نقد تضاد و تناقض در منطق صوری

 

 

 

نویسنده : ابوالحسن بنی صدر

 

 

تحریر این نقد در سحر بیست و هفتمین روز ماه رمضان

( 20 ﺁبان 1383)  به پایان رسید.

 

 

 

تاریخ انتشار : 22 بهمن 1384

 

 

تنظیم برای سایت : انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابوالحسن بنی صدر

 

نقد تضاد و تناقض در منطق صوری

 

 

    در کتاب"تضاد  و توحید"  هر چند توجه  معطوف به " اصل تناقض در دیالکتیک" است ، اما  از" اصل  عدم تناقض درمنطق صوری "  ارسطوئی  غفلت نشده است . هر دو  منطق ، بر اصل  حاکمیت  ذهن  بر عین گرچه  اصحاب دیالکتیک  مدعی جستن  روش  شناخت  واقعیت،  آنسان  که هست، شده اند -  ساخته شده اند  و  به کار  انواع  دستکاری ها  در واقعیت  و بسا جانشین کردن  ﺁن با فرﺁرده های ذهن ، می آیند . چرا که  هر دو ، بر اصل  ثنویت تک محوری  ساخته شده اند .  درروشی  که بر این اصل  ساخته  می شود ، ﺁدمی  الف- هرگز  نمی تواند واقعیت  را همانسان که هست  بشناسد و ب -  حتی وقتی  واقعیت  و ماده  را محور  می کند ، این محور ترجمان حاکمیت  مطلق ذهنیت بر عینیت  میشود. چرا که  وقتی  ماده و عین  را محور  فعال  می شمارد و عقل  را منفعل و کار ﺁن  را پذیرفتن واقعیت همان سان که هست  می انگارد، این حکم  را عقل   او بر اصل ثنویت  تک محوری ( =  واقعیت  محور فعال  و عقل محور فعل پذیر )  صادر  می کند  و، در واقع ، چنین  رابطه ای  میان عقل  و واقعیت  بر قرار نمی شود. راست  بخواهی ، بر اصل ثنویت تک محوری ، محاال است واقعیت  خارجی ، بی کم و کاست  در عقل بازبتابد . چرا که  الف -  با مداربسته ای که  از دو محوریکی فعال و یکی فعل پذیر بوجود  می آید، بخش بزرگ واقعیت  در بیرون  آن قرار می گیرد و به چشم عقل  نمی آید. ب -  عقلی  که به خود  نقش  فعل پذیر می دهد ،  نزدیک  به تمام استعدادهای  خویش  را می  باید از   فعالیت ممنوع  کند  و لاجرم ،  ج -  از شناسائی  ناتوان  و ناگزیر  می شود  از پیش ، قالب  ذهنی  بسازد  و واقعیت  را در آن  قالب بریزد .

" بازتاب واقعیت  در عقل "  جز واقعیت  را به قالب ذهنی در آوردن  نمی شود.  اصل های  راهنما  و هدف ها  و روش های دو عقل یکی عقل  آزاد  و دیگری عقل قدرتمدار، در عقل آزاد  مطالعه شده اند. اما منطق صوری ، روش  ریختن واقعیت  به قالبی  است که فیلسوف علم الیقین  می پندارد . این  منطق  بر اصل ثنویت  تک محوری  ساخته شده است و نه تنها  به ذهن  تقدم  و حاکمیت  مطلق می دهد  بلکه  چون محور  فعال  را عقل  می گرداند،  به او امکان می هد ، هر دست کاری خواست در واقعیت  و معنی  بکند و بسا  ساختهِ خویش  را جانشین  کند و یا عدم  را بجای  وجود بنشاند.

      پیش از  اینکه  شفاف  بنمایانیم  که، با  منطق صوری،  عقل چگونه می تواند این دست کاری ها  را بکند،  حقیقت دیگری را  خاطر نشان کنیم : ثنویت  تک محوری اصل راهنمای قدرتمداری است  و بکار  ساختن  بیان  قدرت می آید . بر این  اصل، فیلسوف  بیان قدرت  می سازد:  میان دو محور ،  رابطه  فعاال مطلق ( محور فعال)  و منفعل مطلق( محور فعل پذیر ) ، رابطهِ سلطه ایست که ، در آن،   سلطهِ   آمر  بر مأمور  مطلق است.  بدیهی است  سلطه مطلق  مصداق  خارجی  پیدا  نمی کند  و ساختهء ذهن  قدرتمدار  است. همان استبداد  فراگیر است . و باز بدیهی  است  عقلی که  در موقعیت  مطلقا   مسلط ( سلطهِ  ذهنیت  بر عینیت )  و یا در موضع  مطلقا  زیر  سلطه ( سلطه  عینیت  بر ذهنیت )  قرار می گیرد از شناسائی  علمی  ناتوان و کارش  در قالب سازی ناچیز می شود.

      اما نمونه هایی  از آرای  ارسطو که ترجمان ثنویت  تک محوری  هستند:

  جامعه  به نخبه ( اقلیت) و غیر نخبه  (اکثریت ) تقسیم می شود. به حکم طبیعت ( البته به تشخیص ارسطو)  نخبه  از قوه  رهبری  برخوردار است  و عوام  که ملحق  به حیوانها هستند،  از این قوه  محرومند. بنابر این ، رهبری  از آن  نخبه  ( ولایت  قانونگزار)  است. مصلحت عوام در اطاعت است چرا  که به سود آنها است: نخبه محور فعال ، عوام محور  فعل پذیر .

زن دون انسان  و اطاعتش از مرد واجب است !

    این دو  حکم  واحکامی  از این نوع، ترجمان ثنویت  تک محوری هستند . اما  عقل  فیلسوف ، با بکار بردن روشی،  این احکام را ساخته است . روشی  که خود  نیز ترجمان  ثنویت  تک محوری است:

1 -  اصل این همانی  یا عدم تناقض ، تنها  در هستی  محض کاربرد دارد. زیرا  هستی  حد ناپذیر، همانست که هست  و دائم  با خود  این همانی  دارد  و عدم  آن نیستی  است که نیست. اما  در جهان  پدیده ها ،  کار برد  ندارد. چرا  که هر  پدیده با پدیده های دیگر  در فعل و انفعال  است، در درون  و بیرون  خود، در فعل و انفعال است. همان که هست ماندن،  نظامی بطور کامل مستقل ،  یعنی  تک عنصری ، بسیط و مطلقا بی نیاز می طلبد.  حتی اگر یک پدیده را از رابطه با پدیده های دیگر مستقل کنیم، بنا بر این که مجموعهِ زنده ای است، همان که هست نمی ماند.  زمان و مکان را صفر نمی توان کرد و با وجود حرکت - حتی همان گذار  از قوه به فعل   که ارسطو ، حرکت  می خواند  که همچنان بیانگر  اصل ثنویت  تک محوری است-  ، یک پدیده  همان که هست  نمی ماند.  مرگ نیز ﺁن را در  تغییر نگاه می دارد.

         اما این همانی نسبی  نیازمند، جانشین کردن  ثنویت  با توحید است.  در تضاد  و توحید،   خاطر نشان کرده ام  که بر سر توحید، اجماع  وجود  دارد .  چون ، بی آن،  نه اصل این همانی  و نه اصل تناقض جدلی( دیالکتیک  تناقض)  قابل  ساختن نبودند. دورتر،  به جای  توحید در روش  شناخت، باز می گردم. در این جا،  کار برد اصل عدم تناقض  را توسط  ارسطو  می شناسانم: اصلی که در  جهان  پدیده ها کاربرد ندارد، بناچار  قالب  ذهن  ساخته ای  می شود که  شناسائی  هر پدیده ، در  ریختن آن به این  قالب ناچیز می شود  و با تعریف ارسطو از این اصل  نیز نمی خواند:  بنا براصل این همانی، حکم  اولی که از قول او نقل کردیم ( نخبه صاحب رهبری وعوام محکوم به اطاعت)، اینسان  ساخته  شده است:

  بنا بر طبیعت ، یک نخبه ، نمی تواند نخبه و عدم نخبه باشد. یک عامی نیز نمی تواند در همان حال ،  عامی و  عدم  عامی (= نخبه)  باشد .  بنابر تعریف ارسطو از عدالت  که برابری برابرها و نابرابری نابرابرها است،  نخبه  باید رهبری  و عوام باید  اطاعت  کنند.

در باب  زن و مرد  نیز : بر اصل  این  همانی ، مرد  نمی تواند مرد و عدم  مرد (= زن =  دون انسان)  باشد و ، بنابر طبیعت، زن نمی تواند زن ( = دون انسان)  و در همان حال  عدم زن (= مرد) باشد. و بنا بر اصل  عدالت، زنان باید تابع و مطیع مرد باشد .

"حرکت  گذار از قوه به فعل است" نیز حکمی  است که بر اصل عدم تناقض ساخته شده است.

    در این احکام  که تأمل  کنیم، می بینیم واقعیت ها جای خود را به تعریف های ذهنی سپرده اند که فیلسوف از هر یک از آنها  بعمل  آورده است.  می توان  تصور  کرد  فقیهی  که با بکاربردن  منطق صوری، احکام  فقهی  را استنباط  می کند، الف -   تا کجا  از واقعیت  می برد  و در دنیای  ذهنی  زندانی می شود و ب -  فقه تا کجا  با اصل توحید و اصول  دیگر قرآن  قطع و تابع  اصل ثنویت  تک محوری ،  و بیان  استبداد  فراگیر می شود. ولایت  مطلقه  فقیه، بر ثنویت  تک محوری و با بکار بردن اصل عدم تناقض  ساخته شده است. اما  فراوان تناقض  در بر دارد: ولایت مطلقه فقیه همان ولایت  قانونگذار عادل ارسطو  است و طبق  همان روش ساخته شده است  که در بالا، باز نمودم. الا اینکه  در اینجا تناقض هائی را  می شمارم که بکار بردن اصل اینهمانی  یا عدم تناقض، بمثابه قالب ذهن،   ببار می آورد:

الف در  حکم  ارسطو ( ولایت  مطلقه قانونگذار  عادل)  و ولایت  مطلقه فقیه  که بر اصل  ثنویت  تک محوری ساخته شده اند که تأمل کنیم، می بینیم مرکب از چند  حکم  هستند  که ساخته  ذهن   فیلسوفند: نخبه  قوه رهبری دارد و باید رهبری کند، عوام ملحق  به حیوانها هستند و باید  اطاعت کنند. بهنگام صدور این  دو حکم  که ساخته ذهنند  و جانشین واقعیت ( انسانها دارای قوه رهبری هستند)  می شوند ، از این واقعیت  غفلت می شود که ولایت اگرمساوی با اعمال قدرت باشد، در طبیعت - حتی همان  طبیعت که ارسطو تصور می کند -  قدرت  وجود ندارد تا که نخبه در اداره عوام به کار برد.  پس  نخست نظام اجتماعی  می باید براصل ثنویت تک محوری ( حاکمیت اقلیت و فرمانبری اکثریت)  ساخت بگیرد، تا قدرت نزد اقلیت حاکم متمرکز شود.  بنابراین ، قدرت فرآوردهِ رابطه اقلیت حاکم و اکثریت فرمانبر بر مدار زور است . حاکم و محکوم، تحت این رابطه هستند و اگردر این رابطه بمانند، در پندار و گفتار و کردار ، فرمانبر قدرت، در جریان تمرکز و بزرگ شدنش  می شوند و بنده  قدرت و فرمانبرآن،  در تخریب خود، می گردند. بنابراین، نه نخبه می ماند و نه عوام می مانند: ولایت مطلقه نخبه و اطاعت مطلق عوام ناقض اصل عدم  تناقض  یا اینهمانی است .

ب -  نه قانونگذار عادل یکی  است و نه  فقیه یکی است. ولایت  یکی از آنها  بر دیگران،  ناقض اصل این همانی است.  زیرا اگر ولایت یکی بر دیگران  را قهری (= تصرف قدرت و در واقع تسخیرقدرت شدن)  بدانیم، هم  فقیه از خود بیگانه شده است و هم فقیه هایی از خود بیگانه می شوند که  تن به ولایت  قهری  فقیهی می دهند که قدرت را تصرف کرده است( راست بخواهی ،  به تصرف قدرت در آمده است). برای حل این تناقض، ملاتاریا  ناگزیر  شده است ولی امر   را  خداوند بر گزیده ای بخواند  که مجلس خبرگان کشف  می کند!

ج -  رهبری، استعداد ذاتی هرانسان است . تبعیض مضاعف ( نخبه و نخبه قانونگذار ) برای رهبر از سوئی  و محروم گمان بردن اکثریت بزرگ از استعداد رهبری و یا محدود کردن این استعداد به استعداد یک  گوسفند، احکامی ذهنی هستند که با دست کم سه تبعیض، قابل  ساختن شده اند. اما این  ساختهِ ذهن  واقعیت خارجی  پیدا نکرده است و  نمی کند. نه تنها به علت آنکه تحمیل این ذهنیت  بر واقعیت ( استعدادهای رهبری انسان ها)  موکول به نظام اجتماعی براصل ثنویت تک محوری ( تمرکز قدرت نزد اقلیت حاکم و رابطهء  قدرت میان  این اقلیت و اکثریت فرمان بر ) است ، بلکه،  قانون ( در مثال ارسطو)  و دین و فقه ( در مثال ولایت فقیه) همچون رهبری کنندگان و رهبری شوندگان، تابع حکم قدرت می گردند و فاسد می شوند. چرا که مدار نظام سیاسی قدرت است و رهبر و قانون و دین، می باید از ایجابات قدرت پیروی کنند.  بدین سان، قانون و دین، در تابعیت از  ایجابات قدرت، از طبیعت خویش بیگانه و بیان  قدرت می شوند. این از خود بیگانگی ، نه تنها ناقض اصل این همانی  صوری ارسطوئی، بلکه موجب فساد بزرگی است که در جریان تاریخ، دین  بمثابه بیان آزادی  را  در دین بمثابه  بیان قدرت، از خود بیگانه  و بسا  به بیان استبداد فراگیر بدل کرده است. هر مرامی که  بر اصل  ثنویت تک محوری ساخته شده است، مرام استبداد فراگیر و سرانجام  ناقض خود گشته است. آیا  ایدئولوژی هایی که در قرن  بیستم ساخته شدند، سرنوشت دیگری پیدا  کردند؟ هر انسانی هم که در زندگی روزانه خویش، قدرت را  مدار می کند، منطق صوری را روش می کند، اصل این همانی  را فراوان بکار می برد . بنا بر این، ویران می شود و ویران می کند.

د -  تابعیت قانون یا دین  از توقعات، در تغییر  قدرت، فساد بزرگ ببار می آورد  از جمله بدین  خاطر که  قدرت نمی تواند، تغییر نپذیرد و در تغییرهایی که می پذیرد ، از جمله،  تابع رابطه های  قوا میان گروه بندیهای جامعه و جامعه با جامعه های دیگر است. بنابر اصل، احکام  دین باید همان که هستند بمانند. با پیروی احکام دین  از  توقعات در تغییر قدرت، دین می باید ، تغییرها، در جهت های ضد و نقیض، را بپذیرد. چرا که  در روابط قوا ، موقعیت های گروه بندیها  تغییر می کنند. بسا آنها  که زیر سلطه  بودند، مسلط  می شوند و احکام دین،  این باره با توقعات سلطه گرهای جدید می باید سازگار شوند. نمونه این تغییرهای ضد و نقیض را درانقلاب  ایران  دیدیم: بسیاری حرامها در دورهِ پهلوی ها، در ولایت مطلقه فقیه، مباح شدند. و نیز،  بار اول، چند سالی پیش از انقلاب، گروه بندی هائی  که،  در برابر رژیم شاه، ولایت را از آن خود می دانستند، سازمانهای سیاسی و سازمان روحانیت بودند.  پس هر گروه، در  غیبت مردم، بنابر ایدئولوژی  یا این و آن مرام قدرت، ولایت را حق خود می دانست. رهبری سازمان روحانیت  نیز دم از ولایت فقیه می زد.  بار دوم، انقلاب را مردم، با شرکت خود جوش در جنبش همگانی، پدید آوردند. در نتیجه ، رهبری سازمان روحانیت نیز تصریح کرد : ولایت با جمهور مردم است .  بار سوم،  صحنهِ  انقلاب جای خود را  به صحنه رقابت  گروه ها  بر سر  قدرت داد. از نو، سخن از ولایت  فقیه بمیان  آمد.  تناسب قوا  با گنجاندن  ولایت مطلقه فقیه  در قانون اساسی سازگارنبود، به نظارت  فقیه  قناعت شد. بار چهارم، جنگ و سازش پنهانی ، فرصت سرکوب شدید گروه بندیهای سیاسی مزاحم را فراهم آورد . این بار، دین ولایت مطلقه فقیه شد. بدین سان، نه تنها حکمی که ساختهِ  ذهن ارسطو است،  دست کم چهار نوبت ، تغییر تعریف و جهت داد، بلکه بر تابعیت احکام دین از ولایت مطلقه تصریح شد( مکتوب آقای خمینی )  . " مجمع تشخیص  مصلحت"  ایجاد گشت که تصریح بر تابعیت احکام دین از ایجابات  قدرت و بدتر از آن ، تصریح بر جانشین شدن احکام دین کردن  مصلحت های قدرت سنجیده است.  بدین  جانشینی، الف -  دین همان که هست نمی ماند و ب -  احکام ذهنی قدرت فرموده، جانشین می شوند. از این رو است که  شدت فسادی که دین  بدان گرفتار آمده هیچگاه سابقه نداشته است و با پیروی از اصل  اینهمانی ارسطوئی، احکام ذهنی که بر وفق توقعات قدرت صادر می شوند الف -  واقعیت را مجبور به پذیرفتن این قالب می کنند . در نتیجه، ویرانی بر ویرانی  افزوده می شود و ب -  بزرگ ترین فاسد کنندهِ  دین می شوند.

      با وجود این ، دانستنی است که  غیر از روابط قدرت  و انسانها  که در این  روابط  زندگی  می کنند ،  انسان ها خود و نیازها شان نیز تغییر می کنند.  با وجود این تغییرها، آیا  زندگی با و در دینی  که ، بنابر اصل ،  باید همان بماند که هست ، سرباز زدن از  تحول و رشد  نمی شود؟  در حقیقت، جامعه ای که، با اجرای احکام تغییر ناپذیر، رشد نمی کند، نیروهای محرکه  خویش را در تخریب بکار می برد. پس آیا  سرنوشتی  که جامعه های مسلمان پیدا  کرده اند ، فرآوردهِ  خود تخریبی  مستمر نیست؟

     این پرسش ، عقل آزاد  را بر آن  می دارد  که در دین تأمل  کند و  از خود بیگانه  شدنش  را در بیان  قدرت، اندازه بگیرد. زیرا بدین  تأمل  است که الف   پی می برد، د ین ازخود بیگانه، تغییر بد خیمی کرده است :  تغییر از بیان ﺁزادی به بیان قدرت  . و ب -  فاسد کننده  دولت و نظام اجتماعی است که می سازد و ج -  ذهنیت های  فردی و جمعی سازگار با بردگی  قدرت و تخریب  نیروهای محرکه هستند و، به قدرت ،  فاسدترمی شوند. دین واقعی  مردم  دین قدرت مداری و ﺁئین بردگی انسان و برده داری قدرت است. د -  دین  وقتی  بیان آزادی می شود، از تناقض ها خالی می شود.  زیرا اصولی را راهنما  و روش می گرداند  که رشد انسان در آزادی  را میسر می کنند.

 2 -  بنابر اصل اینهمانی  یا عدم تناقض صوری، اجتماع متناقضان، در صدق و کذب ، محال است. و نیز، دو چیز که ضد یکدیگرباشند،  در بیرون یکدیگرمی توانند وجود داشته باشند.  اما هر دو حکم ، در  نشاندن ساختهِ ذهنی بر جای واقعیت و ، بخصوص،  در ساختن فکر و روش راهنمای  قدرتمداری بکار می آیند. توضیح اینکه:

1/2 -  دروغ  بدون تناقض وجود ندارد . انسانها،  بنابر فریب منطق صوری ، از تناقض و بسا تناقض  های موجود در قول دروغ  غفلت  می کنند . در حقیقت، دروغ پوشاندن واقعیت است.   پوشش دروغ با واقعیتی که می پوشاند در تناقض است و با وجود این با آن جمع شده است. راست بخواهی، یا همان پوشش جایگزین واقعیت می شود و یا ساختهِ ذهن و بسا  واقعیت دیگری راجانشین می کنند.   برای مثال، انقلاب  خشونت و اصلاح عدم خشونت است. در نتیجه، انقلاب بد واصلاح خوب است. سه حکم  دروغ هستند. هر یک از آنها، اجتماع متنافضانند: الف -  خشونت و عدم خشونت دو روش هستند. حال آنکه انقلاب تغییرساخت است و اصلاح تغییر ندادن ساخت و رفع نواقص آنست. پس دو معنی ساختِ  ذهن ، با بکار بردن منطق صوری، جانشین دو معنی شده اند  که انقلاب واصلاح دارند.  هر حکم واجد دست کم  دو  تناقض است:

 الف -  انقلاب  خشونت است ،  بنابرمحال بودن اجتماع متناقضان، با انقلاب عدم خشونت است جمع نمی شود. خشونتها را که عقل مشاهده می کند او را متقاعد می کنند که قضیهِ انقلاب عدم خشونت است را کذب و امکان خشونت  آمیز نبودن انقلاب را هم از خود می راند، چه رسد به راست تلقی کردن انقلاب خشونت زدائی است . در مورد اصلاح نیز،  پیروی از منطق  صوری، عقل  را از تصور امکان خشونت  آمیز بودن اصلاح، ممنوع می کند . حال آنکه،  درعمل،  هم در انقلاب  و هم در اصلاح، دو روش ، یکی  خشونت و دیگری  عدم خشونت  بکار  می روند. با این تفاوت که اگر پایهِ  نظام جامعه قدرت باشد ، ممکن نیست عدم خشونت را روش کرد چه رسد به خشونت زدائی .  

 ب-  دو نایکسان ، یعنی  انقلاب  و اصلاح، در تعریف ، یکسان و قابل  مقایسه می شوند . بیشتر از این ، هریک از این دو معنائی را پیدا می کنند  که عقل قدرتمدار به آنها می دهد و جانشین معانی  واقعی  می کند .

ج -   تناقضی ، که عقل آزاد  آن را  آشکار می بیند و عقل قدرتمدار نمی بیند، اجتماع دو معنی نا یکسان انقلاب و اصلاح در یک معنی است.  اما معنائی که جعل کننده ، با بکار بردن منطق صوری، به انقلاب و اصلاح می دهد  هم با معنی که انقلاب  دارد  و هم  با معنی که اصلاح دارد،  ناسازگاراست. از این رو،  جاعل این حکم  از تعریف  شفاف  گریزان است.

د -  و از  آنجا  که انقلاب  و اصلاح  ، بر وفق منطق صوری ، به خشونت و عدم خشونتی که چشم می بیند ، تعریف  می شوند،  بسا  می شود  که این منطق  ، هر دو را ، از معنی ای  که دارند  تهی می کند .  چنان که  کلمه انقلاب  خشونت و کلمه اصلاح عدم خشونت را به ذهن  متبادر می کنند.  بیان آزادی را  نیز بدینسان در بیان  قدرت از خود بیگانه می کنند وهر قدرتی،  بدین روش، کلمه های طیبه  را در  کلمه های خبیثه از خود بیگانه می کند و در باورانسانها، عناصر  ناسازگار با قدرت را  با عناصر سازگار با ﺁن، جانشین می سازد. وهنوز:

 ه - بنا بر نا ممکن بودن  اجتماع نقیضان، اصلاح عدم خشونت است با اصلاح خشونت است ، جمع نمی شوند. بدینسان، عقل قدرتمدار حکمی را  می سازد و،  بدان،  نه تنها خشونت را محور فعال و مباین با اصلاح و انقلاب را محور فعل پذیر و وسیله بکار بردن خشونت می کند، بلکه  تا آنجا  پیش می رود  و پیش می برد که انقلاب خشونت و  اصلاح عدم خشونت معنی دهند و بنابراصل  عدم  امکان اجتماع  نقیضان، از معانی که دارند، تهی شوند. تا ﺁنجا که اصلاح چیست ؟ پرسشی می شود با یک پاسخ : عدم خشونت است!   از این رو است که ، در تجربه اصلاح طلبان، این کلمه تعریف  شفاف  پیدا  نکرد. چنانکه نزد همه آنها که دستیابی به  قدرت را هدف فعالیت سیاسی  خویش می کنند ، آزادی چیست؟  پرسش بدون  پاسخ  می ماند  و حد اکثر به قدرت  فرد تعریف  می شود.

     ارسطوئیان می توانند  بگویند، جعل معنی ربطی به اصل اینهمانی ندارد .  بنابراین اصل، معنی هرچه  باشد، نمی تواند، با وجود  تمامی شرایط ، خود و نقیض خود باشد. اما اگر چنین  گویند، دست کم غفلت خویش ر ا از  این امر ابراز کرده اند که اصل عدم تناقض، همراهی وجود وعدم است.  توضیح اینکه، هر چیز خود هست و نقیض خود نیست. به سخن دیگر،  یکی از دو وجود دارد و عدم آن وجود ندارد . بنابراین، همراهی  نقیضین، ساختهِ  هگل نیست،  ساختهِ عقل  ارسطو است . هگل  وجود و عدم را نسبت  بیکدیگر، فعال کرده است . هر چند  همین  کار را،  پیش از او، ارسطو، به شیوه دیگری  کرده است. تا  ببینیم  چسان، بدین  منطق، عقل با واقعیت رابطه برقرار  می کند، این غفلت مهم سازندهِ  منطق صوری  را خاطر نشان کنیم: الف  -  از وجود و عدم، یکی،  عدم، ساختهِ  ذهن  است و بنابراین  وجود ذهنی دارد . ب -  همواره ممکن  است عدم  که وجود ذهنی  دارد را جانشین وجود کرد  که  وجود عینی  دارد. ج -  وجود  در هستی  که از خود دارد ، نیاز  به عدم خود ندارد. اما  با بکار گرفتن نقیضش،  رابطه با واقعیت یعنی هستی  که او  از خود  دارد، با رابطه با عدم ، یا نقیضش،  که وجودش  ذهنی  است، جانشین  می شود. به سخن دیگر،  وجود از  عدم یا ناقض خود تعریف می جوید.

      بدین قرار، منطق صوری  با همراه کردن عدم با وجود ، عدم را محور  فعال  و وجود را  محور فعل پذیر  می کند.  در نتیجه،   معنی که  از واقعیت  می ستاند را با  معنی ای   جانشین می کند که عقل ، در رابطه با عدم  وجود، به آن  می دهد، بدین  جانشینی نه تنها  اصل  عدم  تناقض  نقض می شود، بلکه  معنی  ساخت ذهن معنی گویای  واقعیت را نقض  می کند.      با یکی  دومثال ، قطع رابطه  با واقعیت و ایجاد  رابطه با عدم  را نشان می دهیم:

  لا اله الا الله ، می گوید  پدیده  هائی که عقلهای قدرتمدار  انسان ها  خدایشان کرده اند،  خدا نیستند. با نفی  یک به یک آنها،  عقل  آزاد  می شود و  به خدای یکتایی  که هست  باز می رسد. در این حکم، که بر اصل توحید به عقل می رسد، با ثنویت  وجود خدا  و عدم  وجود خدا، کاری نیست. با وجود خدا  و پدیده هایی  که وجود  دارند،  سرو کار  هست.  با نفی  این خدا ها ، الف -  عقل  به اندریافت شفافی از خدا می رسد. زیرا  خداهائی که  باید نفی شوند، یا نمادهای قدرت ( = زور)  هستند  که با نفی آنها ، عقل به توحید در صفات سلبیه  و ثبوتیه  خداوند می رسد: خداوند قدرت ( = زور) نیست.  و یا  اسطورهائی هستند که با نفی آنها، عقل از محدود کننده ها آزاد می شود و، با ارتباط مستقیم با خدا ،  از محدودکننده ها، و دیگر  محروم کننده هایِ عقل از آزادی خویش ، آزاد می شود. ب -  توحید مشی   عقل است  هم  به توحید  در صفات و  هم به  یگانگی خدا. ج این مشی  با عریان کردن واقعیت  از پوشش دروغ  انجام می گیرد. چرا که   پدیده ای  که خدا  انگاشته می شود ، بمثابه  پدیده  واقعیت دارد . الا اینکه ،  به پوشش دروغ، عقل قدرتمدار بدان خدائی بخشیده است.  برای مثال، بتی که دست آدمی ساخته است و خدائی  جسته است ، بمثابه  اشیائی که در ساخت آن بکار رفته اند و ساختی که سازنده به ﺁنها داده است، واقعیت  دارد. نفی آن بمثابه ِ  خدا، آزادی یافتن عقل و توانا شدنش به دیدن  پدیده  است همان سان که هست.

    اما وقتی  در قالب منطق  صوری  ارسطوئی لا اله  الا الله  را باز  می گوئیم، " خدا  یکی  است و دو تا نیست " ، از پدیده ها و اسطوره ها که خدائی جسته و عقل را  اسیر جزمها کرده اند، غافل می شویم . در حقیقت،

 الف  جمله لا اله  الا الله جز به این معنی  " خدا  یکی  است و دو تا نیست " درنمی آید.  زیرا اصل  راهنما ، ثنویت وجود وعدم است  و بر ثنویت وجود و عدم ، عقل از واقعیت ( خداها که در قرﺁن نفی شده اند ) غافل می شود و، در حد صورت ، جز وجود یک خدا و عدم چند خدا ، ﺁنهم در حیطه ذهن،  معنای دیگری به عقل راه نمی جوید.

      به سخن دیگر  بر این اصل، عقل نمی تواند جمله " لا اله الا الله " را بسازد. این جمله را براصل  توحید می توان ساخت.

 ب  -  اما در خدا یکی است و دو تا نیست،  "خدا یکی است "  وقتی  پذیرفتنی  است که ثابت کنیم  خدا دو تا و بیشتر نیست. چنانکه  اگر بگوئیم  خدا دو تا است، خدا یکی است عدم می شود. از این رو متکلمانی  که می خواهند یکتائی خداوند را ثابت کنند، عدم را که دو گانگی خداوند است ثابت می کنند. و غافل می شوند که قطع رابطه با واقعیت (خداهائی که عقل دائم می باید مراقب باشد از ﺁزادی ، غافلش نکنند که راست بخواهی اشکال گوناگون قدرت بمثابه خدا هستند : ﺁن بت عیار که هر لحظه به شکلی در می ﺁید، قدرت است.) ، ندیده واقعیت یا خداهای قلابی ، سبب می شود که این خداها برجا بمانند  و بر عقول انسانها حاکمیت دائمی بجویند .

