تردید ارژنیکیدزه و دیگر بلشویکها که شدیداً با داشناکها دشمن بودند، از آن آگاه می شدند.

 

در همان زمان روزنامه «روسسکی ودوموستی» در شمارهی مورخ 16 نوامبر 1908 در مقالهای به قلم آ. تر. آ. وا دربارهی زندگی ستارخان ادعاهایی غرض ورزانه دربارهی وی آورد. در روزهایی که این مطبوعات، ستارخان را «قلدر» و «آواره» مینامیدند، لنین ستارخان را «رهبر ارتش ایران انقلابی» نامید.

 

جسارت و قهرمانی از صفات مهم ستارخان بود. او در هر جا و هر حمله پیشگام بود و دیگران را برای جنگ به شوق میآورد. اسماعیل امیرخیزی منشی و یاور شخصی ستارخان و نویسندهی کتاب «انقلاب آذربایجان و ستارخان» او را چنین توصیف کرده است:

 

«با ارادهای استوار، پشتکار و مهارت در جنگ دشمن را شکست میداد. او احتیاط لازم را هرگز رعایت نمیکرد، تا پایان با خود صادق بوده، همواره به قولش عمل میکرد، همواره طرفدار حقیقت بود. نیکی را هرگز فراموش نمیکرد. هرگز حتی به هنگام سرداری نیز دوستان خود را از طبقهی سوم از یاد نمیبرد. بسیار متعصب بود و اهالی فقیر را به حدی بینظیر دوست میداشت. وطن پرستی بزرگ بود. ایران را دوست میداشت و در راه استقلال آن میجنگید.»

 

س. آنژینیور افسر فرانسوی که از طرف کمیتهی آسیا- فرانسه به ایران فرستاده شده و از 14 سپتامبر 1908 تا 6 اکتبر در تبریز بوده، مینویسد که:

 

«ستارخان بر من چونان مردی تأثیر نهاد که مرگ را برای خود برگزیده بود. همواره نمیتوان به چنین حرکتی با چنین نیرویی بزرگ برخورد کرد. او قلب دفاع تبریز بود. همهی کارها را ستارخان انجام میداد.»

 

نامهایی که دانشجویان مسکو و پترزبورگ مبنی بر همرأیی به ستارخان فرستادند، از این نظر قابل ارزیابی است. این نامه که با امضای 756 نفر از دانشجویان دانشگاه مسکو به ستارخان فرستاده شده در شمارهی مورخ 14 محرم 1908 روزنامهی مساوات چاپ شد. در نامه آمده است:

 

« ما امضاء کنندگان ذیل دانشجویان دانشگاه مسکو احساس صمیمی و مسرت خود را به ستارخان که در راه آزادی ایران فداکارانه میجنگند، ابلاغ میکنیم و آرزو مینماییم پرچم آزادی که تاکنون برافراشته دائماً در اهتزاز نگهدارد، آن را محافظت نماید، به پیروزی رساند و به هدف خود دست یابد.»

 

دانشجویان سوسیال دموکرات دانشگاه سن پترزبورگ در تلگرافی جسورانه به ستارخان، مطالبی را بر علیه حکومت تزار نیز بیان کردند:

 

«از پترزبوگ دور دست به ستارخان پیروز! دانشجویان روس به ستارخان که ابرهای اسارت را از کشور شیر و خورشید دور کرده سلام میرسانند. دشمن ما دشمن شماست، ستارخان! و دشمن در شخص امپراتور، دشمن تو لیاخوف نوکر حاکم. ما شرمندهایم که لیاخوف هموطن ماست. ما نیز بر علیه اسارت و استبدادی میجنگیم که تو با آن مبارزه میکنی. ما اکنون ضربه خوردهایم ولی شکست نخوردهایم. ما دوباره به پا خواهیم خاست! دشمن ما مشترک، مقصدمان مشترک است ستارخان!

 

سلام و احترام سرشار از مسرت ما را بپذیر! بگذار، پیروزی آزادی در ایران همواره در نزد تو باشد! زنده باد مبارزین آزادی! بگذار دشمنان آن نابود گردند.»

 

پس از آنکه به کمک مجاهدان قفقاز و کمکهای انترناسیونال قشون شاه و دستههای فئودالها از تبریز رانده شدند، مرکز غیبی، ستارخان، باقرخان و انجمن ولایتی، تدابیری را جهت برقراری نظم و امنیت و صلح در آذربایجان اندیشیدند. در اوایل اکتبر بازارها گشوده شد و تجارت به آرامی سامان یافت. در 16 اکتبر به دستور ستارخان اعلام شد که هر کس از جمله مجاهدان که به مردم زور بگیرد و قانون را در شهر زیر پا بگذارد، به شدت مجازات خواهد شد. تدابیری ویژهای برای برقراری امنیت در محلات دوهچی، ششگلان، سرخاب و قره ملیک اندیشیده شد. پوخیتونوف در5 اکتبر 1908 طی تلگرافی اطلاع داد که: «ستارخان جلوی چپاول را گرفته است، حرکت، تاکتیک و فعالیت او، موجب افزایش رغبت و اعتماد مردم شده است.»

 

روز 6 اکتبر بزرگ انجمن ایالتی آذربایجان با شرکت ستارخان و باقرخان برگزار شد. ستارخان به عنوان سرفرمانده قشون انقلابی و باقرخان معاون او برگزیده شد. به علت قهرمانیهای فوق العادهی آنها در نبرد با قشون شاه و نیروهای ارتجاع، به ستارخان لقب «سردار ملی» و باقرخان «سالار ملی» داده شد.

 

«شورای نظامی» (اتاق نظام) به ریاست ستارخان و باقرخان به وجود آمد و آمادگی جنگی و دفاع از شهر به این شورا سپرده شد. علاوه بر این کمیتهی رهبری برای ادارهی ایالت به وجود آمد که انجمن نیز باید تابع آن میبود. متأسفانه سندی در دست نیست که بدانیم چه کسانی عضو کمیتهی رهبر بودند. احتمالاً این کمیته به ریاست ستارخان تشکیل شده و اعضای مرکزی غیبی به ویژه باقرخان، اجلال الملک و علی مسیو نیز عضو آن بودهاند. گزارشهای مأموران تزاری و برخی مطالب موجود در منابع تاریخی این احتمال را ثابت میکند. در یکی از این گزارشها گفته میشود که در روزهای اخیر کمیتهای با نام «مجلس غیبی» در تبریز تشکیل یافته است. ادوارد براون نیز از تشکیل حاکمیت به ریاستی ستارخان سخن میگوید. اسناد این حاکمیت با مهر «ایالت جلالیه آذربایجان» مهر میشد.

 

بنا به نوشتهی روزنامهی «بیرژوی ودوموستی» (ش41. 5 مارس 1909)، حکومت ملی آذربایجان در برنامهی خود، اهدافش را چنین اعلام کرد: «برپایی مشروطه، ادارهی کشور توسط مجلس، برابری و آزادی دموکراتیک، احترام به امنیت و قانون.»

 

پس از آنکه مرتجعان از آذربایجان رانده شدند و تبریز آرام گشت، ستارخان در اوایل اکتبر، تلگرافی به شکل اتمام حجت برای شاه فرستاد و از وی خواستار برپایی مشروطه بر اساس مجلس اول، تعیین مخبر السلطنه به عنوان والی آذربایجان و اعلام عفو عمومی برای شرکت کنندگان در فعالیتهای انقلابی مشروطه شد. ستارخان در نامهی مورخ اوایل ژانویه 1909 به شاه و سخنانش برای خبرنگاران خارجی اعلام کرد که برای تأمین استقلال ایران و برپایی مشروطه مبارزه میکند و هیچ ادعای حاکمیت شخصی ندارد.

 

اگرچه حوادث بعدی در تبریز و آذربایجان به شدت دوره محاصره 11 ماه نبود، ولی نقش ستارخان به عنوان سرداری دلاور در جنبش مشروطه به افول نگرایید. او در معادلات سیاسی و بند و بستهای مربوط به آن دستی نداشت ولی هرگاه که موقع جانفشانی می شد پای در میدان می نهاد. هرگز برای اینکه از موقعیت نظامی خود برای اهداف شخصی استفاده کند، اقدامی نکرد. زمانی که می توانست در موقعیت جنگی تبریز، مردان سیاسی انجمن را دور بزند، این کار را نکرد. هرگونه شائبه قدرت طلبی شخصی در مورد او بی معنی است چراکه او می توانست با تسلیم تبریز به مقاماتی مهم برسد. از سوی دیگر او نه سواد داشت و نه نسبی عالی ولی از همه کسانی که هم سواد داشتند و هم نسب عالی، بیشتر و بهتر در راه آرمانهای این مردم کوشید.

 

——————————————————————————–

 

[1] . میرهاشم که از طرف مشروطه چیان از تبریز رانده شد، در زمان انتخابات به عنوان نمایندة محلة دوه چی انتخاب گردید. وی پس از آنکه تلگرافی مبنی بر تأیید نمایندگی اش دریافت نمود، با مساعدت محمدعلی شاه، نیروهای ارتجاع را گردهم آورده و برای مبارزه با مشروطه چیان با سفارش شاه، در اوایل مارس 1907 به تبریز بازگشت. او در ابتدا فعالیت پنهانی خود را آغاز نمود و پس از مدتی آشکارا به مخالفت با مشروطه پرداخت. ن.ک:

 

- روزنامه «ارشاد». شماره 123. 4 دسامبر 1907. 

