گونتای جاوانشیر

 

 

فلسفۀ جنبش ملی آذربایجان جنوبی

مفهوم تکامل موضوعی است بس فراگیر که تحولات اجتماعی و قومی در مسیر تاریخ را میتوان   با داده های آن در ساحه های مختلف اقتصادی، فرهنگی، سیاسی قابل درک و تفهیم کرد.  بنا به تثبیتهای علمی و تجربی داروین در دنیای جانداران هیچ رویدادی بدون علت نیست. دنیای جانداران پیوسته در حال حرکت و دگرگونی میباشد وتراکم کمیتی منجر به تغییرات کیفیتی میشود. چنین به نظر میرسد که این قوانین بیولوژیکی برسیستمهای قومی نیز قابل تطبیق میباشد. چه، طرز تبادل انرژی در سیستم قومی با محیط اطراف، جهان و هستی، یک موضوع علم بیولوژیکی میباشد. هر سیستم اتنیکی برای بقاء ارگانیزاسیون خود ارتباط و آداپتاسیون مخصوص به خویش با محیط طبیعی، اجتماعی، بیوسفر و بیوجغرافیا را کشف میکند. موتاسیون و یا جهش در سیستم اتنیکی بیشتر محصول متناسب این آداپتاسیون میباشد که یک قوم مثل مغولها با کمیت اندکشان با یک جهش فوق العاده بر جهان حکم میکند. برای صعود یک قوم مثل مغولها به ذروۀ تکامل حربی، قابلیت اداری و عقلی چه اتفاقاتی در بیوجغرافیا رخ میدهد و این قوم چسان به این  اتفاقات آداپته میشود که میتواند به اوج قدرت سیاسی در جهان دست یابد؟ قبل از ورود به عمق مبحث زایش-افزایش[1][1]یک قوم و آنالیز هستۀ هستی و ظهور آن در صحنۀ تاریخ، به تحلیل روند  تکاملی و پروسۀ شدن اقوام میپردازیم.                                                                                     

