آيا امامت از اركان ايمان مي باشد ؟

 اين افتراء است، زيرا رسول خدا ايما ن وشعب آنرا بيان كرده وامامت را در اركان آن نياورده ودر قرآن كه تمام آنچه مربوط به اعتقاد ميباشد بيان شده نيزذكري از امامت نيامده است بلكه خداي تعالي در سوره ي انفال آيه ي 2 فرموده: )إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ).

 در اين آيه مومنين حقيقي را ذكر فرمود و اصلاً اشاره ي به ايمان به امام در آن نيست. و در سوره ي حجرات آيه ي 15 فرموده است:

)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ)[1]

و در سوره ي بقره آيه ي 177 فرموده: )لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَال . . .َ إلي . . . وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ)[2]   

و اما حديث ((من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية)) مي پرسيم راوي آن كيست و سندش كجاست، بلكه به خدا قسم رسول خدا  صلی الله علیه وسلم چنين سخنس نفرموده و فقط آنچه معروف است آن است كه مسلم در صحيح خود روايت كرده كه: عبدالله بن عمر هنگامي كه وقايع حره نزديك بود نزد عبدالله بن مطيع آمد، ابن مطيع دستور داد براى او پشتي بگذارند، عبدالله بن عمر گفت نيامده ام كه بنشينم وليكن آمده ام تا براى تو حديثي كه از رسول خداصلی الله علیه وسلم  شنيده ام بگويم كه مي فرمود: ((من خلع يدا من طاعة لقى الله يوم القيامة ولا حجة له و من مات وليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية)) و اين حديث را وقتي عبدالله بن عمر گفت كه يزيد را از بيعت و خلاقت خلع نموده با آنكه حكومت يزيد جور و ستم را با خود همراه داشت و با عبدالله بن مطيع[3] بيعت كرده بودند.

اين حديث دلالت دارد بر اينكه هر كس مطيع واليان امر نباشد و يا بر آنها با شمشير خروج كند به مردن جاهليت مرده است.

و اين برخلاف حال رافضه است زيرا آنها دور ترين مردمان از طاعت امراء است مگر به زور. اين حديث در برگيرنده كسي است كه در راه عصبيت جنگ كند- و رافضه اولين آنها هستند- ليكن مسلمان با جنگ نمودن در عصبيت و تعصب كافر نمي شود، و اگر از طاعت امام بيرون رفت سپس مرد به مرگ جاهلي مرده است ليكن كافرنمي شود.

در صحيح مسلم روايت كرده كه: ((من قتل تحت راية عمية يدعو

إِلى عصبية أو ينصرعصبية فقتلته جاهلية))

يعني: آنكه زير پرچم كور كورانه دعوت به عصبيت كند و يا عصبيت را ياري كند و كشته شود كشته شدن او جاهليت است. و نيز در صحيح مسلم روايت شده كه: ((من خرج من الطاعة و فارق الجماعة ثم مات، مات ميتة جاهلية))، يعني: آنكه از جماعت مسلمين جدا شود و از اطاعت زمامدار اسلامي خارج گردد سپس بميرد به مردن جاهليت مرده است. و رافضه همواره از جماعت بيرون بوده است.

و در صحيح بخاري و مسلم از ابن عباس از رسول خداصلی الله علیه وسلم  روايت آمده كه فرمود:((من رأى من أميره شيئا يكرهه فليصبر فإِنّ من فارق الجماعة. شبرأ فمات إِلا مات ميتة جاهليته)) يعني:((هر كس از فرماندار خود چيزي را مي بيند كه آنرا بد مي پندارد پس صبركند، به تحقيق كسي كه از جماعت مسلمانان به اندازه ي يك وجب جدايي كند و بميرد به مردن جاهليت مرده است.))

بنابراين حديثي كه بر آن استدلال كرده ايد در صورتي كه صحيح هم باشد بر ضرر خود شماست زيرا چه كسي آن امام زمان را ديده و يا شناخته و يا بيننده ي او را از چهارصدو شصت سال پيش او را ديده و يا چيزي از او فرا گرفته است؟ بلكه به ادعاي خود به طفل سه و يا پنج ساله اي كه در هزار و چند سال پيش داخل سرداب سامراء شده دعوت مي كنيد. در حاليكه نه از او خبري و نه اصلاحي شنيده شده است، در صورتي كه در اسلام به اطاعت ائمه موجودي مأمور هستيم كه تسلط داشته باشند و به امر معروف آنها عمل كنيم.