 


********************************************

 

ارمنیان چه زمانی به قره‌باغ آمده‌اند؟

 

نوشته: رشید گویوشوف

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

پژوهشهای باستانشناسی، تاریخی و زبانشناسی که از سدة 19 در قره‌باغ کوهستانی آغاز شده، ثابت می‌کند ارمنیانی که اکنون در قره‌باغ زندگی می‌کنند، از نظر ریشه بر سه گونه‌اند:

 

1-  قسمتی از آنان ارمنیان فارسی زبان هستند. روستاهای وادی ترترچای از قبیل ماراغا، مرگوشوان، آشاغی چایلی، یوخاری چایلی، اصفهانجیق و تالیش فارسی زبان هستند. برخی منابع اینان را تات می‌دانند. ارمنیان فارسی زبان، علاوه بر قره‌باغ در غرب جمهوری آذربایجان و شیروان کنونی ساکن هستند. باید در نظر گرفت که در آغاز سدة 19 در قسمت کوهستانی قره‌باغ جمعاً دو روستای ارمنی فارسی زبان باقی بود ولی در سالهای 1830 تعداد این روستاها به 20 رسید. روند کوچ ارمنیان فارسی زبان به قره‌باغ پس از سال 1828 آغاز شد. همزمان با اتمام جنگ ایران و روس، مادة 15 عهدنامة ترکمنچای چنین عنوان می‌کند که ارمنیان ساکن ایران در عرض یک سال پس از عهدنامه می‌توانند به اراضی شمال ارس کوچیده و در جایی که می‌خواهند ساکن شوند. جالب است که ارمنیان ایران با شتاب و به همراه سپاه روس به شمال کوچ کردند و در صفحات قره‌باغ ساکن شدند ولی کوچ دسته جمعی ارمنیان ایران به قره‌باغ پس از سال 1828 آغاز شد. طبق گفتة منابع تاریخی طی سالهای 30-1828 روسها 40 هزار نفر ارمنی را از ایران به قفقاز کوچاندند. این ارمنیان اساساً در قسمت کوهستانی قره‌باغ، اطراف دریاچة گوگجه و شیروان ساکن شدند. ن.ن.شاروف می‌گوید در عرض سه ماه از سال 1828، تعداد 8249 خانوار ارمنی از ارس گذشته و در قره‌باغ و شیروان جای گرفتند. در اینجا نمی‌خواهم سخنی از رفتار تحقیرآمیز ارمنیان مهاجر بر اهالی بومی به میان آورم. تنها قصد دارم نشان دهم که آنان 200 هزار دسیاتین یعنی 2 میلیون منات زمین گرفته و به گفتة و.ل.ولیچکو «به کشیدن شیرة جان اهالی پرداختند.» او همچنین می‌نویسد:»ارمنیان مهاجر برای از بین بردن آبرو و شهرت مردم مسلمان منطقه، کارهای را آغاز کردند تا در آینده آنها را رانده و بر زمینهایشان صاحب شوند.»

 

2-  قسمت دیگری از ارمنیان، آنها هستند که از ترکیه به این منطقه کوچ کرده‌اند. قسمتی از آنان یعنی نزدیک به 10 هزار خانوار پس از معاهدة صلح ادرنه و پایان جنگ روسیه ترکیه به قفقاز کوچ کردند. بیشتر آنان به گرجستان و بخشی به قره‌باغ آمدند. این ارمنیان سیاست در تنگنا قرار دادن اهالی بومی مسلمان و همچنین ارمنیان ایرانی را در پیش گرفتند. ارمنیانی که از ترکیه آمده بودند، قصد داشتند مسکان فشرده ساخته و در یک جا گرد آیند. آنها در بیشتر جاها کلیساهایی به سبک بیزانس ساختند.

 

3-  شاخة دیگری از ارمنیان قره‌باغ، اهالی بومی هستند که در معرض روند ارمنی شدن قرار گرفتند. دانسته است که در سدة چهارم مسیحیت در تمام آذربایجان و بویژه قره‌باغ گسترش یافت و به دین دولتی تبدیل شد. یکی از جاهایی که مسیحیت در آنجا گسترش فراونی یافت، قسمت کوهستانی قر‌ه‏باغ بود. با اینحال مسیحیت در آذربایجان و قره‌باغ راه آسانی برای گسترش نپیمود. قبل از هر چیز در میان مسیحیان مبارزه‌ای میان دو جریان مونوفیزیتها (معتقدان به طبیعت واحد عیسی) و دیوفیزیتها (معتقدان به جمع سه اقنوم پدر، پسر و روح القدس در عیسی) و نسطوریان (معتقدان به وجود دو طبیعت در وجود عیسی) جریان داشت. یک عامل دیگر پراکندگی دینی در منطقه، گسترش اسلام در قسمت جلگه‌ای قره‌باغ بود. سرانجام در شمال غرب قره‌باغ دین قدیمی بت پرستی نیز جریان داشت. برای پایان دادن به این هرج و مرج دینی دو مجلس عمومی در 701 و 704 میلادی در بردع تشکیل شد.

 

نکتة جالب در جریان مجالس بردع این بود که ارمنیان می‌کوشیدند از وضعیت ایجاد شده برای وادار کردن قره‌باغ به تبعیت دینی از آنان استفاده نمایند. در این زمان بیزانس و خلافت اسلامی برسر قفقاز سخت درگیر بودند. دیپلماسی ارمنی می‌کوشید در این مبارزه، طرف خلافت را گرفته و آلبانی را متهم به بیزانس دوستی نموده و به کمک خلافت، آن کشور را زیر سیطرة دینی خود بگیرد. این نظر در نامه‌ای که ایلیا کاتولیکوس ارمنی در سال 699 به خلیفه عبدالملک نوشته، آمده است:

 

«کشورما با تمام اجزایش تابع شماست. ما نیز بمانند آلبانها به خدای واحد و عیسی معتقدیم.  ولی کاتولیکوس آلبانها در بردع با امپراتور روم وارد گفتگو شد و برای او دعای خیر می‏نماید و تمام اهالی را مجبور می‏نماید که با دین او همراه شوند. شما این را آگاه باشید و از توجه دور ندارید. حتی یک بانوی بسیار محترم نیز به او پیوسته است. با استفاده از قدرت والای خود این انسانهای عصیانگر به خدا را مجازات کنید.»

 

خلیفه در جواب نامة فریبکارانة کاتولیکوس چنین نوشت:

 

«مرد خدا، ائلیا کاتویکوس مردم ارمنی، نامة شما صمیمی است، من آن را خواندم و با علاقه یک خادم خود را با سپاهی بیکران می‏فرستم. آنان آلبانها را که برعلیه ما قیام کرده‏اند به دین شما بازخواهند گرداند. خادم من آنان را در برابر چشمان شما در بردع کیفر خواهد داد. نرسس و آن زن همفکرش را را زنجیر کرده و به سرای من خواهند آورد تا من آنان را برای دیگر طاغیان عبرت کنم.»[1]

 

  کاتولیکوس ارمنی با سپاهیان فرستادة عبدالملک وارد بردع شد. کاتولیکوس آلبانی و همفکرانش اعدام شدند.  در همان سال مجلس بردع تشکیل شد. دینداران آلبانی و به ویژه روحانیون قره‏باغ همه در این مجلس حاضر بودند. مسئلة اصلی در دستور مجلس عبارت بود از: انتخاب کاتولیکوس جدید آلبانی 2- تابع کردن کلیسای آلبانی به کلیسای گریگوری ارمنی 3- تعیین مرکز جدید اقامت کاتولیکوس. چون شهر بردع در تصرف سپاهیان عبدالملک بود، هر سه مسئله به سود ارمنیان حل شد. سمیون کاتولیکوس جدید آلبانی سوگند خورد که به ارمنیان وفادار باشد. مرکز جدید کاتولیکوس نیز در معبد یئلی سی (واقع در اراضی شهرستان آغ‏دام کنونی) در دامنة موروداغ تعیین شد. سه سال گذشت و مجلسی دیگر در بردع تشکیل شد و از تمام روحانیان قره‏باغ تضمین گرفته شد که اگر به مذهب گریگوری وفادار نباشند، کافر تلقی خواهند شد.

 

از همین زمان در قره‏باغ روند گریگوری شدن و سپس از سدة 11 و 12 ارمنی شدن اهالی آغاز شد. ارمنیانی که اکنون در قره باغ علیا زندگی می‏کنند، آلبانهایی هستند که از سدة 11 و 12 ارمنی شده‏اند. گسترش نوشته‏های به زبان ارمنی در قسمت علیای قره‏باغ نیز با حادثة مذکور مربوط است ولی صرفنظر از این ، پطروشفسکی، اوربلی، مارّ، ترگریگوریان، برخورداریان و دیگران دربارة قره‏باغ پژوهش نموده و آن را بمانند قسمتی جدانشدنی از آلبانیا آذربایجان محسوب کرده‏اند. تمامی مورخان ارمنی از سدة 5 تا 19 متفاوت از مورخان معاصر تأکید دارند که قره‏باغ از اراضی آلبانی است و تمدن اینجا مخصوص آلبانهاست.

 

-----------------------------------------------------------------------

 

[1] . متن هر دو نامه در کتاب «تاریخ آلبان» نوشتة موسی کالانکاتویسکی . چاپ ایروان. 1984. ص 149 آمده است

 


********************************************

 

ماجرای خانه ستارخان

 

چندی قبل اخباری در باره تخریب خانه ستارخان در برخی مطبوعات و پایگاههای اینترنتی منتشر شد. در یکی از روزنامه های محلی نیز این خبر آمده بود و جالب اینکه در همان شماره نیز، خبری مبنی بر ثبت خانة مشیرالممالک یزدی در فهرست آثار ملی درج شده بود. تقارن این دو خبر نکته ای تأسف بار را در ذهن متبادر می کند. پرسش این است که چرا خانة ستارخان در معرض تخریب قرار می گیرد ولی خانه فلان الدوله و فلان الملک مورد مهر واقع می شود؟

 

مسئولان میراث فرهنگی دلایلی عنوان می کنند که اصلاً پذیرفتنی نیست. یکی اینکه گفته می شود قسمتی از این خانه را روسها تخریب کرده اند. بحث اینجاست که اگر روسها از سردشمنی خراب کردند و شما نیز چنین کردید، چه تفاوتی میان شما و آنهاست؟ دیگر اینکه گفته اند خانة ستارخان دارای ارزش معماری و تاریخی نیست. آیا این خانه ارزش معنوی و تاریخی ندارد؟ در جهانی که همه کشورها برای یک حادثه تاریخی چند هزارسال قبل، تابلویی و یادبودی می نهند و آیندگان را بر سر آن می کشند، آیا چنین برخوردی با ستارخان شایسته است؟

 

اگر صاحبدلان بیاد داشته باشند، زمانی قرار بود که اسم چهارراه آبرسان و نصف راه به نامهای سردار ملی و سالار ملی تغییر یابد و خیابان جدیدالاحداث سرلک که میان ایندو، آزادی نام گیرد. یعنی به این مفهوم که نام آزادی با نام این دو بزرگوار آمیخته است و حتی شکل نیمدایره این خیابان نیز دارای نکاتی ظریف می تواند باشد. پیشنهادی زیبا و در شأن نام و گذشتة تبریز بود. نام خیابان آزادی نهاده شد ولی نگذاشتند نام این سردار بر این دو چهارراه بزرگ در این سو و آنسوی تبریز گذارده شود. سالها بعد که پلهای روگذری بر این دو چهارراه ساخته شد، گفته شد که نام این پلها را ستارخان و باقرخان بگذارند. زمانیکه تابلوی پل باقرخان بر پل نصف راه و جلوی مسجد معجزلر نصب شد، شبانه آن را از جای کندند و این نیز نشد.

