مشخصات كتاب

نويسنده: حيدر علی قلمداران

نام كتاب: پاسخی کوتاه به دو پرسش مهم (پيرامون امامت و خلافت)

تيراژ: 5000

چاپ: اول

تاريخ: پاييز 1382

انتشارات: حقيقت

     en_haghighat@yahoo.com

 

 بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحيم

الحمد لوليّه و الصلاة على نبيه

 

دوست گرامي سلام بر تو باد! از من خواسته بودي نظر خود را در بارة اساس مذهب اماميه و همچنين فقه اماميه بطور اجمال بنويسم. اينك  در خواست ترا اجابت كردم و از خداوند متعال مسآلت مي كنم كه بفضل عظيم خود مرا از هر گونه تعصب جاهلانه باز دارد و از بصيرت و انصاف بهره مند فرمايد، و ميكوشم تا گفتارم موجز باشد. والله المستعان و عليه التكلان.

   1- بنيان مذهب إماميه در برابر ديگر مذاهب إسلامي بر اين اصل استوار است كه علي و يازده فرزندش از سوي خداوندY بوسيلة رسول اكرم صلي الله عليه و آله وسلم به خلافت و وصايت آنحضرت انتخاب شده، پس شوراي مهاجرين و انصار براي انتخاب خليفه و امام مسلمين نامشروع و باطل بوده است! امّا اين ادّعا با نامة صريحي كه خود فرقة اماميه از عليu نقل كرده اند مخالفت دارد، چنانچه در نهج البلاغه نامه اي از عليu بدين صورت گزارش شده است:

(انه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، و إنما الشورى للمهاجرين والأنصار فان اجتمعوا على رجلٍ و سموه إماما كان ذالك لله رضي فان خرج عن أمرهم خارجٌ بطعنٍ أو بدعه ردّوه إلى ما خرج منه فان أبى قاتلوهُ علي إتباعه غَيرَ سبيل المؤمنين...)

                                                 ( نامة ششم نهج البلاغه)

يعني:«گروهي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند بهمان طريق با من بيعت كردند، پس كسي كه شاهد بوده نبايد ديگري را اختيار كند و كسي كه غايب بوده نبايد منتخب آنها را رد كند، و جز اين نيست كه شوري از مهاجرين و انصار است، بنابر اين اگر آنها بر مردي اتفاق كردند و او را امام ناميدند اين كار موجب رضاي خداست، پس كسي كه بسبب طعن و بدعت از امر ايشان بيرون رفت او را بر ميگردانند، اگر از برگشت خودداري نمود با او مي جنگند كه غير راه مؤمنان را پيروي كرده است». 

اين نامه علاوه بر نهج البلاغه در يكي از كتب معتبر و قديم شيعه نير ديده ميشود كه آن‹وقعة صفين› تأليف نصر بن مزاحم السفري متوفي 412 هجري قمري است كه اخيراً در ايران تجديد چاپ شده است كه در صفحة 29 آن همين نامه آمده، مفاد نامة مزبور با قرآن كريم نيز مي سازد، كه در سورة شريفة توبه ميفرمايد:

(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيم )التوبة:100

يعني:«و پيشي گيرندگان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانيكه بوسيلة نيكوكاري از ايشان پيروي كردند خدا از همة آنان راضي شده و آنها نيز از خدا خشنودند و براي ايشان باغستانهايي مهيّا فرموده كه نهرها از زير درختان آنها روان است و هميشه در آنجا خواهند ماند و اين رستگاري بزرگي است».

   چنانكه ملاحظه ميشود در اين آية كريمه صريحاً به پيشي گيرندگان مهاجر و انصار وعدة بهشت داده است، و نيز در بارة امور آنها فرموده است:

(وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) الشورى:38

 يعني:«وكارشان را بمشورت يكديگرانجام دهند».

اينك اگر عدّه أي بهشتي بشوري بنشينند و كسي را بعنوان پيشوا تعيين كنند، آيا اين كار مخالفت رضاي خداست؟ يا بقول عليu )كانَ ذلكَ للهِ رضي( شگفتا كه فرقة اماميه نه به آنچه خودشان از عليu روايت ميكنند توجّه كافي دارند و نه به آيات صريح قرآن!!

  در نهج البلاغه مينويسد، عليu فرمود:

(والله ما كانت لي في الخلافة رغبة ولا في الولاية إربة و لكنكم دعوتموني إليها و حملتموني عليها)(خطبة276 )

يعني:«سوگند بخدا من رغبتي به خلافت نداشتم و نيازي بولايت در من نبود شما مرا بسوي خلافت خوانديد و مرا بدان وادار كرديد».

اگر علي (ع) از سوي خدا Y براي خلافت و ولايت تعيين شده بود چرا ميل و رغبت نداشت و از آن روي گردان بود؟ آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم هم به نبوت و رسالت خود بي ميل و بي رغبت بود؟!

اگر عليu از سوي خدا انتخاب شده بود چرا با ابوبكرtو عمرt بيعت كرد؟ چنانچه در كتب شيعة اماميه بدان تصريح شده است؟

(در كتاب غارات ثقفي و مستدرك نهج البلاغه و ديگر كتب اماميه آمده).

بعنوان نمونه در ‹الغارات› اثر ابو إسحاق ثقفي ‹متوفي 283 هجري› ميخوانيم: كه عليu پس از قتل محمد بن ابي بكر نامه اي بياران خود در مصر نوشت، ضمن آن نامه از خلافت ابوبكرt ياد كرده مينويسد: (فمشيت عند ذالك إلي أبي بكر فبايعته) ‹الغارات جزء اول ص 204›

يعني:« در آن هنگام بسوي ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم».

و در بارة عمرt مينويسد:(تولى عمر الأمور و كان مرضي السيرة ميمون النقيبة)‹صفحة207›

يعني:«عمر كارهاي خلافت را بعهده گرفت و پسنديده سيرت و فرخنده نفس بود».

