زندگينامه سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي

 

به قلم: خود ايشان

 


 


 بسم ا لله الرحمن الرحيم

 

 

پيشگفتار

 

حمد و سپاس خدايي را كه به اين ناچيز تميز درك حق و باطل داد و ما را به سوي خود راهنمايي كرد. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا أن هدانا الله. إلهي أنت دللتني عليك و لولا أنت لم أدر ما أنت و درود نا معدود بر رسول محمود محمدمصطفي صلي الله عليه و علي آله و أصحابه و أتباعه الذين اتبعوه بإحسان إلي يوم لقائه.

و بعد. عده اي از دوستان و همفكران اصرار كردند كه اين حقير فقير سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي، شرح احوال و تاريخ زندگي خود را به رشته ي تحرير در آورم و عقايد خود را نيز ضمن ذكر احوال خود بنگارم تا مفتريان نتوانند پس از موتم تهمتي جعل نمايند. زيرا كسي كه با عقايد خرافي مقدس نمايان مبارزه كرده دشمن بسيار دارد، دشمناني كه چون كسي را مخالف عقايد خود بدانند، از هر گونه تكفير و تفسيق و تهمت دريغ ندارند و بلكه اين كارها را ثواب و مشروع مي دانند!! و البته در كتب حديث نيز براي اين كار احاديثي جعل و ضبط شده است كه اگر فردي كم اطلاع آن روايات را ديده باشد مي پندارد كه آنها صحيح اند!

به هر حال اين ذره ي بي مقدار خود را قابل نمي دانم كه تاريخ زندگاني داشته باشم، ولي براي اجابت اصرار دوستان لازم دانستم كه درخواستشان را رد نكنم، و بخشي از زندگاني ام را به اختصار برايشان بنگارم، گرچه گوشه هايي از آن را در بعضي از تأليفاتم به اشاره ذكر نموده ام و به لحاظ اهميت آنها ناگزير در اينجا نيز بعضي از آن مطالب را تكرار مي كنم.

 

 فهرست


 

نسب مؤلف

 

بدانكه نويسنده از اهل قم و پدرانم تا سي نسل در قم بوده اند و جد اعلايم كه در قم وارد شده و توقف كرده موسي مبرقع فرزند امام محمد تقي فرزند حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مي باشد كه اكنون قبر او در قم معروف و مشهور است، و سلسه نسبم چون به موسي مبرقع مي رسد ما را برقعي مي گويند، و چون به حضرت رضا مي رسد رضوي و يا ابن الرضا مي خوانند و از همين جهت است كه شناسنامه ي خود را «ابن الرضا» گرفته ام.

سلسله ي نسب و شجره نامه ام، چنانكه در كتب انساب و مشجرات ذكر شده و در يكي از تأليفاتم موسوم به «تراجم الرجال»  نيز در باب الف نوشته ام، چنين است: ابوالفضل بن حسن بن احمد بن رضي الدين بن مير يحيي بن مير ميران بن اميران الأول ابن مير صفي الدين بن مير ابوالقاسم بن مير يحيي بن السيد محسن الرضوي الرئيس بمشهدالرضا من أعلام زمانه بن رضي الدين بن فخر الدين علي بن رضي الدين حسين پادشاه بن ابي القاسم علي بن أبي علي محمد بن احمد بن محمد الأعرج ابن احمد بن موسي المبرقع، ابن الامام محمد الجواد. رضي الله عن آبائي و عني و غفرالله لي و لهم.

والدم سيد حسن، اعتنايي به دنيا نداشت و فقير و تهي دست و از زاهدترين مردم بود و در سنين پيري و در حال ضعف و ناتواني حتي در فصل زمستان و در هواي يخ بندان، كار مي كرد. ولي خوش حالت و شاد و شب زنده دار و اهل عبادت و بسيار افتاده حال و سخاوتمند و متواضع بود. و أما جد اول يعني والد والدم، سيد احمد مجتهدي بود مبرز و بي ريا و از شاگردان ميرزاي شيرازي صاحب فتواي تحريم تنباكو، و مورد توجه وي بود و چنانكه در «تراجم الرجال» نيز آورده ام وي پس از ارتقاء به درجه ي اجتهاد از سامراء به قم مراجعت كرد و مرجع امور دين و حل و فسخ و قضاوت شرعي محل بود و اثاث البيت او مانند سلمان و زندگي او ساده مانند ابوذر بود و درهم و ديناري از مردم توقع نداشت، از حاجي ملا محمود كه از زارعين قم و مورد اعتماد بود، نقل شده كه سالي زراعت گندم مرا «سن» رسيد، نذر كردم اگر بلاي «سن» از زراعت من دور شود يك بار گندم به در منزل ايشان ببرم و رفتم زير سايباني خوابيدم، چون بيدار شدم اثري از «سن» نديدم، فهميدم سيد داراي مقامي است.

ايامي كه ايران مشروطه طلب شد به ايشان گفته شد اكثر بلاد مشروطه شده و اكثر علماء فتوي دادند، چرا شما فتوي نمي دهيد؟ جواب داده بود: چون اكثر مردم آن را استقبال كرده اند معلوم مي شود امر باطلي است زيرا مردم غالبا طالب حق نيستند.

 

فهرست


 

تحصيلات ابتدايي

 

به هر حال چون پدرم فاقد مال دنيا بود، در تعليم و تربيت ما استطاعتي نداشت، بلكه به بركت كوشش و جوشش مادرم كه مرا به مكتب مي فرستاد و هر طور بود ماهي يك ريال به عنوان شهريه براي معلم مي فرستاد، درس خواندم.

مادرم «سكينه سلطان» زني عابده، زاهده و قانعه بود كه پدرش حاج شيخ غلامرضا قمي صاحب كتاب رياض الحسيني است و مرحوم حاج شيخ غلامحسين واعظ و حاج شيخ علي محرر برادران ماردم مي باشند و كتاب «فائده المماه» را شيخ غلامحسين نوشته است. به هر حال مادرم زني بود بسيار مدبره كه فرزندانش را به توفيق إلهي از قحطي نجات داد. و در سال قحطي يعني در جنگ بين الملل اول كه ارتش روسيه وارد ايران شد، اين بنده پنج ساله بودم.

هنگام كودكي و رفتن به مكتب مورد توجه معلم نبودم، بلكه به واسطه ي گوش دادن به درس اطفال ديگر، كم كم خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. و در مكاتب قديمه چنين نبود كه يك معلم براي تمام شاگردان يك اتاق درس بگويد بلكه هر كدام از اطفال درس اختصاصي داشتند. نويسنده چون شهريه مرتب نمي دادم درس خصوصي نداشتم، فقط در پرتو درس اطفال ديگر توانستم پيش بروم و حتي دفتر و كاغذ مرتبي نداشتم بلكه از كاغذهاي دكان بقالي و عطاري كه يك طرف آن سفيد بود استفاده مي كردم، ولي در عين حال بايد شكر كنم كه كلاسهاي جديد با برنامه هاي خشك و پرخرج به وجود نيامده بود. زيرا با اين برنامه هاي جديد هر طفلي بايد چندين دفتر و چندين كتاب داشته باشد تا او را به كلاس راه بدهند، اما همچو مني كه حتي يك قلم و يك دفتر در سال نمي توانستم تهيه كنم چگونه مي توانستم دانش بياموزم.

فهرست


 

 

تحصيلات حوزوي

 

پس از تكميل درس فارسي و قرآن در همان ايام بود كه عالمي به نام حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي كه از علماي مورد توجه شيعيان بود و در اراك اقامت داشت، بنابه دعوت اهل قم در اين شهر اقامت كرد و براي طلاب علوم ديني حوزه اي تشكيل داد. نويسنده كه ده سال يا 12 سال داشتم تصميم گرفتم در دروس طلاب شركت كنم، و به مدرسه ي رضويه كه در بازار كهنه ي قم واقع است، رفتم تا حجره اي تهيه كنم و در آنجا به تحصيل علوم ديني بپردازم. سيدي بنام سيدمحمدصحاف كه پسر خاله ي مادرم بود در آن مدرسه توليت و تصدي داشت و در امور مدرسه نظارت مي كرد، اما چون صغير بودم حجره اي به من ندادند لذا ايوان مانندي كه يك متر در يك متر و در گوشه ي دالان مدرسه واقع بود و خادم مدرسه جاروب و سطل خود را در آنجا مي گذاشت به من واگذار شد، خادم لطف كرده دري شكسته بر آن نصب كرد من هم از خانه ي مادر گليمي آوردم و فرش كردم و مشغول تحصيل شدم و شب و روز در همان حجره ي محقر بودم كه مرا از سرما و گرما حفظ نمي كرد، زيرا آن در شكاف و خلل بسيار داشت. به هر حال مدتي قريب به دو سال در آن حجره ي محقر بودم و گاهي شاگردي علاف و گاهي شاگردي تاجري را پذيرفته و بودجه ي مختصري براي ادامه ي تحصيل فراهم مي كردم. و از طرف پدر و يا خويشاوندان و يا اهل قم هيچگونه كمك و يا تشويقي به كسب علم برايم نبود، تا اينكه تصريف و نحو يعني دو كتاب مغني و جامي را خواندم و براي امتحان به نزد حاج شيخ عبدالكريم حائري و بعضي از علماي ديني ديگر كه طلاب در محضر ايشان براي امتحان شركت مي كردند، رفتم و به خوبي از عهده ي امتحان برآمدم. بنا شد شهريه ي مختصري كه ماهي پنج ريال باشد به من بدهند، ولي ماهي پنج ريال براي مخارج ضروري من كافي نبود، لذا چند نفر را واسطه كردم تا با مرحوم حاج شيخ عبدالكريم صحبت كردند و قرار شد ماهي هشت ريال برايم مقرر شود. تصميم گرفتم به آن هشت ريال قناعت كنم و به تحصيل ادامه دهم و براي اينكه بتوانم با همين شهريه زندگي را بگذرانم ماهي چهار ريال به نانوايي مي دادم كه روزي يك قرص و نيم نان جو به من بدهد، چون نان جو قرصي يك دهم ريال قيمت داشت. بنابر اين هر روزي سه شاهي براي مصرف نان مقرر داشتم كه در ماه مي شد چهار ريال و نيم. و دو ريال ديگر را براي خورش مي دادم و يك من برگه زرد آلوي خشك خريداري كردم و در كيسه اي در گوشه ي حجره ام گذاشتم كه روزي يك سير آن را در آب بريزم و با آب زردآلو و نان جو شكم خود را سير گردانم و يك ريال و نيم ديگر از آن هشت ريال را كه باقي مي ماند براي مخارج حمام مي گذاشتم كه ماهي چهار مرتبه حمام بروم كه هر مرتبه هفت شاهي لازم بود و مجموعا يك ريال و نيم مي شد.

بدين منوال مدتي به تحصيل ادامه دادم تا به درس خارج رسيدم و فقه و اصول را فرا گرفتم و در ضمن تحصيل، براي طلابي كه مقدمات مي خواندند تدريس مي كردم و كم كم در رديف مدرسين حوزه ي علميه قرار گرفتم و بدون داشتن كتاب هاي لازم و از حفظ، فقه و اصول و صرف و نحو و منطق را درس مي گفتم.

فهرست


 

 

خاطراتي از سفرهاي تبليغي

 

پس از آن تصميم گرفتم طبق مرسوم مانند ساير طلاب كه در ماه محرم و ماه رمضان مسافرت مي كردند براي رفتن منبر، در دهات و قصبات و تهيه ي بودجه ي زندگي من هم مسافرت اين ايام را اختيار كنم. ولي مشكل كار اين بود كه چون اهل زد و بند نبودم، هر جا كه مسافرت مي كردم بدون معرف و بدون سابقه به دعوت مي رفتم و لذا در سرماي زمستان در هر كجا وارد مي شدم برايم منزل و مأوايي نبود. در اينجا براي نمونه دو سه مورد از مسافرتهاي خود را ذكر مي كنم.

چون مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري به طلاب اهل قم شهريه ي قليلي مي داد زيرا از كسبه و تجار قم وجوهات شرعيه كمتر عايد ايشان مي گرديد، ولي به محصلين شهرهاي ديگر كه وجوهات شرعي از آنجا مي رسيد شهريه ي بهتر و بيشتر مي داد زيرا گفته اند كاسه به جايي مي رود كه ظرف بزرگتري برگردد، و لذا براي تأمين بودجه ي زندگي براي امثال نويسنده، مسافرت در ماه محرم و ماه رمضان لازم بود تا به واسطه ي منبر و تبليغ چيزي عايد شود. البته اهل منبر بايد صداي خوشي داشته باشد كه حقير فاقد آن بودم. سالي به ورامين رفتم، در آنجا اهل علمي نبود و مسجدي داشت كاهگلي بدون فرش، كه زمين آن خاكي و بوريايي پاره پاره در آن مفروش بود و در و پنجره اي كه نور را به داخل مسجد برساند نداشت. حقير براي اقامه ي جماعت و منبر ماه مبارك رمضان رفتم.

چند مرد فقير آمدند صحبت كرديم، گفتند اينجا سيدي به نام سيد مرتضي تنكابني مي آيد و ماه رمضان امامت مي كند، و ممكن است امسال نيايد، چنانكه تاكنون كه دو روز به اول ماه مبارك مانده، نيامده است. اگر شما در اين ده بمانيد شايد مفيد باشد.

به هر حال قصد توقف كردم، در اين حال شيخي وارد شد به نام سلطان الواعظين كه بهتر بود او را شيطان الواعظين بخوانند زيرا آمد مسجد و پس از نماز ما به منبر رفت، و بنا كرد مطالبي به هم بافتن كه نه در كتاب خدا بود و نه در سيره و سنت رسول خدا (ص)، ولي صداي خوبي داشت و مي گفت من چون سگم زيرا تا سگ ميان آبادي صدا مي كند شغالها حق ندارند به آبادي وارد شوند، منهم تا اينجا منبر مي روم كسي ديگر حق ندارد منبر برود.[1]

اين حقير كه سالهاي اول مسافرتم بود و بسيار محجوب بودم منبر نرفتم و بنا گذاشتم روي زمين چند مسئله براي نمازگزاران بيان نموده و توضيح دهم.

روز ديگر شيخ بلند قدي به نام قوام الواعظين شيرازي وارد شد و رفت با مأمورين دولتي به مسجد آمد كه منبر برود.

بين سلطان الواعظين و قوام الواعظين بر سر منبر رفتن مخالفت پديد آمد.

روز سوم شيخ ديگري بنام شيخ محمد رضا گيلاني معروف به برهان وارد شد، و در مقابل آن دو نفر شروع به منبر رفتن كرد.

ما ديديم در اينجا مستمع نيست، ولي پي درپي واعظ وارد مي شود آنهم بدون دعوت! نويسنده كلا از رفتن منبر صرف نظر كردم، تا اينكه روز اول ماه رمضان شروع شد، مطلع شدم كه سيد مرتضي تنكابني امام جماعت هر ساله آمده، و براي امامت قصد آمدن به مسجد دارد، و ديگر جايي براي نويسنده نخواهد بود. لذا در همان اول ماه كه وسط زمستان و هوا بسيار سرد بود با پاي پياده و در ميان برف شديد حركت كردم و نزديك غروب به قريه ي ديگري به نام جواد آباد در يك فرسخي ورامين، رسيدم.

چون آشنايي نداشتم به مسجد رفتم، ديدم مسجد در و پيكر و فرش مرتبي ندارد و درها ترك برداشته و مسجد سرد است، پيش خود گفتم نماز مغرب را بخوانم تا ببينم چه خواهد شد. ناگاه شيخي كه معلوم شد چند روز قبل وارد شده و به عنوان امام مسجد در آنجا مانده، اول مغرب آمد، چند نفري با او نماز خواندند، و او مرا ديد و ابدا جواب سلام مرا نداده و هيچ اعتنايي به من ننمود، و نماز خود را خواند و رفت.

نويسنده از مسجد خارج شدم و به قهوه خانه رفته و به صاحبش گفتم ممكن است اتاقي با چراغ و رختخوابي كه امشب بمانم و كرايه ي آن را بدهم برايم فراهم شود؟ جواب داد يك اتاق پشت قهوه خانه هست، نويسنده آن شب را در آن اتاق بيتوته كردم و صبح كه آفتاب طلوع كرد خارج شدم تا ببينم چه بايد كرد، در ميان كوچه يك نفر از اهل قريه مرا ديد و گفت چرا ديشب براي افطار به منزل ما نيامديد، من به آن شيخ نجفي گفته بودم براي افطار شما را هم دعوت كند؟ گفتم شيخ مرا ديد ولي مطلع و دعوت نكرد. آن مرد كه حاج آقا گفته مي شد رفت و من پيش خود فكر كردم شب گذشته با آن هواي سرد كه محتاج افطار بودم و آن شيخ مرا در مسجد ديد و با اينكه فهميد من غريبم و از اهل علم مي باشم، اعتناء نكرد و مرا ميان سرما گذاشت و رفت، گمان دارم ترسيده كه اگر مرا براي افطار به منزل حاجي ببرد ممكن است بحث علمي شود، و صاحب خانه مطلع گردد كه من نيز از اهل علمم و براي تبليغ آمده ام و در اين صورت مرا به توقف در اين قريه دعوت كند و براي او همكاري پيدا شود و نتواند كاملا از مردم بهره برد.[2]

فهرست


 

رضاشاه و روحانيت

 

در اينجا مطلبي به نظرم آمد و آن اين است كه در همين ايام بود كه رضاخان پهلوي بر ايران تسلط گرديده و مخالفان و يا مزاحمان خود را از ميان مي برد و به روحانيين بد بين بود و آنان را مزاحم خود مي دانست، خصوصا مرحوم آيه الله شيخ فضل الله نوري _ رحمه الله عليه _ را كه به ناحق اعدام كردند، ديده بود و مي دانست كه او از علماي درجه ي اول ايران و مخالف مشروطه ي اروپايي بود، و مي گفت مشروطه بايد طبق شرع و مشروعه باشد، ولي روحانيون ديگر اكثرا موافق مشروطه مطلقه بودند، و لذا تحريك كردند و ميان منزل او ريختند و به دست مجاهدين مشروطه آن مرحوم را بردند و ميان ميدان توپخانه بدون محاكمه به دار آويختند در حالي كه عده اي روحاني همراه مردم ديگر پاي دار او دست مي زدند و حتي برخي از علماي مشهور اين عالم مجاهد را تفسيق كردند، و تعدادي از مساجد تهران براي قتل او جشن گرفتند، و اين كار زشت و غلطي بود، زيرا اولا مشروطه طلبان مدعي آزادي بودند، بنابر اين مي بايست هر عالمي در اظهار نظر آزاد باشد نه آنكه براي بيان عقيده و براي يك اظهار رأي، كسي را به دار آويزند. ثانيا بدون محاكمه چرا؟ ثالثا دست زدن و جشن گرفتن و رقاصي كردن براي چه؟ رضاخان پهلوي وضع دار زدن مرحوم نوري را ديده بود و دريافته بود كه ملاها در دل خيرخواه يكديگر نيستند و حتي برخي عليه برخي ديگر توطئه مي كنند، از اينرو به از بين بردن آنان و رفع مزاحمت آنها نسبت به خودش اميدوار شده بود. البته از ملايان كارهاي ناشايست ديگري نيز ديده بود. و چون به سلطنت رسيد پس از اينكه كاملا قدرت را قبضه كرد دستور داد، زنان كشف حجاب كنند و مردان تماما لباس متحدالشكل به تن كنند و كلاه پهلوي سر بگذارند و هر آخوندي كه جواز گذاشتن عمامه ندارد عمامه ي او را پاره و لباسش را از بدن او خارج كنند. و براي اينكه مزاحم علماي با سواد و دانشمند نشوند، بنا شد مجلس امتحاني در مركز بلاد تشكيل دهند و سران روحانيت در آن مجلس هر آخوندي را امتحان كنند اگر داراي علم و سواد بود به او جواز لباس روحانيت بدهند (اگر چه پهلوي از اين كار قصد سوء داشت، و مي خواست مذهب و روحاني اصلا نباشد و قدرت را از آنان سلب كند.) و البته روحانيان كه اكثرا بيسواد بودند ناگزير از لباس روحانيت خارج شدند زيرا در كوچه و بازار گرفتار پاسبانها مي شدند، و از هر روحاني جواز پوشيدن لباس مي خواستند و هر كس جواز نداشت در همان خيابان و بازار ميان مردم عمامه ي او را از سرش بر مي داشتند، و يا او را به كلانتري مي بردند و لباس او را پاره مي كردند. به همين جهت از صد نفر روحاني نماند مگر قليلي، زيرا روحانيون بيسواد را با كمال ذلت مي بردند و خلع لباس مي كردند.

 

فهرست


 

علل تنفر مردم از روحانيت

 

در آن زمان بسياري از روحانيان، فاسد الأخلاق و فاسد العقيده و فاسد الأعمال بودند و مردم را از خود متنفر كرده بودند. و دو نفرشان در يك قريه با هم نمي ساختند و غالبا بر سر يك سفره آبروي يكديگر را مي ريختند. حكايت طنز آميزي هست كه تا حدودي وضع افراد عمامه به سر را در همان ايام كه خلع لباس مي شدند نشان مي دهد، مي گويند دو نفر آخوند مي روند قريه اي براي تبليغ دين، و به منزل كدخدا وارد مي شوند، كدخدا هر دو را اكرام مي كند، چون يكي از ايشان براي وضو از اتاق خارج مي شود، كدخدا از ديگري مي پرسد اين رفيق شما علمش چطور است؟ او مي گويد به قدر خر نمي فهمد، اين جمله را مي گويد براي اينكه رفيق او مطرود شود و خودش همكاري نداشته باشد، كدخدا صبر مي كند تا رفيق او وارد اتاق شود و آخوند ديگر براي وضو خارج مي شود، كدخدا از اين مي پرسد رفيق شما علمش چه قدر است؟ مي گويد به قدر خر نمي فهمد. كدخدا ظهر كه مي شود براي اين دو نفر مهمان قدري كاه و قدري جو در ميان ظرفي حاضر مي كند، ايشان عصباني مي شوند كه كاه و جو براي چه؟ كدخدا مي گويد من كه شما را نمي شناختم از خودتان پرسيدم، شما يكديگر را خر معرفي كرديد، منهم خوراك خر را براي شما آوردم!!

از ديگر اموري كه موجب بدبيني مردم به روحانيين شده بود، اعمال ناشايست برخي از قضات بود، چون در آن زمان در ايران دادگستري نبود و كار اسناد و مرافعات با حاكمان شرع بود، هر روحاني سعي مي كرد كه متصدي امور اسناد و مرافعات باشد، و گاهي بر اثر بي نظمي و بي عدالتي كار به جايي مي رسيد كه فلان خان مي توانست با رشوه املاك صد نفر را ضبط كند و با گرفتن سندي از شيخ الإسلام و يا عده اي از روحانيان، املاك ديگران را در تحت تصرف خود در آورد و يا يك زن شوهر دار را گاهي با قباله اي شوهر دهند!! از جمله چنانكه شيخ جواد شريعتمدار از ائمه جماعت تهران كه در مسجد حاج رجبعلي در محله ي درخوانگاه امامت مي كرد، برايم نقل كرده است، در زنجان يكي از خوانين عاشق همسر يكي از خوانين ديگر شده بود، چون شوهر آن زن مسافرت كرد، آن خان كه عاشق زن او بود نزد شيخ الإسلام مي رود و چند شاهد مي برد كه خان مسافر در مسافرت فوت شده و با دادن رشوه زن او را براي خود عقد مي كند و علني با طبل و دهل زن او را به خانه ي خود مي برد، چون شوهر او از سفر بر مي گردد و از قضايا مطلع مي شود، نزد شيخ الإسلام مي رود كه حضرت آقا من زنده هستم چگونه شما زنم را شوهر داده اي؟! شيخ الإسلام مي گويد: اشخاص محل و مورد وثوق شهادت به فوت تو داده اند، برو بيرون، و دستور مي دهد او را از محضر شيخ الإسلام بيرون كنند!

باري، چون دفاتر رسمي نبود، قضاياي اسناد و مرافعات دچار هرج و مرج بود، هنگامي كه پهلوي مسلط شد و دادگستري و اداره ثبت اسناد و املاك و اداره ثبت احوال را برقرار كرد، مردم نفس راحتي كشيده و تا اندازه اي خرسند بودند، اگر چه بعدا اوضاع دادگستري و ثبت نيز فاسد و خراب گرديد غرض اين است كه همان طوركه در امور قضاوت و ساير امور شرعي هرج و مرج بود امور تبليغ و منبر نيز چنين بود، هر بي سوادي مي توانست چهار شعر شرك آميز خوش قافيه را از حفظ كند و خود را مروج دين بنامد، اصلا مطالب ديني مخلوط به غلو و خرافات گرديد، و حق و باطل به سهولت معلوم نبود.[3]

از موضوع اصلي دور نشويم، بالأخره ما در جواد آباد ديديم باوجود چنين آخوندي نمي توانيم بمانيم. از آنجا حركت كرديم به طرف جعفر آباد تا به آنجا رسيديم، رفتيم درب منزل خان آنجا، ديدم كسي آمد و مي گويد ما اينجا در ماه رمضان مجلس ديني نداريم و مسجد مان خراب شده و سقف ندارد. ديدم ماندن آنجا با چنين وضعي مقدور نيست، حركت كردم به طرف قريه ي ديگر بنام دمز آباد، و پس از نزديك شدن به آن قريه ديدم شخصي كه ظاهرا خوش لباس است قدم مي زند، چون مرا ديد گفت سيد براي چه اينجا آمده اي؟ گفتم براي ترويج امور دين، گفت مردم اينجا يك مشت مردم بي دين وافوري نادان ربا خورند و با دين سر و كاري ندارند، شما اگر اينجا بماني آدم نخواهند شد، و ماه رمضان خبري نيست. به او گفتم اينجا آخوندي دارد گفت آري يك شيخ مكتب دار، منزل او را نشاني داد، رفتم به منزل آن آخوند، ديدم منقل وافور گذاشته، پس از سلام و عليك گفت: اينجا ماه رمضاني نيست، شما زحمت بي خود كشيده ايد، من از نزد آن شيخ مأيوسانه بيرون آمدم و تصميم گرفتم همانجا بمانم و روزه بگيرم و نگذارم روزه ي من از بين برود، و به مسجد باز گشتم، باز همان شخصي را كه هنگام ورود به قريه ديده بودم و به من گفته بود كه مردم اينجا دين ندارند و آدم نخواهند شد، ديدم، معلوم شد خان و مالك آن آبادي است، اين دفعه به من گفت سيدنا، شيخ ما را ديدي، او حسود است، گفتم باشد، بعد گفت اگر اينجا بماني نه منزل پيدا مي شود نه پول، گفتم من خواهم ماند، فقط چون اول ظهر است آيا شما مي تواني به يك نفر بگويي اذاني بگويد؟ گفت چرا، و مردي را بنام مشهدي شعبان صدا زد و گفت اذان بگو، او نيز اذان گفت، و نويسنده با او دو نفري در مسجد نماز را به جماعت خوانديم، و اما مسجد آنجا فرش نداشت جز يك تكه حصير پاره پاره، و درهاي آن ترك خورده بود، پس از نماز به مشهدي شعبان گفتم مي تواني يك اتاق براي من فراهم كني كه اين ماه رمضان را بگذرانم و روزه بگيرم، او رفت و رعيتي را پيدا كرد كه مرد فقيري بود، بنا شد اتاق خود را پرده بزند، و يك طرف اتاق را محل سكناي من قرار دهد، و طرف ديگر را خود و عيالش باشد و هر چه افطار و سحر داشت باهم بخوريم و هر شبي سه قران از من بگيرد. نويسنده قبول كردم و همانجا ماندم ولي شب و روز مشغول دعوت مردم و ارشاد آنان شدم، گاهي در مسجد با پنج نفر، و گاهي در كوچه و گاهي در حمام و گاهي در دكان، اصول و فروع دين را از مردم مي پرسيدم و خود جواب مي دادم، كار به جايي رسيد كه اگر يك دهاتي از دور مرا مي ديد راه خود را عوض مي كرد كه با من مواجه نشود و از مسايل ديني گفت و گو نشود!

حال ما چنين بود تا شب نوزدهم كه بنا شد در مسجد احياء بگيريم، باز همان شب نيز مسجد خلوت بود و بيش از پنج يا شش نفر كسي نيامد تا آنكه شب بيست و يكم كه شب قتل حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) بود نزديك شد، و آن خان كه روز اول مرا ديده بود، استاد حمامي را براي دعوت فرستاد كه شب بيست و يكم در منزل خان كه نامش غلامرضاخان بود دعوت عمومي است براي آنكه موقوفه اي دارد و هر كلاه به سري را كه در اين قريه است براي افطار و سحر دعوت مي كند، و افطار و سحري مي دهد و شما هم بايد تشريف بياوريد. من گفتم به خان بگو بنا شده من در اين قريه بمانم، و نه منزل كسي بروم و نه از كسي پول بخواهم، منزل همين رعيتي كه در آن ساكنم برايم كافي است.

حمامي رفت، شب بيست و يكم رسيد، فرزند خان آمد كه خان شما را دعوت كرده براي افطار و سحري، من همان جواب را كه به حمامي داده بودم به او دادم، او رفت، و خود خان آمد براي دعوت، و گفت ما اول ماه سخني گفتيم به شما برخورده، شما بياييد منزل ما و غذا نخوريد و فقط مقداري موعظه كنيد و روضه بخوانيد، من قبول كردم به شرطي كه در آنجا غذا نخورم و پس از وقت افطار بروم.

چون به منزل خان رفتم ديدم صدها تن اتاق ها و ايوانها را پر كرده اند.[4] چون وارد شدم رفتم به طرف اتاق بزرگترها و همه برخاستند و احترام كردند. چون نشستم اظهار كردند غذا بياوريم؟ گفتم خير. سپس تقاضا كردند منبر بروم، من نيز رفتم و در ضمن سخن گفتم كه حضرت علي (ع) و يا حضرت حسين (ع) در عالم ديگر در كمال سعادتند و احتياج به گريه و زاري شما ندارند. شما بايد به حال خودتان گريه كنيد كه نه دنيا داريد و نه آخرت، اما دنيا كه هفت خانه به يك ديگ محتاجيد و منازل شما نه فرش دارد و نه آب و نه چيز ديگر و از امور دين هم كه به كلي بي خبريد، همه با ريش تراشيده، به جز قمار و عرق و وافور چيزي ياد نگرفته ايد. و اكثر بي سواديد! به هر حال طوري صحبت كردم كه مردم به حال خود گريستند.

چون از منبر پايين آمدم، يكي از بزرگان مجلس در آن اتاق گفت ريش تراشي را كجاي قرآن حرام كرده (چون من در ضمن سخنراني گفته بودم همه ريش تراشيده ايد، او را خوش نيامده بود.) در جواب او گفتم قرآن بياوريد تا من به شما نشان بدهم. رفتند قرآن آوردند، من آيه 26 سوره اعراف را كه فرموده: « يا بني آدم قد أنزلنا عليكم لباسا يواري سوءاتكم و ريشا و لباس التقوي ذلك خير» براي آنان خواندم. چون در اين آيه لفظ ريش را (كه به معناي «پر» است) شنيدند، قانع شدند و من نيز از معناي كلمه چيزي نگفتم، اما حقيقت آن است كه آيه اي در باره ريش تراشي در قرآن نيست، به هر حال به همان لفظ ريش قانع شدند، و گفتند آيا اگر ما توبه كنيم توبه مان قبول است؟ عرض كردم بلي. پس يكايك ساكنين آن اتاق آمدند و من به ايشان كلمه توبه يعني «استغفر الله ربي» را ياد دادم، تا نوبت رسيد به صاحب خانه يعني غلامرضا خان و او آمد توبه كند، آهسته در گوش او گفتم حال كه مي خواهي توبه كني آيا آدم شده اي يا خير؟ گفت آري به جدت قسم آدم شدم، ديگر آبروي ما را مريز، گفتم نشانه راستي توبه تو اين است كه از فردا شب خودت با اين مردم رعيت بيايي مسجد. گفت باشد و قول داد كه از فردا شب به مسجد بيايد.

فردا شب مسجد را فرش كردند و بخاري گذاشتند و سماور آوردند و جمعيت حاضر شد و ما نيز در تبليغ امور دين كوتاهي نكرديم تا شب بيست و سوم ماه شد، در آن شب در مسجد مردم قريه جمع بودند، خان آمد نزد من و آهسته گفت اجازه مي دهيد براي شما پولي جمع شود، چون رسم است در شب قدر براي ملا پول جمع كنند. من به حال تندي گفتم خير، من براي پول نيامده ام و كيسه اي براي شما ندوخته ام. او رفت جاي خودش نشست. و شب ها مرتب مسايل ديني در مسجد مطرح بود تا شب عيد، باز خان آمد و گفت يك ماه زحمت كشيده ايد اجازه مي فرماييد براي شما پولي فراهم شود؟ من باز با تندي گفتم خير برويد سر جايتان بنشينيد. اين بي اعتنايي و تندي من در نظر رعايا بسيار با اهميت تلقي شد. حال من چرا اين كار كردم براي آنكه روز اول ماه خان مي گفت اينجا نه پول پيدا مي شود نه منزل، من خواستم بفهمانم كه دين ياد گرفتن مربوط به گرفتن و يا دادن پول نيست.

به هر حال روز عيد فطر شد نماز عيد را به جماعت خواندم، و پس از موعظه اسب آوردند كه سوار شوم تا خود را به خط آهن برسانم چون سوار شدم مردم فهميدند كه من ملاي پولكي نيستم و نبودم، آنوقت بنا كردند گريه و زاري كه اي آقا ما شما را نشناختيم، من در مقابل گفتم آقايان من هم مانند شما، بنده اي هيچ كاره و محتاجم، برويد با خدا آشنا گرديد و امر او را اطاعت كنيد و دستورهاي دين خود را ياد بگيريد.

در اين سفر، چيزي از مال دنيا عائد ما نشد و با جيبي سبكتر از قبل به قم باز گشتم. و اكثر مسافرت هاي من در ماه محرم و ماه مبارك از اين قبيل بود كه يا چيزي عايد نمي شد و يا كمتر عايد مي شد. زيرا من مردي دنيا طلب و حقه باز نبودم.

 

فهرست


 

كشف حجاب

 

حدود همين سالها بود كه پهلوي اول به مردم فشار آورد براي متحدالشكل شدن لباس مردان و كشف حجاب بانوان، و قبل از اين ايام، زن در ميان حجاب مستور بود به طوري كه سر تا به پاي او پنهان بود و چيزي از او ديده نمي شد، و بر مردم ايران نيز ناگوار بود كه زنان كشف حجاب كنند. اما پهلوي فشار آورد و حتي بزرگان هر شهري را مأمورين دعوت مي كردند كه با همسر خود به مجلس جشن كشف حجاب حاضر شوند. و پاسبانها به زنان مردم حمله مي كردند و در ميان كوچه و خيابان چادر از سر آنان مي كشيدند و پاره مي كردند. در اثر اين كار بسياري از زنان عفيفه ترسيده و بيمار شدند و حتي برخي مردند.

در خراسان مردم جمع شدند در ميان حرم و رواقها و مسجد گوهرشاد را پر كرده و بست نشستند و به دولت تلفن و تلگراف كردند كه ما كشف حجاب را قبول نمي كنيم و از شاه و دولت خواستند كه از اين كار دست بردارند.

در جواب ايشان دولت به تهديد پرداخت و مأمورين دولت آنان را دعوت كردند كه از صحن و مسجد خارج گردند و پراكنده شوند، مردم نپذيرفتند تا آنكه كار به زد و خورد رسيد و به امر شاه لشكري فرستادند و شبانه مسجد و صحن و حرم را محاصره كردند و مردم را به گلوله بستند و قريب به هزاران تن مردم بي پناه را كشتند و يا زخمي كردند، و همان شبانه ريختند ميان صحن و حرم و كشته و زنده را با كاميونها بردند و در گودالهايي كه قبلا كنده بودند سرازير كردند و خاك بر آنان ريختند. و هر چه زنده ها فرياد كردند كه ما زنده ايم مأمورين اعتناء نكردند. و بسياري از سران مردم را از خارج صحن و حرم گرفتند و زندان و يا تبعيد كردند. از آنجمله حاج آقا سيد حسين قمي كه يكي از مراجع ديني بود و آمده بود به تهران و در حضرت عبدالعظيم توقف كرده بود براي آنكه با دولت مذاكره كند، منزل او را محاصره كردند.

در اين هنگام كسي از علما و بزرگان جرئت نداشت برخلاف دولت سخني بگويد و ترس همه را فرا گرفته بود، نويسنده در قم بودم و اعلاميه اي نوشتم و مردم را دعوت به حركت و قيام نمودم. ولي كسي نبود با من همراهي كند، ناگزير خودم شبانه رفتم و اعلاميه ها را به در و ديوار شهر و بازار چسبانيدم. ولي تكاني در كسي پيدا نشد، و دولت جري تر شد و منبر و تبليغ را به كلي ممنوع كرد. و ما هر جا مي رفتيم بايد مخفيانه منبر برويم و يا سخنراني كنيم. دو سه سالي به همين منوال گذشت تا جنگ بين الملل دوم پيش آمد و متفقين يعني روس و انگليس به ايران حمله كردند، روس از شمال، و انگليس از جنوب. و پهلوي و ارتش او به هيچ و پوچ پراكنده و فراري شدند و پهلوي را وادار كردند كه سلطنت را به فرزندش محمد رضا واگذارد و او را به جزيره موريس بردند و تحت نظر نگاه داشتند، و او چون خواست از مملكت خارج گردد چمدانهاي زيادي از جواهرات و اجناس نفيسه با خود برداشت، و چون خواست سوار كشتي شود جواهرات او را به كشتي ديگر بردند، و از او جدا ساختند و به ملكه بريطانيا تحويل دادند.

من در آن ايام به سبب گرمي هوا به محلات قم كه شهرستاني است در پانزده فرسخي قم و هواي خوبي دارد، رفته بودم. در قهوه خانه اي سر راه دليجان كه قريه ايست بين راه اصفهان به قم، نشسته بودم كه ديدم سرهنگ ها و سرتيب ها با لباسهاي معمولي غير نظامي و بعضي از ايشان با لباسهاي زنانه فرار مي كردند. سؤال كردم چه شده؟ گفتند شوروي با يك قبضه توب، به بندر انزلي شليك نموده. معلوم شد توپ در آنجا خالي شده، ولي ارتشيان ايران در كوهستان محلات پناه مي جويند! اين همان ارتش و سپاهي بود كه از تكبر و خودخواهي ملت را آدم حساب نمي كرد، و رفتار افرادش با ملت مانند فرعون بود با ملت مصر.

در مقابل، مردم ايران با اينكه مي ديدند قشون خارجي وارد مملكت شده و همه جان و مال مردم در خطر است با اينحال خوشحال بودند كه از شر پهلوي و مأمورين او خلاص شده اند. عجب اين است كه فرزند او محمد رضا با اينكه ديد دنيا با پدرش چه كرد و مردم چگونه از رفتن او اظهار خرسندي و شادماني كردند، به جاي آنكه عبرت گيرد و صفات فرعوني را از خود دور كند، چون به سلطنت رسيد باز همان كارهاي پدر را  از سر گرفت و به كلي سر سپرده اجانب و دشمن ملت گرديد.

فهرست


 

جلوگيري از تجليل و دفن جنازه رضاشاه در قم

 

چند سال طول نكشيد كه رضاشاه در جزيره موريس فوت شد، معروف است كه در آن جزيره قدم مي زده و به خود گفته اعليحضرت، قدر قدرت، قوي شوكت، زكي آي زكي، آي زكي، كه ياد زمان سلطنت خود مي كرده و مقصود او اين بوده كه در ايران اطرافيان او يك مشت مردمان هوا پرست متملق بودند كه به او مي گفتند اعليحضرت قدر قدرت، و چون وفات كرد جنازه او را به ايران آوردند، و دولت و شاه تحريض مي كردند كه مردم از جنازه او تجليل كنند و با تشريفات زيادي جنازه را در قم دفن كنند، و علما و بزرگان قم را دعوت كردند كه از جنازه استقبال به عمل آيد، آيت الله بروجردي كه مرجع تقليد بود با صفوف طلاب بر جنازه او نماز بخوانند، و آقاي بروجردي كه يكي از علماي رياست مآب بود و از هر كاري براي حفظ رياست خود خودداري نمي كرد و به علاوه به شاه و درباريان و وكلاي مجلس علاقه داشت، حاضر گرديد تا بر جنازه شاه اقامه نماز كند.

نويسنده فكر كردم كه اگر از جنازه رضاشاه تجليل شود تمام كارهاي فاسد او امضاء خواهد شد، درصدد برآمدم كاري كنم كه مانع از تجليل جنازه گردد. چند نفر طلبه جوان به نام فداييان اسلام تازه با من رفيق شده بودند، در آن زمان تقريبا سي و پنج سال داشتم و از مدرسين حوزه علميه قم بودم، اين فداييان جوان كه سنشان از پانزده الي بيست و پنج سال بيشتر نبود با من مأنوس بودند و پناهگاه ايشان منزل ما بود، و برخي از ايشان نيز نزد نويسنده درس مي خواندند. با آنان مشورت كردم كه در منع تجليل جنازه پهلوي فكري بكنيد، گفتند شما اعلاميه بنويسيد ما آن را نشر مي دهيم.

اعلاميه اي نوشتم و در آن تهديد كردم كه هر كس بر جنازه شاه نماز بخواند و يا در تشييع جنازه او حاضر شود، برخلاف موازين دين رفتار كرده و ما او را ترور خواهيم نمود.

اين اعلاميه چون منتشر شد، اثر بسيار خوبي داشت و كساني كه براي نماز بر جنازه دعوت شده بودند مخصوصا آقاي بروجردي به هراس افتادند كه مبادا به ايشان توهين شود و يا مورد حمله واقع شوند. و لذا در صدد بر آمدند كه ناشرين اعلاميه را پيدا كنند، فداييان كه در قم منزل معيني نداشتند پراكنده و اكثرا مقيم تهران بودند و احتمال چنين كاري به ايشان نمي رفت، و از طرفي كمتر احتمال مي دادند كه نويسنده اعلاميه اي به آن تندي، سيد ابوالفضل برقعي قمي باشد و علاوه بر اين وقت ورود جنازه بسيار نزديك و افكار مسئولان حكومت پريشان بود، تا اينكه جنازه را وارد كردند، ولي آنچنانكه مي خواستند تجليل نشد، و چون در مسجد امام قم مجلس فاتحه اي گرفتند و سيدي به نام موسي خوئي قصد داشت در آن مجلس شركت كند، رفقاي ما او را گرفتند و كتك زدند به طوري كه خون از سرش جاري شد، چون دولت چنين ديد از دفن جنازه در قم منصرف شد و جنازه را به تهران بردند، ديگر در تهران چه شده، بنده حاضر نبودم. ولي شنيدم تا اندازه اي مجللي براي بنا كردند.

 

فهرست


 

آيت الله بروجردي و حكايت مرجعيت وى و پى آمدهاي آن

 

در اينجا به مناسبت ذكر اين واقعه، مطالبي را كه راجع به آقاي بروجردي مي دانم، براي ثبت در تاريخ مي نگارم:

آيت الله بروجردي مجتهدي بود ساكن بروجرد كه در همانجا بيمار شد و براي معالجه به تهران آمد، محمد رضاشاه قبل از آنكه جنازه پدرش را بياورند، مايل بود ايشان در قم سكني گزيند، و البته برخي از اهل علم نيز او را براي اقامت در قم دعوت نمودند، قرار شد چون ايشان از بيمارستان فيروز آبادي واقع در شهر ري خارج شد، به قم برود، وسايل استقبال او را فراهم كردند، و مرا نيز براي استقبال دعوت كردند، ما هم براي اينكه ايشان عالمي است محترم، به استقبال رفتيم. پس از چند روزي بنا شد ايشان به بازديد علما و مدرسين بروند، روزي خادم او حاج احمد مرا خبر كرد كه آقا يك ساعت قبل از غروب به منزل شما تشريف مي آورند. نويسنده مهيا شدم و سماوري آتش كردم و چند استكان و چند سير شيريني گذاشتم كه اگر آقا تشريف بياورند محتاج به تهيه نباشم، چون بيش از طلبه اي نبودم و توقع بيشتري از من نبود، يكساعت به غروب شد در را زدند، نويسنده در را باز كردم و ديدم آقا تشريف مي آورند ولي با تقريبا عده اي از ملازمان كه شايد عددشان به سي نفر مي رسيد!! به خادم آقا عرض كردم ما دستگاه پذيرايي نداريم چرا اين جمعيت را همراه آقا آورده اي؟ گفت من تقصير ندارم، خود آقا دستور داده اند، آقا دوست دارند كه هرجا مي روند عده اي همراهش باشند. نويسنده دريافتم كه آقاي بروجردي به تشريفات و گرد آوردن ملازمان بي ميل نيست.[5]

به هر حال وارد شدند و خادم كمك كرد و چايي داده شد، و مذاكراتي شروع شد، از آنجمله آقا از حاضرين كه عده اي از مدرسين قم بودند سؤال كرد: به نظر شما أعلم علما و فقهاي احيا كيست؟ (در آن زمان در قم چند نفر مرجع و در مظان أعلميت بودند مانند آيت الله حجت كوه كمري و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و آيت الله صد و آيت الله شيرازي و آيت الله اصطهباناتي و چند تن ديگر.) در مقابل سؤال آقاي بروجردي حاضرين جوابي ندادند؛ زيرا عده اي به أعلميت آقاي حجت و يا ديگران معتقد بودند و نمي خواستند در حضور آقا جوابي بدهند، و لذا آقاي بروجردي دو مرتبه سؤال كرد كه به نظر شما أعلم كيست؟ يكي از حاضرين به نام حاج آقاي مرتضي كه طلبه شوخي بود گفت آقا هر كس به ما شهريه زيادتري بدهد، او أعلم است! و حاضرين خنديدند و متفقا گفتند قول ايشان صحيح است. در آن زمان انگليس بر خاورميانه تسلط داشت و بدون سياست و اشاره او كاري در ايران صورت نمي گرفت. يك سال از ورود آقاي بروجردي تقريبا گذشته بود كه شنيدم راديو انگليس اعلام كرده كه: آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني كه مرجع تقليد و مقيم نجف بود وفات كرده و آقاي بروجردي به جانشيني ايشان برگزيد شده اند!!

اينجانب بسيار تعجب كردم كه چگونه براي مرجع تقليدي كه از فوت او علماي قم خبر نشده اند و از راديو لندن خبر فوت او را شنيده اند جانشين تعيين شده است؟! آنهم در قم كه أعلم از آقاي بروجردي موجود است؛ زيرا بسياري از اهل علم آقاي بروجردي را أعلم نمي دانستند در حالي كه مرجع تقليد كه از او تقليد مي كنند بايد أعلم باشد، آنهم به تصديق اهل خبره، يعني علماي قم و نجف كه اينان او را أعلم بدانند نه راديو لندن، به هر حال پس از نشر اين خبر بازارها تعطيل شد و طلاب عزادار به حالت اجتماع دسته هاي عزاداري به راه انداختند، و دسته دسته با خواندن مراثي به منزل علمايي كه در مظان مرجعيت بودند مي رفتند.

تا اينكه اختلاف اهل علم در باب أعلميت مجتهدين و اينكه از چه كسي بايد تقليد نمود، آشكار شد. عده اي حاج آقا حسين طباطبايي قمي را أعلم مي دانستند، و در منابر او را معرفي مي كردند و عده اي آقاي حجت كوه كمري را، و عده اي آقاي بروجردي را و عده اي ديگران را، و طلاب از مدرسين خود مي پرسيدند كه به نظر شما أعلم كيست؟ چون به نظر نويسنده كه خود مدتي درس خارج ديده و از مدرسين فقه و اصول بودم آقاي حجت أعلم بود، در جواب پرسش محصلين عرض مي كردم به نظر من آقاي حجت أعلم است.

چند روزي گذشت كه ناگاه ديدم شبنامه در منزل ما انداخته اند كه اگر شما غير از آيت الله بروجردي را براي أعلميت و مرجعيت معرفي كنيد آبروي شما را مي ريزيم و حيثيت شما را در ميان عوام لكه دار مي كنيم، من اعتنايي نكردم و رأي خود را گفتم. از قضا روز جمعه اي براي عرض تسليت به منزل آيت الله فيض، كه از اهالي قم و از خويشاوندان ما و مدعي مرجعيت نيز بود، رفتم. آن روز ايشان مجلس روضه و دعا داشت، چون براي دلداري و تسليت گويي خدمت ايشان رسيدم با آنكه هميشه اظهار لطف و خصوصيت مي كرد، اين مرتبه با چهره اي عبوس با من روبرو شد، مثل آنكه به نويسنده اعتراض داشت، عرض كردم آيا اتفاقي افتاده كه اوقات شما تلخ است؟ در جواب فرمودند من از شما توقع نداشتم. عرض كردم موضوع چيست؟ گفت شما نامه اي نوشته ايد و مرا تهديد كرده ايد كه اگر غير از بروجردي را براي مرجعيت معرفي كنم آبروي ما را در بازار قم مي ريزيد. عرض كردم من از اين نامه خبري ندارم، ممكن است نامه را بياوريد اگر امضا و خط من باشد مجعول است و برايشان قسم خوردم تا ايشان سخنم را باور كردند.

پس از خاتمه مجلس كه بيرون آمدم، حيرت زده در اين انديشه بودم كه دست مرموزي براي تعيين مرجع تقليد دركار است و قضيه آنچنان كه من مي پندارم ساده نيست. فهميدم مرجعيت هم بازي شده براي بازيگرها، و با قضاياي بعدي معلوم شد دستي مرموز آقاي بروجردي را مرجع كرد و از وجود او بهره ها برد.[6]

بيچاره مقلدين كه مرجع تقليد آنان را دستهاي پنهان و ناشناس بايد تأييد و تعيين كند! و تعدادي آخوندهاي پول پرست دور ايشان را گرفتند. و ايشان را به عرش رسانيده و هر كس از علما خواست اظهار وجود كند او را كوبيدند.

به هر حال آثار تلخي بر مرجعيت ايشان مترتب شد، از آنجمله تقويت دربار و تسلط اقويا بر ضعفاء و شيوع بسياري از امور خلاف شرع و به وجود آمدن مجلس شوراي ملي انتصابي، حتي وكيل قم يعني آقاي متولي باشي، مردي بود كم سواد كه عده اي از هوچي ها در اطراف او جمع شده بودند و تمام موقوفات حضرت معصومه (ع) را كه بايد صرف ضعفا شود، صرف عياشي مي كرد، و در هر دوره با فرستادن چند بار انار آبدار به منزل آقاي بروجردي وكيل مجلس مي شد، پس از رفتن رضاخان كه قدري آزادي برقرار شد ما خواستيم وكيل صالح دانشمندي براي قم انتخاب شود، اطرافيان آقاي بروجردي با همراهي دولت و دربار نگذاشتند و باز همان وكيل انتصابي رضاخاني يعني اقاي متولي باشي وكيل شد. اين بنده اعلاميه اي انتشار دادم و نواقص و معايب متولي باشي را گوشزد كردم و مردم را به انتخاب وكيل صالح و عالم ترغيب كردم و به همين سبب مورد كم لطفي آقاي بروجردي و اطرافيانش واقع شدم.

 

فهرست


 

مسافرت با آيت الله كاشاني

 

بالأخره طولي نكشيد باز همان ديكتاتوري شاه برقرار شد و در سال 1328 و 1329 شمسي به تهران آمدم؛ زيرا به آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني كه در تهران تا اندازه اي شهرت داشت و مانع ديكتاتوري شاه بود، ارادت داشتم، ولي علماي ديگر اكثرا نان را به نرخ روز مي خوردند و يا با شاه موافق بودند و يا ساكت.

آيت الله كاشاني معتقد بود كه بايد در انتخابات مجلس شوري دخالت كرد و از طريق مجلس به اصلاحات پرداخت و لذا در ايام انتخابات كه مي شد دولت از وجود ايشان بسيار خائف بود.

در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس بكاهد. نويسنده از دوستان صميمي آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي آمدم تهران به منزل ايشان وارد مي شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان، اين بنده نيز چنين كردم و مهياي مسافرت شديم. آقاي شيخ محمد باقر كمره اي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي شديم به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند، و لذا چون ما از تهران حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به مامورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي توانند اخلال كنند و بهانه اي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.

چون ما وارد سمنان شديم، مردم طاق نصرت زده و به استقبال پرداخته و علامه سمناني يعني آقاي شيخ محمد صالح مازندراني كه أعلم العلماي آن نواحي بود به استقبال آمد و ايشان را به مسجد سمنان دعوت كرد، پس از ورود به سمنان قرار شد به مسجد برويم و آقاي كاشاني نماز جماعت بخواند و اينجانب يا يكي ديگر از همراهانش سخنراني كنيم دكتري به نام سيد رضي خان را كه البته مرد با ايمان و چيز فهمي بود براي وكالت سمنان انتخاب كنند. در اينجا آقاي كمره اي سخنراني كرد، پس از آنكه خواستيم از سمنان خارج شويم در هنگام خروج، صداي شليك گلوله بنلد شد، معلوم شد شهرباني خواسته زد و خوردي و يا سر و صدايي ايجاد كند كه بهانه اي به وجود آورد و آقا را برگرداند ولي دير دست به كار شده بود؛ زيرا ما از سمنان خارج شده و در راه دامغان بوديم.

به هر حال ظهر را در دامغان مانده و منزل يكي از اهل علم نهار را صرف كرديم و سپس به طرف شاهرود حركت كرديم در نزديكي شاهرود به جايي رسيديم نه نام ده ملاكه طاق نصرت زده بودند و مردم به استقبال آمده بودند و خواهش كردند كه ما پياده شويم و چايي و شربتي صرف كنيم، لذا پياده شديم، پس از ساعتي خواستيم حركت كنيم ديديم دسته دسته جمعيت از طرف شاهرود به استقبال آمده و شعار مي دادند و از جمله مي خواندند:

 

سيد ما، سرور ما، خوش آمدي

نايب پيغمبر ما، خوش آمدي

                

ناگهان ماشيني پيدا شد كه از طرف تهران آمده بود و يك سرهنگ و عده اي سرباز در آن بود كه پياده شدند، و جلو ماشين آقاي كاشاني را گرفتند و با ايشان نجوا كردند. و پيدا بود مأموريت داشتند كه ما را به تهران برگردانند، چون جمعيت زياد بود آشكارا چيزي نگفتند، پس از آنكه صحبتشان تمام شد، آقاي كاشاني به ايشان گفته بود بگذاريد ما برويم شاهرود، آنجا تلفني با دولت صحبت كنيم و اگر ناچار بايد برگرديم برخواهيم گشت. و لذا راه دادند كه ما به طرف شاهرود حركت كنيم. از آن طرف دو نفر از علماي شاهرود براي خودنمايي و كسب شهرت و وجاهت مسابقه گذاشته بودند براي آنكه آقاي كاشاني را به منزل خود وارد كنند و هر كدام عده اي از مريدان خود را با ماشين فرستاده بود كه آقاي كاشاني را به منزل خود ببرند. يكي آقاي حاج ميرزا عبدالله شاهرودي و ديگري حاجي اشرفي شاهرودي.

در اين هنگام كه آقاي كاشاني با آن سرهنگ به نجوا سخن مي گفت، طرفداران اين دور روحاني رسيدند و به آقاي كاشاني سلام كرده و تقاضاي خود را ابلاغ كرده و هر كدام از آنان خواستند آقا را بكشانند به طرف ماشين خود. آقاي كاشاني عصباني شد و گفت از يك طرف خيانت دولت و از طرف ديگر ناداني ملت. سپس رو به نويسنده كرد و گفت با اين ملت چه بكنيم و قضيه را به من گفت من عرض كردم اجازه دهيد من مي روم شاهرود و هر دو آقا را راضي مي كنيم و سپس در بين راه به شما ملحق خواهم شد. فعلا شما خودتان كه از تهران آمده ايم حركت كنيد، و وارد ماشين اين دو دسته نشويد، و خودم به شاهرود رفتم و آقايان را ديدم و بنا شد آقاي كاشاني به منزل ثالثي وارد شود ولي قبل از ورود به منزل ثالث، در منزل هر يك از اين دو آقا چاي ميل فرمايند و به اين طريق ما بين اين دو آقا را اصلاح كرديم.

چون وارد شاهرود شديم، اهالي فهميدند كه دولت خيال دارد آقا را برگرداند، تمام جوانان شاهرود مهيا شدند كه نگذارند و شب و روز منزل آقا را حفاظت مي كردند و كشيك مي دادند تا اينكه دولت ظاهرا راضي شد كه آقا حركت كند به طرف مشهد. و پس از چند روزي به طرف سبزوار حركت كرديم، آن سرهنگ كه با مأمورين خود مأمور بودند كه ما را از بين راه برگردانند، به ماشين ما نرسيدند و يا غفلت كردند.

هنگامي كه وارد سبزوار شديم، ملت به استقبال آمده بودند با اينكه دولت تلفن و تلگراف را قطع كرده بود تا اهالي سبزوار متوجه ورود ما نشوند، ولي مردم مطلع شدند، پس از ورود به شهر به منزل آقاي حاج ميرزا حسن سبزواري سيادتي وارد شديم و تا ثلث شب جمعيت در جنب و جوش بودند. آقاي كاشاني رو به من كرده گفتند: من خسته ام و خوابم مي آيد، و دامادي دارم در سبزوار، مي خواهم مخفيانه بروم آنجا و استراحت كنم، من عرض كردم بنده نيز خسته ام، بهتر است من بروم بيرون در و شما هم به بهانه وضو گرفتن بياييد دم در خانه و بدون اينكه كسي مطلع شود برويم به منزل داماد شما، به همين منظور از تاريكي شب استفاده كرده و مجلس را به آقاي كمره اي و ساير دوستان واگذار كرديم و رفتيم در منزل داماد ايشان. رختخواب آوردند، چون هوا معتدل بود در حياط خوابيديم. يك ساعت به اذان صبح بود كه ناگهان از خواب جستم و ديدم دور تا دور بامها را نظامي گرفته و از ديوار به داخل خانه سرازير شده اند و آقاي كاشاني بيدار شده و به حال تغير مي فرمايد اين نادانها چه مي خواهند؟ نويسنده زود لباسهاي خود را پوشيدم، معلوم شد نظاميان براي دستگيري و برگرداندن و يا تبعيد ما به جايي كه مأمورند، آمده اند، خواننده بايد اين سطور را بخواند و از خيانت دولت و شاه مطلع گردد. يك نفر مجتهد كه تقصير او اين است كه مي خواهد نمايندگاني صالح براي ملت انتخاب شود بايد از همه چيز ممنوع باشد، ولي از آنطرف همين شاه مي رفت دست آقاي بروجردي را مي بوسيد، زيرا او به خير و شر ملت كاري نداشت، ولي آقاي كاشاني كسي بود كه از بيچارگي ملت و خيانتهاي دولت بسيار تأسف مي خورد و همين آقاي كاشاني كسي بود كه در بين النهرين يعني عراق فتواي جهاد داد و مدتي با دولت بريطانيا جنگيد تا اينكه به دولت عراق استقلال بخشيد. اكنون شاهي كه نوكر انگليس است بايد تلافي كند.