 

سال گذشته در سالروز وفات ستارخان مراسمی در تهران ترتیب داده شد که وضعیت حقیرانة و خجالت آور دل هر بیننده ای را بدرد می آورد. پس چه شد آن برو وبیاهایی که هر ساله برای شیخ فضل الله و دیگران می گیرند و پولها صرف تجلیل و تمجید آنان می شود؟ آیا ارزش جانفشانیهای ستارخان حتی به اندازة یک دهم میرزاکوچک خان و رئیسعلی دلواری و ... نیست؟

 

باید به نکته دیگری نیز اشاره کنم. چندی قبل کتابی را در خصوص ستارخانه به فارسی ترجمه کردم. دراین کتاب بصورتی مستدل و پژوهشی تأثیر ستارخان بر وقایع مشروطیت مورد بررسی قرار گرفته بود. وقتی کتاب برای اخذ مجوز انتشار به ارشاد تبریز برده شد، آقایان گفتند کتابی که در آن تعریف و تمجید از ستارخان باشد از نظر ما ضاله است و نباید که منتشر شود. چون از ابعاد خصومت مسئولان فرهنگی تبریز با ستارخان آشنا بودم، کتاب را به ارشاد تهران فرستادم. کتاب بدون حتی یک مورد اصلاح، مجوز انتشار گرفت و منتشر شد.

 

چه بر سر تبریز آمده است؟ زمانی کسانی چون اسماعیل امیرخیزی، محمدعلی تربیت و نخجوانیها سکان این شهر را بدست داشتند. اکنون چه کسانی با بهره های والایی از بلاهت، سکاندار فرهنگ و تاریخ این شهر ستمدیده هستند؟ شهری که مسئولانش چنین با افتخارتاریخی خود بی مهری و دشمنی کنند، چه راهی می پیماید؟

 

تخریب خانه ستارخانه اقدام یگانه ای نیست که بتوان آن را بصورت مقطعی در نظر آورد. چند نمونه که در بالا آورده شد، نشان از نگرشی زماندار دارد که ممکن است ابعاد جدیدی از آن در اینده نیز پیش آید. همان مسئولانی که در کشمکشهای جاه طلبانة خود شیرژیان می شوند و پنجه بر این و آن می کشند، در ماجرای تخریب ستارخانه چنان مصلحت اندیشانه برخورد کردند که اگر نبود اعتراض مردم در مطبوعات و اینترنت گویا که اتفاق خاصی نیفتاده بود.

 


********************************************

 

آذربايجان در دوره رضاشاه

 

*این مقاله در شمارة اول مجلة Azerturk international در خرداد 1385 به چاپ رسیده است.

 

چکیده:

 

          تلاش برای تأسیس دولت مدرن در ایران به زمان رضاشاه باز می گرد. تحکیم پایه های ملی و تبیین مؤلفه هایی هویت ایرانی در این زمان موضوع برنامه های حکومتی بود. انجام چنین کاری مستلزم وجود مدلی عملی بود که وجود آلمان مقتدر در آن زمان توجه روشنفکران و دولتمردان ایرانی را به خود جلب کرد. سیاست یکپارچه سازی قومی و زبانی طبعاً یکی از جنبه های ای برنامه بود. آذربایجان بدیل همرز بودن با ترکیه و جمهوری تازه تأسیس آذربایجان و همچنین بدلیل زبانی متفاوت با زبان فارسی در مرکز توجهات قرار گرفت.

 

          سیاست دولت رضاشاه در آذربایجان مبتنی بر تمرکز زدایی آذربایجا و کاستن از میزان همبستگی قومی و زبانی در این منطقه بود. این سیاست بر پایه های اقتصادی، سیاس و فرهنگی مختلفی استوار بود. از نظر اقتصادی مبانی محکم تولیدی و اقتصادی آذربایجان تضعیف گردید و در مرحلة فرهنگی اقدامات گسترده ای برای تضعیف ارتباطات تاریخی میان زبان ترکی و زبان رایج مردم در آذربایجان صورت گرفت.

 

در آغاز زمامداری رضا شاه آذربايجان وضع برجسته‌ای داشت. بخش عمده‌ی غلّه‌ی مصرفی کشور در آذربايجان توليد می‌شد. به خاطر بارش کافی، محصول بهاره و پاييزه‌ی گندم بسيار بالا بود تا آن جا که آذربايجان را سيلوی ايران ناميده‌اند. وقتی آذربايجان با خشکسالی رو به رو می‌شد، تمامی ايران با مشکل مواجه می‌شدند. بزرگترين طبقه‌ی متوسط کشور از نظر تعداد و درصد در آذربايجان بود. نسبت مستقيم ميان وسعت طبقه‌ی متوسط و قدرت و قوت ناسيوناليسم موجب شده بود که آذربايجان نقش بسزايي در پيدايي ناسيوناليسم در ايران داشته باشد.

 

عليرغم برخی تحرکات عوامل استعمار، در آذربايجان هيچ خواست جمعی برای جدا شدن از ايران وجود نداشت. شيخ محمد خيابانی که جنبش سياسی را در آذربايجان بر عليه حاکمان تهران (که قرارداد ننگين 1919 را با انگلستان بسته بودند) بر پا کرده بود، با جدايي آذربايجان از ايران و يا حتی انضمام آن به ترکيه مخالفت ورزيد. او ميرزا کوچک خان جنگلی را به دليل اتحادش با بلشويک‌ها مورد انتقاد قرار داد. در قيام لاهوتی نيز آذربايجان از تهران جدا شد ولی شوری در مردم برانگيخته نشد و لاهوتی به شوروی گريخت.[1]

 

حتی فعالان آذربايجانی که در قفقاز بودند و طبيعتاً به دليل دوری از حوزه‌ی اقتدار ايران، آزادی عمل بيش‌تری داشتند، به مسأله‌ی جدايي روی خوشی نشان نمی‌دادند. دموکرات‌های ايرانی در باکو نشريه‌ای با نام «آذربايجان جزء لاينفک ايران» منتشر کردند.[2] حتی کسانی چون سيد جعفر پيشه‌وری که علائق ديرينه‌ای در مسأله‌ی زبان داشت، در مقاله‌ای با نام «بشارت به آزادی خواهان ولايات و کليشه‌های بزرگ» در شماره‌ی 57 روزنامه‌ی حقيقت 20 فروردين 1301/ 10 آوريل 1922 در تهران نوشت:

 

«... آذربايجانی ايرانی است، او تجزيه نمی‌خواهد، او را با تهمتی که خودش تنفر دارد، نکشيد.»

 

اگر چه آذربايجانی‌ها تمايلی به جدايي از ايران نداشتند ولی اين به معنای آن نبود که آنان مطالباتی را از مرکز ندارند.[3] پيشه وری در مقاله‌ای تحت عنوان «حکومت مرکزی و اختيارات محلی» شماره‌ی 92 روزنامه‌ی حقيقت 13 خرداد 1301/ 3 ژوئن 1922 تأکيد می‌کند که:

 

«ما در ايران اين گونه اسارت‌های ملی را قائل نيستيم... اين را نمی‌توان انکار کرد که حکومت مرکزی تاکنون توجه تامی به ولايات معطوف نداشته و آن‌ها را از خود راضی نکرده و اين که آن‌ها تاکنون به فکر تجزيه نيفتاده‌اند، همان احساسات ايرانيت بوده است و اما با اين اصول اداره ممکن نبود از مردم جلوگيری شود. ما کار نداريم که در ابتدا چگونه بوده، شايد آذربايجانی‌ها از جنس مغول‌ها هستند يا خراسانی‌ها از نسل عرب‌ يا گيلانی‌ها از ملت ديگر يا کردها از نسل مدی بوده‌اند. اين‌ها را امروز مدرک قرار دادن ديوانگی است.» [4]

 

سيدحسن تقی‌زاده نماينده‌ی تبريز در مجلس اول مشروطه، چنين می‌نويسد:

 

«... و نيز دولت بايد نسبت به اهالی آذربايجان ولو ناز کنند و زياده روی و تندی نمايند روی محبت زياد نشان بدهد و مأمورين آذربايجانی الاصل وطن پرست به ادارات آن جا مأمور کند که هم ايرانی واقعی بود. و هم با زبان خود اهل محل با آن‌ها حرف بزنند و نصيحت کنند و مردم آذربايجان يک اختلاف و مباينت دارند که جدايي زبان فارسی از ترکی است، لکن صدرشته اتحاد ديگر دارند که يکی از آن‌ها مذهب تشيع و ديگری عادات مشترک و معارف مشترک (کولتور) و مراودات و غيره است... ولی وقتی که کلمه‌ی جواب معمولی تمام ايران را تبديل به کلمه‌ی پاسخ کرديم، به دست خود يک رشته اتصال و الفت را بريديم و ديگر اهل تبريز زبان شما را از آن چه هم که کم‌تر می‌فهمند و خودمان را دوستی از برادران تبريزی مسلمان و شيعه دور کرده‌ايم و اگر امشاسپندان را به جای ملائکه اختيار کنيد و کلمه‌ی ترکی الاصل «قشون» و «ساخلو» را برای اين که ترکی «منحوس و منفور» است با اين که مفهوم عامه زبانان است دور انداخته کلمه جعلی و بی‌معنای ارتش و پادگان را که نه اهل آذربايجان می‌فهمند و نه اهل گلپايگان به جای آن‌ها بگذاريد اين مباعدت و انفصال و بيگانگی را شدت داده‌ايد و به اين داداش بيگ قفقاز کمک کرده‌ايد که دائماً می‌گويد ما را با اين فارس‌ها چه قرابتی است.»[5]

 

بدين گونه تعارض ميان عده‌ای ايرانگرا در تهران با مطبوعات باکو و ترکيه آغاز شد. پان ترکيست‌ها در عثمانی سخت در تب و تاب بودند. در جريان سال‌های جنگ جهانی اول مأموران ترک به همراه مأموران آلمانی به رياست دکتر ورنر اتوفون هنتيگ با شدت به جذب حمايت مردان ترک تبار آسيای مرکزی مشغول بودند.[6] در 1915 و 1916 هزاران جزوه‌ی پان ترکی و پان اسلامی در افعانستان، روسيه و ترکستان چين توزيع شد. در اين مرحله مقامات شوروی به پان ترکيسم به عنوان خطری بالقوه می‌نگريستند. در 1921 دهمين کنگره‌ی حزب کمونيست شوروی پان ترکيسم و پان اسلاميسم را به عنوان جريان‌های انحرافی که در پی ناسيوناليسم دموکراتيک بورژوازی هستند، محکوم کرد. در اين زمان پان ترکيسم از طرف عثمانی تبليغ می‌شد و حکومتی که توسط حزب مساوات طرفدار عثمانی در جمهوری آذربايجان در 1918 ايجاد شده بود، در 1920 توسط بلشويک‌ها از ميان رفت. با اينحال پان ترکيست‌ها لحن تبليغات خود را تهاجمی‌تر کردند.