 ج -  خداوند، در یگانگی خویش، نیازمند ثابت کردن عدم امکان دوگانگی خداوند می شود. قلمرو اثبات، قلمرو ذهن است. چنانکه متکلمان گویند : اگر دو خدا باشند و یکی هستی مطلق داشته باشد، دومی یا خدا نیست ، چون هستی  مطلق ندارد و یا هستی مطلق دارد. یعنی همان خدای یگانه است.  زیرا هستی اگر مطلق باشد دوگانه نمی شود. دوگانگی دو هستی را محدود می کند و محدودها خدا نمی شوند. به ظاهر، از این راه نیز به نفی  هر محدودی  باز می رسیم که خدا انگاشته می شود. اما

 د -  توحید در یگانگی، ازآنجا که بر اصل ثنویت انجام می گیرد ، با توحید در صفات ، همراه نمی شود:  توضیح اینکه بر اصل ثنویت، هستی مطلق، محور مطلقا  فعال و آفریده ها، از جمله انسان، بناچار محور مطلقا فعل پذیر می شوند. اما تنها وقتی رابطه، رابطه با قدرت  ( = زور)  است، قدرت فعال مایشاء  و انسان  فعل پذیر می شود. پس خداوند با قدرت (=زور) این همانی پیدا  می کند. و در روی زمین، نمایندگان او ، نمایندگان قدرت مطلق می شوند. ولایت مطلقه پاپ و فقیه و مراد و... تنها  یکی ازاشکال قائم مقامی آن قدرت مطلق است. بدین سان آنها که می گویند، ارسطو متافیزیک را فیزیک کرده است، حق دارند. زیرا ولی امری که او قائل می شود، تجسم خداوند بمثابه قدرت است. بسا وجود خداوند را بی فایده می گرداند . چرا که هرگاه این نخبه عادل است که قانونگزار است ، دیگر چه نیاز به خداوند ؟ ﺁیا مدعیان ولایت مطلقه فقیه ﺁگاهند که ادعایشان نافی بی فایدگی وجود خدا و پیامبری است ؟ قلب معنی، بر اصل ثنویت تک محوری و به روش منطق صوری،  چنان کامل انجام پذیرفته است که یک روحانی  می پرسید: شما  چگونه می گوئید خداوند قدرت نیست و حال آنکه شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که خداوند قدرت مطلق است و قرآن به صراحت خداوند را قادر می خواند؟  به او خاطر نشان کردم و اینک به همه ﺁنها که معنای مقلوب را بجای معنای واقعی پذیرفته اند ، یادﺁور می شوم :

عقل قدرتمدار، قدرت بمعنای  توانائی را که می تواند نامحدود ومطلق باشد،  قدرت ( = زور) که نمی تواند مطلق  باشد، معنی می کند. قدرت نمی تواند مطلق باشد چرا که  خود فرآوردهِ  رابطهِ   قوا  میان  دو محدود است.  بدین سان براصل ثنویت و بر وفق  منطق صوری، یگانگی  و هستی  مطلقی  که در صورت به خدا  داده می شود، در معنی و واقع ، هر دو، از  او ستانده  می شوند:  خداوند  قدرت (= زور) است یعنی خدا  نیست . زیرا زور تغییر جهت نیرو براثر  رابطه  تضاد میان دو پدیده  است  و با بیرون آمدن ﺁن دو از تضاد، نیرو طبیعت خویش را باز می یابد و زوری برجا نمی ماند که مطلق باشد و خدا بگردد.

توحید ،  بمثابهِ اصل راهنمای  روش  را ، ثنویت به عدم سپرده است. با آنکه به قول انگلس، عرب ها اول کسانی بودند که توحید را کشف کردند، اما هم آنها  و هم دیگر مسلمانها، بخصوص حوزه های دینی توحید را ازیاد بردند و ثنویت تک محوری اصل راهنما و منطق ارسطوئی را  روش کردند. حال آنکه ثنویت بدون  توحید  به تصور  نیز نمی آید.  چرا  که دو محور، خواه یکی فعال و دیگری فعل پذیر( ثنویت تک محوری)  وچه  هر دو متقابلاً،  فعال و فعل پذیر( ثنویت دو محوری)   باید در مجموعه ای  با یکدیگر رابطه برقرار کنند تا فعال و فعل پذیر شوند. بدین  قرار، ثنویت  در تصور و  فرض شدن  نیز به توحید نیاز دارد. پس اگر برسر اصل توحید  اجماع وجود دارد، از این رو نیز هست که بدون توحید، رابطه، هر نوع ﺁن،  تصور کردنی نیز نیست . با و جود این، آنهایی که  ثنویت را اصل راهنما می کنند،  از  توحید غافل می شوند . این غفلت را ، بنا بر منطق صوری، تناقض و تضاد  بدین سان  جبری میکنند :  ثنویت و توحید متناقضان می شوند. توضیح اینکه قدرت بدون ثنویت یا تقابل دو محور ، پدید نمی ﺁید. حال اگر قدرت را اصیل بدانیم ، ناگزیر به چند خدائی قائل می شویم. در یونان قدیم ، قدرت اصیل فرض می شد و بنا بر این، به خدایانی قائل بودند که بایکدیگر دائم در کشماکش بودند. اثبات چند خدائی ( و دو خدای خیر وشر در شرق) نفی تک خدائی می شد. بعد هم که بنا بر خدای واحد شد ، رابطه ﺁن خدا با ﺁفریده ها ، بر اصل ثنویت تک محوری ، فرض و بدان ، توحید نقض شد. بدین سان بود و هست که ثنویت که جعل عقل  قدرتمدار است وجود یافته  و توحید که، بدون ﺁن، جعل ثنویت میسر نیز نمی شود، عدم  گشته است:  در مقام گزینش اصل راهنما،  اجتماع ثنویت  و توحید  اجتماع نقیضین گمان می رود . در فلسفهِ قدرت، این  اجتماع محال است  و معدوم توحید است!

    بدین قرار، از متناقضان ، به منطق صوری،  می توان توحید  را که هست  نیست و ثنویت را  که بمثابه  اصل  راهنمای هستی  نیست، هست کرد. فیلسوفی که ارسطو  بوده، با اصل راهنما کردن ثنویت، ناگزیر شده است دو محوررا در یک  محدوده  فعال کند. اما آیا غافل بوده است که محدود کردن، نقض خدائی  خدا است؟ در حقیقت، ثنویت ها که  قرآن از آنها به شرک تعبیر می کند، ناقض  خدا نه تنها در یک تائی که در وجود هستند.  دگر دیسی را ببین !  ثنویت  تک محوری ،  ناقض قطعی توحید،  اصل راهنما  در روش شناخت و  استنباط  احکام  شرعی گشته است!

        توحید بمثابهِ  مشی به یکتائی  خداوند، در صفات  سلبیه و ثبوتیه ، بر اصل  ثنویت  و بر روش منطق  صوری، همان خدا یکی است و  دو تا نیست صوری  می شود  که بدان  پرداختیم.

     اما توحید،  بمثابه ارزش پایه، چه محلی  پیدا  می کند؟  بی محل می شود. چرا که بر اصل ثنویت، بنا بر تقدم یکی و تأخر دیگری می شود.  حال ﺁنکه توحید ناقض تقدم و تبعیض است . لذا،  به عدم سپرده می شود. باز بگوئیم که  ثنویت اصل  راهنمای قدرتمداری است.  قدرت که ، براین اصل، اصالت می یابد، فرآوردهِ  تقدم و تبعیض و تقدم و تبعیض پدید ﺁورنده تضادند.  اگرمی بینیم آزادی  نیز قدرت فرد تعریف می شود، بدین خاطر است که خواه محور فعال را خدا بدانند و چه ماده ، رابطه این محور با محور دیگر ، رابطهِ قدرت می شود: ماده گرائی بدون جبر شدنی نیست و در جبر، رابطه یکی و ﺁنهم رابطه قوا است. اما خدا (= قدرت مطلق = زور مطلق)  با ﺁفریده های خود - گرچه چنین خدائی نمی تواند خلاق باشد و بر فرض  وجود ، جز مرگ ویرانی از او بر نمی ﺁید - جز رابطه قدرت بر قرار نمی کند.  از این رو ، ﺁزادی فرد ، قدرت فرد تعریف می شود.  این سان جانشین کردن  قدرت بجای آزادی، با منطق  صوری، میسر شده است. چرا که این منطق عقل را  از تناقض دو معنی غافل می کند و بدین غفلت، جانشین کردن یکی با دیگری ، با  استفاده از اصل  این همانی ،  میسر می شود. بدین ترتیب، که قدرت "  اختیار بر" چیزی وکاری  و قدرت فرد ، اختیار او، درحوزه فرد خویش، اختیار بر کردن و نکردن کاری تعریف و، در صورت، با آزادی  اینهمانی  پیدا  میکند. در نتیجه،   آزادی فرد اختیار او بر کردن یا نکردن کاری تا مرزهای او با فردهای دیگر، می شود. بدیهی است  "آزادی  چیست؟"، پرسشی بی پاسخ می ماند. زیرا  تعریف آن در گرو تعریف " اختیار بر" می شود.

      اما " اختیار بر"،  براصل  ثنویت، -  که قدرت را تکیه  گاه  حق  می گرداند  قدرت بر معنی می یابد.  بدین سان ، با این همانی صوری ، صورت را می توان حفظ و معنی را با متناقض  آن جانشین کرد. همین کار با توحید انجام گرفته است: در صورت توحید مانده و در معنی، ثنویت تک محوری  گشته است.

     بدین سان، با استفاده از منطق صوری، توحید بمثابه اصل راهنمای عقل آزاد وروش شناخت و توحید  بمثابه ارزش پایه، به عدم سپرده شده است.  ثنویت تک محوری اصل راهنمای مسلمان ها  گشته و، به زور  باوری، روزگار خویش را تباه کرده اند:

3 -  اما دو ضد، بمعنای دو کاملاً  نایکسانی که بتوانند در بیرون یکدیگر وجود داشته باشند، نیز، تصور ذهن است.  در عالم واقع، چنین دو ضدی وجود ندارند. حتی در عالم ذهن، نیز بدون غفلت عقل از توحید، چنین  دو ضدی  تصور و بنابراین تصدیق کردنی نیستند. در حقیقت، تضاد نیاز دارد که دو ضد در رابطه با یکدیگر  قرار بگیرند. بدون  این رابطه، تضادی وجود ندارد تا  دو ضد وجود پیدا  کنند. حال اگرعقل آزادی بپرسد، حق و ناحق در بیرون یکدیگر و ضد یکدیگر هستند یا نه؟ به  پرسش او چه پاسخ می دهیم؟ با آوردن مثالی، پاسخ می دهیم که  نیرو وجود دارد. ( حق ) وقتی به این نیرو تغییر جهت می دهیم  و در تخریب بکار می بریم ، زور ،( ناحق ) می شود. بدین  قرار الف زور و نیرو، در نیرو مشترک هستند . و  ب -  زور با ویران  شونده می باید  قابلیت فعل و انفعال داشته باشد ( اجتماع در یک مجموعه). ج -  با بازگرداندن نیرو  به  طبیعت خویش،  زور نیست می شود.

  بدین سان ، ناحق هیچ جز لباس  زور و دروغ  پوشاندن بر حق  نیست. عقل آزاد می تواند بپرسد :  آیا اگر  دو نایکسان کامل در بیرون یکدیگر ، در عالم واقع و در عالم  ذهن نمی توانند وجود داشته باشند ، پس یکی  از  دو نایکسان ، وجود و دیگری عدم است.  بنابراین تقابل تضاد در حکم تقابل  تناقض است!

         تضاد صوری از این جهت که عقل را در مقام شناختن  واقعیت هر یک از دو  ضد ، در محدوده  هر چیز و ضد  کامل آن، زندانی می کند ،همانند تقابل  تناقض است.  احکام غلطی از نوع " هر چیز  را به ضد آن باید شناخت "  که جانبداران منطق صوری ساخته  - غافل بوده اند که شناخت را نا ممکن می کنند -   و رواج داده اند و یا دیالکتیک تناقض ، وقتی در منطق جدلی استالین " دیالکتیک تضاد می شود" ، فرآورده عدم  تناقض و تضاد در منطق صوری هستند.

    اما تضاد صوری از این جهت که اصالت قدرت را آشکارتر نشان می دهد، با عدم تناقض متفاوت است.  در حقیقت فرض وجود تضاد، با فرض وجود تنها رابطه ای که متضادان می توانند داشته باشند، همراه است. این تنها  رابطه، رابطهء عناد و دشمنی  است.  اما این رابطه، رابطهء  قوا (= زور) است.  بدین قرار، تضاد  هست، مساوی است با  قدرت (= زور)  هست.  بدیهی است هم اصحاب منطق  صوری وهم واضعان منطق جدلی  (دیالکتیک) از تناقض موجود در قول خویش غافل مانده اند:  پیش از جهت ویرانگر دادن به نیرو و بکار بردنش بر ضد یکدیگر ، زور وجود ندارد. هنوز،  پیش از آنکه رابطه تخریب متقابل برقرار شود، تضادی نیز  وجود ندارد. با وجود این، عقل قدرتمدار، بدون  تصور یک ضد کامل نمی تواند نیرو را در ویرانگری  بکار اندازد.  حال اگر هرکس عقل خویش را آزاد  کند تا بتواند تجربه کند و به تجربه دریابد  که ضد  کامل  برای آن ساخته می شود که بکار بردن زور و حذف آن را توجیه کند، می تواند دریابد  الف -  جز بر اصل  ثنویت  تک محوری ، عقل نمی تواند وجود دو ضد  را ، که یکی ضد کامل  دیگری  باشد ، در بیرون یکدیگر ،  تصور کند. ب -  تصور این  دو ضد ، با تصور قدرت (= زور) همراه است و ج -  تضاد  با حذف حل  می شود. از این رو است که هر ولایت مطلقه ای، خواه دینی و چه غیر دینی ، به حکم  آنکه  قدرت  فرآوردهِ   تضاد  دو ضد کامل  است، ساز و کار  تقسیم به دو و تبدیل  ذهنی یکی از دو به ضد کامل و حکم بر حذف آن می شود. عقل قدرتمداری که برای خود ولایت مطلقه قائل می شود، کارگاه " ضد کامل" سازی می شود و چون  بدون حذف  ضدها  تضاد  حل نمی شود، دستگاه های حذف  " ضد ها" بکار انداخته می شوند. و

4 -  عقل آزادی که به ربط  میان ثنویت تک محوری ، بمثابهِ  اصل راهنما، و تصور دو ضد  و حذف یکی از  دو ضد  توجه پیدا می کند و با این توجه به سراغ دیالکتیک  تضاد   نزد استالین می رود ، می بیند، در صورت،  دیالکتیک است و ، درمعنی ، همان تضاد منطق صوری ارسطوئی است. چرا که ، در دیالکتیک، متناقضان  دو ضد کامل در بیرون یکدیگر، که تضاد شان از راه حذف ضد میرنده ، حل شود،  نسیتند.  متناقضانی هستند که  ، در توحید  با یکدیگر ، یکی خود را  در دیگری  نفی  می کند . (1)

      حال  اگر عقل آزاد  به منطق  استبدادهای فراگیر رجوع کند،  می بینید منطق همهِ آنها، عدم تناقض و تضاد صوری بوده است و هست.  شاخص فرعونیت  فرعون ها  و استبداد  فراگیر دستگاه پاپ ها ، در قرون وسطی ،  و دستگاه های نازیسم و استالینیسم و فاشیسم وولایت مطلقه فقیه و بنیاد گرائی امریکائی  و غیرامریکائی ، روش کردن همین منطق است. آیا  از راه اتفاق است که  استبدادهای فراگیر، همه، این منطق را بکار برده اند و بکار  می برند؟  این پرسشی است که نه تنها طلاب " علوم دینی "، بلکه تمامی دانشجویان  و بسا هر انسانی  باید از خود بکند :  چرا وقتی قدرت محور می شود،  منطق صوری روش عقل می شود  و چرا در دین و علم دخل و تصرف می کند  تا توجیه گر قدرت بگردند؟ پرسش اول، را همواره  می یابد  با پرسش های دوم و سومی همراه کرد: چگونه عقل  از آزادی خویش غفلت و قدرت را محور می کند؟  اگر این کا ر را  با استفاده  از منطق  صوری می کند،  آیا این منطق  پرده ای  در برابر دید  عقل می شود؟

     وقتی قدرت محور می شود  که اصل راهنما ثنویت است . بر این اصل، قدرت هدف  می شود  و روش ناگزیر  ترجمان اصل راهنما و هدف می گردد.  کمی دورتر خواهیم دید  که از راه اتفاق  نیست که  ارسطو  فیلسوف  آزادی نشد  و عدالت را بر اصل نا برابری تعریف کرد  و از راه اتفاق نیست  که بگاه بکار بردن تقابل های تناقض و تضاد ، همواره  نیستی  که ساخته  ذهن ،  بر محور  قدرت است ، هست  انگاشته می شود  و نقیض  آن ( وقتی عدم تناقض بکار می رود)  و ضد  کامل آن ( وقتی  که تضاد بکار می رود)  که هستی  دارند، به نیستی  سپرده می شوند.

      اما چگونه عقل از آزادی خویش غفلت می کند؟  این طور: اصل ثنویت که راهنما می شود، عقل از فضای تا بی نهایت  باز و نامتعین خود محروم می شود. در حقیقت، عقل ،  بجای آنکه در مقام علم جستن بر موضوع،  بسان نامحدود، موضوع شناخت را که محدود  است  در بر گیرد، الف -  فضای خویش  را محدوده ای  می کند که دو محور تشکیل می دهند. ب -  بدینسان بر تمامی فضای بیرون از فضای میان دو محور،  پرده ابهام و تاریکی می کشد و ج -  ازموضوع  شناخت نیز، هر آنچه بیرون از محدوده  می ماند، در تاریکی قرار می گیرد و به چشم عقل نمی ﺁید.  و د -   در فضای  بسته ، موضوع شناخت را نه آن سان که هست  بلکه  در محدودهِ ای که دو محور می سازند و از زاویه رابطه میان دو محور ،  در قالب  منطق صوری ، می بیند.

       درحقیقت، منطق صوری خود می گوید کارش حدود و رسم  (از جمله ، استقراء و قیاس در منطق صوری)   معین کردن برای عقل است . هر چند به گمان واضع آن، حدودی که این منطق معین می کند، عقل را از خطا  حفظ  می کنند،  اما ، در واقع، عقل را از آزادی محروم می کنند.

برای آنکه  ببینیم منطق صوری چگونه  عقل را از آزادی خویش محروم می کند، به سراغ مثال هایی می رویم که اصحاب این منطق، در مقام قابل فهم  کردن و نشان دادن کار برد این منطق، می آورند :  خاصه اول این مثال ها  اینست  که به دنیای ذهنی تعلق دارند و خاصه دومشان اینست که وقتی هم از دنیای  واقعیت ها هستند ، عقل را از ناخوانی مثال  با قاعده ای غافل می کنند  که می خواهند  فهمش را آسان  و کار بردش را بر عقل معلوم کنند:

  بنابر تعریف،   تضاد نسبت میان دو امر وجودی است  که بر یک موضوع توارد کنند  و میان آنها ، نهایت  خلاف  باشد که  با پیدا  شدن یکی ، دیگری  برود.  بعبارت دیگر ، اجتماع  آن دو مفهوم ناممکن  ولی ارتفاع  آن دو ممکن  باشد. مانند  سفیدی و سیاهی . (2)

    بدین قرار، سفیدی و سیاهی ضد  کامل یکدیگر تصور می شوند. عقل، اگر به صورت بسنده کند ، می گوید : سفیدی و سیاهی ضد یکدیگر هستند . سلامتی و بیماری ضد یکدیگر هستند و... اما  اگر عقل ، خویشتن  را از ابهام ها برهد، از خود می پرسد: سفیدی وسیاهی  چه تضادی  با یکدیگر دارند؟ تأمل در این پرسش، او را به این نتیجه می رساند که  تضادی بایکدیگر  ندارند  چرا که

 الف -  بدون نور، رنگی وجود ندارد . به سخن دیگر ، سفیدی وجود نور و توانائی بازتاباندن آن را گزارش  می کند و سیاهی نبود نورو ناتوانائی بازتاباندن ﺁن را گزارش می کند. اما بود و نبود نور را  دو ضد کامل موجود در بیرون  یکدیگر نمی توان خواند . بدین قرار، تضاد سیاهی  با سفیدی با غفلت و یا پرده ابهام کشیدن بر نوری ساخته  شده است که هستی را روشن می کند. بسنده  کردن به صورت نمی تواند  بدون چشمِ عقل را ،  گاه ،  بر  هستی و نور هستی شمول  فرو بستن ، انجام پذیرد. اگر عقل  بر هستی و نور هستی شمول  چشم نبندد، بسا آزادی خویش را از دست  نمی دهد . و نیز ، سلامتی و بیماری دو ضد که اجتماعشان دربدن میسر نیست، نیستند. چرا که اگر در عصر ارسطو و بنابراصل ثنویت گمان می بردند ، بدن  خود بیماری تولید می کند ،   بخاطر در بند ثنویت تک محوری بودنِ عقل ، ﺁن مردم نمی توانستند، دست کم، از بیماری تصوردیگری پیدا کنند . اما  اینک می دانند  که بدن یک مجموعه است .  با حضورموجودی ذره بینی وفعل وانفعالش با این  مجموعه، دیگرنمی توان گفت :  دومجموعه  یکی مجموعه ای که بدن است  و دیگری مجموعه ای که موجود ذره بینی است (میکروب و ویروس )  دو ضد کامل موجود در بیرون یکدیگرند.  چرا که  مجموعه ای که بدن است  با  فعل و انفعال با موجود ذره بینی  مجموعه پدید می ﺁورد ، در بدن اختلال پدید می آورد.  بدین قرار، هیچیک از دو مثال با تعریف تضاد  نمی خوانند. تنها  با غفلت از محتوی  است که  عقل ،  صورت را موضوع  حکم می کند: سفید ضد سیاه است و...

  باز بنا بر تعریف، " دو  قضیه را متضاد  گویند هر گاه  دو قضیه در موضوع و محمول  و در کمیت  و سایر  امور متحد و تنها  در کیفیت ، مختلف  باشند. این دو قضیه را نسبت به یکدیگر " متضاد" و نسبت  میان آندو را، تضاد گویند. دو قضیه متضاد ممکن است هر دو  کاذب باشند و لیکن  صادق بودن هر دو  نا ممکن  است بلکه  اگر یکی  صادق بود  بناچار  دیگری کاذب  است. (3)  

     مثال  را از جدول  مناسبات  میان دو قضیه ، نقل  کنیم : هر انسانی  می اندیشد .  هیچ انسانی نمی اندیشد. بنابر تعریف، هر یک از این دو قضیه راست باشد، دیگری دروغ است .  بنابر صورت، اگرهرانسانی می اندیشد، را  راست فرض کنیم، هیچ انسانی نمی اندیشد، دروغ می شود . اما قضیه دروغ واقعیت خارجی ندارد . ساختهِ ذهن است.   پرسشی که عقل آزاد از خود می کند، اینست: معرفت بر قضیه  راست،  برای مثال ، هر انسانی می اندیشد - که  خود یک حکم ذهنی است که از راه استقراء  بدست آمده است -  چه نیاز به ضدی دارد که دروغ  است؟  عقل آزاد وقتی در این پرسش تأمل می کند، درمی یابد نه تنها عقل در معرفت نیازی به ضد دروغ ندارد، بلکه  این ضد  دروغ  ساختنی  نبود اگر عقل  در معرفت  بر قضیهِ  راست، به صورت بسنده نمی کرد. زیرا تنها  معرفت صوری است که عقل را نیازمند، تصور  ضد می گرداند. انواع قضیه ها می توان ساخت: چون هیچ انسانی نمی اندیشد  دروغ است، پس هر انسانی  می اندیشد ، راست است یا چون تعریف اندیشدن  چنین یا چنان است، هیچ انسانی نمی اندیشد دروغ و بعضی انسانها می اندیشند راست است و... خواننده ای که در سیر فلسفه عقل تأمل  کند،  از شدت فقری  در شگفت می شود که عقل بدان  گرفتار می شود وقتی در معرفت، به صورت  بسنده می کند و از آن نیز ناتوان می شود.  چرا که  چنین  معرفتی در صدور حکمی ذهنی خلاصه می شود.

    اما  کدام  یک از دو قضیه  ساخته ذهن را دروغ و کدامیک را راست بدانیم ؟ هر یک از دو قضیه را که فیلسوف  صادق بپندارد ، دیگری کاذب می شود. در منطق صوری، قضیه صادق برگزیده  می شود یا قضیه کاذب؟ برای این پرسش آنگاه که به گزینش یکی از دو ضد و یکی از متناقضان در منطق صوری می پردازیم، پاسخ می جوئیم. در این جا  توجه عقلهائی را که می خواهند ﺁزاد شوند، به این مهم جلب کنیم که مثال روشن می کند که  نقضِ تعریف در خود تعریف است.  توضیح اینکه بنا بر تعریف ، دو قضیه باید باشند و در موضوع و محمول و کم و سایر امور متحد باشند تا،  بنا بر اختلاف در کیف، ﺁن دو را ضد یکدیگر بخوانیم.  اما اگر یکی از دو قضیه دروغ است، چگونه می تواند در کم و سایر امور با قضیه راست متحد باشد؟  مگر اینکه عقل بر قضیه راست ، از کیفیت دروغ، پوشش بسازد.  اگر عقل چنین کند، پس ،  نخست قضیه راست را اندر می یابد و ﺁنگاه ، با پوشاندنش با دروغ، ضد ﺁن را که دروغ است می سازد. ﺁیا عقل می تواند نخست قضیهِ دروغ را بسازد؟ نه . زیرا تا قضیه راست بر او معلوم نباشد، پوشش دروغ برای ﺁن قابل ساختن نیست.  اما چگونه دو قضیه متضاد و هر دو دروغ را می توان ساخت؟ دیدیم که تا عقل راست را نشناسد، نمی تواند ﺁن را دروغ کند. پس دو قضیه ضد که هردو دروغ باشند ، ساختنی نیست. مگر اینکه از یک قضیه راست، دو قضیه دروغ ساخته شود. برای مثال،  اگر هر انسانی می اندیشد و هیچ انسانی نمی اندیشد ، هر دو دروغ باشند، عقل می پرسد : پس قضیه راست کدام است ؟ منطق صوری به او می گوید : بعضی از انسانها می اندیشند   راست است. بنا بر این ، یکبار با  هر را به جای بعضی قراردادن و بار دیگر، هیچ را به جای بعضی نشاندن ، از  یک قضیه که عقل  راست می پندارد، دو قضیه دروغ ساخته شده است. اما از کجا ، بعضی از انسانها می اندیشند راست باشد؟ ﺁیا کار منطق صوری ، این نیست که از راه این  قضیه سازیها ، عقل را فریب می دهد چنان که  دروغ را  راست انگارد و از راست غافل بماند ؟  پاسخ این پرسش را،  دورتر،  وقتی  به کار برد این منطق می پردازیم ، خواهیم یافت.

        بدین قرار، دو قضیه وجود ندارند. یک قضیه، قضیه ِ راست  وجود دارد. قضیه دوم و سوم ، یک یا دو   قضیه ِ دروغ را ،  عقل با دروغ کردن راست، می سازد. اما ﺁیا عقلهایِ اصحاب منطق صوری تا این اندازه در صورت خیره اند که نمی بینند  تعریف متناقض است ؟  یا دیده اند و می بینند  اما ،  بنا بر نیاز قدرت، روش فریب عقل را ساخته اند و می سازند ؟ دور تر، وقتی به کار برد این قضیه ها  می پردازیم ، پاسخ این پرسش را نیز می یابیم.

      در منطق صوری داخل  تحت  تضاد  نیز داریم. وقتی  دو قضیه  جزئی هستند، با یکدیگرداخل تحت  تضاد می شوند. فرق دو قضیه تحت تضاد با دو قضیه متضاد در اینستکه در دو قضیه متضاد ، هردو ممکن  است دروغ باشند. اما هر دو نمی توانند صادق باشند. اما در دو قضیه تحت تضاد هر دو نمی توانند دروغ باشند، اگر یکی راست شد،  دیگر دروغ است. برای مثال "  بعضی انسانها می اندیشند" و " بعضی انسانها نمی اندیشند". این دو  قضیه، هر دو ممکن است راست  باشند. اما تنها یکی از  این دو دروغ هستند.

   حال اگر  مثال ها را با یکدیگر مقایسه کنیم.  بنابراین که واضع منطق صوری و پیروان او خود را  اندیشمند می دانسته اند،  لاجرم " هیچ انسانی  نمی اندیشد" را کاذب  می دانسته اند. اما آیا قائل بوده اند که " هر انسانی  می اندیشد"؟ اگر  فرض کنیم  پاسخ آری است ، مثالهای دو قضیه  تحت تضاد  تعریف را نقض می کنند. زیرا هر دو دروغ می شوند. و اگر براین نبوده اند که   هر انسانی می اندیشد ، مثالهائی که  برای دو قضیه متضاد آورده اند، الف هر  دو ساختهِ ذهن  و صرف صورت می شوند. ب -  اما آیا هر دو دروغ هستند؟  این پرسش دو پاسخ پیدا می کند:  الف -  واضع منطق  صوری، بنابر تعریفی که خود از اندیشیدن می کند، انسانها را به اندیشه ور  و  نا اندیشه ور  تقسیم می کند . این حکم  او است که می تواند با واقعیت بخواند و راست از کاردرآید یا نه. بدین قرار، قضیه ای که می سازد ترجمان ثنویت تک محوری  همان قالب ذهنی است  که فیلسوف ساخته و راهنمای عقل خویش در ساختن  این حکم کرده  است. ازآغاز  نیز می دانسته است هر دو قضیه  دروغ  و ساختهِ ذهن او هستند. با وجود این، منطق ساز، نا توانی خویش را از ساختن دو قضیه  مو جبه  کلیه و سالبه کلیه  که یکی  صادق باشد  ابراز  کرده است  ب -  اما بنابراینکه ، فیلسوف بنابر اندریافت خوداز اندیشیدن، بر این بوده است که برخی از انسانها  می اندیشند  و برخی نیز نمی اندیشند  ، برای ساختن  دو قضیه یکی کلیهِ موجبه یعنی هر انسانی  می اندیشد و دیگری کلیهِ سلبیه  یعنی هیچ انسانی  نمی اندیشد، بجای بعضی، یکبارهر و یکبار  هیچ را قرارداده و راست را دروغ کرده است. اما دو قضیه ای که با پوشاندن لباس دروغ از جزئی به کلی  بدل  شده اند، بنا بر تعریف  فیلسوف از اندیشیدن راست بوده اند. حال اگر  به صورت  بسنده کنیم به همان نتیجه  می رسیم  که منطق ساز، از ارائه  دو قضیه  کلی  که یکی  از آنها صادق باشد، ناتوان و مثال ها تعریف او را نقض  می کنند.  اما اگر  پوشش  دروغ ، یعنی " هر"  و " هیچ"  را بدریم  و از شکل به محتوی گذر کنیم، می بینیم، دو  قضیه کلیه، دروغ نبوده اند. به سخن دیگر، دروغ محض ساخته شدنی نیست. و چون با " هر "  و " هیچ"  راست ، دروغ شده است. پس  تضادی که منطق ساز ساخته است ، وجود خارجی ندارد و ساختهِ  عقلی است  که به  صورت بسنده می کند. و اگر عقل فیلسوف از بند  تعریفِ خود ساخته رها شود، حجاب  های دیگر را نیز  دریده است: این بار او می تواند واقعیت،  یعنی  انسا ن های صاحب عقل را،  مستقیم و نه از  ورای تعریف خود ساخته و حدود و رسم ها  ببیند.