 

فهرست


 

دستگيري و تبعيد مؤلف با آيت الله كاشاني

 

به هر حال نظاميان از ديوارها پايين آمدند و معلوم شد مي خواهند آيت الله كاشاني را حركت دهند. نويسنده هم همراه ايشان و مأمورين حركت كردم، در بين راه آقاي كاشاني به من فرمودند: شما برگرديد زيرا دولت با شما كاري ندارد و فقط هدف دولت برگرداندن كاشاني است، من عرض كردم برگشت من برخلاف ارادت و برخلاف رفاقت است و من هرگز برنمي گردم.

رسيديم به خيابان، دو ماشين نظامي بود، آقاي كاشاني و مرا در ماشين جلو با خود سرهنگ سوار كردند و باقي در ماشين بزرگ در پشت سر ما سوار شدند. حركت كرديم، چون به دروازه شهر رسيديم، من دقت كردم كه ببينم آيا از دروازه اي كه ديشب وارد شديم ما را خارج مي كنند و يا از دروازه ديگر. از بناها فهميدم همان دروازه ديشب است و حدس زدم كه ما را به تهران برمي گردانند، به آقاي كاشاني عرض كردم ما را به تهران برمي گردانند، فرمودند از كجا مي گويي؟ گفتم من از دروازه كه خارج شديم فهميدم. مقداري كه از شهر دور شديم سپيده صبح دميد و هوا روشن گرديد. نويسنده به سرهنگ گفتم آقاجان ما كه با نعلين نمي توانيم فرار كنيم، هر كجا به آب رسيديم ما را پياده كن نماز بخوانيم، و پس از نماز سوار شويم، قبول كرد. رسيديم سر راه به جوي آبي، پياده شديم با آقاي كاشاني نماز خوانديم و مجددا سوار شديم، ولي سرهنگ و نظاميان نماز نخواندند. من به سرهنگ گفتم قشون ابن زياد كه راه بر امام حسين (ع) گرفتند از شما بهتر بودند. گفت براي چه؟ گفتم براي آنكه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسين (ع) اقتدا نمودند، ولي شما كه مدعي حفظ اسلام و مملكت اسلامي هستيد از دين بي خبريد و نماز هم كه نمي خوانيد، آقاي سرهنگ بدش آمد، آقاي كاشاني گفتند او را رها كن، در اين وقت ديدم ماشين ها از جاده منحرف شده و به طرف تپه هاي كنار جاده مي روند، كمي وحشت ما را گرفت، اين مأمورين ما را به كحا مي برند، شايد مي خواهند ما را به قتل برسانند و در ميان اين تپه ها مدفون سازند، هر چه از سرهنگ پرسيدم كجا مي رويد؟ جواب نمي داد تا مدتي همينطور ما را از اين دره به آن دره مي بردند، و ما تسليم مقدرات إلهي بوديم.

تا اينكه از دور درختاني پيدا شد و قريه اي كه بعدا فهميديم فريومد و از قراي جوين و هفت فرسخي سبزوار است، ما را نزديك قريه در باغي كه در وسط آن عمارتي قرار داشت جاي دادند. چون وارد اتاق شديم، ديديم اطراف اتاق به در و ديوارها عكس هاي آيت الله كاشاني چسبيده، تعجب كردم. صاحب منزل جلو آمد در حال تعجب و از من پرسيد اين آقا آيت الله كاشاني هستند؟ گفتم: آري خودشان هستند. فوري دست آقا را بوسيد و گفت آقا شما كجا اينجا كجا، عجب فيضي نصيب ما شده است و رفت براي ما كره و پنير و تخم مرغ و نان لواش و غيره با چايي حاضر كرد و خيلي اظهار خوشحالي نمود. ولي سرهنگ مراقب بود از بيرون كه حادثه اي بر ضرر او رخ ندهد. پس از ساعتي كه صاحب خانه خود را معرفي كرده بود به من گفت اگر اجازه دهيد ما صد نفر تفنگدار داريم و مي توانيم اين نظاميان را غافلگير كنيم و آقا را برسانيم به مشهد! من جواب دادم من نظري ندارم و فكرم جمع نيست، از آقا جويا شوم و به شما جواب دهم، سپس از آقا پرسيدم صاحب منزل را مي شناسيد و آيا مورد اطمينان است؟ فرمود: بلي مي شناسم، گفتم چنين پيشنهادي كرده است. آيا راست مي گويد و از عهده بر مي آيد؟ فرمود: بلي، گفتم بنابر اين چه جوابي به او بدهم؟ فرمودند صبر كن، به او بگو ساعتي بايد فكر كنند تا جواب دهند، باز دو ساعت ديگر آمد و جواب خواست، گفتم فرمودند صلاح نيست، ما به حالت مظلوميت باشيم بهتر است.

نويسنده از توقف در فريومد فهميدم كه مأمورين ترسيده اند كه ما را روز از راه شاهرود ببرند، خواستند شبانه ما را حركت دهند و از راه فيروز كوه وارد تهران كنند، به هر حال چون روز به آخر رسيد ما را حركت دادند و صاحب منزل نيز با ماشين خود با مقداري زاد و توشه براي بين راه، به دنبال ما حركت كرد.

ما را آوردند بيرون تهران در ميان كاروانسرايي مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حركت دادند و به قزوين بردند و در بهجت آباد كه يك ده كوچك خالي از سكنه بود در ميان خانه اي جاي دادند و اطراف آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند. در اثر پشه مالاريا در آنجا بيمار شدم و كم كم بواسطه نبودن دارو و پرستار، بيماري من سخت شد به طوري كه به حالت بيهوشي افتادم. و مرحوم كاشاني داروهاي گياهي مي جوشانيد و به حلق من مي ريخت، تقريبا تا سه ماه آنجا بوديم و روزهايي كه حالي داشتم با ايشان بحث علمي و در مسايل فقهي گفتگو مي كرديم، ولي چون بيماريم شدت گرفت كار بر آقاي كاشاني سخت شد، ناچار نامه اي به قوام نوشتم كه شما با آقاي كاشاني طرفيد و من كه مريضم تكليفم چيست. چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا براي معالجه به تهران ببرند، در تهران تحت معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد، مجددا مرا به همان بهجت آباد باز گرداندند. حال سه ماه است كه همسر و اطفالم در قم بدون سرپرست مي باشند، نه مواجبي از دولت دارم و نه پولي از جاي ديگر كه براي ايشان بفرستم و در اين سه ماه به خانواده ام بسيار سخت گذشته بود و حتي علماي قم كه خود را پرچمدار هدايت و پاكي و عدالت مي دانستند با اينكه مطلع بودند چه بر سرم آمده، احوالي از من يا از خانواده ام نپرسيدند، تا اينكه دولت آيت الله كاشاني را تحت نظر به شهر قزوين تبعيد كرد و مرا آزاد نمود.

طولي نكشيد كه آيت الله كاشاني را به بهانه اينكه در دانشگاه به شاه سوء قصد شده به صورت وحشيانه اي دستگير كردند، يعني عده اي ساواكي و دزدان درباري به خانه اش هجوم كرده و او را با توهين و آزار گرفتند و به لبنان تبعيد كرده و در آنجا تحت نظر قرار دادند.

 

فهرست


 

سخنراني مؤلف در فيضيه عليه دولت

 

معلوم شد دولت لبنان با دولت ايران در اذيت و آزار مسلمين شركت دارد. من در مدرسه فيضيه قم و در بين طلاب روي سنگي نزديك حوض وسط مدرسه ايستاده و سخنراني كردم و گفتم دولت شوروي كه يك كشيش نصاري را در همين سال دستگير كرده، تمام دول و ملل نصاري به او حمله و انتقاد كردند، شما آقايان طلاب و علما چگونه ساكت مانده ايد، كه بايد دولت يك مجتهد را بي جهت و بدون محاكمه با طرز فجيعي دستگير و تبعيد كند، آيا شما طرفدار علم و طرفدار مظلوم نيستيد؟ چون مشغول سخنراني بودم از جانب طرفداران آيت الله بروجردي تحريك كردند كه خادم مدرسه و عده اي از اوباش مستمعين را با شيلنگ آب پاشي، از اطراف من متفرق سازند و پيروان بروجردي به دولت تذكر دادند كه در قم فقط برقعي مخالف دولت و دستگاه حاكمه است، اگر او را كنار بگذاريد، ساير علما سخني ندارند و مخالف دربار نيستند.[7]

شهرباني به تهران گزارش داد و از تهران دستور تبعيد نويسنده صادر شد، عده اي از طلاب كه طرفدار اينجانب بودند به جوش و جنبش آمدند و از من طرفداري كردند. منزل ما در قم در كوچه عشقعلي نزديك گذر جدا بود، منزل ما را محاصره كردند و در كوچه هاي اطراف مأمور گذاشتند كه از هر طرف خارج شويم مرا دستگير كننند. اتفاقا سيدي در منزل مابود به نام سيد هاشم حسيني، از منزل خارج شد كه به مدرسه برود، فوري او را گرفتند و بدون محاكمه و تحقيق تبعيدش كردند به خرم آباد! بعد معلوم شد برقعي نبوده و امر مشتبه شده است. همان شب كه آن سيد را دستگير كردند جريان را فهميدم و شبانه از منزل خارج شده و در مدرسه فيضيه در يكي از حجرات فوقاني خود را مخفي كردم. تا مدتي از طرف شهرباني مأمور به منزل ما مراجعه مي كرد كه شهرباني با شما كار دارد. ديدم ماندن ما در مدرسه نتيجه اي ندارد، و دولت دست بردار نيست.

 

فهرست


 

مؤلف در زندان شهرباني

 

بالأخره خود را مهيا كردم و به شهرباني رفتم، تا وارد شهرباني شدم ديدم دو ماشين نظامي از تهران آمده و منتظر است و همان هنگام ورود مرا دستگير كردند و در يك ماشين كوچك نشانده و به طرف تهران حركت كردند. اتفاقا آقاي واحدي را كه جواني 19 ساله و از فداييان اسلام بود، نيز آوردند و سوار كردند، همراه با تاجري كه او نيز از دوستان آيت الله كاشاني بود، دولت خيال كرد با دستگيري ما مملكت هند را فتح نموده است؛ زيرا در تهران چون وارد شهرباني شدم ديدم تمام مأمورين شهرباني از سرهنگ و سرتيب همه از اتاقها بيرون آمده و در سالن منتظر ديدن ما بودند. من در آن وقت حدود چهل سال داشتم، و واحدي هم تقريبا همسن فرزند من بود كه هر كس او را مي ديد حدس مي زد كه فرزند من است.

به هر حال چون وارد سالن شهرباني تهران شديم، تمام افراد مأمورين صف كشيده و سلام مي كردند و ما هم جواب مي داديم. مرا راهنمايي كردند به اتاق بزرگي كه بعدا فهميدم اتاق استنطاق است. چون نشستم گفتند حضرت آقا اجازه مي دهيد، سؤالي داريم؟ گفتم: بفرماييد، گفتند شما در قم كه درس مي گوييد چه اشخاصي به درس شما مي آيند ممكن است نام آنان را بگوييد؟ گفتم درس ما كلاسي ندارد كه نام نويسي كنند و معلوم شود آنان كه به درس ما مي آيند نامشان چيست، بلكه مانند مسجد است، حوزه ي درسي است كه هر كس بخواهد آزاد است وارد شود و استفاده كند. گفتند در نماز شما چه كساني حاضر مي شوند؟ من گفتم امام جماعت خوب كسي است كه متوجه نماز و توجهش به خدا باشد نه به مأمومين، من چه مي دانم چه كساني به نماز جماعتم مي آيند. معلوم شد دولت از ما وحشت دارد و مي خواهد بداند چه كساني با من رفت و آمد دارند و يا به درس من حاضر مي شوند. بعد گفتند شما در تهران كه تشريف مي آوريد به خانه چه كسي وارد مي شويد؟ گفتم هر كس مرا دعوت كند به منزل او وارد مي شوم. گفتند اگر كسي دعوت نكرد كجا وارد مي شويد؟ گفتم به مدرسه، گفتند كدام مدرسه؟ گفتم هر كدام كه درش باز باشد. گفتند اگر ما امشب شما را رها كنيم كجا مي رويد؟ گفتم اگر دعوت كنيد به منزل شما! در اينجا ديدم يكي از آنان با ديگري نجوا كرد كه از اين بابا نمي توان چيزي بدست آورد. پس از آن نوشته اي آوردند كه آن را امضا كنم، پرسيدم چيست؟ گفتند نامه توقيف شماست. گفتم هيچ احمقي توقيف خود را امضا نمي كند، گفتند بنويسيد اعتراض دارم. من نيز نوشتم.

پس از آن مغرب نزديك بود و ما را بردند در كنار شهرباني در محلي بازداشت كردند، نزديك مغرب، آقاي واحدي اذان گفت، ما نماز جماعت برپا كرديم، عده اي از كسبه و تجار كه مريدان كاشاني بودند، در آنجا محبوس بودند، آمدند به جماعت ما. پس از نماز شروع كردم به بيان حقايق ديني. در اتاق متصل به اتاق ما عده اي از توده اي ها و كمونيست ها محبوس بودند، پيغام دادند كه ما مي خواهيم فلاني را ببينيم. گفتم اشكالي ندارد تشريف بياورند. عده اي غير روحاني كه با من بازداشت بودند، گفتند ممكن است ما را به كمونيست بودن متهم كنند. من گفتم چه اتهامي، نترسيد بگذاريد بيايند. به هر حال آمدند و اظهار خوشوقتي كردند كه يك نفر روحاني شجاع هم پيدا مي شود كه با ديكتاتوري مخالف باشد. ما با ايشان گرم گرفتيم، آنها سؤالات و اشكالاتي به قوانين اسلام داشتند كه به آنها جواب گفتم.

چند روزي در آنجا توقيف بوديم تا اينكه سرهنگي از طرف شاه آمد كه شما در قم چه مي خواسته ايد بگوييد؟ مقصود خودتان را مرقوم نماييد، من تعجب كردم از مملكت هرج و مرجي كه دولت ندانسته ما چه مي گوييم، ما را تبعيد كرده و زنداني نموده اند. در جواب گفتم مقصد ما هر چه بود راجع به شاه و وزير نبوده. گفتند هر چه بوده بنويسيد. اطرافيان ما نيز اصرار كردند كه چيزي بنويسيد. كاغذي گرفتم و نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحيم، سلاطين قبل اگر از خطري نجات پيدا مي كردند زندانيان را رها مي كردند، سخن ما اين است كه مي گويند در دانشگاه خواسته اند به شاه تيري بزنند نخورده و از خطر گلوله رها شده و نجات يافته و در عوض عده اي از مجتهدان و صالحين را كه آقاي كاشاني و دوستانش باشند از آنجمله اين حقير را گرفته اند و به اين بهانه تبعيد و بازداشت كرده اند، اين كار چه معني دارد والسلام.»

سرهنگ و اطرافيان چون نوشته ي مرا ديدند گفتند خوب نوشته ايد، نامه را بردند و فرداي آن روز آمدند كه شاه دستور داده ملاي قمي و همراهانش آزادند. كساني كه با ما از قم آمده بودند، يعني آقاي واحدي و فردي موسوم به حاجي حسن و همچنين دوستان و مريدان كاشاني كه در زندان بودند، همه گفتند ما از همراهان آقاي برقعي هستيم، ماشيني آوردند و گفتند شما را كجا ببريم، آقاي امام جمعه ي تهران و آقاي بهبهاني شما را دعوت كرده اند؟ بنده گفتم منزل ايشان نخواهيم رفت، بلكه در ميان ميدان توپخانه ما را پياده كنند هرجا خواستيم مي رويم؛ زيرا نويسنده با آخوندهاي درباري سخت مخالف بودم و امام جمعه و بهبهاني هر دو درباري بودند.[8]

چون ما را در توپخانه پياده كردند، با همراهان خداحافظي كردم و رفتم منزل آقاي كاشاني، كاشاني مجتهدي بود شجاع و بيدار. اگر چه خودش در لبنان تبعيد بود، ولي خانواده اش در تهران بودند. چون من وارد شدم بسيار خوشحال شدند.

در آن زمان تمام اهل علم از سياست و امور مملكتي بركنار بودند و دوري مي جستند و اگر كسي مانند كاشاني و يا اين بنده وارد مبارزه با ديكتاتوري مي شديم چندان مورد علاقه مردم نبوديم، و اصلا مردم ايران و خود ايران مانند قبرستاني بود كه سرنوشتش به دست گوركن ها باشد كه هر كاري بخواهند با مرده مي كنند! فردي مانند كاشاني منحصر به فرد بود و ايشان زجر و حبس زياد ديد تا حركتي و موجي در ايران بوجود آورد تا آن زمان جبهه ي ملي و جبهه ي غير ملي اصلا وجود نداشت، و مرحوم مصدق را جز معدودي نمي شناختند. ولي چون كاشاني سعي داشت يك مجلس شوراي ملي و وكلاي خيرخواه ملت سركار بيايند، لذا فتوا مي داد كه بر جوانان واجب است در انتخابات دخالت كنند، و لذا در همان زندان لبنان به اينجانب نامه اي نوشت كه آقاي برقعي مانند آخوندهاي ديگر مسجد را دكان قرار نده و بپرداز به بيداري مردم و به سخن مردم كه مي گويند آخوند خوب كسي است كه كاري به اوضاع ملت نداشته باشد وكناره گير باشد، گوش مده و كاري كنيد كه مردم مصدق را انتخاب كنند، تا آن وقت ملت نمي دانستند مصدق كيست، و چه كاره است، كاشاني به تمام دوستانش توصيه مي كرد كه وكلايي صحيح العمل از آنجمله مصدق را انتخاب كنيد، پس به واسطه ي سفارشات و سخنراني هاي كاشاني و پيروانش مردم نام مصدق را شنيدند و تا اندازه اي شناختند. و در مواقع انتخابات مريدان كاشاني از اول شب تا صبح در پاي صندوقها مي خوابيدند كه مبادا صندوق عوض شود و كاشاني و مصدق وكيل نشوند، مردم را تحريك مي كرديم به رأي دادن به آقاي كاشاني و مصدق و چند نفري كه با اين دو نفر همراه بودند، تا اينكه به واسطه فعاليت مريدان كاشاني اين دو نفر رأي آوردند و وكيل تهران شدند، دولت ناچار شد كاشاني را آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.

چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي شود، لذا همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل آيد.

 

فهرست


 

حكايتي از آيت الله بروجردي

 

پس از آنكه مراسم استقبال انجام شد به قم برگشتم، وارد منزل كه شدم ديدم عده اي از طلاب و فداييان اسلام زخمي و دردمند آمده اند به منزل ما. گفتم چه شده؟ گفتند ديروز عصر عده اي از ما طلاب فدايي در نماز جماعت مغرب در مدرسه ي فيضيه شركت كرده بوديم، بدون خبر و ناگهاني عده اي چماق بدست به دستور آيت الله بروجردي و به رهبري شيخ علي لر كه يكي از طلاب لرستان است ريختند ميان صفوف جماعت و طلاب فدايي را مورد حمله و كتك قرار دادند و آقاي بروجردي دستور داده شهريه طلاب فداييان را قطع كنند و حجره هايي كه در مدرسه داشتند تخليه كنند. نويسنده خيلي تعجب كردم؛ زيرا فداييان اسلام عده اي از طلاب متدين بودند كه با منكرات و فساد دربار مبارزه مي كردند، و سزاوار بود كه آقاي بروجردي با ايشان همراهي كند نه آنكه وسط نماز ايشان را مضروب و مطرود كنند و ايشان چيزي نگويد. طلاب گفتند خوب شد نبوديد وگر نه كتكي هم شما نوش جان مي كرديد! من گفتم حال چه بايد كرد؟ گفتند شما با آيت الله كاشاني رفيق هستيد راه چاره اين است كه برويد او را ملاقات كنيد، من فوري برگشتم تهران، در حالي كه منزل آقاي كاشاني شلوغ بود و دسته دسته مردم به زيارت او مي آمدند، آمدم مطلب را به ايشان گفتم، ايشان گفتند من كه در اين حال نمي توانم قم بروم، با اين سيد لُر (يعني آقاي بروجردي) صحبت كنم، اما آقاي فلسفي را مي فرستم، از اينرو به آقاي فلسفي امر كردند كه شما برويد قم و به آقاي بروجردي بگوييد اين فداييان فرزندان و قوت دست شما هستند، شما نبايد اينان را بكوبيد. بالأخره آقاي فلسفي براي مذاكره با آقاي بروجردي به قم آمد و ما هم با اميدواري برگشتيم، و به طلاب مژده داديم. علت آنكه خودم خدمت آقاي بروجردي نرفتم و راجع به اين موضوع مستقيما با ايشان صحبت نكردم، آن بود كه در زمان تبعيد آقاي كاشاني به لبنان حدود صد تن از مريدان كاشاني به قم آمدند كه در منزل آقاي بروجردي متحصن شوند و از ايشان بخواهند كه با دولت راجع به استخلاص آقاي كاشاني صبحت و مذاكره كند، ولي رفتار ايشان به گونه اي بود كه باعث شد از ايشان قطع اميد كنم. ماجرا از اين قرار بود كه چون اين عده وارد قم شدند، درباريانِ بروجردي، ايشان را به روستاي وشنوه بردند و نگذاشتند كه با مريدان كاشاني ملاقات كند، و حتي نگذاشتند با نمايندگان ايشان نيز صحبت كند. به محض اينكه پناهندگان به منزل آقاي بروجردي وارد شدند، درِ خانه را مأمور دولت گذاشتند كه كسي براي پناهندگان ناني و طعامي نياورد، تا آنان خسته شده و خود متفرق شوند، اين بنده ديدم صد نفر در ميان خانه بدون غذا مانده اند، لذا رفتم به دكان نانوايي كوچه ي عشقعلي (كه در آنوقت از پشت بام نانوايي تا پشت بام آقاي بروجردي راه داشت و هنوز خيابان چارمردان احداث نشده بود) به نانوا فهمانيدم كه شما همه شب مقداري نان از پشت بام براي پناهندگان ببريد، آنان پولش را مي پردازند و اگر ندادند من خودم خواهم داد، نانوا انصافا خدمت كرد و مرتبا براي پناهندگان مخفيانه نان مي فرستاد، متحصنين پس از آنكه مدتي ماندند و نتيجه نگرفتند ناچار متفرق شدند، و چون متفرق شدند آقاي بروجردي هم برگشت!! بنده خواستم وقت خلوتي با ايشان ملاقات كنم و مطلب را به ايشان بگويم كه كار خوبي نكرديد و علت خودداري از ملاقات را بخواهم، ولي ديدم آقا به ثقل سامعه مبتلاست و از طرف ديگر اصحاب آقا مغلطه خواهند كرد، و مانع مي شوند، لذا مطلب را برايشان نوشتم و با پست شهري فرستادم، گويا چون امضاي من بود اصحابش نگذاشتند كه نامه به دست ايشان برسد، دومرتبه نوشتم، باز اصحاب او نگذاشتند كه نامه به دست ايشان برسد، در نامه نوشته بودم وقت ملاقات خصوصي بدهيد. و اينكه مي گويم نامه ها به دست ايشان نمي رسيد، بدين جهت است كه اگر مي رسيد مطلع مي شدم، مرا همه روزه در بين راه هنگامي كه ايشان به حوزه درس خود مي رفتم، همديگر را مي ديديم و احوالپرسي مي كرديم، ولي ايشان كه همواره در بين راه مرا  مي ديد، چيزي نگفت و معلوم بود از نامه ام بي خبر است، تا اينكه ناچار شدم نامه اي به نام حسين خان بوشهري نوشتم، و در آن، وقت ملاقات خواستم. نامه ي سوم به ايشان رسيد، و لذا در بين راه كه مرا ديد فرمود نامه اي نوشته ايد؟ عرض كردم بلي. فرمود روز چهارشنبه ساعت هشت تشريف بياوريد.

نويسنده همان روز در همان ساعت تعيين شده به منزل ايشان رفتم، ديدم 10 يا 12 نفر از اصحاب ايشان در اتاق خصوصي كه ما وقت خواسته بوديم با ايشان نشسته اند، بعد از تعارفات معموله ايشان گفتند شما فرمايشتان را بفرماييد. عرض كردم غير از شما اگر كسي ديگري باشد من عرضي ندارم. فرمودند ايشان از خودمانند. باز عرض كردم من عرضي ندارم. اين بود كه به اصحاب خود گفتند برويد اتاق ديگر، آنان برخاستند و با اوقات تلخ به اتاق ديگر رفتند. ولي پشت در اتاق به استراق سمع پرداختند و چنانكه گفتم آقاي بروجردي به ثقل سامعه مبتلا بود و من ناچار بايد با صداي بلند به ايشان صحبت كنم. ديدم ناچارم با صداي بلند مطالب خود را بگويم، و اگر خودداري كنم شايد ايشان عصباني شوند و يا مانعي پيش آيد. ولذا گفتم توكلت علي الله، و عرض كردم شما بايد كاري كنيد كه نامه هاي مردم را اصحابتان پيش از شما باز نكنند و بدست شما برسانند، فرمودند مي رسانند. عرض كردم چنين نيست؛ زيرا من دو نامه فرستادم نرسيد ولي نامه ي سوم كه به نام حسين خان بوشهري ناموجود بوده، رسيد، گفتند من هم مي خواستم بپرسم چرا به نام حسين خان نوشته ايد؟ گفتم علت آن همين است. سپس گفتم هزار سال است شما بني اميه را لعن مي كنيد كه چرا باوجود اينكه امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كردند آب را به روي او بستند، ولي خودتان عده اي از مسلمانان را كه براي أمر ديني و احقاق حق يك مجتهد به شما پناه آورده ومهمان شما بودند، واگذاشتيد و عوض مهمان نوازي به سفر رفتيد و اصحاب شما نان و آب را به روي ايشان بستند تا ناچار متفرق شدند. خوب بود شما دو نفر نماينده ي ايشان را بخواهيد اگر مطلب صحيحي داشتند حتي المقدور با آنان همراهي مي كرديد، و اگر مطلب و خواسته ي ايشان مشروع و يا مقدور شما نبود. به ايشان صريحا اعلام مي داشتيد، نه اينكه بگذاريد و برويد و پاسبان درب خانه خود بگذاريد. سخن من به اينجا كه رسيد اصحاب او با عصبانيت وارد اتاق شدند كه آقا كار دارند شما وقت ايشان را تلف كرده ايد. من ديدم اگر سخن را ادامه دهم ممكن است مورد ضرب و شتم واقع شوم، لذا خودداري كرده و برخاستم و ديگر از آقاي بروجردي مأيوس شدم. و اين بار كه فداييان را كتك زدند نزد ايشان نرفتم و به طريق ديگري براي احقاق حقشان اقدام كردم.

 

فهرست


 

اطرافيان بروجردي، كاشاني و مصدق

 

اصحاب آقاي بروجردي با هو و جنجال و تبليغات و غلو، آقاي بروجردي را به عرش رسانيدند و كار به جايي رسيد كه با كمك دستهاي پنهان او را يگانه مرجع شيعيان قلمداد كردند، اما چه فايده كه براي امت كاري نكرد.

ولي آيت الله كاشاني چنين نبود و از همراهي و كمك در حق مردم دريغ نداشت و در راه سربلندي ملت همه نوع سختي را متحمل مي شد وبا سعي آيت الله كاشاني و پس از وكالت ايشان و طرفداران او، زمزمه ي ملي كردن نفت در مجلس شورا بلند شد و مصدق وكيل گرديد و دربار تضعيف شد و كم كم به اندك زماني مصدق نخست وزير شد. و چون شاه، مصدق را عزل و احمدقوام را نخست وزير كرد، آيت الله كاشاني تعطيل عمومي اعلام كرد و سرتاسر ايران تعطيل شد و واقعه ي سي تير به وجود آمد كه مردم براي عزل قوام السلطنه ي خبيث در مقابل دربار قيام كردند و او عده ي بسياري را در خيابانها كشت. ولي مردم غالب شدند و شاه ناچار شد احمدقوام را عزل كند، پس از او مصدق السلطنه روي كار آمد تا آنكه شاه فرار كرد و به ايتاليا رفت و چند روزي در آنجا ماند و با نمايندگان آمريكا تماس گرفت و بنا شد او را با يك كودتا به ايران برگردانند به شرط اينكه مطيع محض دولت آمريكا و مأمورين سيا باشد و با آنها همكاري نمايد و بدين ترتيب در روز 28 مرداد عده اي از چاقوكشان دربار قيام كردند و با شعار زنده باد شاه آمدند كلانتري 12 را گرفتند، سپس حركت كردند و مركز تهران را شلوغ كردند و رفتند به طرف ساختمان نخست وزيري براي دستگيري مصدق، تا اينكه خانه ي او را غارت و خود او را دستگير كرند. و در اين قضيه مي توان گفت خود مصدق نيز مقصر بود، زيرا ايشان كه تحت تأثير تملق و چاپلوسي اطرافيان خود بود، با آيت الله كاشاني كه موجب شهرت و وكالت و قدرت و نخست وزيري او شده بود به عداوت پرداخت، و چون مغرور شده بود دست كاشاني را از امور مملكت قطع و او را خانه نشين كرد، و اصحاب و اطرافيان مصدق به اذيت و آزار كاشاني پرداختند و حتي در روزنامه ها او را تمسخر مي كردند و مي گفتند:   ول كن بابا اسدالله       حضرت آيت الله.

و با كاشاني كاري كردند كه دربار شاه نكرده بود، و حتي عده اي از اراذل و اوباش خانه ي كاشاني را سنگ باران كردند و با پرتاب آجري در فضاي خانه، آقاي حدادزاده را كه يكي از اصحاب كاشاني بود كشتند. مصدق مردي نبود كه اسلحه به دست گيرد وبجنگد، يعني، مانند كاشاني مرد مبارزه نبود. ولي كاشاني و فداييان اسلام مردماني بودند كه دست به اسلحه مي بردند و خود وارد ميدان مي شدند. و لذا دشمن سعي مي كرد مصدق را تنها بگذارد و مبارزين را از بين ببرد. مصدق به دست خود فداييان را به زندان افكند و كاشاني را خانه نشين نمود و عده اي مفتخور و حتي درباريان شاه دور او جمع شده بودند كه فقط مقام و مأموريت و پست و منصب مي خواستند، و چون نخست وزير بود دنيا و مقام به دست او بود و متملقين او را به عرش رسانيدند، ولي چون روز قيام و اقدام فرا رسيد و طرفداران شاه كه تعدادي اراذل و بدكار بودند پا به ميدان گذاشتند اطرافيان مصدق همه از ترس پنهان شدند، آقاي كاشاني قبلا به مصدق إعلام و إتمام حجت كرد كه مي خواهند كودتا كنند ولي مصدق گوش نداد و سرانجام يك سرهنگ با چند نظامي رفتند و به آساني او را دستگير كردند، و هر چه مردم بازاري و يا دانشگاهي به او گفتند اجازه دفاع به ما بده و اسلحه به ما بده ما دفاع مي كنيم، مصدق گوش نداد و در حقيقت خود او، خود و ملت را دو دستي به دشمن تسليم كرد، و شاه را برگردانيد و نفس از كسي برنيامد. و چون شاه آمد اول كاري كه انجام داد فداييان اسلام را دستگير و إعدام نمود و خيالش راحت شد.

 

فهرست


 

فداييان اسلام

 

در اينجا مناسب است قدري هم راجع به فداييان اسلام بنويسم، فداييان اسلام مركب بودند از چند طلبه ي فقير و چند غير روحاني بي چيز، يكي از جمله آنان داماد خودم آقاي محمود اميدي بود كه طلبه اي فقير بود و چون شاه برگشت مدتي او را به زندان بردند. و ديگر نواب صفوي بود كه سيدي بود فقير و مقداري عربي و مختصري فقه خوانده بود، و ديگري واحدي بود يعني سيد عبدالحسين واحدي و سيد محمد واحدي كه دو برادر بودند، سيد عبدالحسين طلبه بود و مدتي نيز نزد خود من درس خوانده بود، و چون دولت مرا به تهران تبعيد كرد او نيز همراه من بود چنانكه شرح آن گذشت. و ديگري طهماسبي يك نفر كاسب و غير روحاني بود و همچنين چند نفر ديگر، دولت شاه هر يك از ايشان را زنداني و بعضي را شكنجه بسيار كرد.

چون معلوم شد كه قرار است نواب صفوي و برادران واحدي را به قتل برسانند در حالي كه اينان جز آنكه مسلماناني پاكدل بودند، گناهي نداشتند، لذا من غير مستقيم به آقاي بروجردي متوسل شدم كه ايشان واسطه شود (چون شاه و دولت مخالف بروجردي نبودند) و كاري كند كه اين چند نفر سيد را به مكان دور دستي تبعيد كنند ولي به قتل نرسانند، آقاي بروجردي كمك و همراهي نكرد هيچ بلكه بدگويي كرد! ما ناچار متوسل به شاگردان بروجردي شديم. يكي از كساني كه ما براي نجات فداييان از وي كمك خواستيم همدرس خودم، آيت الله خميني بود كه بعد از آقاي بروجردي به رياست رسيد. به هر حال در اين مبارزات آقاي خميني شركت نكرد و با ما كمك و همراهي ننمود، و عاقبت در ميان زندانها سادات علوي را كشتند و در روزنامه ها اعلان نمودند و بدگويي هم كردند.

فداييان اسلام جواناني بودند متدين و قصدشان امر به معروف و نهي از منكر و جلوگيري از فساد جامعه بود و هميشه با نويسنده مأنوس بودند و اينجانب همه گونه همراهي با ايشان مي نمودم و أيامي كه در قم بودم منزل ما محفل و پناهگاه ايشان بود و چون در تهران ساكن شدم باز هم به منزل و مسجد ما مي آمدند. يك هفته قبل از آنكه دولت ايشان را دستگير كند هنگامي كه ناهار را در منزل ما ميهمان بودند، نويسنده براي ايشان آب گوشت تهيه كرده بودم و در سر سفره به ايشان ايراد كردم كه شما چرا به منزل شعبان جعفري درباري كه به شعبان بي مخ، معروف بود، رفته ايد؟ اين كار شما غلط بوده و موجب بدنامي شما خواهد شد. نواب صفوي گفت رفته بوديم تا ايشان را موعظه كنيم. به او گفتم او موعظه نمي فهمد او مردي است پولكي. اين كار شما موجب بدگماني مردم خواهد شد و مي گويند فداييان اسلام انگليسي هستند . آقاي نواب اوقاتش تلخ شد و كاسه ي آبگوشت خود را به ديوار كوبيد، و اين كار را در حضور عده ي زيادي از ميهمانان كه به دعوت ما و يا همراه او آمده بودند، انجام داد و به من خشم گرفت. ولي از قضا و از قراري كه بعدا فهميدم اين كار او براي من مفيد واقع شد؛ زيرا جاسوسان دربار در كمين ايشان بودند كه ببينند آنان با كه رفت و آمد دارند و در اين مورد تصميماتي اتخاذ كنند، و وقتي اوقات تلخي او نسبت به من و مشاجره  ما و پرت كردن كاسه غذا را ديدند، خيال كردند من مخالف ايشان هستم و لذا پس از دستگيري ايشان مأمورين دولت مزاحمت زيادي براي ما فراهم نكردند. به هر حال اينجانب به فداييان اسلام علاقه اي وافر داشته و هيچگاه از همراهي و مساعدت و كمك در حق ايشان دريغ نداشتم و هميشه نسبت به آنان خيرخواهي و در رفع حوائجشان كوشش و اقدام مي كردم، و ايشان همگي در امور علمي و فقهي به اينجانب مراجعه كرده و در مسايل و مشكلات نيز با من مشورت مي كردند. و در بسياري از مواقع منزل اينجانب مخفي گاه ايشان بود.

به هر حال چون گرفتار شدند اكثر ايرانيان از ايشان حمايت نكردند، داماد من آقاي شيخ محمود اميدي كه از جمله ايشان بود مدتي در زندان ماند، و پس از آزاد شدن وارد تشكيلات وزارت دادگستري گرديد و به شغل قضاوت پرداخت و اكنون نيز همچنان به كارهاي قضايي اشتغال دارد و متأسفانه با خرافات و بدعتها مبارزه نمي كند، اميدوارم به خود آيد و باقيمانده ي عمرش را براي خدمت به اسلام أصيل صرف كند.

از خدا مي خواهم فرزندان عزيزم را به راهي كه مرضي اوست، رهبري فرمايد همچنين به ايشان توفيق دهاد كه همسران خويش را نيز به رضاي حق هدايت و تشويق نمايند. سعادت آنها و نسلشان را در دو جهان، از حق تعالي مسألت دارم و اميد است كه دعاهايم در حقشان مستجاب گردد، و همواره ايشان در پيروي از كتاب و سنت الگويي براي سايرين قرار گيرند.

باري، چون شاه پس از فرار به ياري آمريكا به ايران باز گشت، آقاي بروجردي براي او به عنوان خيرمقدم نامه اي فرستاد كه در روز نامه هاي اطلاعات و كيهان درج شد و  ورود اعليحضرت را تبريك گفت و همچنين در نامه اش نوشت: «خلدالله ملكه و سلطانه» نويسنده در آن وقت تهران بودم و مدتي بود كه به ناچار از خانه و لانه ام اعراض و صرف نظر كرده و از قم به تهران مهاجرت كرده بودم، و جند سالي بود كه در مسجد محله ي وزير دفتر كه محله ي پدر مصدق، مرحوم وزير دفتر بود ساكن شده و به امامت جماعت و درس پرداخته بودم؛ زيرا در قم سه دسته با من اظهار دشمني مي كرد.

اول، مأمورين دولت.

دوم، خدام حرام و نوكران متولي باشي آستانه ي مقدس كه وكيل قم بود.

سوم، روحانيان يعني آقاي بروجردي و اطرافيان.

و منهم آن اندازه قدرت و نفوذ كه با اين سه دسته مقابله كنم نداشتم، ناچار از وطن خود به تهران هجرك كردم و به امامت و هدايت مردم در مسجد گذر و زير دفتر پرداختم.

 

فهرست


 

خاطراتي از اهالي و ساكنين گذر وزير دفتر

 

اين مسجد را خاله ي مصدق ساخته بود، و موقوفاتي كه قابل استفاده باشد، نداشت. و مختصر موقوفه اي كه عبارت از چند باب دكان واقع در همان محل بود به ثمن بخس اجاره داده شده بود، و مال الاجاره را محمد ولي ميرزا فرمانفرماييان مي گرفت و صرف بنايي مسجد مي كرد و به خادم مسجد چيزي مي داد و ما را بحمد الله بهره اي نبود جز خانه ي محقري كه وقف مسجد و در جنب مسجد براي امام مسجد ساخته شده بود. چون آقاي فرمانفرما، پس از فوت امام مسجد، از آيت الله كاشاني، براي آن مسجد امامي خواسته بود، آقاي كاشاني مرا معرفي مي نمايد، و خود نيز روز اول آمد و ما را به مسجد آورد و در نماز جماعت به اينجانب اقتدا نمود. و بدين ترتيب در آنجا ساكن شديم. و پس از مدت اندكي كه بر اثر تبليغات مصدق عليه كاشاني، مردم به وي بد بين شدند، عده اي از عوام و اهل غرض با من نيز، به بهانه ي اينكه رفيق كاشاني بوده، دشمني مي كردند. خصوصا شخصي به نام عبدالرحيم كه مرد خودخواه و بي سوادي بود و دكان نانوايي داشت و قبل از ورود من به آن مسجد، آنجا پاتوق او بود و هر ساله عده اي از چاقوكش ها و اراذل و اوباش محل را در دهه  عاشورا جمع مي كرد و به بهانه ي روضه خواني و عزاداري در مسجد، پول زيادي از تجار و اعيان محل مي گرفت، و خود با پيراهن سياه نزديك در مسجد مي ايستاد و به مردم خوش آمد مي گفت و هر چه روضه خوان بي سواد و خرافاتي بود دعوت مي نمود. خصوصا روضه خواني كه خوش صدا و شار لاتان باشد و سخن مفيدي كه به كار دنيا و آخرت مردم بيايد، نگويد.[9]

من كه تازه وارد شده بودم يكي از دو كار را مي توانستم انجام دهم:

اول اينكه به ميل او رفتار كنم و تمام كارهايش را صواب بدانم، و از او اظهار تشكر و تمجيد كنم و او هم مريد ما باشد و با هم مردم را بچاپيم.

دوم اينكه حقايق را بگويم و از اين انحرافات جلوگيري كنم، و راه كسب درآمد حاج عبدالرحيم را گرفته و او را با خود دشمن سازم و در نتيجه نوچه هاي او مزاحم من شوند و عده اي مانند سيد عباس قاري را با خود طرف سازيم و حساب خود را از رياكاران و دكانداران جدا نماييم.

البته هر آخوندي بود مانند ساير آخوندها كه در مساجد هستند كار اول را مي كرد و با كمال خوشي زندگي مي كرد و با كدخدا مي ساخت و ده را مي چاپيد. ولي من اين كاره نبودم، در اولين سال اقامتم در مسجد، نيمه شب اول عاشورا كه مصادف با تابستان بود در منزل وقفي خوابيده بودم، ديدم در مسجد هياهويي است، از بام نگاه كردم ديدم درب مسجد را بسته اند و همه لخت شده اند و نوكران حسيني، تصنيف مي خوانند و گاهي ميان حوض مسجد رفته و آب تني مي كنند و از خود باد صادر مي كنند و پس از آنكه شام عزا را خورده اند به رقاصي پرداخته اند و تازه نماز هم نمي خوانند، و حتي در وقت نماز مغرب و عشا كه ما نماز جماعت مي خوانديم، اينان گاهي با هم شوخي و گاهي صحبت مي كردند و حواس نمازگزاران را پرت مي كردند. بسيار متأسف شدم و از خود پرسيدم چه بايد كرد؟ با عدم دخالت و توافق در كار ايشان هر طور بود با ايشان مدارا كردم تا عاشورا تمام شد.

پس از عاشورا، روضه خوانها مي آمدند درب منزل من كه آقا پول روضه خواندن ما را نداده اند و يا كم داده اند، مي گفتم به من مربوط نيست، هر كسي شما را دعوت كرده نزد او برويد.

دو سالي در ماه محرم و رمضان همين لوطي بازي بود، با بعضي از دوستان مشورت كردم كه چه بايد كرد؟ گفتند اينان آسان دست از اين دكان بر نخواهند داشت؛ زيرا در يك دهه محرم خرج يك سال خود را از مردم محل و عابرين مي گيرند، و تا سال ديگر مي خورند و در انتظار سال ديگر هستند. (بايد گفت يكي از عيوب بزرگ تبليغات ديني ما همين چيزهاست كه در هر محلي عده اي از جهال متصدي همين امور تبليغي هستند و لذا هر روضه خوان و مبلغي كه طبق ميل ايشان از خرافات و معجزات و دروغهاي شاخدار بگويد اينان خشنودند، و هر واعظي يك جمله از حقايق بگويد به دست اينان كوبيده مي شود).

به دوستان گفتم پس چاره چيست؟ يكي گفت بايد با ايشان بسازي و نان را به نرخ روز بخوري. ديگري گفت ملايي همين است. يكي از دوستان گفت شما روز عيد فطر كه منبر مي روي به مردم ابلاغ كن كه باني دهه عاشورا براي عزاداري خود من هستم و بايد كسي پول ندهد، و از كسي پولي دريافت نشود. شما خودت يك سال يا دو سال يك واعظ خوب دعوت كن و خودت مجلس را اداره كن تا دست آنان كوتاه شود. من همين كار را كردم و روز عيد فطر در منبر اعلام كردم كه امسال باني و مدير عزا خودم هستم و از كسي هم پول دريافت نمي شود و كسي حق گرفتن پول ندارد. تا اينكه محرم شد از ناچاري مانند سالهاي گذشته مسجد را سياه پوش كردم، و روضه خوان دعوت كردم و خودم دم در براي پذيرايي واردين ايستادم. حاج عبدالرحيم و نوچه هاي او در صدد اذيت و آزار من برآمدند، هنگام نماز مي آمدند سوت زده و خنده هاي بيجا و از اين قبيل كارها مي كردند، و اين طرف و آن طرف به بدگويي از من و عيبجويي مي پرداختند كه اين آقا عادل نيست. عمامه اش فلان و عبايش بهمان است! ما صبر كرديم تا اين سال گذشت و سال ديگر باز همينطور، و چند سالي بدين منوال گذرانديم. آنان ديدند كه نانشان آجر شده، فردي موسوم به حاج حسين احمدي تبريزي، كه آدم عامي ساده ي بي خبر و كم سوادي بود، تحريك كردند. او آمد نزد من كه ماه رمضان نزديك است شما اجازه بدهيد ما مسجد را شبها احيا كنيم، براي هدايت جوانان برنامه بگذاريم، واعظ دعوت كنيم و مخارج تمام ماه با خود من است، شما يك نفر مجتهد نبايد مسجدتان خلوت باشد. من نيز پنداشتم نيت خير دارد، قبول كردم، خواهش كرد كه شما در امور مسجد دخالت نكنيد، من مسجد را آباد و تعمير خواهم نمود. من هم باور كردم. روز اول ماه رمضان آمدم نماز بخوانم ديدم فرش ها را برچيده اند و بنّاه آورده اند كه چايخانه مسجد را كه در غرب مسجد بود بياورند به طرف شرق مسجد. من گفتم تصرف در مسجد جايز نيست. مسجد چايخانه دارد و احتياجي به دومي ندارد و تصرف در محل نماز جايز نيست. گوش ندادند و گفتند بگذاريد ما آخر ماه همه را بر مي داريم. شب آمدم مسجد ديدم همان حاج عبدالرحيم  با نوچه هاي خود آمده و دست اندر كار شده در اداره ي مسجد كه چايي بدهند، من قضيه را فهميدم ولي دير شده بود و چاره اي جز صبر نداشتم.

واعظ ايشان آمد و بنا كرد از اينان تعريف و تمجيد كردن و به خلفاي رسول الله (ص) بد گفتن و فحاشي كردن و هر شب از اثبات ولايت علي (ع) دم زدن، تعجب كردم مگر كسي در اين مسجد منكر ولايت و دوستي علي (ع) شده است؟! ديدم هر شب همين بساط است، واعظ را خواستم كه آقا امروزه جوانان ما خدا و قيامت را باور ندارند، قدري از خداشناسي و قيامت صحبت كنيد، در اينجا كسي منكر ولايت نيست؟ گفت صاحب مجلس از من درخواست كرده تا هر شب از ولايت علي (ع) بگويم، حاج حسين را خواستم كه آقا اينجا كسي منكر ولايت علي (ع) نيست كه شما دستور داده ايد تمام شبها را از اثبات ولايت و لعن به خلفا سخنراني كنند، حاجي گفت تازگي يك نفر سني شده، گفتم كيست؟ گفت: سيد مصطفي، من گفتم در محل ما چنين كسي نيست؟ گفت شما او را نمي شناسيد او ساكن شميران است. گفتم او ساكن شميران است و از شميران تا محله ي شاهپور و اين مسجد راه بسيار دور و درازي است، برويد شميران با خودش صحبت كنيد، تقصير ما چيست و ما چه گناهي كرده ايم، اهل اين محل چه گناهي دارند؟ تا آن وقت ما سيد مصطفي را نمي شناختيم. بعدها معلوم شد وي جواني دانشمند و محققي فاضل و از ساكنين شميران و نواده ي آيت الله العظمي ميرزا احمد آشتياني است به نام سيد مصطفي حسيني طباطبايي كه به هيچ وجه منكر ولايت و دوستي علي (ع) نيست، بلكه خود را اولين دوستدار و پيرو حقيقي علي (ع) مي داند و عقيده اش آن است كه علي (ع) تابع دين است نه اصل دين و نه فرع دين.

به هر حال ماه رمضان آن سال را به همين نحو مبتلا بوديم و اينان كه شب ها براي ترويج دين مي آمدند و مسجد را اداره مي كردند نماز جماعت نمي خواندند، نماز فرادي خواندنشان هم معلوم نبود، ما كه نديديم. چون شب نوزدهم رمضان شد، مردم را خوب جمع كردند واعظ در منبر گفت فرشهاي مسجد كهنه و فرسوده و نخ نما شده است، بايد مردم پول بدهند تا براي مسجد فرش نو تهيه كنيم، اول امام مسجد بدهد، من هم پذيرفتم دويست تومان بدهم،  اسم ما را نوشتند، و بعد از مردم ديگر پول زيادي را جمع كردند تا براي مسجد فرش بخرند. اما ماه رمضان تمام شد، ما هر چه منظر شديم از فرش خبري نشد، بلكه خادم مسجد را فريفتند و تنها قالي بزرگ نو كه در مسجد بود به اسم يك نفر حاجي كه مدعي بود زماني خود او اين فرش را وقف مسجد كرده به بهانه ي اينكه آن را براي تطهير مي برند، از مسجد خارج كردند.

پس از گذشت بيش از دو ماه گيرندگان پول در مسجد پيدا نشدند، ولي خودم يكي از آنان را در خيابان ديدم و پرسيدم فرش مسجد چطور شد؟ پاسخ داد ما از مردم پول جمع كرديم براي مسجد فرش بخريم، اما معلوم نكرديم و نگفتيم براي كدام مسجد![10]

به هر حال پول قالي ها را هم خوردند و رفتند و فقط در اطراف مسجد از ما عيبجويي مي كردند كه اين آقا اخلاق ندارد، بدين ترتيب از شرشان راحت شديم.

 

فهرست


 

كشف حقيقت و برخي سفرهاي تبليغي

 

در اين سالها كه دور و برم خلوت بود، مشغول مطالعه و نوشتن كتاب و تدبر در آيات كتاب خدا شدم و تدريجا برايم ثابت شد كه من و روحانيت ما غرق در خرافاتيم و از كتاب خدا بي خبر بوده و افكارمان موافق قرآن نيست، و به بركت تدبير در كتاب خدا به تدريج بيدار شدم و فهميدم روحانيت و ملت ما دين اسلام را عوض كرده اند. و به نام مذاهب، اسلام اصيل را  كنا ر گذاشته اند. و معلوم شد عده اي به نام عرفا و عده اي به نام شعرا و مفاخر ملي و عده اي به نام صوفيه و عده اي به نام فقها و عده اي به نام اخباريين و عده اي به نام اصوليين و عده اي به نام حكما و فلاسفه تا توانسته اند اسلام اصيل را برده و به جاي آن افكار بشري را رواج داده و اسلام را تغيير داده اند.

براي روشنگري و ارائه اشتباهات هر يك از ايشان كتابي تأليف كردم و هر كتابي كه نوشتم گروه و حزبي با ما دشمن شدند، و حتي پس از نوشتن كتاب «التفتيش» و «حقيقه العرفان» صوفيه و مرشدان كمر به قتلم بستند و مكرر با تلفن مرا تهديد به قتل كردند بعضي از مرشدان صوفيه پيغام دادند و گفتند: ما تو را به وسيله همكاران خودت خواهيم كوبيد. يكي ديگر از مرشدان صوفيه تلفن كرد و گفت: ما تو را مي كشيم، گفتم خداوند مرا از شر شما حفظ خواهد كرد، او گفت ما به دست روحانيان و همكاران خودت تو را نابود خواهيم كرد. گفتم هر چه مي خواهيد بكنيد. بعدها از يكي از دست اندر كاران وزارت فرهنگ شنيدم كه اهل خانقاه مبلغ شصت هزار تومان كه در آن زمان مبلغي هنگفت بود براي جمع آوري كتاب «التفتيش» به مسئولين وزارت فرهنگ پرداخته بودند!

قصد ما از تأليف اين كتاب اين بود كه مردم را به كتاب خدا و عقايد اصيل اسلامي و قرآن كريم آشنا سازيم و مردم را از كيد و ضلالت أفكار اهل بدعت برهانيم. ولي قبل از آنكه ما بر ايشان بتازيم و باطل ها را آشكار سازيم ايشان بر ما تاختند و همه جا شروع كردند به بدگويي و تهمت و افترا. در اين سالها كه در سنين چهل سالگي و بالاتر بودم، در مسجد گذروزير دفتر و گاهي در مسافرت ها و بر منابر شروع به بيان حقايق اسلامي مي كردم.

فهرست


 

حكايتي از آباده و سفري به نيشابور و مشهد

 

 سفري به قصد عزيمت به هندوستان، به شيراز رفتم، چون به آباده رسيدم، اول مغرب و هوا سرد بود، مردم براي صرف غذا و گرم كردن خود به قهوه خانه رفتند. من نيز براي خواندن نماز به مسجد رفتم، چون نماز را خواندم ديدم مجلسي است پر از جمعيت كه منتظر واعظ اند. او هم نيامده و بايد از اقليد بيايد، و قت را غنيمت شمردم و بالاي منبر رفته و سخنراني كردم، مقداري از حقايق توحيد را بيان كردم و براي آنكه به ماشين برسم، زود ختم كردم و آمدم سر خيابان ديدم مسافرين در ماشين نشسته و مهياي حركتند، تا وارد اتوبوس شدم حركت كرد. مردم مسجد كه سخنانم را شنيده بودند خرسند شده و پس از رفتنم گفتند بايد اين آقا را دعوت كنيم اين شب ها برايمان موعظه كند و به دنبال من مي آيند تا مرا پيدا كنند، ولي هر چه مي گردند اثري از ما نمي بينند و معلوم نمي شود آقايي كه به دنبالش هستد به آسمان رفته و يا به زمين! آنان متعجب شده و مي گويند حتما اين آقا امام زمان بوده و بنا مي كنند گريه و زاري و تأسف خوردن و به شهرهاي اطراف خبر دادن كه امام زمان به شهر ما آباده تشريف فرما شده اند. من در شيراز كه بودم منتشر شد در فلان شب امام زمان در آباده در مسجد منبر رفته و باز غايب شده است.[11] اين سفر يك ماه طول كشيد ولي نتوانستم به هند بروم و ناگزير به تهران باز گشتم.

 

سفري به نيشابور و مشهد

 

سفري براي فرار از گرمي هواي تهران به نيشابور رفتم، در آنجا مرا براي اقامه جماعت و سخنراني به مسجد بردند. چون در نيشابور افكار صوفيگري شيوع يافته بود، مدتي در آنجا به رد افكار صوفيانه پرداختم، به طوري كه از خود شهر و اطراف آن تا چهار فرسخي با ماشين و دوچرخه خود را براي استماع سخنراني اين حقير مي رسانيدند، و بحمد لله بسياري از مردم بيدار شدند و افكار صوفيانه شناخته شد.  و مردم از آن بيزاري جسته و از بنده قدر داني كردند، ولي صوفيه به ادارات نيشابور و مشهد متوسل شدند تا از جلسات من جلوگيري شود. پيغام دادم اگر سخن منطقي داريد من براي مباحثه حاضرم چرا متوسل به زور شده ايد؟ جوابي نداشتند كه بدهند.

تابستان يكي از همين سالها براي توقف ايام تابستان عازم مشهد شدم، در آنجا نيز عده اي از اهالي مشهد براي تدريس و اقامه نماز جماعت مرا دعوت كردند. نويسنده عرض كردم در مشهد امام جماعت بسيار است و مكاني خالي نيست و من جايي براي اين كار ندارم، گفتند صحن عتيق را فرش مي كنيم شبها تشريف بياوريد، قبول كردم. رفتند صحن را با زيلو و كرباس فرش كردند، اول مغرب رفتيم نماز، شب دوم صحن پر شد و محتاج به پنج تكبيرگو شد! همان روزها طلاب آمدند و تقاضا كردند درسي شروع كنم، من هم در مدرسه ي ميرزا جعفر درسي شروع كردم، طلابي كه به درس ما مي آمدند اظهار كردند كه درس شما به مراتب از درس ساير مراجع بهتر است، و اگر شما در مشهد بمانيد و تدريس را ادامه دهيد، مرجع تقليد خواهيد شد. عده اي آمدند كه براي طلاب علوم ديني شهريه برقرار كنيد.

 

فهرست


 

مراجع مشهد و شهرت طلبي

 

 واعظي از اهل مشهد به نام نوغاني آمد كه ما هر وقت از يكي از مراجع مشهد يعني آيت الله ميلاني در منبر تعريف و تمجيد مي كنيم و او را نام مي بريم صد تومان مي دهد، و حتي اگر پنج مرتبه نام بريم پانصد تومان مي دهد!! (البته آن وقت صد تومان پول زيادي بود)، شما هم اگر پول بدهيد، نام شما را هم بالاي منبرها مي بريم كه مردم و زوار شما را بشناسند، در جوابشان عرض كردم اولا پول ندارم و ثانيا اگر پول هم داشته باشم براي اين كارها صرف نخواهم كرد. چند روزي گذشت خدام حرم آمدند و گفتند ما با آيت الله ميلاني قرار گذاشته ايم كه هر كدام از زوار را براي حساب وجوهات و پرداخت وجوه شرعي نزد ايشان ببريم، هر مقدار كه وصول كنند سهمي از آن را به خود ما كه واسطه و معرف شده ايم مي پردازد، شما هم اگر در وصول وجوهات شرعيه سهم ما را بدهيد حاضريم زوار را نزد شما بياوريم، گفتم من اين كاره نيستم. روز ديگر سرهنگي موسوم به صالحي كه متصدي امور حرم و صحن بود، به نزد من آمد و گفت در مشهد هر كس در صحن و يا در حرم امامت مي كند بايد با اذن دربار باشد، گفتم خدا فرموده «أَقِيمُوا الصَّلاه» نماز را بپا داريد، و ما به اذن خدا و امر او و براي انجام وظيفه نماز مي خوانيم و هرگز احتياجي به اذن ديگران نداريم.