 

در سال 1923 مجله‌ی ترکی «ينی مجموعه» گزارشی در باره‌ی کنفرانس مربوط به آذربايجان چاپ کرد که توسط «تورک اوجاغی» در استانبول تشکيل شده بود. روشنی بيگ پان ترکيست معروف در ضمن کنفرانس مزبور، دولت ايرن را به خاطر شقاوت و روش‌های مستبدانه نسبت به آذربايجانی‌های ساکن ايران محکوم کرده و همه‌ی آذربايجانی‌ها را به اتحاد با جمهوری جديد ترکيه فرا خواند. مجله‌ی ايرانشهر در تهران به سرعت واکنش نشان داد. اين مجله در پاسخ، مقاله‌ای به قلم يوزف مارکوارت ايرانشناس معروف آلمانی راجع به روابط تاريخی موجود بين آذربايجان و بقيه‌ی ايران چاپ کرد. در پايان مقاله نيز شعری از عارف قزوینی در مذمت زبان ترکی درج شد:

 

زبان ترکی از برای قفا کشيدن است              نسيم صبح دم برخيز

 

صلاح پای اين زبان ز مملکت بريدن است                 بگو به مردم تبريز

 

دو اسبه با زبان فارسی از ارس پريدن است             که نيست خلوت زرتشت

 

                                           جای صحبت چنگيز

 

تقی ارانی در مقاله‌ای در ايران شهر در سال 1303/1924 چنين می‌نويسد:

 

«امروز قلب هر آذربايجانی در محبت ايران می‌تپد. در انقلاب مشروطيت ايران فداکاری‌های آذربايجان بر همه کس واضح و آشکار است. پس در اين مسأله چون آذربايجان سر ايران بوده و هست بايد افراد خير انديش ايرانی فداکاری نموده، برای از ميان برداشتن زبان ترکی و رايج کردن زبان فارسی (که از آغاز تا چند قرن پيش زبان مردم آذربايجان بود) بکوشند و خود جوانان آذربايجانی بايد جانفشانی کرده متعهد شوند تا می‌توانند به زبان ترکی تکلم نکنند.»[7]

 

ارانی هم چنين در مقاله‌ی «آذربايجان يا يک مسأله‌ی حياتی و مماتی ايران» به مشکل ترک زبان آذربايجان پرداخته و ادعای ترک نژاد بودن آن‌ها را باطل دانست. با آغاز سلطنت رضا شاه، آذربايجان در وضعيت مشکلی قرار گرفت. حکومت جديد از دو ابزار اقتصادی و فرهنگی برای تحت فشار قرار دادن آذربايجان بهره برد. به جرأت می‌توان گفت که آذربايجان در دوره‌ی 16 ساله‌ی سلطنت رضاشاه چنان در فشار و تنگنا بود که کمتر نظيری برای آن‌ می‌توان يافت.[8] از نظر اقتصادی، سياست رضاشاه در متمرکز کردن امور بازرگانی در تهران به موقعيت‌ تجاری تبريز لطمه زد. آذربايجان پيشگامی خود را در تجارت و تبريز اهميت ويژه‌اش را از دست داد. عناصر فعال و حياتی آن به تهران رفتند. در اين زمان مازندران که زادگاه رضاشاه بود، در اولويت صنعتی شدن قرار گرفت.[9] اصفهان و مازندران به صورت مراکز صنايع نساجی در آمدند. تهران نيز قلب صنايع سنگين تبديل شد. از سال 1310 تا 1320 از 20 کارخانه‌ی جديدی که در 4 شهر آذربايجان (تبريز- اروميه- مياندوآب و مراغه) برپا شد. تنها دو کارخانه از سرمايه گذاری مستقيم دولت برخوردار بود. در حالی که در همين مدت در ايالات مرکزی و شمالی کشور، دولت برای 20 کارخانه از 132 کارخانه تأسيس شده، سرمايه گذاری کرده بود.

 

آذربايجان که مرکز غله‌ی ايران بود، گرفتار کمبود غله شد چرا که گندم آذربايجان به تهران فرستاده می‌شد و در زمستان 1319 آذربايجان بدون آذوقه بود. شهر تبريز از سال 1308 دو مرتبه مورد هجوم سيل واقع شد و طبق تأييد وزارت کشور 30 ميليون ريال به مردم خسارت وارد شد. دولت شاهنشاهی برای ساختن راه مخصوص آبعلی و آمل که صرفاً تفريحی بود، 500 ميليون ريال خرج کرد و اين در حالی بود که مدت 8 سال تمام، پل‌های وسط شهر تبريز خراب بودند و زمستان‌ها که آب رودخانه بالا می‌آمد، عبور و مرور مشکل می‌شد و عملاً شهر تبريز به دو بخش تقسيم می‌شد. اين در حالی بود که برای شهرهای کوچک مشهد سر و آمل، پل‌های معلق آهنی از اروپا آورده بودند.

 

شوروی‌ها نيز بر وخامت اوضاع افزودند. آن‌ها داد و ستد با آن سوی ارس را محدود کردند. در دهه‌ی 1300 به تدريج مقامات شوروی به صورت ادواری از داد و ستد با ايران کاستند و از اين حيث به صادر کننده، وارد کننده، توليد کننده و عمده فروش خسارت عظيمی وارد ساختند.[10]

 

از نظر فرهنگی برنامه‌های دولت رضاشاه در جهت يکسان سازی فرهنگی اعمال می‌شد. تحصيل در مدارس به زبان فارسی بود. معلمان موظف بودند که به زبان فارسی تدريس کنند. محسنی رئيس فرهنگ آذربايجان می‌گفت: «هر کس که ترکی حرف می‌زند، افسار الاغ بر او بزنيد و او را به آخور ببنديد.» ذوقی که بعد از او رئيس شد، صندوق جريمه‌ی ترکی حرف زدن در دبستان‌ها گذاشته بود. آموزش به زبان‌های محلی و انتشار کتاب و روزنامه به زبان غير فارسی ممنوع شد.

 

اگر چه از ديرباز رسم بر آن بود که رجال استخواندار و متين برای حکومت آذربايجان انتخاب شود، استانداران منصوب رضاشاه در آذربايجان افرادی مغرض و کم سواد بودند.[11] مستوفی استاندار آذربايجان شرقی می‌گفت: «آذربايجانی‌ها ترکند! يونجه خورده مشروطه گرفته‌اند حالا نيز کاه می‌خورند ايران را آباد می‌سازند!» مستوفی که هرگز از توهين به مردم آذربايجان و زبان ترکی باز نمی‌ايستاد در جوابيه‌ای که بر مقاله‌ی سلطان زاده تبريزی نوشته چنين می‌گويد:

 

«... بلی من... هيچ وقت اجازه نمی‌دادم که روضه خوان در مجالس ختم، ترکی بخواند و در سخنرانی‌های خود می‌گفتم شما که اولاد واقعی داريوش و کامبيز هستيد چرا به زبان افراسياب و چنگيز حرف می‌زند؟ و از اين بيانات هم جز ايجاد حس وحدت ملی و جلوگيری از ترک مآبی و کوتاه کردن موضوع اقليت ترک زبان در نزد خارجی‌ها که به عقيده‌ی من بزرگ‌ترين توهين به اهالی آذربايجان است و نويسنده‌ی مقاله اسم آن را هم دردی! گذاشته است نوشته‌ام و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدريس و زبان رسمی و عمومی است ترويج کرده‌ام.»[12]

 

همراه با فشارهای اقتصادی و فرهنگی که در دوره‌ی رضاشاه بر آذربايجان وارد می‌شد، يک حرکت ديگر نيز در تهران آغاز شد که به ظاهر موضوعی تحقيقی و علمی بود ولی در باطن انگيزه‌های بالاي سياسی و دولتی در پس خود داشت. بی‌ترديد سياست‌های رضاشاه از بستر فکری ناشی می‌شد. اين بستر فکری را کسانی چون محمدعلی فروغی، دکتر محمود افشار يزدی، علی اصغر حکمت و ... آماده می‌کردند، هر کدام از اين افراد گوشه‌ای از کار را گرفتند. جمعی به برگزاری هزاره‌ی فردوسی پرداختند. فرهنگستان ايران تأسيس شد. بدين ترتيب زمينه فراهم بود تا هر چه در داخل ايران رنگ غير آريايي دارد، در دستگاه پيشنهادی اين افراد استحاله شده و آرياييزه شود.