و باز، بنابر تعریف، تناقض اختلاف دو قضیه به ایجاب و سلب است، بگونه ای که از صدق یکی، کذب  دیگری لازم آید ( 4 ) . به سراغ  مثالها  که در جدول   روابط  میان دو  قضیه آمده اند برویم : هر انسانی می اندیشد ( کلیه موجبه) و   بعضی انسانها نمی اندیشند  ( سالبه جزئیه) و بعضی  انسان ها می اندیشند ( موجبه جزئیه) هیچ انسانی  نمی اندیشد ( سالبه کلیه) . بنا بر تعریف، هر قضیه راست فر ض  شود، ناقض آن  دروغ می شود. الف -  تعریف به ما نمی گوید کدامیک از دو قضیه راست است. دانستیم که عقل نخست می باید قضیه ِ راست را  بجوید. اما  وقتی روش منطق صوری است ، عقل می تواند ، هر قضیه را بخواهد،  راست فرض کند و ناقض آن را  دروغ بخواند. آیا این همان  روش نیست که درهمه جا وهمه وقت، قدرتمداری ایجاب کرده و بکار رفته است؟    

ب -  و باز تعریف به ما نمی گوید، کدامیک از دو دسته قضایا  عقل را به واقعیت راه بر می شوند؟  توضیح اینکه ، دوقضیه اول ، یعنی هر انسانی می اندیشد ( کلیه موجبه) و بعضی انسان ها نمی اندیشند  (سالبه جزیئه )، اگرعقل  قضیه اول را صادق بداند، قضیه دوم کاذب  می شود.  با وجود این، اگر هر همه معنی ندهد،  تناقض وجود ندارد و صدق قضیه ای کذب قضیه دیگر را ایجاب نمی کند. اما اگر   هر همه معنی دهد،  قضیهِ همه ِ انسانها می اندیشند   صادق نمی شود زیرا آن بعضی ازانسانها که نمی اندیشند جزء  همهء انسان ها  هستند. و هرگاه بعضی انسانها  نمی اندیشند  را صادق  بدانیم  و هر انسانی می اندیشد   کاذب باشد ،  و هر ، همه معنی دهد،  از ﺁنجا که " بعضی انسانها نمی اندیشند"  جزءِ همه انسانهایی هستند  که می اندیشند. بنا بر این، جز ﺁنها، بقیه انسانها می انیشند و نمی توان گفت هر انسانی می اندیشد دروغ است . بدین قرار، قضیه ای که صادق می پنداشتیم ( بعضی از انسانها نمی اندیشند ) و قضیه که دروغ می پنداشتیم ( هر انسانی می اندیش ) ، دروغ از کار در می آیند. نتیجه این که، برای تعریف تناقض صوری، قضیه ای  که آن را نقض نکند نمی توان ساخت.

      با وجود این، اصحاب منطق صوری می توانند بگویند: دسته دوم  قضایا،  هم تعریف را تصدیق می کنند و هم  کار برد آن را می آموزند. این دسته قضایا عبارتند از:  بعضی انسانها می اندیشند ( موجبه جزئیه) و هیچ انسانی  نمی اندیشد ( سالبه کلیه).  بنابراینکه  می دانیم ، از دید فیلسوفان نخبه گرا، اندیشیدن خاصِ  نخبه ها است و عوام عقل ندارند، فرض می کنیم   بعضی انسانها  می اندیشند راست باشد. بر این فرض،   هیچ انسانی نمی اندیشد دروغ می شود. پس،  بنابر صورت ، قضیه اول راست و قضیه دوم دروغ می شود و با تعریف تناقض نیز سازگار می شود. اما، الف -  از قضایا، آندسته که ترجمان ثنویت تک محوری ( یک محور فعال و محور دیگر فعل پذیر) هستند، در صورت، با تعریف خوانائی پیدا می کنند و ب " هیچ انسانی نمی اندیشد"  قضیه کلی دروغ است که منطق ساز با علم به اینکه " بعضی  انسانها می اندیشند"( از جمله خود او)، ساخته است. پس می دانسته است، هیچ انسانی   شامل بعضی از انسانها   که می اندیشند نیز هست.  به سخن دیگر ، نسبت قضیه اول  به قضیه دوم ، نسبت وجود و عدم نیست.  چرا که  اولی در دومی وجود دارد :  یکی از دو نقیض را ذهن ، با پوشاندن  لباس  دروغ برقامت راست  و ذی وجود ،  می سازد. چنین ذهنی چرا نتواند دروغ را به جای راست بنشاند و ناقض آن ، یعنی راست را  دروغ  بخواند؟  افزون بر این و بسیار مهمتر، هیچ انسانی نمی اندیشد شامل  تمامی انسانهائی می شود که  فیلسوف آنها را در  شمار   بعضی انسانها می اندیشند ندانسته است. به سخن دیگر، این قضیه دروغ با انکارعقل وتوان اندیشیدن،  تمامی انسانهایی ساخته شده است که ذهن فیلسوف، آنها را با عدم عقل و توان تعقل برابر کرده وراهی دیار عدم گردانده است!  بدین قرار، الف-  اگر در حد صورت بمانیم ، قضیه ای که  صادق نمی شود، در برگیرنده دو راست است : انسانها  که می اندیشند و تمامی  دیگر انسانها  که به حکم  ذهنی  فیلسوف، نمی اندیشند.  باز مثال تعریف تناقض را نقض می کند  . ب -  اگر از صورت  به محتوی گذر کنیم، از کارِ عقل  ، در ثنویت را قالب  کردن و قضیه ها را به این قالب زدن و به صورت بسنده کردن و،  بنا گزیر ، راست را دروغ کردن و دروغ را  راهبر عمل کردن ، شگفت زده می شویم  . اما چرا  عقل ، از راست ، قضیه های دروغ می سازد و  خویشتن را از آزادی خود محروم می کند ، چرا بر واقعیت پوشش دروغ می پوشاند و چرا  به جای  نورگرفتن و نوردادن ، تاریک  می کند  و تاریک  می شود؟  زیرا:

5 -  نقد تعریف ها، با مثال هائی  که بردرستی تعریف ها ، آورده اند، ما را از امر مهم  دیگری آگاه می کند: ﺁیا  ضد و نقیض، با دو قضیه ساخته می شوند که یکی هستی دارد و دیگری ندارد و  یا با پوشاندن چیزی که از خود هستی  دارد، ساخته می شوند؟  در پاسخ گوئیم : در  مثالِ هستی و نیستی، وقتی سخن ازهستی محض بمیان است،  نیستی خالی ازهرگونه  وجود است. زیرا هستی نهایت ندارد تا نیستی چیزی تصور یا تصدیق  شود که  بیرون از هستی قرار می گیرد و هست. هستی هست و نیستی  نیست.  در ایجاب و سلب، نمی توان نیستی را وجود  و هستی را عدم گرداند. بنا بر توضیحی که درآغاز  دادیم، اصل اینهمانی یا عدم تناقض، درهستی محض، کاربرد دارد. زیرا این هستی بر دوام با خود اینهمانی دارد. اما، در مثال انسان و لا انسان، لا انسان را نمی توان خالی ازهرگونه وجود خواند. زیرا همهِ  پدیده  های عالم ، همه  موجودها ، لا انسان هستند. هر چند در تناقض، وجود وحدت های هشت یا نه گانه ( از یک تا 9  و بیشتر ازآن وحدت قائل شده اند) برای ﺁنست که تناقض ایجاب وسلب وجودِ معینی بگردد. به ترتیبی که  وجود تصدیق شده ، همان باشد که از او  سلب وجود می شود، اما به ترتیبی که دیدیم، مثالی که نقض تعریف نکند، نمی توان ساخت. به سخن دیگر، بدون محروم کردن عقل از آزادی و فضای تا بی نهایت بازش، قضیه هایی  از ضدان و متناقضان نمی توانم ساخت. و از آنجا که با اکتفا کردن به صورت و پوشاندن راست با دروغ، قضیه هائی ساخته می شوند  که جز وجود ذهنی ندارند، این پرسش محل پیدا می کند: عقل چه نیازی به منطقی  دارد که او را از شناخت واقعیت آن سان که هست، نا توان می کند؟

    در مثال هستی و نیستی، اگر نیستی را تصدیق کنیم، هستی دروغ و عدم می شود. می دانیم که هگل  دیالکتیک خود را  با دو قضیه ذهنی ساخته است . او گفته است: هستی مجرد، بنابراینکه خالی ازهرگونه تعینی است، با نیستی برابراست. بدین سان، او با برابر کردن  نیستی  با هستی، به نیستی وجود بخشید تا هستی را در نیستی عبوردهد. با توجه به این  که به حکمِ فیلسوف، نیستی هستی  پیدا نمی کند،  سارتر در انتقاد هگل نوشته است:  هستی مجرد از تعین  خالی است و نه از هستی .  حال آنکه  نیستی از هستی خالی است.  بر نقد سارتر باید افزود:

الف -  شما آقای هگل در منطق صوری ارسطوئی مانده اید و می خواهید دیالکتیک بسازید.  زیرا که عقل باید  در صورت خیره بماند تا بگوید: هستی مجرد خالی است و نیستی هم خالی است و غافل شود از این واقعیت که نیستی از هستی خالی است و هستی مجرد از تعین.  از این رو است که عقل شما ،  برای ساختن این دو صورت، هستی بی نهایت را در تاریکی قرار داده است تا نبیند.  چرا ؟ زیرا دیالکتیک شما نیاز به دو محور داشته است، یکی فعال و یکی فعل پذیر (ثنویت تک محوری) . اما ،  بر این ثنویت نیز، شما همچنان در بند منطق صوری مانده اید. چرا که ، در این منطق ،  تعریف هایِ تناقض و تضاد  بر وفق  ثنویت تک محوری ساخته شده اند. تفاوتی که به نظر می رسد اینست که شما دو محور یعنی  متناقضان را فعال می کنید:  یکی در دیگری خود را نفی می کند و...

ب -  اما قضیه هایی  که در منطق صوری ساخته می شوند، به ترتیبی که معلوم گرداندیم، با سلب وجود ازواقعیت و یا پوشاندن آن با دروغ، قضیه ها یی  می شوند که عقل می تواند، هر یک را که بخواهد وجود دهد .  بنابراین از ضد و یا نقیضِ آن، حتی اگر وجود داشته باشد،  سلب وجود کند. چنانکه شما ﺁقای هگل ازهستی  بی نهایت، سلب وجود  می کنید.  اما راستی  اینست که کار عقل  صورت سازی و بازی با  صورت هایِ ساخته نیست. هر یک از دو ضد ویا  دو  نقیض را هم را که بخواهد نمی تواند وجود یا عدم بگرداند. به آرای فیلسوفی که ارسطو بود و آرائی  که از آن  پس تا امروز ، بر وفق منطق صوری،  ساخته شده اند که مراجعه کنیم، می بینیم 1 -  ترجمان ثنویت هستند و 2 قضیه هایی که صادق خوانده شده اند و یا می شوند ( آرائی که در زمان ما می سازند)، تصدیق اصالت قدرت، مدار شدن قدرت و تابعیت انسان و تمامی  پدیده های هستی ( = محور فعل پذیر ) از قدرت و نمادهای آن هستند. همواره وجود ذهنی یعنی دروغ تصدیق ( نیستی که هگل با هستی  برابر می کند)  و وجود واقعی  تکذیب( هستی که با نیستی  برابر می کند) شده اند و می شوند:

  ثنویت  ساخته  ذهن فیلسوف است.  حال آنکه درهستی محض ثنویت بی محل وتصدیق آن، تکذیب آن هستی است. اما توحید محل پیدا می کند. تصدیق توحید تصدیق هستی مطلق است و نقض توحید به ثنویت، تکذیب توحید و هستی مطلق است.  درجهان پدیده ها، توحید بیانگر وجود هرمجموعه ومجموعه ها در رابطه با یکدیگراست. حال آنکه ثنویت ریختن پدیده به قالب ساختِ ذهن است ( هم درمنطق صوری و هم در دیالکتیک) . اما به خصوص، توحید بمثابه موازنه عدمی، آزادی است. براصل توحید، بیان آزادی به عقل آزاد می آید،  براصل ثنویت، تنها بیان قدرت به عقل می رسد. بر توحید، رابطه قوا  و ، بنا براین، قدرت پدید  نمی آید.  ثنویت جانشین کردن رابطه های فطری با رابطه های  تضاد و مطلق کردن تضاد و حذف یکی از  دو ضد، به قصد ایجاد قدرت است. بدین قرار، ثنویتِ ساختِ عقل قدرت مدار را اصل راهنما کردن ، در حقیقت، وجود ( توحید ) را عدم و عدم ( ثنویت ) را وجود بخشیدن است. کاری  که انجام گرفته است : قرنها است، در حوزه های دینی، توحید جای خویش را به ثنویت تک محوری سپرده و دین را در بیان قدرت از خود بیگانه کرده است.

   -  ضابطهِ تعریف عدالت را برابری یا  نابرابری  گرداندن و جای  برابری  را به نابرابری دادن، مثال دیگری از کار برد اصل عدم تناقض در منطق صوری است. تعریف عدالت، براصل برابری،  با قدرتمداری  نا ساگار و تعریف ﺁن ،  براصل نابرابری،  با قدرتمداری سازگاراست.  پس دو تعریف، یکی بر عدم تبعیض  و دیگری  بر تبعیض ، متناقضان می شوند  و تعریف براصل نابرابری  تصدیق و  تعریف عدالت بر برابری تکذیب می شوند. این بار سرو کارها  با دو تقلب و  بسا بیشتراست: الف لفظ حفظ می شود، معنی تغییر داده می شود. ب ضابطه ای جعل می شود و بدان، دو معنی ساخته و یکی جانشین دیگری می شود. توضیح اینکه برابری ضابطه تعریف عدالت نیست و ظلم بالسویه عدل است، سخن نابجائی است. هر کس به این صرافت بیفتد که میان دو ضد رابطهِ  قوا برقرار کند، به تربیتی که بطور مساوی بریکدیگر زور وارد کنند، خواهد دید، دو ضد تا ویرانی کامل پیش میروند. پس  ضابطه برابری و نابرابری جعل شده است، هدف از این جعل، در رابطهِ  قوا، جانبداری یکی ازدو محور است. اما اگر عدالت را رعایت خاصه های حق و در مقام  شناخت و عمل به حق وعمل به حقوق  شخصی و جمعی و رعایت حقوق  شخصی و جمعی و رعایت  حقوق  هر ذی وجود بشماریم، تعریف ما از قید  ثنویت رها شده است. از تنگنایِ رابطهِ قوای ضدها  نیز رها شده است.  معیاری شده است  که بدان می توان مانع شد که بیان آزادی در بیان قدرت از خود بیگانه شود وانسان  نیز به بندگی  قدرت  در نیاید.

  در آزادی -  که  اغلب از تعریف آن طفره می روند نیز ، لفظ  حفظ و معنی ضد گشته است: آزادی هرکس آنجا پایان می پذیرد ( محور اول ) که آزادی دیگری ازآنجا شروع می شود ( محوردوم) . این  آزادی،  بر پایه رابطهِ  قوا میان دو محور، قدرت معنی یافته است.  نمی گویند   ﺁزادی چیست . زیرا می دانند  که مرز میان  دو محور را تنها  یک عامل ، عامل  روابط قوا  پدید می آورد . بنابراین ، آزادی قدرت فرد  معنی پیدا می کند.  الف - این معنی  ساختهِ ذهن است و معنی واقعی آزادی را نقض می کند و ب - آزادی انسان را در مرزهای او با دیگران ، بمثابهِ فردهای در رابطه ،  نقض می کند. زیرا  ج روابط  قوا، آنهم درسطح فرد با فرد ، بی نهایت مرز پدید می آورد و انسانها را  به ناقضان آزادی یکدیگر بدل می کند. آیا اصحاب منطق صوری  هیچ می اندیشند که چسان با اصل عدم تناقض صوری، قدرت را ایجاب و آزادی وحقوق انسان و تمامی  ذی وجودها را  سلب  می کنند؟

- ولایت مطلقه قانونگذار، رهبر، فقیه و ... با ولایت  جمهور مردم، متناقضان می شوند و بدیهی  است که ولایت مطلقه فقیه و... صادق  و  ولایت  جمهور مردم کاذب  و مساوی با عدم می شود! دو قضیه به ترتیبی که دیدیم ناقض تعریف -  ترتیب  می یابند:  یکی جمهور مردم  ولایت  ندارند (سالبه کلیه ) و دیگری  بعضی از مردم ( فقیهان) ولایت دارند (موجبه جزئیه) تصدیق ولایت فقیه و ایجاب  آن، تکذیب  و سلب  ولایت  جمهور مردم می شود. اما غیر از دروغ کردن راست که در مثال متناقضان ( بعضی انسانها می اندیشند وهیچ انسانی نمی اندیشد) باز نمایاندیم، در این قضیه سازی صوری، یک رشته جعل معنی ها و تقلب ها انجام میگیرد:

 الف - ولایت بیانگر قوه رهبری موجود درانسان است. بکار بردن  این قوه  بروفق  فطرت ( بر توحید ،  بر دوستی و حقوق)  ازجمله به رعایت  اصل " لااکراه" یا بکار نبردن زور واقعیت پیدا می کند . انکار ولایت جمهور مردم، انکاروجود استعداد رهبری نزد یکایک انسانها است( از جمله فقیه که در شمار جمهور مردم است) . اصحاب منطق  صوری جعل دومی  می کنند :

 ب -  ولایت از قوه رهبری ، بنابراین، از فطرت جدا و تفویض از سوی خداوند به شخصی می شود که نوبت ولایت به او رسیده است. غافل از اینکه،  بدین جعل، خدائی  خداوند نقض می شود و، همراه با ﺁن،  چندین نقض دیگر انجام می گیرد : اگر  جمهور مردم ( از جمله نامزد رهبری)  قوه رهبری ندارند، خداوند چگونه می تواند با آفریده های خود ارتباط بر قرارکند؟ و خداوندی که با آفریده های خود نمی تواند رابطه برقرارکند، چگونه خدا است؟ و  چگونه می تواند رهبر معین کند و این رهبر، با نبود ن ِ قوه رهبری در خود او و جمهور مردم ، از چه راه می تواند  با آنها  ارتباط  برقرار  کند و بر آنها ولایت بجوید؟  ناگزیرباید فرض کنیم که   ولی امر   در شمار جمهور مردم نیست و دارای قوه رهبری هست و خداوند از طرق اوبا آفریده های  خود ارتباط  برقرارمی کند. اما این فرض گره از مشکل باز نمی کند. زیرا اگر  جمهور مردم قوه رهبری نداشته باشند ، ولی امر  نمی تواند با آنها  ارتباط برقرار کند و بر آنها ولایت بجوید. بناگزیر،  باید به جای سلب قوه رهبری از جمهور مردم ، برای یکایک انسانها قوه رهبری ، در حد اطاعت کردن قائل شد.  (عوام همانند گوسفندان!) . غیراز اینکه تناقض با این حکم ساخته ذهن  قدرتمدار حل نمی شود، قائل شدن به قوه رهبری در حد اطاعت، تعریف تناقض نیز نقض می شود .  منطق صوری ساز را  نیز ناگزیرمیکند، جعل معنی دیگری که تقلبی بزرگ نیزهست بعمل آورد: ولایت در"اختیار بر"  و " اختیار بر" را (با همان روش  که هگل در برابرکردن هستی و نیستی بکار برد) ، در  " قدرت بر " ناچیز می گرداند. توضیح این که ، بنابر ظاهر و صورت، اصل اطاعت جمهورمردم از ولی امر ایجاب  می کند که ولایت ولی قدرت مطلق یا بسط  ید مطلق او بر جمهور مردم معنی دهد. زیرا تنها  از قدرت است که اطاعت معنی می دهد. الا اینکه  قدرت باید صالحه باشد و در صلاح مردم بکاررود.  استدلال  نیز می کنند که قرآن به اطاعت  از اولواالامر تصریح فرموده است. در این استدلال نیز بر واقعیت های بسیار پرده غفلت می کشند: ولی امر در قرآن مساوی "قدرت مطلق بر"  و حتی "قدرت مشروط  بر"  نیست و 2 - منکم   دارد و3 -  با ولایت بر اصل  برادری و برابری مؤمنان با یکدیگر  تناقض نباید داشته باشد و 4 -  اطاعت از قدرت ناقض اطاعت از خدا  است.  خدا  قدرت ( = زور)  مطلق نیست و  تصدیق چنین حکمی انکار  وجود خدا است. خداوند توانائی مطلق، حق مطلق، علم مطلق... است. بنابراین ، آن اطاعت  که نباید ناقض  قرآن در اصول و فروعی باشد که به انسان  می شناساند ،   باید عمل به حقوق ذاتی خویش ودفاع ازحقوق ذاتی هرانسان و هر ذی وجود واطاعت نکردن از امر زور ، باشد. برای برگرداندن معنی اطاعت ،  به تعبیر قرآن، خبیثه کردن طیبه، تقلب دیگری بازبا استفاده از منطق صوری اعتیاد عمومی به این منطق ، که منطق اصالت بخشیدن به قدرت و محورکردن آنست،  سبب ندیدن تقلب ها  و جعل معنی ها می شود بعمل آمده است: بنا برصورت، اطاعت از، یعنی اطاعت از قدرت. اما از آنجا که  خداوند عادل است، اطاعت از ظالم را تجویز نمی کند، پس می گویند : ولایت را از آن ولی عادل (= فقیه جامع الشرایط و...)  مقررفرموده است و تکلیف جمهورمردم اطاعت ازاواست. اما مقام اطاعت، مقام اجرا است. پیش از ﺁن، مقام  اندیشیدن و تصمیم گرفتن است. این مقام،  نه مقام اطاعت است و نه بگاه اندیشیدن و رسیدن به تصمیم و گرفتن ﺁن، اطاعت ممکن است . البته خداوند امر به محال نمی کند. حال که در مقام تعقل و تصمیم، اطاعت محال است ، دراین مقام خداوند، کدام ولایت را مقرر فرموده است؟ می دانیم که در مقام تعقل و تصمیم نیز کسی نمی تواند به جای دیگر فکر کند و تصمیم بگیرد.  بنابراین، بنابر طبیعتی که خداوند آفریده است، هرانسانی در مقام تعقل و تصمیم ولایت دارد و این ولایت سلب کردنی و حتی تفویض کردنی  نیست. از این رواست، که مقرر فرمود: امرهم شوری بینهم . ولایتی که در تکوین وجود هر ذی وجود نهاده  است و ولایت اصلی است - که  با بکاربردن  منطق صوری، از دیدگاه عقل ها مخفی می کنند-  ولایت  امر تعقل و تصمیم است. این ولایت است که  بیانگر آزادی  انسان است. بعد از  تعقل و تصمیم. نوبت به اجرا می رسد. در این مقام، سازماندهی  و مدیریت  اجرای تصمیم  ضرور می شود و این ولایت ، ولایتی  است که تصمیم گیرندگان و تنها  آنها حق دارند به مدیر یا مدیرانی تفویض کنند و یا خود دستجمعی مدیریتش را برعهده بگیرند. ترتیب اخیر،  اداره ای شورائی لذا بدون نیاز به اکراه و، بنابراین،  به قدرت،  می شود.

    و اگرجعل معنی ها و سلب وجودها وتقلب ها را مد نظر ﺁوریم که برای از خود بیگانه کردن  بیان آزادی (=  رهنمودهای قرآن)  در  بیان قدرت و بخاطر جعل ولایت  مطلقه فقیه ( ترجمان  ثنویت تک محوری ) بعمل آورده اند، متوجه می شویم، هگل اول کس نبوده است . پیروان  منطق و فلسفه ارسطو، با خدا و اسلام و انسان، همان کار را کرده اند. برعهده خوانندگان می گذارم  تأمل درانواع  تبعیض ها را و یادآورمی شوم که جز بر ثنویت تک محوری و جز با استفاده ازمنطق صوری، تبعیض به تصور نمی آید وجامه ِ  تصدیق نمی پوشد.

6- از قیاس های صوری زمان ما، مقایسهِ جامعه انسان ها با یکدیگر بنا بر حکمی است که داروین درباب زندگی جانداران صادر کرده است: اصل تنازع برای بقاء وانتخاب اصلح. داروینیسم اجتماعی بر اینست که انسانها نیز تابع این حکم هستند. بنابرحکم، قوی ترها باید بمانند و ضعیف ترها حذف شوند. دو قضیه که جانبداران داروینسم اجتماعی  می سازند این ها هستند: درتنازع بقاء، الف - هیچ انسانی زنده نمی ماند وب انسانهای اصلح زنده می مانند. از این دو قضیه دومی را راست وناقض اولی می گردانند. آنگاه می گویند حال که به حکم  طبیعت غیر اصلح ها ، یعنی ضعیف ها محکوم به فنا هستند، چرا نباید به کار طبیعت با کشتار ضعیف ها، کمک رساند، تا طبیعت و محیط  زیست ازآن اصلح ها شود و مسئله های موجود نیزحل شوند؟

      اما مسئله ها، از جمله آلوده کردن محیط زیست، را "خود اصلح بین ها"  یعنی دارندگان اسلحه کشتار جمعی می سازند و با همین اسلحه می خواهند به کار طبیعت شتاب ببخشند. درقیاسی که موافق منطق صوری بعمل می ﺁورند، نظر داروین که به نوبه خود استقرائی است که با غفلت از واقعیت های مهم  ساخته شده است -  را نیز وارونه می کنند. توضیح اینکه  در نظر داروین ، طبیعت است که تغییر می کند و جانداران هستند که بنابر توانائیهایشان، در  سازگارشدن با این تغییرها ، زنده می مانند و یا نمی مانند. حال آنکه خود اصلح بین  طبیعت ونقش آن را با اسلحه کشتار جمعی و سلاح گرسنگی  و... جانشین می کنند و توانائی انطباق با تغییرهای طبیعت را نیز با داشتن اسلحه کشتار جمعی یکی می گردانند.  

     اما در تناقضی که با بکار بردن  قیاس صوری می سازند، تنها کار طبیعت نیست که  با ویرانگری ومرگ آوری زورمدارها جانشین می شود، بلکه زمان یا دوره های تغییرهای بزرگ ، در نظریه داروین ، نا دیده گرفته میشود. در حقیقت،  داروینسم اجتماعی، به ظاهر،  تنازع بقاء و انتخاب  اصلح   را همه زمانی و همه مکانی می کند،  اما به واقع،  زمان  و مکان را به عدم می سپارد. زیرا  نخست غفلت می کند که مرگ در بطن زندگی انجام می گیرد. چرا که  مرگ دامن هستی را نمی گیرد و آنگاه از یاد می برد که حکم خویش را نقض می کند . چرا که  جریان  تنازع، وقتی با اسلحه کشتار جمعی ( از جمله گرسنگی )  حل می شود،  اصلح ها را نیز بکام مرگ می برد. زیرا ﺁنها نیز بتدریج ، به میرنده ها و زینده ها تقسیم می شوند و زینده ها میرنده ها را از میان می برند .

      ولی نباید پنداشت که این  داروینیسم اجتماعی است که ، در قضیه و حکم سازی، از طبیعت وزمان و مکان غفلت می کند، زیرا  دوقضیه  متناقض ساختن ، در منطق صوری، با غفلت از زمان و مکان ساخته می شود. توضیح اینکه در تناقض، از جمله  شرط ها، دو شرط، یکی   وحدت زمان و دیگری  وحدت مکان هستند . اما قضیه های متناقض رها از قید زمان و مکان  ساخته می شوند و درتوجیه قدرت بکار می روند. برای مثال، دو قضیه ای که از اشارات و تنبیهات ابن سینا، نقل کردیم، هیچ انسانی نمی اندیشد (سالبه کلیه) و بعضی انسانها می اندیشند ( موجبه جزئیه) دو قضیه متناقض هستند. در این دو قضیه، زمان و مکان، حذف و دو قضیه ازلی وابدی  گشته اند!

    در حقیقت، در تناقض، وقتی یکی از دو قضیه کلی و دیگری جزئی هستند،  زمان و مکان مفقود می شود. چنانکه، هرانسانی می اندیشد ( موجبه  کلیه) و بعضی انسانها نمی اندیشند ( سالبه جزئیه)، زمان ازلی و ابدی فرض می شود و مکان هر جا انسان ها یافت شود ! و این قضایا هستند که در ساختن " بیان قدرت" و یا از  خود بیگانه کردن بیان آزادی در بیان قدرت بکار می آیند. اگر فارابی گفته است در تناقض  یک وحدت معتبر است و آن وحدت حمل است (5)  بدین خاطر است که  در ساختن قضیه های متناقض ، ﺁن شرطها از میان بر می خیزند:  در ساختن این نوع  قضیه ها، موضوع ایجاب وسلب محمول ( درمثال اشارات و تنبیهات، می اندیشد   و   نمی اندیشند ) است. پرسش در خور اینست: آیا  اگروحدت های دیگر، برای مثال وحدت در زمان و مکان را لحاظ  کنیم، قضیه، یکی کلی و دیگری جزئی، یکی موجبه و دیگری سلبیه را می توان ساخت یانه؟ برای مثال، می توانیم بگوئیم در سال 1000 شمسی، هرانسانی می اندیشید  و بعضی انسانها نمی اندیشیدند ؟ نه . زیرا گذشته تاریخ دارد و تاریخ بر فرض که راست بگوید تکلیف را معین کرده است.  با تعیین زمان حال و آینده نیز، تناقضی از این نوع ساختنی نیست. چرا که تعیین زمان، در گرو تشخیص و تصدیق یک حکم است. برای  مثال ، درسال 1390 ، هرآبستنی به تولد کودک خواهد انجامید و   بعضی آبستنی ها به تولد کودک نخواهند انجامید دوقضیه ای هستند حاکی ازعدم تشخیص .  این دو قضیه  تاریخ تعیین  شده (1390 شمسی )  رانقض می کنند . به سخن دیگر  تعیین تاریخ برای آنست که تکلیف معین شود و حکمی صادرگردد. بنابراین، با تعیین تاریخ،  یکی از دوحکم را بیشتر نمی توان گفت. بدین قرارساختن این نوع قضایای متناقض  به غفلت از زمان ومکان معین شدنی هستند. اما عقل از چه رو به ساختن این قضایا می پردازد؟ ازاین رو که  الف -  منطق صوری  روش غافل کردن عقل ازواقعیتها است و ب - نشاندن احکام ذهنی،  بمثابهِ معرفت هستی شمول  بر جای تجربه و دانش است. برای مثال، ولایت فقیه و قانون گزار و رهبری رهبر، حزب، دولت، حکمی است  که نه تنها  فرآوردهِ  تجربه در زمان و مکان مشخص نیست، بلکه تن به تجربه نیز نمی دهد. زیرا حکمی متعالی و فرا تجربی است که تجربه را تنها بمثابهِ  انطباق پندار و گفتار و کردار انسان ها با حکم می پذیرد واجازه می دهد. تمامی  بیان های قدرت تجربه ناپذیر هستند. یعنی  هم فرآورده تجربه نیستند و هم  به تجربه آزادی که اندازه صحتشان را معلوم کند ،  تن نمی دهند. از آنجا که بنا بر این بیان ها،  غلط نه در بیان  قدرت که در انسانها است، زور برای  تصحیح  غلط  ضرورت پیدا  می کند: انطباق انسان با مرامی که حقیقت مطلق انگاشته می شود، با توسل به زور .