فهرست


 

بازگشت به تهران و تحقيق و مطالعه

 

چون وضع را هم به لحاظ اعمال روحانيون و هم به لحاظ دخالتهاي دربار چنين ديدم تصميم گرفتم كه مشهد را رها كرده و به تهران باز گردم.

در اين ايام چون مسجدم در تهران خلوت بود به مطالعه و تأليف كتاب پرداختم، و گاهي در ايام تابستان به مسافرت پرداخته و در شهرهاي مختلف تبليغ دين مي نمودم، و اوقاتي كه به مساجد و منابر مي رفتم، غالبا به روشن كردن عوام به عقايد حقّه و دفع عقايد باطله مي پرداختم، و با هر كتابي كه مي نوشتم عده اي از دكانداران اهل باطل با من دشمن مي شدند، كتاب عقل و دين  را نوشتم كه رد بر اهل فلسفه و فيلسوف مآبان دور از قرآن بود، و عقايدي كه در فلسفه مطابق قرآن نيست، بيان كردم، ولي آخوندهاي يوناني مآب را خوش نيامد. و چون فهرست عقايد باطله شيخيه را نوشتم، شيخيه با من دشمن شدند، و چون كتاب شعر و موسيقي را نوشتم و مفاسد اكثر شعرها را بيان كردم شعرا و مداحان به دشمني من پرداختند، و چون كتاب احكام القرآن را نوشتم آخوندهاي خرافي را با خود دشمن كردم. من خيال نمي كردم تمام آخوندهاي مذهب خودمان دكاندار خرافات و غالبا به فكر خرسواري باشند. اين اواخر فهميدم كه تمام آخوندها دين و مذهب را بيشتر براي تأمين معاش مي خواهند و آنقدر كه به فكر دنيا و تأمين معاش خود هستند به فكر دين خدا و روشن كردن مردم نيستند، و لذا بسياري از آقازادگانشان بي دين در مي آيند، چون در زندگي كنار پدر فهميده اند كه پدرشان دين و يا مذهب تصنعي دارد و براي جذب مريد، حافظ مذهب شده است و اگر كسب پدر را رها كنند به دين و مذهب بي اعتنا مي شوند، و اگر به همان كسب پدر پردازند دين و مذهب را دكان خود قرار مي دهند. عوام نيز در هر مذهب و ديني معتقد و متعصب به سخنان و عقايد پيشواي خويش اند و ابدا حاضر نيستد در باره يك مسئله به جدّ انديشه كنند، و هرگز احتمال بطلان در عقايد پيشواي خود نمي دهند و اين درد بزرگي است و لذا نجات دادن اهل هر مذهبي، از خرافات و عقايد باطله، بسيار مشكل است و محتاج از خود گذشتگي است.

در اين ايام بود كه دولت قوي و ملت ضعيف بود و مقدرات مردم و حتي دين ايشان به دست شاه بود و هر مذهبي كه مي خواست خرافات خود را ترويج كند بايد خود را به شاه و يا دولت ببندد و لذا صوفيه و بابيه و شيخيه خود را به دربار مي بستند و شاه هم براي گول زدن مردم خود را شيعه خالص معرفي مي كرد و حتي مي گفت در راه امامزاده فلان مي خواسته از اسب سقوط كند امام زمان آمده كمر او را گرفته و او را از هلاكت و خطر حفظ كرده و يا حضرت عباس كمر او را گرفته، و از اين قبيل حقه بازيها.

 

فهرست


 

اقامتي چند روزه در قوچان

 

به ياد دارم كه يك سال تابستان سفري به قوچان رفتم، اهل آنجا مرا به اقامت چند روزه در آن شهرستان دعوت كردند و تقاضاي امامت و موعظه نمودند. موحد فاضل جناب آقاي سيد جلال جلالي نيز از من خواست كه مدتي براي ارشاد مردم در قوچان اقامت كنم، من هم مضايقه نكردم و پذيرفتم. چون شبها در مسجد و در مدرسه ي عوضيه منبر مي رفتم، تمام اهل شهر اجتماع مي كردند چه در خود مسجد و چه در اطراف مسجد در خيابانها، مملو از جمعيت مي شد. قدري از خرافات عرفا و صوفيه و قلندران را در ضمن سخنرانيهاي خود بيان كردم، صوفي مسلك ها متوسل به ساواك و شهرباني شدند. مأمورين ساواك وقت ظهر سر سفره ي نهار آمدند و نگذاشتند نهار بخورم، مانند ميرغضب با كمال تندي و به صورتي وحشيانه، مرا در ماشين خود گذاشته و حركت دادند وبه اداره ي ساواك بردند. رئيس ساواك هم جوان نادان مغرور و نفهمي بود تا وارد شدم و سلام كردم بناكرد فحش دادن و حمله كردن و لگد براي ما پرتاب كردن. به هر حال اين بود دولت شاه و اين بود ضعف ملت، تا اينكه مرا با ماشين به طرف مشهد حركت دادند و بردند و در اداره ساواك مشهد و شب را در آنجا ماندم، فردا رئيس ساواك مشهد ما را خواست، و من به او گفتم شما ملت را به خود بدبين مي كنيد براي خاطر شندر غاز كه صوفيه قوچان به رئيس ساواك آنجا كه جوان نفهمي است داده اينطور به يك مرد مجتهد خيرخواه توهين مي كنيد. ولي اصلا ساواك اداره اي نبود كه مأمورانش سخن منطقي بفهمند. همين قدر بايد دانست قوي شدن دولت براي ملت بسيار خطرناك است. من ديدم رئيس ساواك مشهد با ملايمت سخن مي گويد، پنداشتم آدم بهتري است يعني از رئيس ساواك قوچان بهتر است، ولي خبر نداشتم وبعد متوجه شدم كه تمام مردم قوچان يكپارچه قيام كرده و بازارها را تعطيل كرده اند و به سبب توهيني كه ساواك قوچان به من كرده، شهر يك پارچه عزار دار شده و جمعيت بسياري براي شكايت به مشهد آمده اند وبر اثر اين اتفاق است كه رئيس ساواك قدري ملايم شده. به هر حال ظهر بود كه مرا آزاد كردند، آمدم از ساواك بيرون، ديدم جمعيت و اهالي قوچان همت كرده اند و تا در اداره ساواك به استقبال آمده اند. فهميدم مردم قوچان مردمان غيور و با همتي هستند ولي متأسفانه اغلب آخوندهاي آنجا مردمي نادان و پست و مفتخورند. مثلا يكي از آخوندهاي آنجا كه غين علي و يا برادرش غين علي نام داشت به من مي گفت من هرگاه بخواهم با همسرم جماع كنم با حول و قوه ي علي (ع) جماع مي كنم!! اين آخوند احمق مشرك مدعي بود كه سي سال در نجف درس سطح و خارج خوانده است؟! بايد بر ملتي كه چنين راهنماياني دارند تأسف خورد![12]

به هر حال چون از اداره ساواك مشهد بيرون آمدم دور ما را گرفتند كه مردم قوچان منتظرند و بايد فوري با شما به قوچان باز گرديم. گفتم تلفن كنيد كه ما ساعت پنج بعد از ظهر حركت خواهيم كرد و چون به سوي قوچان حركت كرديم، تمام اهالي شهر و قريه هاي اطراف آن تا 20 فرسخي به تدريج به استقبال آمده بودند كه نزديك شهر قوچان كه رسيدم گاو و گوسفندهاي زيادي براي قرباني آورده بودند، ولي چون چنين قرباني كاري شرك آميز بود، مانع شدم و نگذاشتم براي استقبال از من قرباني كنند، و از قراري كه مي گفتند چنين استقبالي سابقه نداشته است. چون وارد شهر شدم مرا سر دست بلند كردند و به طرف مسجد آوردند. و من همان شب منبر رفتم و از ايشان تشكر كردم، و پس از چندين شب بيان حقايق قرآني به تهران مراجعت كردم.

 

فهرست


 

تأليف كتاب درسي از ولايت و پيآمدهاي آن

 

يكي از تأليفات اينجانب كه موجب ائتلاف دشمنان ما و اتفاق ايشان عليه ما گرديد، كتاب «درسي از ولايت» بود كه در اين كتاب براي دفع شركيات شيعه نمايان و صوفيه و شيخيه و روشن شدن ايشان حقايقي بيان داشتم و نوشتم كه انبيا و اوليا در صفات و افعال خدا شركت ندارند و توليت و ولايت انبيا و اوليا فقط در امور قانوني و شرعي است و در ايجاد خلق و رزق و امثال اينها توليت و ولايتي ندارند. اين كتاب غوغايي برانگيخت كه براي خودم مايه تعجب شد و سيل بدگويي و تهمت را از جانب روحانيون به جانبم سرازير كرد؟!! براستي چه رخ داده بود؟ مگر جز آيات قرآن و احاديث موافق قرآن در اين كتاب، نوشته بودم؟! علت مخالفت و عداوت صوفيه و شيخيه و.... را با تأليفات سابقم مي فهميدم؛ زيرا رونق بازارشان را به خطر انداخته بودم، اما اين بار كساني با من ستيز و دشمني مي كردند كه خود را حافظ و مدافع دين و ظواهر شرع مي شمردند!! آيا باز هم كسب و كار عده اي از كاسد كرده بودم؟!

به هر حال بسياري از معممين، خصوصا مداحان و روضه خوانها، عوام را عليه بنده تحريك كرده و از هيچگونه بدگويي در حق من كوتاهي نكردند!

البته در اوايل انتشار اين كتاب برخي از روحانيون كه كتاب را مطالعه كرده بودند تا حدودي از اينجانب حمايت نمودند، اما وقتي سيل مخالفت دكانداران مذهبي را مشاهده كردند عقب نشستند و مهر سكوت بر لب زدند و شايد بسياري از آنها ديگر حاضر نبودند مطالب قبلي خود را در باره من و كتابم تكرار كنند؛ زيرا در اين صورت موقعيت خودشان در بين عوام به خطر مي افتاد و به سرنوشت من دچار مي شدند!!

از جمله، با خبر شدم پس از انتشار اعلاميه ي آيت الله ميلاني كه ادعا كرده بود كتاب «درسي از ولايت» مخالف قرآن است، عده اي از علماي قوچان كه مرا مي شناختند به مشهد و به نزد آقاي ميلاني مي روند و دليل مي طلبند و درخواست مي كنند كه نشان دهيد كدام آيه قرآن مخالف كتاب «درسي از ولايت» است؟ و پس از يك مباحثه طولاني جناب ميلاني عاجز مي شود و نمي تواند آيه اي نشان دهد! اما اعلاميه خود را اصلاح نمي كند!![13]

همچنين آيت الله حاج شيخ ذبيح الله محلاتي در پاسخ سؤال مردم در باره كتاب «درسي از ولايت» مي نويسد:

كتاب درسي از ولايت حجت الاسلام عالم عادل آقاي برقعي را خوانده ام، عقيده او صحيح است و ترويج وهابي نمي كند. سخنان مردم تهمت به ايشان است. اتقوا الله حق تقاته، ايشان مي فرمايد اين قبيل شعر درست نيست:

 

جهان اگر فنا شود علي فناش مي كند

قيامت ار بپا شود علي بپاش مي كند

              

بنده هم عرض مي كنم اين شعر درست نيست.

امضاء: محلاتي

 

آقاي علي مشكيني نجفي نيز مي نويسد:

اينجانب علي مشكيني كتاب مستطاب درسي از ولايت را مطالعه نمودم و از مضامين عاليه آن كه مطابق با عقل سليم و منطق دين است خرسند شدم.

امضاء: علي مشكيني

 

آقاي حجت الاسلام سيد وحيدالدين مرعشي نجفي مي نويسد:

 

بسمه تعالي

حضرت آقاي علامه برقعي دامت افاضاته العاليه، شخصي است مجتهد و عادل و امامي المذهب و بنا به گفتار مشهور (كتاب و تأليف شخص دليل عقلش و آينه عقيده اش مي باشد) و ايشان مطالب بسيار عاليه راجع به مقام و شأن حضرت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه هدي عليهم السلام در كتاب «عقل و دين» و كتاب «تراجم الرجال» كه تازه به طبع رسيده و در ساير كتابهاي ديگرشان نوشته اند، و جار و جنجال و قيل و قال يك عده اشخاص مغرض و يا عجول و عصبي كه كتاب مستطاب درسي از ولايت را كاملا نخوانده و ايمان خود را از دست داده و قضاوت ظالمانه در حق معظم له مي كنند كوچكترين تأثيري نزد علما و عقلا ندارد (عاقلان دانند) واي به حال كساني كه اين ذريه طاهر ائمه هدي عليهم السلام را كه از چند نفر مراجع تصديق اجتهاد دارد رنجانيده و در عين حال بهتان عظيم و افتراي شديد بر يك نفر مسلمان عالم فقيه مي زنند. حق تعالي فرموده: «إن الذين يحبون أن تشيع الفاحشه في الذين آمنوا لهم عذاب أليم في الدنيا والاخر³».

 

خادم الشرع المبين: سيد وحيدالدين مرعشي نجفي

به تاريخ شهر ذي القعده الحرام 1389

22/10/1348

 

اما سيل مخالفت و بدگويي و سب و شتم و توهين و افتراي معممين، ادامه داشت. اينجانب نيز براي اينكه دهان مغرضين را ببندم و به عوام كه مطالبم برايشان مأنوس نبود، اثبات كنم كه اظهاراتم در كتاب «درسي از ولايت»، بي سابقه و مخالف رأي علما نيست و براي اطمينان خاطر كساني كه قبول و هضم مطالب كتاب برايشان بسيار مشكل بود و يا فريب هوچيگري روضه خوانان و مداحان بي سواد را خورده بودند، سعي كردم نظر برخي از علماي مشهور و با وجاهت را ارائه كنم، لذا به نزد آيت الله حاج سيد عبدالحميد ماكويي كه نماينده آيت الله سيد ابوالقاسم خويي در تهران بود رفتم و ماجرا را با او درميان گذاشتم و از او خواستم در مورد اينجانب اظهار نظر كند. ولي متأسفانه جرئت نكرد! ناگزير از او خواستم به عنوان نماينده آيت الله خويي رأي ايشان را در مورد «ولايت تكويني انبيا و اوصيا» اعلام كند. به هر حال وي از من اسم نبرد ولي پذيرفت در اعلاميه اي نظر آيت الله خويي را اعلام كند، ولي عبرت آموز است كه بدانيد بعد از اينكه از طرف روحانيون ديگر مورد اعتراض و تحت فشار قرار گرفت و موقعيت خود را در خطر ديد، اعلاميه ي منتشر شده خود را انكار كرد! و حتي گفت: برقعي مرا فريب داد، برقعي مرا مجبور كرد!! و از اين قبيل سخنان، البته اينجانب منتظر روزي هستم كه پروردگار متعال در اين مورد بين ما حكم خواهد فرمود

.

فهرست


 

نظر آيت الله خويي راجع به ولايت تكويني و تشريعي

 

متن اعلاميه آيت الله ماكويي كه چاپ و منتشر گرديده از اين قرار است:

 

 

بسمه تعالي

فتواي مرجع تقليد آيت الله العظمي آقاي حاج سيد ابوالقاسم خويي راجع بنفي ولايت تكويني و تشريعي انبيا واصيا (ع).

متن فرمايش ايشان در كتاب التنقيح في شرح العروه الوثقي ج2 ص73 هر كس خواهد مراجعه كند.

لا اشكال في نجاسه الغلاه و منهم من ينسب اليه الاعتراف بالوهيته سبحانه الا انه يعتقد ان الامور الراجعه الي التشريع والتكوين كلها بيد اميرالمؤمنين او احدهم فيري انه المحيي و المميت و انه الخالق و الرازق و انه الذي ايد الانبياء السالفين سرا و ايد النبي الاكرم جهراً و اعتقادهم هذا و ان كان باطلا واقعا و علي خلاف الواقع حقا حيث ان الكتاب العزيز يدل علي ان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع كلها بيدالله سبحانه الي ان قال الاعتقاد بذلك عقيد ³ التفويض لان معناه ان الله سبحانه كبعض السلاطين و الملوك قد عزل نفسه عما يرجع الي تدبير مملكته و فوض الامور الراجعه اليها الي احد وزرائه و هذا كثيرا ما يترائي في الاشعار المنظومه بالعربيه او الفارسيه حيت تري ان الشاعر يسند الي اميرالمؤمنين بعضا من هذه الامور و عليه فهذا الاعتقاد انكار للضروري فان الامور الراجعه الي التكوين و التشريع مختصه بذات الواجب تعالي فيبتني كفر هذه الطائفه علي ما قدمناه من انكار الضروري.

ترجمه: در نجاست اهل غلو اشكالي نيست بعضي از ايشان اقرار بالوهيت خداي سبحانه دارند ليكن معتقد است كه امور راجع بتشريع و تكوين تمامش بدست اميرالمؤمنين (ع) و يا يكي از امامانست پس او را زنده كننده و ميراننده و خالق و رازق مي داند و گويد با انبياي گذشته سرا و با نبي اكرم صلي الله عليه و آله جهرا بوده و تأييد ميكرده و اين عقيده اگر چه باطل و برخلاف واقع است حقيقتا زيرا قرآن كتاب خداي عزيز دلالت دارد بر اينكه امور تكوين و تشريع كلا بدست خداي سبحانه ميباشد و اعتقاد بآن عقيده تفويض است زيرا معناي آن چنين ميشود كه خداي تعالي مانند بعضي از سلاطين و شاهان خود را معزول و بركنار نموده از آنچه راجع بتدبير مملكت اوست و امور مملكتي را بيكي از وزراي خود داده و اين مطلب زياد ديده ميشود در اشعار عربي و فارسي كه بعضي از اين امور را نسبت با اميرالمؤمنين ميدهند و اين اعتقاد انكار ضروري دين است زيرا امور تكوين و تشريع مختص بذات خدا ميباشد بنابر اين كفر اين طايفه بنابر اين چيزي است كه گفتيم قبلا از بابت انكار ضروري.

در تهران نماينده حضرت آيت الله خويي: حاج سيد عبدالحميد موسوي ماكويي

 

فهرست


 

خاطراتي از آيت الله شريعتمداري

 

علاوه  بر اين چون در جواني و در دوران تحصيل با آيت الله سيد كاظم شريعتمداري همدرس بودم و در ايام اقامت در قم با ايشان مراوده داشت، گمان نمي كردم وي انصاف را زير پا بگذارد. وي تا هنگام كتاب «درسي از ولايت» تا حدودي از من حمايت مي كرد و مهمتر اينكه تأييديه اي برايم نوشته و از من تعريف و تمجيد نموده و تصرفات مرا در امور شرعيه مجاز دانسته بود و حتي پس از انتشار «درسي از ولايت» نيز تا مدتي سكوت اختيار كرد. من نيز با توجه به سوابقم با وي، جواب او را به استفتايي كه در اين موضوع از او شده بود، در كارتي كوچك چاپ و تكثير كردم و به هر يك از كساني كه به مسجد يا منزل ما مي آمدند، يكي از اين كارتها مي دادم.

 

حضرت آيت الله العظمي جناب آقاي آيت الله شريعتمداري، پس از عرض سلام، اخيرا كتابي بنام «عقائد الشيعه» منتشر شده  در آن كتاب نوشته شده كه امام و پيغمبر _ صلي الله عليه و آله و سلم _ را همه كاره ي جهان مي دانم باذن الله، آيا اين مطلب واقعا از عقايد شيعه است و دليل عقلي و نقلي بر اثبات اين مطلب داريم؟

بسمه تعالي

همه كار جهان در دست خداوند است، امام عليه السلام و پيغمبر صلي الله عليه و آله واسطه ايصال احكام إلهي اند.

مهر: سيد كاظم شريعتمداري

 

اما چنانكه گفتم وقتي غوغا و هياهوي دكانداران عوام فريب بالا گرفت آيت الله شريعتمداري نيز كه تا مدتي پس از انتشار درسي از ولايت با ما مخالفت نكرده بود، نه تنها سكوت نكرد بلكه به صف مخالفان پيوست!! دشمنان خرافي كه كتاب مذكور و چند كتاب ديگرم بازار آنها را خصوصا در ماه محرم، از رونق انداخته بود براي خنثي كردن اثر سخنان و تأليفات ما كه مورد توجه و فراگير شده بود، با ارسال نامه اي كه پنج يا شش امضا داشت، از او خواستند كه سريحا نظر خود را در مورد اينجانب اعلام كند و دستخط او را تكثير كرده و در ميان مردم پخش كرده و حتي به در مسجد ما نيز الصاق كردند!

متن نامه و جواب آيت الله شريعتمداري چنين بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم                                مورخه 23/10/55

حضرت آيت الله العظمي آقاي شريعتمداري مدظله العالي            بيست و سوم محرم الحرام 1397

بدين وسيله معروض مي دارم، اجازه نامه اي بنام آقاي سيد ابوالفضل برقعي امام جماعت مسجد وزير دفتر تهران بامضاي شما در محل توزيع گرديده است كه ايشان من جميع الجهات مجاز و مأذون در تصدي كليه ي امور شرعيه مي باشند. لذا از حضور مباركتان استفسار مي شود كه آيا اين اجازه نامه مربوط به قبل از تظاهرات ايشان به وهابيگري و سنيگري و مشرك دانستن مراجع تقليد و متهم نمودن شيعيان به بدعت و بت پرستي و شرك، مي باشد، يا اينكه مربوط به بعد از آن است.

استدعا داريم نظر مباركتان را براي اطلاع اهالي محل و مسلميني كه بوسيله اين اجازه نامه و تبليغات سوء اين شخص اغفال شده اند اعلام و ابلاغ فرماييد.

والسلام من اتبع الهدي

 

باسمه تعالي

اجازه نامه ي مزبور تاريخش قبل از اين جريانات است فعلا آقاي سيد ابوالفضل برقعي مزبور هيچ نوع سمتي از طرف ما ندارد، و اجازه اي كه بتاريخ خيلي گذشته داده شده است لغو و باطل و تاريخ سال آن را عمدا محو كرده اند.

في 22 محرم/1397     23/10/55    مهر: سيدكاظم شريعتمداري

 

من از زمان تحصيل در حوزه ي علميه ي قم، سيد كاظم شريعتمداري را مي شناختم و با وي همدرس بودم، او نيز مرا به خوبي مي شناخت و با احوالم آشنا بود، ولي وقتي هياهوي معتادان به بدعت بالا گرفت، ايشان هم چنانكه از همولايتي خود يعني آيت الله علي اصغر محيي الدين بنابي كه او نيز در آذربايجان خصوصا بناب و تبريز همچون نگارنده به بيان حقايق قرآن و زدودن غبار بدعتها و خرافات از چهره ي نوراني اسلام، قيام كرده بود، كمترين حمايتي نكرد و او را با مخالفان خرافي و مدافع بدعتها تنها گذاشت، به اينجانب نيز نه تنها پشت كرد و حق را آشكار نساخت! بلكه چنانكه ملاحظه شد عليه حقير اعلاميه نيز صادر كرد، در حالي كه پيش از اين من با ايشان مراوده و ارتباط و از وي خاطرات بسيار داشتم و از جمله خاطراتي كه از وي دارم يكي را در اينجا نقل مي كنم كه اميدوارم خالي از فايده نباشد:

روزي در منزل آقاي شريعتمداري همراه عده اي از فضلا ميهمان بودم كه سخن از اصول دين به ميان آوردم و از آقاي شريعتمداري پرسيدم حضرت آيت الله، اصول دين چند تاست؟ ايشان گفت: پنج تا، پرسيدم آيا آيه و يا حديثي داريم كه: «اصول الدين خمسه»؟ گفت: خير، گفتم پس به چه دليل اصول دين پنج تاست و سه يا چهار و يا شش تا نيست؟ وي قدري انديشيد و سپس گفت: درست است كه ما آيه يا حديثي كه بگويد اصول دين پنج تاست نداريم ولي علماي ما پس از بررسي و با ادله عقلي و براهين علمي به اين نتيجه رسيده اند. من در جواب ايشان خنديدم، ايشان تعجب كرد و پرسيد: آقاي برقعي چرا مي خندي؟ گفتم خنده هم دارد كه خداوند تبارك و تعالي پيغمبري بفرستد و كتابي نازل كند و به مردم بگويد ايمان بياوريد و به رسولش بفرمايد با مردم جهاد كن تا ايمان بياورند، ولي در كتابش بيان نكند كه مردم به چند چيز ايمان بياورند، بلكه بگويد صبر كنيد چند صد سال ديگر علماي حوزه ها با دلايل عقلي و براهين علمي به شما مي گويند كه به چند چيز ايمان آوريد!! آيا چنين مذهبي خنده ندارد؟ در اين هنگام خود آقاي شريعتمداري نيز خنده اش گرفت.

فهرست


 

اصول دين

 

خوانده ي محترم بداند كه اينجانب در باره اصول دين و تعداد آن، از علماي بسياري سؤال كردم و همه آنها از جمله آقاي شريعتمداري از دادن جواب كافي و وافي كه تماما مستند به آيات قرآن كريم باشد، طفره رفته اند؛ زيرا به خوبي مي دانستند كه اگر براي تعيين و تبيين اصول دين به قرآن مجيد رجوع كنند، گر چه مي توان براي توحيد و معاد و نبوت آيات بسياري را ذكر كرد اما در مورد بقيه اصول به مشكلاتي دچار مي شوند. به همين سبب كلا در اين بحث به سراغ قرآن نمي روند تا بر درد سرهاي بعدي مواجه نشوند؛ زيرا در غير اين صورت، پس از ذكر آياتي كه دلالت بر اصل توحيد و معاد و نبوت دارند، اگر بخواهند آياتي را كه نافي ظلم از خداوند سبحان اند به عنوان مستند خويش در اصل عدل ذكر كنند، ناگزير بايد به اين سؤال جواب گويند كه آيات بسياري نيز جهل و غفلت و ضعف و .... را از پروردگار متعال نفي مي كنند، چرا علم و احاطه و قدرت الهي را جزء اصول دين قرار نداده ايد؟ ناچار مي شوند بگويد چون در معناي عدل با اشاعره موافق نبوديم، براي تمايز از آنان، عدل را در رديف اصول آورديم، در نتيجه پاي مناظرات و منازعات عدليه و اشاعره به ميان مي آيد و آشكار مي شود كه اين امر به صدر اسلام و مسلمين اولين، يعني پيش از اينكه اختلافات كلامي در ميان مسلمين به وجود آيد، ارتباطي ندارد. حال آنكه اصول دين بايد از صدر اسلام تا امروز يكسان باشد و شارع خود آن را بيان فرموده باشد. نه آنكه اصول دين در قرون بعدي غير از اصول دين در قرن اول باشد!!

علاوه بر اين آيات بسياري ايمان به كتب آسماني و ملايكه را نيز لازم شمرده اند در حالي كه در اصول دين اينان مذكور نيست.

مهمتر آنكه در مورد اصل امامت كار بسيار مشكلتر است؛ زيرا اصولا در قرآن كريم اثري واضح از اين اصل نيست و طبعا بايد جوابگوي اين سؤال باشند كه چرا برخلاف اصول ديگر در مورد اين اصل از اصول دين كه لا أقل به نظر شما اهميت بسيار دارد و دين بدون آن كامل نخواهد بود، آيه اي نداريم و يا لاأقل آيه ي واضحي كه محتاج روايت و تفصيلات پيچ در پيچ كتب كلامي نباشد، نداريم و چرا قرآن صريحا همچون توحيد و معاد و نبوت و ايمان به ملايكه و كتب سماوي، اصل امامت معصومين پس از پيامبر (ص) را لاأقل به صورت كلي و به همان وضوح اصول ديگر بيان نفرموده است؟!

به همين سبب علما از همان ابتدا و بدون آنكه اسمي از قرآن به ميان آيد مي گويند: «علماي ما پس از بررسي و با ادله ي عقلي و براهين علمي اثبات كرده اند كه اصول دين پنج تاست»!!

براي رفع اين مشكل و آشنا ساختن مردم با اصول دينشان جزوه اي در بيست صفحه موسوم به اصول دين از نظر قرآن تأليف كردم كه به صورت محدودي در ميان دوستان پخش گرديد. در آنجا اصول دين را تماما با استناد به آيات قرآني، بيان كرده ام.

فهرست


 

مخالفين كتاب «درسي از ولايت»

 

باري، به ماجراي اصلي خود باز گرديم و اينكه علما مرا با عوام خرافه پرست و رندان اهل بدعت تنها گذاشتند و خود را به اظها حقايق دين و مبارزه با خرافات ملزم نديدند!!

در آن ايام، از جانب مخالفان، رديه هايي سراسر مغالطه و سخنان نادرست و غير علمي، از جمله كتاب «اثبات ولايت حقه» و «حمايت از حريم شيعه» و «حقيقت ولايت» و «عقائد الشيعه» به ترتيب توسط آقايان نمازي و محلوجي و رشاد زنجاني[14] و خندق آبادي، براي تخطئه كتاب «درسي از ولايت» به طبع مي رسد. و يكي از شاگردانم يعني آقاي محمد تقي خجسته كه به اين بنده، محبت بسيار داشت، يادداشتها و پاسخهاي مرا بر مطالب اين كتب جمع آوري و تنظيم كرد و در دو كتاب به نامهاي «حديث الثقلين يا نصب الشيخين، انمازي و المحلوجي» و «اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن» به چاپ رساند _ خدايش جزاي خير دهد_ و چون آيت الله ميلاني در اعلاميه خود نوشته بود:

 

 

بسمه تعالي

مطالب اين كتاب برخلاف فرموده قرآن كريم و مخالف با صريح فرمايش پيغمبر اكرم است، اين كتاب از جمله كتب ضلال مي باشد. نويسنده آن از ادله علميه بي اطلاع و به خيالات و اوهام خود و امثال خود نوشته و گفته است مسلك تصوف بر باطل است. أعاذنا الله من مضلات الفتن.

امضاء و مهر: سيد هادي ميلاني

 

لذا آقاي خجسته براي اثبات كذب مدعاي مشار اليه و رفع شبهه از كساني كه مرا نمي شناسند از من خواست لاأقل از مدارك اجتهاد اينجانب در كتاب ذكر شود و به عنوان نمونه اجازه اجتهاد اين جانب از آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني را به چاپ رساند كه در صفحه 32 كتاب «اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن» مضبوط است. ايشان در همين كتاب اعلام مي كند كه كتاب «حقيقه العرفان» اينجانب با كمكهاي آيت الله حاج حسن طباطبايي قمي تجديد چاپ شد و يا آيت الله شريعتمداري به منظور كمك به اينجانب، پنجاه جلد از كتاب «عقل و دين» مرا خريداري كرده است. البته مراجع ديگر نيز نسخ متعدد از اين كتاب را از من خريداري كرده بودند، از جمله آيت الله خميني دويست جلد از اين كتاب را از من خريده بود.

اما به هر حال عرصه به دست بدخواهان بود، و بدين ترتيب دشمنان ما از آخوندهاي فيلسوف مآب و روضه خوانها و مداحان، بنا كردند تهمت زدن و حمله كردن و كتاب نخوانده را تحريم و مؤلف را تكفير كردن و چنانكه گذشت يكي از ملايان خرافي كه عقايد خرافي فلاسفه ي يونان و شيخيه را داشت و مرجع تقليد عده اي از جهال بود به نام سيد محمد هادي ميلاني اعلاميه صادر كرد كه كتاب درسي از ولايت كتاب ضلالت است و هزاران نسخه از آن  اعلاميه را چاپ و منتشر كردند و حتي به در و ديوار مسجد خود من هم چسباندند! اما وقتي چند تن از فضلاي قوچان به مشهد و به منزل آقاي ميلاني مي روند و از او دليل مي طلبند كه كدام آيه قرآن مخالف كتاب درسي از ولايت است، پس از مباحثات طولاني جنابش آيه اي ذكر نمي كند.

 

فهرست


 

حكايتي شگفت و مذاكره با آقاي فلسفي

 

البته روضه خوانهاي ايران غالبا معلوماتي ندارند و حق را از باطل تشخيص نمي دهند لذا به توصيه بي دليل آقاي ميلاني بنا كردند در منابر به نويسنده كتاب درسي از ولايت بد گفتن و تهمت زدن، حتي يكي از ائمه جماعت تهران كه روزي ميهمان من بود، پس از تعارفات معموله گفت مي خواهم ردي بر كتاب «درسي از ولايت» بنويسم، گفتم خوب است ابتدا شما آن را با دقت مطالعه بفرماييد و بخوانيد و هر كجا اشتباهي ديديد، با دليل و برهان بيان نماييد. گفت من آن كتاب را نخواهم خواند زيرا خواندنش حرام است، حال خواننده محترم ملاحظه كند كه ما در زندگي خود گرفتار چه مردماني بوده ايم، مردمي كه بر كتاب نخوانده رد مي نويسند، تازه ادعا دارند كه روحاني و اهل فضل و ايمانند!

همچنانكه بارها گفته ام بسياري از وعاظ حتي خطباي معروف و بزرگ نيز از كتاب خدا بي اطلاع و يا توجه كافي به آن ندارند و از گفتن سخن بي دليل (كه در بالا يك نمونه اش را ملاحظه كرديد) ابايي ندارند كه اين ناشي از بي تقوايي آنان است، علاوه بر اين حتي در اصول عقايد مقلد ديگران و تابع عقايد موروثي اند و به سبب عدم آشنايي كافي با قرآن كريم، روايات درست از نادرست را تشخيص نمي دهند و به صرف آنكه خبر يا حديثي را در كتابي ببينند آن را مي پذيرند و با آب و تاب بر منابر نقل مي كنند. در خاطرم هست كه روزي به قصد عيادت از بيماري در صف اتوبوس منتظر بودم كه ناگهان يك ماشين شخصي جلوي من توقف كرد و سرنشين آن مرا به اسم صدا زد و گفت: آقاي برقعي بفرماييد بالا، نگاه كردم ديدم واعظ معروف آقاي فلسفي است، سوار شدم، پس از سلام و احوالپرسي، ايشان گفت: آقاي برقعي كجاييد، چه مي كنيد؟ خبري از شما نيست؟ گفتم: جناب فلسفي به سبب عقايدم تقريبا خانه نشين شده ام و اگر مي دانستيد كه عقايدم چيست، شايد مرا سوار نمي كرديد، گفت مگر شما چه مي گوييد؟ گفتم: من مي گويم روضه خواني حرام است، كمك به روضه خواني حرام است پول دادن براي آن حرام است، گفت: چرا؟ گفتم چون روضه خوانها آنچه را كه مي گويند اكثرا ضد قرآن است و در واقع با پيامبر و ائمه دشمني مي كنند. آقاي فلسفي گفت: حتي من! و پرسيد: آيا منبر هم حرام است؟ گفتم: آري حرام است، گفت: چرا؟ براي تفهيم مطلب به او، گفتم آقاي فلسفي يادتان هست در دهه عاشورا در بازار به منبر رفته بودي؟ گفت: آري، گفتم من يكي از همان روزها كه از بازار رد مي شدم صداي شما را شناختم و ايستادم كه سخنان شما را بشنوم و شنيدم كه مي گفتي امام در شكم مادرش همه چيز را مي داند، گفت: بله، اين موضوع در روايات ما ذكر شده (مقصود فلسفي رواياتي بود كه دلالت دارد بر علم امام قبل از تولد، از جمله رواياتي كه مي گويند امام در شكم مادر از طريق ستونهاي نور كه در مقابل اوست همه چيز را مي بيند!) گفتم ولي اين مطلب اولا ضد قرآن است كه مي فرمايد: «والله أخرجكم من بطون أمهاتكم لا تعلمون شيئا = خداوند شما را در حالي كه هيچ چيز نمي دانستيد، از شكم مادرانتان خارج ساخت»[15] ثانيا شما در آخر همان منبر گريز به صحراي كربلا زدي و گفتي هنگامي كه امام حسين (ع) به طرف كوفه مي آمد، حر جلوي او را گرفت و مانع شد كه امام به كوفه برسد، امام ناگزير راه ديگري را در پيش گرفت و «حر» نيز آنها را دنبال مي كرد تا اينكه به جايي رسيدند كه اسب امام (ع) قدم از قدم برنداشت و هر چه امام ركاب زد و كوشيد و نهيب زد و هي كرد، مركبش حركت نكرد، امام ماند متحير كه چرا اسب حركتي نمي كند، در آنجا عربي را يافت، امام او را صدا زد و از او پرسيد: نام اين زمين چيست؟ عرب جواب داد: غاضريه (قاذريه)، امام حسين(ع)  سؤال كرد: ديگر چه اسمي دارد؟ عرب گفت: شاطيءالفرات، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: نينوا، امام پرسيد: ديگر چه اسمي دارد؟ گفت: كربلا، امام حسين(ع) فرمود: هان، من از جدم شنيده بودم كه مي فرمود خوابگاه شما كربلاست. سپس به فلسفي گفتم: آقاي فلسفي اين امامي كه شما در ابتداي منبر مي گفتي در شكم مادر همه چيز را مي داند و قرآن مي خواند، چطور به اينجا كه رسيد اول اسبش فهميد و آن سرزمين را شناخت و بعدا امام (ع)، تازه آنهم پس از پرسيدن از يك نفر عرب بياباني، محل را شناخت؟! جناب فلسفي اين چه امامي است كه شما ساخته ايد كه نعوذ بالله  اسبش پيش از او مطلع مي شود؟! آيا اين است حب ائمه؟ آيا اينست معارف اسلام؟ چرا در مورد روايات بيشتر دقت و تأمل نمي كنيد؟

آري، اين جناب فلسفي است كه بهترين واعظ ايشانست، حال، خواننده خود وضع ساير اهل منبر را بفهمد.[16]

 

 

فهرست


 

بدگويي روضه خوانان از مؤلف

 

در آن ايام معمول شده بود هر كسي مي خواست در منبر شيرين سخني و مردم را مجذوب خود نمايد از ولايت سخن مي گفت و مردم را به ولايت دعوت مي كرد و عليه ما سخناني مي گفت و ما را نفرين مي كرد. اما آن گويندگان خود نمي دانستند كه معني ولايت و مقصود از آن چيست؟

يادم هست روزي براي انجام كاري به بازار آهنگران تهران رفتم، اما شخصي كه با او كار داشتم نبود، فكر كردم كجا توقف كنم تا بيايد، ديدم در كوچه اي براي روضه خواني بيرقي نصب كرده اند. مناسب ديدم كه بروم آنجا بنشينم تا وقتي كه مغازه دار مغازه اش را باز كند و آن شخص بيايد. چون وارد مجلس روضه خواني شدم، ديدم آخوندي به نام عماد زاده بالاي منبر از برقعي سخن مي گويد كه او منكر خدا و منكر رسول خدا (ص) و منكر جدش امام شده و چنين و چنان است. و تقريبا نيم ساعت وقت منبر را به تهمت و بدگويي از برقعي مصروف داشت، من به اطرافم نگاه كردم مبادا كسي در اين مجلس مرا بشناسد و مورد حمله و ضرب و شتم قرار گيرم و بسيار مواظب خود بودم، ديدم بحمدالله كسي ملتفت نشده، خوشحال شدم. چون آقا از منبر فرود آمد و خواست از مجلس خارج شود من هم برخاستم و به دنبالش روانه شدم، در كوچه به او رسيدم و «طيب الله أنفاسكم» گفتم، سپس عرض كردم آقا شما اين برقعي را شخصا ملاقات كرده ايد؟ گفت: خير. گفتم از كتب و تأليفات او چيزي مطالعه كرده ايد؟ گفت خير، گفتم پس از كجا و به چه دليل او را گمراه و منحرف دانسته ايد؟ گفت از قول آيت الله ميلاني مي گويم، گفتم آقاي ميلاني در فروعات مذهبي بايد فتوي بدهد، نه در حق اشخاص. اولا شخص خوب و بد را خدا مي شناسد. و ديگر آنكه شما واعظ بي سوادي هستيد خوب بود لاأقل كتابي از برقعي را مي خوانديد تا بهتر از حال او مطلع مي شديد و گر نه شما نبايد در شناخت اشخاص مقلد باشيد، گفت آري من كتابي از او نخوانده ام. كتابي كوچك در باره «دعبل» شاعري كه قصيده اي در مدح امام رضا(ع) انشا كرده و من آن اشعار را به شعر فارسي ترجمه كرده و نوشته بودم كه چاپ شده و در جيب بغلم بود، درآوردم و گفتم من كتابي از برقعي همراه دارم، خوب است بدهم آن را مطالعه كنيد و چند روز ديگر نظر خود را راجع به اين كتاب و مؤلفش با تلفن به بنده بفرماييد. ايشان قبول كرد و كتاب را گرفت و شماره تلفن خود را مرحمت كرد و با هم خداحافظي كرديم.

پس از گذشت چند روز به ايشان تلفن كردم و عرض كردم شما كتاب «دعبل» را مطالعه فرموديد؟ گفت: آري، گفتم به نظر شما چه طور است؟ گفت خوب نوشته واقعا مرد مؤمن و ملا و اديبي است. گفتم پس چرا از ايشان بدگويي نموديد؟ گفت من اشتباه كردم، گفتم پس شما مسؤوليد و بايد از ايشان عذر خواهي كنيد؟ گفت درست است، گفتم پس بدانيد آن سيدي كه در كوچه شما را ديد و به شما كتاب «دعبل» را هديه داد، خود برقعي بود. گفت پس مرا حلال كنيد. گفتم من حلال نمي كنم؛ زيرا شما در منبر بدگويي كرده ايد و بايد برويد و به مستمعين خود بگوييد من اشتباه كردم تا من شما را حلال كنم.

شيخ ديگري به نام احمد كافي روضه خواني خوش صوت بود، عوام فريفته ي منبر او بودند، روزي نواري از منبر او نزد من آوردند كه وي در بالاي منبر در مهديه ي خود در حضور مستمعين خود مي گفت «خدايا به حق امام حسين ريشه ي اين برقعي را بكن» و تمام يكصدا آمين گفتند. اتفاقا دعاي او در حق خودش مستجاب شد و در راه مشهد تصادف كرد و از دنيا رفت.

روزي در خيابان جمالزاده عبور مي كردم سيدي بلند بالا با لباس روحاني به من برخورد و سلام كرد و صحبت از برقعي شد، گفت شما نمي دانيد و ايشان را نمي شناسيد، ايشان ماهي هشتاد هزار تومان از دولت سعودي پول مي گيرد و شانزده هزار تومان نيز شاگردان او مي گيرند، گفتم شما براي اين فرمايش آيا مدركي داريد؟ آن روحاني كه مرا نشناخته بود، گفت: بلي، فيش آن نزد خود من موجود است!!![17]

 

فهرست


 

انتشار كتاب عليه مؤلف

 

به هر حال كار ما به اينجا كشيد كه روضه خوانان و مقدس نمايان كه در هيچ امري اتفاق ندارند در بدگويي و تهمت و سب و لعن به ما متحد شدند، و هيچ كدام هم نمي دانستند چه گفته ام و هر چه نوشتم و اعلام كردم كه آقايان اگر سخني و يا اشكالي دارند با ما در ميان بگذارند، و اگر به بحث با ما حاضرند، من نيز به بحث با ايشان حاضرم، و اگر ايرادي دارند آن را با دليل مرقوم فرمايند. ولي جز فحش و بدگويي جوابي ندادند و براي كسب ثواب عليه اينجانب كتاب ها نوشتند!!

مي توان گفت قريب يكصد جلد كتاب در رد عقايد ما نوشتند، اكثر كتاب هاي ايشان را مطالعه كردم، ولي جز فحش و بدگويي و تهمت و افترا و مغالات رسوا و تأويلات نابجا و ايرادات بني اسرائيلي و بهانه جوييهاي واضح چيزي كه قابل تأمل باشد در آنها نيافتم و حتي در تمام اين كتب مطلبي را از كتاب هاي اين بنده نقل نكردند كه با دليل آن را رد كنند جز ناسزا و تكفير و اتهام.

و من احتمال مي دهم كه دولت طاغوتي شاه و ساواك كه مطيع و مددگار يهوديان بودند، براي آنكه مردم از سخنان ما اعراض كنند و به حقايق آشنا نگردند و ما نتوانيم قدمي در راه وحدت اسلامي برداريم، در تحريك اين موج سهمي داشته اند، زيرا آنان از اسلام حقيقي وحشت دارند و حتي از منبع موثقي شنيدم كه مي گفت يهود چند نفر را براي خود خطر بزرگي مي داند، يكي از آن چند نفر شما هستيد.

چنين بود تا تصميم به قتلم گرفتند و بعضي از عالم نمايان فتواي قتل مرا صادر نمودند. سيدي موسوم به علوي كه داماد آيت الله بروجردي بود، مبلغ دويست هزار تومان جمع كرده بود تا به اشخاصي بدهد كه مرا ترور كرده و به قتل رسانند. و اينكه احتمال مي دهم محرك اين كارها دولت شاه و ساواك و يهوديان بودند از آن روست كه بعضي از كساني كه در منابر و محافل از ما بسيار بدگويي مي كردند و تكفير و يا تفسيق مي نمودند با ساواك و دربار بي ارتباط نبودند مانند حاجي اشرف روضه خوان كاشاني و شيخ جواد مناقبي و محمد رضا نوغاني و سيد ابراهيم ميلاني و آقاي شجاعي و.... يعني پس از آنكه دولت شاه سرنگون شد و جمهوري به اصطلاح اسلامي روي كار آمد، اينان به جرم ارتباط با ساواك گرفتار شدند.

يكي از دوستانم برايم نقل كرد كه اين جناب شجاعي در منبر شما را كافر و بي دين مي خواند. من بعد از سخنراني اش به او ايراد كردم و نتوانست پاسخم را بدهد، قرار شد به منزل آيت الله خوانساري مرجع تقليد برويم و از او قضاوت بخواهيم، من و او و يك روحاني ديگر سوار ماشين خود او شديم و به منزل آيت الله در نياوران رفتيم، ديدم به به چه منزل وسيع و چشمگيري! مزين به انواع گلكاريها، زهد حضرت آيت الله بر من معلوم و اميدم به حق گويي ايشان كمتر شد تا حضرت آيت الله وارد شد و ديدم كه بخش سوم مقدمه «تابشي از قرآن» را در دست دارند، خوشحال شدم كه لاأقل حضرتشان از نوشته هاي برقعي بي اطلاع نيست، به هر حال مطلب را گفتيم و نظرشان را جويا شديم؟ فرمودند: برقعي گمراه است زيرا در اين جزوه «كافي شيخ كليني» را كافي ندانسته و گفته قرآن كافي است. عرض كردم اين مطلب كه موجب گمراهي و فسق نمي شود، ولي ايشان بر عقيده خويش باقي ماند!

به هنگام شنيدن اين ماجرا از دوستم، به ياد اين شعر افتادم:

 

سبط پيغمبر زفتوي كشته شد

آري از فتوي به خون آغشته شد!

            

كساني كه بر ما رديه نوشتند علماي ريايي و يا طلبه كم سواد جوياي نان و يا عالم نمايان متعصب و متصلب در عقايد موروثي بودند كه جز فحش چيزي نياورده و لاأقل ما را هدايت نكردند. بعضي از ايشان عبارتند از آقايان شيخ جعفر صبوري، محمد علي انصاري، مصطفي نورائي، سيدهادي ميلاني، شيخ باقر زنجاني، سيد ابراهيم ميلاني، سيد مير جهاني، شيخ ذبيح الله محلاتي،[18] محمد مقيمي، شيخ علي نمازي، شيخ محلوجي، علي رحيمي، سيد حسن حجت، احمدي، خندق آبادي، شيخ رازي، لطف اله صافي، رضا استادي، بوق عليشاه درويش، محمد علي كاظميني، بحرالعلوم، ناصر مكارم، عبدالرسول احقاقي، معصومي، احمد سياح، لنگرودي، شيخ بابيري، محمدهاشمي، احمدي، آشتياني، امامي، ايماني، ايراني، اسدي، اكبرتهراني، رفيعي قزويني، محسن شفائي، اميني، متانت، شبستري، علي دواني، مدرسي جاردهي، مشكيني و.....

فهرست


 

مرجعيت آيت الله ميلاني

 

و اما آيت الله سيد هادي ميلاني سيدي بود در نجف عمرش را صرف فلسفه بافي هاي يوناني و آخوندهاي شيخي مذهب كرده بود، و چون به مشهد آمد جز عباي كهنه چيزي نداشت، طلاب مشهد به او پيشنهاد كردند كه شما مشهد بمانيد، ما براي شما تبليغ مي كنيم، و چنانكه ذكر شد ايشان در مشهد ماند و عده اي از آخوندهاي هوچي دور او را گرفتند و با ساخت و ساز وعاظ و روضه خوانها و خدام حرم، او را به عنوان مرجع تقليد، براي عوام شيعه، علم كردند. و مردم عوام را فوج فوج مي آوردند خدمت آقا كه اموالشان را حلال كند! وي پس از ده سال در مشهد فوت شد. همان سيدي كه جز عباي كهنه چيزي نداشت، وقت فوت چندين ميليون ثروت براي فرزندش باقي گذاشت و اين اواخر معلوم شد كه با دربار بي ارتباط نبوده و عاقبت مبتلا به سرطان معده گرديد و رياست دنيا را وداع كرد.

 

فهرست


 

شرارتهاي سيد هادي خسرو شاهي[19]

 

در اين اواخر كه ما در تأليفات خود ثابت كرديم كه در اسلام تقليد نبوده و پس از رسول خدا(ص) تا چهار صد سال مجتهد و مقلد وجود نداشته، بلكه دين اسلام دين تعليم و تعلم بوده، و رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» و ديگر اينكه خمس و سهم امام براي اموال كسبه و تجار از بدعتهاي آخوندهاي عوامفريب است و رسول خدا(ص) حضرت علي مرتضي(ع) از مسلمانان خمس و يا سهم امام نگرفتند بلكه خمسي كه خدا در قرآن فرموده مربوط به غنايم جنگي است نه كسب و كار.[20] چنين حقايقي باعث شد كه آخوندها و ملايان همه بر كوبيدن ما همدست شوند، و با اينكه نويسنده پيرو حقيقي جدم اميرالمؤمنين علي (ع) مي باشم و اصول و فروع دين او را قبول دارم و بدعتي در دين نگذاشته ام، با اينحال مرا دشمن آن حضرت خواندند و اين تهمت و افتراي بزرگ را براي تحريك عوام عليه من و حفظ دنياي خود اشاعه دادند، و حتي با جار و جنجال و افترا اكتفا نكردند بلكه به سازمانهاي دولتي، از جمله ساواك و سازمان اوقاف متوسل شدند تا مسجدي را كه امامت آن بر عهده ام بود، از من بگيرند، لذا صدها نفر را از ميدان شوش و جاهاي ديگر آوردند و به وسيله آنان هيأت امنايي براي مسجد تراشيدند و همزمان پول بسيار خرچ كردند و به شهرباني و ساواك دادند و ضمنا آخوندي به نام سيد هادي خسرو شاهي را كه در تبريز به اموال اوقاف خيانت كرده و از آنجا مطرود بود و به ناچار به تهران آمده و در محله گذروزير دفتر سكني گزيده بود، و به مسجد ما طمع داشت و همواره به تحريك احالي محل عليه اينجانب اقدام مي نمود، و واسطه اي نيز بود براي رساندن احوال و اوضاع ما به مخالفين، نماينده تام الاختيار خود در محل ما قرار دادند. اين شخص با موحدين عداوتي شديد داشت و حتي چند سال قبل از جريان بسته شدن مسجد، چند مرد بي سواد از همه جا بي خبر را با پول تطميع نمود تا در روز نوزدهم ماه مبارك رمضان مرا به قتل برسانند!! (جالب است كه آقايان ادعاي حب علي (ع) دارند، اما همچون «ابن ملجم» عمل مي كنند!) اتفاقا همان روز چون از نماز ظهر فارغ شدم، براي استماع سخنراني يكي از برادران فاضل و انديشمند يعني موحد راستين و محقق بزرگوار جناب آقاي سيد مصطفي طباطبايي أيده الله تعالي در گوشه اي نشستم، اوباش مذكور به گمان اينكه سخنران برقعي است به او حمله ور شدند، ولي آن استاد بزرگوار كه الحق مرد شجاعي است قدمي عقب نگذاشت و در برابر شان ايستادگي كرد و چند تن از مستمعين كه دخالت كرده و مانع از اصابت جراحت به ايشان شدند، خود زخم برداشتند و اين موضوع باعث وحشت مردم، خصوصا زنان حاضر در مسجد شد. من نيز دريافتم كه موضوع از چه قرار است و افراد چاقوكش چه منظوري داشته اند. از اين رو براي اينكه در ميانه اي آن هياهو مزدوران آخوندها به مقصود نرسند از مسجد خارج شده و در بيرون مسجد ايستادم. به هر حال مردم همت كردند و آنها را دستگير كرده و به كلانتري تحويل دادند. ولي پس از چند روز با إعمال نفوذ آخوندها و همراهي برخي از مراجع تقليد، آنها خلاص شدند و دريافتم كه ديگر در مسجد خودم هم امنيت ندارم. ولي به فضل خدا، براي اداي مسؤوليت إلهي، همچون گذشته به بيان حقايق دين ادامه دادم و به هيچ وجه تقيه و يا مبهم گويي را بر خود روا ندانستم، فلله الحمد، خبر اين ترور و شرارت نافرجام نيز، در همان ايام، به صورت مشروح در مجله ي رنگين كمان انعكاس يافت.

خسرو شاهي، با موحدين كينه اي عميق داشت و در زماني كه در تبريز اقامت داشت، استاد حاج ميرزا يوسف شعار رحمه الله عليه را آزرده بود و با ايشان دشمني مي كرد. و اكنون كه در اين قضيه نيز به نتيجه مطلوبش نرسيده بود، كينه ي شديدتري نسبت به ما پيدا كرد، و همواره در كمين و توطئه عليه ما بود. تا زماني كه ائمه جماعات و وعاظ و بعضي از مراجع براي گرفتن مسجد ما به فكر چاره افتادند، در اين شرايط وي مراجع تقليد را ديد، و با همدستي ايشان طوماري نوشتند و بسياري از ائمه جماعت و وعاظ امضا كردند كه برقعي يهودي است!! و  با همدستي كلانتري 12 و شهرباني و ساواك و اوقاف و عده اي از مقدس نمايان به مسجد ما هجوم و در آن را مهر و موم كرده و عده اي از دوستانم را دستگير كردند و خودم را به شهرباني و از آنجا به زندان بردند، و پس از چند روز در زندان از من تعهد گرفتند كه ديگر در مسجد خود اقامه جماعت نكنم و به مسجد نروم. پس از آن فرزندم را به زندان برده و يك شبانه روز نگه داشته و از وي تعهد گرفتند كه حق رفت و آمد با پدرش را ندارد!![21]

 

فهرست


 

تلاشهاي شريعتمداري براي گرفتن مسجد و عاقبت وي

 

عامل مهم در گرفتن مسجد از من، آيت الله سيد كاظم شريعتمداري بود، زيرا پس از انتشار كتاب درسي از ولايت و متعاقب آن چند كتاب ديگر از تأليفاتم (از جمله احكام القرآن و جزوات تابشي از قران و چند رساله ديگر كه در آنها پاره اي از خرافات و بدعتها را با ذكر دليل و مدرك رد كرده و راجع به قابل فهم بودن قرآن براي عموم و فقدان دليل صحيح براي تقليد نيز مطالبي مستدل آورده بودم) عداوت اهل بدعت با من بيشتر شد و در اين اوضاع شريعتمداري، چنانكه گذشت در جواب چند خرافي اعلاميه اي صادر كرد كه برقعي از ما نيست و همان نامه موجب تهييج بسياري از مردم عليه اينجانب شد، علاوه بر آن چون در سالهاي اخير، قبل از گرفتن مسجد از من، علاوه بر كتبي كه رد بر خرافات نوشته بودم، مسجد ما پايگاه موحدين و محل درس و بحث ايشان شده بود و هر هفته اينجانب يا چند تن از برادران انديشمند و محقق پيرامون حقايق قرآني و رد موهومات و بدعتها و خرافات سخنراني مي كردند و مسايل مهمي راجع به نبود مدركي متقن بر امامت منصوصه، و فقدان دليل كافي بر حليت نكاح متعه و نظاير اينها در مسجد مطرح مي شد، و اين امر براي مخالفين ما خطري بزرگ و جدي بود، فلذا شريعتمداري چند نامه به شاه و ساواك نوشت كه مسجد برقعي را بگيريد و او را طرد كنيد و حتي مبالغي از سهم امام كه مي گرفت براي اين كار خرج كرد و اين مبالغ را بين كلانتري محل و پاسبانها و افراد بيكار و بيعار و عرق خورهاي محل و مزاحمين و كبوتربازها تقسيم كردند تا مرا از مسجد بيرون كنند و آنان نيز با دولت براي هجوم به مسجد و تعطيل كردن آن همدست شدند. علاوه بر شريعتمدار، آخوند ديگري به نام سيداحمد خوانساري براي گرفتن مسجد از من نيز چندين نامه به دربار و ساواك نوشت. اين سيداحمد مردي نه چندان با سواد ولي در رياكاري و جلب عوام و گرفتن وجوهات استاد بود.

اما از عاقبت كار آيت الله شريعتمداري بگويم كه وي در ماجراي پانزده خرداد كه شاه مي خواست آقاي خميني را اعدام كند، شريعتمداري براي آنكه او را از اعدام نجات دهد اجتهاد او را تصديق نموده و اعلام نمود كه وي مجتهد است و إلا آقاي خميني در ميان جمهور علماي بزرگ آن زمان از اعتبار علمي بسيار، برخوردار نبود. ولي چون آقاي خميني پس از شاه قدرت را به دست گرفت همين شريعتمداري برتري آقاي خميني را تحمل نكرد و تا آنجا كه مي توانست با وي رقابت كرد و به هيچ وجه او را تأييد ننموده و پس از مدتي گفته شد كه وي از يك كودتا عليه حكومت آقاي خميني مطلع بوده اما موضوع را اطلاع نداده و با آن مخالفت نكرده و تصويري از او را كه در نزديكي شاه نشسته است در روزنامه ها چاپ كردند و او را درباري خواندند، و بدين ترتيب وجهه آبرويش در ميان عوام و خواص از بين رفت و از مرجعيت تقليد ساقط شد. اللهم اجعل عواقب أمورنا خيرا.