مسلم حديثي از عوف بن مالك از رسول خداصلی الله علیه وسلم  آورده كه فرمود:

((خيار أثمتكم الذين تحبونهم و يحبونكم تصلون عليهم و يصلون عليكم و شرار أئمتكم الذين تبغضونهم و يبغضونكم وتلعنونهم و يلعنونكم،قلنا يا رسول الله أفلا ننابذهم عند ذلك؟ قال: لا ما أقاموا فيكم الصلاة إِلا من ولى عليهن و ال فرآه يأتى شيئًا من معصية الله فليكره ما يأتى من معصية الله و لا ينزعن يذا من طاعة))

و در اين باب احاديثي آمده كه دلالت دارد بر اينكه ائمه لازم نيست معصوم باشند.[4]

اماميه به اين اعتراف دارند كه مقصود از امامت در فروع است نه در اصول، زيرا اصول مهمتر از آن است، و نيز به اين اعتراف دارند كه از امام زمان اصلا مصلحتي بدست نيامده است، پس كدام سعي گمراه تر از سعي كسي است كه از جماعت مسلمين جدا شوند و با ساير مسلمين به عداوت پردازد و سابقين و اصحاب رسول خداصلی الله علیه وسلم  را مرتد خواند و لعن كند و بوسيله هاي غرور اختلاف اندازد و مقصود او از تمام اينها اين باشد كه امامي براي خود مدعي شود كه او را رهنمايي به احكام خدا كند با اينكه هيچ حكمي از او نشنود و هيچ نفع و مصلحتي از او نبيند؟ و با امت محمدصلی الله علیه وسلم  بخاطر گم شده اي در سرداب دشمني كند در حاليكه اگر وجود آن يقيني هم باشد از آن منفعتي بدست نمي آيد.

آري امام زماني كه ايشان معترفند مصلحتي از او حاصل نشد ه و فروعي را بيان نكرده است.

عقلاي امت مي دانند كه امام منتظري وجود ندارد و حسن بن علي عسكري رحمه الله فرزندي نداشته، چنانكه مورخين بزرگ مانند محمد بن جرير طبري و عبدالباقي و غير ايشان از نسابين اين حقيقت را ذكر نموده اند.[5]  

و در سخن اماميه كه مي گويند او در سن دو سالگي و يا سه سالگي و يا پنج سالگي داخل سرداب و غايب شده، بايد گفت پس بنص قرآن او يتيم است، حال آيا او سرپرست و ولي لازم ندارد كه خود او و مال او را حفظ نمايد و چون به هفت سالگي رسيد او را به نماز وادارد؟ آيا آن طفلي كه نه نمازي و نه وضويي بر او واجب است چگونه امام اهل زمين شده و چگونه مصالح و منافع امامت را حفظ نموده است؟[6]و در اين قرنهاي متمادي چگونه مصالح امامت را ضايع نمودند.

كتبه شيخ الاسلام ابن تيميه رحمه الله


[1]   در اين آيه با كلمه ي ((انما)) كه براى حصر است بيان نموده كه مومنين حقيقي كساني اند كه به خدا و رسول ايمان داشته و در اين عقيده و ايمان راسخ باشند و سپس با مال و جان در راه خدا جهاد نمايند، و در آخر فرموده كساني كه داراي اين نشانه ها باشند در ادعاي ايماني صادقند و به راستي ايمان دارند ر ديگر نامي از ايمان به امامت نيامده و آنرا لازم ندانسته است. مترجم.

[2]   كه در اين آيه نيز اصول و فروع دين را ذكر نموده ر به چيز هايي كه بايد ايمان داشت معين كرده است و ذكري از امامت نيست كه از اركان دين و اسلام شمرده شود، و آيات ديگر مانند اينها نيز مؤيد قول ماست. مترجم

[3]  (1) عبدالله بن مطيع از طرف عبدالله بن زبير به داعي خلافت به مدينه آمده بود، و مردم را تحريك بر انقلاب مي كرد و از يزيد بد گويي مي نمود و به دروغهايي كه عوام او را تصديق مي گردند بر او افتراء مي بست و فتنه برميخاست. محمد بن حنفية فرزند عليt نزد او آمد و گفت من به نزد يزيد بودم و چند روزي نزد او اقامت كردم و او مواظب نماز و جوياي خير بود از فقه دين سؤال مي نمود و ملازم سنت رسول اللهصلی الله علیه وسلم  بود.

ابن تيميه در منهاج السنة 3/ 185 مي نويسد:

طالبين رياست و خلاقت مانند شيعيان، مختار و طرفداران ابن زبير، آنقدر از يزيد بد گفتند و به او تهمت زدند كه او را بدترين سلاطين نشان دادند و گر نه پس از او سلاطين بعدي بهتر از معاويه نبودند: آري، اگر از ايام حكومت خلفاي راشدين بگذريم، زمان خلفاي پس از ايشان بهتر و عدل بهتري نسبت به خلفاي بعدي بود، و در زمان دولت بني عباسي بعضي از مردم براى عدالت مثل به عمر بن عبدالعزيز مي زدند و سليمان بن مهران اعمش كه از ائمه و حفاظ حديث بود گفت اگر معاويه را درك مي كرديد چگونه بوديد؟ گفتند در حلم معاويه مي گويي؟ گفت: نه در عدل او و زمان يزيد مانند زمان معاويه و رجال دولت او همان رجال او بودند.