      از این رو، در دوره ای فلسفه علم را نیز در برمی گرفت واز زمانی هم که  علم از بند  فلسفه رها گشته ، وسوسه  سلطه برعلم را، رها نکرده است. این بار دین و مرام  هستند که وقتی پوشش اصل راهنما و روش فلسفی ( منطق صوری و یا منطق صوری - جدلی ) می گردند، در تقلای حاکمیت برعلم می شوند .  نزاع علم ودین، علم و ایدئولوژی، نزاعی است که در طول قرن بیستم، به اوج خود رسید: معرفت دینی از معرفت علمی پیروی می کند و یا هر آنچه با احکام دین  انطباق پیدا نکند، علم نیست و یا ایدئولوژی علمی -  که جز ریختن علم به قالب اصل راهنما و روش دست ساخت فلسفه، نیست قوانین علمی جهان شمول را یافته است، احکامی  بودند که  طرف های دعوا، چون چماق بر فرق یکدیگر فرو می کوفتند. با آنکه  قرآن  انسانها را به تجربه،  به ابتلا و به علم می خواند ، با ﺁنکه  انسان ها را به آزمون رهنمودهای خود، فرا می خواند، همین رهنمودها براصل  ثنویت  تک محوری  و در قالب منطق صوری در احکام تجربه ناپذیر از خود بیگانه گشته اند:

7 -  در حقیقت، هر بیان آزادی که بخواهی ﺁن را ، در منطق صوری، بازگوئی ، به بیان قدرت بدل می شود. اگر  انسان ها  از خود بپرسند، چگونه و چرا  حقوق  ذاتی  حیات آنها، از جمله آزادی، و استعدادهای فطریشان ، از جمله استعداد رهبری یا اندیشیدن، از آنها جدا  و متکی به قدرت، بنابراین، دادنی و ستاندنی  و کسب  کردنی  شدند، اگر ازخود بپرسند چگونه و چرا قدرت وجود مستقل واصالت یافت ؟ درمی یابند که ثنویت  بمثابه اصل راهنما  و منطق  صوری بمنزله روش، تنها آدمی را، به صورت،  از واقعیت غافل نمی کنند، بلکه الف -  معنی و تعریف را دگرگون می کنند . از جمله،  آزادی و حق را به قدرت تعریف میکنند .  و ب  -  تا می توانند، انسان را از حقوق واستعدادها عاری وذهن او را از تکلیف های بیگانه از حقوق پرمی کنند و ج -  این تکلیف ها عمل به حقوق نیستند، بلکه انواع اطاعت ها از قدرت هستند.  زمانی نیز که انسانها از آزادی وحقوق خویش سخن بمیان می آورند، به آزادی وحق همان معنی را می دهند که قدرت دارد!

       مثال ولایت  مطلقه قانونگزار و فقیه و... و یا مثال  هیچ انسانی قوه رهبری ندارد  و بعضی ازانسانها قوه رهبری دارند ، و یا  مثال، هر انسانی می اندیشد و بعضی انسانها نمی اندیشند  و باز بعضی انسانها  می اندیشند و هیچ انسانی نمی اندیشد   قضیه های متناقضی هستند که با سلب استعداد رهبری و استعداد اندیشیدن قابل ساختن هستند. زیرا اگراستعداد رهبری کردن و استعداد اندیشیدن را فطری انسان بدانیم، محلی برای ساختن دو قضیه متناقض پیدا  نمی شود. به سخن دیگرعقل بدان نیاز پیدا  نمی کند. از زمانی عقل عقل قدرتمدار نیاز به ساختن قضیه های متناقض، یکی کلی و دیگری جزئی  و یکی  موجبه  و دیگری سالبه ، پیدا  می کند  که استعداد ها و حقوق را جدا از طبیعت انسان و کسب کردنی  و یا دادنی  و گرفتنی  می گرداند. چرا، استعدادها  و حقوق را  از طبیعت  انسان  جدا می کند، زیرا قائل شدن به استعدادها و حقوق فطری  الف با اصل راهنما  که ثنویت  است ، نمی خواند و ب -  با رهبری مطلق  نماینده  قدرت  بر انسان و جامعه ِ انسانها تضاد دارد.

      برای مثال، هر گاه از دو قضیه ، قضیه اول  هر انسانی قوه رهبری دارد و یا   هر انسانی  می اندیشد صادق و  قضیه دوم، بعضی از انسانها قوه رهبری ندارند و یا  بعضی از انسانها نمی اندیشند را کاذب  بشماریم، عقل ما از خود می پرسد نیازش به قضیه دوم که کاذب است از چه رو است ؟ نیازش به منطق صوری از چه رو است ؟ اندریافت واقعیت و تصدیق ﺁن ، روش خود را دارد . به سخن دیگر،  با ساختن دو قضیه متناقض در ذهن، بر واقعیت  معرفت نمی توان جست . پس اگر منطق صوری روش می شود و پای دو قضیه متناقض بمیان می ﺁید،  بدانخاطر است که  فرآوردهِ  دو قضیه ای که ذهن براصل ثنویت و با روش کردن منطق صوری می سازد، بنا بر همان اصل، با قضیه هائی همراه می شوند، که با هر انسانی قوه رهبری دارد و یا هرانسانی می اندیشد تناقض دارند اما  با ولایت قانون گذار و فقیه و... بر یک جامعه و به تمامی انسانها،  تناقض ندارند و ﺁن را  تصدیق می کنند. بدین ترتیب که اندیشه عالی  را خاص نخبه ها می کند. فیلسوف، با استفاده از اصل ثنویت و منطق صوری، به طبیعت ویا خدا، نقشی را می دهد که می خواهد: با منطق صوری و براصل ثنویت، دو قضیه می توان ساخت که با یکدیگر متناقض نیستند: هرانسانی قوه رهبری دارد . اما تنها نخبه ها  استعداد رهبری بر دیگران را دارند و یا تنها کس یا کسانی که خدا معین می کند، شایستگی رهبری بر دیگران را دارد یا دارند . و یا نخبه ِ نخبه ها، ( فیلسوفِ فیلسوفان به تعبیر افلاطون و قانونگذارِعادل به تعبیر ارسطو) بر نخبه ها و بقیت انسانها رهبری دارد. یا خداوند  فقیهی از فقیهان را برمی گزیند و او را بر همگان ولایت مطلقه می بخشد.

      می توان پرسید  آیا در منطق صوری، دو قضیه که یک معنی را می دهند، نمی توان ساخت؟ مگرنه ، دراین  منطق، دو قضیه را  متماثلان می گویند وقتی دو مفهوم در اصل ماهیت و لوازم آن یکی  باشند و جدائی آنها تنها  در وجود باشد، آن دومفهوم را مثلان  خوانند. چنانکه می گوئیم ، احمد  علی نیست و علی هم احمد نیست (6)  .  در مثال که تأمل  کنی، می بینی، اگر دو قضیه سلبی را ایجابی کنی، می شوند: احمد علی است و علی هم احمد است و این دو قضیه، هردو کاذب می شوند. بدین قرار، الف - در این منطق، حتی در مثلان " جدائی در وجود" ( = دوگانگی )  ضرورت دارد  وب-  در مقام ایجاب ، دو قضیه مثلان را نمی توان ساخت. افزون براین، بر اصل ثنویت که اصل راهنما در منطق صوری است. هر گاه دو قضیه ای بسازیم که در ماهیت و لوازم آن یکی باشند و دروجود نیزمیانشان جدائی نباشد،  اصل راهنما  را نقض کرده ایم. بدیهی است این دو قضیه نیز یک  قضیه می شوند. به سخن دیگر،  در منطق  صوری، دو قضیه از این نوع را نمی توان ساخت.  چنین قضیه ای را بر اصل توحید می توان ساخت زیرا واقعیت را همان سان که هست ، بیان می کند. بدین خاطراست که قرآن را وقتی براصل توحید  می خوانی، همه ﺁفریده ها را دارای استعداد رهبری می یابی (توحید)، همه انسانها دررهبری شرکت میکنند: امرهم بینهم (توحید)  و همگان بر یکدیگر ولایت دارند:   المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء  بعض ( توحید)  و...  اگر بپرسی پس  تکلیف اطیعوا الله  و اطیعوا الرسول و اولوا الامرمنکم چه می شود؟ پاسخ می یابی : اطاعت فرع  بر امر است. پس باید امری باشد تا ولی امری واقعیت پیدا کند. پس،  مقام اطاعت ، مقام اجرا است. اما  خدا و رسول امر به عمل  به حقوق  می دهند. خداوند تکلیفی را که عمل به حقی از حقوق نباشد، نه تنها مقررنمی فرماید. بلکه به انسانها امرمی کند به چنین تکلیف هایی   تن ندهند. اما این حقوق، که خداوند انسان ها را به عمل به آنها  مکلف می فرماید،  ذاتی حیات انسان هستند. استعداد از جمله استعداد رهبری وهدایت، ذاتی انسان است و  امر خداوند اینست: ای انسان تمامی این استعدادها را در راست راه رشد بکار گیر. بدین قرار، آزادی ( حق)  و استعداد رهبری  ذاتی حیات انسانند واطاعت از خدا ورسول به غفلت نکردن از آزادی وبکاربردن استعداد رهبری در رشد خویش و رشد دیگران (= ولایت  بر یکدیگر بر اصل توحید)  تحقق پیدا می کند.

    اما پیش از مقام و اجرا، اطاعت بی معنی می شود و می دانیم که پیش از این  مقام، مقام اندیشیدن و تصمیم  است. به ترتیبی که توضیح  داده شد ، در این مقام، الف اطاعت محل پیدا  نمی کند و ب- کسی به جای دیگری نمی تواند بیاندیشد و کسی نیز به جای او، نمی تواند تصمیم بگیرد. بدین قراراستعداد اندیشیدن واستعداد رهبری( تصمیم) که ذاتی حیات هر انسانند، نه سلب کردنی هستند و نه حتی قابل تفویض به دیگری . اما وقتی براصل ثنویت تک محوری وبا بکار بردن منطق صوری قرآن را می خوانند تا رهنمود قرآن را با رأی ارسطو یکی کنند، برمقام اندیشیدن و تصمیم گرفتن  و استعدادهای ذاتی و حقوق انسان، پرده غفلت می کشند. غافل ازاینکه، بدون اندیشه و تصمیم و رسیدن به مرحلهِ عزم، امری وجود ندارد تا ولی امری وجود پیدا کند.  دراندیشیدن و تصمیم گرفتن نیز ولی امر بی محل و شوری با محل می شود: امرهم شوری  بینهم.

      پس از ﺁنکه عزم شوری جزم شد، نوبت به اجرا می رسد. مقام اجرا، مقام  امر واطاعت است. باوجود این، اگر یک تن بیندیشد و به تصمیم و عزم برسد، چون دیگری نمی تواند  به جای او از اندیشیدن تا به عزم رسیدن را انجام دهد، لاجرم ، ولی امر خود اواست. در اجرای تصمیمی که گرفته است،  خود ازخویشتن اطاعت می کند. هرگاه جمعی اندیشیدند وبه  تصمیم وعزم جمعی رسیدند، بازچون جمع دیگری نمی تواند جانشین چنین جمعی بگردد، تصمیم جمعی را یا اعضای جمع باتفاق اجرا می کنند، اولوالامر هم  اعضای جمع  می شوند. و یا یک یا چند تن را  برای اجرای تصمیم بر می گزینند، آن یک تن و  یا آن چند تن، ولی امر منکم   و یا   اولوالامر منکم می شود و یامی شوند.

    بدین قرار ، بر اصل توحید، یک قضیه می توان ساخت، همه انسانها قوه رهبری دارند و تا مرحله اجرا، هرکس خود خویشتن را هدایت می کند   و از آن پس، نیز مجری را تصمیم گیرندگان بر می گزینند. بر این اصل، هیچ تناقضی میان آیه های قرآن وجود ندارند. حال اگر بخواهی ،  براصل ثنویت تک محوری، به آیه های مربوط  به رهبری و ولایت  و رابطه پیامبر با جامعه  مسلمانان و امامت، معنی سازگار با این اصل را بدهی، درهر نوبت، می باید بر واقعیت یا واقعیت ها پرده غفلت بکشی ، افزون برآن، باید توجیه ها بتراشی  و در  این توجیه ها که  تنها با بکاربردن منطق صوری، تراشیدنی هستند، معانی را  باید دگرگون  بگردانی  و ، دست آخر، معانی  مبهمی  بدست  می ﺁوری  که کار برد پیدا  نیز نمی کنند.  بیهوده نیست که برای اثبات ولایت مطلقه فقیه، نه به قرآن که به  روایت استناد  می کنند و  به روایت نیز، با استفاده از منطق صوری، معنائی می دهند که می خواهند. و چون هنوز کافی نیست، برای آن از قول ارسطو ، حجت فلسفی اقامه می کنند!

8 - دیدیم  در ساختن قضیه های متضاد و متناقض، چسان بر واقعیت ها پرده ِ  غفلت می کشند و  معنی ها  را تغییر می دهند. اینک گوئیم: با روش کردن منطق صوری ،  عقل با ساختهِ خود رابطهِ  مستقیم نمی تواند بر قرار کند ، چه رسد به رابطه بر قرار کردن با واقعیت ها که از آنها غفلت می کند:

  بنابر منطق صوری، هر انسانی می اندیشد و هیچ انسانی نمی اندیشد متضاد هستند. درتضاد صوری ،  هر دو قضیه می توانند دروغ باشند، اما یکی از دو قضیه بیشتر نمی تواند راست باشد. هر گاه یکی از دو قضیه راست باشد ، به ترتیبی که دیدیم ، عقل نخست می باید ﺁن قضیه را بیابد و تصدیق کند. اگر قصد معرفت بر واقعیت باشد، عقل نیاز به منطق صوری پیدا نمی کند.   هرگاه  عقل به  منطق صوری، نیاز پیدا کرد ، بدان معنی است که قصدی جز شناختن واقعیت دارد و بدن خاطر  منطق صوری را بکار می برد :  دو قضیه می سازد .  یکی را راست و دیگری را  دروغ می گرداند. سازندهِ  دو قضیه ، یکی  همه انسانها نمی اندیشند و دیگری بعضی انسانها می اندیشند   ، کدام را راست و کدام را دروغ می گرداند؟ اگر او به روش  تجربه   عمل کند و بخواهد صاحب اندیشه ها را شناسائی  کند ،  می باید تمامی ساکنان  روی زمین را، یک به یک،  امتحان کند. اگر چنین کند، نیاز  به متضادان   پیدا نمی کند. و باز اگر بنا بر  این میزان  که انسان، بمثابهِ  موجود زنده عقل دارد  و صاحب  استعدادها  است  و کار عقل  تعقل است، قضیه هر انسان می اندیشد   را بسازد.  باز به منطق صوری نیاز پیدا نمی کند. اما اگر بر این روش نرود، و بخواهد  روش استقراء در منطق صوری را بکار برد و  ازجزئی به کلی  برسد ، الف -  تعریفی از اندیشیدن می کند و  با مشاهده موردها، قضیه ها را می سازد. از ﺁنجا که تنها وقتی به منطق صوری نیاز پیدا می کند که بخواهد حکم از پیش ساخته ای را ، بقبولاند، بسا ، معنائی به  اندیشیدن می دهد  که ،  بنابرآن،  هر دو قضیه دروغ بگردند . یا یکی  راست و دیگری دروغ شود. اگر با تعریف خویش از اندیشیدن، به استقراء بپردازد، می تواند دو قضیه - هر انسانی می انیشد و هیچ انسانی نمی اندیشد - را دروغ بخواند و اگر  اشکال کنی که  اگر دو قضیه دروغ هستند، تو خود نیزانسانی ، بنابراینکه قضیه دوم دروغ باشد، تو نیز نمی اندیشی و اگر تو نیز نمی اندیشی، دوقضیه را چگونه ساختی ؟  اما  منطقی می تواند پاسخ دهد: چرا هر دو  قضیه می توانند دروغ باشند. زیرا بعضی از انسانها می اندیشند  راست است! این قضیه با  قضیهِ   هر انسانی می اندیشد  متداخل و با قضیهِ  هیچ انسانی  نمی اندیشد  متناقض  می شود. بدین قرار ، تضاد و تناقضی که در منطق صوری تعریف شده اند، با هم بکار برده می شوند و برای ﺁن بکار برده می شوند که حکم قدرت را به عقلها بقبولانند. توضیح این که هر گاه قصد از ساختن دو قضیه متضاد این باشد که عقلها بپذیرند بعضی انسانها می اندیشند راست و هر انسانی می اندیشد و همه انسانها نمی اندیشند دروغ  هستند، به سخن دیگر، بپذیرند که بعضی از انسانها می اندیشند و   بعضی از انسانها نمی اندیشند ، نه تنها دلخواه منطقی را به جای واقعیت پذیرفته اند ، بلکه  از تناقض موجود در تعریف تضاد نیز ناتوان مانده اند . زیرا  الف -  دو قضیه متضاد تعریف عمومی تضاد در منطق ارسطوئی را نقض می کنند . زیرا دو واقعیت در بیرون یکدیگر نیستند و هرگاه هر دو دروغ باشند، هر دو ساخته ذهن و خالی از واقعیت می شوند . ب اما هرگاه بعضی از انسانها می اندیشند از پیش راست انگاشته شده باشد، پس دو قضیه متضادی که یکی از ﺁنها ، هر انسانی می اندیشد باشد ، نمی توان ساخت بطوری که هر دو دروغ باشند . زیرا بنا بر فرض، در میان همه  انسانها می اندیشند  دروغ پنداشته ، بعضی انسانها وجود دارند که  می اندیشند . بدیهی است هرگاه بنا بر این نبود که اکثریت بزرگی را از اندیشیدن ناتوان و اقلیت کوچکی را بدان توانان بباورانند ، نیاز به تعریفهای متناقض از تضاد و تناقض و بکار بردن ﺁنها پیدا نمی شد .

      بدین قرار،  منطق  صوری  ساز ( ارسطو)  و یا منطق صوری شناس ( پیروان او)، بر پایهِ  تعریف خود ساخته،  در واقعیت  ( = قضیه هائی که خود ساخته است) نگریسته است. راستی اینست : حکم های کلی که بنا برمنطق صوری ساخته می شوند، بدون استثناء از این نوع هستند چرا که این قضیه ها  براصل ثنویت تک محوری ساخته  می شوند. قالبی که ، در ﺁن،   قضیه ساخت  می پذیرد، تعریفی است که منطقی خود ساخته است. چنانکه ، به تجربه،  دیدیم ، در ایران بعد از انقلاب،  بنابر  قالبی که ساختند و  بر آن  مسلمان مکتبی   نام نهادند، دو قضیه متضاد جور کردند :  هر مسلمانی  مکتبی است و هیچ مسلمانی مکتبی نیست .  این دو قضیه  را دروغ خواندند و یک قضیه راست ، در پی آوردند: بعضی از مسلمانان مکتبی هستند  و  یا معتقدان به ولایت مطلقه فقیه مکتبی هستند!  تمامی استبدادهای فراگیر، در ساختن قضیه های کلی و متضاد  و قضیه های جزئی و کلی متناقض، منطق صوری را بکارمی برند.  درعقل آزاد توضیح داده ام  عقل قدرتمدار که بدین سان، خود را از رابطهِ  مستقیم با واقعیت محروم میکند، چسان، گرفتارمدار های بستهِ تو در تو  می شود و سرانجام با مجازها  تنها می گردد.

     بدیهی  است جز  بر اصل  ثنویت  و با رجوع  به منطق  صوری، نه عقل نیازمند ساختن تعریف پیشکی (= مجاز) و قالب گرداندن آن می شود و نه رابطه اش با واقعیت غیرمستقیم می شود و نه نیاز به اینگونه  قضیه  سازیها پیدا می کند. و اما،

دو قضیه متناقض، یکی هیچ انسانی  نمی اندیشد و یا هیچ مسلمانی  مکتبی نیست ، به ترتیبی که مشاهده کردیم، بدون وجود قالبی (=  تعریف)  ازاندیشیدن و یا مکتبی بودن، ساخته شدنی  نیستند. به سخن دیگر رابطه منطق دان با  اندیشیدن و یا مکتبی ، غیر مستقیم و ازراه تعریف خود ساخته است. تناقض بدین سان حل می شود: بعضی انسانها می اندیشند   هیچ انسانی نمی اندیشد  را نقض می کند و، بدان ، قضیه بعضی انسانها نمی اندیشند  بدست می آید. حالا دو قضیه جزئیه داریم، یکی موجبه و دیگری سلبیه  بعضی انسان ها می اندیشند و بعضی انسانها نمی اندیشند و یا بعضی مسلمانها مکتبی  هستند و بعضی  مسلمانها مکتبی نیستند . هر دو می توانند راست باشند! در منطق صوری، این دو قضیه را " داخل تضاد" گویند و گویند این گونه  قضایا هر دو می توانند راست باشند، اما هردو نمی توانند دروغ باشند.  غافل از اینکه   نه تنها  متناقض ها و قضیه های تحت تضاد   را بدون  قالبی ذهنی نمی توان ساخت، بلکه الف - افراد  هر یک از قضیه ها، بسا  بیانگر واقعیت موجود درخارج نیستند و ب -  الگوی ذهنی کاملی   که منطق دان  افراد هر یک  از قضیه ها  را با آن  بسنجد، در کار  نیست. به سخن دیگر، بر فرض  که الگوئی هم در کار باشد، در تشخیص افراد هر یک از قضیه ها بکار نمی رود. بلکه درساختن قضیه ها بکار می رود.  چرا که  ج -  ملاک الگوی ( = تعریف) همگانی  نیست.  زیرا الگو یا تعریف همگانی ، نه بنا بر منطق صوری قابل ساخته شدن است و نه در این منطق کار برد دارد. در حقیقت،   الگو هیچگاه عمومی نیست . هم الگو و هم  قضیه ها که ساخته می شوند،  تابع دلخواه سازنده  خویش هستند. چنانکه تعریف مکتبی   مستقل از محور فعال  ( = قدرتمدار مدعی ولایت مطلقه ) ، وجود  ندارد .  در عوض، الگوهائی  که ترجمان ثنویت و دلخواه محور فعال نیستند ، همگانی هستند و  ترجمان حق وحقوقی می شوند که ، بدون  تبعیض،  ذاتی حیات هر انسانند. از این نوع هستند  تعریف انسان سالم  و تعریفِ  انسان عامل به حقوق  و... اینگونه الگوها را بر اصل  توحید می توان ساخت و بر اصل  ثنویت  نمی توان ساخت. بر اصل  توحید، الگو ، بعد از شناخت،  کار برد پیدا می کند، به سخن دیگر رابطه مستقیم شناسائی کننده را با واقعیت ایجاب می کند، حال آنکه بر اصل ثنویت، الگوی ذهنی، پیش از شناخت بکار می آید و شناخت را در دسته بندی و قضیه سازی ذهنی ناچیز می کند.

9 -  عقل با بکار بردن منطق ارسطوئی، با غفلت ها از واقعیت ها و غیر مستقیم کردن رابطه با واقعیت، در حقیقت، عرصهِ  فعالیت خویش را محدود  می کند:

  در منطق جدالی ( دیالکتیک)، هگل غافل بود که هستی را نه از تعین که از هستی تهی می کرد تا با نیستی برابر نشاند. باز غافل بود که ، عرصهِ فعالیت عقل خویش را که هستی مجرد و رها ازتعین و هر حدی است، نخست در نیستی ناچیز و آنگاه درهستی متعین فرو می کاهد. در پی او، اصحاب دیالکتیک، عقل را در محدودهِ ضدین زندانی و به  جدال  مشغول کردند. از آنجا که واقعیت را به قالبی می ریختند که خود ساخته بودند، نه تنها هر آنچه بیرون از دو ضد قرار می گرفت را نمی دیدند، بلکه در ضد دیالکتیکی تراشیدن نیز،  منطق صوری را بکار می گرفتند. توضیح اینکه کاری به کار واقعیت وارتباطش با واقعیتهای دیگر نداشتند. خود آنها را ضد یکدیگر می گرداندند و در ذهن خود آنها را به جدال  با یکدیگر برمی انگیختند. اگر به سراغ دیالکتیک طبیعت انگلس و یا دیالکتیک  لنین و استالین و مائو  بروی ، فراوان (7)  تضادهای  دیالکتیکی   می یابی  که ساختهِ ذهن  اینان هستند و در دنیای  واقعی  وجود ندارند. بدین قرار، عقل  در مدار بسته و تنگی زندانی می شود که خود ، میان دو متناقض و دو ضد می سازد.

     به مثال تضاد و تناقض  در منطق صوری باز می گردیم:

هر انسانی می اندیشد  و هیچ انسانی نمی اندیشد  یا   هرمسلمانی مکتبی است و هیچ  مسلمانی  مکتبی نیست، دو مثال از ضد هائی هستند که عقل ، براصل ثنویت و باروش کردن منطق صوری، می سازد. اما عقل ، با ساختن این دو قضیه درمحدوده تنگ صدق و کذب دو ضد  و یا یکی از دو ضد، گرفتارمی آید. پیش از آن،  در مدار بسته و تنگ تری زندانی می شود که با  تعریفِ خود ساخته، بوجود می آورد.  با ﺁن تعریف ، دو قضیه را می سنجد که هر دو ساختهِ اویند . و هنوز،  پیش از ساختن تعریف و دو  قضیه ، عقل می باید  از بطن هستی جدا و تنها شود: عقلی که منطق صوری را بکار می برد ، خود را  به  برداشتی که از انسان واندیشیدن دارد محدود می کند. در درون این سه مدار بسته،  مدار چهارم  و تنگ تری بوجود می آید که محدوده ِ ذهنی تنگ  صدق و کذب  دو ضد یا یکی ازآن دو و سنجش دو قضیه، به یکدیگر توسط عقلی است که در مدارهای تو در تو، زندانی است. بدیهی است درسنجش قضیه ها که  ساخته است، به واقعیت ها رجوع نمی کند به  تعریف و بر داشت ذهنی خود ( برای مثال ،  تعریف اندیشیدن و بر داشت از انسان) رجوع می کند.

      و نباید پنداشت که عقل، براصل  ثنویت و برروش  منطق صوری، تنها زندانی این چهار مدار می شود. در حقیقت پس از آنکه  دو قضیه متضاد را معین کرد، قالب ذهنی می سازد و با ساختن این  قالب، به سراغ واقعیت ها  می رود.  قالب ذهنی که پایهِ منطق صوری است ، همان ثنویت  است.  می توان تصور کرد عرصهِ  فعالیت عقل تا کجا  محدود می شود وقتی از دو محور ، یکی  را فعال  و دیگری را فعل  پذیر می گرداند. در حقیقت، هستی و همهِ  پدیده ها  را در دو محور فر و می کاهد و از دیدگاه  محور فعال در محور فعل پذیر  می نگرد.

     به تاریخ  علم، به تاریخ ادیان، به تاریخ سیاست، به تاریخ اقتصاد، به تاریخ اجتماع و راوابط  اجتماعی، به تاریخ فرهنگ و ضد فرهنگ ( = فرآورده های زور)  و به تاریخ روابط انسان  با طبیعت و محیط زیست که باز گردیم و با  تاریخ به پیش  آئیم، از  مرگ وویرانگری که گرفتار شدن عقل ها در زندان مدارهای ذهنی  خود ساخته ببار ﺁورده است و می ﺁورد ، نه شگفت زده که وحشت زده می شویم. هم اکنون  نیز، محیط  زیست روز به روز آلوده ترمی شود و تنها  در قلمرو اقتصاد، بیشتر از دو سوم فرآورده ها و خدمات  ویرانگر هستند.

   هر گاه، هر انسانی، تنها  تنگ شدن  فضای عقل خود را  بابت   هر چیز را به ضد آن باید شناخت و هر چه دشمن گفت، وارونه آن را کن ، اندازه بگیرد، در می یابد،  الف -  اصل راهنما ( ثنویت ) را عقل او چگونه می سازد و ب-  با این اصل راهنما  که بدیهی گمان می برد، چسان عقل خویش را  محدود می کند. مادی گری که برای هرچه لمس نشود وجود قائل نبود، در شناخت اتم، فضا یا روح آن را  که در قیاس با جرم مادی  بسی بزرگ  است، نمی دید و فیزیک دانی  عقل خویش را ،  به جرم مادی ، محدود می کرد ، بسا ﺁن جرم را نیز ﺁنسان که  هست نمی دید و...

اصل  این همانی  یا عدم تناقض هنوز محدودیت عقل را بیشترمی کند.  زیرا همانطور که مشاهده کردیم، در دنیای پدیده ها، این اصل عقل را  درصورت متوقف می کند.  بدین توقف است که عقل تصور می کند هر چیز با خود اینهمانی دارد و، بنابراین،  به ضرورت، عدالت را نابرابری و قرارگرفتن هرچیز در جای خود  گمان می برد. توضیح این که  نخبه، بمثابهِ  دارندهِ استعداد رهبری مردم، با خود اینهمانی دارد وآحاد مردم بمثابهِ کسانی که فاقد این استعداد هستند و سود شان در اطاعت است، با خود اینهمانی  و با نخبه ها نا اینهمانی دارند. بدینسان، در قالب سخت اینهمانی ، در جامعه انسان ها، بنابراصل عدالت (= نابرابری)  نخبه در جای خود وعامه مردم در جای  خود قرارمی گیرند. بدیهی است چنین قالبی  ضد تحول بر صراط  رشد است .  چرا که  هر نظام اجتماعی که  بر دو محور  رهبری کننده  و رهبری شونده، شکل می گیرد، نظام بسته ای است که اگر بخواهد بسته بماند، باید نیروهای محرکه را که عامل رشد و باز کردن و تحول پذیر گرداندن نظام اجتماعی هستند ، ویران و حذف کند. در قرن بیستم و اینک، درسالهای اول قرن بیست و یکم ، انسانها در نظام های اجتماعی زندگی می کنند که بر اصل اینهمانی  صوری  شکل گرفته اند. چنانکه در جامعه ایران، نظام اجتماعی سیاسی داریم که تمامی بنیادهایش بریک محورفعال که  همواره همان است که بود و هست و یک  محور فعل پذیر که  باز  همواره همان است که بود و هست ساخت یافته اند. بدیهی است  از هر تحولی که بخواهد  محور فعال  مایشاء ( برای مثال ولایت مطلقه  فقیه ، دررابطهِ دولت با ملت) را از میان بر دارد و یا بر ﺁن شود که مردم را محور فعال    بگرداند، از راه حذف  نیروهای  محرکه ،  جلوگیری می شود.