ايامي كه شريعتمداري در منزلش در واقع زنداني بود، نامه اي به او نوشتم كه اگر برقعي از شما و با شما نبود، خداي برقعي نيز با شما نبود. حال از حق كشي توبه كن و گر نه آخرتت بسيار بدتر خواهد بود.

فهرست


 

ادامه ي ماجرا

 

باري، به ماجراي خود بازگرديم، وقتي براي گرفتن مسجد مرا به زندان بردند، به تيمساري به نام لطفي كه براي بازجويي آمده بود، گفتم اشكال شما به من چيست و چه ايرادي داريد و براي چه مرا از رفتن به مسجد منع مي كنيد؟ گفت ما تقصير نداريم، مراجع تقليد و علما با شما مخالف اند، گفتم يكي از اين علما و مراجع بيايد با ما بحث كند و ايراد خود را بيان كند، اگر ما جواب منطقي نداشتيم، هر كاري مي خواهيد بكنيد، گفت شخصيت شما كه به رفتن مسجد نيست، ولي اگر تعهد نكيند كه به مسجد نخواهيد رفت، نمي توانيم شما را آزاد كنيم، ناگزير من هم تعهد دادم و از زندان انفرادي رها شدم. وقتي به منزل بازگشتم معلوم شد سه روز قبل آقاي سيد هادي خسروشاهي با همراهي ساواكي ها و مأمورين شهرباني و سازمان اوقاف و نخست وزيري و با نصب طاق نصرت و چسبانيدن عكسهاي محمدرضاشاه و وليعهد او رضاپهلوي و همسر شاه يعني فرخ پهلوي آمده مسجد و نماز جماعت برپا كرده، و امام مسجد شاهنشاهي گرديده است، من كه به تنهايي نمي توانستم با شاه و ساواك و شهرباني مبارزه كنم، ناگزير از مسجد صرف نظر كردم. اين را هم بگويم كه چون بعضي از ائمه جماعت براي قتل من دويست هزار تومان (كه در آن موقع پول خيلي زيادي بود) جمع آوري نموده بودند تا چنانچه قاتل من به زندان افتاد براي آزادي او خرج نمايند، ولي چون مسجد را از من گرفتند و مرا از آن محل بيرون كردند، موضوع قتل اينجانب منتفي و ظاهرا تا مدتي از آن صرف نظر شد.

ولي مگر اينان پس از گرفتن مسجد، دست از كينه برداشتند، بلكه سيد هادي خسروشاهي هر شب هيئتي از مداحان و روضه خوانان و سينه زنان را به مسجد دعوت مي كرد، پنداري كشوري را فتح كرده يا دشمن خدا و دين رسول و امام را شكست داده و بايد از خوشحالي هر شب جشن برپا كند و در مسجد عده اي از مقدس نمايان را جمع كند كه دوستان علي فاتح شدند و دشمنان او منكوب. و چون من بالاي در مسجد تابلوي نئون بزرگي قرار داده بودم، كه با خط خوش نوشته شده بود:  «ان المساجد لله، فلا تدعوا مع الله أحدا» (آيه 18 سوره جن). آنان را خوش نيامده بود و پس از آن تابلو را به كلي از بين بردند، زيرا معتقد بودند كه در عبادت مي توان غير از خدا و مقربان و پيشوايان ديني را نيز خواند، و استغاثه به غير خدا اشكالي ندارد!!!

                     

فهرست


 

نمونه اي از فعاليت هاي مؤلف

 

علاوه بر نصب اين تابلو، ايامي كه امام مسجد بودم، براي بيدار كردن مردم و تشويق آنها به آشنايي بيشتر با حقايق دين و تدبر در قرآن، آيات و رواياتي را  با خط نستعليق و كاملا خوانا، با ترجمه فارسي، بر مقواي براق به قطع 35×25 سانتيمتر، به عنوان انتشارات مسجد گذروزيردفتر چاپ كرده و بين مردم توزيع مي كردم كه به جاي تصاوير خيالي و يا عكسهاي عاري از فايده آنها را به عنوان تابلو، تزيين ديوار منزل يا مغازه و محل كار خود نمايند، تا توجه ديگران نيز به آنها جلب شود و البته در صدر هر يك از اين صفحات آيتي از آيات شريفه قرآن كريم قرار داشت.

در اينجا فقط مطالب دو برگ از آن اوراق را به عنوان نمونه مي نگارم، باشد كه مفيد افتد:

قرآن گويد:      ان الذين يفترون علي الله الكذب لا يفلحون                 

كساني كه از قول خدا دروغ مي گويند رستگار نمي شوند.

آيه 16 نحل

پيغمبر(ص) گويد:        كل بدعه ضلاله و كل ضلاله في النار

هر بدعتي گمراهي است و جاي هر گمراهي در آتش جهنم است.

جلداول اصول كافي كتاب فضل علم

باب البدع و المقائيس حديث 12

علي (ع) گويد:          السنه ما سن رسول الله والبدعه ما أحدث من بعده.

سنت، روشي است كه پيغمبر داشته و بدعت چيزي است كه پس از او بوجود آمده.

جلد دوم بحارالانوار جديد ص266 حديث 23

امام صادق (ع) گويد:   من مشي إلي صاحب بدعه فوقره فقد مشي في هدم الاسلام

هر كس پيش صاحب بدعتي رود و به او احترام گذارد، در راه انهدام (خرابي) اسلام گام برداشته است.

جلد دوم بحارالانوار جديد، ص304 حديث 45

امام حسن عسكري (ع) گويد:

سيأتي زمان علي الناس .... السنه فيهم بدعه و البدعه فيهم سنه... لا يعرفون الضأن من الذئاب.... علمائهم شرار خلق الله علي وجه الأرض ...

سفينه البحار، ص57 خط 25

بر مردم زماني خواهد آمد كه... سنت رسول خدا در نظر آنان بدعت خواهد بود و بدعت را سنت خواهند دانست... گوسفند را از گرگ تشخيص نمي دهند.... دانشمندانشان بدترين خلق بر روي زمين خواهند بود.

اين سخن رسول خدا و اميرالمؤمنين و امام صادق و امام عسكري عليهم السلام است، فردا به آنها چه جوابي خواهيم داد:

اگر ايمان داريد، از خدا بترسيد و بدعت ها را بشناسيد و آز آنها دوري كنيد و در خرابي اسلام سهيم نشويد.

از انتشارات مسجدگذروزير دفتر.

و صفحه ديگر چنين بود:

قرآن گويد:                         إن هدي الله هو الهدي             آيه 120 سوره بقره.

هدايت (راهنمايي) واقعي هدايت خداست.

رسول اكرم(ص) گويد:

من طلب الهدي في غير القرآن أظله الله.

هر كس هدايت را از غير قرآن بخواهد گمراه شده.

بحار الانوار جديد، جلد 92 ص25

امام باقر (ع) گويد:

إذا حدثتكم بشيء فسئلوني من كتاب الله

وقتي چيزي به شما گفتم دليل قرآني آن را از من بپرسيد.

جلد اول اصول كافي، كتاب فضل علم، باب الرد إلي الكتاب والسنه

رسول خدا(ص) گويد:

ما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف الكتاب الله فدعوه

هر حديثي كه موافق قرآن بود بگيريد و حديثي كه مخالف قرآن بود رها كنيد.

سند بالا باب الأخذ بالسنه و الكتاب حديث اول

رسول خدا (ص):

ما جائكم عني يوافق كتاب الله فأنا قلته و ما جائكم يخالف كتاب الله فلم أقله

هر سخني بنام من براي شما نقل كردند كه موافق قرآن بود من گفته ام و هر سخني كه مخالف قرآن بود من نگفته ام.

سند بالا حديث پنجم.

امام صادق (ع) گويد:

كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف

هر حديثي، موافق قرآن نباشد دروغ و ساختگي است.

سند بالا حديث سوم.

مسلمان هدايت را از قرآن مي خواهد و هر حديثي كه به نام پيغمبر و امام نقل شود اگر مخالف قرآن باشد بدور مي اندازد، چون مي داند ساختگي (جعلي) است.

از انتشارات مسجدگذروزير دفتر.

باري، در ايامي كه از امامت جماعت ممنوع شده بودم، مشاهده كردم عده اي از اين اراذل و اوباش كه اهل ورق و عرق بودند، ولي براي اظهار ولايت هر شب در مسجد اجتماع كرده و با همراهي عده اي مقدس نما سينه مي زدند و دم مي گرفتند و مداحي مي كردند و جشن مي گرفتند و پشت بلندگو تا اواخر شب علي علي مي گفتند تا به ما ثابت كنند كه حق با علي است، ديگر متوجه نبودند تهمت زدن و فحش و ناسزا دادن و رقاصي كردن به نام علي، دشمني با علي است و علي عليه السلام با اين كارها همراه نيست، بلكه دوست علي كسي است كه اصول و فروع دين او را بپذيرد و بدعت در دين او نياورد.

 

فهرست


 

يورش به خانه مؤلف

 

بدين ترتيب پس از بيست و هفت سال امام راتب بودن، مسجد را غصب كردند و من خانه نشين شدم ولي اين دزدان دين و مدافعان بدعت و خرافات دست برنداشتند تا اينكه پس از حدود دو ماه به خانه هجوم كرده و در خانه را از جا كندند و از داخل مسجد آمدند و در زير زمين را شكستند و وارد خانه شدند به طوري كه عيالم شديدا ترسيد و بيمار شد و پس از چند ماهي دار فاني را ودا كرد رحمه الله عليها. و همچنين اذيت و آزارهاي ديگري نسبت به ما انجام دادند. در اين ايام بر اثر بدگويي معممين، عوام نيز با من بسيار بد رفتاري مي كردند. قصاب به من گوشت و نانوا نان نمي فروخت. نيمه هاي شب در مي زدند و مزاحم خواب و آسايش اهل خانه شده و مي گفتند براي مباحثه با تو آمده ايم!! و گاهي به بهانه سؤال كردن وارد خانه شده و برخي از دست نوشته هاي مرا سرقت مي كردند و.... تا اينكه ما را مجبور به تخليه خانه محقر وقفي كردند. اما هنگامي كه درهاي خانه را شكسته بودند، براي احقاق حق به كلانتري رفته و شكايت كردم كه در ميان خانه هر كسي در أمن است حتي يهود و نصاري و ساير كفار در خانه هاي خود در أمانند، ولي اينها آمده اند درهاي خانه را كنده و ميان خانه ريخته اند، اين چه دولتي است؟ رئيس كلانتري به ظاهر مأمور فرستاد و او گزارش داد كه آري درهاي خانه را كنده اند، از آن سو سي نفر از مقدس نمايان مدعي اعتقاد به ولايت رفتند كلانتري شهادت دادند كه اين خانه اصلا در نداشته!! و چون رشوه داده بودند، شهادت احمقانه آنان پذيرفته شد. سرانجام وقتي ما را از خانه و لانه وقفي كه به آن قناعت كرده بوديم مجبور به تخليه كردند، ناچار اثاث خود را به خانه خويشان خود برديم و سپس در خيابان جمالزاده طبقه سوم منزلي را اجاره كردم كه مقابل كليساي مسيحيان قرار داشت، و من از پنجره منزل مي ديدم كه آن سوي خيابان آزادانه تثليت را تبليغ و ترويج مي كنند، أما من حق ندارم در ميان مسلمانان از توحيد قرآني سخن بگويم!!

دولت شاه نيز از اين ماجرا ناراضي نبود زيرا ميل نداشت مسجدي در تهران باشد كه موجب بيداري ملت و آشنا شدن ايشان به حقايق اسلامي گردد. و دولت خود مردم را به خرافات مذهبي مشغول مي داشت و شاه در سخنراني هايش خرافات را ترويج مي كرد و مي گفت حضرت عباس كمر مرا بسته و امام زمان مرا ملاقات كرده و از اين قبيل سخنان.

به هر حال در خيابان جمالزاده به ناگزير سكني نمودم، ولي در آنجا نيز از دست عوام كه هر روز به تحريك آخوندها و مداحان به در منزل آمده و فحاشي مي كردند در امان نبودم. متأسفانه مردم فوج فوج از پير و جوان و دختر و پسر آزادانه به كليسا رفت و آمد مي كردند و كسي كاري به كارشان نداشت، ولي اگر كسي به منزل ما مي آمد با خطر خرافيون مواجه بود، ما آزاد نبوديم ولي يهود و نصاري آزاد بودند، كتب ما ممنوع بود و كتب يهود و نصاري و برخي از كمونيستها آزاد بود. كتب خرافي شعرا و صوفيان و شيخيان آزاد، ولي كتب ما مشمول سانسور بود. حتي تفسيري به نام تابشي از قرآن نوشتم كه پس از چاپ به دستور دولت توقيف گرديد، با اينكه براي چاپ آن پنجاه هزار تومان مقروض شده بودم، مي خواستند تمام اوراق چاپ شده را به اداره مقوا سازي ببرند و به دستور ملاهاي مدافع خرافات به مقوا تبديل كنند، ناچار چندين نفر را واسطه كرديم كه در توقيف بماند و مقوا نشود.

به هر حال ما مسجد و منزل را رها كرديم و عيالم پس از سالها تحمل بد رفتاري مردم و شنيدن فحش و ناسزا، از دنيا رفت، رحمه الله و بركاته عليها. و دوستان ما نيز متفرق شدند و حتي فاميل ما هم از ما دوري جستند و حتي دامادهايم متأسفانه براي حفظ موقعيت خويش از من كناره گرفتند، به خصوص يكي از ايشان يعني مرتضي صابرطوسي شيخي است اهل مشهد، متعصب و خرافي كه در عقايد استقلال فكري و قدرت استدلال نداشته و در اعتقادات و اصول دين مقلد ديگران و اكنون از مخالفين من است، گر چه پيش از استبصار اينجانب، به من ارادت داشت ولي بعدا نامه اي عليه ما انتشار داد، بدين ترتيب من ماندم با خداي عزوجل و كار خود را به او واگذار كردم. در همين ايام چندين مرتبه مرا به ساواك و شهرباني بردند و تحقيقاتي كردند و من طوري سخن گفتم كه بهانه اي به دستشان ندهم.

 

فهرست


 

اشعار مؤلف راجع به مظلوميت خود

 

در ايامي كه روحاني نمايان و دكانداران مذهبي عليه من متحد و كمر به بدنام كردنم بسته بودند و به دولت شاه و اعمال زور متوسل شدند و عوام را براي غصب مسجد تحريك كردند و منزلم در محاصره آنان قرار داشت و امنيت از زندگيم سلب شده بود، ابيات ذيل را سرودم:


 

گمرهان را بهر خود دشمن نمود

برقعي چون راه حق روشن نمود

راه پرخار است و پرآزار بود

آري آري راه حق دشوار بود

بايدش سختي كشد در راه حق

هر كه عزت خواهد از درگاه حق

روضه خوانان عوام بي حيا

زين سبب عالم نمايان دغا

با خران خود به كوشش آمدند

پس به همدستي به جنبش آمدند

تا كه بنمودند ما را متهم

رشوه ها دادند بر اهل ستم

بسته شد مسجد ز اهل شور و شر

پس به زور پاسبان و سيم و زر

باز شد دكان نقالان خواب

پايگاه حق پرستي شد خراب

جاي آن شد نقل كذب هر كتاب

پايگاه دين و قرآن شد خراب

سود ديدي ني زيان زين كار و بار

برقعي گفتا به دل اي هوشيار

غم مخور در راه حق پرداختي

گفت بادل، آنچه اينجا باختي

آنچه آيد پيش، حق پد چاره ساز

نيست بازي كار حق، خود را مباز

صاحب مسجد تو را اندر دل است

گركه مسجد رفت گورو كان گل است

تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

گركه مسجد رفت گورو، باك نيست

ترك آن بنما كه مسجد شد دكان

گشت مسجد خانقاه صوفيان

جاي جمع حق پرستان مسجد است

جاي درس و بحث قرآن، مسجد است

نيست مسجد جاي هر شمر و سنان

نيست مسجد جاي مدح و روضه خوان

روضه خوانست روضه خوانست روضه خوان

آنكه همكار است با شمر و سنان

دين حق را ميكن از بدعت جدا

اقتدا كن بر إمام لافتي

ني امامي كه كند دين را دكان

آن امام كارگر در بوستان

ني گرفتي مسجدي با شر و شور

آن امامي كه نبودي اهل زور

مي نخوردي آن امام از اين حرام

ني گرفتي خمس يا سهم امام

ني امام فاسقان بي خبر

آن امام دانش و فضل و هنر

ناخدايان را نخواندي در دعا

آن امامي كه نخواندي جز خدا

ناخداي كشتي امكان يك است

قاضي الحاجات در عالم تك است

خاك و باد و آب سرگردان اوست

آن كه هستي، نقشي از فرمان اوست

از حسودان دني بي خبر

برقعي با حق بساز و كن حذر

 

خطاب به دشمنان خود نيز با عنوان به دشمنها رسان پيغام ما را شعري سرودم:

روز و شب با عز و شأنش كار باد

دشمن ما را سعادت يار باد

او ميان مردمان ديندار باد

هر كه كافر خواند ما را گو بخوان

بار إلها راه او گلزار باد

هر كه خاري مي نهد در راه ما

راه او خواهم همي هموار باد

هر كه چاهي مي كند در راه ما

ملك و مالش در جهان بسيار باد

هر كه علم و فضل ما را منكراست

گوكه ما ديوانه، او هوشيار باد!

هر كه گويد برقعي ديوانه است

دادخواه ما به عقبي قادر جبار باد

ما نه اهل جنگ و ني ظلم ونه زور

 

همچنين در همان احوال پنداري مورد إلهام حضرت حق واقع شده ام، مستزاد ذيل را سرودم:

غم مخور يار توام

بنده بي كس من، من كس و غمخوار توام

غم مخور يار توام

گر تو تنها شده اي، غصه مخور يار توام

باز ناميد مشو

گر جهان رفت زدستت، طرف يأس مرو

غم مخور يار توام

باز گردان جهان من حق دادار توام

از همه ديده بدوز

گر تو را نيست انيسي به جهان در شب و روز

غم مخور يار توام

مونس تو، همه جا و مددگار توام 

نيست حق را بدلي

گر چه حق را نبود رونق بازار ولي

غم مخور يار توام

أظهر الحق، كه من رونق بازار توام

نيست يك دادرسي

گر تو را كارگشايي نبود هيچ كسي

غم مخور يار توام

غم مخور كار گشا هستم و در كارتوام

تا كه شايسته كند

گر تو را غصه و غم، رنج و ستم خسته كند

غم مخور يار توام

رو به من آر كه من دافع آزار توام

غمت از ذلت نيست

رنج و غمهاي تو بي علت و بي حكمت نيست

غم مخور يار توام

مصلحت بين و گنه بخش و نگهدار توام

مسجد و محفل تو

گر كه اوباش بكندند در منزل تو

غم مخور يار توام

با خبر باش كه من حافظ آثار توام

كان هذا لولا

دوست دارم شنوم صوت تو در رنج و بلا 

غم مخور يار توام

طالب ناله و افغان به شب تار توام

باش يك بنده حُر

گر رميدند ز تو مردم دون، غصه مخور

غم مخور يار توام

من رفيق تو و هم ناظر پيكار توام

يا دلت بريان است

گر ز غمهاي جهان ديده تو گريان است

غم مخور يار توام

من تلافي كن آن ديده خونبار توام 

يا دلت غمگين است

بر دلت بار غم و غصه اگر سنگين است

غم مخور يار توام

دافع هر غم و شوينده زدل بار توام

باز با يزدان باش

گر كسي ناز تو را مي نخرد خندان باش

غم مخور يار توام

راز با خالق خود گو كه خريدار توام 

غم خود با من گو

گر كه مظلوم شدي از ستم و جور عدو 

غم مخور يار توام

دادگر حقم و از عدل، طرفدار توام 

در ره ذوالمنن است

برقعي سعي تو گر بهر من است 

غم مخور يار توام

قابل سعي تو و ناشر افكار توام

 

فهرست


 

نمونه اي از نامه هاي مؤلف به مراجع شرعي و قانوني

 

در همين ايام براي اتمام حجت و هشدار به علما و مقابله و اعتراض به ظلمي كه به من و عقايدم شده بود نامه هايي مؤدبانه به سازمان اوقاف و آيت الله شريعتمداري و خونساري و..... نوشتم تا لا أقل در برابر ظلم سكوت نكرده و لا أقل تكليف شرعي خود را ادا كرده باشم. و اينك براي ثبت در تاريخ، متن برخي از نامه هايم را عينا در اينجا درج مي كنم:

 

 

تاسع ربيع الأول/97     حضرت مستطاب آيت الله آقاي شريعتمداري وفقه الله

به استحضار مي رساند در اين جنجال و غوغايي كه مداحان و شيخيان و غلا³ و صوفيان و روضه خوانان بپا كرده اند عليه من، لازم است مراتبي به عرض برسد. نامه اي به عنوان صابر با امضاي جعلي نشر مي دهند كه اصل ندارد.[22] در تاريخ جهان و حوادث مسلمانان نظائر بسياري دارد كه معلوم است اينان تنها نيستند كه به مردان حق و حقيقت تهمت مي زنند و به نقل تاريخ مانند حضرت علي (ع) را به كفر و شرك متهم نمودند و مانند قضاوت قاضيان آتن در حق سقراط و يهوديان در باره مسيح (ع). آيا اعتقاد به روز واپسين و محكمه مالك يوم الدين ندارند مستندشان چيست من صد جلد تأليفات دارم در كجا جز قول خدا و رسول و حضرت امير (ع) و امام صادق (ع) گفته ام اگر به رفتار من استناد مي كنند چه عملي بر خلاف علي و اولاد او عليهم السلام انجام داده ام. تازه از آن نامه ي مذكور چه مطلبي برخلاف اسلام استفاده مي شود آقايان چرا پس از ده سال براي بحث با ما حاضر نمي شوند.

من جز رد بدعتها و خرافاتي كه به اسلام بسته اند كاري نكرده ام، شما سزاوار بود مرا ياري كنيد اگر چه من توكلم بر خداست. شما لاأقل در اين فتنه انگيزي پشتيبان عوام نباشيد. وظيفه ي همه ي ما مبارزه با خرافات ديني و شركيات عوام است تا آن حد كه عَلَم چهار و نيم ميليون توماني خريده اند. بايد دانست كه در فرداي محشر و فزع اكبر در محكمه بهترين داور يوما لا تجزي نفس عن نفس شيئا رسيدگي خواهد شد. من اگر اهل دنيا بودم چيزي براي خود اندوخته بودم در حاليكه از احدي توقع نداشته و ندارم و از قلم و قناعت روزگار مي گذرانم انتظار آن است كه به توسط حامل ورقه هر چه به نظرتان مي رسد اعلام نماييد.

ولينصرن الله من ينصره                    والسلام عليكم

السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

بسمه تعالي

نامه ي سرگشاده و داد خواهي از محضر آيت الله خونساري و ساير محاكم شرعي و قانوني

به استحضار عالي مي رساند حضرت عالي اگر مرا در خطا و اشتباه مي دانيد سزاوار بود مرا بخواهيد و دليل آن را بيان كنيد؛  زيرا حقير براي مباحثه و حتي براي مباهله نيز آماده ام. من مسلمان و تابع قرآنم و امامان اهل بيت رسول عليهم السلام را قبول دارم. شما اگر دليلي داريد نبايد به زور و جبر و حبس چنگ بزنيد و مرا به سكوت مجبور نماييد. آيا گويندگان خرافاتي و حتي نصاري و يهود و صوفي و شيخي همه بايد آزاد باشند. ولي گويندگان قرآن فقط نبايد آزاد باشند، آيا حق امامي كه مدت 27 سال در مسجدي امامت كرده مي توان غصب نمود و آيا نماز جماعت امام غصبي و تحميلي صحيح است آيا لاإكراه في الدين در قرآن نيست آيا هر كسي حقايقي را اظهار كند بايد با افترا و تهمت و تحريك عوام و تكفير او را كوبيد آيا خدا نفرموده:  «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون» آيا روحانيت نبايد با منطق باشد خدا فرموده: «و ما اختلفتم فيه من شيء فحكمه إلي الله»و نفرموده «الي الزور و البهتان» آيا با داشتن هزاران مسجد و هيئت نمي شد حقي را ثابت كرد و فقط با تصرف مسجد من حق ثابت مي گردد؟ لا والله، كساني كه دليلي صحيح ندارند ازآزادي سخن و نماز جماعت من مي ترسند آيا احتمال نمي دهند كه روزي مردم بيدار گردند و از كتمان كنندگان حق انتقام گيرند عالم نبايد براي مردم داري، حق را كتمان كند و از گويندگان بي خبر از قرآن و توحيد بترسد عاقبت، محكمه ي عدل إلهي و قيامتي در كار است «إن ربك لبالمرصاد» من خود حاضر بودم با حسن تفاهم مسجدم را به شخص بي طرفي واگذارم، احتياج به هو و جنجال و جمع كردن عوام به نفع كساني كه جز افترا و بهتان مدركي ندارند نبود آيا به قضاوت يكطرفه و محاصره و اختناق ما حقي ثابت خواهد شد آيا كساني كه هزار سال از مظالم بني اميه مي نالند خود مرتكب چنين جرايمي مي شوند والسلام علي من اتبع الهدي                   اميد است بيدار شوند و راه خود را عوض كنند.

25 جمادي/1397                الأحقر السيد ابوالفضل علامه البرقعي

 

                  

بسمه تعالي                          پيوست يازده برگ دارد

رياست محترم سازمان اوقاف جناب آقاي فرشچي

به استحضار عالي مي رساند اينجانب سيد ابوالفضل علامه برقعي در سن هفتاد سالگي با داشتن صد جلد تأليفات و رسالات چاپ شده در حالي كه 27 سال در مسجد گذروزير دفتر به امامت مشغول بوده ام به بهانه ي اينكه با اهل سنت هم مذاق مي باشم با اينكه مسلمان حقيقي و شيعه واقعي مي باشم؛ زيرا با خرافات مذهبي و مجعولات ديني مبارزه كردم. به هر حال به دستور اوقاف مرا از مسجد ممنوع كردند و به زور و جبر امامي را تحميل نمودند. اكنون خانه وقفي كه محل سكناي من مي باشد محاصره مي باشد درب بيروني آن را كنده وارد شده اند و اتاق آن را به تصرف آورده و فعلا تهديد مي كنند كه بايد اندروني محقر را نيز تخليه كنيد و مي گويند درب اندروني را در صورت عدم تخليه جوش مي دهيم و مسدود مي كنيم آيا معني آزادي و عدالت همين است آيا مسجد هاي ساير اهلسنت و شيعه تا به حال در اين مملكت به زور تصرف شده،[23] آيا مي توان كليسا را به زور تصرف نمود آيا مبارزه كردن با خرافات گناه و ذنب لايغفر مي باشد آيا خدا و قيامت در كمين نيست إن ربك لبالمرصاد، إن جهنم كانت مرصادا  به هر حال من جز خدا را مستعان و مستغاث نمي دانم. انتظار آن است كه هر چه زودتر احقاق حق نموده و شر غاصبين و دشمنان دين را در هر لباس، كوتاه نماييد.          والسلام 23/5/36

خادم الشريعه المطهره                        سيدابوالفضل علامه برقعي

 

 

بسمه تعالي

 

15/4/[24]36

 

رياست محترم اوقاف آقاي احمدي خدا او را به امور واقف سازد

حق را بايد گفت رسول خدا (ص) فرمود:  صنفان من أمتي إذا فسدا فسدت أمتي، الأمراء والعلما، اين حديث معتبري است. من از شما كه رياست اوقاف را داريد مي پرسم آيا جايز است مسجد يك نفر را به بهانه ي اينكه او سني و يا شافعي و يا حنفي است غصب كرد؟ آيا جايز است كليسا را غصب نمود؟ آيا مسجد مرا كه 27 سال در آن امامت كرده و امام راتب بوده ام مي توان به زور گرفت؟ اگر چنين است چرا مساجد كردستان و لرستان و بلوچستان و تركمن ها را نمي گيريد و چرا آنان را از مساجدشان خارج نمي كنيد در حالي كه من مسلمان و شيعه واقعي موحد هستم به چه مجوزي مسجد مرا غصب كرده اند؟ آيا احتمال نمي دهيد روزي مردم عوام بيدار گردند؟ آقايان شريعتمداري و خونساري در مقابل نامه ي من جوابي نداشتند شما اگر جوابي داريد مرقوم فرماييد. نامه هايي كه به شما و آقايان نوشته ام إنشاءالله چاپ و در تاريخ مي ماند آيا چنين كساني را مي توان عالم ناميد و آيا عدالت را واجدند هر كسي مي داند كه نماز را خدا مقرر كرده و به جماعت امر فرموده و احتياج به اجازه علما نمي باشد شما به چه مدركي نماز جماعت مرا موقوف به اجازه ايشان مي دانيد آيا بر چنين مملكتي كه دانشمندانش جز زور، منطقي ندارند نبايد تأسف خورد؟ آيا از شما قبيح نيست كه از اينان طرفداري كرده ايد من نامه اي كه به آقايان نوشته ام چندي قبل و جوابي ندادند، جوف پاكت نهادم تا شما بخوانيد و بيدار شويد، شما كه مقلد ايشانيد شايد مبارزه با خرافات نزدتان گناه بزرگ لايغفري باشد و لذا من به شما اميدي ندارم، همين قدر مي گويم پايگاه توحيد يعني مسجد مرا تبديل به پايگاه خرافات و شرك نموديد، بايد براي محكمه ي عدل إلهي و قيامت جوابي تهيه كنيد، بدانيد إن ربك لبالمرصاد خدا در كمين ستمگرانست من ياوري جز خدا ندارم تا زودتر است توبه كنيد و حق مرا احقاق نماييد، آن امام تحميلي كه آوردند به نام خسروشاهي چون قبلا خود مسجدي داشته و لذا مسجد مغصوب مرا به ديگري واگذار نموده آيا اين عمل مشروع است از خدا بترسيد تا مصدر كاريد اين ستمها را برگردانيد.                  وماالنصر إلا من عندالله العزيز القادر الحكيم.

خادم الشرع المطهر       السيد ابوالفضل علامه برقعي     

 

 

همچنين اعلاميه اي به خط خود در ميان عوام تكثير و منتشر كردم كه متن آن چنين است:

 

 

بسمه تعالي

ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه

به اطلاع عموم مي رسانم اينجانب مسلمان و تابع قرآن و ائمه ي اهل بيت را قبول دارم و بر كساني كه در محافل از من بدگويي مي كنند معلوم باشد چون خود مجتهدم حاضرم با هر مجتهدي كه مخالف من است مباحثه و بلكه مباهله كنم، ايشان اگر هدفشان دين است و غرض دنيوي ندارند به مباهله حاضر شوند، والسلام علي من اتبع الهدي.

21/2/36 [25] قمري 22       جمادي الأولي 97         الأقل السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

همچنين نامه اي سرگشاده براي آقاي حاجي علي كه از مريدان آيت الله سيد محمدرضا گلپايگاني بود و تقاضاي مناظره و مباحثه كرده بود به خط خود نگاشتم كه به تعداد زيادي در ميان مردم پخش گرديد:

 

 

بسمه تعالي

جناب آقاي حاج آقا علي زيد توفيقه

پس از سلام من كتبا به شما مي گويم اينجانب حاضرم با خود حضرت آيت الله گلپايگاني بحث كنم اگر حاضرند براي بحث دعوت كنند و اگر حاضر نيستند شاگردان من و يا خودم حاضريم با نمايندگان او بحث كنيم به شرطي كه خود حضرت آيت الله كتبا بنويسند كه اگر نمايندگان ايشان مغلوب شدند ايشان بپذيرد و مغلوبيت خود را اعلام كند.

الأحقر السيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

و البته جوابي از ايشان به من نرسيد.

آيت الله ناصر مكارم شيرازي به هر حال در جوابم جز با تهمت و دروغ و بدتر از همه زورگويي و توسل به دولت پليد شاه، مواجه نشدم از جمله اينكه جزوه اي در وجوب تعليم و تعلم در اسلام و عدم جواز تقليد منتشر كرده بودم كه از طرف گروهي از معممين قم از جمله آيت الله ناصر مكارم شيرازي مدير مدرسه الامام قم جزوه اي به منظور رد آن چاپ و منتشر شد. من جوابشان را با اختصار بسيار و فقط در يك برگ نوشته و ارسال داشتم و درخواست جواب كردم و حتي جوابي كافي و شافي بر آن ننوشتم، ولي  ايشان از ترس اينكه مبادا حتي آن يك ورقه را چاپ كنم به جاي پاسخ گويي، به شهرباني تهران متوسل شدند؟!! چند روز پس از ارسال نامه به قم، رئيس شهرباني به من تلفن كرد و گفت شما حق نداريد ورقه اي را كه به قم فرستاده ايد، چاپ كنيد. گفتم من حق دارم كه از عقايدم دفاع كنم، گفت: خير حق نداريد!

معلوم شد كه حضرات اساتيد از جواب عاجز و به زور متوسل شده اند! متن آن ورقه را در اينجا ذكر مي كنم تا خوانندگان از متن آن مطلع شوند، هر چند كه در اين باب، سخن بيش از اينهاست:

 

 

به نام خداي بزرگ

دو جزوه از انتشارات مدرسه الامام قم را ديدم كه مطالبي عوامانه در آن درج شده و چون آدرس داده كه با ما مكاتبه كنيد لازم دانستم چند نقطه ي ضعف آن را اشاره كنم اگر چه تمام مطالب آن سست مي باشد، از خدا خواهانم كه ملت ما را از شر غلا³ و روضه خوانان و نويسندگان خرافي نجات دهد.

1- جزوه اي به نام قرآن و حديث، در حالي كه در جوف آن بحثي راجع به قرآن نيست، به اضافه نوشته ايد بعضي مي گويند در عصر و زمان مدرك قابل اعتماد قرآن مجيد است و بس. در حالي كه اين صرف تهمت است؛ زيرا در سابق و لاحق هيچ كس چنين چيزي نگفته و عامه و خاصه سنت رسول خدا و احاديث سنت را قبول و حجت مي دانند. به اضافه در اينجا خواسته ايد به كساني حمله نماييد كه مي گويند قرآن براي امت محمد (ص) كافي است ولي بدانيد آنكه قرآن را كافي مي داند باز احاديث سنت را قبول دارد؛ زيرا قرآن احاديث رسول را تثبيت كرده همان طوري كه قواعد عقليه را تثبيت كرده پس او حديث را نيز قابل اعتماد مي داند.

2- در اين جزوه نوشته ايد چه كنيم كه سمپاشي نفاق افكنان خنثي شود؟ ذيل آن جواب داده ايد كه بايد سطح آگاهي مردم را نسبت به مسايل بالا برد، ولي خود شما، و بزرگان و مراجع شما بر ضد اين جواب رفتار مي كنند زيرا آيت الله شريعتمداري و هم آيت الله خونساري در عوض بحث با آقاي علامه برقعي كه ده سال است شما را دعوت به بحث مي كند اينان در عوض بحث متمسك به شهرباني شده و با التماس و تملق قواي انتظامي را وادار كردند به حبس و زجر و گرفتن مسجد ايشان. باز شما در جزوه ي ديگر تقليد اينان را لازم دانسته ايد آيا اين است معني بالا بردن سطح آگاهي مردم، آيا با تقليد و يا با زجر و حبس و بهتان مي توان افكار را بالا برد؟

3- در جزوه ي تقليد و تحقيق براي اثبات تقليد يك دليل عليل آورده ايد كه براي گول زدن عوام خوب است و آن دليل عبارت است از رجوع به متخصص در حالي كه در علوم كفايي بايد رجوع به متخصص شود مثلا يك نفر طبيب براي محلي كافي است و همه به او رجوع مي كنند اما علم دين واجب عيني است نه كفائي رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» هر مسلماني بايد خود عالم به اصول و فروع اسلام باشد نه رجوع به ديگري كند. ثانيا رجوع به متخصص زماني است كه آثار تخصص و نتايج آن را بتوان درك كرد، يعني دكتر متخصص در چشم اگر چندين چشم را به خوبي معالجه كرد معلوم مي شود متخصص است اما اگر چشمهايي را كور كرد معلوم مي شود دروغ مي گويد پس تخصص او بايد در دنيا معلوم گردد ولي مردم تخصص فقها را از كجا بفهمند فقها مي گويند در آخرت معلوم و ثواب بر آن مترتب مي شود. به اضافه مخالف مي گويد ما مجتهدان را متخصص نمي دانيم بلكه مخرب مي دانيم. ثالثا اين فقهاي متخصص روز به روز اسلام را خراب تر و تيره و تار كرده و احكامي ضد قرآن و شعايري به نام مذهب كه در اسلام نبوده آورده اند و يا به سكوت تصويب نموده اند و خرافات و موهوماتي به دين افزوده اند شما با تثبيت تقليد دكانهاي خرافات را حفظ مي كنيد آيا واقعا احكام غير ما أنزل الله كه ايشان آورده اند نمي دانيد اگر نمي دانيد از ما بخواهيد تا براي شما بيان كنيم.

4- در جزوه تقليد به آيه: «فاسئلو أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون» استدلال كرده ايد آيا معني «سؤال كنيد تا بدانيد» تعليم است يا تقليد؟[26] چگونه مطلب به اين روشني را متوجه نشده ايد آيا در حوزه قم مرد مطلعي از قرآن نيست و يا هست و كتمان مي كنند در اين جزوات از كساني كه به مطالب شما ايراد كرده اند تعبير شده به مغرض و نفاق انداز و كم سواد و از نسبتها و تهمتها دريغ نفرموده ايد آيا معني بالا بردن سطح افكار همين است، خدا شاهد است كه هدف ما بيدار كردن شما و امثال شما و دفع حملات ظالمانه شماست. ما انتظار داريم شما اگر اشكالي داريد با خود ما درميان بگذاريد و اگر اشتباه كرده ايم ما را آگاه فرماييد و اين ورقه را جواب دهيد. اما اگر جواب نداديد عين همين ورقه را چاپ و به قضاوت خردمندان مي رسانيم. همين قدر بدانيد نشريات شما موجب ورز و وبال و عقاب شما خواهد شد در روز قيامت. اگر مي توانيد مطالب صحيحه بنويسيد و إلا از اين كار دست برداريد و دين را دكان نان قرار ندهيد.   والسلام

آدرس: خيابان شاپور گذروزير دفتر جنب مسجد علامه برقعي

شيخ يحيي نوري

 

 

ديگر از كساني كه عليه اينجانب به دروغ متوسل شد، شيخ يحيي نوري است كه به دروغ انتشار مي داد من با برقعي بحث كرده و او را مغلوب كرده ام و البته اين را براي خوشآمد عوام مي گفت. در باره صدق و زهد او همين بس كه صرف نظر از اينكه در سال 1357 ده ميليون تومان پول نقد در منزل داشته مالك املاك و مستغلاتي در تهران و مازندران بوده است كه خبر آن در شماره 15709 روزنامه اطلاعات مورخ 21/6/1357 مضبوط است، در حالي كه مي دانم ده سال قبل ايشان طلبه اي فقير بود.

فهرست


 

حكايت شيخ محمد علي انصاري

 

شيخي ديگر موسوم به محمدعلي انصاري كتابي به نام «دفاع از اسلام و روحانيت» به چاپ رساند و در آن مرا پليد و كلاش و بي حيا و ديوانه و ناصبي و بدتر از گبر و يهود و نانجيب و بدتر از حجاج بن يوسف و زياد بن ابيه و كثيف و نادرست و بي دين كامل و كسي در رديف سيد علي محمد باب و..... خواند و بي هيچ دليلي مرا متهم ساخت كه توسط سفير كشور سعودي، از عربستان تقاضاي پول كرده ام و از خارج دستور مي گيرم!! و به ناروا مرا منكر حديث غدير و حتي منكر سنت و حديث بلكه _ نعوذ بالله _ دشمن رسول خدا (ص) و علي مرتضي (ع) قلمداد كرد! (خوانندگان مي توانند ميزان تقواي جناب انصاري را دريابند!!) و دهها تهمت و افترا به اينجانب و اقوام من وارد ساخت و عجيب تر اينكه به دروغ از قول پسرم كه او را نمي شناخت و هرگز نديده بود بر من توهينها كرد و پسرم را مخالف من جلوه داد!! ناچار فرزندم از او شكايت نمود و در نتيجه كلانتري شيخ محمدعلي انصاري را احضار و بازجويي، سپس به دادگستري اعزام نمود و از قرار معلوم شيخ در همين جلسات نخستين كلانتري و دادگستري به سختي خود را باخت و به دروغ و تهمت خود بر پسرم كه تا آن وقت او را نديده بود و نمي شناخت، اعتراف نمود و به التماس زياد افتاد كه ديگر بعدا چنين كاري نمي كنم و ايشان مرا ببخشند هر چقدر پول بخواهد به ايشان مي دهم و غيره. بهر حال پرونده اي به كلاسه 35/1941 تشكيل شد. پس از آن پسرم در قم كه اكثر روحانيانش با من مخالفند تهديد شد كه بايد شكايتش را پس بگيرد، و از طرف ديگر توصيه هايي به نفع شيخ به دادگستري گرديد كه او را تبرئه كنند، در نتيجه دادگاه نه ماه معوق ماند و فقط در اين مدت دو جلسه فرماليته تشكيل و از شيخ براي حضور دعوت گرديد كه در هيچ يك از جلسات حضور پيدا نكرد. و ضمنا شيخ در اين مدت طولاني به ميانجي خواهي و التماس و تمنا پرداخته و از پسرم مي خواست تا او را ببخشد و خود مقامات دادگستري نيز از فرزندم خواستند تا شيخ را عفو كند، سرانجام پسرم حاضر به گذشت از شيخ شد و شيخ هم در مقابل، مقداري پول به پسرم پرداخت و گفت بعدا نيز به هر نحو كه بتوانم جبران خواهم نمود، و توبه نامه اي نوشت. اگر چه توبه نامه اي كه خدا پسند باشد و از فرزندم كاملا اعاده حيثيت نمايد، ننوشت، ولي به هر حال چند سطري نوشته است. ما متن دستخط عذر خواهي ايشان را عينا در اينجا مي نگاريم تا شايد خوانندگان از كيفيت كتابهاي رد بر من تا اندازه اي آگاهي يابند:

 

 

بسمه تعالي شأنه

1/8/[27]2536

مخفي نماند اين جانب حاج شيخ محمدعلي انصاري اخيرا در جلد دوم كتاب تأليفي خويش بنام (دفاع از اسلام و روحانيت) مطالبي كه در ذم آقاي سيد ابوالفضل علامه برقعي نگاشته در آن نسبتهايي ناروا از قبيل ناصبي بودن و نفي سيادت و شيعه و مسلمان بودن و انكار غدير خم و امثال اينها بمعظم له داده شده و همچنين در صفه 77 – 78 آن كتاب كه بعنوان سپاسگزاري از (سيد حسين ابن الرضا) نسبتهايي به پدر ايشان از قول مشاراليه داده شده از قبيل حمار طاحونه – شتر عصار خانه – تخلق با خلاق گبران سابق – مخالف با اغلب آيات قرآن، نگارشات اين كتاب مستقيم و غير مستقيم مورد اعتراض ايشان قرار گرفته از آنجهت كه نسبتهايي كه به آقاي برقعي داده شده چون پدر ايشان است مشار اليه آن نسبتها را بخود متوجه دانسته و نسبتهايي كه از قول ايشان نوشته شده بكلي منكر بوده و آن را افترا مي داند. بدين منظور به عنوان دفاع از حيثيت خود شكايتي به دادگاه تسليم نموده است. اين جانب با اظهار ندامت و پشيماني از آنچه در آن كتاب از تهمتهايي كه به ايشان داده شده عذر خواسته و استغفار مي نمايم. و در چاپهاي بعدي متعهدم كه آن مطالب را حذف نمايم. بدين وسيله اصلاح ذات البين انجام گرديد و آقاي ابن الرضا از شكايت خويش صرف نظر نمودند.

الأحقر محمدعلي انصاري

در حاشيه اين ورقه آقاي حيدر علي قلمداران كه از بزرگان و صاحب قلم است چنين نوشته است: در حضور اينجانب اصلاح ذات البين انجام شد امضا و خط آقاي حاج شيخ محمدعلي انصاري مورد گواهي اينجانب است.

حيدر علي قلمداران

 

 

به هر حال بيش از چهل سال است كه مبارزه را با دولت شاه و ملت خرافي ادامه داده ام كه شرح آن مبارزات اينك با حال و روزي كه دارم برايم مقدور نيست، ولي عاقبت چون ستمكاريهاي شاه و ساواك به نهايت رسيد مردم قيام كردند، من نيز در تظاهرات عليه دولت شاه شركت مي كردم به اميد اينكه شايد قوانين اسلام و عدالت كه سالها در انتظارش بوديم، تا اندازه اي اجرا شود، و مفتخوراني كه اموال بيت المال را غارت مي كردند عوض شوند، در اين وقت سن من به هفتاد رسيده بود، ولي معذلك در تظاهرات و راهپيمايي عليه شاه با خوشحالي شركت كرده و مرگ بر شاه مي گفتيم، تا شاه رفت و آقاي خميني سر رشته ي امور را به دست گرفت و عده اي از آخوندهاي خودخواه روي كار آمدند و مدت زيادي نگذشت كه باز همان اختناق و سانسور زمان شاه و بلكه شديدتر برگشت و همان خرافات مذهبي معمول و همان كارمندان بيكار سر كار، و همان غارت گران اموال مصدر امور گرديدند و به حيف و ميل بيت المال ادامه دادند. ما براي خيرخواهي هر چه به آقاي خميني نامه نوشتيم جواب نداد و هر چه مقاله نوشتيم سانسور و جلوگيري گرديد و حتي آن سيد خسرو شاهي كه با همراهي ساواك و چسبانيدن عكس شاه و شهبانو و مأموران شهرباني و اوباش، مسجد گذروزير دفتر را غصب كرد و به اقامه جماعت پرداخت، همين سيد مقرب السلطان، در دولت آقاي خميني نيز مقرب الامام گرديد و رئيس بنياد مسكن شد! و اينكه چه به روز ملت آورد و دانسته و نادانسته چه كارها كرد، بماند.

اين روزها در حال پيري و افسردگي بسر مي برم و روزنه اميدي به نجات مردم از خرافات نيست؛ زيرا ملاها با جديت تمام به اشاعه خرافات و موهومات مشغولند. عده اي از جوانان نورس دانشجو به فكر مملكت و آينده مردم هستند ولي راهنما ندارند و كساني كه مصدر امورند به كلي سد راه هدايت اند، مذهب تقليد، راه مذهب تحقيق را بسته و دين تعليم و تعلم، تبديل به مذهب تقليد شده است. مردمي كه حق و باطل را تشخيص نمي دهند همواره بيچاره و در قيد استعمار باقي مي مانند. مردمي كه كمي قبل از ورود آقاي خميني به ايران، مي گفتند كه عكس خميني را در ماه ديده ايم و ميليونها تهراني مدعي بودند كه عكس او را در ماه ديده اند و اين وهمي متواتر بود!! آري، از اين تواترها بايد به خدا پناه برد.

به نظر ما تا مردم به دنبال عقل و اسلام حقيقي نروند و مسلمان واقعي نشوند و از مذاهب و خرافات مذهبي دست نكشند، هرگز روي رستگاري نخواهند ديد. اينان خود در لجنزار خرافات و تقليد فرو رفته اند و همه تقصيرها را بر عهده  بيگانگان مي گذارند. و اگر كسي بگويد مگر دين با مذهب فرق دارد؟ گوييم بلي فرقهاي بسيار دارد. اينجانب اعلاميه اي نوشته و منتشر كردم و در آن به بعضي از فرقهاي بين دين و مذهب اشاره كردم كه به عنوان ضميمه در انتهاي چاپ دوم كتاب دعاهايي از قرآن كه در اوايل انقلاب به چاپ رسيد آورده ام، اين كتاب دو بار چاپ و هر بار در شمار محدودي ميان دوستان توزيع شد. ولي پس از تسلط كامل ملاها بر جميع چاپخانه ها و مطبوعات، ديگر امكان تجديد چاپ آن را نيافتم و بدين ترتيب مانع شدند كه اين مطالب در دسترس مردم قرار گيرد.

اما باوجود اين مشكلات تا آنجا كه مي توانستم به قصد اداي مسئوليت شرعي در هر فرصتي علاوه بر سخنراني، براي آگاهي مردم مقالات و اعلاميه هايي نوشتم و با نهايت فقر و قناعت زندگي كردم و دار و ندار خود را صرف چاپ كتب روشنگر و نشر آنها نمودم.

 

فهرست


 

برخي از تأليفات مؤلف

 

اين حقير مطالب و كتب بسيار نوشتم كه تعدادي از آنها چاپ شد و بسياري از آنها را پس از انقلاب ايران نتوانستم به طبع برسانم. دستنويس بعضي از آنها موجود است و پاره اي را سرقت كرده اند! و يا به امانت برده و مسترد نداشتند! ذيلا تأليفات خود را مي نگارم تا هر كس اگر توانست آن دسته از كتبي را كه پس از استبصار نوشته ام بيابد، مطالعه نموده و به تكثير آن مبادرت كند و يا قربه إلي الله مطالب آنها را به برادران ديني خود برساند:

 

1-مرآت الايات يا راهنماي مطالب قرآن كه بارها توسط انتشارات اقبال به چاپ رسيد.

2-گنج سخن، كلمات امام حسن (ع).

3-كلمات قصار سيدالشهدا (ع).

4-خزينه جواهر، كلمات امام باقر (ع).

5-گنج حقائق، كلمات امام صادق (ع).

6-گنج گهر يا هزار و پانصد سخن از پيامبر (ص).

7-رساله حقوق در بيان حق خالق و مخلوق.

8-عشق و عاشقي از نظر عقل و دين.

9-شعر و موسيقي و مصالح و مفاسد آن.

10 - حكم محاسن و شارب، كه بايد مورد تجديد نظر و اصلاح كلي قرار گيرد؛ زيرا آن را در زمان ابتلا به خرافات حوزوي نوشته ام.

11- فهرست عقايد عرفا و صوفيه، كه در آن 52 تفاوت ميان اعتقادات اسلامي و عقايد عرفا و صوفيه را به صورت فهرست بيان كرده ام و يك بار به چاپ رسيد.

12- عقايد اماميه اثني عشريه، مربوط به زمان قبل از استبصار اينجانب است.

13- فهرست عقايد شيخيه و تضاد آن با اسلام، يك بار به چاپ رسيد.

14- ترجمه العواصم و القواصم.

15- حواشي بر كفايه الأصول.

16- حواشي بر كتاب صلاه همداني.

17- حواشي بر المكاسب المحرمه.

18- حواشي بر كتب احاديث.

19- تحفه الرضوي در احوال ابوالصلت هروي.

20- ترجمه مقداري از توحيد شيخ صدوق.

21- ترجمه مقداري از وسائل الشيعه.

22- اربعين از احاديث خاتم النبيين (ص).

23- فقه استدلالي.

24- نكاتي در روانشناسي.

25- مجموعه اي از اخلاق.

26- مجموعه اي از اندرز.

27- پند خردمند براي فرزند دلبند.

28- رساله پيشاهنگي.

29- ترجمه مختار ثقفي.

30- جبر و تفويض.

31- جداول در ارث.

32- فهرست مجالس المؤمنين.

33- پاسخ به كسروي.

34- الفيه در صرف و نحو، به نظم عربي، كه با اين ابيات آغاز مي شود:

قال ابوالفضل هو السيداني[28]    

الرضويّ البرقعيّ الفاني

جدي مبرقع، هو سبط الرّضا  

كنيته و كنيتي، ابن الرضا

الحمد لله علي تربيته 

مصليا علي النبي و عترته

وصحبه الذين آمنوا معه

و هاجروا و نصروا من أتبعه

و سيّما وصيه و صهره   

نصيره في دينه، وزيره

و بعد ذا، في النّحو لي ألفيه

مسائل النحو بها مطويّه

الفيتي مهذب المسالك

فائقه الفيه ابن مالك

35- منظومه در اسماء إلهي.

36- ترجمه جامع الدروس.

37- ترجمه كتاب شبهات.

38- تراجم النساء، در سه جلد.

39- تراجم الرجال، در ده جلد، كه فقط جلد نخست آن به چاپ رسيد و چون تأليف آن مربوط به زماني است كه به خرافات حوزوي مبتلا بودم، از چاپ بقيه آن منصرف شدم. اما بخشهايي از آن بدون خرافات است، همچنين بخشي از آن كه مربوط به زندگاني سيد جمال الدين حسيني اسد آبادي وشرح احوال عالم مجاهد آيت الله شيخ فضل الله نوري بود به صورت كتابي مستقل در 122 صفحه پلي كپي شده  ودر ميان دوستان توزيع گرديد.

40- جوابي به اجمال به كتاب بيست و سه سال، اين كتاب را به درخواست آقاي دكتر حسين صدوقي تأليف كردم و براي مطالعه به ايشان سپردم ولي متأسفانه وي توسط پاسداران حكومت، دستگير و زنداني شد و كتابخانه و نوشته هاي شخصي ايشان كه دستنويس همين كتاب نيز در ميان آنها بود، ضبط گرديد و حتي پس از آزادي ايشان، كتب و نوشته ها را به وي مسترد نداشتند!! و اين كتاب از دست رفت.

41- تحريم متعه در اسلام.

لازم به ذكر است كه فقره 14 تا 41 تأليفات اين حقير به طبع نرسيده است.

42- ترجمه كتاب الفقه علي المذاهب الخمسه تأليف محمدجواد مفنيه، اين كتاب را با عنوان فقه تطبيقي و به درخواست آقاي كاظم پورجوادي ترجمه كردم كه به نام ايشان به طبع رسيد و البته حواشي و توضيحاتي كه بر اين كتاب نوشته بودم، فاقد است! و ايشان بعضي از جملات و اصطلاحات را نيز تغيير داده است.

43- أحكام القرآن، اين كتاب چندين بار توسط انتشارات عطايي منتشر شد. در اين كتاب احكام فقهي را با استناد به آيات شريفه قرآن بيان كرده ام.

44- بررسي خطبه غديريه، گروهي تحت عنوان كانون انتشارات شريعت، خطبه غديريه به نقل از رسول خدا (ص) انتشار دادند و اينجانب نيز نقدي بر آن نوشتم كه در سال 1353 در مجله رنگين كمان، سال هفتم، شماره اول و دوم چاپ شد و سپس مستقلا نيز به طبع رسيد. دكتر ميمندي نژاد در ابتداي مقاله نوشت: «در صورتي كه ناشران خطبه استدلال منطقي دارند، بنويسند. چاپ خواهيم كرد و اگر جوابي ندارند، خوانندگان مجله اعتراضات وارده را قبول شده تلقي خواهند كرد.»

45- نقدالمراجعات و الرد عليها، به زبان عربي.

46- تابشي از قرآن، اين كتاب بيش از 1500 صفحه و شامل ترجمه قرآن كريم همراه با بيان شأن نزول برخي از آيات و توضيحي مختصر درباره آيات شريفه الهي است كه در دو جلد و در قطع بزرگ به طبع رسيد. مقدمه مفصل اين كتاب نيز جداگانه به صورت 12 جزوه، مستقلا و سپس به طور يكجا نيز چاپ شد.

47- فريب جديد يا تثليث و توحيد.

48- حكومت جمهوري اسلامي، اندكي قبل از پيروزي انقلاب ايران به چاپ رسيد و ناشر به سليقه خود، تصويري سبز رنگ از آيت الله خميني را روي جلد آن قرار داد و در صفحه يازده كتاب بدون اطلاع نگارنده سطور 6 تا 9 را از جانب خود به متن كتاب افزود!

49- گلشن قدس يا عقايد منظوم، كه با نظريه «گلشن راز» شيخ شبستري سروده ام و دوبار به چاپ رسيده است، ولي در چاپ اول آن تعدادي شعر خرافي نيز وجود داشت كه در چاپ دوم اصلاح كردم.

50- مثنوي منطقي، در دو جلد كه يك جلد آن منتشر شده است.

51- دعبل خزاعي و قصيده تائيه او، كه آن را به فارسي به نظم آورده ام.

52- ديوان حافظ شكن يا گفتگويي با حافظ، اشعار حافظ را به نظم جواب گفته ام و در پاسخ هر شعر او همان وزن و قافيه را مراعات كرده ام، علاوه بر اين، بررسي دعاي ندبه و تضاد جملات آن با قرآن و جزوه كلمه الحق كه قسمتي از شرح احوال مؤلف است، به ضميمه همين كتاب پلي كپي و ميان دوستان توزيع گرديد، البته قبلا نيز جزوه اي در 24 صفحه به نام بررسي دعاي ندبه نوشتم كه حجت الاسلام علي احمد موسوي پذيرفت به نام خود چاپ كند، در صفحه ششم اين جزوه متعهد شدم كه اگر كسي مدركي صحيح دال بر اينكه دعاي ندبه انشاء امام (ع) است، ارائه كند، ده هزار تومان به او حق الزحمه بپردازم، ولي كسي چنين نكرد اما مجله مكتب اسلام و نداي حق به مخالفت برخاستند، من نيز به آنها پاسخ گفتم كه در 6 صفحه كوچك به عنوان ضميمه مجله رنگين كمان و با عنوان براي خاطر يك دعا قرآن را بي اعتبار مي كنند چاپ شد.

53- اسلام دين كار و كوشش است.

54- ترجمه احكام القرآن شافعي كه در سنندج چاپ و منتشر گرديد.

55- عقيده اسلاميه تأليف محمد بن عبدالوهاب كه با مقدمه و اضافاتي ترجمه و با نام مستعار عبدالله تقي زاده چاپ كردم.

56- تعدد زوجات رسول خدا (ص) و مصلحت آن، تأليف استاد محمدعلي صابوني كه آن را ترجمه كردم و جناب آقاي دكتر علي مظفريان پذيرفت كه آن را به نام خود به چاپ برساند؛ زيرا اگر نام اين حقير به عنوان مترجم كتاب ذكر مي شد، قطعا اجازه چاپ نمي يافت. ولي ايشان موفق به چاپ آن نشد و فقط به تعداد محدودي فتوكپي و در ميان دوستان توزيع گرديد.[29]

57- ترجمه مسند امام زيد بن علي.