اگر آدمیزاد در همان حالت اولیۀ ظهورش باقی میماند آنموقع حادثه ایی بنام تاریخ نیز بوجود نمی   آمد. حیوانات تاریخ اجتماعی، بخصوص تاریخ تکامل اجتماعی ندارند. زیرا محروم از خاطرات تاریخی هستند. خاطرات تاریخی موجب ارتباط عقلی با زمان حال و آینده میشود که حیوانات محروم از آن هستند. همگرایی در حیوانات نه بر اساس عقل که بر اساس غریزه میباشد. وقتی که حادثه ایی بنام تاریخ و تکامل در میان هست، بنابر این ارادۀ تغییر مسیر تاریخ نیز باید میسر گردد. تغییر مسیر تاریخ از بسترۀ غریزه گرایی بسوی عقل محوری موضوع تکامل دیالکتیک جامعۀ بشری بوده است. تاریخِ انسانهایِ ابتدایی بیشتر محصول غرایز و تاریخ قُرن وسطا در غرب و شرق محصول تاریکیهای دینی و خرافات اسطوره ایی بوده است. در مجرای این تاریخها که نوع قرن وسطایی آن در مشرق زمین هنوز هم جریان دارد عنصر عقل روشنگر و جستجوگر تاثیر نداشته است. اکنون تاریخ مدرن، عقل روشنگر را وارد مجرای تاریخ کرده است. با ورود عقل روشنگر به مجرای تاریخ مسیر حرکت از تاریکیهای افسانه و دین محوری به سوی روشنایی و انسان محوری (همانیزم) شروع گشته است که در این مسیرِ شدن واژه هایی چون حقوق بشر، حقوق ملل، حقوق حیوانات، حقوق محیط زیست (اکولوژی) بصورت فنومنهای نوین وارد انگیزه های روزمرۀ دولتها، ملل و انسانها گشته است. دینامیزمِ پروسۀ پیشروی از تاریکی بسوی روشنایی را عقلِ روشنگر تشکیل میدهد، نه عقلی که در بند و اسارت تفسیرهای دینی قرار گرفته است. این عقل روشنگر کونسِپتِ ملت و ناسیونالیزاسیون را به میان گذاشته و چنین به نظر میرسد که گریزی از آن نیز نمیباشد. زیرا این کونسِپت بصورت سرنوشت مطلقه ایی که باید از آن گذر کرد در پیش روی تاریخ قرار گرفته است. بدین ترتیب که عقل روشنگر در حفظ و بقاء هر چیزِ طبیعی و تاریخی دقت کامل بخرج میدهد. ملت نیز بصورت یک فنومن طبیعی و تاریخی نباید منقرض گردد. عقل روشنگر فعالیتهای ملی را نه بر اساس اوتوپیای دینی، قرن وسطای اسلامی و جهالت صفوی، بلکه بر اساس امکانات مادی و معنوی هر ملت متشکل و متمرکز میکند.  فعالیت ملی چیست؟ فعالیت ملی یکنوع تمایل عقلی و سیر جریان حوادث است بسوی شدن. این تمایل، دینامیکها و تحرکاتِ موجود در بطن یک ملت را از بودن بسوی شدن به حرکت در میآورد. جریانهای فکری و حسیِ حاکم  بر شعوراجتماعی، امواج ملت شدن (ناسیونالیزاسیون) را بیشتر و بیشتر میکند. بیشتر این تحرکات و جریانِهای شدن از اینکه در عمق ملت صورت میگیرد در سکوت رخ میدهد. تا مرحلۀ تشخیص دقیق اهداف و تاکتیکها سِیرِ این تمایل در عمق هستیِ ملت ظاهرا در سکوت و نامرئت اتفاق می افتد. پس از تشخیص ملی و شکل یابی بافت فکری، تئوریک و عقلی این سکوت میشکند و انرژی متراکم و متمرکز گشته در مراحل سکوت بصورتِ حوادث اجتماعی و تاریخی تظاهر میکند. در این سیرِ شدن با دو نوع انگیزۀ درونی و برونی روبرو میشویم: انگیزه های درونی عکس العملی است برای حفظ و بقاء هستۀ مرکزی ملت در مقابل فشارهایی که به منظور از بین بردن ملت از طرف شونیزم تطبیق میشود. انگیزۀ درونی بیشتر حالت تدافعی دارد. تکنیکی است برای حفظ بقاء و جلوگیری از نابودی. انگیزۀ برونی حالت تدافعی را کافی نمیشمارد و پس از تکمیل کردن تکنیک دفاع از خود، تکنیک تهاجم و گسترش را پیش میگذارد. انگیزۀ برونی تلاشی است برای جزیی از کلِ جهان معاصر گشتن. تلاشی است برای آداپتاسیون با محیط بسیار بزرگ جهانی. این امر، یعنی آداپتاسیون، با تماس انرژی متراکمِ درون اتنوس با جهان بزرگ اجتماعی و بیوسفِر اتفاق می افتد. تماس با جهان بزرگ جوامع انسانی و با جهان علم. در این روند، بزرگ مردان و زنانی از درون اتنوس پا بعرصۀ علم و فلسفه میگذارند. انرژی متراکم و متمرکزِ درونِ اتنوس در تمثال شخصیتهای بزرگ تظاهر میکند. این شخصیتها در پلانهای مختلف چون علم، فلسفه، سیاست، حرب، هنرهای زیبا (موسیقی، رقص، نقاشی، هیکل تراشی، نمایشنامه نویسی، تئاتر، ادبیات) میتوانند اعلان موجودیت کنند. همچنان که نمونۀ بارز این شدن را در تمثالِ ملت آلمان مشاهده کردیم. وقتی که انرژی درونی ملتِ آلمان که در سکوت تاریخی متراکم گشته بود، منفجر گردید، شخصیتهایی چون مارتین لوتر و لیبنیز را به جهان عرضه کرد که آنان ریشۀ ذهنی، دینی و فلسفی ملیت آلمان را بنا نهادند. جنبش ملی آذربایجان جنوبی نیز در مراحل تدافعی و تهاجمی خود موظف و مکلف به این امر میباشد. در غیر این صورت همۀ این حوادث مثل نهضت مشروطه بشکل یک ماجراجویی بیهوده و بیهدف انرژی ملی را تخلیه میکند. تخلیۀ انرژی درونی بیشتر در بُعد فکری و سپس در بُعد همیاری ملی و اجتماعی بدنبال تشکیل یک ارگانیزاسیون بزرگ سیاسی آذربایجان مرکزی باید صورت پذیرد. بدون هدف ملی هر نوع خیزش اجتماعی نمیتواند ماجراجویی بیش جلوه دهد.        داده های اتنوگرافی مدرن در دوره های مختلف، انرژی درونی اتنوس را مورد تحقیق قرار    میدهد. در بعضی مقاطع تاریخی حالت سکون در موجودیت اتنوس مشاهده میشود و در بعضی مراحل حساس نیز شاهد انفجار انرژی درونی اتنوس میشویم. بیشتر تحولات و وقایع تاریخی نیز محصول انفجار همین انرژی درون اتنوس میباشد که به برون میتراود. این تئوری علمی، اتنوس را بصورت یک فنومن بیولوژیکی در نظر گرفته و با نظریۀ تکامل بیولوژیکی، این موجود زنده بنام اتنوس را مورد بررسی علمی قرار میدهد. روند زایش-افزایشِ (اتنوگِنِزیس) اتنوس یک  پروسۀ طبیعی است که خودبخود بوقوع میپیوندد. دیالکتیک آن در ذات و بطن خودش میباشد. دینامیک این زایش و افزایش در بطن اتنوس مخفی است. نوع تماس با محیط و افزایش دانشهای ذهنی و تجربی میتواند انفجارِ انرژی در بطن اتنوس را تندتر و تندتر کرده باشد. قانون حاکم بر تکامل بیولوژیکی و بیوشیمی اتنوس بسیار کند و آهسته است. فقط وقتی که این تکامل به اوج خود میرسد، انفجار شدید در اندرون هستی اتنوس رخ میدهد. همزمان با این انفجار درون اتنوسی افرادی ایده آلیست از متن ملت بپا میخیزند و با ادعاهای بزرگ زندگی و سرنوشت فردی خود را با عاقبت ملی گره میزنند. اگر چنین افراد نیرومند و پاسیونر از درون ملت برخیزند این بدان معنی است که اتنوس در آستانۀ انفجار انرژی درونی خود میباشد. با توجه به اینکه در سالهای اخیر شخصیتهای بزرگ، مقاوم و نیرومند از آذربایجان جنوبی برمیخیزند، میتوان به حجم انرژی درونی ملت پی برد. آذربایجان جنوبی در آستانۀ این انفجاربزرگِ تاریخی قرار دارد و گریزی آز آن نیست که این، هم جبر تاریخ و هم ضرورت ملی است.  پس از انفجار این انرژی و پی بردن اتنوس به مقدار و حجم انرژی درونی خود مرحلۀ تاثیر مستقیم و تند این انرژی به مناسبات بین المللی منعکس میشود. تا مرحلۀ انفجار شدید که محصول تکامل دیالکتیکی دراز مدت درون اتنوسی میباشد، شاید علامتهای این رشد با چشم قابل رؤیت نباشد. این تکامل و ترانسفورماسیون بیشتر بشکل نامریی و درون قومی رخ میدهد. پس از پایان رشد و انفجار انرژی میتوان تاریخ مراحل بلوغ آنرا تحقیق کرد. اما در حین شدن شاید قابل رؤیت نباشد. بیشتر مواقع مراحلِ رشد و بلوغ تدریجی، ولی تاثیر خالص و مستقیم آن انقلابی میشود. همچنانکه در طی تحولات غیر قابل رؤیت درون زمینی در دراز مدت، ناگهان کوهی یا کوهستانی از عمق زمین سر برمیآورد و یا آتشفشانی رخ میدهد. علم ژئولوژیِ تاریخ، بیشتر پس از اتفاق این حوادث مراحل آنرا قابل تدقیق میداند. خصوصیات رشد قومی (اتنوگِنِزیس) با ریتم تکامل اجتماعی متفاوت است. نمیتوان فقط با قوانین و متدولوژی سوسیولوژیکی زایش-افزایش (اتنوگنزیس) و وارد صحنۀ تاریخ شدنِ یک قوم را تحقیق کرد. چرا که اتنوس فنومنی است در مرز تقاطع بیوسفر و جامعه. بدین دلیل می بینیم که با علم ماتریالیزم تاریخی نمیتوان زایش-افزایش یک قوم را به درستی مورد تحقیق قرار داد. چرا؟ زیرا هدف ماتریالیزم تاریخی کشف قوانین تکامل اجتماعی بوده است. در حالی که اتنوگِنِزیس (زایش-افزایش قوم) حادثه ایی است برتر از یک فنومن اجتماعی. بدین دلیل قوانین حاکم بر تکامل سوسیولوژیکی و اتنولوژیکی متفاوت بنظر میرسد. علم اتنوگنزیس قوانین رشد اتنوس را در نقطۀ تقاطع سه علمِ تاریخ،جغرافیا و بیولوژی (اکولوژیک و ژنتیک) مورد بر رسی قرار میدهد. از دیدگاه سوسیولوژیکی وقتی که به حادثۀ زایش-افزایش اتنوس مینگریم، چنین میتوان نتیحه گرفت که درین مراحلِ تحولاتِ درون قومی، تغییراتِ اجتماعی در حیاتِ اتنوس میتواند تاثیرات پولیتیک و فرهنگی داشته باشد. که این نیز به نوبۀ خود در یک جغرافیای معین، تاریخ آن اتنوس را قابل درک میکند. بدین دلیل علم تاریخ با علوم طبیعی در این واقعه بهم نزدیک میشوند. اجتماع و قوم دو کلمۀ مترادف نیستند، متفاوت هستند. تحولات اجتماعی میتواند موضوع علم ماتریالیزم تاریخی باشد. اجتماع، مجموعه ایی را احتوا میکند، دربر میگیرد که زندگی مادی مشترکی دارند. تولید نعمات مادی و همیاری در این راستا از شرطهای اساسی است. اجتماع ، نوعی همبستگی است در ایجاد مناسباتِ اقتصادی پیشرفته و تولیداتِ بیشتر. ما در تاریخ در بارۀ انواع این اجتماعها به اشکالِ کلان، برده داری، فئودالیزم، کاپیتالیزم و فراکاپیتالیزم معلومات داریم. درون ساختاری هیچیک از این جوامع، درون ساختاری هیچ یک از این سیستمهای اجتماعی با درون ساختاری سیستم اتنوس همسان نبوده اند. همۀ این سیستمهای اجتماعی احتیاج به اتحاد و همبستگی کونستراکت[2][2] (ساخته شدنی) دارند. اما سیستم اتنوس به این اتحاد ناپایدار کمتر احتیاج دارد. انسان از روزی که به دنیا می آید بدون اینکه خود بداند عضوی از یک سیستم قومی میشود. این سیستم اتنیکی با حفظ استقرار خود رشد میکند. اما میدانیم که در سیستمهای اجتماعی استقراری در کار نیست و مثلا یک سیستم برده داری و یا فئودالیزم بطور کلی منقرض میشود و سیستم نوینی جای آنرا میگیرد. یک سیستم نوین با مناسبات اقتصادی و فرهنگی نوین قد علم کرده و جای سیستم منقرض شده را پر میکند. تحقیقات ماتریالیزم دیالکتیک نیز این روند را تایید میکند. همانطور که مشاهده میشود سیستم اجتماعِ برده داری، فئودالیزم و کاپیتالیزم فقط متفاوت نبوده اند، بلکه متضاد و منکر هم بوده اند. یک سیستم تماما منحل شده، منقرض شده، از بین رفته و سیستم دیگری جایگزین آن گشته است. اما در همۀ این تحولات سیستم اتنوس منقرض نشده بلکه با حفظ استقرار درونی خود رشد درونی و برونی داشته است. سیستمهای اجتماعی در روند تکاملی خود منقرض میشوند، اما انقراض از نوع پدیده های اجتماعی در سیستم اتنوس را مشاهده نمیکنیم. منسوبیت به سیستمهای اجتماعی قابل تغییر است. مثلا یک فئودال پس از انقلاب صنعتی به بورژوا و یک رعیت به کارگر صنعتی تبدیل میشود. اما در این تبادلات، منسوبیت اتنیکی (قومی) آنها تغییر نمیکند. در اساس تشخیص قومی احساساستِ انسان قرار میگیرد. انسان از زمان کودکی احساس منسوبیت به یک قوم را درک میکند. طرز حرکت سیستم اتنوس و تبادل انرژی آن با محیط اطراف و بیوسفر با طرز حرکت سیستمهای اجتماعی فرق دارد، دینامیکهای آنها متفاوت است.  هم اجتماع و هم اتنوس از کولکتیو انسانها عبارت هستند. اما طرزِ سیرِ تکاملی آنها متفاوت میباشد. اتنوس از یکنوع طرز حرکتِ درون ساختاری مختص به خود برخوردار است. احتیاجات درونی اتنوس با احتیاجات اجتماع فرق دارد. احتیاجات اجتماع میتواند با احتیاجاتِ ساختار بیرونی اتنوس همآهنگ باشد نه با ساختار درونی. که این نیز سبب تاثرات فرهنگی و پولیتیک میگردد. سیستمهای اجتماعی دچار چنان انقراضی میشوند که در آرشیو تاریخ قرار میگیرند.  همۀ تکیه گاههای سیستم از بین مبروند. اما سیستمهای قومی دچار چنین انقراضی نمیشوند. یعنی با یک جهش، یک قوم منقرض شده و به قوم دیگر تبدیل نمیشود. اگر هم چنین جهشی اتفاق بیفتد فقط در نتیجۀ تحولاتِ بیوسفری و بیوجغرافیایی میتواند صورت گیرد. در این رابطه است که علم تاریخ میتواند جوامع مختلف در دوره های متفاوت را مورد بر رسی قرار دهد، اما علم تاریخ نمیتواند و یا هنوز نتوانسته است جایگزین اتنولوژی گردد. علم تاریخ به اتنولوژی کمک میکند، ولی هنوز نتوانسته است جایگزین آن شود. اینکه تئوریهای شونیستی میگویند که مثلا فلان قوم به این سرزمینها آمده اند و باید از بین بروند، هیچکدام از این تئوریها با علم تاریخ و بخصوص با قوانین اسرارانگیز اتنولوژی ارتباطی ندارند. بدون تردید در جهان اقوام همواره در حال جایگزینی، جابجایی و کوچ بوده اند. این جابجاییها از از احتیاجات درونی سیستم اتنوسها بوده است. اگر این جابجاییها و تنوع نمیبود بیشتر اتنوسها از جمله خود فارسها نیز منقرض میشدند، از بین میرفتند. اگر جابجاییها نه به زور بلکه بر اساس احتیاجاتِ ساختارِ درونی اتنوس اتفاق افتد، این یک روندِ طبیعی است که به بقاء بافت درونی اتنوس کمک میکند. در اینجا این بحث را میبندیم و در این رابطه وارد موضوع دیگری میشویم.                                                       