     عقل ، وقتی بنا را بر اینهمانی  یا عدم تناقض می گذارد، به ضرورت ، از ثنویت تک محوری پیروی می کند. چرا که حتی اگر بپذیرد دو محور نسبت به یکدیگر فعال هستند و یکدیگر را تغییر می دهند، ناگزیر می شود، اینهمانی صوری را رها کند. اما عقلی که  ثنویت  تک محوری را اصل راهنما می کند  بدین خاطر که هر محورهمان است که هست،  فضای  فعالیت خویش را چنان تنگ می کند  که این  واقعیت را نیز نمی بیند  که محورهائی  که در ذهن ساخته و راهنمای عقل خویش ساخته است ، حتی  اگر یکی  فعال  و دیگری  فعل پذیر باشند، یک آن نیز همان که هستند نمی مانند.

     بار دیگر ، یادﺁور شویم که نباید پنداشت  که اینهمانی یا عدم تناقض ، مقید به قید زمان است. دو  قضیه، برای اینکه متناقض باشند، می باید هم زمان باشند. اما ، زمان می تواند، دائمی باشد. چنانکه دوقضیهِ بعضی  انسانها می اندیشند  و هیچ انسانی نمی اندیشد متناقضانی هستند که مقید به قید زمان مشخص نیستند. زمان هر دو قضیه دائمی است. به قول ابن سینا:   همین که  در تناقض ، اختلاف در جهت، در قضایای مطلقه رعایت شود، به این معنی که نقیض  مطلقه  عامه را دائمه  مطلقه قرار دهیم، از صدق  یکی  کذب دیگری لازم آید.  چنانکه نقیض قضیهء هر انسانی مطلق بخواب می رود،  این قضیه می شود: بعضی انسانها  به دوام و مطلق به خواب  نمی روند (8) . این  دو قضیه  از لحاظ دائمی بودن ، همانند دو قضیه بالا هستند.

    بدین قرار، این همانی یا عدم تناقض ، در منطق صوری، مطلق است.  بنابر صفت دوام است که اصلی بنام  اصل استصحاب  ساخته شده است. بنابراین اصل، هر چیز به صفت دوام با خود اینهمانی دارد. برای اینکه آن چیز، همان که  بود نماند . باید حدوث ح آن را جز آن کند که بود.  برای مثال شئی پاک، همواره پاک است مگر اینکه  نجس  کننده ای آن را نجس کند.

     اینک درعقلی بنگریم که ، بنابراصل اینهمانی درمنطق صوری،  قضیهِ فقیه ولایت مطلقه دارد و یا  قضیهِ   نخبهِ انسانها  می اندیشند را ،  بعنوان  مطلقا صادق، تصدیق می کند. این عقل  هرﺁنچه   بیرون از حکم های ذهن ساخته ، است ، یعنی  تمامی هستی  را از قلمرو خویش  بیرون می نهد. پس اگر بخواهد با واقعیت ها رابطه بر قرار کند- بنابر توضیحی که داده شد- رابطه زور بر قرار می کند.  زیرا واقعیت ها، می باید ، به زور،  با حکم ساختهِ او  انطباق بجویند:

10 -  باید توجه داشت که خطای  قضیهِ  فقیه یا نخبه ولایت  مطلقه دارد در دائمی  بودن  و نبودن آن نیست. خطا در خود فقیه است. او  محدودیت عقل را به حداکثر می رساند وقتی  این حکم غلط  را مطلقا صحیح  می انگارد . یعنی  آن را ، جاودانه  و در همه جا، صادق می شمارد و مخالفت با آن را در خور مجازات می گرداند.

      راستی اینست که هرحکمی میان انسانها حد  برقرار کند، الف-  حقی نیست که همگان از آن بر خوردار باشند و ب -  حکم  زوراست  چرا که در هستی، تنها زور میان انسانها، حد و مرز پدید می آورد. بنابراین،  حاکمیت مطلق یک تن  بر یک جمع نه تنها میان او وجمع  حد پدید  می آورد،  بلکه  بر خلاف حق ، که همگان از آن بر خوردارمی شوند، همگان، از جمله مدعی حاکمیت مطلق از حق  خویش  محروم می شوند و قدرتی  که مدعی ولایت مطلق  گمان می برد از ﺁن او شده است ،  بقیت مردم نمی توانند داشته باشند.

      نیک که بنگری ، می بینی  مدعی ولایت  مطلقه، خود  نیز از ولایت  محروم  و آلت  اوامر  و نواهی قدرت مطلقه می شود. حال  اگر به تضاد و تناقض، در منطق صوری و نیز به   تضاد دیالکتیکی ، باز بگردیم، می بینیم عمل به  این دو روش، عقل را به خشونت معتاد می کند. زیرا هرحکمی  که میان انسانها حد ایجاد می کند ، زور در بردارد  و بکار بردن آن بکار بردن زوراست. به یاد بیاورید  ﺁن حکم  را که  بنابر آن نماز  را هم باید از ترس  خواند.   اگر ، بنابراصل اینهمانی،  این حکم مطلقا  صادق  تلقی  شود،  نماز  اعتیاد ﺁور،  به زور و ترس،  می شود. انسانها را معتاد زور و از خدا غافل و از رشد باز می دارد .

مارکس  گفته است: قهر مامای  تاریخ است.  در دیالکتیک، قهر نقش  ماما را بازی می کند: هستی محض که هگل در نیستی عبور می دهد  تا هستی متعین را بسازد، ویرانگری عظیمی ببارمی آورد که از خود بیگانه شدن خداوند در ﺁفریدهِ خویش است. در دیالکتیک همانطور که از دیالکتیک های  مارکس  و انگلس  دور و به دیالکتیک، لنین و استالین نزدیک می شویم، نقش قهر در حل  تضاد  بیشترمی شود. تا که در دیالکتیک استالین، نقش آن مطلق می گردد . زیرا حل تضاد  با حذف ضد میرنده   انجام می پذیرد . بنظر استالین (9) :

دیالکتیک از این مبدأ به راه می افتد که تناقض های درونی  لازمه  اشیاء و  پدیده های  طبیعت هستند. زیرا  اشیاء و پدیده ها همه دارای  عناصری  که محو می شوند و عناصری که رشد می کنند،  هستند. مبارزه این ضد و نقیضها ، مبارزه میان کهنه و نو،  میان ﺁنکه می میرد و ﺁنکه زاده می شود ، میان ﺁنکه تلف می شود و ﺁنکه رشد می کند، است .

      بدین قرار، تضاد با مرگ میرنده حل می شود. اما  حکم به مرگ، از رهگذر مبارزه ، حکم بر ذاتی و دائمی بودن خشونت است. عقلی که به وجود تضاد درونی در هر پدیده محدود و به حل تضاد از راه حذف یکی از دو ضد، ( ضد میرنده )  قائل می شود، در روش و راه حل جوئی، زور و خشونت را ، روش اصلی می گرداند: عقل زورمداری می شود که ویران شدن و ویران کردن را روش عمومی ﺁدمی می گرداند.

محمد باقر صدر ، در فلسفه ما ، (10 ) قول ارسطو را ( الکون و الفساد صفحات 167 تا 169 ) نقل کرده و به استناد ﺁن، کشماکش بین اضداد خارجی را پذیرفته و توضیح داده است : کشماکش میان اضداد که در اثر ﺁن، نتیجه معینی بدست ﺁید ، از استکشافات مادیت و دیالکتیک نیست. و هر منطقی ( مادی یا الهی ) ، از قدیم ترین دورانهای فلسفه تا امروز ، ﺁن را پذیرفته است . او  قول ارسطو را نقل و حجت می گرداند : شئی مجانس می تواند تحت تأثیر مجانس خود قرار گیرد و اثر ﺁن را بپذیرد. علت این امر ﺁنست که کلیه اضداد به یک امر مشترک بازگشت می کنند و در یکدیگر تأثیر متقابل دارند .

     اما اگر  قصد از منطق الهی منطق صوری باشد، الف - بنا بر قرﺁن، خداوند از هر چیز زوج ﺁفرید (11)  . ضدهائی که در خارج از یکدیگر باشند، نیافرید.  ب - در هستی ﺁفریده چنین ضدهائی وجود ندارند. در حقیقت، ضدهای صوری یا از نوع سفیدی و سیاهی هستند که نایکسانیشان فرﺁوردهِ اندازه حضور نور است و به ترتیبی که دیدیم، هیچ تضادی با یکدیگر ندارند. یا فرﺁوردهِ  حضور پدیده ای در پدیده دیگر و عمل در این پدیده است ، مثل بیماری که گویای اندازه حضور و عمل پدیده ای (میکروب و ویروس و...)  در بدن است. به سخن دیگر،  سلامتی و بیماری دو حالت هستند که وجودی از خود ندارند تا با یکدیگر کشماکش کنند. جنگ و صلح نیز  با یکدیگر تضادی صوری ، از نوع بیماری و تندرستی، دارند.  باطل نیز حقی  است که با دروغ پوشانده شده است. برای مثال، ﺁزادی حق و ذاتی حیات انسان است. ضد ﺁزادی وجود ندارد. اما ﺁدمی  می تواند از ﺁزادی خویش  غافل شود. عقل ﺁدمی چسان از ﺁزادی خویش غافل می شود ؟ پاسخ این پرسش را در عقل ﺁزاد داده ام. تمامی حقوقی که ذاتی حیاتند، ضد ندارند. ضد هر حقی ( = باطل) با پوشاندن ﺁن ساخته می شود. کار منطق صوری ساختن ضد حق است. رایج ترین روش که پوپر میگوید افلاطون باب کرد (12 ) ، تغییر معنی و معتاد کردن عقل به معنای جعلی است. ﺁزادی چیست ؟  برای مثال، به پرسش ﺁزادی چیست ؟ اغلب بیانهای قدرت منکر ﺁزادی نشده و نگفته اند ﺁزادی نیست تا تعریف داشته باشد. بلکه  همه ﺁنها ، ﺁزادی را به قدرت معنی کرده اند. بدین قرار، کسی که ﺁزادی شخصی را قدرت شخصی می انگارد، از حق خویش غافل می ماند. حال اگر خداوند را هم قدرت مطلق ( = زور مطلق) تصور کنیم و حق را نیز به قدرت تعریف کنیم، رابطه انسان با خدا و با حق، رابطه با قدرت می شود. بدین سان، تضادی که انسان می سازد،  تضاد با قدرت است. اما قدرت با مجاز و دروغ ساخته می شود. چنانکه زور از رابطه قوا میان دو موجود پدید می ﺁید. پیش از این رابطه وجود ندارد. پس خداوند را زور مطلق گرداندن، انکار خدا است. ساحت او از یک ذره زور نیز پاک است. حاصل اینکه جز با مجاز و دروغ نمی توان حق را پوشاند . بنا بر این، هر حقی به قدرت تعریف می شود ، دروغ و مایه نزاع  می شود.

         بدین قرار،  اگر ارسطو قانون تأثیر متقابل اضداد را پذیرفته باشد و این قانون کشف اصحاب دیالکتیک نباشد ، پس هم او پذیرفته است خشونت ذاتی رابطه ها است.

        اینک به سراغ دو قضیه متضاد  می رویم که بنا بر منطق صوری ، هر دو می توانند کاذب باشند اما هر دو نمی توانند صادق باشند و اگر یکی صادق شد، دیگری کاذب می شود: دو قضیه ، یکی هر انسانی می اندیشد ( موجبه کلیه ) و دیگری هیچ انسانی نمی اندیشد   (سالبه کلیه ) ضد یکدیگرند:

      به ترتیبی که تشریح شد، اگر هر دو را دروغ بخوانیم، راست جز بعضی انسانها  می اندیشند ، نخواهد شد.  اما  هیچ انسانی نمی اندیشد با بعضی انسانها می اندیشند دو قضیه متناقض می شوند. اگر ﺁدمی  در رابطه تناقض با تضاد درنگ و در ﺁن تأمل کند، به یکی از مهمترین فنون منطق صوری پی می برد که همواره عقل از  ﺁن غافل می شود و بدین غفلت، فریب می خورد . پیش از این، توضیح داده شد که تضاد و تناقض با هم بکار برده می شوند. در اینجا خاطر نشان می شود که  تضاد خاستگاه و تکیه گاه تناقض است.  بدین قرار،  نتیجه ای که از ساختن دو قضیه دروغ بدست می ﺁید، غیر از اینکه راست را دروغ و بزرگ ترین دروغ - جزئی از حقیقت، بزرگ ترین دروغ است - کردن است، خشونت کاملی نیز هست. زیرا هست را نیست می انگارد و نیست انگاشتن هست ، خشونت را روش عمومی عقلی می گرداند که بنا را بر انکار حق گذاشته است.

       اگر هیچ انسانی نمی اندیشد را راست  بخوانیم ( ویرانگری کامل) ، عقل خود را گرفتار خشونت محض کرده ایم. زیرا صدور این حکم دلالت می کند  بر اینکه صادر کننده حکم  خود را صاحب عقل می داند. پس، وقتی می گوید : هیچ انسانی نمی اندیشد ، به همه و حتی به خود  زور میگوید.

       اما اگر هر انسانی می اندیشد را راست بخوانیم ، هنوز عقل ما از خشونت نیاسوده است. چرا که عقل دو رابطه با حق و واقعیت می تواند بر قرار کند : یکی رابطه مستقیم که معرفت بر حق و واقعیت ، همانسان که هستند ، می باشد .  این رابطه نیاز به ﺁزادی عقل و نبود زور دارد. دیگری رابطه غیر مستقیم یا بر اصل ثنویت با حق و واقعیت است . در این رابطه ، حق و واقعیت تابع حکمی هستند که عقل صادر می کند. این رابطه حضور زور و بکار بردن ﺁن را ایجاب می کند. منطق صوری روشِ تابع ذهنیت کردن عینیت است. در این تابیعیت ، امکان مشاهده حق یا واقعیت همان سان که هستند نیست . بنا بر قاعده، هر اندزه فاصله درک عقل از حق و واقعیت، از ﺁنچه هستند ، دورتر و به مجازی که عقل تصور می کند، نزدیک تر ، نیازش به خشونت بیشتر می شود . در حقیقت، جانیشن حق و واقعیت کردن مجاز ، نیاز به سانسورها دارد که بسا بدترین نوع خشونت هستند و نفس جانشین کردن خشونت خشونت ساز است .  عقل ﺁدمی ﺁزادی خود را از دست نمی دهد و معتاد به خشونت نمی شود اگر  همواره به یاد داشته باشد که الف -    حق از خود هستی دارد ، خود دلیل خویش است و تصدیق وجودش نیازمند ضد و نقیض تراشیدن برای ﺁن نیست و ب - هر زمان  برای معرفت و  تصدیق ، نیاز  به خارج از موضوع معرفت و تصدیق پیدا کرد، رابطه اش با موضوع  مورد شناسائی غیر مستقیم و روشش منطق صوری گشته است .  چرا که  ساختن قضیه های متضاد و متناقض عقل را از کار فطری که شناخت از راه ارتباط مستقیم با واقعیت است، باز می دارد و در محدودۀ قضیه های متضاد و متناقض ، زندانی می کند  و کارش را نشاندن قدرت به جای حق و توجیه اوامر و نواهی قدرت می گرداند . خشونتی که عقل باید بکار برد تا از فراخنای کران ناپیدای لااکراه به تنگنای ضدین و متناقضان فرود ﺁید، نزدیک به بی نهایت است. بدین قرار، راست و دروغهائی که عقل بر اصل ثنویت می سازد، حتی اگر با واقعیت خوانائی پیدا کنند ، خشونت ﺁمیز هستند. چرا که قضایائی از این نوع :  همه انسانها می اندیشند و هیچکس نمی اندیشد   احکام ذهنی هستند .  واقعیت باید با این احکام  انطباق پیدا کند. انطباق دادن واقعیت با حکم ذهنی ، نقش  اول دادن به زور را ناگزیر می کند. از این رو ست که در تمامی مرامهائی که بیان قدرت هستند،  انسانها، ولو به زور، می باید با  احکام دین یا مرامی که به اجرا گذاشته می شوند، انطباق پیدا کنند. فاجعه هائی که در تاریخ استمرار دارند، فرﺁوردهِِ این رابطه ذهن با عین است.  بلحاظ اهمیتی که تغییر رابطه عقل با خود و با واقعیتها دارد ، به سخن دیگر، بخاطر اهمیتی که  رها شدن عقل فرد و عقل جمع  از بردگی قدرت و باز یافتن ﺁزادی  و، بنا بر این ،  تواناشدن  جامعه ها بر پایان بخشیدن به فاجعه ها دارد، هنوز باید توضیح داد که این قضیه ها را  عقلهائی می سازند و از  واقعیتها می خواهند با ﺁنها انطباق بجویند که ثنویت را اصل راهنما می کنند. زیرا الف - قضیه ای که راست گمان میرود جانشین علم می شود. به سخن دیگر، استعداد علم جوئی از کار خود بازداشته می شود. ب - عقل در دنیای ذهنی بسته می ماند و از واقعیت می برد. و ج - دلیل قضیه ها یی  هم که می سازد و حتی قضیه ای که صادق می خواند، در خود ﺁنها نیست. در تعریف منطقی ، (در مثال ما،  تعریف او از اندیشیدن ) است. حال ﺁنکه اگر  عقل به جای ﺁنکه بر اصل ثنویت و با بکار بردن منطق صوری ،   حکم جعل کند و با منطق صوری  توجیهش کند، خویشتن را از هر محدود کننده ای ﺁزاد  گرداند  و بر ﺁن شود  که بر موضوع علم پیدا کند ، نیازمند قضیه سازیها در محدودۀ ثنویت نمی شود . گرفتار خشونت نیز نمی شود.  زیرا بدان نیاز نمی یابد که واقعیت را با  حکمی منطبق کند که خود صادر می کند. از این رو، در جامعه ها، هر اندازه ذهن ها به قضیه های متضاد و متناقض ساختن و به  ندیدن و یا انکار تمام یا بخشی از حق یا واقعیت معتادتر می شوند، رشد علمی کمتر و کار برد خشونت بیشتر می شود.

  اما چنان نیست که دو قضیه متناقض همواره دو قضیه ای باشند که از صدق یکی کذب دیگری لازم ﺁید . چون عقل در مقام غفلت از حق و توجیه کار خویش است  که منطق صوری  را بکار می برد ، بسا دو قضیه متناقض می سازد که هیچیک راست نیستند. چنانکه دو قضیه هیچکس ولایت ندارد و فقیه یا نخبه یا ... ولایت دارد ، دو حکم متناقض ساخت عقلی هستند که ثنویت تک محوری را راهنمای خود کرده است. در حقیقت، از دروغ بودن هیچکس ولایت ندارد   راست بودن نخبه یا فقیه یا ... ولایت دارد ، نتیجه نمی شود. حق این است که هر دو قضیه حکم زور هستند. در حقیقت، اگر ولایت  را   قدرت بر معنی کنیم، هیچکس ، از جمله نخبه نیز ولایت ندارد. زیرا زور فرﺁورده رابطه قوا است و پیش از ﺁن وجود ندارد. اگر ولایت را رهبری بر یکدیگر بر میزان داد و وداد معنی کنیم، انسانها بر یکدیگر ولایت پیدا می کنند. هر چند رهائی کامل رابطه ها از زور، به ﺁزاد شدن انسانها از مالکیت تصمیم در باره یکدیگر است، اما تصمیم گرفتن در باره یکدیگر، در ﺁزادی و بر میزان داد و وداد، به  عمل به حقوق خویش و دفاع از حقوق یکدیگر نیاز بسیار دارد و نقش قدرت ( = زور) را ناچیز می کند . با این توضیح، در می یابیم چرا اگر ولایت را به قدرت معنی کنیم ( = با ناحق کردن حق ) ، خشونت ذاتی این ولایت و همه جانبه می شود. در حقیقت،  کسانی که منطق صوری را  روش می کنند، برای پیدا کردن نظر، به واقعیت رجوع نمی کنند. به قول خودشان نقیضین می سازند . ﺁنگاه میان دو قضیه که ناقض یکدیگرند، یکی را  راست و دیگری را دروغ می خو انند. دروغ را نمی پذیرند و راست را می پذیرند. برای مثال، هیچکس ولایت  ندارد و فقیه جامع الشرائط ولایت دارد ، دو قضیۀ متناقض هستند. قضیه اول را راست نمی دانند. زیرا اداره جامعه ها ناممکن می شود و در شرع  اصل بر ولایت است . پس، قضیه فقیه جامع الشرائط رهبری دارد ، را راست می انگارند. بدیهی است مردم سالاری بر اصل مشارکت ، به ذهن  قدرت مدارها نمی رسد تا بتوانند بپذیرند همه ولایت دارند اداره جامعه ها را غیر ممکن نمی کند . در ﺁزادی ممکن و استقرار ﺁزادی را قطعی و در استبداد نا ممکن و غیر قابل استقرار  می گرداند.

     اما این سان قضیه سازی  را،  نمی توان گفت نخست ارسطو کرد. زیرا هر کس قدرت را مدار می کند،  بعمد یا به سهو، رابطه مستقیم با  واقعیت را با  رابطه از راه قدرت جانشین می کند و اینگونه قضایا  را می سازد تا عقل خود و عقلهای دیگران را بفریبد. در باب ولایت بر جامعه ، ارسطو  گفته است: ولایت بر جامعه، اداره ﺁنست ، برای رسیدن به هدفهای متعالی ( 13 ) . او مداخله عامه مردم را مانع از رسیدن به هدفهای متعالی دانسته است.  پس از او،  همه ﺁنها که به نمایندگی از خداوند و یا  از یک نژاد و یا از یک ملت، یا از یک طبقه ، یا  از ... دم از ولایت بر مردم زده اند ، این  دو قضیه را که ساخته ذهن قدرتمدار ﺁنها  هستند، تکرار کرده اند و می کنند.

     اما عیب این نوع قضیه ها تنها این نیست که با انکار قوه رهبریِ ﺁحاد مردم  و انکار خدا - زیرا به ترتیبی که چند نوبت توضیح داده شد، فقدان قوه رهبری در انسانها، رابطه خالق و مخلق را ناممکن می کند. حتی اگر یک ذره فاقد قوه رهبری باشد، وجود ﺁن ، یعنی خدا نیست - ، ساخته می شوند، این نیز هست که خشونتی  را ایجاب می کند که بیش از ﺁن به تصور ناید. هر انکار حق و استعدادی، بزرگ ترین خشونت است. زیرا نه تنها جلوگیری از عمل خودجوش استعداد، خشونتی بی اندازه می خواهد ، نه تنها عمل نکردن به حقی ، به خشونت و ویرانگری میانجامد ، بلکه این انکار زمینه ساز خشونتهائی است که بر هم افزوده می شوند :

کافی است هرکس، با  خود، تجربه ای بکند. سعی کند به خود بقبولاند که فاقد قوه رهبری است و رهبر  بر او ولایت مطلقه دارد. بنا بر این ، در اقتصاد ، در سیاست، در فرهنگ، در روابط اجتماعی خویش (از جمله در خانواده ) باید مطیع امر او باشد. حال اگر میزان نیروئی  را اندازه بگیرد که، در یک روز، صرف بازداشتن قوه رهبری اش از فعالیت خودجوش می کند، از بزرگی ابعاد خشونت و ویرانی که ببار می ﺁورد، سخت در شگفت خواهد شد. اگر ایرانیان این ﺁزمایش را تنها یک روز انجام دهند، در می یابند گرفتار خشونتی هستند که ولو انقلاب را خشونت بدانیم، هزار انقلاب ، بسا با خشونتی که ، در یک روز، ملتی بر خود روا می بیند ، برابری نمی کند.

افلاطون گفته است : فیلسوفی که ولایت مطلقه دارد، ولو به زور، می باید اعضای جامعه را ﺁدم کند. سخن او ، تنها  بدین خاطر نبود  که به نظر وی عوام نادانند و به راه ﺁوردن ﺁنها نیاز به زور دارد، بلکه بدین خاطر هم بود و هست که

1 - وقتی بنا بر این باشد که هرکس قوه رهبری دارد، بالتبع، اداره جامعه با مشارکت همگان در مدیریت انجام می گیرد و خشونت محل پیدا نمی کند. اما

2 - وقتی بنا بر این می شود  که یک تن بر همگان ولایت دارد و تکلیف تمامی اعضای جامعه اطاعت از او است، رابط  مطاع و مطیع زور می شود. زور نقش مضاعف پیدا می کند . زیرا  هم باید مانع از بکار افتادن خودجوش استعداد رهبری اعضای جامعه بگردد و هم  این اعضا را مطیع بگرداند و مطیع نگاه دارد. بنا بر این، دارندۀ چنین طرز فکری ، پیش و بیش از همه، معتاد زور و خشونت می شود.

     افلاطون دوبار نظریه خویش را به اجرا گذاشت و هر دوبار  کارش به شکست انجامید . زیرا  عملی کردن نظریه او خشونتی را می طلبید که هیچ جامعه ای توان تحملش را نمی ﺁورد. نه تنها  هیچ جامعه ای  نمی توانست ﺁن را تحمل کند  بلکه رهبر و دستگاه رهبری نیز تاب تحمل ﺁن را نمی داشتند . در حقیقت،  خشونتی که ذاتی نظریه ولایت مطلقهِ فیلسوف یا  فقیه یا ... است ، فقر فکری شدت گیر به همراه  می ﺁورد:

     عقلی که اینگونه نظرها  را می سازد گرفتار فقری می شود که او را از کار می اندازد. چرا که وقتی انسان ﺁزاد است و استعدادهای گوناگون او فعالیت خودجوش دارند و زندگی او عمل به حقوق ذاتی او است، فرﺁورده هایِ عقل خالی از خشونت می شوند. هر اندازه عقل بیشتر ﺁزادی خویش را از دست می دهد و اصل و فکر راهنمایش بیشتر خشونت ﺁمیز می شود، فرﺁورده های عقل خشونت ﺁمیز تر می گردند. ﺁیا خشونتی بیشتر از خدا و اولیاء او  را در سانسور و ترور وظیفه مند کردن و یا دین و مرام و حزبی را مأمور سانسور اندیشه ها  گرداندن، درتصور می گنجد؟  اگر نمی گنجد ، پس قائلان این قولها ، در زورمداری تا جائی پیش رفته اند که عقل ﺁنها توان فعالیت خودجوش خویش را از دست داده ، خشکیده است.  در حقیقت، خشونتی که اصل و اندیشه راهنمای ﺁنها است عقل ﺁنها را گرفتار فقری کرده است که با مرگ عقل از فقر، فاصله ای ندارند. زور باورها معنای قول علی ( ع) را - هرکس استبداد به رأی  خویش را روش کند هلاک می شود -  در نیافته اند. وگرنه ، می دانستند قاتل عقلهاشان زور و خشونتی است که در اصل و اندیشه راهنمای ﺁنها است.

    حرکت قسری و النصر بالرعب و جهاد و جنگ در اسلام ... نیز گزارشگر شدت فقر فکری سازندگان این نوع دستور العمل ها هستند. اینان و مأموران نگون بختشان غافلند که خشونتی که لحظه به لحظهِ زندگی ﺁنها را ، در پندار و گفتار و کردارشان ، فرا گرفته است، در فقری روز افزون، هلاکشان می کند. این فقر روز افزون است چرا که فرو بردن جامعه در خشونت ، به تخریب نیروهای محرکه میسر می شود . تخریب این نیروها ، فقر را بیشتر و مسئله ها یی  که خشونت فراگیر ،  در درون و بیرون مرزها،  پدید می ﺁورد را افزونتر ، بنا بر این، نیاز به خشونت را بیشتر و فقر را بیش از پیش  می گرداند.

     یکبار دیگر در دو قضیه ، یکی هیچکس ولایت ندارد و دیگری فقیه جامعه الشرائط ولایت مطلقه دارد تأمل کنیم و بپرسیم : فقیه نگون بختی که با انکار ولایت جمهور مردم  و در حکم صغیر شمردنشان ، (قول ﺁقای خمینی در ولایت فقیه) رهبر می شود ،  تا کجا تنها می گردد؟  در حقیقت،  بنا بر  این قول، نه تنها  مردم  بر رهبری جامعه خویش حقی ندارند، بلکه عقلی نیز ندارند تا در ولایت با او شریک شوند.  انکار استعداد و حق جمهور مردم  همراه است با ایجاب تکلیف ﺁنها بر اطاعت. کسی را تصور کنید که شخص خویش را ولی امر مطلق جمهور مردم می داند و برای این جمهور جز تکلیف ، ﺁنهم تکلیف به اطاعت کردن  نمی شناسد. حال از خود بپرسید :  محروم کردن  مدیریت جامعه از عقول و استعدادهای مردم، عقل رهبر مدعی ولایت مطلقه را چه اندازه از خشونت پر می کند؟  با هم محاسبه کنیم :

1 -  چون جمهور مردم در حکم صغیر هستند و اقلیت فقها  نیز ولایت ندارند، پس میدان عمل  عقل مدعی ولایت مطلقه ، به خود او محدود می شود. میدان عقل را که، در ﺁزادی ، بی کران است،  به مدار بسته ای  فرو کاستن  که ، ﺁغاز و پایانش ، دایره تنگ قدرتی را تشکیل می دهند  که  رهبر   ﺁلت ﺁنست. بدین کار، عقل رهبر گرفتار سانسوری می شود که، بیشتر از ﺁن ، تصور کردنی نیست. بستن عقل بر روی جریان ﺁزاد اطلاعات و جریان ﺁزاد اندیشه ها و، بدان ، خود را به خشونت  و فقر هلاک کردن است.

2 -  در هریک از قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و نیز در قلمرو محیط زیست، در هر روز ، بی شمار مدیریت ها ضرور می شوند. اما مدعی ولایت مطلقه  به حکم قدرتمداری ، ناگزیر می باید ،  در امور، از سیر تا پیاز ، مداخله کند.  پس عقلی که بخواهد به تنهائی این مدیریت را تصدی کند، جز اینکه  ﺁلت فعل هزاران هزار مأمور بگردد و خشونت را مایه اصلی هر تصمیمی بگرداند، چه می تواند بکند؟  می توان گفت و طرفداران ولایت مطلقه گفته اند که رهبر از صاحبان تخصص نظر کسب و  بر اساس ﺁن تصمیم می گیرد.  این ادعا را  به تکرار  می کردند و می کنند. اما  الف - نخست اینکه صاحبان تخصص نیز اقلیت کوچک جامعه هستند و سپس  اینکه انکار قوه رهبری ﺁنها و تمامی مردم بجای خود باقی است. و کسی که می داند حق بکار بردن  استعداد رهبری خویش را ندارد،  نمی تواند نظری را بدهد که بکار اداره بایسته جامعه ﺁید. ب -  و اگر ﺁنها نه به دلخواه رهبر که بمثابه انسانهای ﺁزاد، هر ﺁنچه را حق می دانند بگویند و رهبر نظر ﺁنها را اجرا کند، نخست اینکه ولایت مطلقه از ﺁن  ﺁنها و رهبر ﺁلت می شود و سپس اینکه چرا نباید دو جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها برقرار شوند و عقل جمعی به یک نظر برسد و این نظر با شرکت مردم به عمل درﺁید؟

 ج - اما اگر رهبر کسانی را در مجمع تشخیص مصلحت گرد ﺁورد ، نخست تقدم و حاکمیت مصلحت قدرت بر  حقوق فردی و جمعی مردم، اصل راهنمای دولت و فسادها - که شکلی از اشکال خشونت هستند - بزرگ می شوند و اشکال دیگر خشونت باز هم  بزرگ تر می شوند. زیرا دروغ از ﺁن رو دروغ است که حق را با صورتی عقل فریب می پوشاند . مصلحت بیرون از حق   پوشاندن  حق با صورتی - کار منطق صوری همین است -  است که عقل به حکم قدرت می سازد تا حق را با ﺁن بپوشاند و یا عمل نکردن به ﺁن یعنی عمل کردن به ناحق را توجیه کند . دروغ زن را خدای هرگز نمی بخشاید . زیرا  نه تنها بدون فرورفتن در خشونت ، دروغ ساخته نمی شود ، بلکه تا وقتی دروغ ، بمثابه پوشش، ندریده است ، خشونت بر خشونت می افزاید. در حقیقت،  انسانی که با ساختن دروغ، از حقی از حقوق خویش غافل می شود، از حقوق خویش غافل شده است و بدین غفلت، زندگی او دیگر عمل به حقوق نیست بلکه عمل به حکم زور و کارش ویران ساختن زندگی است.