58- ترجمه صحيفه علويه، شامل متن و ترجمه ادعيه منقول از حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) است.

59- عقل و دين، اين كتاب را در جواني تأليف كردم و در آن زمان نيز مورد استقبال فراوان علما قرار گرفت و در دو جلد به طبع رسيد، جلد اول در توحيد و عدل و جلد دوم در نبوت و امامت و معاد.

60- التفتيش در بطلان مسلك صوفي و درويش.

62- درسي از ولايت.

63- اشكالات به كتاب درسي از ولايت و داوري در آن، بخوانيد و قضاوت كنيد. برادر عزيزم آقاي محمد تقي خجسته يادداشتها و پاسخهاي مرا بر اعتراضات آقاي «خندق آبادي» در كتاب «عقايد الشيعه» و ايرادات آقاي «رشاد زنجاني» در كتاب «حقيقت ولايت» جمع آوري و منتشر ساخت.

64- حديث الثقلين يا نصب الشيخين، النمازي والمحلوجي، قضاوتي عادلانه راجع به كتاب درسي از ولايت، آقاي «خجسته» جوابهاي مرا بر كتاب «اثبات ولايت حقه» تأليف «شيخ علي نمازي» و كتاب «حمايت از حريم شيعه» تأليف «رضا محلوجي» گرد آوري و چاپ كرد.

65- جواب اشكالات بر كتاب درسي از ولايت، در يازده صفحه به چاپ رسيد  و در آغاز آن نوشتم: «هر كس هر اشكالي به آن كتاب دارد، بنويسد و آدرس و نام خود را معلوم كند تا جواب او ارسال گردد».

66- دعاهايي از قرآن، كليه دعاهاي قرآن كريم را با ترجمه فارسي گردآوري كردم و مقدمه اي در باب دعا و نيز ادعيه اي كه در كتب دعا مذكور است بر آن افزودم و توانستم در اوايل انقلاب آن را به چاپ رسانم، هر چند كه بعدا امكان تجديد چاپ آن را نيافتم، اعلاميه و يا جزوه فرق بين دين و مذهب نيز ضميمه همين كتاب است.

67- اصول دين از نظر قرآن، اين تأليف به تعداد محدودي ميان برادران ايماني توزيع شد.

68- خرافات وفور در زيارت قبور، پس از مطالعه كتاب زيارت كه بخشي از كتاب گرانقدر و روشنگر محقق فاضل جناب استاد حيدرعلي قلمداران موسوم به راه نجات از شر غلات است، تشويق شدم كه در تأييد تحقيقات اين عالم جليل القدر، اينجانب نيز تحقيقات خود را در موضوع «زيارت و زيارت نامه» به طبع برسانم، اين كتاب در اوايل انقلاب به طبع رسيد.

69- تضاد مفاتيح الجنان با آيات القرآن، پس از تأليف خرافات وفور در زيارات قبور لازم ديدم «مفاتيح الجنان» را مورد بررسي قرار دهم، اين كتاب تايپ و به تعداد محدودي ميان دوستان توزيع گرديد.

70- بررسي علمي در احاديث مهدي، همچون كتاب فوق تايپ و به تعداد محدود ميان برادران ايماني توزيع شد.

71- بت شكن يا عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول يا سيري در اصول كافي، در اين كتاب با رجوع به كتب رجال، و مقايسه اخبار «كافي» با قرآن كريم، ضعف بسياري از احاديث اين كتاب را بيان كرده ام كه اميدوارم به عنوان راهنماي استفاده از «كافي» مورد توجه برادران قرار گيرد. اين كتاب نيز تايپ و به تعداد ناچيزي ميان دوستان توزيع شد.[30]

72- رهنمود سنت در رد اهل بدعت، ترجمه مختصر كتاب منهاج السنه،[31] از تأليفات ابن تيميه است كه در مواردي نيز توضيحات و حواشي خود را بر آن افزوده ام. اين كتاب تايپ و چند تايي از آن توزيع شد. و برخي از دوستان دلسوز و خيرخواه نسخي از اين كتاب بت شكن و بررسي علمي در احاديث مهدي و تضاد مفاتيح الجنان با آيات قرآن و خرافات وفور در زيارات قبور را به پاكستان و تركيه و چند كشور ديگر فرستادند.

البته بعدها اضافات و تغييراتي در متن آنها داده ام كه اميدوارم در صورتي كه امكان نشر وسيع آنها فراهم شد. به جاي متن اوليه، متن منقح آنها انتشار يابد.

73- جامع المنقول في سنن الرسول، به زبان عربي و در پنج جلد، اين كتاب جامعترين كتاب در سنت پيامبر اكرم (ص) است كه از منابع معتبر فرق مختلف اسلامي (شيعي و سني و زيدي) فراهم آمده.

74- ترجمه جامع المنقول في سنن الرسول به زبان فارسي.

75- ترجمه و شرح يكصد و هشتاد و دو خطبه از نهج البلاغه كه به سبب زنداني شدن نگارنده، كتاب ناتمام ماند و شرح بقيه كلمات آن حضرت ميسر نشد.

76- مقدمه و حواشي بر كتاب شاهراه اتحاد يا بررسي نصوص امامت استاد حيدر علي قلمداران.[32]

77- در زندگاني مؤلف، كه همين كتاب است.[33]

و كتب ديگري كه بر اثر حملات دشمنان و يا سرقت و يا به واسطه نقل و انتقال ناپديد شده اند. همچنين كتب بسياري را تصحيح نموده ام كه پاره اي از آنها چاپ شده مانند تاريخ اعثم كوفي و كتاب كلمه طيبه از شيخ نوري و .... در بسياري از كتب نيز حواشي و توضيحاتي نوشته ام، اللهم ارزقنا في الدنيا حسنه و في الاخر ³  حسنه و قنا عذاب النار، مخفي نماند كه پاره اي از كتب و اعلاميه هاي اينجانب، بلا فاصله پس از تأليف بي آنكه دوباره خواني و عيوب و نقايص آن اصلاح و تنقيح شود، عجولانه توسط دوستان به چاپخانه فرستاده و يا تكثير مي شد، كه از آن جمله است كتاب حكومت جمهوري اسلامي و .....

اكنون دوران فرتوتي و پيري را سپري مي كنم و بر اثر نشر عقايد حقه، دشمنان بسيار دارم كه متأسفانه هيچ افترا و تهمتي را در مورد من بر خود حرام نمي دانند! و به خونم تشنه اند و تمام اين بليات ناشي از كتمان حق توسط دانشمندان علوم ديني و حسد ايشان است، علاوه بر اينكه دكانداران بدعت و جاه طلبان روحانيت از آگاهي و بيداري ملت وحشت دارند و به هر طريقي كه بتوانند نمي گذارند مردم با حقايق اسلام و قرآن و مقررات آسماني آشنا شوند.

فهرست


 

قصور و سهل انگاري مردم در فهميدن دين

 

البته مردم نيز مقصرند كه انديشه خود را بكار نمي گيرند و عقل و فكر خود را دربست و بدون هر گونه تحقيقي، تماما در اختيار روحاني نمايان گذاشته اند و به عقيده من از مصاديق كساني هستند كه در قيامت مي گويند: «ربنا إنا أطعنا سادتنا و كبراءنا فأضلونا السبيلا = پروردگارا همانا ما سروران و بزرگانمان را اطاعت كرديم و ما را گمراه كردند» (الأحزاب/67). زيرا در دنيا نيز بي آنكه به جد انديشه كنند در مقابل كساني كه سخن مستدل مي گويند، جواب مي دهند: «بل نتبع ما وجدنا عليه آباءنا = بلكه آنچه پدرانمان را بر آن يافته ايم پيروي مي كنيم» (لقمان/21) و يا مي گويند: « إنا وجدنا آباءنا علي أمه و إنا علي آثارهم مقتدون و= همانا ما نياكانمان را به راهي يافته ايم و آثارشان را پيروي مي كنيم» (الزخرف/23). و يا مي گويند:«حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا = آنچه نياكانمان را بر آن يافته ايم ما را كافي است» المائده/104) و چنانچه به ايشان گفته مي شد: «أولو كان آباؤهم لا يعلمون (لا يعقلون) شيئا و لا يهتدون = اگر چه نياكانشان چيزي نمي دانستند (نمي انديشيدند) و هدايت نيافته بودند» (المائده /104 والبقره /107) به بهانه اينكه «ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين =  ما اين سخن را از نياكانمان نشنيده ايم» (المؤمنون /24) از تفكر در امور دين طفره مي روند و از پذيرش هر سخني كه برايشان مأنوس نباشد ابا مي كنند، و در اين زمانه كه همه دم از حكومت اسلامي مي زنند نه بزرگان و رهبرانشان و نه پيروانشان هيچكدام با حقيقت اسلام آشنا نيستند و به خرافات و موهومات خويش مغروراند و دين اسلام را كه يك آيين بيشتر نيست به هفتاد مذهب بلكه بيشتر تبديل كرده اند و اكثر مذاهب را دكان دنياي خويش قرار داده اند.

البته در ساليان گذشته نيز ساكت ننشستم و نامه هايي به نجف براي آبت الله سيد ابوالقاسم خويي و آيت الله سيد محمود شاهرودي و آيت الله خميني نوشته ام كه اينك نسخه اي از آنها در دست ندارم. آيت الله خويي مرا خوب مي شناخت و به ياد دارم زماني كه در نجف سخنراني مي كردم و البته در آن زمان به خرافات حوزوي مبتلا بودم، ايشان سخنان مرا بسيار مي پسنديد و براي تشويش و اظهار رضايت از حقير، پس از پايين آمدنم از منبر، دهانم را مي بوسيد. آقاي شاهرودي نيز بسيار مرا تشويق و تمجيد مي كرد. و حتي زماني در نجف شعب باطله اي از فلسفه بوجود آمده و عده اي از طلاب به فراگيري كتب و افكار فلاسفه حريص شده بودند و مراجع نجف از من خواستند براي طلاب آنجا كه اكثرا در اثر بي اطلاعي از قرآن و سنت، تضاد آنها را با افكار فلاسفه نمي دانند، سخنراني كنم، و بدين منظور آيت الله شاهرودي حياط منزلش را براي سخنراني من فرش مي نمود و از من مي خواست كه منبر بروم و مسايل اعتقادي را براي طلاب بيان كنم، من نيز درخواست ايشان را اجابت كرده و حقايق را براي طلاب بيان مي كردم. و ايشان نيز از من اظهار رضايت و تجليل و تمجيد بسيار مي نمود، ولي در اين اواخر كه به مبارزه با خرافات قيام كردم همه كساني كه مرا مي شناختند و سوابق مرا مي دانستند مرا تنها گذاشتند و سكوت اختيار كردند و بعضي از ايشان نيز به مخالفت برخاستند. به ياد دارم در اين سالها كه با عوام و علماي عوام فريب درگير بودم در نامه اي گله كرده بودم كه اهل منبر و خطبا، به امر آقاي ميلاني بدگويي مي كنند و مشار اليه در اعلاميه خود اظهار داشته كه فلاني گمراه و كتب او از كتب ضلال است، نويسنده هميشه حاضرم خدمت آقايان برسم تا مطالب اينجانب مورد بحث و بررسي قرار گيرد و اگر در تأليفاتم چيزي برخلاف كتاب خدا و سنت رسول (ص) هست اصلاح و به اشتباهم اقرار كنم. ولي جالب اينجاست كه آقايان گويي حتي اسمم به گوششان نخورده است، جوابي ندادند!!

فهرست


 

نظر آيت الله خويي در باره شهداء

 

البته به ياد دارم شخصي موسوم به آقاي محمدحسن مزرجي از آيت الله سيد ابوالقاسم خويي سؤالي كرده بود كه پرسش وي و جواب آقاي خويي را براي اينجانب نيز فرستادند و نظر مرا جويا شدند، نگارنده رأي ايشان را با ذكر دليل نقض كردم، اما نمي دانم آيا مطالب اين نامه به اطلاع ايشان رسيده است يا نه و اگر رسيده آيا موجب رنجش و كدورت ايشان و همفكرانشان و سبب بي اعتنايي آنان به اينجانب شده است يا خير. نامه ي مذكور چنين است:

 

 

پيشگاه مبارك حضرت آيت الله العظمي جناب علامه برقعي أدام الله ظله

سؤالي از طرف آقاي محمد حسن مزرجي از آقاي خويي شده است بدين مضمون: با اينكه قرآن كريم مي فرمايد: اي پيغمبر تو ميميري و ايشان هم مي ميرند و تو نمي تواني به مرده اي كه در قبر است سخني بشنواني، چطور مي شود كه ما نزد ضريح مطهر ائمه عرض ارادت كرده و طلب حاجت كنيم؟ آقاي خويي محبت فرموده و جوابي به شرح ذيل مرقوم داشته اند. استدعا مي شود پس از قرائت نظريه ايشان نظر خودتان را مرقوم فرماييد. ضمنا به سؤال ارادتمند هم پاسخ بفرماييد – سؤال اين است كه اگر ائمه عليهم السلام زنده هستند پس آن كساني كه در اين ضريح ها مدفونند چه كسانند؟

پاسخ آقاي خويي به آقاي محمد حسن مزرجي =   بسم الله الرحمن الرحيم و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله أموات بل أحياء و لكن لا تشعرون، (بقره/154) و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون، (آل عمران/ 169)

به مفاد اين دو آيه شريفه مردگان يكسان نيستند و اوليا البته كاملا مانند زندگان در اين دنيا نزد خداوند متنعم اند و بشارت مي دهند به آنهايي كه در اين دنيايند و مقتضاي اخبار معتبره هم بيشتر از اين است كه از آيات مباركه استفاده مي شود مراجعه به اخبار مربوطه به اين موضوع شود واضح و مبين خواهد گرديد.    امضاء الخويي              اقل السادات سيد اسلام نبوي

 

 

بسمه تعالي

اين جواب از آقاي خويي بعيد است زيرا اولا ايشان ضد و نقيض نوشته اند، يكجا تصديق كرده كه ايشان مردگانند و فرموده به مفاد اين دو آيه مردگان يكسان نيستند يعني مردگانند ولي يكسان نيستند و بعد فرموده كاملا مانند زندگان در اين دنيا نزد خدا متنعم اند! بايد گفت اگر مردگانند پس كاملا مانند زندگان نيستند. چون در سوره فاطر آيه 22 فرموده: «و ما يستوي الأحياء و لا الأموات» سخن آقاي خويي ضد اين آيه مي باشد. و اگر كاملا مانند زندگانند، زندگان قبر ندارند ولي ايشان قبر دارند! بايد گفت در اين قبور امامان چه كساني مدفون شده.

ثانيا نوشته در اين دنيا متنعم اند، در حالي كه «نزد خدا» در قرآن بيان شده كه نعمت باقي است نه دنياي فاني، چنانكه در سوره نحل آيه 96 فرموده: «ما عندكم ينفذ و ما عندالله باق» پس همه جا مقصود نيست زيرا در سوره انعام آيه 127 فرموده: «لهم دارالسلام عند ربهم» كه « عند ربهم» دارالسلام است كه خدا شهدا را دعوت كرده به دارالسلام و فرموده: «والله يدعوا الي دارالسلام» و همان آيه كه آقاي خويي آورده: «أمواتا بل أحياء عند ربهم» در ذيل آن فرموده «عند ربهم» بهشت است، زيرا فرموده: «فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ألا خوف عليهم و لا هم يحزنون، يستبشرون بنعمه من الله و فضل و أن الله لا يضيع أجر المؤمنين»  يعني شهدا خوشند به آنچه خدا در مقابل شهادت به ايشان داده از فضل خود (در مقابل شهادت دنيا را به ايشان نداده زيرا دنيا را قبل از شهادت داشتند) و بشارت مي دهند به آنانكه خلف ايشانند و ملحق به ايشان نشده اند. پس ايشان از بازماندگان جدايند و دنيا نيستند و ديگر اينكه فرموده: «لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» معلوم مي شود دنيا نيست؛ زيرا دنيا پر از بلا و خوف و حزن است و ديگر اينكه فرموده: «لا يضيع أجر المؤمنين» كه بهشت را به عنوان اجر به ايشان داده نه دنيا را، آقاي خويي يا از تمام آيه خبر نداشته و يا طبق ميل عوام نوشته و يا اشتباه كرده و معصوم نيستند.

ثالثا آيه شهدا راجع به شهداي بئر معونه و بدر و ساير شهداي تمام جهان است و منحصر به 12 امام نيست، بنابه قول ايشان بايد ميليونها نفر شهيد در همه خانه ها و در محافل مردم باشند مانند زندگان و چنين سخني را هيچ عاقلي نمي گويد و اخباري كه آقاي خويي اشاره كرده اكثرا ضد قرآن و مطرود است، به مسايل زيارات احكام القرآن مراجعه كنيد تا روشن شويد. والسلام علي من اتبع الهدي و نعوذ بالله من مضلات الخرافات.

الأحقر السيد ابوالفضل علامه برقعي

فهرست


 

ممانعت از ملاقات مؤلف با آقاي خميني

 

بگذريم و از مطلب خود دور نشويم، پس از اينكه حكومت شاه سرنگون شد و آقاي خميني به رياست رسيد، خواستم با ايشان تماس بگيرم، زيرا در جواني حدود سي سال با يكديگر همدرس و در يك حوزه بوديم و ايشان مرا كاملا مي شناخت و حتي پيش از آنكه به ايران مراجعت كرده و با اوضاع و احوال جديد ايران و وضعيت معممين در ايران آشنا شود، در سخنراني خود پس از فوت فرزند بزرگش آيت الله حاج سيد مصطفي خميني (كه متن آن در صفحه 9 روزنامه كيهان پنجشنبه اول آبان ماه 1359 چاپ شده) هر چند جرئت نكرد اسمم را بياورد ولي به اشاره گفته بود:  «از آقايان علماي اعلام گله دارم! اينها هم از بسياري از امور غفلت دارند، از باب اينكه اذهان ساده اي دارند، تحت تأثير تبليغات سوئي كه دستگاه راه مياندازد واقع مي شوند، تا از امر بزرگي كه همه گرفتار آن هستيم غفلت كنند، دستهايي دركار است كه اينها را بغفلت واميدارد، يعني دستهايي هست كه چيزي درست كنند و دنبالش سر و صدايي راه بياندازند، هرچند وقت يكبار مسأله اي در ايران درست ميشود و تمام وعاظ محترم و علما اعلام وقتشان را كه بايد در مسايل سياسي و اجتماعي صرف شود در مسايل جزئي صرف ميكنند. در اينكه زيد مثلا كافر است و عمرو مرتد و آن يك وهابي است صرف ميكنند. عالمي را كه پنجاه سال زحمت كشيده و فقهش از اكثر اينهايي كه هستند بهتر است و فقيه تر ميباشد ميگويند وهابي است!، اين اشتباه است، اشخاص را از خودتان جدا نكنيد، يكي يكي را كنار نگذاريد، نگوييد اينكه وهابي است و آن كه بي دين است و آن نميدانم چه هست؟! (اگر اين كار را كرديد) براي شما چه ميماند؟!»

از اين رو با توجه به آشنايي قبلي، يك ماه پس از سرنگوني حكومت شاه، توسط يكي از دوستان از دفتر آقاي خميني در قم، وقت ملاقات گرفته و با عده اي از دوستان از تهران حركت كرديم و يك ساعت قبل از وقت مقرر در اقامتگاه وي حاضر شديم تا بتوانيم رأس ساعت معين با ايشان ملاقات كنيم، وقتي وارد شديم پيش از آنكه به اتاق مخصوص ايشان برسيم ديديم همان عده از آخوندهاي خرافي كه از اسلام و قرآن به درستي آگاه نيستند و به اخبار مجعوله ي مذهبي مغرورند دور او را گرفته اند و چون با ما عداوت و از ملاقات ما با آقاي خميني وحشت داشتند يعني اين ملاقات با دنيا طلبي ايشان نمي ساخت، لذا ظاهرا نگذاشتند كه ايشان مطلع گردد و ممانعت كردند. البته اگر كسي بگويد خود ايشان هم به اين ملاقات مايل نبود زيرا بعدها به ديگر نامه هايي كه قطعا به دستش رسيد نيز جواب نداد، ما سخنش را انكار نمي كنيم! به هر حال درباريان او ساعتها ما را معطل كرده بالأخره نگذاشتند با ايشان ملاقات كنيم، بلكه ناسزا گفته و مسخره كردند. از اين رو دست خالي برگشتيم. بعدها من نامه هاي زيادي براي وي ارسال كردم كه برخي از آنها را دوستان مستقيما و بي واسطه در دستان او قرار دادند ولي ايشان به هيچ يك از آنها جواب نداد!!

 

فهرست


 

سخنراني و انتشار اعلاميه در اوايل انقلاب

 

اما پيش از اينكه به ذكر ماجراي زندگيم پس از پيروزي انقلاب و تلاشهايي كه براي تماس گرفتن و ملاقات با آقاي خميني كردم، بپردازم، لازم است ذكر كنم در أيامي كه هنوز از اصلاح نااميد نبودم با سخنراني و انتشار اعلاميه هاي مختلف از نهضت مردم دفاع مي كردم، كه به عنوان نمونه يكي از آن اعلاميه ها را كه دوستانم در اوايل انقلاب چاپ و نشر نمودند مي آورم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اعلاميه آيت الله سيد ابوالفضل علامه برقعي

در لزوم هماهنگي و بيداري مردم

مطلب همبستگي مسلمين جهان از صدر اسلام و دوران خاتم الأنبياء (ص) و امير المؤمنين (ع) تاكنون كه مسلمين به رهبري امام خميني قيام كرده اند مطلبي اساسي و حياتي بوده و مي باشد. در طول اين 14 قرن درخشان و افتخار آميز، براي اين هدف شريف كوششها شده و بحمد الله نتايج خوبي هم به دست آمده، گو اينكه اشخاص مخلصي هم بوده اند كه به اشتباه و به علت درك نكردن موقعيتها در برابر اين همبستگي كه دستور صريح قرآن كريم و رويه رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) و شيوه ساير بزرگان اسلام بوده و مي باشد، ايستادگي كردند و در نتيجه مشاجراتي به عمل آمده است، كه استعمارگران و مستبدين و اطرافيان براي بهم زدن صف مسلمين و از بين بردن اسلام و غارت مخازن و منابع ما از اين جريانات سوء استفاده كرده اند و چه بسا بسياري از اين دشمنان و مترفين و راحت طلبان اين نوع تحريكات را پايه گذاري نموده اند، ولي خداي حكيم تشبثات آنان را در آخر كار بي اثر نموده است كه: «ان الباطل كان زهوقا» حقير در مدت زندگاني طولاني خويش به خاطر مطالب بالا كوششهاي بسيار كرده ام، و خلوص نيت من موجب شده كه از ياري و حفظ خداي تعالي بهره مند باشم. اكنون كه مردم شريف و قهرمان ايران موفق شده اند شاه شرير سابق را از كشور ايران اخراج كنند و با راهنماييهاي امام خميني دولت موقت اسلامي بر سر كار آمده است و ملت مي خواهد نفس راحتي بكشد، همه ما بايستي، اولا همبستگي هاي خود را عميق تر و بيشتر كنيم. و ثانيا از هر چيزي كه ايجاد رنجش و گسيختگي مي كند بپرهيزيم و آيه شريفه: «واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» را همواره نصب العين قرار دهيم. معلوم است مردمي كه مبارزه كرده اند و اكنون مواجه با كارشكني ضد انقلاب هستند، بايستي تحت رهبري امام خميني هم آهنگي و تعاون خود را براي از بين بردن بقاياي رژيم طاغوتي و منحط سابق حفظ كنند و به بيانات آيت الله طالقاني در روز سالگرد مرحوم دكتر مصدق آن مرد ضد استعمار و فداكار توجه كافي بنماييم؛ زيرا امروز اوضاع ما بسيار حساس است بايد دقيقه اي از كيد دشمن غافل نبوده اگر چه «إن كيد الشيطان كان ضعيفا».

والسلام عليكم و رحمه الله                                              

سيد ابوالفضل علامه برقعي

اسفند 1357 هجري شمسي - تهران

 

 

اما پس از اينكه ديدم ارتباط و مباحثه ي علمي با آيت الله خميني به هيچ طريقي ميسور نيست و علاوه بر اينكه ملاقات حضوري با ايشان برايم ناممكن است و خود او نيز نامه هاي اينجانب را بي جواب مي گذارد و عده اي از روحاني نمايان ناهل نيز دور ايشان را گرفته اند  و مانع اظهار نظر خيرخواهان هستند و مي توان گفت اختناق از زمان شاه بدتر شده و نمي توان حقايق را به ايشان رساند و خودش نيز به اظهار حقايق و يا استماع سخنان افراد خيرخواه و خادم مايل نيست، به كلي مأيوس شدم و چون ديدم اعمال و رفتار اين حكومت هم خلاف اسلام است به منظور اداي وظيفه و دفاع از اسلام به مخالفت پرداختم و شفاها و كتبا نسبت به اعمالشان اعتراض كردم. چنانكه يكي از آنها به طور اشاره در كيهان مورخ 22/12/57 نيز ذكر شده است. اعلاميه هاي زيادي نيز براي بيداري مردم نوشتم كه چون سانسور حاكم بود و روزنامه ها چاپ نكردند ناگزير مستقلا چاپ و منتشر كرم. إن شاء الله تعالي در صفحات آينده متن تعدادي از آنها را خواهم آورد. اما پيش از آن لازم است در باره نامه هايي كه از طرق مختلف براي آقاي خميني ارسال كرده ام سخن بگويم:

فهرست


 

نامه هاي بي جواب مؤلف به آقاي خميني

 

چنانكه قبلا گفتم اينجانب با چند تن از برادران ايماني با وقت قبلي براي ملاقات با امام به قم رفتيم ولي دكانداران مذهبي مانع ديدار ما با وي شدند. از اينرو هنگام بازگشت به تهران با برادر داماد امام يعني آقاي اشراقي تماس گرفتم و از او خواستم نامه مرا به دست امام برساند، ايشان نيز پذيرفت. نامه اي نوشتم و به پسرم محمدحسين دادم و او به همراه آقاي احمد متبحري نامه ام را به آقاي اشراقي تسليم كرد تا به امام برساند. ولي جوابي نيامد. با اينكه آقاي خميني مي داند كه ردالمكاتبه كرد السلام!

نامه ديگري به استاد فاضل جناب احمد مفتي زاده كه از علماي كردستان است و براي ملاقات با امام به قم مي رفت سپردم تا به دست او برساند. ايشان نيز پذيرفت ولي متأسفانه باز هم جوابي به من نرسيد!

چندين نامه ديگر نيز از طريق چند تن از برادران معتمد ديگر براي امام فرستادم كه آنها نيز چون نامه هاي قبلي بي جواب ماند!!

بار ديگر به واسطه دخترم نامه اي براي آقاي خميني فرستادم؛ زيرا دخترم فاطمه همسر شيخ محمد اميدي قبل از انقلاب در پامنار تهران سالها با خانم ثقفي مادر زن آقاي خميني همسايه و ميان ايشان روابط بسيار گرم و كاملا صميمانه اي برقرار بود و چون در آن زمان تلفن نداشتند از تلفن دخترم استفاده كرده و خانم ثقفي و دخترم دائما به منزل يكديگر رفت و آمد مي كردند و غالبا با هم محشور بودند. خانم ثقفي به فرزندانم علاقه بسيار داشت و دخترانش نيز با دخترم دوستي و صميميت داشتند، و هرگاه كه سيد احمد خميني در تهران بود براي استفاده از تلفن به منزل دخترم مي آمد. آقاي ثقفي يعني پدر زن آقاي خميني نيز با خود اينجانب بسيار صميميت داشت و زماني كه مبتلا به خرافات بودم در جلساتي كه تشكيل مي داد و احيانا از من نيز دعوت مي نمود گاهي شركت مي كردم. با توجه به اين سوابق نامه اي نوشتم و به دخترم دادم تا از طريق زوجه آقاي خميني به دست ايشان برساند. دخترم به قم سفر كرد و به منزل آقاي خميني رفت و گفت حامل نامه اي براي ايشان است. در آن موقع آقاي خميني در حمام بود. همسر امام اصرار كرد كه دخترم براي ناهار ميهمانشان شود ولي دخترم چون بيمار بود، عذر خواست، وقتي آقاي خميني از حمام بيرون آمد، همسرش به دخترم گفت: برو خودت نامه را به آقا بده، دخترم نامه را داد و گفت اين نامه را آقاي برقعي براي شما فرستاده، خميني پرسيد: كدام برقعي؟ دخترم جواب داد: سيد ابوالفضل برقعي. با شنيدن نامم آقاي خميني به دخترم احترام بسيار كرد و نامه را گرفت و با خود برد و دخترم براي خداحافظي به اندرون نزد خانواده وي برگشت. زوجه ايشان به دخترم گفت ما جواب نامه را از آقا مي گيريم و برايتان به تهران مي آوريم. پس از مدتي خانم ثقفي به تهران آمد و ميهمان دخترم شد ولي پاسخي همراهش نبود، فقط گفت: آقا در جواب نامه پدرتان گفتند آقاي برقعي خودشان مجتهد و صاحب نظرند، ولي ايشان مردم دار نيستند.[34]

بدين ترتيب وي از دادن جواب به مطالب نامه هايم طفره رفت و از ترس عوام جرئت نكرد مرا به حضور بپذيرد!!

آقاي خميني غرق در فلسفه يوناني و عرفان بوده و از حقايق قرآني چندان مطلع نيست و قرآن را نيز متأسفانه با عينك كدر فلسفه و عرفان مي بيند. حتي كتاب خدا، قرآن را قابل فهم نمي داند، گويي نخوانده كه قرآن «موعظه للناس و بيان للناس» است!! و به قدري به خرافات آلوده است كه خوب به ياد دارم زماني كه در مدرسه فيضيه به تدريس اشتغال داشت، شنيدم كه به شاگردانش مي گفت كه اگر امام (ع) پف كند ستارگان خاموش مي شوند! و معتقد بود جميع ذرات عالم در برابر امام (ع) خاضع اند؟.. _ نعوذ بالله من مضلات الفتن _ كتاب كشف اسرار كه حاكي از عقايد اوست آلوده به اين خرافات است، انس وي با قرآن در حدي است كه در يكي از سخنراني هايش كه از راديو و تلويزيون پخش شد، گفت: در قرآن سوره منافقون داريم ولي سوره كافرون نداريم و به ياد نداشت كه سوره صد و نهم قرآن، سوره شريفه كافرون است!![35]

علاوه بر اين يكي از خصوصيات آقاي خميني، ترس شديد از عوام است و حتي فرزندش احمد را نيز همينگونه تربيت كرده، خبر دارم كه پسرش از بيم عوام به عنوان خيرخواهي، نزد آيت الله منتظري از اينكه ايشان اجازه مي دهد آيت الله نعمت الله صالحي نجف آبادي در حسينيه ايشان تدريس كند، ابراز نگراني مي كرد و اين كار را به نفع ايشان نمي دانست!! علت نگراني او فقط اين بود كه آقاي صالحي اهل تحقيق و كمتر از ديگران به خرافات مبتلاست و نتيجه در ميان عوام از نفوذ و احترام كمتري برخوردار است!

خود آقاي خميني نيز با اينكه با شجاعت تمام به شاه و امريكا و عراق و .... تشر مي زند، اما به هيچ وجه جرئت ندارد سخني برخلاف سليقه عوام الناس بگويد و حتي در بدعتهاي واضح البطلان از قبيل قمه زني و علم گرداني و..... ابدا اظهار نظر صريح نمي كند!

فهرست


 

استبداد به رأي برخي از مراجع

 

ديگر از عيوب ايشان استبداد به رأي است كه تاكنون سبب خسارات سنگين و جبران ناپذير معنوي و مادي به اسلام و مسلمين شده است. خساراتي كه شايد جبران آنها نزديك به نيم قرن و يا بيشتر طول بكشد. البته اين روحيه استبدادي و مشورت نكرن با اهل نظر و مردم مجرب و كارشناس و عدم علاقه به شنيدن انتقاد را در بسياري از مراجع ديده ام. به نظر من آيت الله بروجردي از آقاي خميني مستبدتر بود، منتهي به قدرت نرسيد تا روحيه ديكتاتوري او چنانكه بود آشكار شود.[36] في المثل زماني كه آيت الله سيد محمد حسين طباطبايي تبريزي صاحب تفسير الميزان كه مجتهدي مبتلا به فلسفه يوناني و عرفان وحدت وجودي و .... ديگر خرافات بود، به نوشتن حواشي بر بحارالأنوار مجلسي پرداخت، بروجردي به جاي آنكه مطالب او را با قلم رد كند، از نفوذ خود استفاده كرد و مانع ادامه كار وي شد!

به يادم هست كه روزي همراه عده اي ديگر در مجلس بروجردي بودم كه به من گفت: شنيده ام به من ايراد داريد، گفتم: آري، صدتا! بروجردي تعجب كرد و گفت: چند تا را بفرماييد، گفتم: يكي اينكه شما در رساله خود تصوير را مكروه دانسته ايد ولي عكس جنابعالي پشت رساله هاي علميه شما چاپ شده است، ديگر آنكه در رساله تان زينت كردن مساجد را نابجا مي دانيد ولي خودتان براي زينت مسجد اعظم قم صدها هزار تومان خرج كرده ايد! طبعا مردم خواهند گفت اين چه جور مجتهدي است كه به فتواي خود عمل نمي كند؟! در اين موقع هياهو و قيل و قال اطرافيانش كه عصباني شده بودند بلند شد و سخنم را قطع كردند كه اين حرفها چيست كه مي زني. آقاي بروجردي نيز آنان را ساكت نكرد من نيز گفتم: آقا خودشان گفتند بگو، اگر دوست نداريد نمي گويم.

اين طرز فكر استبدادي كه در بسياري از علما از جمله آقاي بروجردي و خميني وجود داشت وقتي به ترس از عوام اضافه شود نتيجه اش ضرر در ضرر خواهد بود. في المثل چون آقاي خميني در همه اقوالش رضايت و يا آرامش عوام را در نظر دارد با اينكه هفتم تير در حزب جمهوري اسلامي بيش از هفتاد و دو تن كشته شدند ولي ايشان براي تحت تأثير قرار دادن عوام الناس و استفاده از احساسات مذهبي آنها، عدد مقتولين را برخلاف واقع هفتاد و دو تن ذكر مي كرد و يا در قضيه صلح با عراق با اينكه عقلا و اهل نظر مكررا در باره مصالحه با عراق پس از پيشنهاد صلح از جانب عراق و مضار فراوان ادامه جنگ و از همه مهمتر عدم مشروعيت استمرار آن، گفتند و نوشتند _ البته سانسور خشن و بي رحمانه حكومت آقاي خميني مانع شد كه اين مطالب به اطلاع مردم برسد _ ولي ايشان به جهت استبداد به رأي نپذيرفت وقتي كه كشور كاملا در آستانه سقوط قرار گرفت و به قول خودشان اوضاع اقتصادي و اجتماعي مملكت از خط قرمز گذشت، با ذلت صلح را پذيرفت، ولي براي آنكه عوام را بفريبد و آرام نگه دارد، به جاي آنكه صادقانه به خطاي خويش اعتراف كند و بگويد: اي كاش به سخن خيرخواهان توجه كرده و به دستور قرآن كريم عمل مي كردم (آيه 61 و 62 سوره انفال) و اين مصيبت بر اثر بي توجهي به اوامر قرآن است كه بر ما نازل شده، از مردم طلبكار شد كه من جام زهر مي نوشم و آبروي خود را با خدا معامله كردم و با امثال اينگونه سخنان خود را در مقابل عوام، مظلوم جلوه داد؟!!

فهرست


 

وضع آشفته روحانيت

 

وي با اينكه ظاهرا بسيار به اميرالمؤمنين علي (ع) اظهار ارادت مي كند، ولي به هيچ وجه از آن حضرت تبعيت نمي كند و إلا علي مرتضي (ع) در زمان حكومت خود به هيچ وجه دربان و حاجب نداشت و همه مي توانستند با او در تماس و ارتباط باشند و حتي علنا برخلاف نظر آن بزرگوار سخن مي گفتند بي آنكه كشته و يا زنداني شوند، ولي ايشان برخلاف آن امام همام چنان خود را در ميان عده اي آخوند چاپلوس عوامفريب دكاندار محبوس كرده كه كسي نمي تواند از سد آنها عبور كند و خود را به ايشان برساند در حالي كه اگر آقاي خميني واقعا از آن حضرت پيروي مي كرد مي بايست راهي براي وصول نمايندگان تمام گروهها أعم از طرفدار و غير طرفدار خودش، باز مي گذاشت تا بتواند سخن همه آنها را با دلايلشان بشنود و سپس تصميم بگيرد و اگر چنين مي كرد قطعا زيانهاي كمتري به مسلمين وارد مي شد و به همين جهت است كه علي (ع) در نهج البلاغه فرموده: «فلا تطولن احتجابك عن رعيتك فان احتجاب الولاه عن الرعيه شعبه من الضيق و قله العلم بالأمور = پس به مدت طولاني خود را از مردم پنهان مكن كه پنهان ماندن و اليان از مردم، نوعي سخت گيري و كم اطلاعي از امور است» اما هزار افسوس كه ملاهاي ايران فقط در حرف پيرو علي (ع) هستند نه در عمل!!

مناسب است كه در اينجا ماجراي عبرت آموزي را كه از استاذ المجتهدين جناب سيد مصطفي طباطبايي شنيده ام نقل كنم تا خواننده محترم بداند كه نحوه زعامت آقاي خميني كه سرنوشت شصت ميليون نفر در دست ايشان قرار داشت، چگونه بوده است.

زماني كه متفكر و محقق عاليمقام جناب سيد مصطفي طباطبايي را پس از نماز عيد قربان كه در منزل يكي از دوستانش اقامه كرده بود دستگير و زنداني كردند، مادر ايشان كه دختر آيت الله ميرزا احمد آشتياني است به وساطت برادرش كه رييس مدرسه مروي بود يعني آيت الله ميرزا باقي آشتياني به ملاقات آقاي خميني مي رود و هنگامي بر ايشان وارد مي شود كه وي مشغول وضو گرفتن بود. آقاي خميني ايشان را احترام بسيار مي كند. مشار إليها مي گويد: حضرت آيت الله پسرم را در نماز عيد كه من نيز در آن شركت داشتم دستگير كرده و به اوين برده اند، از شما مصرانه تقاضا مي كنم كه فردي امين و مورد اعتماد را براي تحقيق علت دستگيري او بگماريد تا معلوم شود به چه جرمي محبوس شده است؟ و بر اينكه مأمور تحقيق حتما فردي قابل اعتماد باشد تأكيد بسيار مي كند. آقاي خميني مي پذيرد و قرار مي شود اين خانم چند روز ديگر مراجعه كند. روز موعود به جاي مادر، همسر جناب طباطبايي _ أيده الله تعالي _ براي اطلاع از نتايج تحقيقات به دربار آقاي خميني مي رود و با ايشان ملاقات مي كند. آقاي خميني مي گويد بنابه تحقيق آقاي ابوالحسن طباطبايي فرزند عباس قبلا آخوند بوده و شاه را مدح مي گفته و تمايلات توده اي داشته است و ..... همسرش بسيار تعجب مي كند و مي گويد: خلاف به عرضتان رسانده اند، اولا نام وي ابوالحسن نيست بلكه مصطفي است، ثانيا نام پدرش عباس نيست، ثالثا هيچ وقت آخوند نبوده، رابعا در تمام عمر با توده ايها مخالف بوده و در رد عقايد آنان سخنرانيهاي بسيار كرده، خامسا هيچگاه شاه را مدح نكرده بلكه در زمان شاه زنداني شده!![37]

ملاحظه مي كنيد وقتي در چنين مسأله كوچكي اخبار تا اين اندازه محرف به آقاي خميني مي رسيده است خدا مي داند در امور مشكلتر و پيچيده تر و تصميم گيريهاي اساسي كه با سرنوشت بندگان خدا ارتباط داشته وضع چگونه بوده است. در حالي كه اگر ايشان خود را در حلقه عده اي متملق دكاندار محافظه كار دروغگو محبوس نمي كرد و اجازه مي داد ديگران نيز خود را به او برسانند، طبعا چنين اتفاقات مضحكي واقع نمي شد.

فهرست


 

انگيزه  ملاقات با آقاي خميني

 

به هر حال قصد من از خواستن وقت ملاقات از آقاي خميني و نوشتن نامه هاي متعدد به او، علاوه بر تظلم و تقاضاي آزادي در بيان حقايق دين براي مردم و مبارزه با خرافات، اين بود كه او را از نتايج اصرار بر به كرسي نشاندن مسأله ولايت فقيه بر حذر دارم و در اين مورد با مباحثه و مناظره علمي به او بفهمانم كه بر اين اصرار عواقب خطرناكي مترتب است؛ زيرا نه در قرآن كمترين اشاره اي به ولايت فقيه هست، نه در نهج البلاغه، بحث ولايت در روايات نيز به اين معنا كه مورد نظر شماست مطرح نيست. از اين رو اگر هيجان مردم فرو نشيند و هياهوي انقلاب آرام گيرد و به تدريج مردم بفهمند كه با اين نظريه آنها را محجور دانسته اي و به نام دين، نوعي استبداد را بر آنها قبولانده اي، طبعا آن را كنار مي گذارند ولي مصيبت عظمي اينست كه آن را نه به عنوان يك رأي غلط طرد مي كنند بلكه به عنوان مطلبي ديني از آن اعراض كرده و اين خطا را نه به حساب شما بلكه تمام عيوب اين رأي را به حساب اصل دين مي گذارند و خداي ناخواسته نسبت به اصل دين بدبين و بي اعتماد مي شوند.[38] اما چه كنم كه ايشان روحيه اي بسيار مستبد داشت و در عين حال به بيداري مردم علاقمند نبود و اجازه نمي داد كه كسي سخني بر خلاف رأي او اظهار كند و مي خواست عوام كوركورانه از ملاها تبعيت كنند.

فهرست


 

رياكاري معممين و راز بي ديني آيت الله زادگان

 

 البته در اين مورد ايشان تنها نبودند و اكثريت معممين مستبد و رياكارند. به يادم آمد كه در أيام جواني در قم اقامت داشتم عالمي بود كه در دل اينجانب بسيار عزيز و محترم بود و مدتي هم نزد او درس خوانده بودم و گهگاهي نيز براي عرض احترام خدمتش مي رسيدم و ايشان را در بيروني منزلش كه وضعي بسيار محقر و فقيرانه داشت ملاقات مي كردم. در اتاق ايشان جز زيلويي مندرس و رنگ و رو رفته و يك كرسي كهنه و فرسوده كه لق لق مي زد، چندان چيزي وجود نداشت، از اين رو ايشان در نظرم مظهر زهد و تقوي و اعراض از دنيا بود و حتي يكبار يك ريال نزديك كرسي ايشان گذاشتم و خارج شدم. مدتي گذشت و جناب آقا ناشيگري و مرا به جشن عروسي دخترش دعوت كرد و بدين ترتيب پاي نگارنده به اندروني ايشان باز شد و ديدم كه اندروني حضرت آقا زمين تا آسمان با بيروني تفاوت دارد، اتاقهاي عالي و فرشهاي نخ فرنگ و آينه هاي قدي و رفاه آشكار و خلاصه اوضاع بيروني كه در معرض ديد عوام بود، هيچ تناسبي با اوضاع اندروني نداشت!!

روحيه توجه به عوام و رقابت ملاها در انجام كارهايي كه در معرض ديد عامه مردم قرار گيرد، عيبي است كه اكثرا به آن دچارند. به خاطر دارم وقتي بروجردي در مسجدش دو گلدسته ساخت، چندي بعد گلپايگاني هم براي اينكه از او عقب نماند، بي آنكه ضرورتي باشد، اقدام به ساختن دو گلدسته كرد! زيرا اين كار بي فايده در نظر عوام جلوه مي كرد! اما چند سال بعد كه من به گلپايگاني مراجعه كردم و از او براي دو خانواده فقير قمي كه اتفاقاً از سادات موسوي بودند و منزلشان فاقد آب لوله كشي بود، كمك خواستم، ابدا اقدامي نكرد.

به عقيده نگارنده مهمترين علتي كه تعداد زيادي از آيت الله زادگان بي دين از آب در مي آيند اين است كه فرزندان تفاوت ظاهر و باطن اعمال پدران خود و رياكاريهايشان را بالعيان مي بينند و طبعا تحت تأثير اقوال ايشان قرار نمي گيرند و درست تربيت نمي شوند.

فهرست


 

روحانيون بر سه قسم هستند

 

سالها پيش در باب ميم تأليف خود، يعني تراجم الرجال (در احوال ميرزاي شيرازي) در باره علما مطلبي نوشتم كه ذكر آن در اينجا بي مناسبت نيست:

«روحانيين بر سه قسم اند و خرابي كار به واسطه دو قسم آنها بوده و قسم سوم پيوسته در ضعف بوده و نتوانسته خدمت شاياني براي خلق انجام دهند:

قسم اول علماي رياست طلب ثروت خواه كه با هر مقام پيوند كردند و مي كنند و غالبا مصدر امور بوده اند، رتق و فتق امور و زمام كار به دست ايشان بوده و مي باشد و مرجعيت و مصدريت داشته و غالبا بر وفق ميل زمامداران حركت مي كرده اند، پس نه تنها خدمتي براي خلق نكردند بلكه سد راه بودند.

قسم دوم رياكاران زاهد نماي عالم نماي احمق كه فهم اجتماعي نداشته اند و يا تجاهل مي كرده اند و خود را به ساده لوحي مي زدند و اگر كسي مي خواست در بيداري مردم قدمي بردارد او را تكفير مي كردند و پيوسته در هر زمان قسم دوم نزد مردم مقامي و در دل مردم جايي گرفتند و به راستي مردم خيال مي كنند كه عالم يعني همان و حاكم شرع يعني همان و امام زمان يعني همان و امام جماعت عادل يعني همان كه بسيار ساده باشد و چيزي نفهمد و از همه چيز بي اطلاع باشد و به غير از عبادت شخصي به كاري نپردازد.

قسم سوم علماي خدا ترس زيرك مطلع كه به مردم اهميت ندادند و مردم هم ايشان را نشناختند و با ايشان سر و كاري نداشتند و غالبا اينگونه دانشمندان در گوشه اي به عزلت بودند و مسلمانان مراوده با ايشان نكردند و با آنكه دلسوز ملت بودند و معايب را مي فهميدند و از تزوير دشمنان آگاه بودند ولي جرئت نداشتند و اگر گاهي اظهاراتي كردند مرعوب و مقتول، بلكه تكفير شدند، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.»

عقيده مؤلف آن است كه تا مردم بيدار نشوند و از جهالت به علم قدم نگذارند و دانشمندان طبقه سوم زياد نشوند و از اختفا آشكار نگردند، كار جهانيان خراب مانده و راه سعادت هويدا نخواهد شد.

فهرست


 

بيداري مردم، خطري براي روحانيت

 

اينجانب نيز هنگامي كه شروع به مبارزه با انحرافات و خرافات نمودم، گمان مي كردم با دليل و برهان و منطق مي توانم فريب خوردگان و اهل خرافات را بيدار كرده و از بدعتها نجات دهم و از دست چنگال گرگان ديني برهانم، چند تن از علماي مشهور به نگارنده تذكر دادند كه حضرت آقا، مردم دليلي نمي پسندند و تابع منطق و دليل نيستند. عوام تابع احساسات و عادات و تعصبات مذهبي و قومي و گرفتار آداب و امور مانوس خويش اند. تو اگر هزار دليل و برهان برايشان بياوري، بيشتر شك مي كنند! و به عقيده خرافي خود بيشتر مي چسبند!! عوام مقلداند و وظيفه مقلد ناداني و تبعيت است، علماي زيرك و دكانداران مذهبي به هر قيمت كه باشد نخواهند گذاشت پيروانشان بيدار گردند و به هر طريقي باشد آنان را تحت رهبري خود و يا در واقع براي سواري خود نگه مي دارند و هر كس بخواهد آنان را پياده كند با او مي جنگند و خون او را حلال مي شمارند، زيرا نمي خواهند مردم اهل تعقل و استدلال تربيت شوند و بي دليل و مدرك چيزي را نپذيرند. حضرت آقا، اگر تو كسي را بيدار و آگاه كني يك درهم به تو نمي دهد ولي اگر خرسواري كني ميليون ميليون مي دهند. تو مي خواهي مردم را هدايت كني، آنكه آگه شد نه به تو سواري مي دهد نه به ديگري، ولي آنكه مقلد است ميليونها تومان به مرجع يا به مرشد و يا بگو به رهبر خود، مال و بلكه جان مي دهد. آيا نديدي مردم ري (منطقه شاهزاده عبدالعظيم) چهار و نيم ميليون تومان داده اند و يك عَلَم خريده اند و زير آن چرخ مي زنند و افتخار هم مي كنند، ولي اگر تو صد دليل بياوري كه اين كار غلط است، فايده اي كه برايت ندارد، هيچ، بلكه ضرر هم دارد و ممكن است رهبرشان اشاره كند كه اين سيد به عَلَم امام حسين (ع) اهانت كرده، خونش هدر است او را بكشيد، آن وقت هيچ كس نيست كه از تو جانبداري كند. تو گر بخواهي يك دكان سبزي فروشي را از صاحبش بگيري با پنجه هايش چشم تو را از كاسه در مي آورد، چگونه مي خواهي مريدي را كه از يك ده ششدانگ بهتر است از مرادش جدا كني.....

من چون جوان و ساده بودم باور نمي كردم كه اغلب مردم چنين باشند و احساس مسؤوليت مي كردم و مي گفتم صد نفر بيدار شوند و شايد عده قليلي را بتوانم از چنگال عوامفريبان نجات دهم. ولي پس از ساليان دراز دريافتم كه آن دوستان چندان بيراه نمي گفته اند[39] زيرا بزرگان مذاهب سعي دارند مردم سخنانشان را بي چون و چرا و بدون طلب دليل، بپذيرند و اوامرشان را گردن نهند و اگر كسي برخلاف اين طريق مشي كند و بخواهد مردم را چنانكه اسلام خواسته است، به تفكر وا دارد و لا أقل از تقليد كور كورانه باز دارد، او را به انواع تهمت ها مي كوبند، از يكي از دوستانم كه كتابفروشي دارد شنيدم كه آخوندي به نام آيت الله انصاري به مغازه او مي آيد و كتاب احكام القرآن مرا مي بيند و به دوست ما مي گويد: خريد و فروش اين كتاب حرام است و ترويج آن جايز نيست. كتابفروشي از او سؤال مي كند براي چه اين كتاب حرام است، در اين كتاب چه مطلبي هست كه موجب حرمت آن شده. آخوند جواب مي دهد: من آيت الله انصاري هستم، من مجتهدم و مي دانم كه چه مي گويم. دليل چرا مي خواهي؟ من به تو چه بگويم؟!

ملاحظه مي فرماييد كه اگر كسي دليل بپرسد با جواب سر بالاي آقايان مواجه مي شود و اصولا اين افراد از اظهار دليل اكراه دارند.

فهرست


 

مصايب وارده بر علماي حق گو و مجاهد

 

نه تنها من با اين مشكل مواجه بوده ام كه هر كس خواسته است به مسلمين خدمت كند با انواع افتراها و مشكلات درگير بوده، از جمله پاسداران آخوندها به كساني كه در نماز جمعه ي آيت الله سيد محمد جواد موسوي غروي اصفهاني حاضر مي شدند حمله كرده و مردم نماز گزار را مورد ضرب و شتم و آزار قرار داده اند و برخي را دستگير كرده اند و خود ايشان نيز مدتي مخفي و دربدر بود و براي اقامه نماز جمعه امنيت نداشت!! اگر كسي آثار اين فاضل محقق را كه قصد بيدار كردن مردم را داشته، مطالعه كند، در اكثر تأليفات و سخنرانيهايشان مكررا با اين مضمون مواجه مي شود كه اگر مطالبم را صحيح نمي دانيد به جاي طعن و لعن و توهين و افترا و تكفير و تفسيق، اشتباه مرا و نادرستي مطالبم را با دليل و برهان بيان كنيد ولي به قول خودش در جواب قال الله و قال الرسول و قال علي (ع) و قال الصادق (ع) جز تهمت و ناسزا و نسبتهاي ناروا چيزي عائدش نشده است، و حتي نتوانسته بسياري از تأليفات و تحقيقات خود را منتشر سازد؛ زيرا مخالفان مي دانند كه دليلي در اختيار  ندارند. از اين رو ترجيح مي دهند كه مردم در غفلت باقي بمانند و با اينگونه آثار آشنا نشوند.

البته آقاي غروي بختيار بوده است و إلا جواب استاد حيدر علي قلمداران را با گلوله سربي داده اند!! كه خداوند تبارك و تعالي به فضل بي منتهايش ايشان را از مرگ نجات داد. ماجرا از اين قرار است كه بعد از تأليف كتاب نصوص امامت يا شاهراه اتحاد پس از اينكه وي توسط آيت الله شيخ مرتضي حائري تهديد مي شود، روزي آخوندي جوان در روستاي ديزيجان به ديدار استاد مي آيد و پس از يك مباحثه طولاني در باره مسايل مورد اختلاف، سرافكنده باز مي گردد، همان شب هنگامي كه همه اهل خانه در خواب بوده اند، ناشناسي وارد منزل شده خود را بالاي سر استاد مي رساند و گلوله اي به گردنش شليك مي كند و با اينكه استاد در خواب بود و هيچ حركت نمي كرد و ضارب نيز با وي فاصله اي نداشت اما گلوله فقط گردن ايشان را زخمي مي كند و به لطف پروردگار منان، استاد معجزه آسا از مرگ نجات مي يابد و بر ضارب و محركين وي ننگ باقي مي ماند. چند بار هم قصد ترور استاد المفسرين والفقها في عصرنا، جناب سيد مصطفي حسيني طباطبايي را داشته اند كه بحمد الله تعالي موفق نشده اند. اما چند بار مرا و ايشان را بي گناه به زندان برده اند!! آري بزرگترين گناه ما آگاه كردن مردم از حقايق دين بوده است!! و اين كار در حكومت ملاها بزرگترين جرم است!![40]

اما در هر حال اينجانب فقط حس مسؤوليت خود را در برابر پروردگار ارضا كرده و معتقدم كه نزد خداوند و محكمه قيامت مي توانم بگويم كه تا حدودي اداي وظيفه كرده ام و اميدوارم كه مقبول درگاه احديت واقع شود و من نيز از مصاديق اين آيه قرآن كريم باشم كه مي فرمايد:  «و إذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم أو معذبهم عذابا شديدا قالوا معذر     ³ إ لي ربكم و لعلهم يتقون = و ياد كن آنگاه را كه گروهي از ايشان گفتند چرا كساني را كه خداوند هلاكشان مي سازد و يا شديدا عذاب خواهد فرمود، پند مي دهيد. گفتند: تا ما را به نزد پروردگار عذري باشد و شايد كه ايشان نيز پروا كنند» (الأعراف / 164) و از مصاديق اين آيه نباشم كه مي فرمايدد: «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون = همانا خداوند آنان را كه آنچه از بينات و سخنان روشن و هدايت نازل كرده و پس از اينكه در اين كتاب براي مردم بيان نموده ايم پنهان مي دارند، لعنت مي كند و لعن كنندگان نيز آنان را لعن مي كنند» (البقره /159) و اميدوارم كه تا حدودي به دستور رسول خدا (ص) در اين حديث شريف كه فرموده: «إذا ظهرت البدع في أمتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنه الله = زماني كه در امتم بدعتها هويدا گشت، برعالم است كه علم خويش را آشكار كند، هر كه نكند لعنت خدا بر او باد» (اصول كافي، حديث 158) عمل كرده باشم. «ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و إليه أنيب».

به هر حال اينجانب عقايد خود را در كتب و تأليفات خود صريح و به طور روشن نوشته ام ولي عالم نمايان مانع از نشر كتابهايم هستند.

آري اسلام دين كامل و موجب سعادت دنيا و آخرت است و دين تمام انبياي إلهي اسلام بوده و كسي حق ندارد اصول اسلام و فروع آن را كم و يا زياد نمايد. و همچنين كسي حق ندارد پس از اسلام، دين و يا مذهبي و يا مسلكي بياورد و همه ائمه اهلسنت و همه ائمه شيعه هيچ كدام مدعي آوردن مذهب نبودند. بلكه پيروان ايشان هر كدام مذهبي به نام آنان ساخته و پرداخته و موجب تفرقه ميان مسلمين شده اند، يعني هر كدام از اهل مذاهب، اسلام را مخلوط به اوهام و افكار و روايات مجعوله كرده و مذهبي ايجاد كردند. اينان ائمه _ عليهم السلام _ را بدنام كرده اند. در اسلام خرافات نيست ولي مذاهب مخلوط به اوهام و خرافات است. در اسلام انبيا و اوليا صفات خدا را ندارند و در افعال خدا شركت ندارند و فقط مأمور ابلاغ اوامر و فرمانهاي إلهي مي باشند. مثلا انبيا و اوليا مكان واحد دارند و محدودند، چه خودشان و چه علمشان همه محدود است و همه جا حاضر و ناظر نيستند، و عالم به غيب و عالم به كل شيء و عالم بماكان و ما يكون و ما سيكون نيستند و اخباري كه غير از اين مي گويند تماما مجعول و ضد قرآن اند.

آري، علماي مذهبي (تمام مذاهب) دانسته و يا ندانسته دين اسلام را تغيير داده و كم و زياد نموده اند يعني مثلا دين اسلام سهل و آسان بود، اينان سخت و مشكل نموده اند. اسلام سبك بود، ولي اينان سنگين نموده اند، و فروع زيادي بر فروع آن افزوده اند، و هم چنين بر اعتقاديات آن نيز افزوده اند. چگونه اينان ديني را كه دين تعليم و تعلم بوده و طلب علم دين بر هر مسلمان واجب بوده تبديل به دين تقليد و تعصب نموده اند؟

اسلام دين مساوات و مواسات است و تبعيض در آن نبوده ولي مذاهب تبعيض نژادي و تبعيض طبقاتي را در اسلام وارد ساختند. سيد و غير سيد و روحاني و غير روحاني، و امام و مأموم در اسلام همه مساوي مي باشند، ولي در مذاهب براي هر يك تكاليفي است كه براي ديگري نيست. براي سيد خمس است كه براي غير سيد نيست. براي امام و نايب امام، سهم امام است كه براي غير امام و غير نايب امام نيست، فهم دين و اطلاع از مدارك دين مخصوص روحاني است، ولي بر غير روحاني واجب نيست و فقط تقليد براي او كافي است. روحاني دادگاه ويژه دارد كه از دادگاه سايرين جداست.