(قال الجوهري في الصحاح: فلان ميمون النقيبه، اذا كان مبارك النفس)

اينها مضمون نامه هاي عليu است كه علاوه بر اهل سنّت خود شيعه آنها را نقل كرده و قدماي اماميه بدانها تصريح نموده اند.

          آيا عليt با غاصب بيعت ميكند؟ آيا بيعت بخلافت ابوبكرt از سوي كسي كه خداوند متعال او را خليفه كرده است صحيح است؟ آيا عليt از ظالم و غاصب تعريف و تمجيد مينمايد و او را پسنديده سيرت و فرخنده نفس ميشمارد؟! پس چرا از خداY نمي ترسند و انصاف پيشه نمي كنند؟ در كتاب ‹الصفين› آمده كه عليu دربارة ابوبكرt و عمرt گفت:

(أحسنا السيرة و عدلا في الأمة)‹ص201›

يعني:«آن دو رفتار نيكو داشتند و در ميان امّت بعدالت رفتار كردند».

  امّا شيعة اماميه ميگويند: آن دو غاصب و ظالم بودند، پهلوي فاطمة زهرا را شكستند!!

اما اگر ادّعاي شيعة اماميه را به قرآن عرضه كنيم مي بينيم قرآن دربارة مهاجرين ميفرمايد:

«اگر به آنها در زمين قدرت دهيم نماز بر پاي ميسازند و زكات ميدهند و امر به معروف و نهي از منكر مينمايند».

ولي شيعه ميگويد چون خدا به ايشان قدرت داد، خلافت عليu را غصب كردند و ظلم نمودند و فاطمه را آزردند! خداي متعال در سورة حج ميفرمايد:

(الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ .........الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُور) (الحج40/41)

آيا ما دست از نامه هاي موثق عليu و آيه هاي قرآن برداريم و ادّعا هاي اين و آن را باور كنيم و در ميان امّت اسلام اختلاف اندازي و فرقه بازي راه بيندازيم؟ مگر خداوند نمي فرمايد:(وَلاَ تَفَرّقوا)«پراكنده نشويد». مگر عليu در نهج البلاغه نگفته است:

(والزموا السواد الأعظم فان يد الله مع الجماعة و إياكم و التفرقة)‹خطبة147›               

يعني:«از سواد اعظم و اكثريت مسلمانان جدا نشويد كه دست خدا با جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد».

شگفتا آنروز كه مسلمين به در خانة عليu ريختند و خواستند كه با آنحضرت بيعت به خلافت كنند ، فرمود:(دعُوني و التمسوا غيري)‹خطبة 91›

يعني:«مرا رها كنيد و غير مني را براي اينكار بخواهيد».

سر انجام با إصرار زياد راضي شد. آيا اگر خدا او را بخلافت انتخاب كرده بود اين استنكاف براي چه بود و چرا وظيفة خدايي خود را بعهده نمي گرفت؟ چرا بتصريح كتب شيعه پشت سر خلفا نماز ميخواند؟ چنانچه در ‹وسائل الشيعه› مينويسد:

(قد أنكح رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم، و صلَّى عليu وراءهم)

 يعني:«رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم با ايشان ‹خلفا› منا كحت نمود (دختر ابوبكرt و عمرt را گرفت و دو دختر خود را به عثمانt داد) و عليu پشت سر آنها نماز خواند».

‹وسائل الشيعه چاپ سنگي كتاب الصلاة ص 526›

چرا عليu بقول اماميه ستمگران و ظالمان و بدعت گذاران را تأييد ميكرد، آيا همة اينها براي تقويت اسلام بود؟!!

وانگهي چرا از‹ 12› امام در قرآن نام و وصفي نيست ولي از أصحاب كهف و ذو القرنين و لقمان و هارون و غيره ......... بتفصيل سخن آمده است؟ آيا كتاب هدايت بايد آنچه را كه قرنها ماية اختلاف امّت ميشود فروگزارد و دربارة گذشتگان سخن بگويد؟ آخر انصاف شما كجا رفت؟

بارها ديده ايم كه علماي اماميه (هداهم الله تعالى الى الحق) به حديث غدير استشهاد مي كنند كه عليu از سوي رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به خلافت انتخاب شده در حاليكه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم بمناسبت اختلافي كه عدّه اي با عليu پيدا كرده بودند‹1› در ميان راه نه در مكه و مدينه، از ولايت يعني از محبّت او سخن گفت نه از خلافت او! بدليل اينكه فرمود:(من كنت مولاه فهذا علي مولاه)

سپس قرينه آورده :(اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)

يعني:«بار خدايا دوست بدار كسي را كه علي را دوست ميدارد ودشمن بدار كسي را كه علي را دشمن ميدارد».

دوستي و ياري چه ربطي به خلافت دارد؟ مولي بمعناي كسي است كه بايد او را دوست بداريم نه خليفه و وصي.

اساساً از كجا ثابت شده كه مَفعَل بمعناي اَفعَل آمده تا معلوم شود ءمولي) به معناي ءاولي) است؟ مگر در قرآن نداريم:

(فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُم..)       (الأحزاب:5)

يعني:«اگر پدران ايشان را نشناختيد آنها را برادران ديني و موالي خويش بدانيد»

مگر در سورة تحريم نيامده:

(.. فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ)   (التحريم:4)

 يعني:«خدا مولاي پيامبر است و نيز جبرئيل و مؤمنان شايسته».