    پس ،  شما زور مدارها  به خود ﺁئید و در خود بنگرید تا ببینید بسیار بیشتر از مردم ، در ﺁتش خشونتی می سوزید که روشن کرده اید

  3 - اما ولایت مطلقه یک تن بر یک جامعه ، به ضرورت ، قدرت یک تن بر جامعه معنی می دهد. چرا که اگر ولایت همان بود که قرﺁن تعریف می کند ، اگر ولایت فقیه همچون ولایت پزشک و دانشمند انتقال علم از فقیه به غیر فقیه بود، نیاز به اختیار مطلق ( = قدرت مطلق بر جمهور مردم ) نداشت. می باید پای قدرت بمیان نمی ﺁمد. زیرا انتقال عشق و علم و هنر را حضور قدرت ( = زور ) ناممکن می کند. ﺁیا از یاد برده ایم و از یاد ببریم  که با وجود تصریح قرﺁن بر برادری مؤمنان، قدرتمدارها می گفتند و می گویند : من با کسی عقد اخوت نبسته ام  و یا من با کسی دوستی ندارم زیرا قدرت تنها است ؟! 

     ولایت مطلقه ای که اختیار مطلق امر و نهی معنی پیدا کرد، دیگر منحصر به رهبر نمی ماند. از جمله به این دلیل ساده که او به تنهائی نمی تواند در سرتاسر یک کشور و در باره فرد فرد مردم کشور این اختیار را بکار برد. بناچار، مأموران استبداد فراگیر او جانشینش در اعمال قدرت مطلقه می شوند. مافیاهای نظامی - مالی از رهگذر اعمال ولایت مطلقه توسط عملهِ استبدادِ فراگیر پدید می ﺁیند و رهبر نگون بخت را ﺁلت فعل خود می کنند.

      در سند ارزشمندی که ﺁقایان داوران  و بهبهانی از رفتار شکنجه گران رژیم ولایت مطلقه فقیه با خود ، در اختیار نسل امروز و نسلهای ﺁینده گذاشته اند ، می خوانیم : حاج ﺁقا ، سرشکنجه گری که به دستیاری مادونهایش  این دو را شکنجه می کرده است،  با اشاره به پای های ورم کرده ﺁقای بهبهانی، گفته است : بخاطر حفظ نظام اسلامی صدها چون این پاها را قربانی می کنیم. شکنجه گر بخت برگشته نمی داند که قربانی اول جنایت او اسلام است. اسلام حقوق و روش بکار بردن حقوق است ﺁئین جنایت ، در شنیع ترین شکل ﺁن نیست.

     اما وقتی ولایت مطلقه قدرت مطلقه معنی می دهد و توسط مأموران اعمال می شود، خشونت عریانی میگردد که نخست به جان بکاربرندگانش می افتد و ﺁنها را معتاد می کند. چنانکه مأموران حاج ﺁقا ، در شکنجه دادن، بر یکدیگر سبقت می گیرند تا مگر ثواب بیشتر از ﺁنشان شود ! : خشونتی که ملتی در نظام ولایت مطلقه تحمل می کند همه جانبه و سخت ویران گر است :

    وقتی  دانستیم مدعی ولایت فقیه زود تر و بیشتر از همه به خشونت معتاد می شود و عقل خویش را از فعالیت طبیعیش محروم می کند، دانسته ایم که او نیاز به تحقیر شدن ندارد. زیرا خود خویشتن را تحقیر می کند تا ﺁنجا که ﺁلت زور می شود. جامعه ها نیاز به تحقیر مدعی ولایت مطلقه ندارند. بدان نیاز دارند که پیش از ﺁنکه دیر شود، خود را از خشونت فراگیری برهند که قدرتمداری بدان گرفتارشان کرده  است :

     هر جامعه ای  یکی از دو سرنوشت را بیشتر ندارد: یا می گذارد قدرتمداری  او را به تخریب نیروی محرکه ای بگمارد که  بطور طبیعی در رشد بکار می افتند  و یا در پی بیان ﺁزادی می شود و با رها کردن خویش از  ولایت مطلقه قدرت   - که خشونت زدائی کاملی است - ، این نیرو را در رشد خود بکار می اندازد. در جهان امروز، قدرت مدار است  و منطق صوری روش. از این رو،

1 - در قلمرو سیاست ، نخبه کسی شمرده می شود که فن رسیدن به قدرت و ماندن در قدرت را نیک بداند و ، برای رسیدن به قدرت ، استفاده از هر وسیله ای را جایز بشمارد. در حقیقت، نخبه سیاسی کسی است که مقاوتها در برابر تبدیل نیروهای محرکه به قدرت را خنثی کند. تخریب نیروهای محرکه ابعادی به خود گرفته اند که تاریخ هرگز به خود ندیده بود. نخبه های سیاسی و نظامی و دینی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی این تخریب عظیم را رهبری می کنند.

 2 - در قلمرو اقتصاد ،  مدیران ماوراء ملی ها   اداره کنندگان نیروهای محرکه در مقیاس جهان هستند. غیر از اینکه بخش بزرگی از این نیروها را در بیرون از قلمرو اقتصاد ، در انواع بورس بازیها،  به قدرتی بدل می کنند که ویران می شود و ویران می کند، در قلمرو اقتصاد نیز،  به حکم امر سرمایه زیادت طلب، نظامی اقتصادی ساخته اند که طبیعت را می میراند و انسانها را به پیشخور کردن نیروهای محرکه مجبور می کند و زندگی ﺁیندگان را از پیش متعین می کند.

3 - در قلمرو اجتماعی ، به دو قضیه جعلی، یکی نخبه ها ولایت مطلقه دارند و دیگری هیچکس ولایت ندارد ، تمامی جامعه انسانی ، دون انسان ( عوام همسان گوسفندان) و صغیر شمرده می شوند و،  بعنوان انسانهای دارای حقوق ، انکار می شوند. راستی اینست که در ساختن قضیه های متناقض ، راست و دروغ نیستند که با یکدیگر متناقض می گردانند. دو دروغ هستند که، با یک انکار، ساخته می شوند: دو قضیه ، یکی  فقیه   یا نخبه یا ... ولایت مطلقه دارد  و دیگری،  هیچکس ولایت ندارد ، هر دو دروغ و جعل هستند . در حقیقت، جمهور مردم  ولایت دارند به هیچکس ولایت ندارد قلب  می شود  (قضیه سلبی).   بدون انکار جمهور مردم ولایت دارند  ، ﺁن دو قضیه ساخته شدنی نیستند.  منطقی به انکار بسنده نمی کند . او هیچکس ولایت ندارد را جانشین می کند. تا کذبش را دلیل صدق    فقیه ولایت مطلقه دارد کند.     بدین تقلب ، واقعیتی به بزرگی جامعه ها ، تا حد صغیر و دون انسان فرو کاسته می شوند.  زنان نماد تحقیر انسان در  ولایت مطلقه فقیه و نخبه و...  هستند. چرا که در سلسله مراتب اجتماعی که بر اساس ولایت مطلقه (= با اختیار مطلق بر )  ساخته می شود، هرکس که در رده بالاتر است بر کسی که در رده پائین تر است ، ولایت ( = قدرت بر) پیدا می کند. در این سلسله مراتب ، مادون تر از همه ، زنان هستند . غیر از خشونتی که بر زنان،  روا می رود،  بخشی از خشونتها هم  که مردان تحمل می کنند، به ﺁنها ،  بدین عنوان که  ضعیفه اند ،  منتقل می شود. زن را با  شئی جنسی برابر شمردن و عامل وسوسه های شهوانی خواندن یا گرداندن و سکس مدار کردن، گزارشگر خشونت مطلقی است که زنان قربانی ﺁنند.

     در این سلسله مراتب ،  خشونتها به کودکان نیز منتقل می شوند. نه تنها به این علت که محیط نشو و نمای ﺁنان ، ﺁکنده از خشونت است بلکه به این علت نیز که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه ولایت مطلقه ( = اختیار مطلق بر) با کودک است. در این رابطه ، از شیرخوارگی تا جوانی،  ماده اصلی ﺁموخته هائی که بکار می برد، زور و خشونت هستند . زندگی انسان در محیط های اجتماعی قدرتمدار ، قاعده ساده ای پیدا کرده است : بترس و  بترسان!

     4 - پیش از ولایت مطلقه فقیه، در استبداد پهلویها،  دین جز محبت نبود و بخشی از خشونت ها را می زدود.  به دلیل همین خشونت زدائی، عناد ورزان دین را بدهکار می کردند که مانع از واکنش قهرﺁمیز جامعه می شود. می باید ولایت مطلقه فقیه برقرار می شد تا تجربه بر همه ثابت می کرد که وقتی دین نیز خشونت را  مقدس خواند و رواج داد، جهنم  پدید می ﺁید . جامعه در ﺁن می سوزد  بدون ﺁنکه   برای کاستن از شدت شعله های هستی سوزش، وسیله ای  داشته باشد.

     در جامعه امروز ایران ، زبان رسمی دین دولتی ، زبان خشونت است، چون خلاقیت و ابتکار در قلمروهای وسیعی ممنوع است ، فرهنگ بمثابه فرﺁوردهِ ابتکار و خلاقیت ، درختی  بی بر گشته است. در عوض، فرﺁورده های قدرت ( = زور) ، تمامی قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را فرا گرفته اند. چنان که جامعه جوان ایران ، در مدار بسته ای گرفتار ﺁمده است که، در ﺁن، چاره را جز تسلیم تقدیر قدرت حاکم گشتن ، نمی بیند. در بن بست است زیرا او را از انقلاب کردن به این دلیل که برابر خشونت جلوه می دهند ،  می ترسانند  . بنا بر این ، در برابر خشونتی که از درون و بیرون او را در لهیب شعله هایش می سوزاند، راه حلی نمی ماند. اگر این نسل از راه عبرت، در اصلاح طلبی که باب شد بنگرد، ﺁن را جز پیام تسلیم به خشونت فراگیر نمی یابد. اما این تسلیم تنها شعله های خشونت را تیز تر می کند. جوانی با زبونی و ترس و تسلیم تضاد دارد. جوان نخست می باید جوانی خویش را بازیابد یعنی از لباس ترس بدر ﺁید. اما نباید پنداشت در جامعه های دیگر، بیانهای قدرت ، اندیشه های راهنما و منطق صوری روش زندگی روزمره ﺁدمیان معتاد به قدرت نیست.  در همه جا، با شدتی کم و یا بیش ، به ترس و تسلیم، جوانان جوانی خویش را از یاد برده اند.

     بر جوان است که  بداند الف - دین بیان خشونت مطلق (حرکت قسری و الرعب بالنصر) نیست. این بیان ضد دین است. بیان ﺁزادی وجود دارد. بنا بر این، دین،  یا بیان ﺁزادی و روش خشونت زدائی است و یا ،  با بکار بردن منطق صوری ، در بیان قدرت از خود بیگانه شده است.   ب - دست جوان از وسیله برای خاموش کردن شعله های خشونت خالی نیست. او می تواند و باید حکم زور ، ابتکار ممنوع است ، را لغو کند از قید اعتیاد به منطق صوری رها شود  و در قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ، دست به ابتکار بزند و از تمامی توان خلاقه خویش سود بجوید. او می تواند به نفس خویش اعتماد کند و جنبش همگانی ، برای بنای نظامهای اجتماعی باز و زیستن در ﺁزادی و رشد، را  تدارک کند. او می تواند خود ﺁتش بیار جهنمی نشود که قدرتمداری زندگی   را در ﺁن می سوزاند. به سخن دیگر، او می تواند ترس و یأس و خود سانسوری و انطباق طلبی و کز کردگی و لاقیدی و... را  که بدترین خشونتها هستند  - که هرکس  وجود خویش را بدان می سوازند -،  از خود براند.

    جوان می تواند،   هر روز ، این دو قضیه ، فقیه و نخبه و... ولایت دارد و هیچکس ولایت ندارد ، را به یاد بیاورد و به خود یادﺁور شود  که این دو جعل در منطق صوری ممکن گشته اند. در غیر این منطق، جعلی از این نوع ساخته شدنی نیست. این یادﺁوری ، خشونت زدائیِ سخت  کار ﺁمدی است. زیرا  به او می ﺁموزد که الف - هربار که قضیه و حکمی را ساخت و یا ساختند که با  انکار واقعیت و حقی از حقوق و یا با  پرده غفلت کشیدن بر واقعیت و حقی همراه بود، قضیه و حکم صوری و جعلی است و نباید پذیرفت و ب - انکار و در پرده پوشاندن واقعیت و حق ، در حقیقت ، با خشونت همراه است. کسی که چنین قضیه و یا حکمی را می پذیرد، مأموریت شکنجه کردن و سوختن خویش از درون و بیرون را نیز پذیرفته است.

11 - هم منطق ارسطوئی و هم  دیالکتیک تضاد روشهای قلب سازی و توجیه هستند و شناخت را ناممکن می کنند. هر زمان که نظری نیاز به توجیه پیدا می کند و این توجیه الف - با انکار و یا غفلت از حقی و ب - هستی بخشیدن به نیستی ، ولو در عالم مجاز، ساخته شود، عقل حکم خود ساخته را جانشین شناخت حق یا واقعیت  کرده است. و یکی از دو منطق ارسطوئی یا دیالکتیک و اغلب منطق ارسطوئی را بکار برده است. نباید پنداشت تنها در علوم عقلی و نقلی این دو منطق بکار می روند. زیرا در زندگی روزانه ، انسانها اغلب شناخت را با توجیه جانشین می کنند. چرا چنین می کنند؟ به این پرسش ، بگاه انتقاد از منطق ارسطوئی ، از دیدگاه جهت یابی استعداد رهبری و دیگر استعدادهای ﺁدمی پرداخته می شود. در این جا، چگونگی جانشین روش شناخت شدن روش توجیه را توضیح می دهیم :

به ترتیبی که توضیح دادم، هگل الف - هستیِ هستی را انکار می کرد یا از ﺁن غافل می شد ( هستی خالی از تعین را خالی از هستی می کرد ) و ب - به نیستی ، که نیست ، صفت مجرد می بخشید تا با هستی مجرد برابر نشاند. ﺁنگاه هستی مجرد را در نیستی مجرد عبور می داد تا هستی متعین را حاصل کند. هستی متعین در خارج وجود دارد. عقل هگل  فراگرد پیدایش این هستی را تصور و تصور خود را با ریختن به قالب  دیالکتیک تناقض توجیه کرده است : خدا خود را ، در طبیعت ﺁفریدهِ خویش ، نفی می کند تا به ایده سرمدی صیر کند. اگر از فیلسوف پرسیده می شد : یا شما ندانستید با انکار و یا غفلت از هستیِِ  هستی و با جعل هستی  برای نیستی ، در ذهن خود،  الف - شناخت حق ( خدائی که هگل  در طبیعت نفیش می کند  و از خدائی می اندازد ) و واقعیت ( هستی متعین که فرﺁوردۀ عبور هستی و نیستی در یکدیگر گمان می برد ) را نا ممکن می کنید و ب - عقل خود را از فراخنای بی کران که هستی است محروم می کنید و رابطه اش را با واقعیت غیر مستقیم و از راه مجاز (نیستی مجرد برابر نشسته با هستی مجرد ) می گردانید و ج - روش توجیه را جانشین روش شناخت می کنید ، بسا از  این که عقل خویش را پایبند ثنویت تک محوری ساخته  و، در دنیای ذهن، محور فعال و محور فعل پذیر را در سیر جدالی (دیالکتیک تناقض ) مجبور از گذار از قوه به فعل کرده اید، همان خیرگی را پیدا می کنید که چشم وقتی از تاریکی بدر می ﺁید و نور ﺁفتاب را در خود می یابد.

      اما از ﺁنجا که مارکس و مارکسیستها  دیالکتیک  را از او گرفتند و مدعی شدند  هرمی را که او بر رأس نشانده بود، بر قاعده نشانده اند و قوانین حاکم بر هستی را که مادی است کشف کرده اند، دیالکتیک را روش توجیه ذهنیتی کردند که فرﺁوردۀ دیالکتیک نبود و نمی توانست هم باشد. از جمله ، برای تاریخ ، سیر جدالی قائل شدند که طی مراحل می کند و به جامعه سرمایه داری می رسد. در جامعه سرمایه داری ، تضاد درونی رشد می کند. تا جائی که، در صحنه، دو طبقه، یکی پرولتاریا  و دیگری بورژوازی ، رویارو و گلاویز می شوند. تضاد این دو طبقه ، با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا  حل می شود. از ﺁن پس، چون دیگر تضاد بر جا نمی ماند، تا استقرار جامعه بی طبقه ، تحول خطی می شود: همان گذار از قوه به فعل !

       اما ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی

الف - در ﺁنچه به گذشته مربوط می شود، با افزودن و کاستن های بسیار ، واقعیت، تاریخ ،  را در قالب ریختن بیش نشده است. از جمله،

1 -   با جامعه ها را واحدهائی تصور  کردند که هریک  از همان قوانین پیروی می کنند و از رهگذر سیر جدالی به جامعه کمونیستی راه می برند . با وجود این، بعضی از جامعه ها، مثل جامعه های در بند استبداد ﺁسیائی نظام ایستا دارند و تحول نمی کنند. باید مستعمره شوند تا نظامهاشان تحول پذیر شوند . این حکم ذهنی با  غفلت از این واقعیت ساخته شده است که روابط درونی هر جامعه  و رابطه های جامعه ها با یکدیگر ، جدائی ناپذیر هستند. و 2 -  با غلفت از  اثر جریان نیروهای محرکه در مجاری رابطه های درونی و رابطه های جامعه ها با یکدیگر و  3 - در نتیجه ، با غفلت از روابط سلطه گر - زیر سلطه و دینامیک ها که گزارشگر تحول جامعه های مسلط و زیر هستند و 4 - با  غفلت از نقش انسان و او را تحت نظام اجتماعی قرار دادن و محکوم به حکم جبار تاریخ گرداندن و 5 - با حذف امرهای واقع و جعل امرها و نیز دستکاری در امرهائی که حذف نکرده اند و 6 - با  رو بنا و زیر بنا فرض کردن ، بر اصل ثنویت تک محوری ، و روبنا ( دین و اخلاق و حقوق و سنت و عرف و... ) را تابع تحول زیر بنا کردن .

 ب - در ﺁنچه به ﺁینده راجع می شود،

 1 - دیالکتیک تا استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نقش دارد. از ﺁن پس، مرخص می شود. زیرا  جامعه ﺁرمانی فرﺁوردۀ تحول خطی می گردد. لذا ، حکم پایان خدمت به قوانین هستی شمول ابلاغ می شود. و 2 - تاریخ ناگزیر می شود این بار طبق حکم ذهنی دوم ( جانشین تحول دیالکتیک شدن تحول خطی ) حرکت کند. و 3 - از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا به بعد، نیز، تمامی جامعه ها باید یک تحول ،  آنهم تحول خطی را بکنند.  به ذهن سازندگان نظریه ، این امر که دولت پرولتاریا با دولتهای دیگر رابطه سلطه گر - زیر سلطه برقرار کند، نیز،  نمی زد. و 4 - اختیار از انسان ها، حتی از پرولتاریا ستانده و  نقش تاریخ ساز به حزب پیش ﺁهنگ طبقه کارگر داده می شود و لنین اراده گرائی را نیز وارد نظریه می کند.

     بدین سان، گذشته و ﺁینده در قالب تضادهائی - که همواره همان ها نیستند و،  بنا بر نیاز نظریه ، تغییر ماهیت می دهند - ریخته می شوند که عقل سازندگان نظریه ساخته است. این همه برای توجیه حرکت جبری به سوی جامعه ﺁرمانی که ساختۀ ذهن سازندگان نظریه است. شگفتی ﺁور اینکه عقلهای نظریه پردازان  از این امر نیز غافل ماندند که اگر - بر فرض محال -   جامعه در قالب دیالکتیک تضاد صیر کند، سرانجامش ویرانی کامل می شود و نه جامعه ﺁرمانی.

      راستی اینست که این نظریه سازان ، همان کار را کردند که  هگل کرد. هرم را بر قاعده نشاندن اینان جز این نشد که جای خدا را به جامعه بی طبقه اولیه دادند و جای ایده سرمدی را به جامعه بی طبقه ای سپردند که ، در ﺁن، انسان می باید به جامعیت می رسید. این نظریه را بدون  دیالکتییک ساختند و دیالکتیک را مأمور توجیه ﺁن کردند. اما وقتی دیدند ادامه خدمت دیالکتیک، بعد از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا ، جامعه ﺁرمانی و انسان جامع را پدید نمی ﺁورد، حکم پایان خدمت را صادر و به دیالکتیک تضاد ابلاغ کردند !

    بدیهی است وقتی ، بدین سان، ساختن نظریه و توجیه ﺁن جانشین شناخت می شود، بیانی که ساخته می شود ، جز بیان قدرت از کار در نمی ﺁید و نمی تواند قهر را روش اصلی نگرداند.

       اما منطق ارسطو  روش ساختن  بیان قدرت و توجیهی است - با توجه به این امر که پیش از او، افلاطون دیالکتیک را بدین کار مأمور کرده بود - که جانشین روش ساختن  بیان قدرت و توجیه گری افلاطون  می شود :

 به ترتیبی که دیدیم ، ضد گرداندن سیاه و سفید و ... کاری است که عقل با غفلت از واقعیت می کند.  بخصوص ، وقتی مدعی می شود ضدها را به یکدیگر باید شناخت ، درب شناخت را بر عقل می بندد و باب توجیه را بر او می گشاید. در حقیقت، حکم بر ضد سفید بودن سیاه که ساختهِ ذهن است - که تضادی با یکدیگر ندارند - و حکم بر شناخت ضد ها به یکدیگر،  دو حکمی هستند که حاصل ﺁنها  نه تنها شناخت سفید و سیاه نیست ، بلکه بازداشتن عقل از شناختن سفید و سیاه نیز هست.  اگر عقل از خود بپرسد : حکم او  بر اینکه  بیماری  ضد تندرستی است  را با غفلت و یا انکار کدام واقعیت ها ساخته است ؟ به خود می ﺁید و پی می برد که الف - از تمامی عوامل ( میکروب ، ویروس ، تغذیه نا سالم ، ﺁلودگی محیط زیست و... ) غفلت کرده است که بیماری را پدید می ﺁورند و ب - دو مجموعه ، یکی انسان تندرست با محیط زیست و پدیده های این محیط و دیگری همین انسان وقتی بیمار است باز با محیط زیست و پدیده هائی که با در ﺁمدن به درون، در مجموعه تغییر ( = بیماری ) ایجاد کرده اند ، را با حکم عقل غافل از این واقعیتها ، جانشین کرده است. ج - با این حکم که ضد ها را به یکدیگر باید شناخت ، معرفت صوری را جانشین معرفت علمی کرده است: این حکم بکار توجیه می ﺁید و مانع از شناختن می شود. بدین خاطر بود که در دوران حاکمیت مطلق منطق صوری، گمان بر این بود که تن ﺁدمی ، خود بیماری پدید می ﺁورد و ﺁن دو حکم بکار توجیه این گمان می ﺁمد . هنوز که هنوز است ، عقلها از این امر غافلند که دو ضد،  در بیرون یکدیگر ، وجود ندارند.  اگر رابطه ای که سبب ویرانی و مرگ می شود را ، گزارشگر گلاویز شدن دو ضد تصور کنیم، مثل حضور و عمل میکروب در بدن، این دو، در بیرون از یکدیگر، هیچ تضادی با هم ندارند. به سخن دیگر، تا میکروب به درون در نیاید و میان میکروب و اجزای بدن  ترکیب یا ترکیبهائی ناسازگار با حیات پدید نیایند، تضادی در وجود نمی ﺁید.

     و وقتی به سراغ قضیه های متضاد می رویم  - که هر دو می توانند دروغ باشند اما هردو نمی توانند راست باشند و اگر یکی راست بود ، دیگری دروغ می شود - ، می بینیم الف - این قضیه ها عقل را به شناخت راه نمی برند و ب - هر دو یا یکی از دو ، بنا بر تعریف ، کذب هستند . اما  در مثال هر انسانی می اندیشد و هیچ انسانی نمی اندیشد یا هر انسانی ولایت دارد و هیچ انسانی ولایت ندارد ، بر فرض که یکی از دو قضیه صادق باشد ، اعلام  صدق ﺁن حاصل شناخت است ، ولی خود روش شناخت نیست. توضیح اینکه میبایستی  در خارج از این دو قضیه ،هر یک از دو  قضیه را موضوع شناسایی قرار داد و  بر صادق بودن یکی از آن  دو  معرفت جست و ﺁنگاه ضد ﺁن را کاذب خواند.  و اگر گفته شود عقل با ساختن این دوقضیه ، می تواند قضیه کاذب و قضیه صادق را از یکدیگر باز شناسد و با حذف قضیه کاذب قضیه صادق را بشناسد، گوئیم برای شناختن قضیه کاذب باید تحقیق کند. بر فرض که تحقیق او به این نتیجه برسد که قضیه کاذب است، به این نتیجه نمی رسد که قضیه ضد ﺁن صادق است. زیرا ممکن است هر دو دروغ باشند. پس باید نوبتی دیگر ، قضیه دوم را موضوع تحقیق کند. ﺁیا عقل نمی پرسد : وقتی صحت هر قضیه را باید تحقیق کند نیاز او به منطق صوری و تضاد در این منطق  از چه رو است ؟ ممکن است گفته شود چون عقل می داند یا هر دو قضیه دروغ هستند و یا یکی راست و دیگری دروغ هستند،

 الف - در صورت دروغ بودن هر دو قضیه ، یعنی همه انسانها می اندیشند   و  هیچ انسانی نمی اندیشد و یا  همه انسانها ولایت دارند و هیچ انسانی ولایت ندارد ، به این نتیجه می رسد که بعضی از انسانها می اندیشند و یا بعضی از انسانها ولایت دارند . اما به ترتیبی که دیدیم ، 1 در جریان شناخت ، واقعیت ﺁن سان که هست ، شناخته می شود و به تضاد صوری و تناقض نیاز نمی افتد و 2  این نتیجه گیری منطق صوری را از کرسی اعتبار به زیر می کشد . زیرا ، به ترتیبی که دیدیم، چنین تضادی خاستگاه و تکیه گاه  تناقض می شود و تناقض، بنابر  ایجاب  قدرتمداری،  با بعضی انسانها می اندیشند یا  بعضی انسانها ولایت دارند حل می شود !

 ب - در صورتی که عقل بداند یکی از دو قضیه راست است با بکار بردن منطق صوری ، 1 عقل با کدام روش دانسته است  از دو قضیه راست است و نقش منطق صوری در این دانستن چه بوده است ؟ و 2 با استفاده از منطق صوری چگونه می تواند تشخیص دهد کدامیک از دو قضیه راست است ؟  این دو پرسش ، دو نوع پاسخ بیشتر ندارند یکی بنا بر منطق صوری و دیگری بنا بر روشی که عقل ﺁزاد در شناختن بکار می برد :

اندیشیدن چیست و یا ولایت چیست ؟ پرسشهائی هستندکه تا پاسخ نیابند، عقل نمی تواند دو قضیه متضاد را بسازد. حال اگر  عقل بنا را بر نخبه گرائی بگذارد و نخبه ها را محور اندیشمند و  ولی امر و مردم را  محور ناتوان از ولایت و اندیشیدن  ، بگرداند و تعقل را،  برای مثال،  یافتن هدفهای عالی و روش رسیدن به ﺁنها  و  ولایت را  قدرت بر معنی کند ، محال است یکی از دو قضیه را صادق بداند. زیرا نمی تواند بگوید همه می اندیشند و همه ولایت دارند. زیرا از پیش، مردم را فاقد توان تعقل و ولایت گردانده و وظیفه  منطق صوری توجیه این حکم است . و نیز نمی تواند بگوید هیچکس نمی اندیشد و هیچکس ولایت ندارد زیرا بنایش بر اینست که نخبه ها را صاحب اندیشه و ولایت بگرداند.  اما ﺁیا  منطق صوری به عقل امکان می دهد نخبه گرا نباشد و بتواند  تصور کند همه انسانها می اندیشند و همه انسانها ولایت دارند ؟  نه عقل ارسطو این توانائی را داشته است و نه ﺁنها که از ﺁن روز تا امروز این منطق را بکار برده اند. چرا؟ زیرا قضیه ها و احکامی که عقل،  بنا بر  منطق صوری، می سازد، با غفلت از واقعیتها می سازد. فیلسوفانی که ، بر این منطق ،  به پرسش پاسخ داده اند، بر این نظر شده اند که ولایت (= قدرت بر ) جمهور مردم، سبب تجاوزهای روز مره انسانها به یکدیگر می شود. چاره اینست که ولایت بر مردم از ﺁن یک مقام صاحب ولایت مطلقه شود.

     اما می توان پرسید : چرا از دیدگاه دینی نتوان دو  قضیه سالبه کلیه، هیچکس نمی اندیشد و هیچکس ولایت ندارد   را صادق  دانست؟  می توان گفت هر دو صادق هستند .  زیرا  خداوند می اندیشد و ولایت دارد . می دانیم که قدرتمدارهائی که دین را وسیله رسیدن به قدرت و حفظ ﺁن کرده اند، چنین گفته اند و هنوز نیز می گویند. اما بر فرض صحت این دو قضیه، الف - دو قضیه متضاد خاستگاه و تکیه گاه  قضیه های متناقض می شوند و تناقض با اندیشه و ولایت از ﺁن خدا است، حل می شود. ب -  معرفت بر تعقل و ولایت خداوند  فرﺁورده قضایای متناقض نیست . عقلهائی می باید وجود می داشتند و می توانستند بیاندیشند و علم بجویند  تا بر اندیشیدن و ولایت خداوند  معرفت می یافتند. صاحبان این عقلها می باید قوه رهبری می داشتند تا می توانستند ولایت خداوند را بجویند.  بدین قرار،  معرفت بر اندیشه و ولایت  خداوند  بیرون از قضیه ها و پیش از ﺁنها   حاصل  گشته و بکار ساختن قضیه های متضاد و متناقض ﺁمده است. اما اگر عقلی انکار ولایت انسان و انکار اندیشمندی او را  با اندیشه و ولایت خداوند ، توجیه می کند، - غیر این تناقض که عقل ناتوان از تعقل چگونه توانست دریابد هیچکس نمی اندیشد و ولایت ندارد -  لاجرم برای اندیشه و ولایت خداوند می باید کاربردی در نظر گرفته باشد. وگرنه کار او بیهوده  است.   بدین قرار،  قصد او توجیه هدفی است که از قضیه سازیها دارد: بنا بر تاریخ ، هدف، ولایت مطلقه قانوگذار عادل، فقیه عادل و... بوده است. راستی اینست ، فیلسوفی که منطق صوری را ساخته است و یا این منطق را بکار می برد،  با استفاده از  ﺁن، نخست  کلمه را نگاه می دارد و تعریف  ﺁن را تغییر می دهد. سپس، بنا بر هدفی که معین می کند، منطق صوری را در ساختن قضیه ها بکار می برد و سرانجام  ، دو قضیه متضاد، هر دو را دروغ می خواند و با استفاده از قضیه های متناقض، به هدف می رسد.