         گاهی ادامۀ حیاتِ یک اتنوس با  برشِ زندگی خود با تاریخ خویشتن میسر میگردد. زیرا آن ارزشهای قومی، اجتماعی و دینی توانایی صدور انرژی درونی را از دست میدهد. آن ارزشهای اجتماعی و قومی نمیتواند با دنیای نوین همپا گردند. بدین دلیل در پیش روی یک قوم دو آلترناتیو قرار میگیرد: یا انهدام و انقراض و یا با ترجیح ارزشها و پارادایم های نوین ادامه دادن به زندگی. بعنوان مثال اتنوس ترک در آنادولو تحت بیرق امت مسلمان تا دم انهدام و انقراض رسیده بود. انرژی درونی اتنوس ترک نه برای رشد خود، برای ترویج اسلام اختصاص داده شده بود. در مدت 600 سال انرژی درونی قوم ترک چنین بیهوده تخلیه شده بود. دیگر با نام امت محوری قادر به حرکت نبود. اسلامی که در آنجا قوم ترک فقط حمال ایدئولوژیکی امت مسلمان را میکرد. با ترجیح طرز زندگی نوین قوم ترک از انقراض رهایی یافت. این یک ترجیحی بود برای بقاء سیستم اتنوس ترک. وقتی که ما از نهضت ملی آذربایجان جنوبی حرف میزنیم این بدین معنی نیست که از سیطرۀ شونیزم در آمده و به اسارتِ دوبارۀ صفویت و ارزشهایِ آن در آییم. این بدان معنی است که همگام با مبازره با اسارت ذهنی فاشیزم، از تحتِ اسارتِ دین محوری و خرافات پرستی مشرق زمین نیزباید رهایی یافت. این تاریخ، انرژی درونی ما را به خاطر ماجراهای عربها و فارسها تخلیه کرده است. رهایی از اسارت فرهنگِ دین محور که در آن نه حقوق بشر موجود است و نه زن بصورت انسان در نظر گرفته میشود ضرورت دارد. آنچه هست فقط حقوق دین است و آیین ضد انسان. هم دین و هم آیینهای خرافی بصورت اژدهایی در آمده اند که غذایشان انسان و سرنوشت ملت تُرک بوده و هست. مثلا وقتی که ما به ادبیات سیاسی-ایدئولوژیکی ماقبل انقلاب اسلامی نگاه میکنیم، میبینیم که همۀ ارزیابیهای ایدئولوژیکی "بازگشت به خویشتن" را بشکل سقوط به عمق تاریکیهای دین محور تفسیر کرده اند. آن سرمایۀ ایدئولوژیکی و فکری که دراین راستا نهاده بودند بار داد و جمهوری اسلامی با الهام از زندگی نمونه وار 14 "معصوم" احیا گردید. آن ایدئولوژی شیعه محور که به هیچگونه پلورالیزم مذهبی اعتقاد نداشت، چون قدرت سیاسی را بدست گرفت وحشیانه به قتل عام مردم پرداخت. رژیمهای جنایتکار پهلوی و جمهوری اسلامی از کجا سر بر آوردند؟ فرهنگ این مرز و بوم هر نوع شرایط را برای پرورش چنین ذهنیتهایی مهیا میکند. عملیات تمدن کش که با نام اسلام تحت بیرقداری امویان، عباسیان، عثمانیان، صفویان و خمینیزم تطبیق گشته است تاریخ تمدن را در تاریکیهای وحشتناک فرو برده است. در این میان ملت ترک با نام بی مفهوم "شمشیر برندۀ اسلام" مورد سوء استفاده و حمالی قرار گرفته است. در این تاریخ هیچ نوع امید رهایی موجود نیست. اکنون که دور جدیدی در تاریخ با نام تشخیص وطن آغاز شده است، هر ملتی سعی در کشف جغرافیای تاریخی خود و تبدیل آن به وطنش میباشد. وطن یک کونسِپتِ مدرن است. تاریخ کلاسیک که بیشتر بر اساس امت محوری بود همۀ سرزمینها را مال خدا میدانست و همۀ ملل نیز در ملک خدا زندگی میکردند. هم در تاریخ امت محوری عیسویت و هم در تاریخ امت محوری اسلامیت چنین بوده است. در اصل در مرکز این امت محوری یک زبان و یک ملت بصورت تمثیل گر خداوند تجلی میکرد. در تاریخ امویان و عباسیان زبان و تمدن عرب در مرکز بود و در جهانبینی امت شیعه محوری خمینیزم زبان فارسی در مرکز قرار گرفته است. خداوند فقط این زبانها را بلد است. در غرب وقتی که تولد نوین با نام رنسانس آغاز شد روشنفکران بر علیه متافیزیک دگماتیک، ویزیون عقل محوری را بمیان گذاشتند. همزمان با برش ذهنی از متافیزیک دگماتیک، عقل انسانی کمک طلبیدن از آسمانها را نیز پوچ و بیهوده دانست. عقل انسانی به کشف روشنایی خویشتن پرداخت. بدین ترتیب کونسِپتِ "ملت"، "حقوق بشر"، "حقوق زن" و ... همه و همه بصورت دستآوردهای عقل روشنگر واقعیت اجتماعی پیدا کردند. انسان مدرن کشف کرد که این زمین نه مال خلیفه ها، نه مال امامها، نایب الامامها و نه مال امپراتورهایی است که دم از نمایندگی مستقیم خدا میزنند. زمین مال آن قومی است که بر روی آن زحمت میکشد، می آفریند و خاک را تابع ارادۀ انسانی خود میکند. دیالکتیک حاکم بر تدقیق و تشخیص قومی، انرژیهای پراکنده در بطن اتنوس را در یک مکان مادی و معنوی متمرکز میکند. محل تجمع خاطرات تاریخی و همۀ حوادثِ شدن در یک محل جمع میشود که ذهنیت مدرن، دنیای مدرن آنرا با نام جغرافیای ملی تعریف مکند. حق برخورداری از امکانات این جغرافیا مال آن قوم تاریخیست که بر روی آن زندگی میکند. خیزش یک قوم نیز بر اساس این انرژی متراکم و متمرکز شده در این جغرافیای ملی رخ میدهد. انفجار این انرژی متراکم شدۀ تاریخی در بطن جامعه و در مکان جغرافیایی مشخص برای یک قوم افقها و اهداف نوینی بوجود می آورَد. پلانیزاسیون عقلی و رئالیزاسیون این انرژی میتواند در بعد اجتماعی، اقتصادی، مدنی بسیار مثمر ثمر گردد و در یک کلمه در یک شدن نوین ارگانیزاسیون بسیار بزرگی پدید آورد که کل جهانیان موظف و مکلف به برخورد جدی با آن میشوند. در تشخیص قومی آرکِتیپ هایی(مفاهیم فراموش شده و انرژی زای تاریخی) که در تحت الشعور قومی نهان هست اهمیت بسیار زیادی دارد. از روزی که اقوام با زایش و افزایش کمیت خود وارد صحنۀ تاریخ گشته اند هر حادثۀ تاریخی را که از سر گذرانده اند در ژنهای خود بصورت خاطرات مجرد، بصورت کد و رمز درآورده اند. انرژی بسیار قابل توجهی که در ادوار مختلف از درون و از تحت الشعور قوم ترک آذربایجان فوران کرده است در طول تاریخ بشکل تشکیل دولتهای مختلف متظاهر شده است. حالا اینکه این دولتها بر ملیت خود تکیه نکرده اند موضوعی دیگر است و سبب آن بیشتر از جهانبینی امت محوری نشات گرفته است. باز این انرژی در قرن بیستم بصورت انقلابهای مختلف متظاهر شده است. اکنون این خاطرات تاریخی و این آرکِتیپها را که میخواهند بزور از حافظۀ تاریخیمان بزدایند، یک رفلکس مقاومت خودبخود در متن و در بطن جامعه و در درون سیستم اتنوس شروع به سازمانیابی میکند. بافت درونی سیستم اتنوس برای مدافعۀ نفس خود انرژی تاریخی و سیال موجودش را بحرکت در میآورد. مقاومتی که از بافت درونی متبلور میشود. این بیداری و تبدیل انرژی پتانسیل قومی به انرژی فعال، تاریخ نوین آذربایجان جنوبی را می آفریند. بر اساس مقدار، حجم و مقیاس این انرژی، تاریخ و سرنوشت ما ورق خواهد خورد. با حرکت آگاهانۀ این انرژی در راستای تشخیص ملی همۀ انگلهای موجود، بخصوص انگل شونیزم از سر راه آذربایجان جنوبی برداشته میشود.                                     