آيا مولي به معني سر پرست آمده و مؤمنان سر پرست پيامبراند؟

شگفتا چرا صحابة رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه مخاطب اين كلمات بودند چنين مفهومي را كه اماميه ادّعا دارند از خطبة غدير نفهميدند، ابن عساكر از نوادة عليu يعني حسن مثني نقل كرده كه:

(قيل: ألم يقل رسول الله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم من كنت مولاه فهذا علي مولاه؟ فقال بلى! ولكن والله لم يعن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم)

(بذالك الأمارة و السلطان و لو أراد ذالك لأفصح لهم به فإن رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم كان أفصح المسلمين و لو كان الأمر كما قيل ،لقال رسول اَلله صَلى الله عَليه و آله وَ سَلّم: يا أيها الناس هذا ولي أمركم و القائم عليكم من بعدي فاسمعوا له و أطيعوا، والله لئن كان الله و رسوله اختارا عليّا لهذا الأمر و جعله القائم للمسلمين من بعده، ثم ترك عليّ أمر الله و رسوله لكان عليّ أول  من ترك أمر الله و رسوله).

(روايت/الحافظ ابن عساكر في تاريخه عن نفيل بن مرزوق عن الحسن بن الحسن)

 

يعني:«از حسن مثني فرزند حسن بن عليu پرسيدند: آيا رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم نگفت: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه؟ پاسخ داد، آري امّا سوگند بخدا قصد پيامبر از اين سخن امارت و سلطنت نبود و اگر مقصودش اين بود با كمال وضوح آنرا ادا مي كرد، زيرا كه رسول اَللهr فصيح ترين افراد نسبت به مسلمانان بود و اگر مرادش خلافت بود، ميفرمود: اي مردم اين علي فرماندار شما و قائم بر امور شما بعد از من است. پس سخن او را بشنويد و از وي اطاعت كنيد. بخدا قسم اگر خداY و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم عليu را براي حكومت انتخاب كرده بودند و او را زمامدار مسلمين مينمودند، و سپس عليu فرمان خداY و رسولe را ترك كرده با خلفا بيعت مينمود در آن صورت نخستين گناهكار و نافرمان از امر خداي متعال و رسول اَلله r او بود.»

ملاحظه كنيد نوادة خود عليu چگونه قضاوت ميكند، و آنوقت گروهي از عليu و فرزندانش جلو مي افتند، و نامه هاي او را كه خودشان نقل كرده اند به تأويل مي برند و سخنا نش را تحريف مي كنند و به آثار فرزندانش توجّه نمي كنند؟ تا آراى خود را به كرسي بنشانند و نسبت ضلالت به اكثريت مسلمين از صدر اسلام تا كنون بدهند. آيا از پاسخگويي در قيامت نمي ترسند؟!! 

گاهي استدلال مي كنند كه در صحيح بخاري آمده است كه پيامبرr فرمود:

(ايتوني بدواة و قرطاس أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعدي أبدا)

يعني:«دوات و كاغذ براي من بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد».

آنگاه گويند چون عمر بن الخطابt گفت: (حسبنا كتاب الله)يعني:«كتاب خدا براي ما كافي است». و پيامبرr از نوشتن صرف نظر كرد. در حاليكه بنظر اماميه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم قصد داشت دربارة خلافت عليu چيزي بنويسد:

پاسخ اينكه: اولاً رسول خدا r امّي بود و خط نمي نوشت ولي در اين روايت آمده:

)اكتب لكم(يعني تا براي شما بنويسم، و اگر مقصود آن بود كه بگويم ديگران براي شما

بنويسند، ميفرمود:)املي عليكم( يعني براي شما املا كنم.)   

ثانياً بر طبق اين روايت پيامبرr -معاذ الله-پاية گمراهي را تا ابد در ميان امتش نهاد زيرا فرمود: بنويسم و هرگز ننوشت! يا اينكه قرآن مجيد فرمود:
(ِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسلام دِيناً) (المائدة:3)

يعني:«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»،

ثانياً اگر اين امر به دستور خدا بود، چگونه ميشود گفت كه پيامبرr دستور خداY را به خاطر مخالفت عمرt ترك كرد؟!

          چهارم بنابر آنكه حديث كاملاً صحيح و بدون اشكال باشد بهر صورت رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم چيزي ننوشت و جانشين تعيين نكرد، پس فرقة اماميه چرا بر سر كاري كه انجام نشده با امّت اسلاميه به مخالفت بر خاسته و به سايرين نسبت گمراهي و ضلالت ميدهند؟!

      پنجم از كجا ميدانند كه پيامبر اكرم r در صورتي كه نامه أي مينوشت، 12- امام از خاندانش را براي امامت تعيين ميفرمود مگر ايشان علم غيب دارند و از ما في الضمير رسول اللهr آگاهند؟!

    ششم اگر آقايان به صحيح بخاري اعتماد دارند پس چرا اين حديث را كه پيامبرr با ابوبكرt و عمرt و عثمانt به بالاي كوه احد رفتند و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم

اشاره بكوه فرمودند:(فليس عليك الا نبي و صديق و شهيدان)

يعني:« بر بالاي تو جز پيامبر و صديق راست كردار و راست گفتار و دو شهيدءكساني كه در راه خداU بقتل مي رسند.) كسي ديگر نيست».

‹صحيح بخاري، جزء الخامس، كتاب الفضائل صفحة 19  نمي پذيرند؟!!

ميگوئيد دربارة عليu روايات بسياري داريم كه بايد از آنها تبعيّت كنيم. گوئيم: دربارة ابوبكرt و عمرt نيز روايات بسيار آمده مبني بر اينكه بايد آن دو را تبعيّت كرد، و اين روايات قابل جمع اند و منافات با هم ندارند مثل آنچه از رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم مروي است كه فرمودند:

(اقتدوا باللذين من بعدي أبي بكر و عمر) يعني:«پس از من به ابوبكر و عمر اقتدا كنيد ».

يا فرمودند: (إني لا ادري ما بقائي فيكم فاقتدوا باللذين من بعدي، و أشار إلی أبي بكر و عمر)

يعني:«من نمي دانم كه چند روز ميان شما ميمانم پس از من به اين دو تن اقتدا كنيد ءو به ابوبكرt و عمرt اشاره فرمودند».

اين حديث را ترمذي در صحيح خود آورده و ديگران نيز به اسناد گوناگون نقل كرده اند.