در اثر چنين تقليدي مردم به انواع شرك مبتلا شده اند. از جمله خواندن غير خدا و حاجت خواستن از غير خدا در آنجايي كه مدد غيبي و غير عادي لازم است، و اين به روشني و وضوح تمام شرك است. خواندن غير خدا در حوايج دنيوي و حوايج عرفي به عنوان تعاون اشكالي ندارد به شرطي كه طرف زنده و حاضر باشد نه آنكه غايب، و يا از دنيا رفته باشد. بايد به مردم فهماند كه انبيا و اوليا پس از وفاتشان از دنيا بي خبرند، و نسبت به مردم هيچ وظيفه اي ندارند. بايد به مردم فهماند كه در اسلام حجتي جز انبيا و عقل نيست و خداوند براي بندگان خود جز اين دو را حجت قرار نداده است. لازم است مردم بفهمند در اسلام بايد همواره براي اجراي قوانين الهي مجري و زمامداري در ميان مردم باشد و از حال مردم مطلع بوده و در دسترس باشد و اولوا الأمر و يا زمامداري كه در دسترس مردم نباشد و مردم از او بي خبر و او از مردم بي خبر باشد ربطي به اسلام ندارد. بايد به مردم فهماند براي مسلمين معلمي كه احكام و عقايد اسلام را تعليم بدهد همواره لازم است، و چنين كسي امام ناميده مي شود و آن امام تابع دين است، نه اصل دين و نه فرع دين. و نبايد به نام امام اصل و فرع دين را كم و زياد كرد و ما هر امامي كه تابع اسلام و مبين قوانين و مجري احكام آن باشد، از صميم قلب قبول داريم.

بايد به مردم فهماند اعمال و عباداتي كه مذهبيون متعصب به نام دين و مذهب انجام مي دهند، از قبيل سينه زني، علم گرداني، قمه زني، نذر براي غير خدا و ..... بدعت و حرام و موجب وزر و وبال و دوري از خداست.

تا دين و مذهب دكان نان و تأمين زندگي است، متصديان آن نمي گذارند مردم بيدار شوند. در دين اسلام فقط سنت رسول (ص) حجت است ولي در مذهب، دوازده سنت ديگر از ائمه خود را كه در بسياري از موارد بر خلاف سنت منقول از پيامبر (ص) است، حجت مي دانند. در حالي كه قطعا ائمه _عليهم السلام _ بر خلاف قول رسول الله (ص) سخن نمي گفته اند.

اينجانب خود را معصوم نمي دانم و معتقدم كه عقايدم طبق كتاب خدا و سنت رسول اكرم است و هر كس جز اين بگويد گمراه است. حال اگر كسي مرا در اشتباه مي داند، بر او واجب است با دليل و برهان مرا هدايت كند نه آنكه مانند روحانيان زمان ما به فحش و تكفير و تفسيق بپردازد. به همين جهت همچنانكه قبل از انقلاب براي مباحثه و مناظره علمي اعلام آمادگي كرده بودم، بعد از انقلاب نيز اعلاميه اي ديگر نوشتم و براي چاپ، به روزنامه ها فرستادم، ولي هيچ يك از جرائد آن را چاپ نكردند لذا در حدي كه مي توانستم آن را تكثير و ميان دوستان و مردم پخش كردم، متن اعلاميه مذكور به قرار زير است:

 

 

بسمه تعالي

با كمال شجاعت و شهامت به اطلاع عموم مي رساند چون بدگويان ما كه نه تقوي دارند و نه از قرآن مطلع اند، با كمال بي انصافي ما را از جماعت و سخنراني محروم كردند و مردم را به قضاوت يك طرفه واداشته و تظاهر به دوستي علي عليه السلام مي كنند در صورتي كه دوست علي كسي است كه تابع قرآن باشد و از آيات مطلع و مطيع باشد، اينان همه خود دشمن آن امام بوده و براي دكانداري دم از آن امام مي زنند و صفاتشان ضد صفات علي (ع) و اعمالشان مخالف آن حضرت است، ما خود را اولين دوست و پيرو علي مي دانيم و از حق گويي و روشن كردن مردم دريغ نداريم و حاضريم در ميز گرد تلويزيون و راديو و يا در مجالس عموم به بحث با ايشان بپردازيم. اينان اگر دليلي داشتند نبايد به زور و جبر تمسك جويند و ما را به سكوت مجبور سازند و مردم را به ما بدبين كنند.

الأحقر السيد ابوالفضل البرقعي (1 صفر 1408)

فهرست


 

نمونه هايي از نامه هاي بي جواب مؤلف به آقاي خميني

 

اكنون باز كرديم به ماجراي عدم توفيق اينجانب در ملاقات حضوري با آقاي خميني و اينكه وي به هيچ يك از نامه هايم جواب نداد. متن دو نامه از نامه هاي متعددي را كه قبل از زنداني شدن براي او فرستاده ام، در زير نقل مي كنم:

 

 

بسمه تعالي

حضرت مستطاب آيت الله آقاي خميني     پس از عرض سلام و تقديم ادعيه خالصه و تبريك و خيرمقدم و ابراز اشتياق زيارت وجود مبارك اين نامه تظلمي است از طرف ده هزار نفر از دوستان و خيرخواهان.

شرط رسيدن به هدف و ثمره انقلاب همانا احقاق حق و توبه از انحراف است. روحانيت نبايد مانند رژيم طاغوتي زورگو باشد.

حضرت آيت الله بسياري از حقوق پامال شده و كساني كه رأس انقلاب و به فكر احقاق حق بوده اند، دنيا به آنان فرصت نداده، ترك الفرص غصص. اينجانب چنانكه مسبوقيد چهل سال است در مبارزه ها شركت داشته ام، در اين اواخر دولت هويدا و رژيم طاغوتي شاه براي كوبيدن من روحاني نمايان و روضه خوانها و هم عوام را تحريك كرد و هزاران تهمت ناروا بستند و مرا بدنام و حتي مخالف دين و نعوذ بالله دشمن امير المؤمنين (ع) خواندند. در اكثر منابر و محافل از من بدگويي كردند و به توسط ساواك و سازمان امنيت و شهرباني هجوم كردند و مسجد مرا گرفتند و به زندانم بردند و پس از مدتي تعهد گرفتند كه به مسجد نروم و سپس در خانه مرا كنده و به خانه ام ريختند تا آنكه عيالم از ترس بيمار شد و شهيد گرديد و پسر مرا به زندان بردند در حالي كه فرزند ديگرم هشت سال در زندان حبس ديده بود و كتابهايم پس از چاپ توقيف گرديد. آري،

 

يا آنكه زجان و سر انديشه نبايد كرد

رسم و ره آزادي يا پيشه نبايد كرد

 

تعجب بايد كرد همان امامي كه ساواك و شهرباني با نصب عكس شاه به مسجد ما وارد و غصب نمودند، اكنون همان امام رييس كميته امام خميني شده (يعني مقرب الخاقان مقرب الامام گرديده) اكنون در سن پيري دربدر و سرگردان و نمي توانم در جايي مسكن گزينم و از ترس خرافاتيان به منزل خودم در قم حق رفتن ندارم. چرا براي آنه دولت استعمار: اسلام را خرافات نشان داده و جوانان را از دين رمانيده و به واسطه ترويج خرافات دين اسلام را زشت و آلوده نشان داده. گناه من مخالفت با خرافات و بدعتهاي مذهبي بود، گناه من جدا كردن حقايق قرآن از خرافات بود، گناه من پيروي از كتاب خدا و سنت رسول (ص) بود، گناه من جلوه دادن اسلام حقيقي بود، گناه من رفع آلودگي از چهره تابناك اسلام بود. در كوبيدن من روحانيت با دولت شاه همكاري كرد. هر چه به آقايان نوشتم من حاضرم بحث كنم و اگر اشتباهي كرده ام، با دليل برگردم مرا روشن فرماييد. در پاسخ جز فحش و تكفير و تهمت و تحريك عوام چيزي نيافتم. كتبي پي در پي براي كوبيدن من به آزادي چاپ و با شماره وزارت فرهنگ با نيرنگ، مجاز و منتشر مي شد. در اثر اين كارها عده بسياري به روحانيت بدبين و آنان را زورگو مي دانند. حضرتعالي براي رفع بدبيني آنان و دفع ظلم و احقاق حق نسبت به اينجانب توجهي مبذول و عكس العملي ابراز نماييد. چگونه مسيحيان و يهوديان و كليسا آزاد است. و مساجد اهلسنت آزاد است؟ اما اينجانب و مسجدم بايد موجود نباشيم و حق حيات و آزادي سلب شده، چرا؟ زيرا مي گويند برقعي سني است در حالي كه برقعي سني اصطلاحي نيست، بلكه مسلمان و شيعه واقعي است. برقعي منتظر محكمه يوم الدين و عدل رب العالمين است. «إن أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكت و إليه أنيب» والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته.

 خادم الشريعه المطهره.            سيد ابوالفضل ابن الرضا البرقعي.                   منتظر جواب.

 

 

بسمه تعالي

محضر انور مرجع عالي قدر حضرت امام خميني مد ظله العالي

پس از عرض سلام و تقديم ادعيه خالصه      اينجانب هفتاد سال دارم و همواره آرزومند دولت اسلامي و حكومت اسلامي اصيل بوده و مي باشم و چهل سال در مبارزات حقه عليه باطل شركت كرده ام، با فداييان اسلام و با آيت الله كاشاني و در تظاهرات و رأي جمهوري اسلامي شركت داشتم و چند نفر از اصحاب من در حملات پادگان جمشيديه كشته شدند و نوه من تير خورد. ولي اكنون از دست روحاني نمايان امنيت جاني ندارم و از كثرت تهمت و افترا و تكفير آبرويي برايم نمانده.

همان روحاني نمايان كه به نام دين دينداران را مي كوبند و به نام حق حقگويان را نابود مي كنند و به نام علي (ع) پيروان او را ناصبي مي شمرند. فداييان اسلام را چه كس در مدرسه فيضيه به امر آقاي بروجردي كتك زدند. مرحوم حاجي شيخ فضل الله نوري را پانزده هزار آخوند به دار زدند و زير دار او دست زدند چنانكه مسيح را يهوديان به دار زدند به خيال خود.

شما فرموديد سني و شيعه برادرند ولي اين حقير با جمعي از دوستانم از اطرافيان شما وقت گرفتيم و آمديم قم به زيارت شما، چون مرا اطرافيان شما ديدند به بهانه اينكه برقعي سني است راه ندادند با اينكه وقت داده بودند در حالي كه اين حقير خود را شيعه حقيقي مي دانم. اطرافيان شما بهتر از اصحاب رسول خدا و حضرت امير نيستند و حتما به شما خيانت كرده و مي كنند، چگونه بزرگان يهود و نصاري را راه دادند براي زيارت شما ولي مرا راه ندادند.

در دولت طاغوتي شاه مأمورين ساواك و شهرباني با عكس شاه آمدند و عده اي را تحريك كرده و مسجد و منزل مرا گرفتند، چون ميان منزلم ريختند عيالم ترسيد و شهيد گرديد و در اينحال امام را ساواك آورد و در مسجد به امامت نصب كردند، همان امام مسجد زوركي الان رييس كميته امام خميني شده يعني مقرب السلطان و مقرب الامام گرديده ولي حقير كه 27 سال امامت مسجدم را داشتم اكنون دربدر و سرگردان و حتي جرئت رفتن منزلم به قم ندارم و خودم و فرزندم را تهديد به قتل مي كنند. بايد بگويم 8 سال در زندان فرزند ديگرم را نگه داشتند، و در زندان از خود من تعهد گرفتند كه به مسجد نروم و سخنراني نكنم و كتب مرا سانسور و توقيف كردند و روضه خوانها را تحريك كردند كه در تمام منابر براي من فحاشي كنند و هزاران تهمت بزنند و حتي تكفير كنند و هر بي سوادي با اجازه اداره نگارش و اطلاعات بر من رد بنويسد و فحاشي كند و پي در پي چاپ شود در حالي كه من اعلام كردم اگر به من اشكالي دارند تذكر دهند و براي بحث با من حاضر شوند و مرا آگاه گردانند ابدا اعتنا نكردند.

مدارك آنچه ادعا كردم حاضر است

اكنون در تهران منزل مسكوني ندارم اكنون حاضرم در محضر حضرتعالي و يا هر كس كه شما تعيين كنيد از قبيل حضرتين آيت الله طالقاني و يا منتظري كه بي غرض باشد ثابت كنم كه جز حقايق اسلام و دفع خرافات و دعوت به وحدت اسلامي در كتب من چيزي غير از اينها نيست و اگر حق من احقاق نشود محاكمه ما به فرداي قيامت در محكمه مالك يوم الدين خواهد بود و حضرتعالي در هر جريان كه ظلمي بشود در زمان فعلي مسئول خواهيد بود. من خود و رفقايم سه ساعت در ميدان جنگ براي دفع حكومت طاغوتي در ميان تيرباران بوديم و روحاني ديگر جز خودم نديدم ولي روحاني نمايان كه در دولت طاغوتي خوش بودند اكنون خوشند ولي من در سن 70 سالگي دربدرم و هر شب منزل يكي از دوستانم خانه بدوشم و ما أريد إلا الإصلاح ما استطعت، به هر حال مرا احضار فرماييد تا بتوانم هم زيارت كنم و هم تظلم نمايم. اين نامه هفتم است كه توسط صبيه ارسال گرديد.

آدرس فرزندم در قم مقابل حمام عشقعلي والسلام عليكم  رد المكاتبه كرد السلام.

منتظر جواب 13 جمادي الاولي 1399    سيد ابوالفضل ابن الرضا برقعي

فهرست


 

چند نمونه از اعلاميه هاي مؤلف

 

چنانكه پيش از اين نيز گفتم، پس از اينكه از اصلاح امور توسط آقاي خميني و اعوان و انصارش نااميد شدم، از تأييدشان دست كشيدم و براي أداي مسؤوليت شرعي با بدعتها و انحرافات مخالفت كردم و چون در اوايل كار، هنوز انقلاب مردم كاملا هدر نشده بود و كمي آزادي وجود داشت، پاره اي از مقالات مرا بعضي از روزنامه ها درج نمودند. ولي كم كم سانسور و اختناق كامل برقرار و اكثر روزنامه هاي غير حكومتي توقيف گرديد، در نتيجه من نيز نتوانستم مطلبي را به چاپ برسانم. در اينجا با رعايت اختصار فقط به ذكر چند نمونه از اعلاميه هاي خود كه در آن زمان برخي از روزنامه ها توانستند نشر نمايند اكتفا مي كنم:

از آن جمله اعلاميه اي است كه روزنامه آيندگان به شرح زير در شماره 3385 مورخ 5/4/1358 درج نمود كه در زير نقل مي شود:

 

 

آيت الله العظمي برقعي در نامه اي به آيندگان

به ماده 12 قانون اساسي اعتراض كرد:

قانون اساسي نبايد موجد تفرقه باشد

آيت الله العظمي برقعي استاد روانشاد آيت الله مطهري ديروز در مقاله اي كه براي آيندگان ارسال داشت نقطه نظرها و ديدگاه خود را در باره پيش نويس لايحه قانون اساسي تشريح كرد. متن مقاله به اين شرح است:

بسمه تعالي

روزنامه آيندگان وفقه الله لما يحب و يرضي

پس از سلام و تقديم دعا، انتظار آن است كه مقاله اين جانب كه براي خيرخواهي دولت و ملت فرستاده شده آن را در روزنامه خود درج فرماييد.

 

 

بسمه تعالي

اعتراض به ماده 12

قانون اساسي نبايد موجد تفرقه باشد

نويسندگان قانون اساسي نبايد به نام مذهب، تفرقه ميان مسلمين را ابقا كرده و دامن بزنند. نام مذهب در كتاب خدا و سنت رسول (ص) نيست. اينجانب با اينكه خود را شيعه حقيقي مي دانم و امامان اهل بيت را قبول دارم، ولي مقام امام و امامت را مقام رهبري و راهنمايي به سوي دين مي دانم. يعني امام تابع دين است و مروج آن، نه اصل دين و نه فرع آن است. دين مجموعه اي است از قوانين اصول و فروع، و هر امامي بايد تابع و مبلغ آن باشد. دين اسلام دين واحد است و كسي حق ندارد بر آن چيزي كم و يا زياد نمايد و حق ندارد پس از اسلام مذهب بياورد و هيچ كدام از ائمه شيعه و يا سني ادعاي آوردن مذهب نكردند. امام جعفر صادق (ع) خود را جعفري نخواند و نگفت من مذهبي به نام جعفري آورده ام و هم چنين ابوحنيفه و يا شافعي نگفتند ما مذهبي آورده ايم، حضرت اميرالمؤمنين (ع) نفرمود من فلان مذهب را دارم. امام حسين (ع) نفرمود من جعفري هستم. پيروانشان پس از گذشت سيصد سال و يا بيشتر در زمان مقتدر بالله عباسي براي اينكه جلو ازدياد فتوي و مذاهب را بگيرند مذهب را منحصر به چهار مذهب كردند: مذاهب اربعه، شيعيان نيز در مقابل اهلسنت آمدند مذهبي را به نام مذهب جعفري، پنجم آن مذاهب قرار دادند و تفرقه را دامن زدند، ولي كتاب خدا دعوت به اتحاد كرده و تفرقه اندازان را مشرك خوانده، در سوره روم آيه 31 فرموده: «و لا تكونوا  من المشركين من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون» يعني نباشيد از مشركين از آنان كه تفرقه ديني آورده و شيعه شيعه شدند بلكه هر كدام به آنچه خود دارند خوش مي باشند. مسلمانان بايد آرم و عنوان دين او همان نامي باشد كه خدا گذاشته و فرموده: «سماكم المسلمين» نه مذهب و نام ديگر. تعجب اين است كه بعضي از روحانيون نام تشيع را عنوان كرده و استدلال كرده به حديث رسول خدا (ص) كه فرمود: «و شيعه علي هم الفائزون» در جواب ايشان بايد گفت اولا شيعه علي كسي است كه اصول و فروع دين او مانند علي باشد، و به نام مذهب ايجاد تفرقه نكند و اصول ديني به غير از اصول دين علي نياورد؛ زيرا آن حضرت در نهج البلاغه از ايجاد تفرقه بيزاري جسته و در خطبه 125 فرموده: «و إياكم والتفرقه و من دعا إلي هذا الشعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي هذا» يعني از تفرقه دوري جوييد و هر كس به شعار تفرقه دعوت كرد او را بكشيد و اگر چه خود من باشم. و خود آن حضرت به نام مذهب خود را نخوانده و ايجاد تفرقه نكرد، و از جماعت مسلمين جدا نشد و با خلفا مراوده مي كرده و نام فرزندانش را به نام خلفا گذاشته و دختر خود أم كلثوم را در زمان خليفه ثاني براي خليفه عقد ازدواج بسته[41]، پس خوب است آقاياني كه به حديث استدلال مي كنند براي شيعه بودن، به قرآن توجه كنند كه از آن نهي كرده و در چندين آيه فرموده شيعه شيعه نشويد. يكجا در سوره انعام آيه 159 فرموده: «إن الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم في شيء = يعني آنانكه تفرقه ديني آوردند و شيعه شيعه گرديدند تو از آنان نيستي.» و در همين سوره آيه 65 فرموده: «قل هو القادر علي أن يبعث عليكم عذابا من فوقكم أو من تحت أرجلكم أو يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم بأس بعض انظر كيف نصرف الأيات لعلهم يفقهون = يعني بگو خدا قادر است كه عذابي از بالاي سر شما و يا از زير پاي شما براي شما بفرستد و يا شما را لباس تفرقه بپوشاند و شيعه شيعه نمايد و ضرر و سطوت بعضي از شما را به بعضي ديگر بچشاند، ببين ما چگونه آيات را براي ايشان بيان مي كنيم شايد متوجه شوند.» و يكجا در سوره روم آيه 31 تفرقه اندازان را كه به نام شيعه ايجاد تفرقه كردند مشرك خوانده. ما نمي دانيم مگر اسلام ناقص است كه بايد مذهبي به آن اضافه كرد؟ هزار  سال است كه مردم را به نام مذهب به جان يكديگر انداخته و نهرها از خون به راه انداخته اند آيا حضرت علي (ع) و ساير ائمه (ع) خود را جعفري خوانده اند؟ لا والله، امروزه چنان تفرقه ميان مسلمين افتاده كه نصاري و يهود در ميان مسلمين به راحتي زندگي مي كنند كه بايد بكنند؛ زيرا دين اسلام دين آزادي است و هر كس با هر عقيده اي و يا هر ايده اي كه ضرر به غير نزند آزاد است و بيان عقيده نيز آزاد است. متأسفانه برخلاف مباني دين مبين اسلام اگر كسي به تهمت سني گري مبتلا شود و در ميان اهل تشيع زندگي او دشوار خواهد بود و هر ساعت مورد تهديد و جان و مالش در خطر است. اكنون كه حضرت امام خميني فرموده سني و شيعه برادرند و متصديان امور مدعي آزادي و استقلال اند باز اگر كسي يكي از حقايق اسلام را بيان كند او را به نام سني گري مي كوبند و حتي حق حيات ندارد. و بعضي از محصلين و طلاب شيعه ناآگاه او را كافر و واجب القتل مي دانند. معلوم مي شود عنوان آزادي و جمهوري اسلامي فقط لقلقه زبان است و مصداق خارجي ندارد و بلكه موجب بدنامي اسلام گرديده است، زيرا بسيارند كساني كه آزادي ندارند تا حقايق اسلام را بيان كنند و مردم را به وحدت اسلامي دعوت نمايند، و بفهمانند كه امام تابع دين است و حقايق را كتمان نكنند، مورد اتهام و صدها افترا قرار خواهند گرفت. بنابر آنچه متذكر شديم مقام امامت، مقام رهبري به سوي دين است نه خود دين، و كسي حق ندارد به نام امام و امامت اصول و يا فروع اسلام را كم و زياد كند. ما اين مطلب را به نويسندگان قانون اساسي، تذكر مي دهيم تا موادي را كه به نام مذهب موجب تفرقه است، حذف و يا اصلاح نمايند، و آيندگان هم بدانند به موقع آنچه لازم بوده متذكر شده ايم.

ما مي گوييم اصول دين، ايمان به آن چيزهايي است كه خدا فرموده به آن ايمان آوريد. و علي عليه السلام نيز به همانها ايمان آورده و خود و ايمان به خودش را از اصول دين و يا مذهب قرار نداده و هيچ جا نفرموده من به خودم و يا اولادم ايمان آوردم، يعني يكي از اصول دين او امامت خود و اولادش نبوده، و ما كه آن حضرت را امام مي دانيم بايد به همان چيزي ايمان داشته باشيم كه خود حضرت ايمان داشته؛ زيرا اصول دين امام و مأموم بايد يكي باشد. بنابر اين كساني كه به نام مذهب اصولي بر دين حضرت اميرالمؤمنين (ع) افزوده اند از دشمنان آن حضرت مي باشند، نه از پيروان او. بعضي از افراد نا آگاه مي گويند چون بعضي از ممالك اسلامي مذهب حنفي و يا شافعي را رسميت داده اند، ما بايد مذهب جعفري را عنوان كنيم. جواب آن است كه آنان بد كرده اند يا خوب، اگر بد كرده اند ما نبايد بد كنيم. به علاوه ما مي خواهيم در جهان وحدت كلمه داشته باشيم و مسلمين جهان را دعوت به اتحاد و يگانگي نماييم و همه مسلمين را در زير يك پرچم گرد آوريم. لذا بر تمام رهبران ديني و زعماي روحاني واجب است كه حقايق را بيان كنند طبق آيه 159 فرموده: «إن الذين يكتمون ما أنزلنا من البينات والهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب أولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون» يعني، آنان كه آنچه ما نازل كرده ايم از آيات روشن و هدايت، پس از آنكه ما بيان كرديم براي مردم در اين كتاب كتمان كنند، ايشان را خدا و تمام لعن كنندگان لعن خواهند كرد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته، «إن أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و عليه فليتوكل المؤمنون».                                           الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

پس از آنكه اين اعلاميه منتشر شد، بسياري از مردم تشكر و حتي مردم كردستان در سنندج به عنوان قدرداني راهپيمايي كردند، چنانكه در روزنامه اطلاعات شماره 15891 مورخ 7/4/1358 منعكس گرديد. ولي از آنطرف اكثر روحاني نمايان به تهديدم برخاسته و ابراز مخالفت كردند كه بعضي از اين مخالفتها در روزنامه ها و از جمله اطلاعات شماره 15896 مورخ 13/4/58 درج گرديد و نيز در همين شماره روزنامه اطلاعات بعضي از اقوام خود نويسنده، از ترس آخوندها، نسبت به نويسنده اظهار انزجار كردند. ناچار در برابر اين تهديدات مقاله اي براي درج به روزنامه ها دادم كه از جمله در روزنامه اطلاعات شماره 15893 مورخ 10/4/1358 و آيندگان شماره 3388 مورخ 9/4/1358 تحت عنوان «از توطئه ها هراسي ندارم» به شرح زير چاپ گرديد:

 

از توطئه ها هراسي ندارم

دين از سوي خداوند و مذهب ساخته بشر است

اكنون خرافات چهره اسلام را پوشانيده و سد راه اسلام حقيقي شده

آيت الله برقعي در بيانيه اي ضمن تشكر از همه روشنفكران و آگاهاني كه از نظرات وي در اعتراض به ماده 12 قانون اساسي پشتيباني كرده اند، اعلام كرد از توطئه ها هراسي ندارد.

متن بيانيه آيت الله برقعي به شرح ذيل است:

 

 

بسمه تعالي

واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا

از جميع اقشار روشنفكر و آگاهي كه به وسيله تلگراف و تلفن و تظاهرات از نظريات ما ابراز پشتيباني كرده اند، بدين وسيله تشكر مي نماييم. دعاگو هدفي جز ارشاد دولت و ملت و ترويج حقايق دين مبين اسلام و دعوت به اتحاد و وحدت مسلمين نداشته ام. موادي كه موجب تفرقه و نفاق مي باشد بايد از قانون اساسي حذف گردد؛ زيرا نام مذهب موجب جنگ هاي داخلي و تضعيف مسلمين مي باشد.

دين از طرف خدا و مذهب ساخته بشر است، دين دعوت به اتحاد و توحيد مي كند نه تفرقه و اختلاف، دين غير خدا را مؤثر نمي داند.

اكنون همين خرافات مذهبي چهره اسلام را پوشانيده و سد راه اسلام حقيقي شده. در اين موقع حساس از عموم فرزندان روشنفكر و دانشجويان آگاه خصوصا اهالي محترم كردستان و ساير بلادي كه با ما هم صدا شده اند نهايت امتنان را دارم، و از خداي عزوجل پيروزي و سربلندي كه در سايه اتحاد به دست مي آيد خواهانم و چون بيان حقايق براي عده اي سودجوي مرتجع خرافاتي موجب ناراحتي و وحشت گرديده و موقعيت خود را در خطر مي بينند، و در صدد توطئه خاينانه برآمده اند، لذا لازم دانستم اعلام نمايم گلستان ثمربخش اسلام از خون شهداي مروج قرآن آبياري مي گردد و شكوفاتر مي شود. بنابر اين از خداي تعالي توفيق شايستگي شهادت را در راه اين هدف مقدس براي خود آرزومندم و از توطئه ها هراسي ندارم. و لا حول و لا قوه إلا بالله العلي العظيم.

والسلام علي من اتبع الهدي         الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

و از جمله اعلاميه هايم كه در روزنامه ها نيز به چاپ رسيد در مورد اين بود كه چون حكومت اسلامي بعضي از افراد را بدون محاكمه و بدون اثبات جرم به زندان مي افكند و يا محاكمه مخفي و زير زميني مي نمود كه يكي از ايشان، شخصي بود موسوم به محمدرضا سعادتي، من نه به منظور جانبداري از وي كه او را نمي شناختم بلكه صرفا به نيت مخالفت با محاكمات غير علني و براي اينكه اين شيوه نكوهيده رايج و در نظر مردم امري عادي و يا امري كه اسلام مجاز شمرده، تلقي نشود مقالاتي نوشتم كه برخي از آنها تكثير و منتشر شد. و از جمله مقاله اي است كه روزنامه هاي پيغام امروز و آيندگان در شماره 3392 مورخ 13/4/58 و روزنامه نداي آزادي و غير اينها به شرح ذير، درج كردند:

 

افرادي مانند سعادتي ها مردان مبارز روشني هستند.

در رژيم اسلامي نبايد كسي سري محاكمه شود

 

 

بسمه تعالي

قالوا فأتوا به علي أعين الناس لعلهم يشهدون

در رژيم اسلامي نبايد كسي سري بازجويي و محاكمه شود. چه برسد به زجر و شكنجه و آزار. ما كه كرارا به دست عمال رژيم طاغوتي به زندانها افتاده و بارها تبعيد شده ايم به اين عذابها واقفيم. و از حال اين قبيل مبارزين زنداني مطلعيم و از وارد ساختن تهمت هاي ناروا آگاهي داريم، زيرا با اينكه قريب به دويست جلد كتاب در بيان حقايق اسلامي و دعوت به اتحاد نوشته ايم به وسيله عمال رژيم، به تهمت هاي نارواي وهابي و ناصبي و غيره مبتلا شده ايم، اميدوار بوديم در حكومت جمهوري اسلامي اين قبيل كارها كه حتي در دولت نمرود انجام نمي شد، مشاهده نشود، چنانكه در قرآن كريم آمده كه وقتي ابراهيم عليه السلام بتها را شكست، او را علنا محاكمه كردند نه مخفيانه: (در سوره انبيا آيه 61) «قالوا فأتوا به علي أعين الناس لعلهم يشهدون» پس در حكومت فعلي اسلامي نبايد افراد موحدي را كه بت شكني كرده اند، به زجر و حبس و اتهام ناروا گرفتار نمايند. لابد از مجاهدين و موحدين وحشت دارند،[42] و از قوانين عاليه اسلامي بي خبرند، و يا عمال رژيم گذشته باوجود آوردن اين اعمال اختناقي مي خواهند آبروي حكومت اسلامي را ببرند. چنين استنباط مي شود افرادي مانند سعادتي ها مردان مبارز روشني هستند و از اينكه به زجر و حبس و افترا دچار شوند متأسفيم. بر دولت و ملت و روحانيت واجب است كه با روشن بيني دقيق، به موضوع نگريسته و حقايق امر را جهت آگاهي همگان آشكار نمايند تا إن شاء الله رفع اتهام از سعادتي بشود و گر نه عاقبت خطرناكي به بار خواهد آورد؛ زيرا جريحه دار كردن مبارزين موجب خشم تمام اقشار آگاه خواهد شد. بايد نظر گروههاي مختلف سياسي مبارز كه از سالها قبل در مبارزات ضد امپرياليسم عليه رژيم دليرانه جنگيده و از زجر و حبس و حتي بذل جان، نهراسيده اند، در مورد اتهام وارده به سعادتي رعايت گردد، اگر به فرض كسي به وسيله تماسي با مخبرين خارجي از حيله ها و نقشه هاي شوم بيگانگان و استعمارگران عليه مردم ايران توانست اطلاعي به دست آورد و پي به توطئه هاي امپرياليسم ببرد و از اعمال بيگانه به سود كشور خود استفاده كند شرعا كار خوبي كرده و اشكالي ندارد حتي حضرت رسول خدا (ص) و حضرت اميرالمؤمنين (ع) در زمان خود اين كار را مي كردند، مثلا در مكتوب 33 نهج البلاغه فرموده: «إن عيني بالمغرب كتب إلي يعلمني .... جاسوس من در مغرب چنين چنان خبر داده» و همچنين از مكتوبات ديگر آن حضرت موضوع كاملا روشن است.

دعاگو از نظر خيرخواهي دولت و ملت اسلام به متصديان امور متذكر مي شوم، مردم را به خود بدبين نكنيد، اسلام را بدنام ننماييد، افراد مجاهد اسلامي را شكنجه و آزار ندهيد، و آنان را فوري از زندان آزاد نماييد و از خداوند قهار و خشم مردم آگاه بترسيد. «ما علي الرسول إلا البلاغ المبين».

الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

البته اقرار مي كنم كه بعدها مطمئن شدم گروهي كه سعادتي به آن وابستگي داشت يعني سازمان مجاهدين خلق به توحيد و غير توحيد كاري ندارند و به كتاب و سنت مقيد نيستند. من به هيچ وجه طرفدار چنين كساني نيستم بلكه از آنان بيزارم و به همين جهت وقتي ايشان از من براي سخنراني در دانشگاه صنعتي شريف كه در آن زمان در آنجا نفوذ داشتند، دعوت كردند، نپذيرفتم.

ديگر از اعلاميه هاي اينجانب در باره اين است كه مي خواستند در قانون اساسي جمهوري اسلامي ولايتي من عندي براي فقيه به عنوان ولايت فقيه بر تمام مكلفين تصويب كنند و اين مسأله مخالف كتاب خدا و سنت رسول الله (ص) است و به معناي محجور شمردن تمام مكلفين و نوعي استبداد است كه مورد انزجار دين مبين اسلام است؛ زيرا اسلام كه در سوره نساء آيه 59 تنازع با اولي الأمر را جايز دانسته چگونه ممكن است بر مردم همچون محجورين، ولايت وضع كند. ولايت وضعي قابل تنازع نيست، بلكه حكومت و ولايت، عقدي طرفيني است ميان والي و مؤمنين كه از طريق بيعت و مسؤوليت دو جانبه منعقد مي شود. لذا براي مبارزه با بدعت مبادرت به نوشتن مقالاتي كردم كه يكي از آنها مقاله زير بود كه در بعضي از جرايد از جمله روزنامه جبهه آزادي شماره 278 مورخ 12 مهرماه 1358 به شرح زير البته بغضا لمعاويه نه حبا لعلي (ع) درج گرديد، اما اينجانب نيز متأسفانه براي رساندن مطالبم به مردم چاره ديگري نداشتم، زيرا مي خواستم مخالفت با اين بدعت در جايي ثبت شود و آيندگان اين نظريه غلط را به حساب اسلام عزيز نگذارند:

 

 

بسمه تعالي

خداي تعالي در قرآن فرموده: مالكم من دون الله من ولي و لا نصير

ولايت دادن غير خدا دليل بر كفر و شرك است

اينان مدعي اند كه تمام ملت صغير و مجنون است

صد آيه در قرآن مي گويد كسي بر انسان ولايت و سرپرستي ندارد جز خداي تعالي از آنجمله در سوره كهف آيه 26 فرموده: «مالهم من دونه من ولي و لا يشرك في حكمه أبدا» يعني جز خدا بر انسانها وليي نيست و احدي در حكم او شريك نباشد. و در آيه 102 فرموده: «أفحسب الذين كفروا أن يتخذوا عبادي من دوني أولياء إنا أعتدنا جهنم للكافرين نزلا» يعني آيا كفار گمان كرده اند كه بندگان مرا ولايت دهند و ولي خود گيرند، حقيقتا ما دوزخ را منزلگاه اين كافران قرار داده ايم. و در سوره انعام آيه 14 فرموده: «قل أغير الله أتخذ وليا فاطر السموات و الأرض و هو يطعم ولا يطعم قل إني أمرت أن أكون أول من أسلم و لا تكونن من المشركين» يعني: خدايي كه موجد آسمانها و زمين است و طعام مي دهد و طعام نمي خواهد فقط ولايت دارد نه آنكه موجد آسمانها و زمين نبوده و خود طعام مي خواهد، بگو من مأمورم كه اولين مسلم باشم، و البته از مشركين نباش كه غير از خدا را ولايت بدهي. با بودن چنين آياتي چگونه در جمهوري اسلامي مي توان غير از خدا را ولايت داد  چه فقها باشند و چه كساني ديگر. گويا ملت ما به كلي از قرآن و اسلام بي خبرند. ابتداي حكومت اسلامي كه چنين باشد واي به آخرش! قوانين شرك را نبايد به نام اسلام رسميت داد. ممكن است كسي بگويد دليل ولايت فقها اخبار و احاديث است؟ جواب آن است كه اولا چنين خبري كه صريحا گفته باشد فقها ولايت دارند در هيچ كتاب حديثي نيامده، ممكن است به اخباري مانند: «العلماء ورثه الأنبياء» تمسك جويند كه به زور تطبيق كنند بر ولايت، مانند خبر: «فارجعوا إلي رواه أحاديثنا» كه چنين دلالتي ندارد.

و ثانيا اخباري كه ضد قرآن باشد نبايد پذيرفت، اينان مي خواهند با چنين اخباري صدها ولي و سرپرست براي ملت بتراشند. در كتب فقهاي سابق نوشته اند كه فقيه و حاكم شرع جامع الشرايط ولايت دارد بر يتيم و صغير و مجنون، آنهم وقتي كه سرپرستي نداشته باشند، اكنون گويا اينان مدعي اند كه تمام ملت، صغير و مجنون مي باشند و بايد زير ولايت و سرپرستي ما باشند، فردا هر عمامه به سري مدعي ولايت و سرپرستي بر ملت است به نام فقيه، و يك نفر مسلمان بايد از صد نفر حاكم و سرپرست اطاعت كند، و توارد علل بر معلول واحد و تعدد حاكم بر محكوم واحد خواهد شد! مخفي نماند در اسلام اطاعت يك نفر كه زمامدار صالحي باشد بر ملت واجب است، آنهم وقتي كه حكم خدا را بگويد، يعني اطاعت حكم خدا واجب است نه حكم او، حال آن زمامدار چه مجتهد باشد و چه غير مجتهد، و اختصاص به مجتهد ندارد؛ زيرا تا چهار قرن در صدر اسلام مجتهد مصطلحي وجود نداشته. ما احتمال نمي داديم و در خواب و خيال هم فكر نمي كرديم كه در جمهوري اسلامي قوانين شرك رسميت پيدا كند، آري هر كس غير خدا را معبود و يا مطاع مطلق بداند در مقابل خدا، براي خود طاغوتي و يا طاغوتهايي قايل شده. حق را بايد گفت اگر چه خدا فرموده: «أكثرهم للحق كارهون» قوم موسي پس از آنكه از شر طاغوتي مانند فرعون خلاص شدند، سامري آمد آنان را به گوساله پرستي وارد كرد، و حتي قوم موسي به او گفتند: «اجعل لنا إلها كما لهم آلهه» يعني اي موسي براي ما خدايي قرار داده مانند اينان كه خدايان ديني دارند. رسول خدا(ص) فرمود: آنچه در اقوام گذشته بوده در أمت من خواهد آمد. اي ملت ايران و اسلام، اينجانب كه خود از فقها مي باشم در حال خفا اين مختصر را براي حفظ اسلام و دلسوزي به حال شما نوشته ام؛ زيرا در زمان ما اختناق شديد است و نمي توان حق را بيان كرد. يا نام اسلام را نبريد و يا اسلام را بدنام نكنيد. اي ملت اسلام نباشيد مانند آنكه خدا در سوره توبه در حقشان فرموده: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله تا سبحان الله عما يشركون» يعني علما و مقدسين خود را ارباب و صاحب اختيار گرفتند و مشرك شدند، و خدا از اين شرك ها منزه است. «إن أريد إلا الإصلاح و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت.                 والسلام علي من اتبع الهدي.

 

 

مقاله ديگري نيز براي روزنامه ها در مخالفت با برخي از مواد قانون اساسي نوشتم، كه هيچ يك چاپ نكردند، و در اينجا متن آن را نيز نقل مي كنم:

 

 

بسمه تعالي

مواد قانون اساسي كه ارائه شد مخالف قرآن و سنت رسول

 و هم مخالف مذهب جعفري و هم مخالف عقل است

كساني بايد در اين قوانين نظر بدهند كه به كتاب خدا و سنت رسول عالم باشند. من تعجب مي كنم نويسنده قانون چگونه از همه جا بي خبر است نه از مذهب خبر دارد و نه از دين. در اين مملكت دانشمندان چرا محافظه كارند و حق را نمي گويند. اولا در مقدمه اين قانون مقداري بافندگي كرده كه نه خود نويسنده فهميده و نه ديگران و بسياري از مطالب خرافي را در آن گنجانيده. ثانيا در اصل سوم مي نويسد آراء عمومي مبناي حكومت است بايد گفت مذهب شيعه مي گويد حكومت و حاكم اسلامي انتصابي و به نصب خدا و رسول است نه به آراء عموم مردم. شما در اصل 13 نوشته ايد دين رسمي ايران اسلام و مذهب جعفري است در صورتي كه مذهب جعفري مي گويد حاكم و زمامدار را خدا بايد منصوب و معلوم كند نه مردم. بنابر اين اين حكومت جمهوري شما كه موقوف به آراء مردم شده ضد مذهب جعفري است، آيا جعفريان خوابند يا بيدار؟ چگونه در مقابل اين اصول ساكتند. ثالثا شما در اصل 13 نوشته ايد كه مذهب اكثريت مسلمانان ايران، تشيع است. در اينجا اكثريت را مناط قرار داده ايد و اين ضد قرآن است زيرا قرآن يكجا مي گويد: «أكثرهم للحق كارهون» و يكجا مي گويد: «أكثر الناس لا يعلمون و لا يعقلون» در صد آيه اكثريت را در صورتي كه دليل بر بطلان رأيشان موجود باشد مردود ساخته و در جاي ديگر فرموده: «و ما يتبع أكثرهم إلا ظنا» و در جاي ديگر فرموده: «و إن تطع أكثر من في الأرض يضلوك عن سبيل الله» شما اگر اكثريت را مناط حكومت قرار مي دهيد پس چرا به حكومت خلفاي راشدين كه آراء اكثريت با ايشان بود طعن مي زنيد. اشكال ديگر اينكه نوشته ايد دين رسمي ايران اسلام و مذهب جعفري. يعني چه؟ دين و مذهب دو چيز است و شما اينجا مخلوط كرده ايد آيا نمي دانيد دين و مذهب از جهاتي با يكديگر فرق دارند: 1- دين از طرف خدا و مذهب ساخته بشر است، آيا قرآن دين آورده و يا مذهب و آيا رسول خدا دين داشت و يا مذهب؟ آيا اميرالمؤمنين علي مرتضي (ع) دين داشت و يا مذهب؟ آيا ايشان مسلمان بودند و يا حنفي و يا جعفري و شيخي و صوفي و شافعي. 2- در دين هيچكس حق جعل قانون ندارد ولي در مذهب رؤسا و بزرگانشان حق جعل قانون دارند در صورتي كه خدا در قرآن فرموده: «إن الحكم إلا لله» و فرموده: «و من لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الكافرون» شما در فصل ششم نوشته ايد قوه مقننه و در آنجا مجلس مقننه ساخته ايد در صورتي كه در اسلام قانون گذار فقط خداست و كسي حق جعل قانون ندارد اگر مجلس لازم باشد بايد مجلس مجريه باشد كه احكام خدا را اجرا نمايد و يا برنامه ريز باشد كه دستورات و شرايط اجرا را بيرون دهد. 3- اسلام سهل و آسان است يك عرب مي آمد دو دقيقه خدمت رسول خدا و دين اسلام را فرا مي گرفت ولي مذهب سخت و مشكل است بايد شخص مذهبي برود چهل سال درس بخواند تا مذهب را بفهمد يا نفهمد. 4- در اسلام مطالب خرافي و شعاير مذهبي نبوده ولي در مذهب همه اينها هست. 5- در اسلام فقط دعوت به خدا شناسي است ولي در مذاهب بايد بزرگان و اماما و مرشدان را حتما شناخت وگر نه هر كس آنان را نشاسد مورد تكفير است در صورتي كه تمام بزرگان و امامان و مرشدان تابع دين بودند نه خود دين، و خدا فهم دين و عمل به آن را از مردم خواسته، آقايان بزرگ و كوچك اسلام همه بايد تابع دين باشند و دين همه بايد يك جور باشد يعني مثلا اگر علي (ع) به خدا و رسول ايمان آورده و اصول دين او دو چيز يا سه چيز بوده تمام مريدان و پيروان او و ساير مسلمين بايد همه به همان چيزها كه علي ايمان داشته و خدا فرموده ايمان بياورند نه آنكه آن حضرت را جزء دين قرار دهند و به نام مبارك او مذهب بسازند. تمام اين مذاهب ساخته هاي مسلمين است در قرن 3 و4 و 5 و پس از آن و در صدر اسلام اين مذاهب نبوده هر كس مي خواهد بيايد ما مدرك تاريخي نشان دهيم. و اگر پيغمبر (ص) فرموده شيعه علي هم الفائزون، صحيح است ولي شيعه علي (ع) مانند خود او كسي است كه مذهب سازي نكند و نام مذهبي نداشته باشد چنانكه آن حضرت نداشت. من در اسفم كه چگونه اسلام را بازيچه قرار داده اند و هر چه مي خواهند به نام اسلام مي سازند و نشر مي دهند. ما كه اين مختصر را نوشتيم تا آيندگان مسلمين نگويند مگر در قرن بيستم و در انقلاب ايران يك عالم بيدار نبود و اگر بود چرا محافظه كاري كرد. به خدا قسم با اين مواد قانون و با اين عمليات دولت و ملت و با اين ولايت فقيه چند سالي نمي گذرد كه مردم بيدار خواهند شد و بر ما لعن خواهند كرد. ما كه اين چند خط را داريم مي نويسيم آيندگان بدانند كه جان ما در خطر است و مورد تكفير اكثر مقدس نمايان شده ايم. اكثر افراد ملت ما چون مقلد و عوامند زيان و خسران و ضد و نقيض اين قوانين را نمي دانند و چون خوشبين به مراجع و بزرگان دولتند همه بله بله مي گويند و هر كسي بخواهد نظر صحيح بدهد و يا از آن تنقيد كند جانش و آبرويش در خطر است ولي ما براي خيرخواهي دولت و ملت اين چند خط را نوشتيم تا آيندگان ما را لعن نكنند و حقايق قرآن مكتوم نماند «لئلا يقولوا يوم القيامه إنا كنا عن هذا غافلين» ملت بداند اكثر مواد اين قوانين بر خلاف شرع و ضد كتاب خداست و صدها اشكال دارد اگر تفصيل آن را بخواهند ما حاضريم بيان كنيم والسلام علي من اتبع الهدي. مشروطه چيان كه قانون عدل مظفر نوشتند از عدالت ايشان اين بود كه كه يك مجتهد مبارزي مانند شيخ فضل الله نوري را بدنام كرده و به دار زدند براي اينكه فتواي مخالف داده بود در صورتي كه هيچ قانون ظلمي اجازه نداده مجتهدي را براي فتوايش به دار زنند. ما مي دانيم به احتمال قوي در اين انقلاب هم اگر كسي سخن حقي بگويد او را مي كوبند و يا به دار مي زنند براي آنكه عدالت اسلامي خود را اثبات نمايد!     الأقل السيد ابوالفضل البرقعي القمي

 

 

آري، ديگر هيچ روزنامه اي مطالب اين حقير را چاپ نمي كرد. ناچار مدتي براي اظهار حقايق، اقدام به پخش اعلاميه هاي مختلفي در ميان مردم كردم كه متن تعدادي از آنها را در اينجا براي ثبت در تاريخ مي آورم:

 

 

بسمه تعالي

رسول خدا (ص) فرموده: بدأ الإسلام غريبا و سيعود غريبا

آيا روحانيت وظيفه خاصي دارد؟ آيا وظيفه خود را انجام داده؟ آيا مي تواند مايه اميد مردم باشد؟ به نظر دقيق جواب اين سؤالات كلا منفي است. زيرا در صدر اسلام طبقه خاصي به عنوان روحاني كه از ساير مردم ممتاز باشند نبوده، و تمام مسلمين موظف به تعليم و تعلم دين و نشر دين و امر به معروف بودند و انحصاري نبوده، چنانكه رسول خدا (ص) فرموده: «طلب العلم فريضه علي كل مسلم» و خداي تعالي اين وظايف را به گردن همه گذاشته، پس وظيفه خصوصي روحاني كدام است؟!

ثانيا، اگر وظيفه اي داشته انجام نداده، زيرا صدها سال است به توسط اين روحانيان ايجاد تفرقه بين مسلمين شده، و بيشتر از هفتاد فرقه بوجود آمده، و اين مدعيان تخصص، اسلام و مسلمين را به فرقه بازي و انحطاط كشيده اند. مثلا روحانيت در اول رساله هاي خود مي نويسد اصول دين تقليدي نيست بلكه تحقيقي است، ولي خود و پيروانشان در اصول دين و مذهب مقلد گذشتگان مي باشند. مثلا از هر كس اصول دين و مذهب را بپرسي مي گويد پنج است، اگر بپرسي چرا پنج عدد شده مدرك شما چيست. اصول دين بايد با دليل باشد آيا دليل آن را مي داني؟ چرا خدا در قرآن اين عدد را معين نكرده، آيا كجا رسول خدا(ص) و ائمه گفته اند كه اصول دين و مذهب پنج است؟ آيا خدا بايد اصول دين خود را معين كند يا آخوندها؟ خدا نفرموده اصول الدين والمذهب خمسه. در جواب عاجز مي مانند. آيا اصول دين و مذهب شما با اصول دين حضرت علي (ع) موافق است يا خير؟ آيا حضرت علي (ع) چون اسلام را از رسول خدا (ص) گرفت چرا نفرمود اصول دين و مذهب پنج است؟ آيا فرق اصول و فروع دين چيست و به چه دليل بايد پنج باشد نه كمتر و نه زيادتر، آيا خدا بايد اصول دين را معلوم كند يا روحانيون؟ خداي تعالي در قرآن يكجا ايمان به خدا و قيامت را ذكر كرده و در سوره بقره آيه 61 و سوره مائده آيه 69 فرموده: «من آمن بالله واليوم الاخر و عمل صالحا فلهم أجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» يعني هر كسي ايمان به خدا و قيامت آورد و عمل صالح نمايد براي ايشان نزد پروردگارشان اجر است و نه ترسي از عذاب دارند و نه اندوهي. كه در اين آيه ايمان به دو چيز را اصل دين شمرده. و در جاي ديگر فرموده: «آمنوا بالله و رسوله واليوم الاخر» و در سوره نساء آيه 136 فرموده: «و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله واليوم الاخر فقد ضل ضلالا بعيدا» يعني هر كس ايمان به خدا و ملايكه ي او و كتب او و رسولان او و روز قيامت كافر گردد محققا در گمراهي دوري رفته است. كه معلوم كرده به چه چيزها بايد ايمان آورد و اصولي كه انكارش موجب كفر است. كدام مي باشد. حال آيا رسول خدا (ص) و يا امام مي تواند چيزي به اينها اضافه كند؟ آيا امام ها تابع دين اند و يا خود دين، امام و امامت راهنماي به سوي دين است و يا خود دين و يا اصل دين؟ اين قبيل سؤالات، پرسشهايي است كه هنوز روحانيت حل نكرده و جوابي نداده است، اگر چه نزد ما حل شده و روشن است. و مثلا آيا حضرت علي (ع) چون مسلمان شد، ايمان به خودش و يا اولادش آورد، تا مسلمان شد؟ آيا چرا روحانيت بيانات خدا را عرضه نمي كند، و به سليقه خود اصولي را عرضه كرده؟ پس اگر روحانيت وظيفه راهنمايي داشته، وظيفه خود را يا انجام داده و يا نمي دانسته. حال جاي سؤال است كه روحانيتي كه حدود هزار سال وظيفه خود را انجام نداده چگونه مي توان به آن اميدوار بود، و چگونه اميد اصلاحاتي مي توان از آن داشت. كساني كه به وظيفه خود آشنا نبوده و گفتارشان نه با كتاب خدا موافق است و نه با هم نوعشان و براي اصول دين و مذهب مدركي ارائه نكرده اند، چگونه مدعي تخصص مي باشند؟ و چگونه وظايف ديگران را معين خواهند كرد؟ عده اي از روحانيين در زمان شاه طاغوت مرجع ديني بودند و حتي شاه و ساواك تا اندازه اي از ايشان اطاعت مي كردند آنان چه كردند جز اينكه حقايق اسلام را كتمان كردند و مروج خرافات مذهبي بودند، و ناشر بدعتها و موهومات شدند و به خرافات مذهبي مغرور بودند و به توسط وجوب تقليد مردم را در جهل و انحطاط گذاشتند؟ چنانكه خداي تعالي در سوره آل عمران آيه 24 فرموده: «و غرهم في دينهم ما كانوا يفترون» يعني افتراءات و بدعتهايي كه در دين آوردند ايشان را مغرور كرده، شما اكنون برويد دفتر مخصوص شاه ستمگر را بررسي كنيد خواهيد ديد كه مراجع ديني چه قدر توصيه و توقع داشته اند و در كوبيدن حقايق و ترويج خرافات سعي كرده اند، و يا برويد دفترهاي مخصوص رؤسا و وزراء را بررسي كنيد كه هر كدام از مراجع تقليد در زمان شاه چه توقعاتي داشته كه بر آورده شده، حال چرا آنان را محاكمه نمي كنند؟ چرا ساواكيان عوام را محاكمه مي كنند، ولي روحانيان مطاع دستگاه طاغوتي، محاكمه و طرد نمي شوند؟ ما كه از روحانيون زمان خود جز تكفير و لعن و كتمان حقايق و زورگويي چيزي نديده ايم، شما اگر ديده ايد بيان كنيد. تفسير قرآن ما كه مجموعه اي از حقايق و طرد خرافات بود به نام تابشي از قرآن به سفارش همين مراجع به دست ساواك توقيف شد، آيا آن آيت اللهي كه زمان طاغوت مقرب السلطان بود چرا اكنون مقرب الامام شده؟! آن آيت اللهي كه مسجد ومنزل مرا به زور ساواك و آوردن عكس شاه و فرح غصب كرد چرا اكنون همان آيت الله در جمهوري اسلامي رئيس بنياد مسكن شده، چرا اين قبيل روحانيان رياست بر كميته ها دارند و چگونه امروز سنگ اسلام را به سينه مي زنند؟ اين روحانيان فاسد مي گويند اگر ما شكست بخوريم اسلام شكست خورده، مگر اسلام در انحصار ايشان است، به خدا سوگند اينان از اسلام و از قوانين حكومت و انتخابات اسلامي خبر ندارند و سد راه خدا و اسلام اند، اينان حتما شكست مي خورند ولي اسلام اصيل شكستي ندارد؛ زيرا اسلام حقايق است حقايق شكست ندارد، اينان خود را به امامان اهل بيت چسبانيده اند و دم از ولايت حضرت علي (ع) مي زنند در صورتي كه دشمن آن حضرتند و خدا و رسول او (ص) از ايشان بيزار است، و اگر حضرت امير(ع) زنده بود گردن ايشان را مي زد، اينان اصول و فروع دين علي (ع) را كم و زياد كرده اند. اي مسلمين بيدار شويد و اسلام مظلوم را از چنگ ايشان برهانيد. والسلام علي من اتبع الهدي و خاف عواقب الردي    28/7/1358

                                       خادم الشرع               السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

در اين اعلاميه اشاره كردم كه دفاتر مسؤولين بزرگ مملكت بررسي و تقاضاهايي كه روحانيان صاحب نام و مراجع مشهور از مقامات كشور كرده اند كه متضمن منافعي براي آنها يا آشنايانشان بوده است، اعلام شود. زيرا بسياري از آنها پس از انقلاب نيز همچون گذشته معزز و محترم اند. اما اينجانب كه همواره در ستيز با انحرافات و بدعتها قلم زده و سخن گفته و يا با دستگاه شاه طاغوت مبارزه كرده ام و جز تظلم هيچ تقاضايي از مسؤولين پيش از انقلاب ننموده ام، امروز حق حرف زدن ندارم.

به يادم آمد كه سالها پيش كه معمول بود نزديك ايام عيد، گاهي شاه براي روحانيون معروف و بعضي از ائمه جماعات هديه نقدي مي فرستاد، مأموري از دربار با لباس ارتشي به منزل ما آمد و به رسم هديه هزار تومان برايم آورد و از من خواست براي اعلام وصول مبلغ مذكور دفترش را امضاء كنم، در آن موقع دامادم شيخ محمود اميدي و مردي از اهالي كن به نام آقاي مير افضل سادات نزد من نشسته بودند. اينجانب علي رغم اصرار آندو و مأمور مذكور كه رد هديه اعليحضرت و دربار مصلحت نيست، از قبول پول امتناع كرده و گفتم: ما به قناعت عادت كرده ايم و گرفتن اين پول را جايز نمي دانم. در حالي كه اطلاع دارم بسياري از ملاها از قبول اينگونه اموال ابا نداشتند! البته مشابه اتفاق مذكور بارها برايم پيش آمد و اين حقير هر بار از قبول چنين پول و هدايايي خودداري نموده و خويشتن داري را برگزيدم.

اعلاميه اي ديگر:

 

 

بسمه تعالي

علل تراكم ثروت و اختلاف طبقاتي

آنچه كتاب خدا و سنت رسول (ص) دستور داده براي عدم تراكم ثروت و رفع اختلاف طبقاتي، ملت و دولتهاي ما عمل نكردند. اينجانب تأسف مي خورم از عجز و ناتواني و ناداني اكثر متصديان و مديران امور. و لذا ناچار طبق وظيفه شرعي خود براي رفع اختلاف طبقاتي مطالب ذيل را گوشزد مي كنم، تا شايد متصديان امور توجه فرمايند:

1- طبق دستور قرآن خداي تعالي انفال را در اختيار رسول خدا (ص) و زمامداران اسلامي گذاشته تا به فقرا و مستمندان بدهند و اختلاف طبقاتي از بين برود، و انفال عبارت است از چند چيز:

الف – كليه معادن از نفت و ذغال سنگ و آهن و طلا و مس و نمك و امثال اينها.

ب – جنگلها و رودخانه ها و درياها و زمينهاي اطراف دريا.