بهر حال عبدالله بن عمر نزد عبدالله بن مطيع آمد و از عواقب خلع بيت از يزيد و تحريكات او را مذمت كرد در حاليكه در اثر تحريكات، بر خلع يزيد، قضيه حره و قضاياي ديگري پيش آمد كه بدتر شد.

[4]  بلكه يازده امام شيعيان اماميه خود شان در كلمات خود و در تمام دعاهاي خود به گناه اعتراف و اقرار كرده اند و گفته اند ما معصوم نيستيم. اين دعاي كميل حضرت علي و آن صحيفه علويه و آن صحيفه ي سجاديه مملو از تضرع و زاري ايشان و درخواست از عفو الهي از گناهانشان و طلب مغفرت از خطاهايشان ميباشد. و حضرت عليt در نهج البلاغه ي منسوب به او خطبه ي 214 مي فرمايد: فإنى لست فى نفسى بفوق أن أخطأ ولا آمن من ذلك من فعلى، يعني: من در پيش خودم فوق يك خطا كار نيستم و ايمن از خطا در كار خود نمي باشم. و در خطبه ى 13 ميفرمايد: اصبحت مملو كا ظالماً لنفسى، يعني: من صبح كردم در حاليكه مملوك ديگري يعني مملوك خدا هستم و نسبت به خود ستم كردم.

[5]  ابن جرير طبري در حوادث سال 302 نوشته كه مرد مجهول النسب حيله گري خود را به خليفه مقتدر بالله عباسي رسانيد و ادعا كرد كه محمد به حسن عسكري امام منتظر است، خليفه امر كرد تا بزرگان سادات آل ابي طالب را احضار كنند، رئيس ايشان كه نقيب سادات بود، احمد بن عبدالصمد معروف به ابن طومار بود، پس ابن طومار به آن مرد حيله گر گفت حسن عسكري فرزندي نداشت و بني هاشم فرياد كردند كه اين مرد بايد بين مردم رسوا گردد و به سختترين عقوبت برسد پس او را بر شتري سوار كردند و به دو طرف شهر گردانيدند و در حبس مصريين او را حبس كردند.

پس طبري شهادت نقيب الطالبين را روايت كرده كه حسن عسكري فرزندي نداشته است. و نزديكترين مردم به حسن عسكري برادر اوست كه پس از وفات او تركه ي او را گرفت به اعتبار اينكه او فرزند ندارد و وارثي براي او نيست جز من كه برادر اويم، و او جعفر بن علي بود كه اماميه او را كذاب ناميدند تا كسي گوش به سخن حق او ندهد. اين برادر امام عسكري، كنيزان او را براي مدتي نگه داشت تا معلوم شود كه حامله هستند يا خير؟ پس چون معلوم شد حامله نبوده اند همه را رها كرد. جاي تعجب است كه چگونه عقل اجازه مي دهد تا به چنين =  امام غايب بي مدركي دل بست و او را اصل دين و مذهب قرار داد، در حالي كه خداوند اصل دين را بيان فرموده و چنين چيزي در آن نيست! اصول دين اسلام چيزهايي است كه بايد به آنها ايمان آورد و در قرآن در سوره ي بقره آيه ي 62 و آيه 177 و آيه 258 و آيات ديگر قرآن بيان شده كه به چه چيز ايمان آوريد كافي است، و هيچ ذكري از ايمان به امام را در آنها نياورده است.

[6]   شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين و مجلسي در بحار و ساير علماي شيعه، اخبار بسياري آورده اند كه آن طفل منتظر چون به دنيا آمد همان روز اول غايب شد، در حالي كه طفل يك روزه شير مي خواهد و سرپرست لازم دارد. بهر حال اماميه مي گويد از ترس قتل غايب شده بايد گفت اگر ترس قتل است بايد هيچ وقت ظاهر نشود، زيرا هميشه ترس قتل موجود است. به اضافه حال كه به قول شيعه نايب او در ايران سلطنت مي كند جرا ظاهر نشده است. آيا از نايب خودش مي ترسد؟!! هزار سال است كه اينان از خدا طلب ظهور او را مي كنند آيا يكي از ايشان صالح نيست كه خدا دعايش را مستجاب كند و يا اين كه غايبي وجود نداردتا بيايد؟!.