   اما  منطقی غافل است که ولایت خداوند برابر قدرت ( = زور )  نیست. نسبت دادن چنین ولایتی به خداوند او را در زور محض ناچیز و  ، بنا بر این،   انکار کردن است. ولایتی که خداوند را است ، از ﺁنجا که ﺁفریده ها را  بر فطرت خویش ﺁفریده است، ذاتی هر ﺁفریده است:  همهِ ﺁفریده ها از ﺁن برخوردارند. اندیشه ای که عقل مطلقا ﺁزاد خداوند در اختیار انسانها می نهد، بیان ﺁزادی است . به سخن دیگر، روش ﺁزاد زیستن و ولایت بر میزان داد و وداد را در ولایت در معنای قدرت بر ، از خود بیگانه نکردن است. بدین قرار،  روشی که عقل ﺁزاد در شناخت بکار می برد، بر اصل موازنه عدمی ، یا رهائی از حدود و وجدان مداوم  بر ﺁزادی خویش ، ساخته می شود. بیان ﺁزادی بکار او می ﺁید در دانستن این امر که وجدان بر  هر حقی عمل کردن به ﺁن حق است. چنانکه وجدان بر ﺁزادی، ﺁزادی را در اندیشه و عمل، روش کردن است.  بدین قرار، عقل از منطق صوری و قضیه سازیها و قیاسهای صوری ﺁزاد می شود و می تواند با حق و با واقعیت رابطه مستقیم  برقرار کند. بیدار کننده ِ وجدان بر  ﺁزادی  ، رابطه مستقیم با حق و با واقعیت است. بدون این رابطه، شناخت ناممکن است.  این رابطه و شناخت ، بنوبه خود نیازمند روشی است  که همواره رابطه او را با موضوع شناخت، مستقیم نگاه می دارد.

   اما وقتی در کاربردهای اصل عدم تناقض یا اینهمانی ارسطو تأمل می کنیم ، در می یابیم چرا اینهمانی را اصل الاصول منطق او گفته اند. در حقیقت، ساخته های ذهنی ، اغلب، با این اصل توجیه می شوند : در فقه، اصل استصحاب ، بکار توجیه حالتی در مقایسه صوری  با حالت سابق می ﺁید. در  ولایت مطلق قانونگزار و الیگارشی ( نظریه ارسطو ) ، بکار توجیه ساخته ذهنی فیلسوف  می ﺁید.  به ترتیبی که دیدیم ، دو قضیه ، یکی هیچ کس ولایت ندارد و دیگری بعضی ( = قانونگزاران یا فقیهان ) ولایت دارند ، بکار توجیه نظریه ولایت قانونگزار یا فقیه - که همان نظریه ارسطو است - و دو قضیه هیچکس نمی اندیشد و  بعضی می اندیشند بکار توجیه نخبه گرائی می ﺁیند و...

      این قضیه ها نیز به شناخت راه نمی برند و خود فرﺁوردۀ این یا ﺁن ساخته عقل فیلسوف و فقیه و ... هستند. بدیهی است هم نظر ها و هم قضیه ها با غفلت و انکار واقعیتها ساخته شده اند. از این رو است  که  درب شناخت را بر روی عقل می بندند. برای مثال، هیچکس ولایت ندارد حاصل تعقل عقل است. این حکم خود می گوید : عقل به این نتیجه رسیده است که انسانها فاقد ولایت هستند. اما عقل با بکار بردن کدام روش به این حکم رسید ؟ اگر این پرسش را  از ارسطو بکنیم ، پاسخ می دهد : طبیعت انسانها را از دو نوع، یکی نخبه ها و دیگری عوام   همانند چهارپایان پدید ﺁورده است. اولی ها بر دومیها ولایت دارند و سود دومی ها در اطاعت از اولی ها است. اگرسئوال را  از جانبداران نظریه ولایت مطلقه و مشروطه فقیه بکنیم ، پاسخ می دهند : بنا بر نص قرﺁن ، حکم و ملک از ﺁن خداوند است و ﺁن را به هرکس که خواهد دهد . بنا بر روایت ، خداوند حکم و ملک را به رسول و امام و جانشین امام که فقیه باشد، داده است. بدین قرار، اولی طبیعت را و دومی خداوند را اعطا کننده ولایت می گردانند. اما فیلسوف از کجا دانست طبیعت انسانها را از دو نوع ﺁفریده است و فقیه چگونه کشف کرد ولایتی که از ﺁن خداوند است به او داده شده است ؟ نقش منطق صوری در ﺁن علم و این کشف چیست ؟

      تأمل را که دقیق کنی می بینی هم  قضیه های متناقض و هم نظریه ها بیانگر اصل راهنمای عمومی هستند و این اصل ثنویت تک محوری است. در حقیقت، یک کس ( قانونگزار یا فقیه ) یا بعضی (نخبه ها یا فقیهان ) ولایت دارد یا دارند   محور فعال و هیچکس ولایت ندارد - که همگان منهای ﺁنها که ولایت دارند معنی می دهد- محور فعل پذیر را  تشکیل می دهند . پس،  بنا بر اصل عدم تناقض، الف - ﺁن کس یا کسان که دارای استعداد ولایت هستند با خود اینهمانی دارند و ﺁنها هم که برای اطاعت کردن خلق شده اند، با خود این همانی دارند. بنا بر این،  انکار ولایت تمامی انسانها منهای یک تن یا یک گروه ، می تواند و با صراحت ، انجام می گیرد و ب - هم حکم بر ولایت یک تن یا یک گروه و هم حکم بر سلب ولایت از بقیت انسانها حاصل هیچ شناختی نیست. بازتاب، تصور ذهنی سازنده ِ نظریه است. و نظریه بازگفتن اصل راهنما - ثنویت تک محوری -  است که طبق ﺁن ، اصل اینهمانی و در انطباق با ﺁن، قضیه ها ساخته شده اند.

       بدین قرار، اصل عدم تناقض در توجیه عمل طبیعت ( در قول ارسطو ) و فعل خداوند ( در قول قائلان به ولایت مطلقه و مشروطه ) بکار رفته است. اما انکار در یک انکار ( هیچکس ولایت ندارد )  خلاصه نمی شود. این انکار با انکارها و غفلتهای دیگر همراه است :

1 - غفلت از این حقیقت که حکم خداوند حکم زور نیست و ولایت خداوندی مساوی با قدرت ( = زور ) بر انسانها نیست. چنین ولایتی ضعف است و نسبت دادن ضعف به خداوند سلب خدائی از او نیز هست. بنا بر این، خداوند ولایتی را که قدرت بر معنی دهد ندارد و ﺁن را به کسی نمی دهد . انسانها را به ﺁزاد شدن از ﺁن نیز می خواند.

2 - خداوند هستی را بر فطرت ﺁفریده است و غیر از اینکه تبعیض در خلق ، ناقض فطرت و عدالت است و تکوین هستی بر فطرت ایجاب می کند ولایت در هستی ﺁفریده نهاده باشد ، نص قرﺁن نیز ولایت بر یکدیگر ( در این جهان که انسانها با یکدیگر روابط قوا نیز برقرار می کنند و ﺁزاد شدن از تصمیم گرفتن در باره یکدیگر در ﺁن جهان ) صریح و گویای ﺁنست که خداوند ولایت را نهاد هر ﺁفریده خویش کرده است .  و

3 -  دو نص  (حکم از ﺁن خداوند است و هر که را خواهد دهد) که مستند پیروان فلسفه ارسطو شده اند، سالب حاکمیت مساوی با زور از زورمدارها و تفویض ولایت بر همه انسانها ( = خلیفه خدا بر روی زمین ) هستند و نه اثبات ولایت مطلقه  برای فقیه .

4 - غفلت از این مهم که قائل شدن به ولایت بمثابۀ قدرت ( = زور ) بر دیگران نافی عدالت و، بنا بر این،  ناقض ادعا ( ولایت فقیه عادل و... ) است. و

5 - فقه را باید کسب کرد . همانطور که پزشکی را باید کسب کرد . علوم و فنون اصل ولایت را - که بنا بر نص همگانی است - برای فقیه و عالم و فن شناس ثابت نمی کنند ، بلکه کار بردی از کاربردهای ﺁن را مشخص می کنند. نه  تنها ولایت در انتقال علم به دیگری ( = ولایت بی نیاز از قدرت یا همان ولایت فطری )  ، خلاصه نمی شود، بلکه فراخنای زندگی فردی و جمعی به فراوان کاربردهای ولایت نیاز  دارد که جز با مشارکت همگان، تحقق  نمی پذیرد.  ناچیز کردن نزدیک به بی نهایت کاربردهای ولایت در یک کار برد و تغییر معنای ولایت و اثبات ولایت مطلقه یا مشروطه برای  فقیه ، هم انکار واقعیت و هم ستمی بزرگ و بسا بزرگ ترین ستمها است. بدین قرار، عقل با  الف - جعل دو قضیه و ب - انکار حق ها و واقعیتها و نیز غفلت از حق ها و واقعیتها ، دو قضیه متناقض ، ترجمان ثنویت تک محوری، می سازد و ج آنها را  در توجیه نظری بکار می برد که فرﺁوردۀ  بستن درب شناخت بر روی خود و انکار حق ها و واقعیتها است. عقل چرا چنین می کند؟ زیرا

12 - این در امامت ، یعنی مجموعه ای از رهبری و اصل و بیان راهنما و هدف و روش - از دید اصحاب دو منطق صوری و دیالکتیک - است که کار برد این دو منطق را می توان شفاف مشاهده کرد :

1/12 - افلاطون به نظام طبقاتی و به دولتی قائل بود که فیلسوف اول در رأس ﺁن قرار می گیرد و صاحب ولایت مطلقه است. از او تا هگل که دولت را تجسم حاکمیت عقلانیت و محدودۀ عینیت پیدا کردن ﺁزادی فرد که ، در ﺁن و بدان، ﺁزادی و رضایت هرکس و به اجرا گذاشتن طرح عقلانی مشترک ، برابر نهاد (سن تز ) یا تألیف می یابد (14 ) ، بیانها همه بیان قدرت و دولتها قدرتمدار بوده اند.  با این تفاوت که هگل و سه شعبه ای که فلسفه او پیدا کرد ، نو گرا بودند :

مارکس هگل را بدین خاطر که سلطه بورژوازی را بر دولت نمی دید، انتقاد کرد و به اضمحلال دولت از رهگذر دیکتاتوری پرولتاریا قائل شد. اما لنینیسم و پس از او استالینیسم دولت  پرولتاریا را استبداد فراگیر و برخوردار از ولایت مطلقه کردند.

نازیسم که تحقق ﺁرمان مشترک نژاد برتر را در و با دولت گمان برد و

لیبرالها که هگل را لیبرال و قائل به سلطنت مشروطه ای می دانند که،  در ﺁن، حقوق عمومی و فردی به دقت تبیین شده باشند. اما در لیبرالیسم، ﺁزادی و حق به قدرت تعریف می شوند و ضامن ﺁزادی و حقوق فرد  نیز دولت است.

2/12 - ارسطو  خود به الیگارشی قائل بود که قانون گزار عادل در رأس ﺁن قرار می گیرد. و

با اخذ نظر او، کلیسا از جامعه مسیحیان به کلیسای تجسم تثلیث ، استحاله جست و جریان اینهمانی با قدرت را، تا استبداد فراگیر و گستردن بساط تفتیش عقاید، پیش رفت. کلیسا سلسله مراتب پیدا کرد و پاپ در رأس ﺁن قرار گرفت . پاپ معصوم از خطا و دارای ولایت مطلقه گشت . از اسقفها تا کشیشهای روستاها ، منصوب او و اعمال کننده ولایت مطلقه او شدند.

با وجود نفی بی چون و چرای فرعونیت در قرﺁن، پیروان ارسطو، بر اصل راهنما (ثنویت تک محوری ) و منطق او، به ولایت مطلقه قائل شدند. بعضی برای حاکم ، حتی اگر ظالم شد، و بعضی برای فقیه .

     بدین قرار، از افلاطون و ارسطو تا امروز ، نه تنها بیان ها که بر اصل ثنویت ساخته شده اند ، بیانهای قدرت هستند ، بلکه دین ها را نیز در بیانهای قدرت از خود بیگانه کرده اند. قول فوکو بر اینکه بیانها، همه ، بیانهای قدرت هستند ، راست است هرگاه توجه کنیم که بر اصل ثنویت و بدین دو منطق، جز بیان قدرت نمی توان ساخت.

      در حقیقت، در نظریه ها که تأمل کنی می بینی همواره محور فعال محوری است که قدرت ﺁنجا است. این تأمل ، تأمل دیگری در رفتار مردم را ایجاب می کند : پیروی از مقامی که مدار قدرت است، ولو ستمگر، حاکی از ﺁنست که هیچک از دو منطق ابداع افلاطون و ارسطو نبوده اند. پیش از این دو و بعد از این دو، قدرت اصیل و اصل گمان رفته و رفتار انسان در قبال قدرت است که در یک رشته قواعد، تنظیم گشته و منطق نام گرفته است. چنانکه  نه در اصالت و نه در اصل بودن قدرت ، بحث نیست ، بحث از تصدی و متصدی قدرت است.

     بدین قرار، الف - محور فعال  محوری است که قدرت در ﺁنست و ب - رهبری کننده نیز این محور است . و ج - جهت عمومی نیروهای محرکه از خود بیگانه شدن در زور و بکار رفتن زور در تنظیم رابطه مطاع با مطیع است.

      باز اگر تأمل را بیشتر کنیم ،  در می یابیم  که محور فعالی که محل تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت می شود، مجاز است و وجود ذهنی بیش ندارد، در شگفت می شویم از این امر که از افلاطون و ارسطو تا امروز، فیلسوفان بیانهای قدرت ساخته اند و منطق پرداخته اند برای حاکم کردن مجاز بر واقعیت . نه تنها از این امر غافل شده اند که الف - قدرت فرﺁورده رابطه قوا است و  ب - به شرحی که در نقد تضاد و تناقض دیدیم ،  بدون مجاز (انکار واقعیتها و غفلت از واقعیتها و جانشین کردنشان با مجازی که ذهن می سازد ) تضاد و ، بنا بر این، رابطه قوا بر قرار نمی توان کرد. و قدرت  فرﺁوردۀ روابط قوا و ، بنا بر این ، زادۀ مجاز است و جز زور محتوائی ندارد و از زور نیز جز تخریب و افزودن بر قدرت،  ساخته نیست  و ج - غفلت بزرگ تر اینست : در هر تقابل طرفی که  مجاز است ، قدرت زا است . توضیح اینکه 1-  رهبری با  طرفی است که مقام و موقع و موضعش مجازی است. و 2 - قدرت در خدمت هیچ هدفی جز قدرت قرار نمی گیرد. به سخن دیگر  د - هدف قدرت در بیرون ﺁن نیست، در خود ﺁنست : تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت. چرا که قدرت ، هر زمان نتواند تمرکز بجوید و بر خود بیفزاید، می میرد. شگفتا!  قرنها و قرنها بر انسانها گذشته اند و انسانها ندانسته اند که قدرت را نمی توان در هدفی جز افزودن بر  قدرت ، از راه ویرانگری ، بکار برد  و همچنان به دنبال بدست ﺁوردن قدرت و به خدمت هدفهای خوب گماشتن ﺁنند !

     اینک اگر در مثال ولایت مطلقه یا غیر مطلقه فقیه تأمل کنیم، می بینیم دین که برای رها کردن انسان از روابط قوا و ﺁزاد کردن جامعه از ایفای نقش دستگاه تولید قدرت ( = زور ) است، وسیله توجیه الف - قدرت می شود و ب - مقامی جعل می شود برای ﺁنکه کسی رهبر ، در واقع ﺁلت فعل این قدرت ، بگردد.  اعضای جامعه ( مردم بعلاوه رهبر و کسانی که در سلسله مرتب جا می یابند و اعمال ولایت ( = قدرت ) می کنند ) ، بنا بر همان ساختۀ  ذهنی ، از نخبه و دون انسان  تصور می شوند.  بدین سان، از نقشی که به دین داده می شود تا ولایت ( = قدرت = بکار بر دن زور ) رهبر  و واجب کردن اطاعت بر مردم ، همه، مجاز و فرﺁوردۀ ذهن نظریه ساز ، بر اساس اصیل شناختن قدرت ( مجاز) و اصل قرار دادن ﺁن ( باز مجاز ) هستند. و این مجازها را عقل با انکار حقوق و استعدادها ( از جمله استعداد رهبری انسانها ) و واقعیتها و یا غفلت از ﺁنها ، می سازد.

     اینک که کار برد منطق صوری و دیالکتیک را در ساختن انواع بیانهای  قدرت (انواع نظرها در باره دولت و رابطه دولت با جامعه و فرد و حقوق فرد و جامعه و ﺁزادی فرد ) را شناختیم ، باردیگر، به تضاد و تناقض در دو منطق باز می گردیم :

   در دیالکتیک تضاد همواره رهبری با ضدی است که عقل جعل می کند. قدرت نیز از ﺁنِ ضد مجعول می شود . برای مثال،  در تناقض هستی با نیستی ، ﺁیا رهبری با هستی مجرد یا با نیستی مجرد است؟ ظاهر اینست که چون هستی هست پس محور فعال است و خود را در نیستی نفی می کند. اما بسا فیلسو ف خود نیز غافل بوده است که رهبری با بر نهاد ( ﺁنتی تز ) ، بنا بر این ، نیستی  است. زیرا نیستی است که به تحول هستی از مجرد به متعین جهت می دهد. به سخن دیگر، رهبر جبار نیستی، یا مجاز ساخت عقل فیلسوف  است.

     همینطور ، در تضاد طبقاتی جامعه سرمایه داری ، نهاد ( تز) طبقه سرمایه داری و بر نهاد ( ﺁنتی تز ) طبقه کارگر است . این طبقه رهبری می یابد و جامعه را تا دیکتاتوری پرولتاریا و از ﺁن پس، تا اضمحلال دولت و رسیدن به جامعه بدون طبقه ، رهبری می کند. می توان پرسید مگر طبقه کارگر واقعیت ندارد؟   پاسخ  اینست که گارگران وجود دارند اما طبقه کارگر ، با  وجدان طبقاتی و نقشی که نظریه پرداز بدو، در بیرون ﺁوردن قدرت ( = دولت) از دست طبقه سرمایه دار و سلب مالکیت از این طبقه و برعهده گرفتن رهبری جامعه تا جامعه بی طبقه و رهاندن انسان از غیریت و جامعیت جستن او ، می دهد، همه،  مجاز هستند. این مجاز وقتی از هر واقعیتی خالی می شود که لنین نقش اول را  به روشنفکرانی می دهد که به طبقه خود خیانت می کنند و در خدمت طبقه کارگر ، حزب پیشآهنگ را می سازند. این مجاز با انکارها و غفلتها یی ساخته شده است که پیش از این (در قسمت یازدهم ) بر شمردم. اما مهمترین غفلت این غفلت است : نقشی که طبقه کارگر، به حکم جبر دیالکتیک،  می باید  از عهده اش برﺁید، در مرحله اول، تصاحب قدرت ( = دولت ) است. اما قدرت هدف دارد و هدف قدرت، به ترتیبی که دیدیم ، تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت است. و این هدف با هدفی که نظریه ساز به طبقه کارگر می دهد تضاد دارد. بکار بردن قدرت برای هدفی بیرون از ﺁن ( انحلال نظام طبقاتی و دولت و راه بردن انسان به جامعیت ) باوری همسنگ  مجاز است و بکار  فریب بیش نمی ﺁید. بدین خاطر است که ، هر بار ، هر گروه ، با هر دین یا مرام ، خواسته است قدرت را وسیلۀ رسیدن به هدفی کند، خود وسیلۀ قدرت گشته است.

     و اگر ادعا شود نظر لنین نا بجا بود و تحول دیالکتیک بطور خود جوش انجام می گیرد و تحول با انحلال دیکتاتوری بورژوازی به انجام می رسد، هنوز ادعا، بنفسه، حاکی از غفلت از واقعیتهای مهمی است. که عبارت باشند از 1 - قدرت بمثابۀ فرﺁوردۀ روابط قوا، بطور خود جوش منحل نمی شود. بسا با توجه به این واقعیت بود که نظریه نیاز به وجدان طبقاتی پیدا کرد  و قهر را مامای تاریخ گرداند. 2 - قدرت  فرﺁوردۀ یک جریان، جریان ویران شدن و ویران کردن است. تا وقتی گروههای انسانی در این روابط هستند، ویران می شوند و ویران می کنند. به سخن دیگر، قدرت وجود مستقلی ندارد تا خویشتن را در عدم قدرت نفی کند. و 3 - اگر تحول خود جوش است ، پس دیالکتیک و جبر ﺁن بی معنی و بی محل است .  مگر اینکه مراد از خودجوش ،  تحول خود به خودی و بدون دخالت شعور و اراده  باشد.  اگر مقصود  چنین تحولی باشد ،  الف -  وجدان بی محل می شود .  تصمیم گرفتن و تصمیم را به اجرا گذاشتن نیاز به شعور دارد. اگر تحول جبری و بی اعتناء به شعور  و اراده انسانها  است ، چه نیاز به وجدان طبقاتی ؟ و ب -   رشد روابط تولیدی که میان ساخت تولید ( =  مالکیت ابزار تولید ) و نیروی تولید ( = طبقه کارگر ) تضاد پدید می ﺁورد، به هریک از دو طرف ، سرمایه داران و کارگران نقش می دهد . بنا بر این ، ج - تغییر جبری فرض می شود و د - سلب مالکیت نیز جبری می شود و خشونت می طلبد و ه - نظریه با غفلت از سرمایه ، بمثابۀ قدرت، ساخته شده است. در حقیقت، سرمایه قدرتی است  که به دو طرف تضاد ، دو نقشی را داده است که، بنا بر نظریه باید بازی کنند. اما 1 -  تا روابط قوا از میان بر نخیزند دو طرف  بر جا می مانند. و 2 -  از راه تضاد است که  قدرت تمرکز و تکاثر می یابد و انباشت می شود.  پس ،  خود به خود ، منحل نمی شود.

     عمل خودجوش، عمل ﺁزاد از جبر است . برای ﺁنکه انسانها پندار و کردار خودجوش بیابند ، نیاز به ﺁزاد شدن از روابط قوا دارند. برای باز یافتن ﺁزادی ، بدان نیاز دارند که ثنویت بمثابه اصل راهنما با موازنه عدمی جانشین شود و...

      بدین قرار، در این دیالکتیک، دو طبقه ، صورت و پوشش هستند. نهاد و بر نهاد واقعی ، قدرت سرمایه (= فرﺁورده روابط در نظام سرمایه داری ) است . ﺁیا قدرت سرمایه یک نوبت طبقه سرمایه دار و نوبتی دیگر طبقه کارگر را به خدمت می گیرد تا سرانجام، خود را بمثابۀ قدرت نفی کند !؟  شگفتا! عقل وقتی بر محور قدرت می اندیشد چنان کور می شود که واقعیتهای ﺁشکار را نیز نمی بیند. مجازها را جانشین ﺁنها می کند و به این مجازها، نقش فعال مایشاء می دهد.

   اما در متضادها که بنا بر منطق صوری ، در بیرون یکدیگر قرار می گیرند ( پیش از این  دانستیم  ادعا غلط است ) ، همواره ، ابتکار با ضدی است که قدرت نزد او است : در روابط سلطه گر - زیر سلطه ، ابتکار با مسلط است . زیر سلطه فعل پذیر است . با وجود این ، قدرت که سلطه گر و زیر سلطه را در رابطه قرار می دهد، زیر سلطه را دهنده و سلطه گر را گیرنده می کند.

     اما وقتی در روش همگانی تأمل می کنیم که هر چیز را به ضد ﺁن باید شناخت و یا هموراه وارونه کاری را کن که دشمن خوب یا بد می داند ، می بینیم پیروی کننده از این قاعده غافل است که ابتکار را به ضد می دهد و خود واکنش کنش او می شود. از این واقعیت بس مهم نیز غفلت می کند که با سپردن ابتکار به ضد ، خود عامل او در بکار بردن زور در تخریب ، از جمله تخریب خویشتن، می شود.

      می دانیم که ، در جامعه ها ، از ﺁنجا که قدرت تمرکز طلب است و بنا بر این در اقلیت جامعه محل می جوید ، این اقلیت برای جامعه، دشمن و ضد خارجی می تراشد تا هزینه های نظامی و انتظامی را افزایش دهد. اقلیت حاکم نه تنها خود به منطق صوری عمل می کند، بلکه می داند همگان چنین می کنند : هرکس برای خود ضدی  تصور می کند تا، در مقام واکنش به کنشِِ مقدرِ ضد خود، در خویشتن، قدرت مقابله ایجاد می کند. دشمن فرضی کافی است برای اینکه ﺁدمی ذهن خویش را صحنه نبرد کند و نیروی خویش را به زور بدل کند و در ویرانگری بکار گیرد. او این کار را  در غفلت از این واقعیت  می کند که در واکنش به کنش ناموجود دشمن فرضی ، به ویران کردن خویش مشغول است.

           اینک به سراغ قضایای متضاد برویم : در دو قضیهء   هر انسانی می اندیشد و هیچ انسانی نمی اندیشد ، بنا بر اینکه یکی از دو ضد صادق باشد، به ضرورت قضیه کاذب صاحب ابتکار و رهبری می شود. چرا که دروغ جز پوشاندن حق یا واقعیت نیست. دروغی که پوشاندن واقعیت نباشد، ساختنی نیست. برای اینکه بدانیم چگونه و چرا رهبری و ابتکار از ﺁن قضیه دروغ می شود، گوئیم :

       فرض کنیم هیچ انسانی نمی اندیشد دروغ باشد. پرسشی که منطق صوری نمی کند و روش شناخت بر اصل موازنه عدمی ، پیش رو می نهد ، اینست : واقعیتی که این دروغ می پوشاند کدام است ؟ این پرسش بر عقل ﺁزاد چونی و چرائی ساختن  دروغ را معلوم می کند: انسان واقعیت دارد. این انسان عقل دارد و کار عقل نیز اندیشیدن است. پس واقعیت با قرار دادن قید هیچ به جای هر و می اندیشد را نمی اندیشد کردن، پوشیده شده و راست دروغ گشته است. اما نیاز به ساختن دروغ از چه رو است ؟ به این پرسش ، بر اصل موازنه عدمی ، پاسخ در خور را می توان  داد : ضد هر واقعیت را تنها با پوشش حق یا واقعیت با  دروغ می توان ساخت . بنا بر این، عقل قدرتمدار، با ساختن دروغ، دو کار می کند : غافل شدن وغافل  کردن از حق یا واقعیت و ضد تراشی . چرا که بدون این دو کار، قدرت را نمی توان پدید ﺁورد. دروغ که ساخته شد جانشین راست و راهبر عقل می شود.  از این رو ،  بر انسان است که درمقام شناخت راست و دروغ قضیه ، به صورت بسنده نکند. بر او است که پرده صورت را بر گیرد و حق یا واقعیت را بجوید. اما منطق صوری به این پرسش چه پاسخی می دهد؟  منطقی که  عقل را از حق ها و واقعیتها غافل می کند ، روش توجیه است و بر پایۀ غفلت از این امر که دروغ ساختن جز پوشاندن حق یا واقعیت نیست ، دو قضیه متضاد می سازد. و از بیرون این دو قضیه، به دو حکم محکومشان می کند : 1 - ممکن است هر دو دروغ باشند و 2 - اما اگر یکی راست بود، دیگری دروغ است. عقلی که منطق صوری را روش می کند چرا قضیه های متضاد و متناقض را می سازد؟ اگر پاسخ این باشد که به خاطر تشخیص صادق از کاذب ، به دو قضیه متضاد باز می گردیم و فرض می کنیم هر دو قضیه دروغ هستند. ناقض این دو دروغ ، بعضی از انسانها می اندیشند راست می شود. بنا بر این ، عقل به رهبری دو قضیه دروغ و با نقض ﺁن دو ، قضیه صادق را بدست ﺁورده است. گرچه هنوز این پرسش برجا است که از کجا ﺁن دو قضیه دروغ و این قضیه راست است ؟ اما،  از ﺁن ، فعلاً در می گذریم و به امکان دومی می پردازیم : یکی از دو قضیه کاذب است. بدیهی است اگر عقل می دانست کدام قضیه صادق است ، نیازمند ساختن دو قضیه ضد یکدیگر نمی شد. اگر می دانست الف دلیل صدق حق و واقعیت در خود ﺁنها است و ب - دروغ جز پوشاندن حق و واقعیت نیست ، باز سر و کارش با منطق صوری نمی افتاد . اگر با غفلت از این دو خاصۀ حق و واقعیت  بخواهد با مراجعه به  دو قضیه متضاد، راست  را از دروغ تمیز دهد، لاجرم می باید دروغ را بشناسد تا ضد ﺁن را به عنوان راست بپذیرد. پس، رهبری کنندۀ عقل جانبدار منطق صوری ، دروغ می شود. و هنوز، او الف - پیشاپیش باید بداند یکی از دو قضیه راست است و نداند کدام راست است و ب - راست و دروغ دو ضد را به یکدیگر نمی تواند تشخیص دهد مگر اینکه بداند دلیل حق در خود او است و دروغ جز پوشاندن حق نیست. اما اگر بر این دو خاصه  عارف باشد نیازمند ساختن دو قضیه متضاد نمی شود. و دیدیم که عقل تا راست را نشناسد، ضد ﺁن را نمی تواند بسازد. یعنی ، از ﺁغاز، شناخت نیاز به منطق صوری و ساختن قضیه های متضاد ندارد. پس اگر می سازد، نیاز دارد و این نیاز او را ناگزیر می کند، دروغ را به جای راست بنشاند و راهبر عقل کند. نیازمند کنندهِ عقل، جز قدرت چه می تواند باشد ؟

     به اینجا که می رسیم ، این پرسش محل پیدا می کند : منطقی که بکار شناخت نمی ﺁید و قضایای متضادی که بنا بر این منطق ساخته می شوند و  به یکدیگر شناخته نمی شوند ، به چه کار می ﺁیند؟ کار بردهای متضادها و متناقض ها کدامها هستند ؟ این ﺁن پرسشی است که عقل دائم می باید بازش پرسد تا گرفتار بیشترین غفلتها و بدترین فریب ها و سخت ترین بندگی ها که بندگی قدرت است، نگردد. قضیه های متضاد را که مشخص بگردانیم و سر از کار استدلال در منطق ارسطوئی که در ﺁوریم، کاربردهاشان را می یابیم و در می یابیم که این قضیه ها بکار محور کردن قدرت و اطاعت از قدرتمدار می ﺁیند. بنا بر ﺁنچه در جامعه ها مشاهده می کنیم ، پذیرفته است که

همه انسانها می اندیشند و هیچ انسانی نمیاندیشد ، هر دو دروغ  هستند و بعضی انسانها می اندیشند راست است . یعنی نخبه   ها می اندیشند  و رهبری با نخبه ها است!