 

در اين ميان آذربايجان جايگاه خاصی داشت. به پيشنها محمدعلی فروغی کميسيون جغرافيا وابسته به فرهنگستان ايران تأسيس شد. وظيفه‌ی اين کميسيون «تبديل اسامی بيگانه اماکن ايرانی به فارسی» بود. در ترمينولوژی فرهنگستان تمامی زبان‌های ملل کشور به جز فارسی اجنبی شمرده شده‌اند. رياست اين نهاد بر عهده‌ی فروغی و وثوق الدوله بود. در يکی از اسناد کميسيون آمده بود که: «اگر با اين اسامی جغرافيايي کلماتی مانند چای، سو، بولاق و نام‌های مشابه آن باشند اين اسامی بيگانه مشخص و به فارسی تغيير داده شوند.» بدين ترتيب نام‌های روستاها و حتی شهرها دستخوش تغيير شد. تغييری که هيچ دليل منطقی نداشت و اگر چه نام جديد هرگز در ميان مردم مصطلح نشد ولی هم چنان در اسناد رسمی به کار می‌رود. اين در حالی بود که نام‌های مجعول هيچ محمل تاريخی نداشتند. [13]

 

اقدام ديگر تغيير و تقسيم قلمرو آذربايجان بود. دکتر افشار که در آلمان تحصيل کرده و همواره مانند بسياری از روشنفکران ايرانی آن زمان، مدل آلمان را می‌ستود، در مجله‌ی آينده‌ی که خود تأسيس کرده بود، مقالاتی در مدح آلمان می‌نگاشت. دکتر افشار نسبت به آذربايجان حساسيت ويژه‌ای داشت. [14] در جهان بينی دکتر افشار خطراتی که استقلال و تماميت ارضی ايران را تهديد می‌کردند عبارتند از:

 

1.  خطر سفيد (روسيه) 2. خطر آبی (انگلستان) 3. خطر سبز (عرب‌ها) 4. خطر سياه (جهل و استبداد داخلی) 5. خطر زرد «و آن خطری است که از جانب ترک‌های عثمانی و تاتارهای شمال غرب وحدت ملی ايران را تهديد می‌کند.»[15]

 

          او در مقاله‌ای در اسفند 1306 اين گونه توضيح می‌دهد: «خطر زرد تهديدی موقتی نيست بلکه يک قسم خطر ملی و دائمی برای کليه ملل و اقوام ايرانی نژاد (ايرانی‌ها، افغانی‌ها، کردها، تات‌ها و تاجيک‌ها) است.» او برای رفع اين مشکل پيشنهاداتی نيز داشت که در مقاله‌ی «ناسيوناليسم و وحدت ايران» در بهار 1305 در مجله‌ی آينده ارايه کرده است. او پيشنهاد می‌کند که سخن گفتن به زبان ترکی ممنوع شود، بخشی از ترک زبانان به نقاط فارسی زبان ايران کوچ داده شوند، نام آذربايجان به فراموشی سپرده شود و در تقسيمات کشوری نيز حدود اين منطقه تغيير يابد. [16] دکتر افشار در اين راستا کمی بيشتر رفته و برای نخستين بار اسم پان ايرانيسم را به ميان آورد. ايشان در مجله‌ی آينده چنين توضيح داد:

 

«... من از لفظ پان ايرانيسم مفهوم يا مقصد سياسی بدان سان که ترک‌ها از لفظ پان تورانيسم يا پان تورکيسم دارند، استنباط نمی‌کنم. پان ايرانيسم در نظر من بايد «ايده‌آل» يا هدف مشترک تمام ساکنان قلمرو فارسی زبان آسيا باشد و منظوری جز حفظ زبان و ادبيات مشترک اين سرزمين‌ها نداشته باشد. منظور من از پان ايرانيسم اين است که ملل و اقوامی که به زبان فارسی سخن می‌گويند، يا می‌گفته‌اند، و کاخ بزرگ ادبيات فارسی را به کمک و مشارکت هم ديگر برفراشته‌اند، از هم پراکنده و نسبت به هم بيگانه نباشند بلکه دست به دست هم داده و اين بنای بزرگ تاريخ را عظيم‌تر و زيباتر و سربلندتر بسازند.»[17]

 

برای منکوب کردن زبان ترکی در آذربايجان، آن قسمت از کار که به ادارات و سازمان‌های دولتی مربوط می‌شد، در حال انجام بود ولی قسمتی ديگر از کار به صورت نظريه پردازی و کار پژوهشی به وسيله‌ی نويسندگان با جهت گيری خاص پی گرفته‌ شد. هدف هر دو جريان اين بود که زبان ترکی در آذربايجان هم در شکل و هم در ماهيت خدشه دار شود. در قسمت ماهيت دو هدف وجود داشت يکی اين که زمان ورود زبان ترکی به آذربايجان بايد با استفاده از مدارک تاريخی به جلو کشيده شود و ديگر اين که بر اين نکته تأکيد شود که زبان ترکی اصولاً خاصيت لازم برای دارا بودن عنوان زبان را ندارد و قابل مقايسه با زمان فارسی نيست.

 

کسی که گام مهمی در خصوص پژوهش درباره‌ی موقعیت زبان ترکی در آذربایجان برداشت، سيد احمد کسروی تبریزی (1324-1269 خورشیدی) بود. کسروی که متولد و بزرگ شده‌ی تبريز بود، با نوشتن کتاب‌های تاريخی مانند «تاريخ هجده ساله‌ی آذربايجان»، «تاريخ پانصد ساله‌ی خوزستان» و «تاريخ مشروطه ايران» نشان داده بود که در پژوهش تاريخی دستی چابک دارد. ترديدی نيست که کتاب‌های تاريخی کسروی، خدمتی سترگ به پژوهش گذشته‌ی اين کشور است. او با کوشش وصف ناپذير به خلق آثاری پرداخت که هر کدام در زمينه‌ی خود يک مرجع است.

 

کسروی به عنوان يک آذربايجانی تهران نشين، تمايلات ايرانگرایی و عرب ستيزی داشت. در آن هنگام که آتش مباحثات و تبليغات پان ترکيستی از روسيه و به ويژه عثمانی گرم بود، کسروی نسبت به مسأله علاقمند شد. او رساله‌ی «آذری يا زبان باستان آذربايگان» را نوشت. اين رساله با استفاده از رساله‌ی انرجانی چنين عنوان کرد که زبان ترکی در آذربايجان عارضی بوده و پيش از آن مردم آذربايجان به زبان آذری سخن می‌گفتند و ديگر اين که زبان آذری در زمان صفويه نيز مورد استفاده بود و لاجرم زبان ترکی بعد از صفويه رايج شده است.[18]

 

اين رساله نشان سلطنتی انگليس را کسب کرد. نويسندگان بعدی اين رساله را شرح و بسط دادند و حتی نتايج جديدتری نيز گرفتند. اگر چه رساله‌ی روحی «در بيان اصطلاحات و عبارات جماعت اناث و اعيان و اجلاف مردم تبريز» بود، نتايج زير از آن گرفته شد:

 

1. «ظهور اسلام به بعد تا قرن 11 هجری نيز زبان عموم مردم آذربايجان مانند دوران باستان هم چنان آذری پهلوی بود.»[19]

 

2. «دليل بسيار قوی و شاهدی بسيار صادق است که در زمان مؤلف قرن 11 هجری هنوز مردم تبريز عموماً به زبان آذری (فارسی) سخن می‌گفتند.»[20]

 

3. اين رساله در باره‌ی عادات مردم تبريز در پايان قرن دهم (و نيمه‌ی اول قرن يازدهم) هجری و در باره‌ی لهجه‌ای از زبان پهلوی است که هنوز در آن موقع در آن شهر زبان عمومی مردم بوده است.»[21]

 

4. «از رساله‌ی روحی انارجانی پيداست که تا قرن يازدهم مردم آذربايجان گويش آذری سخن می‌گفتند.»[22]

 

5. «در دوره‌ی صفويان- چنان که از اخبار و اسناد تاريخی معلوم است- در قرن 11 هجری يعنی تا آخر دوره‌ی شاه عباس کبير زبان آذری (فارسی) هم چنان در ميان مردم آذربايجان رايج و معمول بود. چنان که حتی در تبريز هنوز به شهادت رساله‌ی روحی انارجانی تأليف همان عصر (قرن 11 هجری) به همين زبان يعنی آذری پهلوی يا فارسی سخن می‌گفتند.»[23]

 

نتايج عجيبی که از رساله‌ی «آذری يا زبان باستان آذربايگان» گرفته شد، منجر به تصميم‌های ناروا گرديد که قابل قبول نيستند ولی به هر حال اين موفقيت بزرگی بود که تاريخ حضور زبان ترکی در آذربايجان، از سده‌ی پنجم به سده‌ی يازدهم کشيده شود.[24] پس از آن نيز عده‌ای عبارت «دويست- سيصد سال پيش» را برای زمان ورود زبان ترکی به آذربايجان استفاده کردند. از طرف ديگر تحريف‌هايي نيز صورت گرفت. کسروی می‌گويد:

 

«از عهد مغول تا آخر تيموريان (يا ظهور صفويان) چند شاعر ترک در خراسان پيدا شد اما هيچ شاعر ترکی در آذربايجان پيدا نشد.»

 

مسأله‌ی ديگر که توسط کسروی عنوان شد و باز مورد استفاده‌ی خاصی قرار گرفت، اين بود که ميراث ادبی مکتوب زبان ترکی در آذربايجان انکار گرديد. کسروی ادعا می‌کرد که «اگر هم شعری در آذربايجان گفته شده است نه اثری ادبی است بلکه از روی هوس پديد آمده است.» اين ادعا به روشنی نشان از آگاهی بسيار اندک کسروی از ادبيات است.[25] بهترين دليل برای اين مطلب ذکر نام دو شاعر بزرگ آذربايجان است که هر دو با کسروی معاصر بوده‌اند. ميرزا علی اکبر صابر (1911-1862) که اشعار او تأثير بسزايي در حوادث انقلاب مشروطه داشته و بی‌ترديد کسروی از آن مطلع بود. معجز شبستری (1934-1873) که اشعار روشنگر او در مبارزه با جهل معروف است.[26]

 

احمد کسروی در مقاله‌ی «ما و همسايگانمان» کتاب «آذری زبانان باستان آذربايگان» را کتابی دانشی و نه سياسی دانست ولی خود در مقاله‌ی «شيشه‌های سياست» نوشت: «مردم يک کشور تا يک دل و يک زبان نباشند نمی‌توان آينده‌ی درخشانی برای آنان اميدوار بود.» او تعداد زبان‌های رايج در ايران را نيز مانعی بر سر راه يکپارچگی می‌دانست. در مقاله‌ی «يک توده را چنان که راه بايد راهنمايان هم بايد» نوشت «نژادهای کوچکی که در ايران می‌زيند هر يک برای خود تاريخ ديگری دارند و تاريخ هر يکی که به جوانان خود ياد می‌دهند پر از دشمنی با ايران می‌باشد.»