ج – زمينهاي باير و زمينهاي بلاصاحب و زمينهاي آباد كه صاحبانش رفته و اعراض كرده اند.

د – سركوهها و تپه ها و گودي دره ها و واديها.

2- خداي عزوجل فيء را به اختيار رسول خدا(ص) و زمامداران اسلامي گذاشته است تا به مصرف مستمندان برسد و فيء عبارت است از خانه ها و باغها و كاخها و زراعتها كه كفار و يا نوكران ايشان به زمامداران اسلامي و حكومت اسلام واگذار نمايند، چنانكه در سوره حشر آيه 8 فرموده: «كي لا يكون دوله بين الأغنياء منكم» يعني خدا اين حكم و فرمان را براي اين داده كه اين اموال بين ثروتمندان دست به دست نگردد.

3- اراضي مفتوحه العنوه، يعني ممالك و زمينهايي كه با جنگ و به ضرب شمشير به دست مسلمين افتاده مانند ايران و عراق و افغانستان و مصر و شام كه تمام اين اراضي متعلق به جامعه مسلمين است و در ملك كسي وارد نمي شود و اداره ثبت طاغوتي كه اين زمينهاي ايران را به ثبت به نام اشخاص در آورده بايد همه را ابطال كرد تا آزاد گردد و بدون بها به دست محتاجان برسد.

4- تمام زمينهاي وقفي بايد اداره اوقاف تمام آنها را از وقف خارج و آزاد نمايد؛ زيرا وقف اراضي مفتوحه العنوه باطل بوده و مي باشد و بايد اداره اوقاف حكومت اسلامي حكم آن را بداند و از بندوبست متوليان و مفتخوران خارج و رهايي دهد و نگذارد رشوه خواران بهره گيرند اگر چه تا به حال مديران اوقاف غالبا شريك دزد و رفيق قافله بودند و احتمال بيداري آنان نمي رود. بايد كليه زمينها و باغها و خانه هايي كه وقف بر مقبره ها و گورها گرديده، آزاد گردد، زيرا اين وقف ها تماما مرجو و باطل است.

5- بايد ماليات از فقرا و مستمندان گرفته نشود يعني از خانه و محل كسب و اجناس ايشان ماليات نگيرند چنانكه خدا از ايشان زكات نخواسته است.

6- ايجاد شركتهاي تعاوني براي مستمندان و بستن شركت تعاوني اغنيا و كارمندان دولت، زمان ما دولتهاي طاغوتي كه خدا ايشان را لعنت كند براي اغنيا شركتهاي متعدد تعاوني ايجاد كردند كه اگر فقيري جنسي از آن شركتها بخواهد بخرد به او نمي فروشند، و فقرا از اين تعاون محرومند، با اينكه خدا در سوره مائده آيه 2 فرموده: «تعاونوا علي البر والتقوي و لا تعاونوا علي الإثم والعدوان» يعني يكديگر را تعاون و ياري كنيد بر نيكي و تقوي و بر گناه و عدوان يكديگر را ياري ننماييد، در زمان ما كارها برعكس شده است.

7- تعميم زكات بر تمام اجناس چنانچه شارع مقدس فرموده: «الزكاه في كل شيء» يعني در هر چيزي زكات است و منحصر به 9 چيز نيست، يعني هر تاجر و هر صاحب كارخانه، و تمام حبوبات و پارچه ها و ماشينها و غير اينها مشمول زكات واجب است كه از ماليات هاي اسلامي بوده است.

8- گران فروشي برطرف گردد و هر جنسي به بهره كم به فروش برسد، و از دست دلالان خارج شود زيرا علت تراكم ثروت و ايجاد اختلاف طبقاتي را باز مي توان گفت معلول چند چيز است:

الف – گرانفروشي.

ب – عدم پرداخت زكات.

پ – قوانين انحصار.

ت – گرفتن ماليات از فقرا.

ث – اختصاص زكات به 9 چيز.

ج – تسلط اغنيا بر معادن.

ح – ثبت اراضي در دفاتر.

خ – عدم ايجاد شركتهاي تعاوني براي فقرا.

          والسلام علي من اتبع الهدي                          سيد ابوالفضل علامه برقعي

 

 

اعلاميه اي ديگر:

اين اعلاميه راجع به موقوفات است كه به مصادر امور نوشتم و توسط دوستان منتشر گرديد:

 

 

بسمه تعالي

به مراجع و مصادر ديني و مملكتي كه مسؤوليت دارند.

پس از سلام و تقديم دعا

سازمان اوقاف در حقيقت سازماني است براي بند و بست و سوء استفاده عده اي، و حتي حسب ما يوقفها أهلها عمل نمي شود. چون برخي از افراد براي دادرسي به اين حقير مراجعه نموده اند، ما برخي از خيانتها را تذكر مي دهيم:

امنا و ناظران موقوفات كه با بندوبست و گرفتن حكم امانت، در هر شهري قطعات و املاك موقوفه را به قطعات كوچك تقسيم و هر قطعه را به قيمت گزاف و بدون رسيد كتبي واگذار مي كنند و برخلاف آيات محكمات عمل مي كنند و كسي هم به عمل آنان رسيدگي نكرده و نمي كند، هم چنين متولياني كه چنين اعمالي را انجام مي دهند، و نيز مقوفاتي كه متصرفي خود سازمان اوقاف است و با رشوه و زد و بند، كارمندان اوقاف، به عنوان سرقفلي و يا عناوين ديگر از مستضعفين پولها مي گيرند و تا آخر عمر آنان را بدهكار و بلا تكليف مي گذارند.

مستأجران كل كه با دادن صدها هزار تومان رشوه، ده ها هزار متر زمين را به تصرف آورده و سپس آن را به قطعات كوچك تفكيك و يا دريافت سرقفلي و پذيره هاي كلان از مردم مستضعف، به ايشان واگذار مي كنند، و صدها مقابل سود مي برند و براي اينكه به تله نيفتند رسيد پول سرقفلي را هم به خريداران نمي دهند و همچنين در مورد باغات و املاك ديگر كه مستأجرين براي نداشتن مدرك كتبي در مقام محاكمه بر نمي آيند.

 زمينهاي موات و بائر و زمينهاي مفتوحه العنوه متعلق به عموم مسلمين است، به اضافه بر ده ها آيه قرآن كه فرموده : و الارض وضعها للانام، ملك كسي نيست و بدون جهت وقف كرده اند و باعث محروميت بيشتر ملت ضعيف شده اند و مستاجرين چنين زمينها حتي در فشار أدا مال الاجاره نبايد قرار گيرند و هر فشاري كه بر محرومين و مستضعفين از طرف اوقاف وارد مي شود، بر خلاف شرع است.

زمينها و املاكي كه مصرف آن براي قبور و يا مردگان و يا امام و اما مزادگاني كه صدها سال است از دنيا رفته اند و بهره اي از چنين وقف ها نمي برند، كار لغوي بوده و موجب ازدياد مفتخورها شده است. چنين وقف ها از ريشه باطل و نتيجه اين وقف ها فشار بر مردم ضعيف شده و چنين وقفها معامله سفيهانه بوده و از نظر شرع ارزشي ندارد. و بايد دانست كه آيه والباقيات الصالحات در خصوص وقف نازل نشده و در حقيقت سازمان اوقاف ايران از اين آيه سوء استفاده مي كند. و مي توان گفت اكثر موقوفات باقيات الطالحات است نه باقيات الصالحات. بلكه باقيات الصالحات عمل خود عاملين است مانند نماز و روزه و اذكار و اولاد صالح و ساختن جاده و بيمارستان و خدمات اجتماعي ديگر و اختراع كارخانجات مفيده و لوله كشي براي منزل مستضعفين، وگر نه بعد از واقف كسي براي او عملي انجام نمي دهد و هر كس عمل او براي خودش است. ضمنا متوليان موقوفات كه بودجه تنظيم مي كنند طبق واقع تنظيم نكرده و فقط براي جوابگويي به قوانين موضوعه سازمان اوقاف و إبقاء توليت خودشان اوراقي تنظيم مي كنند. به هر حال اگر نيت واقفين خير هم بوده، فايده ندارد. زيرا عمل خير را خدا بايد تعيين كند نه عامل، چه بسا عملي كه سفيهانه و موجب انحطاط مسلمين و مصداق آيه: «عامله ناصبه، تصلي نارا حاميه، و يا آيه: «أفمن زين له سوء عمله فرآه حسنا و آيه هل ننبئكم بالأخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» مي باشد. زيرا تمام فرق و اديان از اين كارها و نيت خير دارند در حاليكه بسياري از اعمالشان برخلاف دستورات انبيا و هباء منثورا مي باشد. به اضافه چنين موقوفاتي مدرك و ريشه قرآني ندارد. و اصلا وقف بر گورها از گناهان است و اصلا قبرسازي و گنبد پرستي و گلدسته سازي و مانند اين امور تمام حرام و از گناهان است. بنابر مطالب فوق بايد ميلياردها پولي كه از مردم به عنوان پذيره گرفته شده است، از كساني كه خورده اند مسترد گردد، و خورندگان اين مالها أكل مال به باطل مي كنند. ما اين تذكرات را اتماما للحجه نوشتيم «لئلا يقولوا يوم القيامه إنا كنا عن هذا غافلين.

                                       خادم الشريعه المطهره                        السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

اعلاميه اي ديگر:

 

 

بسمه تعالي

در اسلام استبداد مردود است

 قرآن در سوره شوري آيه 38 يكي از صفات مؤمن را فرموده: «و أمرهم شوري بيهنم» و ديگر اينكه: «والذين إذا أصابتهم البغي هم ينتصرون» يعني كارشان با شوري و مشورت است، چون مردم مستبد نيست، و آنان كه چون ستمي به ايشان رسد به ياري يكديگر برخيزند.

روشنفكران بايد متحد گردند و از استبداد جلوگيري كنند.

روشنفكران چه مسلمان و چه غير مسلمان بايد با اتحاد، استبداد را نابود كنند. استبداد چه به صورت چكمه باشد و چه در نعلين، مطرود است. ما به دولت آقاي بازرگان خوشبين هستيم و به امام خميني و آيت الله طالقاني ارادت داشتيم و سي سال در يك كلاس و يك حوزه بوده ايم و براي خيرخواهي دولت و ملت بايد حقايق را تذكر دهيم و مفاسد را بيان نماييم. ما چه در سابق و چه اكنون از تذكرات خيرخواهانه دريغ نكرده ايم. ما مي گوييم نبايد مصادر تصميم مزاحم يكديگر باشند، ولي عده اي از سودجويان و اطرافيان متملق خرافي مانع اظهار حقايق اند و از روشن شدن افكار وحشت دارند، خدا فرموده: «أكثرهم للحق كارهون».

گناه ما اين است كه به وحدت اسلامي دعوت كرديم و گفتيم بايد تمام مذاهب و خرافات آنها را كنار بگذارند و به أمر خدا به يك دين كه نامش اسلام و خدا فرموده: مسلمان باشيد، خود را مسلمان بناميد. و اين نامهاي خودتان موجب تفرقه ميان مسلمين است: «إن هي إلا أسماء سميتموها» رژيم طاغوتي فهميد كه آنچه ما مي گوييم بر ضرر اوست، رژيم بايد تفرقه اندازد و آقايي كند. و لذا ما را متهم به هزاران تهمت و افترا به ما زدند و به توسط روحاني نمايان نشر دادند تا مردم را به ما بدبين كرده و سد راه حق شدند، و حتي ما را كه پيرو حقيقي و واقعي حضرت اميرالمؤمنين (ع) بوده و به همين دليل مجتهدي كارگر بوديم نعوذ بالله دشمن آن حضرت خواندند تا مردم از ما متنفر شوند و سخن حق را از ما نپذيرند.

وظيفه ما طبق دستور قرآن اين است كه از مردم روشنفكر ياري جوييم و در مقابل استبداد فرياد كنيم، ما خواستيم با آيت الله خميني ملاقات كنيم و مفاسد را تذكر دهيم، اطرافيان او به وحشت افتادند و مانع ملاقات ما شدند، و اكنون ما را خاينانه تهديد مي نمايند، با اينكه ما در تمام تظاهرات ضد طاغوتي شركت داشتيم ونوه ما محسن در 21 بهمن تير خورد و چند نفر از دوستان و اصحاب ما كشته شدند و عيال مرا شهيد كردند.[43] و اكنون جزاي ما اين شده كه هر عمامه به سر بي سواد كه اصول دين خود را نمي داند ما را تكفير كند. خدايا يا قاصم الجبارين و يا عالما بالفحاشين آيا اينان مسلمانند و آيا اسلام دستور فحش داده؟ ما به تمام اقشار بيدار خصوصا به دانشجويان هوشيار، اعلام مي كنيم كه به تازگي كتابچه اي چاپ كرده اند كه مراجع بزرگ شيعه جعفري، مرحوم فقيد دانشمند دكتر علي شريعتي را گمراه خوانده و به خط خودشان كتب او را كتب ضلالت شمرده اند. شما بنگريد جايي كه آن مرد مسلمان شهيد را تكفير كنند.[44] شما چه توقع داريد. آيا اين زور نيست، آيا اين استبداد نيست در حالي كه اگر خطابه ها و كتب مرحوم دكتر شريعتي نبود دانشجويان كه محرك انقلاب هستند به اين نحو بيدار نمي شدند و انقلاب را راهنمايي نمي كردند.

جايي كه تفسير قرآن ما را تحريم كنند، ديگر چه اميدي براي ما مي ماند، من يك نفر مجتهد كارگرم و به نام دين نان نمي خورم و با قناعت روز مي گذرانم چرا از ما وحشت دارند و چرا نمي گذارند حقايق را بيان كنم و سخنراني كنم؟ و چرا در جواب ما به تهمت و افترا چنگ مي زنند؟ ما اميدواريم ملت ما در اين موقع حساس روشن گردد و جلو خود خواهان و مستبدين را بگيرد.

 

شرط اصلاح جهان از اين فساد                   

اتحاد است اتحاد است اتحاد

بس كنيد از جور و زور و اين نفاق               

در طريق حق نماييد اتفاق

خلق را از راه حق آگه كنيد

ني كه از فتواي خود گمره كنيد

 

اي روشنفكران! اي خيرخواهان! اي جوانان دانشمند، ما از شما داوري و ياري مي جوييم، مگذاريد ملت مأيوس گردد، مگذاريد اسلام بدنام گردد، مگذاريد پرچم حق و آزادي به دست خرافاتيان افتد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته.          الأحقر السيد ابوالفضل العلامه البرقعي

 

 

به هر حال اين چند مقاله، نمونه اي بود از آن اعلاميه هايي كه توانستم در ابتداي جمهوري اسلامي بنويسم و البته اعلاميه هايي كه قبل از پيروزي رژيم جمهوري اسلامي يعني در دوره انقلاب و قبل از آن نوشتم و آنها را تكثير و نشر نمودم نيز بسيار است.

فهرست


 

مخالفت با بناي مسجد

 

علي أي حال پس از چندي طبقه همكف منزلي سه طبقه را روبروي وزارت كار و امور اجتماعي در خيابان آزادي كوچه بامدادان خريداري كردم، يعني خانه قم و تهران را فروخته و پول آن را ثمن آن طبقه نمودم و در آنجا، نماز جمعه اقامه مي كردم و مدتي بود كه در آنجا بعضي از شبها، خصوصا شبهاي جمعه، جلسات ديني تشكيل مي دادم و به قرائت و يا توضيح آيات قرآن مي پرداختم، سال 1358 هجري شمسي شخصي از دوستان من به نام آقاي حزب اللهي كه در أيام حج با من همسفر بود و در خيابان تخت جمشيدي سابق يا خيابان طالقاني كنون دكان بقالي داشت نزد من آمد و گفت خوب است براي شما مسجدي بسازم و از مال خود 530 متر زمين را كه در تهرانپارس داشت به مسجد اختصاص داد و مرا دعوت كرد كه كلنگ آن مسجد را بزنم و سپس براي ساختمان مسجد سيصد ويا چهارصد هزار تومان آجر و آهن و ساير لوازم بنايي در آنجا ريخت. ناگاه خبر شديم كه از طرف كميته جمهوري اسلامي مأمور فرستاده اند و ساختمان آنجا را، به بهانه اينكه برقعي مي خواهد آنجا نماز بخواند و نماز خواندن وي جايز نيست!!، متوقف ساخته اند. آن باني محترم هم سخت متضرر و افسرده گرديده حواسش پرت شده بود؛ زيرا قيمت زمين و آجر و آهن و وسايلي كه در آنجا بكار برده تمام معطل ماند و نيمه كاره رها شد و از بين رفت، و چون دولت اسلامي و به نام اسلام است، هركاري بكند بايد گردن نهاد و اگر كسي قبول نكند كافر و ضد اسلام و ضد انقلاب است! نتوانست در مقابل اين ظلم آشكار، كاري انجام دهد.

بايد تعجب كرد كه دولت اسلامي مانع ساختن مسجد مي شود، در حالي كه مسجد خانه خداست و هر كس مي تواند هر مذهبي داشته باشد در آن نماز بخواند و نبايد از بناي مسجد جلوگيري نمود و خدا در سوره بقره آيه 114 فرموده: «و من أظلم ممن منع مساجد الله أن يذكر فيها اسمه ....» يعني كيست ظالمتر از آنكه جلوگيري كند از اينكه نام خدا در مساجد خدا برده شود. دولت اسلامي براي هر كس بخواهد به حج برود مقرر كرده كه 35 هزار تومان رشوه به دولت بدهد.

فهرست


 

هرج و مرج به نام اسلام

 

دولت اسلامي عده اي از عوام را به نام حزب جمهوري اسلامي و با شعار «حزب فقط حزب الله» تحريك مي كند كه هر روز در خيابانها و يا در دانشگاه ها به مردم حمله مي كنند با چوب و چماق و بلكه با ساطور قصابي و در هر مرتبه صدها زخمي و مجروح و مقتول به جا مي گذارند و هيچ كس جرأت دم زدن ندارد. من خود ايامي كه در مشهد بودم ديدم عده زيادي از مردم نادان با چوب و چماق در حركتند و دو نفر آخوند عمامه سياه هم با ايشان همراه بودند و دم گرفته بودند:

                                  حزب فقط حزب الله                                رهبر فقط روح الله

 

و با اين وضع به طرف دانشگاه مشهد رفته و دهها نفر و يا بيشتر را مجروح و مضروب كرده، و پنج نفر را كشته اند، و هر روز خبر مي رسد در فلان شهر اين قضيه تكرار مي شود، و بسياري از كتابخانه ها را آتش زدند، و بسياري از دكه هاي كتابفروشان را گرفته و كتابها را ميان خيابان و جوي آب ريخته و يا پاره پاره مي كنند. و اگر كسي را به دادگاه ببرند قاضي و يا دادستان با او مخالف است. با اينكه در اسلام بايد قاضي بي طرف باشد به عكس در محكمه جمهوري اسلامي قاضي با مقصر خصومت دارد. وضعي به وجود آمده كه در تمام مدت هفتاد سال عمرم چنين اوضاعي نديده بودم و اكنون خدا را شكر مي كنم كه مطرود جمعيت و خانه نشين هستم و نفوذ كلامي ندارم تا نزد پروردگار مسؤول اين وقايع باشم. به نام جمهوري اسلامي كارهايي مي كنند كه با اسلام موافق نيست و عالم و جاهل ايشان از مقررات اسلامي بي خبر و ناآگاهند، و تا مردم ناآگاه هستند اوضاع چنين خواهد بود، و بلكه به دامن كمونيسم و ليبراليسم يا لائيسم و بي ديني پناه خواهند برد. چه در زمان حال و چه در زمان گذشته، همواره عده اي از گويندگان زبردست مردم را گول زده و به هر وضعي خواسته اند حركت داده اند. چنانكه عده اي از جوانان ساده را در اين سالها حركت دادند براي جهاد با دشمن در كردستان و در خوزستان، و همه روزه در اطراف مملكت زد و خورد و كشت و كشتار است. و از حزب حاكم هر كس كشته شود شهيد است و با جار و جنجال در راديو و محافل او را شهيد مي خوانند، ولي از ملت هر كس كشته شود ضد خدا و رسول و دوزخي است. گويا كليد بهشت و دوزخ در دست ايشان است و ايشان قسيم الجنه و النار مي باشند. در بندر لنگه صدها نفر به نام سني و شيعه كشته اند، در گنبد قابوس عده اي كشته شده، در كردستان همه روزه جنگ و قتال برپاست، و با اينحال مي خواهند جمهوري اسلامي را به ممالك ديگر صادر كند و نمي دانند كه اسلام مانند حبوبات نيست كه آن را صادر كنند بلكه بايد قوانين اسلامي را در مملكت خود پياده كنند و به واسطه عدالت و تساوي توجه ديگران را جلب نمايند نه با زور و تظاهر و تزوير. در سال 1359 كه من در منزل خود در خيابان آزادي كوچه بامدادان در اتاقي دربسته روزهاي جمعه را نماز جمعه اقامه مي كردم، دولت روحاني نمايان كه بسيار از آزادي و عدالت دم مي زند، مأمور فرستاد يعني عده اي پاسدار مسلح با ميني بوس فرستادند و ريختند در منزل و مرا با عده اي ديگر به زندان برده حدود يك ماه زنداني كردند و پس از رهايي از زندان چون ديدم جان دوستانم در خطر است نماز جمعه را تعطيل كردم و مدعيان عدالت از خانه من هر چه خواستند غارت كردند و بردند و پس از چندين سال هنوز پس نداده اند و هر چه توانستند از تهمت و اذيت و آزار خودداري نكردند. و البته مكرر مرا به زندان برده و يا براي سؤال و جواب به دادگاه كشانده و هر چه توانسته اند اذيت و ازار نموده اند. جواني فاضل و محقق به نام احمد مفتي زاده كه از اهل علم است، عده اي از جوانان كردستان را به دور خود جمع كرد و به آنان دين اصيل و قرآن مي آموخت. مردم ناآگاه كردستان و همچنين دولت خرافي ايران كاري كردند كه او كردستان را رها كرد و از آنجا مهاجرت نمود. با اينكه خود اهل كردستان است. و اكنون هشت سال است كه دولت روحاني نمايان او را به ناحق و ظالمانه زنداني كرده و با اينكه قاضي منصوب همين دولت او را به پنج سال زندان محكوم كرده هرچند كه همين حكم نيز برخلاف شرع و ظالمانه بود اما خواننده مي تواند به وضوح دريابد كه اين دولت حتي به احكام دادگاهها بلكه بيدادگاههاي خود نيز مقيد نيست و اين فاضل مظلوم را به دلخواه خود حتي بيش از مدت محكوميت ناحقش، در زندان نگاه داشته است!!

فهرست


 

كارهاي خلاف به نام اسلام

 

اكنون چند سال از جمهوري اسلامي مي گذرد، ولي چيزي از اسلام و از قوانين آن پيدا نيست و بسياري از آنچه انجام داه اند و يا تصويب كرده اند ضد اسلام و برخلاف قوانين اسلام است. در اينجا به عنوان تذكار در زير به برخي از اين مصايب براي ثبت در تاريخ اشاره مي كنم. و مصيبت ما در اين چند سال زيادتر شده، زيرا در اين چند سال كاري كرده اند كه روي شاهان ستمگر را سفيد كرده اند:

خود متصديان و مقننين جمهوري اسلامي عامل به قوانين آن نيستند بلكه بر ضد آن عمل مي كنند! مثلا در قوانين آمده كسي حق ندارد بدون اذن كسي وارد منزل او شود، ولي اينان بدون اذن وارد خانه هاي مردم مي شوند حتي نيمه شب پاسداران مسلح به خانه ها مي روند و هر خانه اي را بخواهند غارت مي كنند. خانمي كه از دوستان ما بود و نزد من مقداري درس خوانده بود، براي من تعريف كرد كه نيمه شب با تفنگ به بهانه اينكه در خانه شما اسلحه موجود است، وارد منزل ما شدند، و اين بهانه را درست كرده بودند كه ببينند اثاث خانه من كجا و چه چيز است، به هر حال با تفنگ به من حمله كرده و مرا كتك زدند، بعد خانه را تفتيش كردند اما هفت تير پيدا نشد يعني اصلا وجود نداشت، ولي فهميدند در منزل من چه هست و چه نيست. چند شب بعد كه من در منزل نبودم آمدند هر چه داشتم سرقت كردند.

همچنين مأمورين جمهوري هر حزبي را كافر و يا منافق مي خوانند و مطرود و مضروب مي كنند و هزاران چادر و روسري از سر دختران غير موافق با خود كشيده اند. و همچنين اموال هر كسي را بدون حساب و كتاب مصادره مي كنند و مي برند. ثانيا اموال مصادره شده بايد متعلق به جميع فقرا باشد حزب حاكم حق تصرف اختصاصي ندارد. آيا اموال مصادره شده بايد در انحصار حزب الله باشد و ديگران به فقر و مسكنت مبتلا باشند؟ كدام آيه و حديث فرموده اموال مصادره بايد در انحصار حزب حاكم باشد.

در قانون نوشته اند كسي حق تفتيش عقايد ندارد، ولي شب و روز با عقايد مردم ستيزه دارند و در هر اداره اي كسي به عقايد خرافي آنان معتقد نباشد پاكسازي و اخراج مي كنند و حد أقل آن است كه با او دشمني و هر طور ميلشان باشد رفتار مي كنند، و در هر وزارتخانه و سازمان و يا شركت دولتي، اداره اي درست كرده اند به نام حراست كه كارش فقط تجسس از پرسنل آن سازمان و وزارتخانه است، البته علاوه بر اعضاي بسيجي كه در تشكيلات ادارات به وجود آورده اند.

در قانون نوشته اند كه كسي بدون جهت حق مزاحمت و يا حق جلب كسي را ندارد و اگر جلب شد به فاصله 24 ساعت بايد اتهامش به او ابلاغ شود، ولي اينان خود اصلا به قانون مقيد نيستند زيرا زندانها پر است از كساني كه چندين ماه جلب و زنداني شده و هنوز جرمشان معلوم نيست و به آنان ابلاغ نشده. از جمله نگارنده خود روزي براي وصول طلب خود به يكي از كتابفروشيهاي مقابل دانشگاه تهران كه تعدادي از كتابهايم را براي فروش به آنجا برده بودم رفتم، غافل از اينكه در چند روز گذشته مأمورين دولت كتابم را براي اينكه به دست مردم نرسد و مسلمين از حقايق دين بي خبر بمانند از كتابفروشيها جمع آوري كرده و پاسداران كميته كه مرا نمي شناختند به كتابفروش سفارش كرده بودند كه هرگاه برقعي براي تسويه حساب خود آمد ما را خبر كن، كتابفروش به محض ديدن من و احوالپرسي، مرا در مغازه گذاشت و خود بيرون رفت و گويا به كميته تلفن كرد كه برقعي اينجاست. چيزي نگذشت كه دو پاسدار وارد كتابفروشي شدند و به من گفتند بفرماييد برويم كميته، پرسيدم: براي چه؟ گفتند: نمي دانيم، ولي مأموريم شما را ببريم، ديدم من پيرمرد نمي توانم با آنان طرف شوم، لذا با خود گفتم: آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك، ناچار پذيرفتم، مرا با ماشين خود به كميته بردند، در ماشين باز هم پرسيدم: مرا به چه جرمي به كميته مي بريد، پاسدارها گفتند: حرف نزن و إلا همينجا تو را مي كشيم!! وقتي به كميته رسيديم، ديدم انبوهي از كتابهايم را كه از كتابفروشيهاي شهر گرفته و توقيف كرده بودند در يك گوشه از كميته روي هم انبار شده است!!، در كميته گفتند: آقا را به زندان اوين ببريد، باز گفتم براي چه؟ گفتند: بعدا معلوم مي شود!!

به هر حال مرا به زندان اوين تحويل دادند و پانزده روز من پيرمرد بيمار را در زندان انفرادي و سلول دومتري محبوس نموده و هر چه گفتم: براي چه؟ چيزي به من ابلاغ نكردند! پس از پانزده روز طاقت فرسا مرا به زندان عمومي منتقل كردند. در زندان عمومي شروع كردم به سخن گفتن براي زندانيان، و در اين مدت در زندان عيوب و جنايات مأمورين جمهوري را بيان كرده و با اسلام اصيل مقايسه مي كردم تا لاأقل كساني كه در زندان اند نسبت به اصل اسلام بد بين نشوند و اين خلافكاريها را به حساب دين خدا نگذارند. كم كم سخنانم مورد توجه تعدادي از زندانيان قرار گرفت، در آن زمان بيشتر افراد منحرف از قبيل اعضاي سازمان مجاهدين خلق و توده ايها در زندان بودند و سخنان نگارنده بحمد الله باعث تضعيف موقعيت آنها در زندان مي شد به همين جهت پاسدارها خوشحال شده بودند و بدين سبب از بدرفتاري نسبت به اينجانب كاسته شد و حتي توانستم در زندان نماز جمعه اقامه كنم وسعي مي كردم در خطبه هاي نماز حتي المقدور حقايق دين را بيان كنم. به ياد دارم كه روزي در آخر خطبه نماز كه مشغول دعا بودم يكي از پاسدارها گفت: امام را هم دعا كنيد، جواب دادم: ما شاه را دعا نكرديم، خميني را هم دعا نمي كنيم. باري پس از 25 روز گفتند قاضي شرع تو را خواسته است، رفتم نزد قاضي، پرسيدم مرا براي چه به زندان آورده اند؟ گفت: اهل قم گفته اند شما سني هستيد. گفتم: اولا شما هر وقت تمام اهل سنت را زنداني كرديد ما را هم يكي از آنان حساب كنيد. ثانيا، گيرم كه من سني باشم، هر چند كه مقلد هيچ يك از ائمه اهل سنت نيستم، شما كه مي گوييد سني و شيعه برادرند، نبايد اقليت هاي مذهبي را آزار و يا زندان كنيد، آخر اين چه جور حكومت اسلامي است؟!

البته لازم به ذكر است كه در اين زمان يكي از كساني كه سالها در درسهايم در قم حاضر مي شد و مرا كاملا مي شناخت يعني آيت الله محمدي گيلاني در زندان اوين مقام مهمي داشت، ولي هنگامي كه در زندان بودم هيچ اظهار آشنايي نكرد و به سراغم نيامد.[45] مدتي پس از زنداني شدن نگارنده، استاد فاضل و محقق مجاهد جناب آقاي مصطفي حسيني طباطبايي را كه در شمال شهر، در منزل يكي از دوستان نماز جمعه اقامه مي كرد نيز به سعايت يكي از ملاهاي تجريش، پس از خاتمه نماز جمعه دستگير كرده و از همانجا به زندان فرستادند. پس از يك يا دو هفته كه خواستند ايشان را آزاد كنند، جنابشان براي اينجانب نيز نزد محمدي گيلاني تعهد سپرد و به ضمانت ايشان من نيز آزاد شدم. پس از آنكه به منزل رفتم ديدم مأمورين كميته برخلاف قانون، منزلم را تفتيش كرده و هر چه خواسته اند برده اند!! از جمله بعضي از كتب خطي و دستنوشته ها و اوراق ديگر كه مطالبات مردم در آنها بوده و همچنين دفترچه تلفن و ساير چيزهايي كه در ميزم بوده و در اتاق و در بين كتابها بوده و اكنون در خاطر ندارم برده اند. با اينكه در آنها چيزي مربوط به دولت جمهوري نبوده، و به درد آنان نمي خورد تا به حال كه چندين سال مي گذرد هر چه پيغام دادم چيزهايي كه از منزل ما برده ايد از جمله كتب و دفترهاي ما را با آن تأليفات خطي، و همچنين فتوكپي كتب علمي را مسترد كنيد، تحويل نداده اند. معلوم شد قصدشان فقط اذيت و مردم آزاري است. يك مشت مردم نادان و قضات بي خبر از شرع را استخدام كرده اند براي مردم آزاري، و حتي خود مصادر امور به مردم جواب سربالا مي دهند. وقتي من در زندان بودم فرزند كوچكم به بعضي از بزرگان نامه مي نويسد كه جواب نمي دهند. براي آقاي بازرگان نيز نامه مي فرستد. ايشان در جواب اين چنين مي نويسد:

 

 

جناب سيد محمدحسين برقعي عزيز

عطف به مرقومه مورخ 7/8/59 و با تأسف از پيش آمد و رفتاري كه نمي دانم به چه دليل نسبت به ابويتان كرده اند و اولين دفعه و اولين مورد است، بايد عرض كنم همانطور كه مي دانيد، راهي و اثري بنده در اين دادگاهها و كارها ندارم و داد خودم هم از بيدادگريها وبي قاعده كاريهاي آنها بلند است.

مهدي بازرگان 18/8/59

 

 

لازم است ياد آور شوم كه در زمان شاه هنگامي كه مرا به زندان مي بردند مأمورين و پاسبانها ناراحت بودند و اظهار انفعال مي كردند كه يك پيرمرد روحاني را به زندان مي برند و عذرخواهي مي كردند كه آقا ببخشيد، ما تقصير نداريم ولي به عكس در زمان حكومت آخوندها، پاسداران و مأمورين خوشحال بودند، گويا كشور هند را فتح كرده اند كه ما را دستگير كرده و به زندان برده اند! اين است حكومتي كه اينان به مردم عرضه كرده اند، اسلام آقايان يعني اذيت و آزار و عمل كردن برخلاف قوانين و هرج و مرج، حكومتي كه در اواخر قرن بيستم آورده اند فاقد منطق و امنيت است. اسلام آخوندي يعني غارت و كشتن و بستن. در زندان كه بودم مي ديدم زندان مملو است از مردم بي تقصير، از هر كس سؤال مي كردم شما را براي چه آورده اند؟ مي گفتند: نمي دانيم هنوز جرممان ابلاغ نشده! مي پرسيدم چند وقت است شما در زندانيد؟ كسي مي گفت: شش ماه، ديگري مي گفت: دو سال، ديگري مي گفت: يك سال. علاوه بر اين زندانيان سياسي را با دزدان و آدم كشان يك جا و بدون تفاوت محبوس كرده اند. هيچ جاي دنيا اين هرج و مرج وجود ندارد. خداوند إن شاءالله ملت ما را از اين وضع نجات دهد.

در سال 1403 در ماه رمضان با تلفن مرا به دادگاه مركزي چهار راه قصر احضار كردند، اينجانب يك پيراهن و شلوار و يك حوله در پارچه اي بستم و با خود بردم كه اگر قرار بود مرا به زندان ببرند پيراهن و شلوار براي عوض كردن داشته باشم، چون آنجا رفتم پس از آنكه مرا همچون آدم كشان در دو اتاق جستجوي بدني كردند كه چيزي همراهم نباشد مرا به دادگاه فرستادند و در آنجا پنج ساعت از من سؤالات كتبي شد و جواب نوشتم. در آن حال ديدم يك پرونده بسيار قطور – كه هشتصد يا هزار صفحه به نظر مي رسيد – روي ميز است و بازرس به آن پرونده كه به نام برقعي است نظر مي كند و سپس از من سؤال مي كند. از جمله سؤالاتي كه به ذهنم سپردم و اينك از حافظه ام نقل مي كنم اينها بود: س- چرا نماز جمعه مي خوانيد؟ ج- اينجانب نماز جمعه را واجب مي دانم و سي سال است كه نماز جمعه مي خوانم، ولي دو سال و اندي قبل، از طرف جمهوري اسلامي ريختند در منزل ما و با تير و تفنگ نماز جمعه مرا كه در خانه مي خواندم تعطيل كردند و عده اي از نمازخوانها و خود مرا به زندان بردند و از همان وقت به بعد تعطيل كرده ام. س- چرا در نماز جمعه دولت حاضر نمي شويد؟ ج- من امام جمعه ايشان را عادل نمي دانم. س- چرا عادل نمي دانيد با اينكه امام خميني توثيق فرموده؟ ج- اگر نرفتن به نماز جمعه دولت جرم است چرا خود آقاي خميني به نماز جمعه حاضر نمي شود، به اضافه اگر ميان جمعيت نمازخوانها بروم از جانب مردم خرافي تأمين جاني ندارم. س- نظر شما نسبت به امام خميني چيست؟ ج- نظرم همانطور است كه خودشان در راديو فرمودند و در روزنامه ها چاپ شده. س- ايشان چه فرمونده اند؟ ج- روز مبعث همين سال 1403 فرمودند هيچ كس قرآن را نمي فهمد و هر كس بگويد من مي فهمم غرق در جهالت است. آري عقيده من اين است كه ايشان قرآن را به اقرار خودشان نمي فهمد ولي اصحاب رسول خدا(ص) حتي مردم بي سواد عرب قرآن را مي فهميدند. س- چرا تقليد را حرام مي دانيد؟ ج- چون خدا و رسول او حرام كرده، به اضافه تمام علماي اخباري شيعه از قبيل كليني و صدوق و شيخ حرعا ملي و شيخ يوسف بحراني و صاحب تفسير صافي و هزاران عالم ديگر حرام دانسته اند من تنها نيستم. به اضافه من مجتهدم و لازم است يك مجتهد بيايد تا برايش ثابت كنم كه خداوند در سوره احزاب آيه 67 از قول اهل دوزخ فرموده: «و قالوا ربنا إنا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلونا السبيلا» و امام صادق (ع) فرموده: «من أفتي الناس فقد ضل و أضل» در اسلام كسي حق فتوي ندارد. س- شما چرا تمام فقها را رد مي كنيد و قبول نداريد؟ ج- چون حضرت امير(ع) در خطبه 18 نهج البلاغه تمام فقها را رد كرده، من اقتدا به ايشان كرده ام. و پس از گفتن اين حرف و نوشتن آن چون بازپرس در همان موقع نوشته ام را نمي خواند، در ادامه نوشتم: من فقهايي را كه مذهب اختراع كنند و بدعت گزارند فقيه نمي دانم و قبول ندارم. س- چرا در زمان طاغوت به شاه خاين و مصادر امور نامه نوشته ايد؟ ج- من براي ظلمي كه از طرف ساواك و هم از طرف روحاني نمايان خرافي به من روا داشته بودند نامه تظلم نوشتم و مظلوم نبايد ساكت بنشيند. من در نامه هاي خود نه درخواست منصب و نه درخواست مال كردم ولي تظلم كه اشكالي ندارد. س- شاه در نامه اي از كتاب عقل و دين شما تعريف و تمجيد كرده. ج- تقصير من چيست شما شاه را زنده كنيد و به او بگوييد ديگر تعريف نكند. س- شما چه دشمني با امام خميني داريد؟ ج- من با ايشان دشمني ندارم به دليل آنكه چون شاه آقاي خميني را گرفت و مي خواست اعدام و يا تبعيد كند عده اي از روحانيت از آن جمله آيت الله منتظري براي استخلاص ايشان جمع مي شدند تا براي استخلاص ايشان كاري بكنند اين عده روحانيين كه امروز به نام روحانيت مبارز خود را به آقاي خميني چسبانيده اند أحدي از ايشان از ترس ساواك در آن مجمع حاضر نمي شدند و مي توانيد از آيت الله منتظري سؤال كنيد تا معلوم گردد كه در ماجراي پانزده خرداد نيز اينجانب به نفع آقاي خميني فعاليت زياد كردم. بسيار بيشتر از كساني كه امروز خود را روحاني مبارز مي نامند. س- شما پولهايي كه از دولت سعودي يعني از ابن سعود مي گرفتيد چه كرديد و در كجا مصرف كرديد؟ ج- دولت جمهوري اسلامي نبايد كارش تهمت باشد اولا والله و بالله پولي از ابن سعود براي ما نيامده، ثانيا شما از سفارت سعودي سؤال كنيد اصلا مرا مي شناسد و نام مرا شنيده اند يا خير؟ ثالثا اگر سلاطين اسلامي مانند ابن سعود براي من پول بفرستند من خيلي خرسند خواهم شد كه چنين قدرتي و نفوذي دارم كه سلاطين كشورهاي اسلامي برايم پول مي فرستند ولي تأسفم اين است كه نفرستاده، مرا متهم مي كنند براي چهار كلمه سخن حق كه گفته ام و به سبب اظهار حقايق است كه مستحق هر گونه تهمت شده ام، آخر مدرك شما چيست. س- شما ابن سعود را مسلمان مي دانيد؟ ج- آري، خودش مي گويد من مسلمانم ديگري كسي حق ندارد از او سلب اسلام كند: «ولا تقولوا لمن ألقي إليكم السلام لست مؤمنا» س- اسلام او مانند اسلام بني صدر و رجوي است؟ ج- آنان نيز به اقرار خودشان مسلمانند مگر هر كس خرافات شما را نپسندد كافر است؟ س- ما مدرك داريم كه شما از سعودي پول مي گرفتيد، خيلي متعجب شدم و گفتم مدرك خود را ارائه دهيد. بازپرس از توي پرونده نامه اي را خارج كرد و به دست من داد. ديدم نامه به امضاي ساواك و از ساواك است كه نوشته ما از مردم موثق شنيده ايم كه آقاي برقعي از ابن سعود پول گرفته. در جواب نوشتم: ج- شما ساواكيان شاه را بي دين و واجب القتل مي دانستيد و عده اي را به اين نام كشتيد حال چگونه شهادت ايشان براي شما حجت شده آيا ايشان به نظر شما عادلند؟! آخر شما چرا شهادت دشمن مرا قبول مي كنيد لابد ساواك هم از چند روحاني نماي دشمن ما شنيده.

به هر حال يك پرونده تقريبا هزار صفحه اي برايم ساخته بودند كه پنجاه صفحه يا بيشتر آن سؤال و جواب شد و باقي آن ماند. من نمي دانم بقيه چه بود و براي ما چه خيالاتي دارند؟ مسلم است كه آخوندها بغض و عناد شديدي نسبت به من دارند، به طوري كه حتي از ريختن خونم ابايي ندارند و طبعا چنانكه گفته ام هيچ تهمت و افترايي را نسبت به اين حقير بر خود حرام نمي دانند، از بعضي سؤالهاي بازجو دريافتم كه يكي از طرقي را كه براي مبارزه با من و امثال من انتخاب كرده اند بدنام كردن ماست. سؤالات مطرح شده در دادگاه واقعا باعث حيرت و تعجب بود. آيا مي توان باور كرد كه ايشان مرا نمي شناسند و از سابقه مبارزاتم در زمان مصدق و كاشاني و قبل و بعد از آن، هيچ اطلاعي ندارند. آيا ايشان واقعا نمي دانند كه در روز 15 خرداد 42 در ميدان ارك تهران (پانزده خرداد) هنگام تيراندازي دشمن اينجانب در صف اول جمعيت بودم. آيا به روي خود نمي آورند زماني كه اينجانب با حكومت منفور پهلوي به شديدترين وجهي مبارزه مي كردم مراجع و قسمت اعظم ملاها دخالتي نداشتند و اكثر كساني كه امروز خود را از روحانيت يا روحانيون مبارز معرفي مي كنند، جرأت همراهي و همكاري با من و دوستانم را نداشتند. در آن وقت نگارنده با چند تن از دوستان كه مورد حمايت و تشويق و همكاري ام بودند، مي خواستيم مكتبي براي تبليغ اصول عقايد و احكام اسلام موسوم به جمعيت مسلم آزاد تأسيس كنيم و حقير كه از مراجع مسلم اجازه اجتهاد داشتم، امتياز انتشار يك مجله را نيز گرفتم. اين مجله به نام حيات مسلمين چاپ مي شد و نويسنده و مدير مسؤول آن يكي از دوستان ما شيخ مصطفي رهنما بود. در اين مجله كه بارها نيز توقيف شد شيخ محمدباقر كمره اي و استاد محقق جناب حيدرعلي قلمداران و عده اي ديگر از انديشمندان مقاله مي نوشتند. ولي بيشتر مقالات به نام شيخ مصطفي رهنما منتشر مي شد. اگر كسي مقالاتي را كه در روزنامه مذكور در باره رضاخان سوادكوهي و پسرش محمدرضا و غارت بيت المال توسط او و مخارج جشن عروسي وي و انتقاد از اعمال خلاف حكومت وقت و فساد آن و دفاع از حقوق مسلمين و تقليل فاصله بين شيعه و سني و غيره چاپ مي شد ببيند و فقط نيم جو شرف و انصاف داشته باشد، راضي نمي شود كه مرا به سكوت (كه علامت رضاست) متهم كند، البته شرح مبارزات اين حقير با رضاخان و پسرش در اين مختصر نمي گنجد.

عجيب است كه از من استنطاق مي كنند كه چرا به مصادر امور نامه نوشته اي، ولي نمي گويند كه پسرم به جهت ارتباط با حزب ملل اسلامي به هشت سال زندان محكوم شد و من براي استخلاص او، بدون اظهار تعلق و چاپلوسي، نامه نوشتم؛ زيرا محكوميت او را ناحق مي دانستم و وظيفه داشتم كه لاأقل براي تقليل مدت اين حكم ظالمانه اقدام كنم. اگر چه حكومت شاه اعتنايي به نامه و تظلم من نكرد. ديگر اينكه مرا به جرم عقايدم، با آوردن عكس شاه و فرح از مسجد بيرون كردند، من نيز براي دفاع از حقانيت عقايدم و سكوت نكردن در برابر ظلم خرافيون به مصادر امور تظلم كردم. در حالي كه بسياري از مراجع مشهور تقاضاهايي از مسؤولين حكومت طاغوت كرده اند و توقعاتي داشته اند كه بنده اهل آنگونه تقاضاها نبوده ام، ولي امروز كسي آنها را بر ملا نمي كند، اطلاع دارم كه بسياري از آخوندها كه امروز ادعاي مبارزه و انقلابي بودن دارند و در سازمانها و ادارات براي خود منصبي گرفته اند، در زمان شاه، توبه نامه ها نوشته و ندامتها اظهار كرده و يا در نشريات خود مدحها گفته اند، ولي امروز كسي متعرض آنها نيست، بلكه اكثرشان مورد اكرام و احترام اند، چرا؟ زيرا كاري به عوام ندارند. اما نگارنده چون خود را در برابر عوام مسؤول مي دانم و خود را به آگاه نمودن و بيدار كردن مردم، موظف مي شمارم، بايد هم هدف گلوله قرار بگيرم و هم هدف تيرهاي تهمت و بهتان ملاها باشم.

قرآن سوره زمر آيه 17 مي فرمايد: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه أولئك الذين هداهم الله و أولئك هم أولوا الألباب» يعني، به آن بندگاني كه هر سخني را مي شنوند و أحسن آن را پيروي مي كنند بشارت بده كه ايشان مورد هدايت خدا و ايشان فقط خردمندان اند. اين كلام خدا و قانون اوست. ولي اين متصديان جمهوري اسلامي كارشان تماما بر ضد اين آيه است، هر كتابفروشي در آن كتابي باشد كه مطابق ميل ايشان نباشد چنانكه ذكر شد آن كتابخانه و يا كتابفروشي را به آتش مي كشند و يا غارت مي كنند و صاحبش را به زندان مي اندازند. اكنون در اين دو ساله شايد صد كتابفروشي را آتش زده اند و يا غارت كرده اند كه چندين كتابفروشي را خود نويسنده ديده ام. و اما ادعا مي كنند قلم و مطبوعات آزاد است، نويسنده كتابي در زير چاپ داشتم به نام بزرگراه اتحاد، كه در آن كتاب، مسلمين را دعوت به اتحاد كرده و راه امكان آن را نشان داده بودم پس از آنكه چهارده هزار تومان كاغذ خريداري كردم و چهار هزار تومان ديگر خرج چاپ آن كردم، ناگهان مأمورين كميته به چاپخانه هجوم كرده و همه را غارت كردند و بردند. با اينكه در اين كتاب از اين دولت نامي برده نشده و عليه اينان كلمه اي نوشته نشده بود و اصلا نمي گويند براي چه توقيف كرده و يا از بين برده اند. همچنين تمام چاپخانه ها تحت حاكميت سانسور است و قلم ها را شكسته اند و مانع نشر حقايقند، و مانند اين دوره هيچ دوره نبوده و گمان نمي كنم جز كشورهاي كمونيستي جايي در دنيا چنين باشد. ما هر چه براي خيرخواهي و راهنمايي مردم اعلاميه نوشتيم اجازه چاپ آن را ندادند. كتابي به نام خرافات وفور در زيارات قبور[46]، براي آگاهي و بيداري مردم نوشته ام كه قريب 20 هزار تومان يا بيشتر خرج تجديد چاپ آن شد و نزديك بود براي تجليد به صحافي ببرند كه ناگاه خبر شدم همه را دولت از چاپخانه خارج و تصرف نموده است و حتي يك جلد آن را هم به من ندادند و ظاهرا همه را مقوا نموده، و يا به نحو ديگري از بين بردند. به تمام چاپخانه ها و كتابفروشي ها ابلاغ كرده اند كه كتب برقعي را چاپ و نشر نكنيد و گر نه چاپخانه و كتابفروشي شما تعطيل خواهد شد. حقير خواستم كتاب تابشي از قرآن را تجديد چاپ كنم اجازه ندادند، پس از چهار ماه كه به مصادر امور در وزارت ارشاد مراجعه كردم و گفتم اگر اين كتاب اشكالي دارد بفرماييد اشكال آن را برطرف كنم و اصلاح كنم چرا اجازه چاپ نمي دهيد، مأمور پشت ميز جواب داد كه ما انقلاب نكرده ايم كه جواب شما را بدهيم! بالأخره تمام كتب ما براي مطالب حقي كه در آنها آمده ممنوع شده تا مردم بيدار و هوشيار نشوند.

 در اين امور جمهوري اسلامي چنانكه ذكر شد كسي در خانه خود امنيت ندارد ممكن است هر ساعت عده اي از پاسداران و يا چماقداران رژيم به نام حزب الله بريزند در خانه و بگير و ببند و غارت كنند در حالي كه خدا فرموده: «لا إكراه في الدين» آيا ضرب ها و شتم ها و جراحتهايي كه در دين خدا حرام است براي حزب الله حلال است. دانشگاه ها را با چوب و چماق و ضرب و قتل بستند. در مملكت اسلامي كه همه مسلمانند حزب جمهوري اسلامي براي حزب حاكم فقط جمهوري اسلامي بر همه مردم مسلط و حاكم كردن چه معني دارد. عده اي بيكاره را به نام حزب جمهوري اسلامي اختياردار همه چيز قرار داده اند، كارهاي اين حزب اسلامي نيست. خدا در سوره مجادله آيه 11 مقام علم و علما را بالا برده ولي اينان دانشگاه را منكوب كردند. رسول خدا (ص) فرمود: «اطلبوا العلم و لو بالصين» و معلوم است كه در چين علم فقه نبوده بلكه به ساير علوم ترغيب كرده. بنابر اين حريم دانش و دانشگاه بايد محترم و حتي بست و پناهگاه گناهكاران باشد نه اينكه بريزند با چوب و چماق هر چه دانشجو شد بزنند و همه را به خاك و خون بكشند. اگر مقصودشان تصفيه و اصلاح دانشگاه بود مي گذاشتند يك ماه بعد كه طبعا دانشگاه تعطيل مي شد براي اصلاح آن تصميم مي گرفتند. چنين وضعي در تمام شهرها و با تمام دانشگاه ها كم و بيش به وجود آمد.

 هزار سال است كه تمام دانشمندان شيعه گفته و مي گويند به زور مالياتهاي سنگين و يا سبك از مردم گرفتن حرام است، پول گمرك گرفتن حرام است. به هر كس كه قصد حج كند تذكره يا پاسپورت نمي دهند مگر اينكه 30 هزار تومام بگيرند با اينكه ممكن است كسي خود با ده هزار تومان به حج برود ولي مانع مي شوند مگر آنكه 30 هزار تومان بدهد با اينكه از اهل عبادت نبايد پول زور بگيرند. پول زور گرفتن از كسي كه به حج مي رود جنگ با خدا و رسول است و اين كارها را كه دولت طاغوتي مي كرد همه معترض بودند، ولي همين كارها در دولت جمهوري اسلامي به صورتي شديدتر معمول است، و كسي حق نفس كشيدن و اعتراض ندارد. و به اضافه در زمان طاغوت از اين پولهاي حرام به علماي ديني نمي دادند، ولي در اين سال از همين پولها به علماي به اصطلاح ديني داده اند. گويا اين پولهاي حرام در دولت جمهوري براي علماي دولتي حلال است!! اينها كاري كرده اند كه عوام به اسلام بدبين شده اند. و مي گويند اگر اسلام همين است ما اسلام را سه طلاقه خواهيم كرد، و حتي ديده ايم بسياري از كساني كه نماز مي خواندند اكنون نماز را ترك كرده اند!! نعوذ بالله من مضلات الفتن.[47]

 پيشوايان جمهوري اسلامي سعي دارند مردم را از كتاب خدا دور كنند و لذا در سخنرانيهايشان مي گويند مردم قرآن را نمي فهمند و نبايد به قرآن استدلال كنند مگر كسي كه پنجاه سال در حوزه هاي علميه درس خوانده باشد؛ زيرا قرآن عام دارد، خاص دارد، مطلق دارد ، مقيد دارد ووو. بايد از ايشان پرسيد آيا ابوذر و عمار و هزاران نفر از اصحاب رسول خدا (ص) پنجاه سال درس خوانده بودند؟ و اگر خوانده بودند پيش كه و در كدام حوزه علميه درس خوانده بودند؟ آيا مگر مفاهيم مطلق و مقيد و عام و خاص و امثال اينها از مفاهيم عرفي نيست كه شما اينها را تحت قوانين علم «اصول فقه» جمع كرده و پنجاه سال خود را معطل كرده ايد، به ياد داردم كه روزي يكي از برادران ديني همين مطالب را به من گفت، من نيز جواب او را مختصرا در خطبه نماز جمعه خودم چنين دادم كه: اين مطالب عام و خاص و مطلق و مقيد و غيره را همه از عرف گرفته اند و مردم گرچه اين اصطلاحات را نخوانده اند ولي اين مطالب را مي فهمند. مثلا همه معني آب را درك مي كنند گر چه ندانند كلمه آب «مطلق» است، معني آب هندوانه را هم مي فهمند هر چند كه مطلع نباشند كه آب هندوانه در علم اصول «مقيد» است في المثل اگر كسي بگويد: امروز همگي شما را به منزلم دعوت مي كنم. مقصود گوينده از «همگي» روشن است گر چه مردم ندانند همگي «عام» است. همچنين اگر كسي بگويد: فقط شما را به منزلم دعوت مي كنم. مقصود او براي همه واضح است گر چه ندانند آن كلمه «خاص» است. اصولا اصطلاحات عام و خاص و مطلق و مقيد و غيره همه از عرف أخد شده. بنابر اين اگر مردم اين اصطلاحات را نمي دانند ولي مقصود متكلم را مي فهمند، همچنين است مطالبي كه در قرآن آمده است، همه مسلمين صدر اسلام كه علم اصول را تحصيل نكرده بودند ولي معاني قرآن را مي فهميدند زيرا خداوند قرآن را به زبان مردم نازل فرموده نه به زبان تخصصي و علمي. بلكه علما از عرف مردم گرفته اند و به تدريج به صورت علم اصول در آمده است. و چنانكه آيت الله رحيم ارباب نيز عقيده داشت: «آن قسمتها از علم اصول فقه كه از فهم عمومي و عرف عقلا فاصله گرفته تفصيل بلا حاصل است كه حتي ممكن است باعث تشكيك در معاني واضح و مفاهيمي شود كه انسان طبيعي آنها را به راحتي مي فهمد». از اينرو نبايد به بهانه علم اصول، مردم را نسبت به فهم دين ترساند به طوري كه جرئت نكنند به قرآن و حديث نزديك شوند و استفاده از مطالب كتاب و سنت همچون نصاري فقط در انحصار روحانيت قرار گيرد.

 قاضيان جمهوري اسلامي كارشان ضد اسلام است. اسلام مي گويد قاضي بايد بي طرف باشد و حتي قاضي نبايد به يكي از طرفين زيادتر از ديگري توجه كند و آن قاضي كه اميرالمؤمنين علي (ع) را براي احترام با عبارت «يا أبا الحسن» مخاطب قرار داد مورد مؤاخذه حضرت واقع شد؛ زيرا بيش از فرد ديگر، براي آن بزرگوار احترام قايل شده بود. برخي قضات جمهوري اسلامي كساني هستند كه «سين» را از «ثا» تشخيص نمي دهد و «ضاد» را از «زا» فرق نمي گذارند مثلا «سب» را «ثب» و «ضارب» را «زارب» مي نويسند!! در واقع تعدادي بچه طلبه هاي فاقد سواد حقوقي را قاضي نموده اند و بر جان و مال و ناموس و آبروي مردم مسلط كرده اند كه براي بي احترامي به گنبد و گلدسته فلان امام يا امام زاده، فتواي اعدام مي دهند!! اين كارها تماما بر خلاف قول خدا و رسول (ص) است. زيرا قرآن كريم مي فرمايد: «ما يأتيهم من رسول إلا كانوا به يستهزؤون = پيامبري براي مردم نيامد جز آنكه او را استهزاء مي كردند» (الحجر/11) آيا خداوند متعال فرموده هر كس استهزاء كرد او را بكشيد؟ آيا اهل مكه كه آن قدر رسول اكرم (ص) را سب و استهزاء مي كردند به اعدام محكوم شدند؟ اگر محكوم به اعدام بودند چرا پس از فتح مكه رسول خدا (ص) همه را اعدام و حكم خدا را اجرا نكرد؟! چرا امام حسين (ع) از بدگوي خويش پذيرايي كرد و چگونه امام صادق (ع) به بدگوي خود مهرباني كرد ولي در اين حكومت به جرم اينكه به امام توهين شده در زندان مردم را مضروب و مقتول مي كنند. اينان كتاب خدا را كنار گذاشته و به اخبار غاليان و كذابين عمل مي كنند كه در كتب حديث روايت كرده اند كه هر كس به امام بد بگويد او را بايد كشت، در صورتي كه خداوند فرموده: «جزاء سيئه سيئه مثلها = كيفر بدي، مانند آن است» (الشوري/40). آيا جزاي سب، كشتن و اعدام كردن است؟!

شايد اينان خود را همشأن پيامبر (ص) مي دانند!! در حالي كه ائمه علي رغم رفعت مقامشان خود را در منزلت پيامبر نمي دانستند و احكام پيامبر (ص) را بر خود حمل نمي كرده و بد گوي خود را مستحق مرگ نمي شمردند. ولي آقايان كاسه از آش داغتر شده اند و مردم را به جرم توهين به امام يا فلان ملا به اعدام محكوم مي كنند!