       در این روند شاهد تغییر در معیارهای اتیکِ ملت نیز میشویم. یعنی معیارهای اخلاقی و اخلاق شناسی نیز بسوی ملت محوری سوق داده میشود. میدانیم که اخلاق از موضوعاتِ اصلی سوسیولوژیکی، آنتروپولوژیکی، پسیکولوژیکی و بخصوص تئولوژیکی بوده است. یک ملت در روند بیداری ملی، معیارهای اخلاقی خود را به محاکمۀ عقل روشنگر میسپارد. کدام عنصر اخلاقی تحت عنوان تقدسات ساختگی ملت را از درون میخورد، می پوکاند و او را به ماندن در اسارت بیگانگان تشویق میکند؟ موضوع بسیار جدیی است که امروز جنبش ملی آذربایجان جنوبی مکلف به پاسخگویی آن میباشد. معیارهای اخلاقی صفویت از روز تاسیسش تا بحال ما را ذهنا و روحا به اسارت در آورده است. قرن 16 میلادی زمان رهایی ملتهایی چون آلمان، فنلاند و دیگر کشورهای اسکاندیناوی میباشد. در این قرن ترجمۀ "کتاب مقدس" به زبانهای ملی  با تشبث مارتین لوتر دربعضی کشورهای غربی صورت میگیرد. در همین عصر با تشکیل دولت صفوی آذربایجان به قعر تاریکی ذهنی سوق داده میشود. برسرکوبی، سینه زنی، شخصیت زدایی و هر نوع خودباختگی، خود گم کردگی و خرافات بصورت یک عادت، بصورت یک بیماری روانی و "فرهنگِ" روزمره در می آید.  ما این معیار اخلاقی را بنام جهالت و تاریکی صفویت مینامیم که بهر شکلی که باشد باید از تاریخ و ذهن ملت زدوده شود. معیار اخلاقی صفویت ذهن ترک آذربایجان را در تاریکیهای سیاست شیعه محوری دفن کرده است.  بر اساس معیارهای اخلاقی صفویه فرد حق استفاده از عقل و ذهن خود را ندارد. فرد تحت عنوان فرهنگ تقلید باید عقل و ذهن خود را به یک آخوند و ملا بسپارد. معیار اخلاقی صفویت در اوج تکاملی خود خمینیزم را زاییده است. عقل روشنگر هم صفویت و هم خمینیزم را باید در گورستان تاریخ دفن کند. به جای شیون، سینه زنی، ملابازی و برسرکوبی باید اندیشید. دنیای مدرن با تجربه های عبرت آمیز سکولاریستی خود در این راه ملت آذربایجان را یاری خواهد کرد. فعالیتهای اخلاقی با اتکاء به احساسات نیرو میگیرند. اما کدام احساسات؟ احساساستی که از طرف یک آخوند قم و یا نجف اداره میشود؟ شونیزم شیعه محور فارس برای رسیدن به اهداف خود تنوعاتِ احساسی را کور کرده است. هر کس در شهر خودش موظف است مثل امام جمعۀ شهر خودش بیندیشد، مثل او رفتار کند. زیرا رفتار او مظهر اخلاقیست که امام مهدیِ در چاه فرو رفته در ذات خود بطور کل در نهان دارد! زندگی کردن در چنین محیطی جهنم است و این تاریخ که با این اعتقاد شکل گرفته جهنمی بیش نبوده است. از این جهنم خلاصی باید. در هر فعالیت اخلاقی یک نمونۀ ایده آل مشاهده میشود. ایده آلیزمی را که شونیزم شیعه محوربه خورد تجسم، تفکر و تخیل مردم میدهد چه خصوصیاتی دارد؟ بهترین خصوصیاتش این است که مومن و پایبند به اسلامی باشد که در مرکز آن زبان و تمدن فارس قرار گرفته است. هر کس که هویت ملی خود را انکار کرده و هر چه با سرعت فارسیزه میشود، زبان فارسی را بدون لهجه حرف میزند او بهترین نمونه ایی است که از طرف اتیکِ حاکم تقدیر میبیند.                                                                                      