البته ما فضائل عليt و اهل البيت را انكار نمي كنيم و حتي برتري عليt بر ديگر خلفاy را رد نمي نمائيم. اما موضوع انتخاب آن حضرت از سوي خداY براي خلافت امري ديگر است كه با آثار موثق خود عليu از طريق شيعية اماميه نمي سازد،تا چه رسد به آثاري كه اهل سنت روايت كرده اند.

بعنوان نمونه علاوه بر آنچه گفته شد مسعودی كه علماي اماميه او را از خود ميدانند در جزء دوم از كتاب مروج الذهب در صفحة 412 مينويسد:

(دخل على- عليّu  الناس يسألونه، فقالوا يا أمير المؤمنين ارايت إن فقدناك و لا نفقدك أنبايع الحسن؟ قال: لا آمركم ولا أنهاكم و انتم أبصر.)

يعني:«مردم در زمان خلافت عليu و پس از ضربت خوردن آنحضرت، بر عليu وارد شدند و پرسيدند: اي امير مؤمنان به ما خبر ده كه اگر ترا از دست داديم، و خداU كند كه از دستت ندهيم، آيا با حسن فرزندت بيعت كنيم؟ عليu فرمود: من نه به شما امر ميكنم كه بيعت كنيد و نه شما را از اينكار نهي مي نمائم. شما به كار خود بيناتريد».                                      

باز در صفحة 414 مينويسد، مردم به عليu گفتند:

(إلا تعهد يا أمير المؤمنين؟ قال: ولكني اتركهم كما تركهم رسول اَلله صَلی الله عَليه و آله وَ سَلّم).

يعني:«اي امير مؤمنان آيا عهد خلافت را به كسي واگزار نميكني؟ فرمود: نه . ليكن ايشانرا ترك ميكنم همچنانكه رسول اَللهr  آنها را ترك كرد و كسي را بخلافت نگماشت».

اين آثاري است كه شيعة اماميه در كتب تاريخ و حديث خود شان از عليu آورده اند. و نظاير همين آثار را اهل سنت و شيعة زيديه نيز از آن حضرت نقل كرده اند. مانند آنچه احمد بن حنبل در مسند جلد 1 صفحة 130 رقم 1078 آورده است كه مضمون ما را بازگو ميكند، و همين آثار كه خود اماميه ناقل آنند حجّت ما بر ايشان نزد پروردگار است.

مانند آنچه در مستدرك وسائل الشيعه و بحار الانوار مجلسي آورده اند كه عليu فرمود:  

(ولواجب في حكم الله و حكم الإسلام علی المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل ضالاً كان أو مهتدياً، مظلوماً كان أو ظالماً، حلال الدم أو حرام الدم إن لا يعملوا عملاً و لا يحدثوا حدثاً و لا يقدموا يداً أو رجلاً ولا يبدوا بشي قبل إن يختاروا لأنفسهم(در بحار الأنوار-لجميع أمرهم) إماما عفيفاً عالماً عارفاً بالقضاء و السنة)

‹ كتاب مسلم بن قيس ص171 چاپ نجف و جلد 11 بحار الانوار چاپ كمپاني ص 513›

يعني:«در حكم خدا Y و اسلام بر مسلمين واجب است  پس از اينكه امامشان مُرد يا كشته شد، خواه گمراه باشد يا راه يافته، مظلوم باشد يا ظالم، خونش حلال باشد يا حرام، در هر صورت واجب است كه مسلمين هيچ عملي انجام ندهند و كاري نكنند و دست بجلو نبرند و پاي فرا پيش ننهند و عملي را شروع نكنند مگر آنكه پيش از هر كاري براي خودشان امامي انتخاب نمايند كه عفيف و دانشمند و آگاه از قضا و سنت باشد».

در اينجا هم  چنانچه ملاحظه ميشود علي u امامت را امري اختياري و انتخابي مي شمارد نه انتصابي و تعين شده از جانب خداY.

از اينها گذشته چطور بقول اماميه 77000 تن در غدير خم فهميدند كه عليu از سوي خداوندY بخلافت پيامبرr  انتخاب شده ولي همه سكوت كردند و خلافت ابوبكرt را پذيرفتند؟!    آن هم پس از گذشت كمتر از دو ماه؟!

آيا مهاجرين اوليّه كه خدا در سورة توبه آية100 وعدة بهشت به ‌آنها داده همه كافر شدند؟! گيرم كه مهاجرين- معاذ الله- مرتد گشتند، و امر خداU و نصب رسول خدا rرا ناديده گرفتند، آيا انصار كه سودي از آن ميان نبردند و خليفه از آنان انتخاب نشد، چرا سكوت كردند و چرا به حكم خداY و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم نرفتند و با عليu بيعت ننمودند؟ مگر ايشان نبودند كه پيامبرr را پس از اينكه قومش قصد جان او را نمودند، ياريش دادند؟ مگر اينها آنهمه جانفشاني در راه اسلام نكردند؟ مگر خداY دربارة ايشان در قرآن نفرمود:

(ِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ  )الأنفال:74

 

يعني:«كساني كه به مهاجرين مأوي و مسكن دادند و ايشان را ياري كردند حقَاً مؤمن هستند و براي ايشان آمرزش و روزي پسنديده اي در آخرت مقررشده است».

          1-آيا اين مؤمنان حقيقي همگي بدون دليل و بدون نفع دنيا و آخرت فرمان خدايU و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم را مبني بر خلافت عليu را كنار گذاشتند؟! آيا مي توان همة اين دلايل واضح را ناديده انگاشت؟!!(لقد وضح المقال إن استفادوا و لكن أين من ترك العناد)؟!!يعني: براستي گفتار روشن است اگر گوش دهند و استفاده كنند ليكن كجاست آنكه لجاجت و دشمني و تعصب بيجا را ترك كند.