 

کسروی با محمود افشار افت و خيز داشت و مقاله‌هايش در مجله‌ی آينده چاپ می‌شد. هر دوی آن‌ها وحدت ملی ايرانيان را آرزوی خود معرفی می‌کردند و نکات مشترکی بين عقايد آنان ديده می‌شد. با اين تفاوت که کسروی علاوه بر زبان، بر نزديکی انديشه و فکر نيز تکيه می‌کرد. او در مقاله‌ی «اسلام و ايران» در مجله‌ی پيمان (که خود منتشر می‌کرد) شماره 1 بهمن 1311 نوشت:

 

«... سرچشمه‌ی اين فرو افتادگی دردناک چيست؟... آری ريشه‌ی پيشرفت نيافتگی ايران و شايد بيش‌تر کشورهای خاور پراکندگی در ميان توده‌هاست... برای ايران اين سرزمين کهن امروز بيم ناک‌ترين آسيب آن پراکندگی انديشه‌ها می‌باشد.»[27]

 

به زودی قسمت دوم کار آغاز شد. تحقير زبان ترکی و تحبیب زبان فارسی. عنوان شد که تکلّم مردم آذربايجان به ترکی تنها از روی عادت است و اين کار پايه و اساس چندانی ندارد.[28] ديگر اين که ترکی، زبان مردم بی‌سواد و کم سواد است. نهايت اين که زبان ترکی که زبانی عارضی، تحميلی، ميهمان و زبان خونريزان و غارتگران است، لکه‌ی ننگی به دامان مردم آذربايجان محسوب می‌شود که آنان بايد با اظهار ندامت از سخن گفتن بدان خودداری کنند و به دامان بهشتی زبان فارسی باز گردند. ادعا شد که: «فرهنگ ايرانی با روح عرفانی مينوی‌اش، موهبتی است الهی که در زبان فارسی به وديعه گذاشته شده است.» [29]

 

سرانجام با الهام از همين ناسيوناليسم افراطی بود که در بهمن 1316 دستور تأسيس سازمانی به نام «سازمان پرورش افکار» از طرف رضا شاه داده شد که وظيفه‌ی آن راهنمايي و ارشاد نسل جوان برای خدمت به ميهن بود. اين سازمان به پيروی از نمونه‌ی ماشين‌های تبليغاتی ايتاليا و آلمان تشکيل شده بود. اين وظيفه را در ايران کسانی چون محمدعلی فروغی و علی اصغر حکمت بر عهده داشته و بر فرهنگ و زبان فارسی به صورت افراطی تأکيد می‌کردند.

 

در اين زمان نيز پان ترکيسم اگر چه رهبران بلند پايه‌ای چون انور پاشا و ضياء گوگ آلپ را از دست داد ولی همچنان يک از عناصر دولت ترکيه بود. در سال 1930 رشيد صفوت کتاب «ردپای ترک گرايي و پان ترکيسم» را منتشر کرد. او در اين کتاب اعلام کرد که خواستار هيچ بخشی از ايران نيست اما بايد برای نجات ترک‌های آن جا دست به يک اقدام فوری زد. برخی آذربايجانيان نيز هنوز در جهت پان ترکيسم فعاليت می‌کردند. اگر چه آتاترک کمی جلوی شدت پان ترکيسم را گرفت ولی پس از مرگ او در 1938 و آغاز جنگ جهانی دوم اين فعاليت شدت گرفت. در 1940 احمد جعفر اوغلو کتاب «آذربايجان» را منتشر کرده و خواستار استقلال جمهوری آذربايجان شد. در سال 1942 صنعان آذر (نام مستعار م. صادق اران) کتاب «به نام ترک‌های ايران» را انتشار داد او که يک تبريزی بود، مدعی شد که از جانب 5 ميليون ترک ايران سخن می‌گويد. وی به آزار ترک‌ها به ويژه سرکوب زبان و فرهنگ ترکی حمله کرد و سعی نمود افکار عمومی در ترکيه را به حمايت از آنان برانگيزد. طولی نکشيد که در شهريور 1320 نيروهای متفقين به ايران حمله کرد و رضاشاه را از سلطنت بر کنار کردند.

 

--------------------------------------------------------------------

 

[1] . دست اندرکاران اصلی کودتای ابوالقاسم لاهوتی، دموکراتهای هوادار شیخ محمدخیابانی همچون محمد علی بادامچی و سیدالمحققین دیبا بودند.  برای آگاهی بیشتر ن.ک:

 

- بیات، کاوه. کودتای لاهوتی. تبریز بهمن 1300. انتشارات شیرازه. تهران. 1376

 

[2] . این نشریه ارگان تشکیلات باکوی حزب دموکرات ایران بود که هفته‌ای دو شماره به زبانهای ترکی آذربایجانی و فارسی منتشر می‌شد. نخستین شماره‌ی آن در 10 فوریه‌ی 1918 از زیر چاپ درآمد.

 

[3] . احمد کسروی در اين باره می‌گويد:

 

«بيست و اند سال پيش يک رشته گفتارها در روزنامه‌های تهران و قفقاز و استانبول در پيرامون مردم آذربايجان و زبان آن جا نگارش می‌يافت. در عثمانی در آن زمان دسته «اتحاد و ترقی» به روی کار آمده و آنان با اين می‌کوشيدند که همه‌ی ترکان را در هر کجا که هستند با خود هم داستان گردانند و يک توده‌ی بسيار پديد آورند و در قفقاز نيز پيروی از انديشه‌ی ايشان می‌نمودند و چون آذربايجان در جنبش مشروطه خواهی شايستگی بسيار از خود نموده و در همه جا به نام شده بود، نويسندگان قفقاز و استانبول آن را از ديده دور نداشته و از اين که زبان ترکی در آن روان است دستاويز يافته گفتارهايي پياپی در باره‌ی آذربايجان و خواست مردم می‌نوشتند. اين گفتارها در آذربايجان کارگر نمی‌افتاد زيرا که آذربايجانيان خواست نويسندگان آن‌ها را نيک می‌دانستند... ليکن در تهران، روزنامه‌ها به جوش آمده به پاسخ می‌کوشيدند و چيزهايي می‌نوشتند که اگر ننوشتندی بهتر بودی. زيرا اينان نه از خواست نويسندگان ترک آگاه می‌بودند که از راهش به جلوگيری از آن کوشند و نه از چگونگی داستان مردم و زبان آذربايجان را از روی دانش و تاريخ می‌دانستند که پاسخ‌های درستی به آن می‌دهند.» آذربايجان هميشه بخشی از ايران می‌بود و کم‌تر زبانی از آن جدا گرديده، با اين همه زبانش ترکی می‌باشد و اين خود چيستانی شده و به دست روزنامه نويسان عثمانی و ايران افتاده بود.» ن.ک:

 

- کسروی، احمد. آذری یا زبان باستان آذربایجان. نشر و پخش کتاب. تهران. 1355. ص 2و3

 

[4] . آخرين سنگر آزادی. مجموعه مقالات مير جعفر پيشه‌وری در روزنامه‌ی حقيقت، ارگان اتحاديه‌ی عمومی کارگران ايران (1301-1300) به کوشش رحيم رئيس‌نيا. انتشارات شيرازه. تهران. 1378. چاپ دوم. ص 176

 

[5]. برای آگاهی بیشتر درباره‌ی نظرات ملی و قومی تقی زاده ن.ک:

 

- مرشدی زاد، علی. روشنفکر آذری و هویت ملی و قومی. نشر مرکز. تهران. 1380. ص 71

 

[6] . برای آگاهی از نظر آلمان دربارة پان تورانیسم ن.ک:

 

- گرکه، اولریخ. پیش به سوی شرق. ایران در سیاست شرقی آلمان در جنگ جهانی اول. ترجمه‌ی پرویز صدری. انتشارات سیامک. تهران. 1377. ص 424

 

[7] . تقی ارانی متولد تبريز و تربيت شده‌ی تهران، در آلمان تحصيل کرده و گرايش‌های ملی گرايي شديدی داشت. او در مجله‌ی ايران شهر مقالاتی درباره‌ی قهرمانان بزرگ ايران می‌نوشت. سه رساله نيز در باره‌ی خيام، سعدی و ناصر خسرو نوشته است. او به احيای دين زرتشت و بازسازی دولت ساسانی معتقد بود. ارانی بعدها به مارکسيسم گرايش يافت و گروه معروف 53 نفر را تشکيل داد. او از ديدگاه ايرانگرايي خود صرف نظر کرد و اين ديدگاه خود را «برحسب تقاضای سن و محدود بودن معلومات بر محيط» دانست.

 

[8] . البته ذکر این نکته لازم است که با توجه به فعالیتهای ملت سازی و برپایی دولت مدرن در زمان رضاشاه، تمامی اقلیتهای مذهبی و زبانی طعم تلخ این رفتارها را چشیدند. ارمنیان، زرتشتیان، یهودیان و ... از این دسته بودند. پس سیاستهای یکپارچه سازی در این دوران خاص آذربایجان نبود. 