       در این میان جنبش ملی آذربایجان جنوبی اخلاق سکولاریستی را جایگزین معیارهای اخلاقی شونیزم شیعه محور میکند. اخلاق سکولاریستی هیچ یک از این اتیک غیر انسانی صفویه و خمینیزم را مقبول نمیشمارد. زیرا خداوند برتر از این تفسیرهای نژادپرستی شونیزم فارس میباشد. زیرا انسان مدرن کسی است که از تاثیرات میتولوژیها، اسطوره ها، افسانه ها و مذاهب خرافی عقل و روح خود را بری داشته است. فیلسوف بزرگ قرن بیستم برگسون میگوید: "اعتقادات مذهبی و خرافی تدابیر امنیتی و روانیست در مقابل ترس و واهمه که روان انسانهای ابتدایی بوجود آورده و سپس بصورت عادت در آمده است." رژیمهای دیکتاتور و شونیست با در محیطِ ترس و واهمه نگه داشتن جامعه از این ضعف انسانها برای آماج ضد انسانی خود استفاده میکنند. دشمنی این رژیمها با دموکراسی نیز از این موضوع روانی نشات میگیرد. دموکراسی محیط ترس و واهمه را از بین میبرد. در دموکراسی دولت نه مظهر ترس، بلکه قدرتی است در مقابل ترس. درست برعکس رژیمهای شونیست پهلوی و جمهوری اسلامی. انسانی که پسیکولوژیِ ترس و واهمه را همواره در درون خود داشته باشد نمیتواند درست بیندیشد. انسان در دو حالت نمیتواند فکر کند: 1- در حالت ترس و واهمه. هنگام ترس مغز انسان قابلیت درک و تشخیص را از دست میدهد. چرا در کشورهای دیکتاتوری فلسفۀ سیاسی بوجود نمی آید؟ برای اینکه برای اندیشه محیط آرام و دور از ترس لازم میباشد. فلسفۀ سیاسی و اجتماعی محصول جامعۀ باز میباشد، نه محصول جوامع بسته و دیکتاتوری. بیش از 1000 سال است که حتی یک فلسفۀ سیاسی در دنیای شرق اسلام بوجود نیامده است. چرا؟ برای اینکه انسانها را هم از خدا ترسانده اند، هم از خوف حاکمان جبار. خدا نیز نه مظهر مرحمت و عدالت بلکه بصورتِ مظهرِ ترس و خونخواری جلوه کرده است. در حالی که خداوند نیز باید صاحب مسولیت باشد. چطور میتوان ادعا کرد که خداوند بدون هیچ مسئولیتی جهان و انسانها را آفریده است و در کجا نوشته شده است که از طرف خداوند به سیستم من درآوردی آیت الله-ایزم صلاحیت داده شده است. در جامعه ایی که ترس حاکم است تفکر انسانی نمیتواند بارور گردد. 2- در حالتِ احتیاج. انسان محتاج همۀ معنویاتِ خود را در مقابل احتیاجاتِ معدۀ خود از دست میدهد. تالان، چپاول و استعمارِ اقتصادیاتِ آذربایجان و در فقر و تنگدستی نگه داشتن ملت آن از طرفِ شونیزمِ فارس به این هدف خدمت میکند که ملتِ تُرک ازعمق فقر نتواند برون آمده و به آیندۀ خود، به سرنوشتِ خود بیندیشد. اما نهضت ملی آذربایجان جنوبی بمرکزیت تبریز پردۀ ترس و واهمه را دریده است. قیام ملی خرداد ماه سال 1385 در شهرهای آذربایجان جنوبی نیز نشان داد که دیگر ترس و واهمه ایی که رژیم شونیست شیعه محور بوجود آورده بود فرو ریخته است.                                                                               

      در جَوّی که شونیزم پدید آورده است ما فقط زبانمان را فراموش نمیکنیم. همچنانکه انسان زبان مادری را در محیط طبیعی میآموزد، ارزشهایی هستند که مانند زبان بایستی در محیط طبیعی آموخته شوند. مثل موسیقی. انسان موسیقی ملی خود را در محیط طبیعی ملی خود از طریق کنسرتها، رادیو، تلویزیون، کاستها و... فرا میگیرد. همزمان با این فراگیری روح فرد عمیقتر و عمیقتر میگردد و ادراک میکند که ارزشها و احساساتِ ملی یعنی چه. محیط طبیعی ما از این لحاظ بطور کلی نابود گشته است. هیچ مرکز تعلیمی و تبلیغی در اختیار ما نیست. برای پیشبرد و ترقی یک ارزش ملی مثل موسیقی سه عنصر بطور یکنواخت در یکجا باید باشد. نخست سازندهِ موسیقی است. در محیط مسمومی که شونیزم پدید آورده است نه تنها هیچ امکان علمی برای تربیت سازندۀ موسیقی موجود نیست، بلکه برای آنهایی که در کشورهای همسایه تکنیک و فن موسیقی را آموخته اند نیز انگلهای فراوانی بوجود آورده اند. دوم نوازندهِ موسیقی است. نوازندگان نیز سرنوشتی همچون سازندگان موسیقی را دارند. و سوم شنوندگان هستند.  این سه عنصر عامل ِتشکیل دهندۀ هنر و ذوق موسیقی هستند. بدون تردید وقتی که سازنده و نوازنده ایی در میان نباشد، شنونده ایی نیز نخواهد بود. بدین ترتیب روح ملت ما را محروم از موسیقی ملی کرده اند که این امر در دراز مدت عامل بیماریهای روانی و اجتماعی زیادی میشود. در دیگر ارزشهای ملی-اجتماعی نیز همان وضعیت شبیه موسیقی حاکم است. از طرفی دیگر "فرهنگ" مرثیه گری، "فرهنگ" گریه، "فرهنگ" شیون را جایگزین این خلاء میکنند.                           

     بدین ترتیب میبینیم که داده ها و معلوماتهای تاریخی، فرهنگی، علمی و تفسیرهای مذهبی همه دروغ محض میباشد. بخصوص هرمِنویتیک (تفسیر متنهایِ دینی) نه بر اساس ذاتیت دین، بر اساس تاریخ دین صورت میگیرد. یعنی اینکه چسان میتوان از مذهب برای نابود کردن ملتهای مختلف در ایران سود جست. در طول تاریخ شاهد 4 نوع اسلام بوده ایم: 1. اسلام دولتی یا سیاسی. در این نوع تفسیر اسلام آلتِ دست سیاست بوده است. دولت بنا به احتیاجاتِ روزمرۀ خود اسلام را فدای منافغ خود کرده است. اسلامی که عدالت اجتماعی شعار اصلی اش بوده است در طول تاریخ بصورت توجیه گر ظلم جباران تاریخ درآمده است. مفسرین مزدبگیر خلیفه ها و درباریان نیز این ظلم و ستم را توجیه کرده اند.  2. اسلام مدرسه ها و فقها که بنوبۀ خود بزرگترین ضربه را برای اسلام زده اند. 3- اسلام تصوف. این نوع برداشت از اسلام فرار از جامعه بوده است بدرون، بدرون فردی. یکنوع در خود غلتیدن و غافل از جامعه بودن. فرار مغز بوده است از واقعیت، بریدن از عالم واقعیت و پناه بردن به عالم تخیل و خلسه. تصوف در این دراز مدت هیچ نوع فلسفۀ سیاسی و اجتماعی بمیان نگذاشته و بخصوص در مسایل سیاسی به آغوش تاریک فقه و اسلام سیاسی غلتیده است. 4. اسلام توده ایی و یا خلقی. یعنی توده هایی که همراه با افسانه های ملی خود اسلام را نیز پذیرفته اند. یعنی جهالت ناب. انسانهایی که در عمق فقر و فلاکت برای جلوگیری از بحران روحی و سقوط اخلاقی دین را بصورت تکیه گاهی پنداشته اند. دین را یکنوع راه رهایی و چاره ایی برای بیچاره گی و درماندگی پنداشته اند. ذاتاَ ساختار وجودی انسان در مقابل عوامل سخت طبیعی و اجتماعی متمایل به افسانه ها، خرافات و مذاهب میباشد. دینمداری مکانیزمی بوده است برای تامین امنیت پسیکولوژیکی. بدین دلیل هر جا که فقر بیداد میکند دینمداری نیز افزایش می یابد. دلالان مذاهب با نامهای آیت الله ها، مجتهد ها و فقها از این ضعف روانی انسان استفاده کرده و برای خود دکان باز میکنند. آنها امام مهدی می آفرینند، از امام مهدی نامه می آوَرَند.[3][3] با امام مهدیِ ساخته و پرداختۀ خودشان ارتباط بر قرار میکنند و "معجزه" هایی که هیچ پیغمبری قادر به آن نبوده اند، نشان میدهند.                                       