          2- ادّعاي دوم شيعة اماميه آنست كه اهل البيت پيامبرr از هر گونه سهو و خطا و فراموشي معصوم اند و بهيچ وجه اشتباه در آراء ايشان راه ندارد، و لذا مسلمين بايد در امور فقهي و تفسيري از ايشان تبعيّت كنند و جز به آثار آنها كه در كتب حديث اماميه آمده بچيز ديگري متمسّك نشوند.

اين ادعا نيز از چند جهت خطا است:

          اول آنكه پيامبرr كه بتصديق اماميه و ديگران از همة افراد خاندانش مقام بالاتر داشت، از اشتباه و خطا مصون نبودند، چنانچه بنقل قرآن اين موضوع ثابت مي شود. خداي تعالي خطاب به پيامبرr  ميفرمايد: (لِمَ أذنت لَهُم) التوبه 43«چرا به ايشان اجازه دادي»؟!

بازY ميفرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكٌَ) (التحريم:1)

يعني:«اي پيامبر چرا چيزي را كه خدا براي تو حلال كرده است بر خود حرام مي كني و از اين راه خشنودي همسرانت را ميجويي؟

اين قبيل آيات در قرآن مجيد نشان ميدهند كه پيامبرr گاهي دچار اشتباه هم مي شده است و به كساني اجازه ميداده كه از جنگ تخلّف كنند يا به خاطر رضاي همسرانش خود را به سختي مي افكنده است و از امر حلالي خود را محروم مي ساخته است.

          ولي فرق پيامبرr با ديگران در اين بود كه خداي سبحان او را از اشتباهش آگاه ميفرمود و به اصلاح دستور ميداد، ، امّا اين نوع ارتباط ميان خداY و غير پيامبرr نبود. لذا آنها اشتباه مي كردند امّا چون مقام نبوت نداشتند خداY آنها را بوسيلة وحي مطلع نمي كرد و خاندان پيامبرr هم شامل همين حكم ميشدند و اشتباهاتي در تاريخ از آنها نقل شده كه خواهد آمد.

دوّم آنكه آياتي صريح در قرآنِ الكَريم آمده كه نسبت نسيان و فراموشي به رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم ميدهد. از قبيل:

(ُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ) الكهف:24)

يعني:«خدايت را ياد كن چون دچار فراموشي شدي». كه در سورة كهف آمده و به اتفاق مفسّران رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به مشركان مكّه كه دربارة أصحاب كهف سؤال كرده بودند، وعده داد فردا پاسخ شما را از پيك وحي ميگيرم ولي گفتن (انشأ الله) را از ياد برد، و وحي الهي براي تربيّت رسول خد اr مدتي نيامده و پس از تأخير چنين نازل شد كه:

(وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً إلا أن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيت) الكهف:23و24

يعني:«در هيچ موردي مگو كه من آنرا فردا انجام ميدهم مگر آنكه بگوئي: اگر خدا بخواهد و خداي خود را بياد آور چون فراموش كردي».

در اين صورت اهل بيت پيامبرr چگونه از همه نوع فراموشي يا اشتباه مصون بودند؟

مگر خداي تعالي به پيامبرش نفرمود:

(وَإِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (الأنعام:68)

يعني:«اگر شيطان ياد مرا از ياد دل تو فراموش كرد بعد از ياد آوري مجدد من، ديگر با ظالمان منشين».

سوم آنكه آثار تاريخي نشان ميدهند كه براي اهل بيت اشتباهاتي پيش مي آمده است چه در موضوعات و چه در احكام.

به عنوان نمونه در نهج البلاغه نامه اي از عليu آمده به فرماندار خود در شيراز يعني منذر بن جارود عبدي، نوشته است، عليu در اين نامه مي نويسد:

(إما بعد، فإن صلاح أبيك غرني منك و ظننت أنك تتبع هديه و تسلك سبيله)

(نامة شماره‌:71)

يعني:«شايستگي پدرت مرا دربارة تو فريب داد و گمان كردم كه دنبال هدايت او ميروي و از طريقي كه پدرت رفت رهسپار مي شوي».

ومنذر بن جارود كسي بود كه عليu دربارة وي اشتباه كرد او را به حكومت شيراز فرستاد و او هم 4000 درهم از بيت المال را تصرف كرده بنزد معاويه گريخت چنانچه شارحين نهج البلاغه نوشته اند.

مي بينيد كه اشتباهي رخ داده ولي خداوندY فرشته اي نازل نفرمود و به عليu وحي نكرد و او را از خيانت منذر بن جارود خبر نداد بلكه پس از گريختن وي عليu از حال او، به تاراج رفتن اموال مردم آگاه شد.

شاهد ديگر آنست كه در تهذيب الأحكام شيخ طوسي كه از كتب اربعة شيعه است، در جزء سوم صفحة 40 ءچاپ نجف) مينويسد:  

(صلى عليu على الناس على غير طهر و كانت الظهر ثم دخل، فخرج مناديه: إن أمير المؤمنين صلى على غير طهر فأعيدوا فليبلغ الشاهد الغائب)

يعني:«عليu نماز ظهر را بدون وضو خواند پس داخل منزل شد، آنگاه منادي آن حضرت بيرون آمد و إعلام كرد كه امير مؤمنان بدون وضو نماز خوانده و نمازتان را اعاده كنيد و حاضر به غائب ابلاغ كند».

بنابر اين فراموشي و سهو حتي در أعمال ديني اهل بيت راه داشته است.

محمد بن إدريس حلي از أعلام شيعة اماميه در صفحة 484 از كتاب السرائر از فضل روايت كرده است كه: (ذكرت لأبي عبدالله u السّهو فقال و يفلت من ذالك احد؟ ربما أقعدت الخادم خلفي حتى يحفظ علي صلواتي)

يعني:«نزد ابو عبدالله صادقu از سهو سخن گفتم، فرمود: مگر ممكن است كسي از سهو بر كنار ماند؟ بسا ميشود كه من خدمتكار خود را پشت سرم مي نشانم تا حساب نماز مرا نگاه دارد».