همه انسانها ولایت دارند و هیچکس ولایت ندارد ، هر دو، دروغ هستند   پیشوا، فقیه، رهبر حزب و... ولایت دارد راست است.

     انسانهایی  که قدرت را اصیل می دانند و  بی ﺁنکه بدانند،  منطق صوری را بکار می برند ، راحت می پذیرند  همه اهل اندیشه نیستند و چون اهل اندیشه می اندیشند، پس دروغ است که هیچکس نمی اندیشد . نتیجه اینست که نخبه ها و رهبری ﺁنها ( = مدیریت قدرت ) را بدیهی می پندارند . چنانکه همه رهبرند را راست نمی شمارند و هیچکس رهبری نمی کند را هم دروغ می دانند  . بنا بر این، از تناقضهای موجود در این دو قضیه غفلت می کنند و ﺁسان می پذیرند که کس یا کسانی ، با این یا ﺁن مشخصه ها، رهبری و ولایت دارند. حالت انتظار ، انتظار رهبر، که در جامعه ها پدید می ﺁید گویای اعتیاد همگان به منطق صوری و باورمندیشان به اصالت قدرت است.

      اما چرا جامعه هر انسانی می اندیشد و یا هر انسانی استعداد رهبری دارد و بنا بر این ، همه می اندیشند و یا همه ولایت دارند را راست نمی شمارد؟ هم به دلیل غفلت از حقوق و استعدادهای ذاتی خویش و هم به این دلیل که به تجربه می داند قدرت قابل پخش شدن نیست. از این رو، به دنبال شخصیت و یا گروه نیک اندیش و عادلی می رود تا مگر قدرت را در صلاح او بکار برد ! :

      اما اگر عقل جمعی جامعه از قضایای متضادی بپرسد که می توان ساخت که یکی راست و دیگری دروغ و یا هر دو دروغ باشند، در می یابد :

در صورتی که سخن از حقوق و استعدادهای ذاتی به میان باشد، دو قضیه متضاد که هر دو دروغ باشند، نمی توان ساخت. مگر اینکه حقوق و استعدادها را اکتسابی و یا دادنی و ستاندنی گمان بریم و یا کلمه همان باشد اما معنای ﺁن را تغییر داده باشند. چنانکه ولایت استعداد رهبری خالی از زور و پر از دوستی و دادگری است. اما اگر کلمه رهبری قدرت بر دیگری تعریف و کلمه طیبه خبیثه بگردد، دو قضیه متضاد با تناقضها که شناسانده شدند - که هر دو دروغ باشند، می توان ساخت و ساخته اند . بدین قرار،

الف - وقتی ولایت معنای خود را دارد، هرکس ولایت دارد قضیه صادق و هیچکس ولایت ندارد قضیه کاذب می شود . اما عقل به ساختن این نوع قضیه های متضاد نیاز ندارد و این قضایا  کار برد نیز ندارند.

ب -  وقتی ولایت معنی جعلی دارد ، دو قضیه متضاد که هر دو دروغ باشند ساخته می شوند : هرکس ولایت دارد و هیچکس ولایت ندارد . این نوع قضایا در قدرتمداری و استدلال قدرتمداران کار برد روزانه دارند. به  استدلال قدرتمدارها باز گردیم و به نکته جدیدی توجه کنیم : همانطور که مشاهده شد، استلال روش کننده منطق صوری این بود که  اگر  همه ولایت داشته باشند ، سنگ روی سنگ بند نمی شود و اگر هیچکس ولایت نداشته باشد، هرج و مرج می شود. بنا بر این ، ناقض این دو قضیه صادق می شود : فقیه و نخبه و... ولایت دارند . اما ﺁن غفلت که اینک زمان بیرون ﺁمدن از ﺁنست ، اینست : قضیه ای که تناقض بدان حل می شود،  دروغ بزرگ تر است. نکته جدید که به سان یک کشف بر عقل ﺁزاد جلوه می کند اینست که حل تناقض به دروغ بزرگ و بسا بزرگ ترین دروغ انجام می گیرد. زیرا 1 به ترتیبی که دیدیم، ولایت بر بمعنای قدرت بر ولایت ولی امر بر همگان نیست . بلکه ﺁلت قدرت شدن او و اسیر خشونت گشتن همگان است . و 2 هرگاه همگان از توان رهبری همانند برخوردار باشند، محل برای ولایت بر یکدیگر، بر اصل داد و وداد پیدا و برای ولایت بمعنای قدرت بر ناپیدا می شود . و 3 هرگاه همگان از همان استعداد رهبری برخوردار نباشند که مدعی ولایت بر ( = قدرت بر ) ﺁنها دارد، ارتباط میان او و همگان  بر فرض که ممکن باشد، ارتباط میان قدرت با مردمی می شود که به اطاعت خو نمی کنند مگر ﺁنکه ،  به زور،  منزلت انسان را از ﺁنها بستانند  و به  گوسفندان رام بدلشان بگردانند . بیهوده نبود که ارسطو  عوام را ملحق به حیوانات می شمرد . و مشکل نیست بدانیم چرا در جامعه های اسلامی و غیر اسلامی، بنیاد دینی یونانی زده ، نظریه ساز قدرت و خشونت و ضد رشد شدند و در بسیاری از این جامعه ها، هنوز،  هستند .   

  قضایای متناقض : تاریخ اندیشه و تاریخ سیاسی ، انواع دروغهائی را که راست باورانده شده اند ، فراوان، در اختیار گذاشته اند. این دروغها اغلب با استفاده از منطق صوری ساخته شده اند :

     تکرار کنیم که در تمامی موارد که دو قضیه متضاد یا متناقض ساخته شوند که هر دو دروغ باشند، حل تضاد به صادق پنداشتن ناقض دو قضیه گمان می رود. غیر از مثال ولایت و رهبری که ﺁوردم، مثالهای دیگری ،  با جعل معنی و با استفاده از غفلت انسانها از حقوق و استعدادهای ذاتی خویش ساخته شده اند.  از ﺁن جمله اند قضیه های زیر :

- انسان ﺁزاد است و انسان ﺁزاد نیست . بنا بر اینکه ﺁزادی را ذاتی حیات انسان بدانیم ، قضیه اول صادق و قضه دوم کاذب می شود و کار برد نیز ندارد. اما اگر ﺁزادی را ذاتی حیات ندانیم می باید معنای ﺁن را تغییر دهیم. اگر همان معنائی را به کلمه بدهیم که قدرت دارد ( قدرت بر   یا اختیار انجام دادن هرکار اعم از زور بکار بردن یا نبردن )  معنی پیدا می کند .  بنا بر این تعریف، هر دو قضیه کاذب می شوند. قضیه صادق امر بین الامرین با این تعریف می شود که انسان نه کاملاً ﺁزاد است و نه کاملاً مجبور. بدیهی است این معنی به قدرت ( = زور ) است که اصالت می دهد . چرا که در هستی متعین ، تنها قدرت ( = زور ) است که حد و جبر پدید می ﺁورد. بدین قرار، امر بین الامرین با معنائی که بدان داده اند ، تصدیق اصالت و تقدم قدرت می شود. راستی اینست که ﺁزادی قدرت بر نیست . امر بین الامرین می تواند انسان ﺁزاد است معنی دهد اگر ﺁزادی به قدرت تعریف نشود.

- از رایج ترین قضایای سخت فریبنده ، این دو قضیه هستند : همه استعداد علمی دارند و هیچکس استعداد علمی ندارد . زبان فریب ، الف - استعداد دانشجوئی را که ذاتی وجود انسان است ، کسب دانش می گرداند و ب - دانش و فن را نیز منحصر می کند به دانش و فنی که در مدرسه هائی می ﺁموزند که افراد را برای خدمت در کارفرمائیها تربیت می کنند. در نتیجه، با بکار بردن زبان فریب، دو قضیه متضاد و هر دو دروغ، می سازند  تا بدانها ، بباورانند که بعضی ها استعداد علمی دارند . به سخن دیگر، نخبه گرائی نظری صادق است.

- و هنوز  از پر رواج ترین قضایا که از راه جعل معنی ساخته اند همان دو قضیه ای هستند که مثال ﺁوردم : هیچ انسانی نمی اندیشد و  هر انسانی می اندیشد . ناقض این دو قضیه بعضی انسانها می اندیشند صادق باورانده می شود. حال ﺁنکه الف - اگر از استعدادهای انسانی یکی اندیشیدن و ابداع و خلق نبود، هیچ انسانی نمی توانست بیاندیشد و ب - اگر همه انسانها نمی اندیشیدند ، بعضی انسانها نیز محیط متناسب با اندیشیدن را نمی یافتند .

      بدین سان، قضایای متناقض و متضاد عقل را در مدار بسته ای زندانی می کنند و در این مدار،  او ، از واقعیت و راست غافل می شود و دروغ را راست می انگارد و تصدیق می کند.

     و عقل ﺁزادی خویش را باز نمی یابد مگر به موازنه عدمی. بدین موازنه ، عقل از حدها و محدود کننده ها رها می شود. روشهای عقل وقتی از ﺁزادی غافل می شود و روش عقل ﺁنگاه که به یمن موازنه عدمی بر ﺁزادی خویش وجدان مداوم می یابد، در کتاب عقل ﺁزاد  و روش شناخت را در کتاب   تضاد و توحید - که این کار فصلی از ﺁن کتاب می شود - و نیز در خاصه های حق ، در اختیار همه ﺁنهائی قرار داده ام که بخواهند در ﺁزادی رشد کنند.

مأخذ:

 

1 -  برای  تفضیل، رجوع کنید به  تضاد و توحید نوشته ابوالحسن بنی صدر.

2- اشارات  و تنبیهات ابن سینا .  ترجمه و شرح دکتر حسن ملکشاهی ، جلد دوم در منطق ، صص381 و 382 )

3 - شرح و ترجمه اشارات و تنبیهات ص 386 

4 -   ترجمه و شرح اشارات و تنبیهات صص 382  و 391 

5 -  به نقل از اشارات و تنبیهات ص 383      

6 -  اشارات و تنبیهات  ص 381     

7 -  نگاه کنید به  تضاد و توحید نوشته ابوالحسن بنی صدر

9 -  تضاد و توحید ص 189

10 - محمد باقر صدر، فلسفه ما، ترجمه و شرح از سید محمد حسن مرعشی شوشتری،  صفحه های 423 تا 425

11 - قرﺁن، سوره الذاریات ﺁیه 49

12 - پوپر، جامعه باز و دشمنانش، ترجمه علی اصغر مهاجر،  فصل ششم ، برنامه سیاسی  افلاطون ، از جمله صفحه  های 102 تا 104     ،

13 -  صفحه های 28 تا 31 F.Chatelet - O . Duhmel E . Pisier , Dictionnaire des Oeuvres Politiques

14 - صفحه های 428 - 427 F.Chatelet - O . Duhmel E . Pisier , Dictionnaire des Oeuvres Politiques

 

 

نقد استقراء و تمثیل و قیاس در منطق صوری

 

 

یادﺁوری :

    در نقد تضاد و تناقض در منطق صوری،  سه شیوهِ استدلال و ساختن حجت ، خاصه قیاس، نقد شده اند. با وجود این ، استقراء و تمثیل و قیاس را ، جداگانه و با شرح و بسطی نقد می کنیم که رافع غفلت عقل از نارسائی منطق صوری  و زداینده ِ تاریکی ابهامی بگردد  که عقل را از توجه به  این امر ناتوان می کند که منطق صوری را جز بر اصل ثنویت تک محوری نمی توان بکار برد. عقلی هم که این ثنویت را راهنما می کند، از ﺁزادی خویش غافل و ، بر مدار قدرت ، عمل می کند. یکبار دیگر خاطر نشان کنیم که خواننده نباید بپندارد منطق صوری روشی است که تنها در حوزه های دینی و یا در یکچند از رشته های دانشگاهی  ﺁموخته می شود و در فقه و ﺁن رشته ها کار برد دارد. هر عقل قدرت مداری، هر عقلی که ثنویت را اصل راهنما می کند و از ﺁزادی خویش غافل می شود، چه بداند و خواه نداند، در زندگی فردی و جمعی ، همه روز،  منطق صوری را روش می کند. بنا بر این ، هر عقلی که نخواهد در غفلت از ﺁزادی خویش بماند، می باید از اصل راهنمای خویش و روشی که بکار می برد، بپرسد. چنانکه استقراء و تمثیل و قیاس را ، مردمی که به دانشگاه و حوزه ها راه نیافته اند، بسا بیشتر بکار می برند. راست بخواهی ، شیوه بکار بردن این روش استدلال  از سوی  اهل دانشگاه و حوزه ِهای دینی با روشی که دیگر مردم بکار می برند، تفاوت نمی کند هرچند  اثر بکار بردنش یکی نیست:

      ﺁنها که با دانش و دین و این و ﺁن اندیشه راهنما سر و کار دارند، سه روش دلیل و حجت سازی را در ساختن و تبلیغ بیان قدرت بکار می برند . لذا، نقششان در غافل کردن خود و انسانها از ﺁزادی و حقوق خویش و معتاد کردن  به قدرت و عمل بر وفق بیان قدرت ، بسیار بزرگ تر است. از این رو، نخست بر ﺁنها است که نقد منطق صوری را دائم تکرار کنند و این کار را با تمرین روشی که ترجمان بیان ﺁزادی و محیط گرداندنِِ عقل بر موضوع شناخت است، همراه کنند.

 

1 - استقراء در منطق صوری و نقد ﺁن :

  

در تعریف استقراء گفته اند (1) :

    تصدیق پیدا و امر معلوم جزئی که از مصادیق امر ناپیدا و کلی باشد و با ﺁگاهی بر احوال جزئیات ، بر حال کلی که ناپیدا است ، استدلال شود.  اینگونه استدلال را استقراء گویند .

     بنا بر این تعریف، وقتی کلی را نمی شناسیم ولی جز  یا اجزائی از ﺁن را می شناسیم ، استدلال می کنیم که کلی همانند جز یا اجزائی است که شناسائی کرده ایم. از فراوان ترین و همگانی ترین  کاربردهای استقراء ، رأی صادر کردن در باره مردم است : بسا می شود از کسی  می پرسی مردم در باره  اسلام، یا در باره  سیاست، یا ... چگونه می اندیشند؟  او، به استناد شنیده های خود، از تنی چند، می گوید : مردم بکلی از دین برگشته اند و یا مردم از سیاست و اهل سیاست زده شده اند و یا به عکس ، مردم همه دین دار هستند و یا همه علاقمند به سیاست و اهل سیاست شده اند. و یا به استناد پندار و گفتار و کردار مشتی از مردم، حکم می کند که مشت نمونه خروار است و مردم نادانند. و یا بنابر مشاهده چند مورد ، حکم می شود : زنان همه چنین و چنانند و یا مردان ، همه ، چنین یا چنانند و یا روحانیان چنین و چنانند . و هنوز ، خطرناک تر، استقراء صوری  را وسیله گروه بندی انسانها  به خود و غیر خودی کردن و بنا بر نیاز قدرت، به متشابه ها، معنی دلخواه دادن  و باب فتنه گشودن و یا همچون ابلیس ، استقراء را مایه قیاس کردن  و ...

     با ﺁنکه این روش را  قرﺁن ، به صراحت، نفی و نهی می کند ( 2 ) و با ﺁنکه پیروان منطق ارسطوئی نیز می گویند  استقراء ناقص ظن ﺁور هست و یقین ﺁور نیست ، در فقه ، کار برد دارد ( 3 ) :

     استقراء را به تام و ناقص تقسیم می کنند . استقراء  وقتی تام است که تمامی اجزای کلی شناسائی شوند. استقرای تام اگر تحصیل شود، از دلایل یقینی است . ولی بدست ﺁوردن استقرای تام بسیار مشکل است . و هرگاه تمام احوال جزئیات یک معنای کلی استقراء نشوند و از روی تتبع احوال اکثر جزئیات، حکم جزئیاتی که پیدا است بر کلی ﺁنها جاری شود ، این استقراء  را ناقص گویند... استقراء ناقص مفید ظن است و یقین ﺁور نیست.

     اما همین استقراء ناقص که مفید ظن است و یقین ﺁور نیست، اساس قیاس را تشکیل می دهد. پرسیدنی است :  قیاسی که بر اساس ظن و گمان ساخته می شود، چگونه می تواند یقین ﺁورد؟  به نقد قیاس که رسیدیم ، به این پرسش اساسی باز می گردیم .

1 - اما شناخت تمامی جزء های یک کلی : الف - بر فرض کلی ای  بتوان تصور کرد که تمامی اجزایش همسان باشند، بهیچرو علم بر جزء ها، علم بر کلی نیست. چرا که اگر جزء های یکسان  با یکدیگر ارتباط نداشته باشند و شرائط حاکم بر وجود ﺁنها نیز یکسان باشد، استقرائی در کار نیست. ﺁنچه در کار است ، شناخت پدیده های همانند است. اما اگر با یکدیگر رابطه داشته باشند ، خواه  همانند یکدیگر باشند و چه نباشند و خواه شرائط  حاکم بر وجود ﺁنها نیز یکسان باشند و چه نباشند، شناخت تمامی اجزاء بهیچرو علم بر کلی محسوب نمی شود. چرا که ، برای مثال، در جامعه های امروز، رایج ترین استقراء ها سنجش های افکار هستند. این سنجش ها نایکسانی افراد و، نیز، شرائط نا یکسان را در نظر می گیرند . ادعا نیز نمی کنند که استقرای تام هستند. تصریح هم می کنند نوعی عکس برداری از نظر و رفتار ، در یک زمان و در شرائط ِ ﺁن زمان هستند. اما از ﺁنجا که  پاسخ دهندگان، فردها هستند و فردها وقتی جمع و کل می شوند، بسا نظر و رفتاری را پیدا می کنند که کل به افراد القاء می کند، نظر و عملی می یابند که اغلب  ناقض نظرها و عمل هائی می شوند که به  سنجش گر ابراز کرده اند.  ب شناختن یک عنصر ، برای مثال، اکسیژن را استقراء صوری نمی خوانند.  کلی که اجزاء داشته باشد یا مجموعه است و یا نیست . اگر مجموعه باشد، اجزائی که در ترکیب شرکت می کنند، با یکدیگر میل ترکیبی دارند . پس  همه با هم همانند نیستند تا بتوان یک به یک ، شناسائی کرد و استقرای تام بعمل ﺁورد. اگر، مجموعه نیست ، کلی وجود واقعی پیدا نمی کند . در حقیقت،  کلی ها ساخته های ذهن هستند و وجودشان ذهنی است. پس،  ﺁیا مثال بوعلی سینا دلیل ﺁن نیست که کلی بمعنای اجزای همانند وجود دارد؟ پاسخ اینست :

2 - در اشارات و تنبیهات ، ابن سینا، برای استقراء تام، این مثال را ﺁورده است : هر حیوانی یا ناطق یا غیر ناطق است . و هر ناطقی از حیوان حساس است و همچنین هر غیر ناطقی از حیوان حساس است . پس نتیجه قطعی می دهد که هر حیوانی حساس است. . بدین قرار، گرچه حیوانها نا یکسانند اما در  حساس بودن همانندند. بظاهر، استقرای تام میسر است. اما عقلی که از ثنویت رها باشد، نیک در می یابد که الف - چنین استقرائی مستند  به  تعریفی از حساسیت است. به سخن دیگر، عقل ﺁزاد به این واقعیت توجه می کند که استقراء متکی به نظر و برداشت پیشینی است.   این که نظر و برداشت پیشین صحیح یا نا صحیح است یک امر است و  اینکه این نظر مبنای استقراء شده است ، امر دیگری است. ب اما مثال ابن سینا، گویای غفلت از واقعیتهای دیگری است : ب -  حساسیت مجموعه ای از کنش و واکنش است .  برای مثال، گل بوی خوش می دهد ( کنش ) و ﺁدمی از راه حس بویائی ، ﺁن  دریافت می کند و او را خوش می ﺁید ( واکنش ) . بدون مجموعه کنش و واکنش ، حساسیت وجود ندارد . به سخن دیگر، حساسیت وقتی واقعیت پیدا می کند که موجودهای در رابطه ، نسبت به کنشهای یکدیگر واکنش نشان دهند . اگر نه، حساسیتی وجود پیدا نمی کند . ﺁیا تمامی شرکت کنندگان در کنش و واکنش اجزای یک کلی ( حیوان ) می شوند ؟  ج هرگاه مراد  از  حساس ، واکنشی باشد که حیوانها نشان می دهند، باز، تعریفی  از حساسیت که تمامی انواع حیوانها را در بر گیرد، نمی توان کرد . زیرا هر یک از انواع حیوانها به کنشهائی واکنش نشان نمی دهند . انسان نیز چنین است . د و هرگاه مطلق کنش و واکنش را حساسیت بخوانیم، تمامی هستی متعین یک کلی بیش نمی شود و البته همه هستی را نمی توان  حیوان بشمار ﺁورد  و چنین استقرائی را استقراء تام خواند .  ه - بدیهی است نه ﺁن زمان و نه از ﺁن زمان تا زمان ما، تمامی انواع جانداران از ذره بینی تا جانداران بزرگ شناسائی نشده اند تا بگوئیم استقراء تام بعمل ﺁمده است. حال پرسیدنی است  که   حکم بر حساس بودن تمامی حیوانها، حاصل کدام معرفت است  ؟ ﺁیا حاصل استقراء است و یا شناسائی علمی ، برای مثال، نمونه هائی از انواع حیوانها است ؟ ﺁگر پاسخ این باشد که حاصل شنائی علمی  نمونه هائی از انواع حیوانها است ، پس این معرفت علمی   است که به تمامی حیوانها تعمیم داده می شود .  منطق صوری این واقعیت را از دید عقل پنها می کند . چنان که او  از واقعیتی بسیار مهم غفلت می کند  که سر و کارش با تعمیم یک نظر علمی   است . بدین غفلت،  می پذیرد  یک کلی از حیوانها  وجود دارد که برای مثال حساس هستند. هرگاه انسانها این غفلت را نمی کردند، از تعصبهای کور و جنگهای مرگبار و ویرانگر و خشونتهای همه روزه، می ﺁسودند و نظرها ﺁزادانه جریان می یافتند و انسانها رشد می کردند.  

    بدین قرار،  نظریه های علمی که پیدا شده اند ، همه از این نوع هستند این نظریه ها ، اگر نظریه تلقی  و موضوع تحقیق  به قصد کاستن از ظن و افزودن بر علم میگشتند  ،عامل رشد میشدند اما  هریک از آنها که علم الیقین باور گشتند  یا بگردند عامل مرگ و ویرانی و مانع رشد علم شدند و یا میشوند.

3 - در مثالِ  فیلسوف، حساس بودن حیوانها،  هنوز یقین ﺁور نیست. زیرا حساس بودن گویای رابطه با محیط زیست و پدیده های محیط زیست و مجموعه ای از کنشها و واکنشها است. غفلت از این واقعیت که الف - غیر جانوران نیز می توانند حساس باشند و هر حساسیتی مجموعه ای از حساس بودن های متقابل است .  و ب - مجموعه ها  یکسان نیستند و یکسان تصور کردن جانوران از لحاظ حساسیت و غفلت از حساس بودن غیر جانوران ، ظن است که جانشین علم گشته و سبب ﺁلودگی محیط زیست و مرگ و میر جانداران از حیوان و نبات شده است و می شود. این مثال، باز گو کردن اصل اینهمانی است : حیوانها از لحاظ حساس بودن، با یکدیگر این همانی دارند. بنا بر این ، با همان غفلتها از جمله غفلت از  حساس بودن محیط زیست ساخته شده است. بسا فیلسوف بگوید قصد او برهان ساختن بر یکسانی جانوران در چند و چون حساس بودن  نیست بلکه بر یکسان بودن ﺁنها از لحاظ  نفس حساس بودن است.  وگرنه،  بر جانور شناسان است که بروند انواع حواس هر یک از انواع جانوران  و حساس بودن های ﺁنها را تحقیق کنند. اگر او چنین ادعا کند، پاسخ گوئیم : حساس بودن را چه تعریف کرده اید و این تعریف را از کجا بدست ﺁورده اید و از کجا یقین حاصل کرده اید که تعریف شما بر تمامی جانوران صدق می کند؟  در حقیقت ، به تاریخ که بازگردی می بینی نظرهای راهنمای ضد و نقیض ، حاصل های  استقراهائی هستند که بسا استقراء کنندگانشان ﺁنها را علم الیقین پنداشته اند. بارز ترین نمونه ها  این استقراءها  موارد ذیل  هستند : قانون ترقی همه جا یکی است ،  قانون تحول جامعه ها یکی است ، قانون انتخاب اصلح اجتماعی  در همه جا یکی است ، ولایت مطلق عالم بر جاهل  جهان شمول است و...

     ﺁیا تعریفی از حساس بودن وجود دارد که علم شفافی خالی از ظن باشد و بر تمامی جانوران صدق کند ؟  اگر چنین تعریفی هنوز وجود ندارد، استقرای تام نیز وجود ندارد. بر فرض که نیاز به چنین تعریفی نباشد و همینقدر که بدانیم موجود زنده حساس می شود، کافی باشد، نه ﺁن روز که فیلسوف این استقراء را به عمل ﺁورد و نه امروز، ما هنوز تمامی موجودهای زنده را شناسائی نکرده ایم  تا بدانیم ﺁیا چیزی را که ما حساس بودن می خوانیم دارند یا ندارند. هم اکنون بیماریهائی وجود دارند که ویروس های بعضی از ﺁنها شناسائی شده اند و در پی ﺁن نیز هستند که بدانند  به چه چیزهائی حساس هستند تا بیماران را از شرشان بیاسایند. اما ﺁیا عقلهای تحقیق کنندگان گرفتار روش استقراء نیست و این گرفتاری ﺁنها را از روشی که باید در پیش گرفت، باز نمی دارد؟ اگر اینگونه ویروسها چیزی را که ما حساس بودن می خوانیم نداشته باشند، ماندن در محدوده شناسائی چند و چون حساس بودن ﺁنها ، کار یافتن درمان را به تأخیر نمی اندازد؟

    استقرای تام   نیاز به علم تام و محیط بر تمامی اجزا و کلی که می سازند و رابطه ها و... دارد : کار خدا است  و خدا بی نیاز از استقراء است.

4 -  رایج ترین استقراء ها که تام انگاشته می شوند، این استقراء است : تمامی پدیده ها، جز ماده ، هیچ ندارند. حال ﺁنکه الف - امروز ، سخن از فضای پدیده و واپس ماندگی علمی بخاطر ندیدن بسیار بزرگ ( فضا) و دیدن بسیار کوچک (ماده )  است ( 4 ) و ماده وجود ندارد ( 5 ) ! بدین قرار، افزون بر ظنی که نظر راهنما می شود ، استقرای صوری مستلزم غفلت و بسا غفلتها از بخش یا بخشهائی  از موضوع مورد شناسائی نیز هست. استقرای ناقص بدان خاطر که به قول اصحاب منطق صوری نیز مفید ظن است ، مبهم است. اما استقرای تام نیز ، مبهم است به این دلیل که هم حاصل را نظریه راهنما معین می کند و هم در تعیین نتیجه ، از بسیار بزرگ تر ، غفلت می شود. از این رو است که استقراء بیشتر از همه، در ساختن بیان قدرت و احکامی کاربرد دارد که در این یا ﺁن بیان قدرت ساخته می شوند. همگانی ترین مثال برای کار برد استقراء در بیان قدرت، این حکم سراسر ابهام است که بنا بر شرائط روز، مصداقهای ﺁن تغییر می کنند : هر کس با ما نیست ، دشمن دین ، دشمن مردم سالاری، دشمن طبقه کارگر، دشمن ...  است !

5 - ظاهر اینست که استقرای صوری  بکار یافتن ﺁنچه مشترک است و رسیدن از جزء به کل می ﺁید . اما در واقع، استقرای صوری همراه با تمثیل و قیاس بکار نابرابر کردنها  و یا به تعبیر ارسطو، برابری برابرها و نابرابری نابرابرها  می ﺁید .  توضیح این که روش استقرای صوری  وقتی بکار بردنی است که کلی را ، برای مثال ، مجموعهِ اجزای برابر و بسا یکسان در صفتی ،  بدانیم. چرا که اگر کلی را شامل اجزای نابرابر و نا یکسان  بدانیم، استقرای صوری بکاری نمی ﺁید. برای مثال، اگر با ارسطو همفکر شویم و جامعه را دارای سلسله مراتب بدانیم و تعریف او را از رهبری و استعداد رهبری بپذیریم، از راه یک استقرای صوری  نمی توانیم بگوئیم ، اعضای هر جامعه قوه رهبری و استعداد مدیریت دارند. چندین استقرا باید انجام دهیم: با مشاهده توان رهبری چند نخبه ، حکم کنیم نخبه های هر جامعه ، قوه رهبری دارند. با مشاهده  چند مرد از طبقه عوام حکم کنیم عوام نادان و فاقد استعداد رهبری هستند و اقتضای عدالت اینست که از نخبه ها اطاعت کنند  و با مشاهده چند زن ، حکم کنیم زن دون انسان است و...

      بدین قرار، استقرای صوری موکول به تعریف از پیش موجود کلی و جزئی است .  در حقیقت، جزئی و کلی هویت هائی را پیدا می کنند که بنا بر تعریف از پیش موجود به ﺁنها داده  می شوند .  

6 - بظاهر، روش  استقراء صوری  برای رسیدن به حکمی فراگیر است. برای مثال، با مشاهده حکومت عالم بر جاهل در یک یا چند جامعه ، بکار برنده منطق صوری استقراء می کند ، در جامعه ها، عالم بر جاهل حکومت می کند. اما، در واقع،  حکم از پیش موجود که فرﺁورده بیان قدرت است، بنام استقراء ، به جامعه ها ابلاغ می شود. چرا که اگر در تمامی  جامعه ها ، عالم بر جاهل حکومت می کرد، پس علم حکومت کردن   فرﺁورده زندگی فردی و جمعی در ﺁن جامعه و رابطه اش با محیط زیست و جامعه های دیگر می شد و محلی برای بیانهای قدرت  باقی  نمی ماند ( = ایدئولوژیها) که از باستان تا امروزساخته شده اند و بنام ﺁنها، در هر جامعه ، گروهی قدرت