    شونیزم فارس از هر 4 نوع برداشت اسلامی برای نابودی ملل مختلف استفاده میکند.  یعنی از طرفی جهالت ما نیز دست در دست شونیزم شیعه محور بصورت عامل آسیمیلاسیون درآمده است. آنموقع از این محیط تاریخی و اخلاقی بطور کلی باید برید و به کمک عقل روشنگر بر علیه همۀ معیارهای اخلاقی و جهانبینی آن شورید. فشارهایی که از طرف تاریکیهای این تاریخ آدمخوار بر پیکرۀ عقل ملی تطبیق میشود بسیار سنگین است. این تاریخ و این تجربه های شونیستی مفهومی بنام آزادی را پذیرا نیستند. از زندان این تاریخ، از زندان فکری شونیزم باید رهایی یافت. یگانه راه رهایی که در بیشترکشورهای غربی تجربه شده است، برش احساسی، فکری و رفتاری از این محیط تاریخی میباشد. این تاریخ دشمن آزادی است. تجربه های سیاسی این تاریخ برای رسیدن به آزادی اکتفا نمیکند. باید دریچه های عقل و ذهن انسان تُرک به جهان مدرن باز گردد. هر نوع بریدگی از تاریخ، حقایق نوین بشری را به ارمغان آورده است. همچنانکه با جدا شدن آذربایجان شمالی از این محیطِ تاریخیِ بیمار، شخصیتهایی چون میرزا فتحعلی آخوندوف و عزیر حاجیبگلو با جهانبینی آذربایجان محوری در آسمان تمدن جهانی شروع به درخشش کردند. همچنانکه کشور ژاپن در قرن نوزده با انقلاب مِیجی از تاریخ خود جدا شد و وارد تاریخ مدرن گشت، تاریخی که ساموراییها از کشتار و جنگ لذت میبردند. همین انرژی شدت سامورایی به جهان مدرن سوق داده شد. از همین روز مدرنیزاسیون و روند انسان شدن در ژاپن آغاز شد. نمونۀ ژاپن این گفتۀ دانشمند بزرگ لئو شتراوس را اثبات کرد که "هر برش از تاریخ یک تفکر نوین را می آفریند." و اورته گا ایقاسسِت میگوید که "بزرگترینِ حقایق در این شکست لایه های تاریک تاریخ تظاهر میکند." همچنان که مصطفی کمال آتاتُرک بزوز ملیت ترک را از ارتجاع عثمانیه جدا ساخت و اکنون ترکیه یگانه کشور اسلامی است که هم سکولار و هم دموکراتیک میباشد. چرا؟ زیرا دیگر کشورهای اسلامی نیروی لازمه برای جدا شدن از این تاریخ قرن وسطای اسلامی را نتوانستند کسب کنند. کشور آلمان نیز با جدایی از تاریخ جهالت خود در قرن 16 میلادی مفهوم ملت را کشف کرد و از اسارت دینی واتیکان آزاد شد. همچنین فرانسه با انقلاب 1789 چنین کاری را کرد. این نمونه ها را در تمثال کشورهایی که اکنون آزاد هستند و مرفه میتوان افزایش داد. از این دیدگاه جنبش ملی آذربایحان جنوبی تلاشی است برای بریدن ازاین محیط  تاریخی و بریدن از محیط اجتماعیی که شونیزم فارس بوجود آورده است. برش از یک محیط تاریخی و تمایل بسوی محیط نوین محتوای دیالکتیک را تشکیل میدهد. یعنی حرکت مداوم از بودن بسوی شدن. از اینکه ارزشهای غربی میتواند این تاریخ گندیده را نفسی دوباره ببخشد، شونیزم شیعه محور بدین دلیل دشمنی خود با ارزشهای غرب را کتمان نمیکند. چرا؟ زیرا ارزشهای دنیای مدرن به هیچ وجه اجازه نمیدهد زنان سنگسار شوند، انسانهای آزادیخواه که حقوق ملی ملت خود را خواهان هستند در زندانها اشکنجه شوند. اما این سیستم بستۀ شونیزم نابود خواهد شد. ارزشهای اخلاقی و حقوقی سیستمهای بازِ جهان آزاد این سیستم بسته را از بین خواهد برد. بدین دلیل هم در زمان پهلوی و هم در زمان شونیزم شیعه محور این سیستم بسته از تماس باز با جهان آزاد ترسیده اند. همچنانکه سیستم بستۀ شوروی محکوم به زوال شد. سیستمهای بسته محکوم به فنا هستند. سیستمهای بسته وقتی که شروع به تبادل انرژی با محیطهای دیگر بکنند نابود میشوند. جمهوری اسلامی و سیستم شونیزم شیعه محوری را ارادۀ جهان آزاد و مبارزۀ ملتهای دربند نابود خواهد کرد. بدون تردید در زمان جان کندن شونیزم، آذربایجان جنوبی به عاقبت خود خواهد اندیشید و فرصت نخواهد داد که فاشیزم فارس بشکل دیگری از گورستان تاریخ سر برآورَد. یعنی دموکراسی ایران مرکزی تلۀ دیگر شونیزم فارس است برای انهدام هستی مادی و معنوی آذربایحان جنوبی. دموکراتترین فرد تاریخ ایران در قرن بیستم ظاهرا محمد مصدق بوده است. ما دیدیم که او نیز در مدت 27 ماهۀ نخست وزیری خود صفرخان قهرمانی این رادمرد مبارزۀ ملی آذربایجان جنوبی را از زندان آزاد نکرد. ما تجربه کردیم که مسئلۀ ملی آذربایجان جنوبی را حتی دموکراتترین فرد نمایندۀ شونیزم نیز نمیتواند تحمل کند. زیرا در مرکز اندیشه های او نیز ایران عبارت از یک ملت و یک تمدن بود با نام ملت فارس. آنموقع آذربایجان جنوبی چرا نباید بدنبال سرنوشت خود باشد؟ در قرن بیستم ما شاهد بودیم که جوانان آذربایجان در ترکیب سازمانهای کمونیستی و مذهبی چسان فداکاری کردند. فداکاریهایی که هیچ معنایی نداشت و امروز بشکل دیوانگی ارزیابی میشود. اما در پشت این فداکاری یکنوع فرار از این تاریخ نهفته بود. چرا جریانهای چپ بیشتر مفتون شوروی بودند؟ زیرا احساس میکردند با برخوداری از تجارب شوروی میتوانند این تاریخ را واژگون کرده و از اسارت آن آزاد گردند. هر چند که محتوای این مدرنیزم بی اساس لنینیزم محوری را دیکتاتوری استالینیزم پر کرده بود، اما این مکان بصورت تکیه گاه ایدئولوژیکی پنداشته میشد. نهضت ملی را نیز اراده و هدف بر آن است که از این محیط تاریخی جدا شود. اما با تکیه بر منبع انسانی ملت ترک و حرکت بسوی مدرنیزاسیون. منبع انسانی همۀ سازمانهای چپ و راست خشکید، اما منبع انسانی مسئلۀ ملی هر روز که میگذرد اقزونتر و افزونتر میشود. چرا؟  برای اینکه همانطور که گفتیم ملت سیستمی است که انرژی لازمه اش را از درون خود تامین میکند. اما منبع انرژی ایدئولوژیهای چپ و راست  از مکانهای دیگر تامین میشد. وقتی که آن مکانهای ایدئولوژیکی نابود گشتند، سازمانهای چپ و راست نیز خوبخود از بین رفتند.                                          