در كتب علماء و تواريخ شيعة اماميه مضبوط است امام حسنu با پدر بزرگوارش در مسائل سياسي و ديني اختلاف داشت، اگر بگوئيم حق با امام حسنu بود، در آن صورت پدرش يعني امام عليu اشتباه مي كرده و اگر گفتيم حق با پدر بوده، پسر خطا كرده است. اينك به نقل روايت توجه كنيد:

دينوري (متوفي282هـ ) در كتاب أخبار الطوال بمناسبت حركت عليu براي جنگ جمل در صفحة 125 از كتاب خود مينويسد:

(فدنا منه الحسن فقال يا آبت أشرت عليك حين قتل عثمان وراح الناس إليك وغدوا وسألوك إن تقوم بهذا الامر إلا تقبله حتى تأتيك طاعة جميع الناس في الآفاق و أشرت عليك حين بلغك خروج الزبير و طلحة بعايشة إلى البصرة إن ترجع إلى المدينة فتقيم في بيتك، و أشرت عليك حين حوصر عثمان إن تخرج من المدينة فإن قتل، قتل و أنت غائب فلم تقبل رأيي في شيء من ذالك)

يعني:«امام حسنu به عليu نزديك شد و گفت: اي پدر هنگامي كه عثمان كشته شد و مردم صبحگاه بسوي تو آمدند و از تو در خواست كردند كه خلافت را بر عهده بگيري من به سوي تو اشاره كردم كه قبول نكني تا همة مردم در تمام آفاق از تو اطاعت كنند و نيز هنگامي كه خبر خروج طلحه و زبير با عائشه بسوي بصره به تو رسيد، اشاره كردم كه به مدينه باز گردي و در خانه ات بنشيني، و همچنين هنگامي كه عثمان محاصره شد، به تو اشاره نمودم كه از مدينه خارج شوي پس اگر او كشته شد در حالي كشته شده كه تو در مدينه نبودي و تو در هيچيك از اين امور رأي مرا قبول نكردي».

          آيا مي توان گفت امام حسنu از هر خطايي معصوم بوده و با وجود اين عليu رأي او را نمي پذيرفته است؟ البته خير! لذا عليu به او چنين پاسخ مي دهد:

(فقال عليu :أما انتظاري طاعة جميع الناس من جميع الآفاق، فإن البيعة لا تكون إلا لمن حضر الحرمين من المهاجرين و الأنصار فإذا رضوا و سلموا وجب على جميع الناس الرضا و التسليم. و أما رجوعي إلى بيتي و الجلوس فيه فإن رجوعي لو رجعت كان غدراً بالأمة و لم آمن إن تقع الفرقة و تتصدّع عصا هذه الأمة و أما خروجي حين حوصر عثمان فكيف أمنني ذالك؟ و قد كان الناس أحاطوا بعثمان فاكفف يا بني عما أنا اعلم به منك)

يعني:«عليu پاسخ داد: اما دربارة انتظار من كه همة مردم در تمام آفاق اطاعتم كنند، بيعت تنها حق كساني است از مهاجرين و انصار كه در حرمين (مكه و مدينه) حضور دارند و چون آنان راضي و تسليم شدند واجب است كه همة مردم راضي و تسليم گردند. و امّا بازگشت من بخانه و نشستنم در خانه، اينكار را اگر انجام ميدادم، نيرنگ و مكري دربارة اين امت انجام داده بودم و آسوده خاطر نبودم از اينكه تفرقه بيفتد و اين امّت وحدتشان به پراكندگي تبديل شود. و اما خروج من از مدينه هنگامي كه عثمان محاصره شده بود چگونه براي من امكان داشت در حاليكه من نيز محاصره بودم ءمانند عثمانt مورد احاطة مردم قرار گرفته بودم.) پس اي پسر جانم خود را از سخن گفتن دربارة امري كه من به آن از تو دانا ترم باز دار(و اعتراض مكن).

نظير همين اعتراض و سؤال و جواب در مصادر شيعة اماميه نيز بتصريح آمده چنانكه در كتاب مجالس شيخ مفيد و بحارالانوار مجلسيءجلد8 صفحة353) ميخوانيم كه: امام حسنu به امير مؤمنانu گفت:

(اخرج من المدينة و اعتزل فإن الناس لابد لهم منك و إنهم ليأتونك و لو كنت بصنعاء أخاف أن يقتل هذا الرجل و أنت حاضره)  

يعني:«اي پدر از مدينه بيرون برو و از مردم كناره گيري كن، پس مردم ناگزير از تو هستند و بسراغ تو خواهند آمد، هر چند تو در صنعاء(مركز يمن)  باشي و من مي ترسم كه اين مرد (عثمانt) كشته شود، در حاليكه تو در مقتل او (مدينه) حاضر باشي».

عليu در جواب فرمود:

(يا بني أخرج من دار هجرتي؟ و ما أظن أحداً يجترئ علي هذا القول؟!)

يعني:« اي پسر جان آيا من از سراي هجرت خود بيرون روم؟ گمان نمي كنم (كسي جرأت كند چنين تهمتي بمن بزندءكه موجب كشتن عثمان شده ام).

و ديديم ظن عليu در اين باره اصابت به واقع نكرد و متأسفانه اين تهمت ناروا را به او زدند.

باز شبيه همين اثر را در امالي شيخ طوسي از اساطين اماميه در صفحة 51 مي خوانيم و همه دلالت دارند بر اينكه خطا و اشتباه در اهل بيت پيغمبرr راه مي يافته است.