 

[9] . انصاف‌پور، غلامرضا. تاريخ تبار و زبان مردم آذربايجان. انتشارات فکر روز. تهران. 1377. ص112

 

[10] . کاتم، ريچارد. همان. ص 149. البته روسها اقدامات خود را از اواخر سده‌ی 19 آغاز کرده بودند. در سال 1877 دولت روسیه سیاست حمایت شدید تجارتی در پیش گرفت و در واقع مانع آزادی تجاری – ترانزیتی از راه قفقاز شد. ن.ک:

 

- کرزن، جرج. ایران و قضیه‌ی ایران. ترجمه‌ی غ. وحید مازندرانی. مرکز انتشارات علمی و فرهنگی. تهران. 1369. جلد اول. ص 670

 

[11] . به طور مثال قبل از به قدرت رسيدن رضا شاه، دکتر محمد مصدق استاندار آذربايجان بود. او در مصاحبه با روزنامه‌ی اطلاعات شماره 5510 مورخه‌ی 15/4/1323 محل مأموريتش را چنين توصيف کرد: «عمری است که به آذربايجانی‌ها ارادت دارم زيرا اين مردمان پاک، واجد تمام صفات خوبند، مردمان وطن پرست، مردمان درست و مردمان مقتدری هستند و به هر کاری اقدام کرده‌اند، پيشرفت نموده‌اند.» ن.ک:

 

- خاطرات و تألمات دکتر محمد مصدق. با مقدمه‌ی غلامحسین مصدق. به کوشش ایرج افشار. انتشارات علمی. تهران. 1365 

 

[12] . گذشته چراغ راه آينده است. جامی. بی تا. بی جا. ص240

 

[13] . برای آگاهی بيش‌تر از ابعاد مسأله و هم چنين آشنايي با برخی نام‌های تغيير يافته ن.ک:

 

تغيير نام‌های جزاير درياچه‌ی اورميه. ادامه‌ی اقدامات نژادپرستانه عليه فرهنگ و هويت آذربايجان. نشريه‌ی اؤزلوک. چاپ تبريز. سال دوم. شماره دهم. فروردين 1384

 

[14] . دکتر افشار در مقاله‌ای علت توجه خود را به زبان ترکی و عربی اين گونه بيان می‌کند:

 

«جواب ما اين است که هيچ يک از اين زبان‌ها جز دو تای اول (ترکی و عربی) زبان يا لهجه‌ای نيست که ميان ايران و همسايگانش مشترک باشد تا به نحوی ايجاد خطر خارجی بکند. غير از دو زبان نخست که يکی سامی و ديگری تورانی است، اکثر زبان‌هايي که در داخل مرزهای ايران رايج است، لهجه‌های مختلف زبان فارسی است. از اين جهت است که من عقيده دارم توجه اوليای امور در درجه‌ی اول بايد معطوف به آذربايجان باشد و سعی شود که با استفاده از وسايل انتشار زبان و فرهنگ- راديو، مدارس، جرايد، مجلات، رسالات، و کتب ارزان قيمت بلکه رايگان- زبان فارسی به اقصی نقاط کشور گسترش يابد و به پايه‌ای برسد که روستاييان و ايلات آذربايجان نيز بتوانند، علاوه بر لهجه‌ی ملی، به زبان فارسی صحبت کنند و مطالبی را که به زبان فارسی نوشته می‌شود راحت و آسان بخوانند.»

 

[15] . نامیده شدن زبان ترکی و ترکان به عنوان خطر زرد یا استعمار زرد، اقدامی نادرست و نژادپرستان بود چرا که به همین ترتیب زمینه را برای نامیده شدن طبیعی زبان فارسی و فارسها به عنوان خطر سفید یا استعمار سفید هموار کرد.

 

[16] . در آذر 1316 آذربايجان به دو قسمت غربی با نام استان چهارم دو شرقی با نام استان سوم تقسيم شد. اردبيل و زنجان جزء آذربايجان شرقی بودند. ن.ک:

 

- تقويم تقسيم آذربايجان. نشريه‌ی اوزلوک. چاپ تبريز. سال دوم. شماره‌ی دهم. فروردين 1384

 

[17] . برای آگاهی از زندگی و شخصيت دکتر افشار ن.ک:

 

- شيخ الاسلامی، جواد. افزايش نفوذ روس و انگليس در ايران عصر قاجار. انتشارات کيهان. 1379. تهران. ص403

 

[18] . اینکه برخی اینگونه عنوان می‌کنند که کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» کتابی رد شده و سراسر دروغ است، مورد قبول نتواند بود. تردید دارم که چنین کسانی این کتاب را خوانده باشند. در این کتاب به مانند کتابهای دیگر کسروی، دقت و توجه خاصی مشاهده می‌شود. او مقدماتی را برای بحث اصلی خود و نتیجه گیری نهایی خود عنوان می‌کند که خود دارای ارزش هستند. مثلاً:

 

- «ما امروز بهترین راه برای شناخت نژاد یک توده زبان ایشان را می‌شناسیم.» ص 8

 

- «آنچه ما جسته‌ایم و میدانیم ترکی بآذربایجان اززمان سلجوقیان، واز راه کوچ ایل‌های ترک درآمده» 14

 

- «این را بآسانی توان پذیرفت که جا باز کردن ترکی برای خود در آذربایجان و بکنار زدن آن آذری را پیش ازپادشاهی صفویان انجام گرفته ودلیل این گذشته ازچیزهای دیگر حال خودآن خاندان می‌باشد.» 23

 

- «در آغاز سدة دهم که پادشاهی صفویان پدید آمد. ترکی پیشرفت خودش رادر آذربایجان، چه در شهرها و چه در بیرون‌ها بانجام رسانیده و خود زبان همگانی بشمار می‌رفته» ص 23

 

- «ترکی در زمان سلجوقیان بآذربایجان درآمده بود و در هفتصدسال یا بیشتر کم کم برآنجا چیره شده و زبان بومی را از میان برده که جز در گوشه‌ها و کنارها نشانی از آن باز نماند.» ص 25

 

- «زبان کنونی فارسی بسیار نارساست و بسیاری از معنی‌هایی که به ترکی توان فهمانید این زبان بفهمانیدن آنها توانا نیست.» ص 26

 

- «دربارة آذری هم میباید گفت: زبان مادانست که پس از آمدن ایشان بآذربایجان و این پیرامونها با زبان بومیان پیشین آذربایگان درآمیخته و رنگ و شیوة دیگری پیدا کرد.» ص 30

 

- «همیشه زبان روستا جز از زبان شهر باشد.» ص 62

 

- «این نشدنیست که در ششصدسال یکزبان چندان دیگر شود که در خور فهمیدن نباشد.» ص 36

 

همه‌ی این گزاره‌ها فارغ از صدق و کذب آنها، دارای اهمیت هستند. بدین علت که موشکافی و دقت فراوانی در هریک از آنها مشاهده می‌شود. اشتباهی که در کار کسروی صورت گرفت، مربوط به این گزاره‌ها نبود. بلکه او لغات و مصطلحات تالشی و لاهیجی رایج در نواحی تالش و لاهیجان و خلخال و اردبیل را به غلط، بازمانده‌ی زبان آذری باستان تلقی کرد. این در حالی بود که به نظر می‌رسد وی در این نظر چندان اطمینان قلبی نداشته است. در میان گزاره‌هایی که او دربارة زبان آذری مطرح می‌کند، تناقض وجود دارد. کسروی خود به این تناقضها واقف بوده است. او در جایی می‌گوید: «چون نوشتن و خواندن در میان یک توده رواج گرفت زبان ایشان یکسان و یکرو گردد و کمتر جدایی میان این گوشه و آن گوشه از رهگذر زبان بازماند.»(ص31) با اینحال نمونه‌هایی که از اصطلاحات محلی خلخال و هرزند گردآمده بود، اختلاف غیرقابل انکاری با یکدیگر داشتند. به گفته‌ی او «جداییها در میانه می‌دارند.» کسروی راه احتیاط پیموده و می‌گوید: «جدایی میان زبان خلخال و زبان هرزند را بیش از اندازه می‌یابیم و چون در این باره هیچ آگاهی نمی‌داریم و باندیشه خبری نمی‌یابیم بگفتگو از آن نمی‌پردازیم.» (ص 34 ) او درجایی دیگر می‌گوید: «زبانیکه تنها برای سخن گفتن باشد و در نوشتن بکار نرود زود شاخه شاخه گردد و هرشاخه رویه دیگری بخود گیرد.». او در اظهارنظری متناقض و در توضیح اختلاف نمونه‌های زبان خلخال و هرزند با اردبیل می‌گوید: «پیداست که گذشت زمان زبانها را دیگر گرداند.» ص 62

 

با توجه به ضعف دلایل و شواهد مطرح شده در این کتاب، احتمال تعلق اصطلاحات هرزند و خلخال و اردبیل به زبان آذری بسیار ضعیف است. از سوی دیگر سعی کسروی در انکار گذشتة مکتوب زبان ترکی در ایران قابل قبول نیست. با این وجود ارزش کار پژوهشی کسروی به جای خود باقی است چون به صرف وجود یک اشتباه نتوان که همه‌ی کارهای کسی را انکار نمود. وجود روحیه‌ی خصومت نسبت به کسروی بدان دلیل است که نتیجه‌گیری کسروی در مورد زبان آذری، در مقیاس وسیع مورد استفاده‌ی دیگران قرار گرفت و برخی او را بنیانگذار «مبارزه‌ی پژوهشی با زبان ترکی» نامیدند. برای آگاهی بیشتر درباره‌ی زندگی کسروی ن.ک:

 

- اکبری حامد، مهدی. آذربجانان آذربایجان. انتشارات تلاش. تبریز. 1356  

 

- احسان یارشاطر با نظر کسروی تقریباً موافق است. او در دانشنامه‌ی ایران و اسلام، جلد 1، ص 65 نوشته است: «فراواني نسبي اين زبانها {ي ايراني} و پراكندگي آنها در نقاط مختلف آذربايجان اين احتمال را كه اين زبانها از نقطه ديگري به اين سامان سرايت كرده باشد منتفي و اصالت آنها را در اين منطقه مسلم مي‌سازد. از طرف ديگر پيوستگي و شباهت آنها به يكديگر و اشتراك آنها در يك رشته خصوصيات صوتي و دستوري، تعلق آنها را به گروه معيني از زبانهاي شمال غربي ايران تاييد مي كند. اين گروه معين را مي‌توان زبان مادي خواند و آذري را در شمال و آنچه را مأخذ اسلامي «فهلوي» خوانده‌اند در جنوب (كه عموماً غرض از آن زبانهاي محلي نواحي غربي و مركزي ايران غير از انواع كردي و لري است) دو شعبه عمده آن محسوب داشت.»

 

[19] . انصاف‌پور، غلامرضا. همان. ص53

 

[20] . اقبال آشتيانی، عباس. مقاله‌ی «يک سند مهم در باره‌ی زبان آذری از رساله‌ی روحی انرجانی.»

 

 [21] . نفيسی، سعيد. همان.

 

[22] . مقدم، محمد. مقاله‌ی «سند تاريخی از گويش آذری تبريز.»

 

  [23] . مشکور، محمدجواد. نظري به تاريخ آذربايجان و آثار باستاني و جمعيت شناسي آن. انجمن آثار ملي. تهران. 1349.

 

 [24] . اگر بنا را بر صحت رساله‌ی روحی انرجانی بگذاريم؛ اين که عده‌ای از «اعيان، اجلاف و اناث» تبريز به آذری سخن می‌گفتند، هيچ چيزی را در رابطه با رواج زبان ترکی در شهرهای ديگر و به ويژه روستاها روشن نمی‌کند.