       امروز نهضت ملی آذربایجان جنوبی تجارب تاریخی و اجتماعی زیادی را کسب کرده است. بخصوص دینامیکهای شعور ملی بصورت آکتیو در آمده اند. بدون تردید عوامل داخلی و خارجی در این فعال شدنِ دینامیکهای ملی تاثیر مستقیم دارند. عوامل خارجی که با نام سوسیولوژیکی اکسترادِتِرمیناسیون[4][4] در جنبشهای ملی مورد بحث قرار میگیرند، بدین معنی است که حوادثی که در جهانِ آزاد و در سیستمها و جوامع باز اتفاق می افتد، راه را برای رهاییِ ملتهای تحتِ ستم هموار میکند. ملتهای تحت ستم از رخدادهای جهان آزاد برای خود نمونه برداری میکنند. بخصوص مفاهیمی چون دموکراسی، سکولاریزم، مدرنیزم، لیبرالیزم و ناسیونالیزاسیون دقت ملتهای تحت ستم را جلب میکند. همۀ این کونسِپتها در حقیقت راهگشای نهضتهای حق طلب و ملی میباشند. در جهان غرب در عمق این مفاهیم حقانیت ملت نهفته است. از این جهت جنبش آذربایجان جنوبی خواهان جهانی شدن بمرکزیتِ وطن میباشد. عامل دوم در شکل گیری نهضتهای ملی فاکتور انترودِتِرمیناسیون[5][5] میباشد. وقتی که ملت به امکانات اقتصادی خود پی میبرد و میفهمد که هستی مادی او مستعمره میشود، استثمار میگردد، آنموقع فرهنگ اعتراض و مبارزه شروع به نطفه بندی میکند. جبر ضرورتهای داخلی به نیروی درونی جنبش ملی تبدیل میگردد. این امر که هستی مادی و هویت ملی از بین میرود، چون به شعور کوللکتیو تبدیل شود، مخرج مشترک و تکیه گاه انگیزۀ مبارزه برای عموم جامعه نیز کشف میگردد. احساس مسولیت نسبت به وطن و شعورِ منسوبیت به ملت تُرک برای هر فرد به صورت یک مسئلۀ قلبی، اخلاقی و وجدانی در می آید. چنین ملتی را هرگز نتوان شکست داد. عامل سوم در شکل یابی جنبش ملی موضوع ترادیسیونال دترمیناسیون[6][6] است. تضاد فرهنگی خواه ناخواه رفتارهای اجتماعی مختلف و جهانبینی های متفاوت بوجود می آورند. در این امر زبان که هستۀ مرکزی هویت ملی را تشکیل میدهد تاثیر بسیار زیادی دارد. چرا که زبان هم خالق و هم حامل تفکر است، هم حامل خاطرات تاریخیست و هم عامل ارتباط اجتماعی. کارل مارکس میگوید: "زبان شعور پراکتیک (عملی) میباشد." علیرغم تلاش صد سالۀ شونیزم زبان ترکی از بین نرفته است. مخصوصا اواخرها زبان ملی ما شروع به گسترش کرده و بویژه از طرف نسل جوان مورد احترام و عزت شایان قرار گرفته است. در ده سال اخیر ترکیب لغوی زبان ترکی در آذربایحان جنوبی با ترکی مدرن ترکیه تماس تنگاتنگی داشته است. امکانات وسیع ترکی استانبولی یک فرصت و شانس تاریخی برای رهایی ما از بند شونیزم میباشد. تضاد طبیعی بین هویت فارسها و ترکها بدلایل مختلف بشکل بارزی تظاهر میکند. این سه عنصر جامعه شناسی سبب ایجاد تکانها و ترانسفورماسیونهای اجتماعی میگردد. اما همگام با این سه عنصر سوسیولوژیکی از نظر سیرِ تکامل فکری و سازمان یابی، نهضت ملی آذربایجان جنوبی همچنین سه مرحلۀ زیر را مثل دیگر جنبشهای اجتماعی باید طی بکند. این سه عنصر که بتدریج و بشکل تکاملی صورت میگیرد، چون به لیمیت و مرحلۀ نهایی خود میرسد تاثیر مستقیم آن انقلابی میگردد. خصلت ذاتی هر نوع تکامل فکری چنین است، یعنی رشد تدریجی است و تاثیر خالص آن انقلابی است. کدامها هستند این سه عنصر؟               

1- مرحلۀ بدیعی- رمانتیک نهضت ملی. در این مرحله که آغاز بیداری ملی محسوب میشود، انسانها بیشتر به ادبیات و شعر و تحلیل و تجلیل از اسطوره های ملی، داستانهایی که عاشق ها میخوانند می پردازند. به ارزشهای ملی علاقۀ شدیدی بوجود می آید. جمع آوری و تبلیغ فولکلور ملی اهمیت زیادی پیدا میکند. در زندگی روزمرۀ مردم و خلق زحمتکش علامتهای تاریخی و ملی تحقیق و جمع آوری میشود. برای اولین بار صمد بهرنگی این کار را بطور علمی شروع کرد و داستانهایی را که در روستاها و شهرها رایج بود جمع کرده بصورت کتاب در آورد. بهروز دهقانی، این قهرمان آذربایجان نیز چنین کاری را شروع کرده بود. اما قاتلان فاشیزم پهلوی، قاتلان شونیزم فارس بهروز دهقانی را کشتند. در آن سالهای تاریک پهلوی مخصوصا اثر بسیار ارزشمند شهریار با نام "حیدربابا" در آذربایجان جنوبی انقلابی بپا کرد. بعد از "کتاب دده قورقود" "حیدر بابایا سلام" دومین اثری است که بصورت آبدۀ زبان ترکی درآمده است. بولود قاراچؤرلو سهند نیز در بیداری ملت ترک آذربایجان جنوبی بسیار موثر بوده است. در بعد از انقلاب 1979 مجلۀ "وارلیق" بسردبیری پروفسور دکتر جواد هئیت بصورت یک مکتب درآمد. شاید رسالتی را که مجلۀ "وارلیق" بعهده داشت میتوان با رسالت مجلۀ "ملانصرالدین" مقایسه کرد که در اوایل قرن گذشته در آذربایجان شمالی منثشر میشد. همچنین شخصیتهایی چون علیرضا صرافی، حسین دوزگون، حبیب ساهر، علی تبریزلی و دیگران در سالهای بعد از انقلاب 1979 در بیداری ملت ترک آذربایجان جنوبی فعالیتهای ملی- مدنی بسیاری داشتند که این فعالیتها در مجرای تاریخ نتیجۀ خودش را میدهد. همچنانکه در دهۀ 1990 میلادی نیز شاهد چنین رخدادهایی در آذربایجان جنوبی بودیم. مخصوصاَ به امکانات و ویژگیهای زبان ملی دقت فراوان میگردد. علاقه مندی به زبان ملی تا حد تقدس پیش میرود. احتیاج به منسوبیت ملی در احساسات و تخیل خلق بصورت ضرورت تاریخی در می آید. همه جا، در قهوه خانه ها، مدارس و دیگر مراکز تجمع صحبت از تاریخ، ادبیات، اسطوره های ملی میشود. اما این مرحله برای کادر سازی، شخصیت سازی کافی نیست. یک جنبش فقط با این سطح اجتماعی نمیتواند حق طلب و حالت تهاجمی داشته باشد. چرا که ارگانیزاسیون فکری و سیاسی نیز ضرورت دارد. بدین دلیل مرحلۀ دوم در مبارزۀ ملی آغاز میگردد. مرحلۀ دوم کدام است؟                                                     