          يكي ديگر از ادلّه اي كه بر اين معنا گواه است آثار متناقضي است كه در كتب فقهي شيعة اماميه از ائمّه نقل شده است بطوريكه نتوانسته اند يكي از آنها را حمل بر تقيه بكنند زيرا چيزي نبوده كه ماية بيم و هراس و تقيه از مخالفان باشد، مانند دو خبر متناقض كه يكي از امام جعفر صادق u و ديگري از فرزندش امام موسي u نقل شده است بشرح زير:

در كتاب الطهاره از وسائل الشيعه از شيخ حرّ عاملي (صفحة 210 چاپ سنگي) آمده است: محمد بن يعقوب كلينيي از علي بن ابراهيم از پدرش از ابي عمير از حفص بن البختري از جميل بن دراج از ابي عبدالله الصادقu در زيارت قبور روايت كرده اند كه گفت:

(إنهم يأنسون بكم فإذا غبتم عنهم استوحش) روايت ديگر: (محمد بن علي بن حسين ابن بابويه) به اسناد از صفوان ابن يحيي كه گفت:

(قلت لأبى الحسن موسى بن الجعفر: بلغني إن المؤمن إذا أتاه الزائر انس به فإذا انصرف عنه استوحش فقال لا يستوحش)

مفاد روايت اول اينكه امام صادقu گفتند كه وقتي شما بزيارت قبور مي رويد (مراد ديدار قبور مؤمنان است چرا كه از زيارت قبور كفار و دعا براي آنها نهي شده) آنها بشما انس ميگيرند و وقتي از آنها غايب شديد بوحشت مي افتند!!

ومفاد روايت دوم آنست كه: امام موسي بن جعفر گفتند: چون از زيارت قبور مؤمنين برگشتيد آنها بوحشت نمي افتند!

اين قبيل روايات مجموعاً ميرساند كه ائمه آراى گوناگون و متضادي داشتند پس خواه نا خواه همة آراى آنها نمي تواند صحيح باشد.

داستان اختلاف امام حسين u با امام حسنu بر سر ماجراي صلح با معاويه در ميان شيعه و سني معروف است ودر كتب فريقين آمده است 2  و بر اشتباهي از آن دو بزرگوار دلالت دارد.

در اينجا شيعة اماميه استدلال ميكنند به آية شريفة تطهيركه:

(ُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) (الأحزاب:33)        

و ادّعا دارند كه بدليل اين آيه اهل بيت رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم از هر نوع خطا و اشتباه مصون بودند!

          جواب آنست كه اولاً خود رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم بنص قرآنِ الكَريم گاهي اشتباه مي كردند پس چگونه اهل بيتش از او جلو افتاده اند؟

          ثانياً آية مزبور از رفع پليدي دربارة اهل بيت سخن ميگويد و خطا و اشتباه پليدي نيست، پليدي از گناه و معصيت پديد مي آيد.

          ثالثاً آية مزبور از ارادة تشريعي خداY در رفع پليدي اهل بيت سخن ميگويد نه از ارادة تكويني حق كه جبر لازم آيد. و اين نوع اراده براي طهارت دربارة عموم مؤمنان نيز آمده است واختصاص به اهل بيتِ پيامبرr ندارد. چنانچه ميفرمايد:

( وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ) (المائدة: من الآية6)

يعني:«اما خدا اراده دارد شما را پاك كند».

و اين دليل نيست كه همة مؤمنان از گناه و سهو و نسيان و خطا بر كنار شده اند.

خلاصه آنكه اهل بيت هم مانند ديگر مردم از سهو و خطا دور نبوده اند. و تمام سخنانشان مانند سخن رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كه در حفظ و عنايت خدا نبوده است:

( فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا ) (الطور: من الآية48)

يعني:«تو أي رسول منظور نظر مائي».

حجّت نيست، أنبياء بودند كه چون سهو و غفلت ميكردند خدا بيادشان مي آورد و حجّت خدا بوسيلة أنبياء عَلَيهمُ السَلام بر مردم تمام شده است بدليل آية شريفة:

( لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)(النساء: من الآية165)

يعني«كه پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتي نباشد».

3- در مورد فقه اماميه ادّعاي ايشان آنستكه چون رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم فرمودند:

(و إني تاركٌ فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي ما إن تمسّكتم بها لن تضلوا أبدا)

بنابر اين فقه اسلامي را تنها از طريق اهل بيت بايد گرفت.

جواب اين است كه بفرض قبول حديث، چون در بعضي از روايات (كتاب الله وسنتي) آمده، اين حديث بهيچوجه افاده نمي كند كه فقهِ اسلامي را فقها بايد از طريق اهل بيت تنها بگيرند، بخصوص كه مي دانيم كه قرآنِ الكَريم فرموده است:

(فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) التوبة:122

 يعني:«چرا از هر فرقه اي دسته اي كوچ نمي كنندءرنج سفر را براي تحصيل فقه و علوم ديني تحمل نمي كنند؟ تا در دين خدا تفقه كنند و سپس برگردند و قوم خود را انذار نمايند».

و اين آيه بصراحت ميرساند كه فقه اسلامي تنها بوسيلة اهل بيت منتقل به مردم نمي شده بلكه از هر طائفه اي عده اي مي آمدند ونزد رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم  تفقه مي كردند و سپس بميان قوم خود بازگشته تعليم مي دادند و آنها را از مخالفت با احكام خداY بر حذر مي داشتند.

بعلاوه در تاريخ آمده است كه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم مكرّر اصحابشان را براي تعليم اقوام بسوي آنها ميفرستاد مانند معاذ بن جبلt و حادثة بئر معونه و رجيع در تاريخ اسلام معروف و مشهور است كه رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم عدّه اي را براي تعليم قرآنِ الكَريم و احكام فرستاد و اعراب آنها را كشتند).

خلاصه آنكه دين خداY تنها بوسيلة اهل بيت تبليغ نمي شد تا مردم موظف باشند فقه را تنها از ايشان اخذ كنند و كبار صحابه نيز مبلغ دين بودند و رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم پس از خطبه هايش گاهي ميفرمود: (فليبلغ الشاهد الغائب)يعني:«حاضر به غائب برساند».