 

[25] . کسروی کتابی به نام «در پيرامون ادبيات» نوشته است که در آن تمام ميراث ادبی ايران را به تمسخر گرفته است. او شاعران بزرگی چون سعدی، مولوی و حافظ را دروغ گويانی ياوه سرا معرفی می‌کند. او حتی از تمسخر عزاداری ماه محرم در قيام امام حسين نيز نگذشته است. او در تعريف شعر می‌گويد: «شعر همان سنخنست با دو جدايي، يکی وزن، ديگری قافيه اين است و بيش از اين نيست. او در جايي ديگر شعر را به کره‌ی قالبی و نثر را به کره‌ی توده شده تشبيه می‌کند. درباره‌ی مثنوی می‌گويد: «من مثنوی را نخوانده‌ام و تکه‌هايي را از او در اين جا و آن جا ديده‌ام.» با اين حال او مولوی را دروغ گويي بزرگ و کتاب مثنوی را بسيار شوم می‌داند. ن.ک:

 

-کسروی، احمد. در پيرامون ادبيات. انتشارات احياء. تبريز. 1356

 

[26] . معجز شبستری در باره‌ی ديوان خود می‌گويد: «من ملاحظه کردم که اکثر مردم آذربايجان ترک هستند و فايده‌ای از اشعار فارسی نخواهند برد هدفم اين بود که زنان و مردان اشعار مرا خوانده و درک کنند.»

 

[27] . بدين ترتيب مجله‌ی پيمان که توسط کسروی منتشر می‌شد، شعار خود را «يک درفش، يک دين، يک زبان» قرار داد. اين افکار به جايي رسيد که کسروی سخن از «پاکدينی» آورد. واقع مطلب اين بود که آقایان کسروی و افشار چنان برای رسيدن به وحدت ملی طبق مدل آلمان شتاب داشتند که ديگر فرصتی برای توجه به مسايلی چون آزادی انسان‌ها، کرامت و شخصيت ذاتی انسان، روان شناسی و زبان شناسی و ... وجود نداشت.

 

[28] . ادعای ضعيف بودن زبان ترکی از بيخ و بن مردود است. هومن وانبری محقق و نويسنده می‌گويد: «زيبايي و کمال زبان ترکی تا بدان پايه است که جايگاه آن حتی از زبان عربی که گفته می‌شود: گويا از طرف زبان شناسان زبده‌ای ساخته و پرداخته شده سپس جهت استفاده در اختيار آنان قرار گرفته است نيز شامخ‌تر است.» ماکس مولر زبان شناس بزرگ سده‌ی 19 می‌گويد: «ابزار گرامری زبان ترکی چنان منظوم و قاونمند، چنان کامل می‌باشد که اين تصور را به ذهن متبادر می‌سازد که شايد بنا به رهنمود يک فرهنگستان، از سوی زبان شناسان خبره ساخته و پرداخته جهت استفاده ارايه شده باشد...» زمانی که ما زبان ترکی را با دقت و موشکافی می‌آموزيم، با معجزه‌ای رو به رو می‌شويم که خرد انسانی در عرصه‌ی زبان از خود نشان داده است.» گفتنی است سازمان يونسکو زبان ترکی را به عنوان سومين زبان زنده و با قاعده‌ی جهان معرفی کرده است. هم چنين زبان ترکی هفتمين زبان گسترده‌ی جهان در ميان در حدود 4000 زبان است که امروزه بدان‌ها گفت و گو می‌شود. ن.ک:

 

- امير احمديان، بهرام. جغرافيای آسيای صغير. مجله‌ی گزارش گفتگو. سال سوم. شماره‌ی 15. بهمن و اسفند 82. ص13

 

- مالرب، ميشل. زبان‌های مهم جهان. همان. ص271

 

برای مقايسه‌ی دستور زبان ترکی و فارسی و آگاهی از برتری‌های زبانی زبان ترکی ن.ک:

 

- وکيلی خاصلويي، بهروز. مقايسه‌ی گرامر سه زبان آذربايجانی، فارسی و انگليسی. مؤلف. تبريز. 1382

 

[29] . در مناقشه‌ی قلمی میان دو طرف بر سر موقعیت آذربایجان و زبان ترکی مطالب خاص و تناقضات ویژه‌ای وجود داشت. بطور مثال زمانی که آذربایجانیان در ذکر افتخارات و قدمت تاریخی آذربایجان، عنوان می‌کردند که زرتشت آذربایجانی است، ایرانگرایان این مسئله را رد می‌کردند ولی همین افراد هنگامی که می‌خواستند بر تعلق آذربایجان بر ایران تأکید ورزند، زرتشت را از آذربایجان می‌دانستند. دوم اینکه ایرانگریان زمانی که درباره‌ی زبان آذری سخن می‌گفتند، زبان را علامت نژاد می‌دانستند ولی زمانی که سخن از زبان ترکی بود، اینگونه عنوان می‌کردند که زبان نشانه‌ی نژاد نیست. این بحثها بیشتر در مطبوعات ترکیه و ایران صورت می‌گرفت. روشنی بیگ یکی از ملی گرایان ترکیه که در اثنای جنگ جهانی اول به ایران آمده و پس از بازگشت، مقالاتی را دربار‌ه‌ی وضعیت ترک زبانان در ایران، در نشریه‌ی وطن چاپ استانبول نوشته بود. این مقالات واکنش ایرانگرایان را برانگیخت. روشنی بیگ از «کابوس فارس» سخن گفته بود. ر.ش.تبریزی در پاسخ به وی نوشت: «اگر این «کابوس فارس»، «کابوس روم» و «کابوس یونان» نبود، جمعیت بشر اکنون با شیر قاطر می‌زیست و هر روزی با غارت یک سوی زندگی می‌کرد.» همچنین تبریزی در پاسخ نوشته‌های روشنی بیگ درباره‌ی افتخارات تاریخی ترکان نوشت: «... می‌بینید که چگونه عموزادگانتان کوشیدند ایران را با خون و آتش نابود کنند.» بدین سان مطالب تاریخی دستاویزی برای مناقشات قلمی قرار گرفته و ماهیت اصلی خود را از دست داده بود. برای آگاهی بیشتر ن.ک:

 

- تبریزی، ر.ش. تورک متفکرینین نظر انتباهنه. نشر ایرانشهر. برلین. 1924. ص 21 تا 23    

 


********************************************

 

تبریز در سده های نخستین اسلامی

 

پژوهش: سیدآقا عون اللهی

ترجمه: پرویز زارع شاهمرسی

 

*این مقاله در روزنامه سرخاب 9 مرداد 1386 چاپ شده است.

 

ولادیمیر مینورسکی عقیده دارد که نام تبریز به صورت کنونی در منابع عربی، در دورهی حملهی عربها به آذربایجان نیامده است. ولی در منابع عربی به نام تبریز در سال 25 ق (6-645م) برمیخوریم. در سال 141 ق (9-758م) در زمان خلافت ابوجعفر منصور، تعداد زیادی از یمانیان به همراه یزید بن حاتم از بصره به آذربایجان کوچ کردند. روّاد بن المثنی الازدی از یمانیان مهاجر، حاکم منطقهای از تبریز تا بذ گشت. او تبریز را اقامتگاه خود کرد. زمانی که رواد به اینجا آمد، تبریز قصبهای متوسط بود.

 

سپس وجناء پسر روّاد و برادرانش در آبادانی تبریز کوشیدند. بناهایی در شهر ساخته شد و حصارش استحکام یافت. بعدها اعلی بن احمد الروّادی الازدی حصار تبریز را دوباره ساخت و دروازههایی بر آنها نهاد.[1] به گمان قوی دروازهی درب اعلای تبریز به نام اوست که آن را ساخته است.

 

در اوائل سدهی 9 م دژی مستحکم در تبریز وجود داشت. بابک رهبر حرکات آزادی خواهانه علیه خلافت، در سنین 16 تا 18 سالگی به مدت دو سال در تبریز، خدمت محمد بن الروّادی الازدی کرده و در 18 سالگی نزد پدر رفت.[2] در این زمان دژی استوار در تبریز بود. طبری در بحث از حوادث سال 220 ق (835م) بیان میکند که دو دژ به نام «تبریز»، و «شاهی» در دست محمد بن بعیث از نسل روّادیان بوده است.[3]

 

محمد بن بعیث که برای استقلال میکوشید، نخست از متحدان بابک بود و دژ تبریز را به اختیار بابک سپرده بود. او حتی عصمت الکردی فرمانده بابک و دوستانش را از نظر آذوقه تأمین میکرد. محمد بن بعیث با مشاهدهی ضعف قیام بابک بر آن شد تا عصمت الکردی و دوستانش را به چنگ آورد. از این رو آنان را به مهمانی فراخواند و در سال222ق/ 837 م زندانی کرده و به نزد معتصم فرستاد. خلیفه معتصم از آنان اطلاعاتی دربارهی عملیات جنگی میگیرد. عملیات علیه بابک شدت مییابد. پس از این حادثه خرمدینان- بابکیان با شکستهای پی در پی مواجه میشوند.

 

تبریز در این دوره اهمیت نظامی فراوان داشته و هم زمان پیشرفت نموده و گسترش یافت. ولی در سال 244 ق (9-858م) زلزلهی بسیار شدیدی شهر را به ویرانه تبدیل کرد. به فرمان خلیفه متوکل (861-847م) شهر به سرعت تجدید بنا شد.[4]

 

در اواسط سدهی 9 تبریز به مرکز صنعت و بازرگانی تبدیل شد. شهر رفته رفته رونق یافته، در اواسط سدهی 10 نام آن بر سر زبانها افتاد. ابن مسکویه در بحث از حوادث سال 330 ق (2-941م) تبریز را شهری با حصار استوار، احاطه شده با جنگلهای انبوه و دارای باغها تصویر کرده است. ابن مسکویه اهالی شهر را افرادی متمکّن ذکر کرده است.[5] مؤلف نامعلوم کتاب «حدود العالم» که سدهی 10م میزیسته، تبریز را «شهری کوچک اما ثروتمند، پر نعمت و آباد» ذکر کرده است.[6]

 

در اواخر سدهی 10م نام تبریز را در میان شهرهای بزرگ میبینیم. ابن حوقل تبریز را «شهری زیبا، آباد با اهالی بسیار» نامیده و مینویسد در این شهر که دارای بازارهای بسیار است، بازرگانی پر رونقی جر®