 2- مرحلۀ علمی- نظری. این مرحله بر اساس تحولاتی که در ساختار اجتماعی، تاریخی و رشد فکری و حسی جامعه بوقوع میپیوندد، تئوریزه میشود. متدولوژی ارزیابی انرژی ملی و امکانات موجود در بطن جامعه از تجربه های تاریخی نیز برخوردار میشود. اگر بطور مشخص در مورد آذربایجان جنوبی این مرحله را در نظر بگیریم، بخصوص تجربه های تاریخی قرن بیستم و سبب مغلوبیتها در این خیزش های ملی مورد بررسی و تدقیق علمی قرار میگیرد. چرا جنبش مشروطه بمرکزیت تبریزوجنبش 21 آذر به نتیجه نرسید؟ کدام عوامل داخلی و کونژونکتورهای جهانی زمینۀ مغلوبیت را مهیا ساخت؟ شونیزم فارس چگونه در سرکوبی جنبش 21 آذر با کشورهای دیگر همدست شد. تکیه گاهها و متفقین شونیزم در منطقه و جهان کدام کشورها میتوانند باشند. همۀ  مفاهیم تهدید و فرصتها در این مرحله ارزیابی میشود. بویژه برای ارتقاع دادن سطح شعور ملی و سیاسی کل جامعه در این مرحله تلاشهای فکری و معنوی فراوانی انجام داده میشود. تشکیل محیط ایدئولوژیکی و رهبری در این مرحله انجام میگیرد. برای درکِ این مرحله مقایسه ایی داشته باشیم میان جنبش مشروطه، 21 آذر و جنبش معاصر آذربایجان جنوبی. بر اساس برخی داده ها در زمان جنبش مشروطه جمعیت آذربایجان جنوبی تقریبا بین 3-2.5 میلیون نفر بوده است. بزرگترین شهر آذربایجان جنوبی تبریز است. فقط تبریز میتوانست با نفوذ نزدیک به 100 هزار نفرش مرکز حوادث سیاسی و انقلابی باشد. میزان تحصیل بسیار اندک است. ملت ترک آذربایجان جنوبی به کاریزمای ستارخان، به جاذبۀ شخصیت ستارخان متمایل است. تماس با دنیای غرب بسیار ضعیف میباشد. آذربایجان شمالی هنوز بصورت کشور مستقلی نیست. در ترکیۀ امروز دولت مرتجع و امت محور عثمانی حاکم است و زبان ترکی در ترکیه هچ تجربۀ علمی و فلسفی ندارد. از ترکیۀ آنروز هیچ نوع مُرالِ ملی به تبریز نمی آید. جنبش مشروطه از نظرایدئولوژیکی و ملی گرایی نقطه ضعفهای زیادی دارد. همین تجارب مشروطه در سال 1945 در زمان پیشه وری نیز مشاهده میشود. طبق بعضی داده ها در سالهای دهۀ 1940 جمعیت آذربایجان جنوبی حدود 4.5 ملیون نفر است. خواندن و نوشتن در سطح پایین است. زندگی شهری بدان صورت که امروز موجود است رواج ندارد. زندگی شهری بسیار اهمیت دارد زیرا همواره در تاریخ اتفاقات بزرگ و سرنوشت سازسیاسی و مدنی  در شهرها رخ داده است. در این سالها نیز تماس فکری، حسی و معنوی با دنیای ترک میسر نیست. در زمان پیشه وری تُرکیت و یا ملی گرایی ترکی پراکتیک بدون تئوری بود. که این نیز حاصل نبوغ پیشه وری بوده است. یعنی آنچه که پیشه وری در آذربایجان جنوبی انجام میداد همه و همه برای اعتبار و حیثیت بخشیدن به ملت تُرک آذربایجان جنوبی بود. در این سالها نیز بیشتر تبریز محوریت جنبش ملی را به عهده داشت.  امروز شرایط بطور کلی عوض شده است. جمعیت آذربایجان جنوبی حدود 30 میلیون است. کشورهای تُرک همسایه دارای تجارب علمی، فلسفی در زبان ملی را کسب کرده اند که این تجارب از مطمین ترین و علمی ترین تکیه گاهِ نهضت ملی آذربایجان جنوبی محسوب میشود. جنگ سرد پایان یافته و دیگر ایدئولوژیهای غیر ملی، ایدئولوژیهای وارداتی نمیتواند جوانان ما را فریب دهد. منابع علمی، سوسیولوژیکی، دینی،تاریخی، فلسفی در زبان ترکی به حد کافی در ترکی استانبولی موجود است. این یک فرصت تاریخی برای جنبش آذربایجان جنوبی است که قبلا نبوده است. امروز زندگی شهرنشینی نسبت به سالهای زمان مشروطه و دهۀ 1940 پیشرفت کرده است. هر شهر آذربایجان جنوبی توانایی بیرقداری جنبش ملی را دارد. همچنانکه در خرداد 1385 مشاهده کردیم که سولدوز، قوشاچای، اردبیل، اورمیه، تهران، زنگان، مراغه، مغان و اردبیل نیز همگام با تبریز برای دفاع از حقوق ملی بپا خواستند. اکنون هر شهر آذربایجان جنوبی توانایی بمرکزیت در آمدن جنبش ملی را داراست. افزایش زندگی شهر نشینی و افزایش جمعیت در شهرهای آذربایجان جنوبی نوع و کیفیت همبستگی ملی- سیاسی را تغییر داده و همیاری سیاسی مدرن را میتواند به ارمغان آورد. گفتیم که نوع تماس جمعیت آذربایجان جنوبی با کشورهای تُرک همسایه و با دنیای مدرن تغییر کرده است. امروز هزاران نفر در کشورهای غربی لبی گری جنبش ملی آذربایجان جنوبی را میکنند. روشنفکران ملی که در غرب زندگی میکنند قلمشان و اندوخته های ذهنیشان را در اختیار نهضت ملی قرار میدهند. از طرفی پیشرفت تکنولوژی علیرغم پیشگیریها و انگلهای شونیزم دست آوردهای ملی و دموکراسی جهان مدرن را به ذهنیت در حال جستجوی آذربایجان جنوبی انتقال میدهد. تلویزیون گونآز و دهها سایت در داخل و خارج در این راستا فعالیت میکنند. میتوانیم ادعا بکنیم که مُرالیزاسیونی که از کشورهای تُرک همسایه و از جهان آزاد غرب به درون جنبش ملی آذربایجان جنوبی نفوذ میکند پدیده ایست که قبلا به هیچ وجه تجربه نکرده بودیم. بدین دلیل این جنبش از نظر فکری یک حرکت منطقه ایی و میکرو- محیطی نمیباشد. یک نهضت جهانشمول به مرکزیت آذربایجان جنوبی  میباشد.  بدون تردید با این همه تجاربی که این نهضت می اندوزد و از نظر علمی تئوریهای مدرن به میان میگذارد پس از این همه اندوخته های ذهنی و پس از این تشخیصات باید وارد فاز سوم خود، یعنی بمرحلۀ نابِ سیاسی  گردد.                                                                                                         

 3- مرحلۀ سیاسی. وقتی که شعور ملی در بُعد تاریخیت آکتیویتۀ خود را کشف کرده باشد، بشکل فراگیر واحتواگر در می آید . کل جامعه را در بر میگیرد و با تشکیل بافتِ درونی خود بصورت یک جنبش انرژی زا درمیآید. نسلهای مسن معلومات و تجربه های خود را به نسل جوان و نوجوان منتقل میکنند. تراکم این معلومتها و تجارب هم از نظر تئوریهای سیاسی و هم از نظر سازمانیابی مثمرثمر واقع میشود. در مرحلۀ سوم که جنبش وارد فاز خالص سیاسی میگردد، نهضت از مرحلۀ متدِ سیاست ایده آلیستی به مرحلۀ متدِ سیاست رئآلیستی سوق داده میشود. متفقین درونی و برونی در این مرحله تشخیص داده شده و بر روی آنها حساب میشود. نظریه های علمی اندوخته شده در مرحلۀ دوم در مرحلۀ سیاسی تطبیق میشود. از مرامنامۀ سازمان ملل و دیگر سازمانهایی که دفاع از حقوق بشر و ملل را در پروگرام خود گنجانده اند کمک طلبیده میشود. اگر مرحلۀ دوم را فاز بیداری و خودیابی بدانیم، مرحلۀ سیاسی گسترش اهداف ملی در سطح مردم و جهان میباشد. از طرفی بر کادرها و شخصیتهای ملی است که ضعفها و مزیتهای جنبش ملی را تشخیص دهند. ضعفها و برتریهای شونیزم را بشناسند.                                                       

 مبارزۀ سیاسی نهضت ملی آذربایجان جنوبی همگام با نفوذ به عمق جامعه همچنین در بعد جهانی نیز به فعالیتهای شناسایی خود ادامه میدهد. برای هدف نهایی که عبارت باشد از براندازی سلطۀ شونیزم فارس هر روز تجربه کسب میکند و انرژی تازه، نفسی تازه میگیرد.                           

                                                                                                                           19.05.07





[1][1] Etnogenezis

[2][2] Construct

[3][3] متن نامه ایی را که گویا امام مهدی قبل از غیبت کبری نوشته و به یک فارس داداه است را نصرالدین طوسی نیز در کتابش بنام "تبیان" آورده است. نصرالدین طوسی هر جا که زر و زور بود در آنجا خادم مخلص میشد. بدین دلیل پس از براندازی اسماعلیان خادم مغولان گشت. امام مهدی در این نامه اش نوشته است که برای ظهوری دیگر به غیبت کبری سفر میکنم.                                                   

                                                   

[4][4] Extra-determination

[5][5] İntro- determination

[6][6] Tarditional-determination