و ميفرمود:

(نَضَرَ الله عبداً سمع مقالتي فوعاها و أفاها إلی من لم يسمعها فرب حامل ليس بفقيه و رب حامل فقه إلی من هو أفقه منه)

يعني:«خداوند بنده اي را كه سخن مرا شنيد و آنرا حفظ كرد و بكسي كه نشنيده رسانيد خرّم گرداند كه چه بسا كسي كه خود فقيه نيست ولي سخن را به فقيه تر از خود مي رساند».

بنابر اين موظف هستيم براي شناخت فقه اسلامي به آثار صحابه y كه در كتب صحاح اهل سنت آمده است نيز مراجعه كنيم و آنها را فقيه بناميم، چنانچه أحاديث اهل بيت را كه در كتب زيديّه و اماميه آمده لازمست ببينيم و آنها را نقد كنيم و فقه اسلام را بطور جامع الأطراف بررسي نمائيم.

          فقه زيديّه و اهل سنت مي تواند فقه اماميه را از يك مشكل اساسي بيرون بياورد، و آن مشكل اين است كه در فقه اماميه معمولاً فقهاء معاصر خبر واحد را حجّت مي دانند، وحتي قرآنِ الكَريم را با آن تخصيص ميزنند و حجيّت خبر واحد بقول خودشان در حال انسداد باب علم است، يعني چون راهي ندارند كه علم به احكام پيدا كنند ناچار به ظنّ روي مي آورند. زيرا كه خبر واحد ظنّي است! بدليل آنكه:

          اولاً ما نمي توانيم يقين كنيم راوي دروغ نگفته و بغرض اطمينان كامل براستگويي او يقين نداريم، سهو و نسيان و خطا نكرده باشد بخصوص كه احاديث را ائمهy اجازه داده بودند كه نقل به معنا شود ودر طول هزار و چند سال انتقال يك حديث از چند نفر به يكديگر به احتمال قوي تغييراتي در مفاد آن ايجاد شده است اما اگر ما به فقه زيديّه و اهل سنت رجوع كرديم و يك روايت از طرق گوناگون و به اسناد متفاوت ديديم اطمينان و علم بصدور آنها پيدا مي كنيم. پس خبر واحد وقتي حجّت مي شود كه باب علم بسته باشد. و اين راه بحمد الله بسته نيست ولي فقهاي اماميه مي خواهند از اين راه وارد شوند و بهمان روايت ضعيف و ظنّي خود كه اخبار واحده است اكتفا ميكنند و به احكام عجيب و غريب مي رسند!

بويژه كه ائمة اهل بيتy از ترس خلفاي بني اميّه و بني عباس غالباً در تقيّه بودند و اظهار نظر صريح در احكام كمتر مي كردند. بعلاوه كتب معروفي از ايشان در فقه باقي نمانده است و كتب فقهي و روائي شيعه پس از عصر ائمه تدوين شده و از اخبار صحيح و مستقيم گردآوري گشته است بعكس مذهب زيدي كه كتاب المجموع الفقهي يا المسند را از امام زيدt در دست دارند كه املاء او و نوشتة ابو خالد واسطي است كه شاگرد امام زيدt بوده است. و همچنين از فقهاي اهل سنت كتبي مانند (الموطأ) از امام مالك رحمه الله، يا (آلاُمّ) اثر امام شافعي رحمه الله، يا (المسند) اثر احمد بن حنبل رحمه الله موجود است ولي از إمامان شيعه كتابي فقهي در دست نيست و روايات متضاد و مختلف آنها را در قرون بعد، ديگران جمع آوري كرده اند، مانند كتب اربعة (كافي، تهذيب، إستبصار، من لا يحضره الفقيه).

بنابر اين بر علماي منصف لازم است كه آثار اماميه را با فقه و روايات مذاهب ديگر تطبيق كنند و از راه علمي شركت نمايند كه خدايU ميفرمايد:

(وَلا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) الإسراء: من الآية36   يعني:«چيزي را كه بدان علم نداري پيروي مكن».

وَالسَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَع الهُدي و اجتَنَبَ الهَواي

«سلام و درود بر كساني باد كه از راه راست اسلامي (راه حضرت محمدr و خلفاي راشدينy ) پيروي كردند و از آرزوها و تعصّبات بيجا دوري گرفتند».

                                                          بقلم: حيدر علي قلمداران

..........................................................................................................................................................

1-در ميان علماي شيعه ابولفتوح رازي علت اين اختلاف را بين كرده و مي نويسد: ايشان ءعده اي از حاضران در حجه الوداع ) شكايت عليu را با رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم كردند از آنكه در دلشان بود رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم فرمود: علي صواب كرده و چون آنان از كينه و بددلي نسبت به عليu خودداري نكردند! رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم به خبر آمده و طي خطبه اي فرمود:) ارفعوا السنتكم عن علي فانه خشن في ذات اللهY غير مداهن في دينه(. يعني:« زبانتان از علي كوتاه كنيد كه او مرد درشتي است در ايمان به بذات  خداY و در دين خداY مداهنه نكند». مردمان چون خشم رسول اَلله صَلي الله عَليه و آله وَ سَلّم و مبالغة او بديدند زبان كوتاه كردند. چون رسولخداr حج بگذارد و برگشت، در راه به جايي رسيد آنرا غدير خم گويند خطبه اي بليغ براي مردم خواند و تمام احكام خداY را كه قبلاً بمردم رسانيده بود دوباره بازگو و تاييد كرد و در آخر خطبه ءحديث) ) من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ( را كه ترجمه اش در متن گذشت براي رفع كدورت و غرض ايجاد محبت او در قلب مسلمانان بيان فرمود..

 ( تفسير ابوالفتوح سورة مائده صفحة 191)

2- به كتاب زندگاني امام حسينt اثر محمد علي خليلي مراجعه شود. ءروايت اين موضوع را در آنجا گرد آورده است)