آيا بايد انسان سعي كند به بهانه هاي مختلف مردم را واجب القتل نمايد؟ كدام يك از كتب إلهي چنين احكامي دارد؟ جز روايت راويان اهل غلو چه مدركي دارند؟ آقاي بهمن شكوري كه مسلماني قاري قرآن بود به جرم اينكه به امام و به گنبد و گلدسته بي احترامي كرده، در زندان اوين اعدام كردند. در اين مورد استاد مفتي زاده اعلاميه اي خطاب به آقاي خميني منتشر ساخت گويا نمي دانست كه:

 

آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

 

اينجانب نيز در اين مورد اعلاميه اي منتشر كردم و در آن ثابت كرده ام كه اگر در در وسايل الشيعه در باب حدود و تعزيرات رواياتي درباره قتل سب كننده رسول خدا(ص) و ائمه (ع) وارد شده ، تماما اسناد و راويانش از غلا ³ و ضعفاء مي باشند و يك روايت صحيح در تمام آنها نيست و در حكم جزئي نمي توان به ايشان اعتماد كرد، چگونه در قتل و خونريزي به آنان اعتماد مي كنند!!، اكثر قضات ما از مسايل قضاوت و شرايط آن بي خبرند، نبايد به بهانه مختلف براي قتل مردم قانونگذاري نمود. كدام شرع گفته مردم مذاهب اسلامي غير شيعه بايد به دست پاسداران شيعه كشته شوند، كدام شرعي اجازه داده مردم را قبل از ثبوت جرم ماهها و بلكه سالها بلا تكليف در زندانها نگه دارند، محاكمه زير زميني و مخفي از مردم از كدام دين است؟! حتي نمرود با حضرت ابراهيم (ع) چنين نكرد.

هر طلبه اي را به نام فقيه و استاد عالي مقام از قبيل خامنه اي و رفسنجاني و.... بر گرده، مردم سوار مي كنند و اگر كسي منكر فقاهت آنها شود مستحق عذاب و مؤاخذه مي باشد. روزي اين حقير در ميدان توحيد براي سوار شدن اتوبوس در صف ايستاده بودم، كسي از من پرسيد شما فلان فقيه را قبول داريد، گفتم: خير، ديدم دو نفر كارت از جيب خود در آوردند كه آقا بفرماييد كميته، چرا نسبت به ايشان بي احترامي مي كنيد و او را فقيه نمي دانيد؟ گفتم آقاي عزيز، فقيه كه زوركي نمي شود. در اين حال مردم جمع شدند و با مأمورين كميته بگو، مگو كردند و به من اشاره كردند كه برو، من هم فوري سوار تاكسي شدم و از آنجا گريختم. در اين حكومت عوض اينكه اصول و فروع اسلام را ترويج و نشر نمايند و مردم را به معارف اصيل اسلامي آشنا سازند، به نشر خرافات و احترام به قبور و به گنبد و بارگاه پرداخته اند و در تمام اسكناس ها فقط عكس گنبد و بارگاه و عمامه و مقبره چاپ كرده اند. و با اينكه مردم همه مستضعف شده اند و اكثرا ضروريات اوليه زندگي را فاقدند، با خبر شدم كه بنابه نقل روزنامه جمهوري اسلامي قصد دارند چهارصد كيلو طلا بر گنبد امام رضا (ع) نصب كنند. در حالي كه اكثر ملت آب و برق و لوازم اوليه زندگي را ندارند. اين قبيل كارهاي لغو در اين دولت بسيار است چنانكه مخارج هنگفت بلكه سرسام آوري براي مقابر مختلف از جمله مقبره محتشم كاشاني و مقابر امام زاده ها خصوصا مقبره آقاي خميني از بيت المال صرف كرده اند كه براستي هر مسلمان منصف بلكه هر فرد با وجداني از آن بيزار است. چگونه راضي مي شوند كه مردم در تهيه دارو و مخارج معالجه خود با دهها مشكل مواجهند و مدارس و دانشگاهها صدها كمبود دارند، چنين كنند و خود را مسلمان و پيرو پيامبر (ص) بدانند. در حالي كه مرحوم شهيد اول در كتاب ذكري در باره گذاشتن يك قطيفه روي مرقد پيامبر عزيز اسلام مي گويد اولا اين خبر از اهل سنت نقل شده. ثانيا كه اگر هم چنين شده باشد اتلاف مال و اسراف محسوب مي شود و مورد رضاي شارع نيست! اين مطلب را جناب قلمداران در بخش زيارت از كتاب گرانقدرش راه نجات از شر غلا  ³ نقل نموده و به همين جهت نمي تواند كتب خود را كه مملو از چنين حقايقي است چاپ و منتشر كند؛ زيرا اگر مردم از اينگونه حقايق مطلع شوند، ديگر به آقايان سواري نمي دهند و ملاها نمي توانند هر كاري كه مي خواهند بكنند. به هر حال پس از اينكه خبر نصب چهارصد كيلو طلا براي يك گنبد در روزنامه جمهوري اسلامي چاپ شد، دوستان نگارنده با موافقت اينجانب اعتراضنامه اي نوشته و پخش كردند و تعداد زيادي را در منزل اينجانب گذاشتند، من نيز به هر كس مي رسيدم يكي از اين اعلاميه ها را مي دادم، متن اعتراضنامه به قرار زير است:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اعتراضنامه

«والذين يكنزون الذهب والفضه و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب أليم» (توبه/34)

(و آنهايي كه طلا و نقره را بصورت گنج درآورده و آنها را در راه خدا انفاق نمي كنند، پس آنها را به عذابي دردناك بشارت ده).

چون طبق خواسته رهبر انقلاب و همچنين مردم مسلمان، بايد همه چيز 100% اسلامي باشد، لذا بدين وسيله، به نصب چهارصد كيلو طلا!! بر گنبد امام رضا (ع) كه عملي 100% غير اسلامي مي باشد، اعتراض مي كنيم، و اگر اين عمل بعنوان نذر هم انجام گرفته باشد، باز هم محكوم به اعتراض است؛ زيرا نذر منكر در اسلام باطل مي باشد، و اين ثروت قابل توجه را بصورت گنج و كنز درآوردن در رديف منكرات است و خداوند در كتابش به اين عمل بشارت عذاب اليم داده، لذا از جميع مسلمين مي خواهيم به اين عمل طاغوتي اعتراض كرده و از مسئولين امر بخواهند هر چه زودتر در اين امور اقدامي شده و كنز مورد نظر في سبيل الله انفاق، و كمكي به مستضعفين بشود.

و اما نتايج اين عمل انقلابي، إن شاء الله:

خوردن مشت محكمي بدهان مكاتب ضاله اي كه مي خواهند از اسلام ايرادات اقتصادي بگيرند.

 زدودن لكه هاي طاغوت صفوي از دامن اسلام اصيل.

 تضعيف قبر پرستي و تقويت توحيد.

 به جريان انداختن اين گنج طلا در راه خدا و براي مستضعفين.

 هدفي بزرگ در راه روشني افكار مسلمانان در جهت پيشرفت انقلاب فرهنگي.

از طرف هيئت مسلمين واقعي جهان ساكن تهران

 

ديگر از بدعتهاي آخوندها كه أضرار اقتصادي سنگين براي امت اسلامي دارد تعطيلاتي است كه در دين نبوده و اينان ابداع كرده اند. يكي از اساتيد علم اقتصاد به نام دكتر مدني در مقاله اي كه در روزنامه كيهان چاپ شد نوشته بود هر روز تعطيل موجب ضررهاي زيادي براي هر دولتي است و به عنوان نمونه گفته بود در فرانسه محاسبه كرده اند كه اگر يك روز فقط كفاشها دست از كار بشكند موجب چندصدهزار فرانك ضرر به دولت فرانسه خواهد شد، چه رسد به اينكه همه اصناف يك روز را تعطيل كنند!

ولي دين در نظر ملاها همين است كه يك روز را به بهانه تولد پيغمبر و امام و يك روز را به بهانه وفات تعطيل كنند. در حالي كه پيامبر عظيم الشأن اسلام در شهادت حضرت حمزه سيدالشهداء دستور تعطيلي نداد و امام المتقين و معلم المؤمنين علي (ع) كه دين را از همه بهتر مي شناخت نيز به تبعيت از پيامبر (ص) و همچنين فرزندش امام حسن مجتبي (ع) در زمان حكومت خود هيچگاه در سالروز تولد يا وفات پيامبر يا حضرت حمزه يا ابراهيم پسر پيامبر و...... دستور تعطيلي نداند؛ زيرا إضرار به امت اسلامي را جايز نمي دانستند.

مدتي است با دولت عراق، مي جنگند و هر بار هزاران جوان را به كشتن مي دهند و مي گويند جنگ ما جنگ ايمان با كفر است و دولت عراق را كافر مي خوانند و هر كس خواسته ميان ايشان صلح برقرار كند خميني قبول نميكند، گويي آيه 61 و 62 سوره انفال را در قرآن نخوانده است!!

 دربار داشتن امام جمهوري كه عده اي چاپلوس او را محاصره كرده اند و ملاقات امام به اختيار و نظر اين هواپرستان متملق است، و اين عده چاپلوس حكم او را حكم خدا مي گويند و معتقدند بايد بدون چون و چرا اجرا شود، چنانكه ذكر شد خدا در سوره توبه آيه 31 فرموده: «اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله تا جمله سبحانه عما يشركون» كه امام صادق (ع) همين آيه را دليل گرفته بر شرك كساني كه بدون چون و چرا هر حكمي را از علماي خود پذيرفتند و آنان را واجب الاطاعه گرفتند. در قرآن فرموده نماز جمعه بخوانيد. اينان نخواندند و در تحريم نماز جمعه (در زمان غيبت امام زمان) كتاب نوشته و منتشر ساختند، ولي چون امام جمهوري گفته بخوانيد اكنون مي خوانند، اگر چه خود امام، نماز جمعه نمي خواند!! در اين حكومت امامش مكرر سخنراني مي كند كه دنيا طلبي نكنيد و خودخواه نباشد و رياست طلبي و انحصار طلبي نكنيد، ولي در عين حال خود او عمل نمي كند يعني عده اي را از متملقين و چاپلوسان دور خود جمع كرده كه شب و روز در راديو و تلويزيون براي او تملق مي گويند آنهم تملقات كفرآميز و شرك انگيز چنانكه در تصنيفهاي خود مي خوانند: جان مني خميني    روح مني خميني.

سالها بود كه مردم تشنه حكومت عدل اسلامي بودند، ولي در اين چند سال مأمورين جمهوري اسلامي كاري كرده اند كه ملت از اسلام بيزار و بسيار به آن بدبين شده اند، گويا خدا خواسته بود يكنفر مدعي امامت به رياست برسد و عده اي از روحاني و مقدس مآبان دور او را بگيرند تا همه رسوا و مچ همه باز شود. در حالي كه اسلام از تملق و چاپلوسي منع كرده، اينان را حضور امامشان او را در رديف انبيا و مرسلين قرار داده و دستش را مي بوسند و به صورت مي مالند و او ساكت مي نشيند و نهي نمي كند و آيا اگر نهي كند چنان محتاطانه و بي رمق است كه حمل بر تعارف مي شود و به هيچ وجه جدي به نظر نمي رسد، خصوصا كه اصلا مقاومت نمي كند و دستش را پس نمي كشد، بلكه دستش را نگه مي دارد تا نفر بعدي نيز بتواند دستش را ببوسد!! با اينكه اسلام، دست بوسي را تجويز نفرموده. در اين جمهوري مصادر امور بايد مقلد و دست بوس امام باشند. اينان معتقد بودند كه امام را كه واجب الاطاعه مي باشد بايد خدا توسط وحي به رسول خود معرفي و تعيين كند، ولي اكنون از عقيده خود برگشته و مي گويند بايد به انتخاب مردم باشد، و بدون تعيين خدا امامي را دست آويز خود كرده و به نام او مردم را مي كوبند و هر كس سخن حقي بگويد او را ضد خط امام و يا ضد انقلاب مي خوانند. آيا هر امامي كه به دنيا مي آيد بايد خط مخصوص به خود داشته باشد يا خير؟ هيچ امامي حقي ندارد خطي به نام خود ايجاد كند بلكه هر امامي بايد تابع كتاب خدا وسنت رسول (ص) باشد نه غير ايندو. اكنون عده اي از طلاب تشكيلاتي به نام روحانيت مبارز به وجود آورده اند كه در مقابل متصديان امور مطيع و متملق مي باشند ولي در مقابل مردم بيچاره مظلوم، مقتدر و مبارزند شايد عده ايشان به چند صد نفر برسد ولي تاكنون ما نشنيديم از يك كار غلط دولتيها جلوگيري كنند و يا مظلومي را از زندان و يا از دست ظالمي نجات دهند و نديديم از يك عقيده خرافي و يا باطل جلوگيري نمايند و حتما اين تشكيلات فقط براي گرفتن بودجه و بهره دولتي است. اميد است نشر اين كتاب براي خوانندگان مفيد و موجب بيداري و هوشياري گردد و براي آيندگان موجب عبرت و آگاهي شود كه از اوضاع گذشته مطلع گشته و متوجه باشند كه در آينده فريب نخورند و حساب اسلام را از خرافات جدا كنند.

منازل و مساكن و ادارات طاغوتيان را منزل و اداره خود قرار داده اند، در حالي كه اسلام اين كاخهاي سر به آسمان كشيده راه براي سران امت اسلام نمي پسندد چنانكه در وسايل الشيعه جلد سوم صفحه 588 رسول خدا(ص) فرموده: «من بني بنيانا رياء و سمعه حمله يوم القيامه إلي سبع أرضين ثم يطوقه نارا توقد في عنقه ثم يرمي به في النار، فقلنا: يا رسول الله كيف بني رياء و سمعه؟ فقال: يبني فضلا علي ما يكفيه أو يبني مباهاه» يعني آنكه بنايي براي خودنمايي و به رخ مردم كشيدن بسازد روز قيامت آن بنا را تا هفت طبقه زمين طوق گردن او كنند در حالي كه آتش افروخته باشد سپس او را با آن طوق در ميان آتش اندازند. عرض كردند: يا رسول الله! چگونه براي خودنمايي بنا مي كنند؟ فرمود: بنا كنند زيادتر از آنچه آنان را كفايت كند و يا براي فخر كردن طبقاتي را بنا كنند در حاليكه يك طبقه او را كافي است. هم اكنون تعدادي از بزرگان دولت در خانه ها و ويلاهاي طاغوتيان سابق سكني گزيده اند. به هر حال اعمال ايشان مخالف اسلام است، مثلا انتخاباتشان همان انتخابات طاغوتي است يعني صندوقي و رأي ريزي و متفرعات آن.

بايد دانست كه در اسلام انتخابات به بيعت و حضور در محضر دانشمندان و متفكرين مسلمين و دست دادن با اولي الأمر و يا با نمايندگان او در شهرستانهاست و بايد اهل رأي و منتخب ايشان مواجب نگيرند و سر بار ملت نشوند و براي خدا و خدمت به خلق رأي خود را اظهار كنند، و اگر رأيي ندارند و يا كسي پيدا شد رأي بهتري داد، حق اظهار داشته باشد نه آنكه منحصر به عده اي مخصوص باشد كه رأي خود را فروخته اند به مال دنيا، و خدا مي داند چقدر در صندوقها خيانت شده است و فقط نمايندگان چاپلوس و مطيع الدوله به مجلس وارد مي شوند و ابدا نماينده اي كه واقعا استقلال رأي داشته باشد و سليقه و رضايت قدرتمندان را در نظر نگيرد در مجلس ديده نمي شود. گويي تنها شرط نماينده شدن تملق و چاپلوسي است![48]
 

قوانين جمهوري اكثرا مخالف اسلام است، يكروز مي گويند كسي حق فروش ملك خود را ندارد و روز ديگر مي گويند بايد در حضور نمايندگان دلت باشد، يكروز مي گويند هر كس هزار متر زمين در تهران دارد مصادره نخواهد شد و معلوم نكرده اند، اين هزار متر در كجاي تهران باشد مثلا جواديه و يا تخت طاووس، آيا چه ميزان استثناء شده و سند اين حكم چيست؟ اين احكام را تماما به نام اسلام منتشر مي كنند. اينان حاضر نيستند به مردم كردستان در امور دينشان آزادي بدهند، آيا كدام شرع فرموده ه تمام مردم بايد تابع اعتقادات مذهبي طهران باشند.

 اينان مي گويند اگر روحانيت نباشد اسلام نيست و اگر به روحانيت توهين شود، به اسلام توهين شده، معلوم نيست آيا اسلام روحاني و غير روحاني داشته، در صدر اسلام كه چنين تفرقه اي نبوده است قرآن كه مي فرمايد: «إن أكرمكم عندالله أتقـكم» و اصلا اسلام از پوشيدن لباس شهرت نهي فروده است.

ما اگر بخواهيم تمام اشكالات اين جمهوري را بگوييم مثنوي هفتاد من كاغذ شود، هيمنقدر بايد گفت اين جمهوري با چنين قوانيني مردم را به شرك و انحطاط كشانده و ملتي كه در شرك و خرافات باشد روي سعادت نخواهد ديد. در اينجا به همين اندازه اكتفا مي كنم و ساير معايب و خلاف قوانين شرعي اين جمهوري را اگر توان داشتم در جاي ديگر بيان مي كنم. ما از خداي تعالي خواهانيم كه وسايلي فراهم كند براي اصلاح امور دين و دنياي اين ملت بيچاره كه اكثرا خسرالدنيا و الاخره شده اند. و نعوذ به من مضلات الفتن.

هيچ مرجعي در ايران نيست كه به او شكايت شود و هيچ قانوني در كار نيست. هر كسي را بخواهند مي گيرند، مي زنند، مي برند، زنداني مي كنند، و هر كس بگويد چرا؟ مقصر است، و هر كس ايراد كند، بي دين است. چنانكه يكي از منسوبين ما كه در زندان بود براي من نقل كرد كه پنجاه نفر را در يك اتاق سه متر در سه متر جا مي دهند كه نمي توان خوابيد، بايد سر شب تا صبح معذب بود. يا يك مأمور مي آيد و براي ترساندن زندانيان مي گويد برخيزيد همه را به مسلسل ببندم. خود نگارنده نيز در زماني كه زنداني آخوندها بودم به چشم خود مي ديدم كه جوانان شكنجه شده را غرق در خون به سلول باز مي گردانند و خبر دارم كه تعدادي از زنان زنداني را كه به شرايط ناگوار خود در زندان اعتراض كرده بودند، اعدام كردند!! در زندان به بنّاي بي سوادي برخوردم و از او پرسيدم تو را به چه جرمي به زندان آورده اند؟ گفت: من دو سال است در زندانم و هنوز از من سؤال و محاكمه نكرده اند تا بدانم براي چه مرا محبوس كرده اند؟ پسر و دختر آقاي عدالت را كه از دوستان اين حقير است، دستگير و زنداني كردند به جرم اينكه چرا با مجاهدين خلق رفت و آمد داشته ايد، دختر را در هنگام ورود به زندان در بازجويي كشتند و معلوم نشد كجا دفن كردند و پس از چندين ماه به اوليايش خبر دادند و اما پسر ايشان را كه شايد شانزده سال داشت به ده سال زندان محكوم كردند. ولي پس از آنكه شش سال از ده سال را در زندان بسر برد او را با عده اي ديگر كشتند. بسياري از جوانان 12 تا 20 ساله را به عنوان منافق گرفته و كشته يا زنداني كرده اند. معلوم است كه دولت ملاها معني منافق را هم نمي داند. منافق كسي است كه ظاهرا موافق ولي باطنا مخالف باشد ولي اينها كه ظاهرا هم مي گويند ما مخالف دولتيم، منافق نيستند. معلوم شد روحانيان ما معني منافق را هم نمي دانند يا تجاهل مي كنند. به هر حال الان كار به جايي رسيده كه اين دولت و آقاي خميني دولت عراق را كافر مي دانند و چندين سال شب و روز جنگ و ستيز نمودند و صدها هزار جوان از طرفين كشته شده و همه شب بر سر مردم شهرها بمب و موشك و غيره ريختند و بسياري از خانه ها را خراب و خانمانها را تلف نموند و هر كس براي اصلاح و صلح قدم گذاشت آقاي خميني قبول نكرد. با اينكه چندين آيه در قرآن است كه خدا مسلمين را امر به صلح نموده و از آيات بسياري حرمت اين جنگ استفاده مي شود. به علاوه هنگامي كه كفار و مشركين پيشنهاد صلح مي كنند به نص صريح قرآن در سوره انفال آيه 61 و 62 بايد پذيرفت، چگونه اينان نمي پذيرند، آري اينان گاهي مي گويند كسي قرآن را نمي فهمد. هر چه هست تمام ساكنين منازل شبها را در ترس و لرز و زنان بيچاره مريض و بيمار شده، چه بسيار كه به بيماري رواني گرفتار شده اند، من اگر بخواهم تمام مطالب و ماجراهاي خود را بنويسم مثنوي هفتاد من كاغذ شده و از اختصار عدول كرده ام و اينجانب نيز اكنون توان و طاقت تفصيل ندارم، از اينرو فقط به بيان ماجراي دومين و سومين حبس خود در اين جمهوري مي پردازم و از باقي قضايا مي گذرم.

فهرست


 

آمادگي هميشگي مؤلف براي بحث

 

اوايل سال 60 بود كه جواني چند جلسه در مجلس تفسيري كه در منزل داشتم، شركت مي كرد، اما ظاهرا پدرش پس از اطلاع، مطلب را با آيت الله عبدالرحيم رباني شيرازي در ميان مي گذارد و جوان مذكور احتمالا به تحريك پدرش از اينجانب مي خواهد كه در يك جلسه با آقاي رباني شيرازي مباحثه كنم، اينجانب هميشه آماده مباحثه و مناظره با علما بوده و حتي قبل و بعد از انقلاب اطلاعيه اي بين مردم پخش كرده و آمادگي خود را براي مباحثه علمي در موضوعات مورد اختلاف، اعلام كرده بودم. حتي يادم هست زماني كه در دوره طاغوت پس از گرفتن مسجد توسط ملاها، در زندان ساواك بودم و مأمورين به من گفتند مراجع با تو مخالفند و به اعمال تو اعتراض دارند، جواب دادم من حاضرم در يك مجمع عمومي با تمام مراجع قم و نجف از قبيل گلپايگاني، نجفي، شريعتمداري، شاهرودي و خويي و خميني و..... مباحثه و از عقايدم دفاع كنم. از اينرو وقتي جوان مذكور از من خواست كه با رباني مباحثه كنم بي خبر از چاهي كه برايم كنده اند، پذيرفتم و توكل بر خدا كرده و با آن جوان و دوستش روز سه شنبه پانزدهم ارديبهشت هزار و سيصد و شصت هجري شمسي مرا به منزلي بردند كه در آنجا عده اي از پاسداران و مأمورين دولت حضور و رفت و آمد داشتند و همه توجهشان به آقاي رباني بود و از او محافظت و مراقبت مي كردند. در اتاقي كه رباني نشسته بود نيز چند پاسدار مسلح حاضر بودند، ولي جز آن جوان و دوستش كسي همراهم نبود. به راستي مباحثه با پيرمردي چون من كه فاقد عده و عُده است، چنين خدم و حشمي لازم داشت؟!

باري پس از سلام و تعارفات معمول، خداي را هزاران سپاس كه در اوايل مباحثه، از اوضاع مجلس دريافتم كه اين مجلس توطئه اي بيش نيست و حاضرين مجلس به هيچ وجه من الوجوه جوياي حقيقت و طالب هدايت و شنواي مطالبم نيستند، بلكه فقط قصد دارند در اثناي سخنانم چيزي بجويند كه بهانه اي عليه من به دست شان دهد و تنها چيزي كه مطلوبشان نيست يك مباحثه جدي و حق جويانه است كه طرفين با استدلال و ارائه مستندات خود، قصد وصول به حق و حقيقت را داشته باشند؛ زيرا آقاي رباني با اينكه كتاب «درسي از ولايت» مرا خوانده بود ولي هيچ علاقه اي به بحث در باره مطالب آن نداشت و مايل نبود در باب اشتباهات اين جانب در آن كتاب، دليلي بياورد. و اين ثابت مي كند كه اينگونه اشخاص به هدايت راغب نيستند بلكه صرفا قصد دفاع از موقعيت و سليقه و عقيده موروثي و معتاد خود دارند و اين حالت خود حجابي است كه مانع از رؤيت حقايق، هر چند كه مستدل باشند، مي شود.

نتيجه بحث برايم روشن بود و فهميدم كه هيچ فايده اي بر اين مجلس مترتب نيست.[49] اتفاقاً چيزي از شروع به اصطلاح مناظره نگذشته بود كه فهميدم مقصودشان آن است كه مرا به آوردن يك مرام جديد متهم كنند و يا به اتهام توهين و اهانت به علما و بزرگان اسلام، منتسب سازند و به اين بهانه واهي مرا زنداني كرده و بدين طريق مانع از ارتباط مردم با اينجانب شوند، لذا سعي كردم حتي المقدور طوري سخن بگويم كه بهانه اي به دستشان ندهم و چندين بار تكرار كردم و حتي سوگند خوردم كه من سخن جديدي نياورده ام و سعي بسيار كردم كه رباني را وادارم دليل گمراهي مرا بگويد و دايماً اصرار مي كردم كه بگويد به چه دليل من گمراهم، شايد بدين طريق بحث صورتي استدلالي و علمي بيابد و بتوانم با ذكر دلايل، صحت مطالب خود را اثبات كنم. اما حضرت آيت الله اصلاً توجهي به دليل خواستنِ من نداشت و فقط سعي داشت كه از سخنانم مدركي عليه خودم به دست آورد و تأكيد و اصرار بسيار كرد كه نام علمايي را كه به نظر من خرافات را بر دين افزوده اند و بدعت آورده اند ذكر كنم و ابداً علاقه اي به بحث در اصول مورد اختلاف نداشت، ناگزير از گفتن نام اشخاص جداً خودداري كردم ولي گفتم: «اگر شخصي يكي از بدعتها را بشمرد و از ما بخواهد، ما دلايل بدعت بودن آن را مي گوييم».

باز هم رباني پافشاري مي كرد كه بايد اسم علمايي را كه بدعت آورده اند ذكر كني و پس از اينكه دريافت اصرارش نتيجه بخش نيست. گفت: «پا شيد بريد آقا، و مجلس بدين ترتيب به آخر رسيد و من نيز گفتم: «پس ديگر مزاحم نشويم، نه مزاحم آقا شويم (منظورم جواني بود كه به مجلس تفسيرم آمده بود) و نه مزاحم مردم» و از مجلس خارج شدم.

 

فهرست


 

بحث مؤلف با آقاي رباني شيرازي

 

بي مناسب نيست  اگر قسمتهايي از سخنان خود را در آن مجلس بياورم: در ابتداي بحث رباني پرسيد: من خواستم ببينم كه مسأله جديدي كه شما داريد چيست؟ آيا مسأله جديدي داريد؟ و پس از اشاره به اينكه موضوع ولايت تكويني مورد اختلاف است گفت مي خواستم ببينم جوهره مطالب شما چيست؟ چه اختلافي با جمهوري اسلامي دارد كه بچه ها را تشويق به اين مي كنيد كه نسبت به جمهوري منزوي شوند، دنبال مسايل جديدي بروند، آيا اشكالاتتان به جمهوري اسلامي چيه؟ آيا به نظر شما رژيم شاهنشاهي بهتر از جمهوري اسلامي است؟ من در جوابش گفتم: اين حقير سراپا تقصير خود را معصوم نمي دانم و دين اسلام را قبول دارم و مذهبي نياورده ام و نه مرام جديد آوردم و نه با اسلام مخالفم و هوچيگري هم خوب نيست. اين فرمايشات شما ناشي از هوچيگري است كه شما با اسلام مخالفيد با جمهوري اسلامي مخالفيد. نه، ما نه با اسلام مخالفيم، ما با اسلام اصيل موافقيم با جمهوري اسلامي كه چيزي از اسلام كم يا زياد نكند موافقيم. ما كسي را منزوي نكرديم. ما مدتي با آيت الله كاشاني در زندان بوديم، پسران كاشاني هستند، بپرسيد. من مدتي با آقاي مصدق و كاشاني همراهي مي كردم. تمام آخوندها با فداييان اسلام مخالف بودند به غير از من. محل تنهايي فداييان در قم منزل من بود. در تهران در منزل من پناهنده مي شدند. آيت الله بروجردي با تمام دستگاهش با فداييان مخالف بود. به دستور بروجردي فداييان را در مدرسه فيضيه كتك زدند. اين چيزهايي است كه همه مي دانند، حال اگر شما نمي دانيد مانعي ندارد، حال اگر شما مي خواهيد مرا هو كنيد كه با جمهوري اسلامي مخالف است. اين حرفهاي شما هو كردن است، شريعتمداري و گلپايگاني و نجفي و ديگران همه همدرسهاي من اند و مرا مي شناسند.

از سؤالات ديگر رباني آن بود كه فرق بين مذهب و دين چيست؟ در جوابش گفتم: دين و مذهب بيست و پنج فرق با هم دارند. اول اينكه «الدين من الله والمذهب من الناس» «إن الدين عندالله الإسلام»، دين را خدا آورده، ولي مذهب را مردم ساخته اند. مذهب حنفي، مذهب جعفري، مذهب شافعي، مذهب صوفي و مذهب شيخي، همه اينها را مردم ساخته اند، در كتاب خدا اين مذهب ها نيست. و در قسمت ديگري از بحث گفتم: شما مي گوييد مذهب را ه و روش رسيدن به اسلام است، آيا راه و روش رسيدن به اسلام را خدا منحصر كرده به مذاهب موجود يا شما منحصر كرده ايد. ابوحنيفه فهميده «أقيموا الصلاه» يعني نماز بخوانيد، بنده هم مي فهمم كه: «أقيموا الصلاه» يعني نماز بخوانيد، پس انحصار كردن به ابوحنيفه براي چه و به نام مذهب ايجاد تفرقه كردن براي چه؟ حنفيين، شافعييين، مالكيين اگر همه مسلمانند پس همه اسمشان را بگذارند مسلمان. اين اسلام نامي است كه خداوند بر شما گذاشته «هو سماكم المسلمين» شما همين نام مسلمين را بگيريد و تحت همين نام وحدت پيدا كنيد نه به نامهاي متعدد. «اسماء سميتموها أنتم و آباءكم». شما و گذشتگان به نام مذهب تفرقه بين مسلمين آورده ايد. هر عالمي مانند ابوحنيفه مي تواند از كتاب الله و سنت رسول الله بفهمد، ديگر ايجاد تفرقه براي چيست؟ ما دعوت مي كنيم به وحدت اسلامي. خدا نام دينش را اسلام گذاشته و نام مذهب روي دينش نگذاشته، شما هم نگذاريد. صحبت سر نام است خود نام ايجاد تفرقه مي كند. بحث ما اينست. و در قسمت ديگري از سخنم گفتم ما مي گوييم راه و روش اهل بيت هم اصولش و هم فروعش اين كه شما مي گوييد نيست، شما دروغ مي گوييد. اينها مذاهب اهل بيت نبوده است. و چون رباني پرسيد از كجا سنت رسول الله را مي فهمي؟ گفتم از كل روات مي فهمم نه از يك راوي خصوص، كتاب الله كه هست و اما سنت رسول را ما به يك مذهب خاص پايبندي نداريم از كل روات مي فهميم. اما از آنجا كه مخاطبان با بغض در برابرم نشسته بودند هيچيك از اين سخنان آنان را وادار نكرد كه به بحث خود صورت استدلالي بدهند و از من دليل بخواهند و در اثبات بطلان سخنانم دليلي بياورند و بحث بي نتيجه خاتمه يافت.

دو روز بعد يعني پنج شنبه كسي كه مباحثه را ضبط كرده بود به منزلم آمد و چند سؤال ديگر كرد و جوابهايم را در ادامه نوار،[50] مباحثه آن روز ضبط نمود.

سؤال و جواب آن روز بدين قرار بود:

 

جوان: حضرت علامه برقعي، راجع به بحثي كه با آيت الله رباني شيرازي كرديد يك نكته اي مي خواستم  شما توضيح دهيد به اين مطلبي كه شما فرموديد ما سر اسم مذهب اشكال داريم و ايشان گفتند: نه، دعواي ما سر محتواي مذهب است، مي خواستم دراين مورد توضيح دهيد؟

برقعي: عرض مي شود كه ايشان اشتباه بزرگي مي كند كه مي گويند محتواي مذهب با محتواي دين فرقي ندارد، و اين، يك اشتباه بزرگي است، چرا براي اينكه اينها خودشان در تمام كتابها نوشته اند كه اصول دين سه تاست و اصول مذهب دو تا. حال اگر دين با مذهب يكي است، اصول دين كه سه تاست، پس اصول مذهب هم بايد سه تا باشد. پس دو تا اضافه شده براي چي؟ بخاطر مذهب اضافه شده است. معلوم مي شود مذهب غير از دين است. اگر محتوايش يكي بود، بايد يكي باشد. اين مطلب خيلي روشن است و هر عوامي مي فهمد، اما حالا آيت الله رباني نمي خواهد بداند، شايد هم مي داند ولي تجاهل مي كند و محتواي دين و مذهب را يكي مي داند. بايد به ايشان گفت آقاجان اگر محتواي دين با مذهب يكي است، شما مي گوييد اصول دين سه تاست، مذهب نبايد به آن اضافه كند، پس اينكه مي گويند عدل و امامت از اصول مذهب است، اين يعني چه، اين يعني مذهب چيزي اضافه كرده است. پس بنابر اين، مذهب اضافه بر دين كرده است، زياده كرده، كم كرده. دين مي گويد غير از خدا را نخوان، ولي مذهب مي گويد تا صبح سينه بزن بگو يا عباس، دين مي گويد: «لا تدعوا مع الله أحدا» كه قرآن مي گويد احدي غير از خدا را نخوانيد. ايشان مي خواهد بگويد محتواي دين با محتواي مذهب يكي است، اگر يكي است، پس چرا دو تا اضافه كرده اند و گفتند عدل و امامت جزو مذهب است. پس اضافه شده. قرآن مي گويد غير از خدا احدي را نخوانيد ولي مذهب مي گويد تا صبح ياحسين بگو، از اول شب برو مسجد سينه بزن و بگو يا حسين. حالا آيا ديني كه مي گويد غير خدا را نخوان و مذهبي كه مي گويد يا حسين بگو يكي است؟ آيا كجاي قرآن گفته يا علي بگو؟.

جوان: پس به نظر شما مذهب تشكيل مي شود از دو قسمت: يك قسمت حقش و يك قسمت ناحق كه قسمت حق آن دين است و قسمت ناحقش مذهب است؟

برقعي: ببينيد ما دو جور آب داريم، يكي آب مطلق، يكي آب مضاف. آب مطلق پاك خوب است. حال، يكي مي آيد در آب مطلق، آشغال مي ريزد، مي شود مضاف. به هر دو آب مي گويند، ولي خيلي فرق مي كند. دين، آب مطلق است، و مذهب، آب مضاف.

جوان: ايشان خيلي اصرار داشتند كه شما نام علمايي را ببريد كه بدعت داشتند، و شما گفتيد يكي از بدعت ها را نام ببريد تا من نام آن عالمي كه آن بدعت را آورده من هم ببرم، آنطور كه من تشخيص داشتم ايشان (رباني) عقيده داشتند كه در دين بدعت نيست و هر چه هست همان اسلام صدر اسلام است؟

برقعي: ايشان مي داند ولي تجاهل مي كند. آيا صوفي گري كه چرخ بزني و اشعار مولوي را بخواني، آيا در صدر اسلام بوده است؟ مولوي مال هفتصد سال بعد است. صوفيگري مال هفتصد سال بعد است. آيا شيخيگري مال چه زمان است، شيخيگري در زمان شيخ احمد احسائي آمده است. هزار سال بعد از پيامبر اسلام. و در صدر اسلام نبوده. نمي توانيم بگوييم همان اسلامي كه در صدر بوده شيخي بوده، پيغمبر شيخي بوده، علي شيخي بوده يا صوفي بوده، مذهب نقشبندي مي گويد هر مريدي بايد در وقت نماز، مرشد را در نظر بگيرد، وقتي مي گويد: «إياك نعبد» تو را عبادت مي كنيم، يعني به مرشد مي گويم. كي در صدر اسلام اين بازيها بوده؟ مي گويد: «إهدنا الصراط المستقيم» يعني، راه مرشد، ما چقدر مرشد داريم، هفتصد مرشد. آيا صدر اسلام اينها بوده؟ اينها در صدر اسلام نبوده است. پس اين مذاهبي كه پيدا شده، هيچكدام صدر اسلام نبوده و اين آقا كه مي گويد محتواي مذهب با محتواي دين يكي است، يا واقعاً جاهل است يا اينكه خير، عالم است و خودش را به جهل زده است آيا پيغمبر هم صوفي بوده، هم شيخي، هم حنفي بوده، هم شافعي. ديدم در راديوي جمهوري اسلامي گفته كه پيغمبر فرموده پشت سر سني ها اگر نماز بخوانيد خيلي فضيلت دارد، من خيلي تعجب كردم، آيا زمان پيغمبر مگر سني و شيعه بوده است و ببينيد اينها چقدر نادانند. انسان مي ماند متحير كه مي بيند ايران سرتا پا خرافات است، آخوندي كه پشت راديو حرف مي زند بايد چيزي بگويد كه مردم به او نخندند. زماني كه پيغمبر زنده بوده، هنوز سني نبوده، شافعي نبوده، سني، شيعه نبوده است. اگر محتواي دين و مذهب يكي است، پس چرا اسم مذهب مي گويي، پس همان اسم دين را بگو.

جوان: يكي از علماي شيعه كه بدعت آورده است. بيان كنيد؟

برقعي: ملا صدراي شيرازي كه از مفاخر است و نام خياباني را به اسم ملاصدرا گذاشته اند. كتابي نوشته به نام اسفار. اين اسفارش به قول حاجي نوري تمامش ضد قرآن است. ملا صدرا مي گويد خدا با خلق يك وجودند، تمام خلق تجليات خداست. مي گويد همانطور كه فلان چيز جلوه مي كند خدا هم تجلي كرده در حيوانات و چيزهاي ديگر. مي گويد همانطور كه دريا موج مي زند و موجش پيداست، خدا هم همينطور. با اينكه تمام اين حرفهاي ملاصدرا باطل است، حالا همين ملا صدرا اكثر طلاب و حتي آيت الله ها كه من نمي خواهم اسم ببرم، شاگرد ملا صدرا هستند. در آن مجلس اگر من مي گفتم چه كس مبدع است، او فوراً پي بهانه مي گشت كه برايم پاپوش درست كند؛ زيرا او شاگرد ملا صدراست. از تمام كفريات، اسلام ملاصدرا بدتر كرده. باطل را حنفي گفته، شافعي گفته، همه گفته اند. ولي ملاصدرا از همه بدتر كرده است. الآن در همين ايران ملاصدرا مريدان بسيار دارد، بخواهي حرف بزني فوراً براي آدم پاپوش درست مي كنند كه اين آقا مخالف با چه چيزهاست، ببريد آقا را به زندان. و تازه مي گويند آزادي است. اين چه آزادي است. ما را بردند زندان، نگفتند براي چه شما را زندان مي بريم، آخرش كه مي خواستند مرا آزاد كنند، گفتند: علت اينكه شما را زندان كرديم، چون قمي ها گفتند شما سني هستيد، آيا اينهم دليل شد. حالا تازه مي گوينده آزادي هم هست. قاضي به من مي گويد شما سني هستيد. به ايشان گفتم: اولاً من از ملاهاي سني ملاترم، كسي كه از آنان ملاتر است كه پيرو آنها نمي شود. آن وقت چهار نفر جوان كه در جلسه ما مي آيند، مي خواهند چيز بفهمند، مادرش با آنها دعوي دارد، با پدرش دعواست، با خواهرش دعواست، خوب اگر مي خواهد جلسه ما نيايد. ما نه كسي را اينجا دعوت كرديم، نه مي گوييم بيايد. هر كس ميل دارد هدايت شود، بيايد هدايت شود. ما كه ضمانت نكرديم، ما ضامن هدايت مردم نيستيم، ما يك چيزي بلديم، هر كس پرسيد وظيفه ماست كه جواب دهيم، مي خواهد قبول كند مي خواهد قبول نكند. مي خواهد بيايد، مي خواهد نيايد. ما را مي كشند به مجلس سياست كه آقا اين علماي گمراه كيانند، به ما نشان بده. اگر اسم ببريم همانجا ضبط صوت و پرونده و اول مرافعه. آقاجان، شما اگر عالمي بايد اهل بدعت را بشناسي، چرا از من مي پرسي.

 

فهرست


 

زنداني شدن مؤلف در پي بحث با آقاي رباني

 

باري، همچنان كه قبلاً گفتم حدسم درست بود و فرداي همان روز يعني صبح جمعه هفدهم ارديبهشت پاسداران به منزلم ريختند و بدون آنكه موجب دستگيري را بگويند مرا به زندان اوين بردند و بيش از يك ماه در زندان ماندم و چنانكه بعداً فرزندم برايم نقل كرد، بعد از ظهر جمعه پاسداران، به منزلمان هجوم كرده و آنجا را تفتيش كرده و تعدادي از كتب و عكسهاي شخصي را كه در خانه داشتم با خود بردند.

خواننده توجه كند كه اينان چنانكه قبلاً نيز گفته ام به چيزي ايمان ندارند و حتي به تشيع كه شب و روز سنگ آن را به سينه مي زنند نيز ايمان واقعي ندارند؛ زيرا نه تنها در اسلام بلكه در بسياري از ممالك لائيك نيزيك پيرمرد را به جرم يك مناظره، كه به دعوت خودشان انجام شده زنداني نمي كنند ولي در حكومت ملاها بدون هيچ جرمي مرا دستگير و محبوس كردند، در حالي كه بنا به فقه شيعه نيز جايز نيست كسي را بي دليل و بدون تفهيم اتهام و بي آنكه به او فرصت دفاع از خود بدهند، زنداني كنند. از اين رو اميدوارم خواننده محترم، اعمال ملاها را به هيچ وجه به حساب اسلام نگذارد؛ زيرا اسلام بيش از هر كس توسط ملاها مورد ظلم قرار گرفته است. باري پس از زنداني شدن اينجانب، برادران ايماني، نامه اي خطاب به رييس جمهور وقت بني صدر نوشته و چون از روزنامه هاي كيهان و اطلاعات نااميد بودند، رونوشت نامه را براي روزنامه هاي ميزان و مجاهد و انقلاب اسلامي و جبهه ملي فرستادند تا شايد يكي از آنها به سبب رقابت و مخالفتي كه با ملاها دراند، به چاپ آن اقدام كنند، ولي چنين نشد و هيچيك از آنها مردم را از ظلم و ستم آخوندها مطلع نكرد. متن اعلاميه مذكور كه تعدادي هم بين دوستان پخش شده چنين بود:

 

 

بسمه تعالي

رياست جمهوري آقاي دكتر ابوالحسن بني صدر                        5/3/1360

مدت يك ماه است محقق و نويسنده بزرگ اسلامي علامه ابوالفضل برقعي را در منزلش دستگير و به زندان اوين برده اند. نامبرده داراي آثار ارزنده و كتابهاي مفيد ديني و علمي است. صاحب رساله به نام احكام القرآن و تفسير قرآن به نام تابشي از قرآن و بسياري آثار و تأليفات ديگر است. وي تمام عمر و نيرويش را صرف تبليغ و معرفي اسلام واقعي و زدودن خرافات و موهومات از دامن آن نموده و مشكلات فراواني را چه در رژيم منفور گذشته و چه در وضع فعلي تحمل كرده. و همواره با تهديدهاي مكرر از طرف مدعيان كاذب مذهبي مواجه بوده است.

اخيراً (دو شب قبل از دستگيري) ايشان بحثي در موضوعات اعتقادي تحت عنوان (فرق بين دين و مذهب) با آقاي رباني شيرازي داشته اند كه نوار سه ساعته آن موجود است. از مقام رياست جمهوري خواهشمنديم اگر دستگيري ايشان مربوط به بحث مذكور است، امر فرمايند نوار آن از رسانه ها پخش و تحت قضاوت مردم مسلمان و آگاه قرار گيرد. و اگر مربوط به كتابهاي منتشره ايشان است موارد نيز از همان طريق اطلاع داده شود تا ابهام اين نوع دستگيري ها از بين برود. و در جمهوري نوپاي اسلامي كه نسبت به دانشمندان ديني از هر زمان ديگري ارج نهادن واجب تر است چنين حوادثي پيش نيايد كه اسباب نوميدي ديگر انديشمندان اسلامي گردد. و در صورت اتهام آزادي ايشان را از آن مقام خواستاريم.

موحدين – پيروان قرآن

رونوشت: - روزنامه ميزان

رونوشت: - روزنامه مجاهد

رونوشت: - روزنامه انقلاب اسلامي

رونوشت: - روزنامه جبهه ملي

 

 

به هر حال پس از حدود چهل روز ماندن در زندان، بي آنكه اتهامي به حقير ابلاغ و تفهيم شود و يا اجازه سؤال از علت دستگيري، به من بدهند، از زندان آزاد شدم. معلوم است كه آبرو و ديگر حقوق مؤمن و عدالت و انصاف با مردم كه اين همه در شرع نسبت به رعايت آن سفارش و اصرار و تأكيد شده، در حكومت ملاها ارزشي ندارد.

فهرست


 

ترور و سوء قصد به جان مؤلف

 

باري، پس از آزاد شدن، مجدداً وظيفه خود يعني تأليف و ترجمه كتبي كه براي زدودن خرافات و ايجاد وحدت اسلامي و بيداري عوام و آشنايي مردم با حقايق اسلام، ضروري مي ديدم، از سر گرفتم. و چون مي دانستم كه فرصت زيادي ندارم و علاوه بر آن ملاها مرا راحت نخواهند گذاشت و باز هم به بهانه هاي مختلف به سراغم خواهند آمد، از اين رو باوجود كمبود منابع و كتب لازم و ضعف بنيه جسمي، با شتاب تمام به تأليف كتبي از قبيل بررسي علمي احاديث مهدي، تضاد مفاتيح الجنان با آيات قرآن، بت شكن يا عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول و نقد المراجعات به زبان عربي و ترجمه مختصر منهاج السنه ابن تيميه به نام رهنمود سنت در رد اهل بدعت و ترجمه احكام القرآن شافعي و ترجمه الفقه علي المذاهب الخمسه و تضاد مذهب جعفري با اسلام و قرآن و.... مشغول شدم.

اما آقاي رباني شيرازي نيز مدتي نه چندان زياد، پس از آزاد شدن اين حقير از زندان، در سانحه تصادف اتومبيل به ديار باقي شتافت. در اين سالها كه اينجانب به كار خود مشغول بودم تسلط آخوندها و فشار سانسور و تجسس در احوال مردم و دروغگويي و زورگويي ملاها بيشتر و بيشتر مي شد، و طبعا با چنين اوضاعي تأليف اين كتب برايم مايه گرفتاري بزرگي شد و به ترور اينجانب انجاميد كه اينك به شرح آن مي پردازم:

سال 1365 شمسي و سال هشتم استقرار حكومت ملاها بود كه مانند سالهاي قبل از آن مردم را به زور و تزوير به جبهه جنگ مي بردند و در تبليغات، مرتب تبليغ مي كردند كه مردم شهيدپرور خودشان براي جهاد اسلامي حاضر شده و به استقبال مرگ مي روند و كسي هم جرئت ندارد بگويد چنين نيست. و بايد گفت ايران شده يك جهنم سوزان از فقر و قحطي و گراني و ظلم و ستم. در اين ايام كتابي نوشتم به نام «بررسي علمي در احاديث مهدي» و در آن از آيات قرآن و عقل استدلال كردم بر اينكه امامت به معناي راهنمايي و يا به معناي زمامداري، انحصار به يك يا چند نفر كه صاحبان هر مذهب به آن عده منحصر مي كنند صحيح نيست، بلكه همانطور كه ائمه كفر انحصاري نيست، ائمه ايمان نيز انحصاري نيست و اخبار و احاديثي كه امثال علامه مجلسي و يا شيخ صدوق و يا كليني در كتب خود آورده و ائمه را به دوازده تن منحصر نموده اند و نيز اخباري كه راجع به پسر امام حسن عسكري آورده اند همگي را مورد بررسي قرار داده و ثابت كردم كه آن اخبار، تماماً مجعول و ضد و نقيض و غير صحيح است. نسخه اي از اين كتاب به دست ملاهايي كه مصدر امور در جمهوري به اصطلاح اسلامي هستند افتاد، به جاي آنكه از اين خدمت تقدير كنند و يا اگر جايي خطا گفته ام جواب دهند و اشتباهم را با ذكر دليل اثبات كنند فتواي قتل مرا صادر كردند و مأمورين خود را كه بيش از چهار نفر بودند براي كشتنم به منزل ما اعزام داشتند، سه نفر از ايشان قبل از غروب آمدند و چند مسأله سؤال كردند و جواب شنيدند و من مطلع نشدم كه اينان براي سؤال نيامده اند بلكه براي اطلاع از راه ورود و خروج منزل و اينكه طرح كشتن مرا بريزند و شبانه برگردند، آمده اند. به هر حال همان شب كه شب پنجشنبه بيست و نهم خرداد 65 بود ساعت 8 و يا 9 شب به منزل ما مي آيند و در مي زنند، ميهماني داشتم به نام آقاي سالخورده، او در را باز مي كند اما به محض اينكه در باز مي شود فوري او را مي گيرند و دو نفر مسلح با موتور او را سوار كرده و همراه مي برند (چنانكه از آقاي سالخورده شنيدم با موتور هونداي چهارسيلندر و گويا اين موتورها فقط در انحصار مأمورين دولت است) و فرد ديگر وارد منزل مي شود و در حالي كه اينجانب مشغول نماز عشا ودر ركعت دوم بودم مي آيد و با هفت تير بناگوش مرا هدف قرار مي دهد و مي گريزد اينجانب از آمدن او مطلع نشدم ولي ناگهان احساس كردم سرم آتش گرفت گويي بمبي در سرم منفجر شد. چون خون از بناگوشم روان شد و سجاده من خوني شد نماز را شكستم و خود را به دستشويي منزل رساندم و شنيدم كه كسي مي گويد: كار تمام شد. و در همان دستشويي بيحال افتادم و در سن هشتاد سالگي مقدار زيادي خون از بدنم خارج شد. آنچه خون ريخته شد و آنچه به گلويم فرو رفت. شايد دو ليتر يا بيشتر بود. زني در اتاق عقب بود كه در خانه ما خدمت مي كرد چون صداي تير را شنيد و آمد حال مرا ديد به عجله رفت همسايگان ما را در طبقه دوم و سوم كه بالاي مسكن ما بودند خبر كرد. آنان شايد از ترس كمكي نكردند، زن بيچاره از خانه بيرون مي دود و به همسايه خيرخواه ما آقاي اميدوار اطلاع مي دهد و فرياد مي كند كه آقا را كشتند. آقاي اميدوار با عيال و فرزندانش آمدند و انصافاً كمك كردند، نامبرده سعي مي كند با تلفن به چند نفر از دوستان تهران اطلاع بدهد ولي بعضي از آنان يا تلفن ايشان مشغول بوده و يا نبوده و يا جواب نمي دهند، وي به كلانتري نيز اطلاع مي دهد. به هر حال مأمورين كلانتري مي آيند و با ماشين خود مرا به بيمارستان شهريار كه نزديك منزل است مي برند و چون آنجا مجهز نبوده به بيمارستان لقمان الدوله مي برند، در آنجا مرا معاينه و مداوا كردند.

فهرست


 

ترور شدن مؤلف بوسيله دستگاه محاكمه

 

و اما ضارب چه كسي بود؟ بعداً معلوم و مسلم شد كار هيئت حاكمه بوده است كه به وسيله پاسداران كميته ترور را انجام داده است. به راستي چرا مصادر امور اين جنايت را مرتكب شده اند با اينكه من ده سال بود كه خانه نشين بودم و در اثر پيري چندان قادر به مبارزه نبودم و چندان به خير و شر دولت جمهوري كاري نداشتم. اما چون عقيده آزاد نيست و يكي از خرافات متعصبين و مدافعين بدعت را باطل كرده بودم، مورد غضب آنان واقع شده و چون دليل و منطق نداشتند به ترور متوسل شدند.[51] يعني همان كاري كه با استاد قلمداران نيز مرتكب شدند. قرائن بسيار نشان مي داد كه مأمورين دولت جمهوري ضارب بوده اند. بعضي از آنها به شرح ذيل است:

أولاً: چون مرا به قصد قتل در خون غوطه ور كردند و تير از طرف سر داخل و از طرف ديگر صورت خارج شد، با بي سيم خبر دادند كه كار تمام شد. مجهز بودن ضاربين به بي سيم خود دليل واضحي است كه آنها با دولت مرتبط بوده اند.

ثانياً: آشنايان به روزنامه هاي كيهان و اطلاعات و ساير روزنامه ها اطلاع دادند كه اين خبر را در صفحه حوادث بنويسند، ولي هيچيك درج نكردند.

ثالثاً: پسرم نامه اي به مصادر امور نوشت، ولي هيچ يك از ايشان جواب نامه ها را نداند.

رابعاً: خود من اعلاميه هايي نوشته و بين مردم منتشر نمودم و از جمله آن را براي مصادر امور نيز فرستادم ولي باز هم جوابي ندادند.

خامساً: پس از دو روز كه خانواده اميدوار همسايه خيرخواه ما به بيمارستان آمدند يكي از نگهبانان آنجا به او مي گويد ما چند مرتبه ضارب را ديده ام، او مي پرسد مگر شما او را مي شناسيد، آن مأمور فوري كلام را عوض مي كند و سخن خود را تغيير مي دهد.

سادساً: روز سوم كه من در بيمارستان بودم. يكي از أئمه جماعت در بازار تهران به نام سيدعلي انگجي با شيخي ديگر و عده اي همراهان خود به عنوان ديدار با مجروحين جنگ به بيمارستان مي آيد، در حالي كه قرائن نشان مي داد براي ديدن وضع من آمده بودند مانند آنكه من در راهرو كه به طرف دستشويي مي رفتم با ايشان برخورد كردم و ايشان هنوز وارد اتاق بيمارستان نشده بودند، با انگشت به يكديگر اشاره مي كردند و مي گفتند خودش است و همچنين قرائن ديگر، به هر حال وي در ضمن ديدار آمد بالاي تخت اينجانب ولي تظاهر مي كرد مرا نمي شناسد فقط چون روحاني هستم به ديدارم آمده، اما من با آقاي انگجي تكلم كردم و گفتم كه او را مي شناسم و نام پدرش را بردم و خود را معرفي كردم و او مبهوت مانده بود، البته كاملاً مي دانست كه مجروح كيست ولي تجاهل كرد شايد مي خواست ببيند من هوش و حواسم كار مي كند و ماندني هستم يا از دنيا مي روم، به هر حال پس از آنكه من قضيه را تعريف كردم و گفتم سرنماز با من چنين كردند و گلوله بر چهره من زدند، شيخي كه در معيت آقاي انگجي بود، فوري با افتخار و با صداي بلند در جلوي پرستار بيمارستان و فرزندان من به عربي گفت: من ناحيتنا، يعني اين جنايت از ناحيه ما بوده است. من فهميدم كه اينان قتل مرا افتخار خود مي دانند، دختر بزرگم كه آنجا بود به او اعتراض مي كند و بين ايشان و فرزندان من بگومگو شد. به هر حال فهميدم كه حكم كشتن من به وسيله دولت و با همكاري كميته به اجرا در آمده است.

سابعاً: اگر ضارب مأمور دولت نبود او را تعقيب كرده و پيدا مي كردند چنانكه چند روز قبل از ترور اينجانب بمبي در خيابان ناصرخسرو منفجر شد و دولت ظرف سه روز عاملين آن را شناسايي كرد، ولي در مورد ترور من دولت هيچ اقدامي نكرد، بلكه در بيمارستان مأموريني از زندان اوين آمدند و چون حال و وضع مرا ديدند، به من گفتند شما ضاربين را حلال كنيد. ضمناً آن زني كه در منزل بود و هم ميهمان من در روز حادثه يعني آقاي سالخورده، هر دو اظهار كردند آنان كه عصر به بهانه سؤال كردن به منزل ما آمده بودند، هر سه داراي اسلحه كمري بودند.

ثامناً: چند روزي كه من در بيمارستان بستري بودم همواره عده اي از پاسداران شب و روز با داشتن هفت تير در زير لباس در اطراف اتاقم كشيك مي دادند و هر چند ساعت عوض مي شدند. اين پاسداران و رييس ايشان مرتب به فرزندانم مي گفتند چرا اين مرد را به منزل و يا بيمارستان خصوصي نمي بريد هر چه زودتر او را از بيمارستان خارج كنيد و ببريد حتي بعضي از ايشان مي گفتند او دشمن علي است، نبايد او را معالجه كنند، معلوم بود ميل نداشتند معالجه شوم و حتي شب حادثه نگذاشتند دخترم به كمكم بيايد و بجاي اينكه اجازه دهند بالاي سرم بيايد او را براي سؤال و جواب به كميته بردند!!

تاسعاً: عده اي بازاري كه به بيمارستان آمده بودند مرتب مي گفتند خدا نابودش كند او دشمن علي است و فحاشي مي كردند.

عاشراً: روز پنجشنبه كه فرزندم با چند نفر از دوستان به منزل ما مي روند يعني همان روز بعد از ترور مي بينند تلفن منزل ما قطع است. و همچنين ميهمان ما آقاي سالخورده را كه در شب ترور گرفته و در يكي از خيابانها رها كرده بودند هنگامي كه او را رها مي كنند با تهديد مي گويند كه قضيه نبايد جايي گفته شود و حتي مأمورين دولت در همان شب اول از همسايگان ما كه صداي تيراندازي را شنيده بودند، خواستند نام آقاي سالخورده را جايي نبرند و از او سخني به ميان نياروند. از مهمترين دلايلي كه دولت قصد ترور مرا داشته و لاغير و ضارب، مأمور حكومت بوده اين است كه پس از گذشت چند روز از حادثه كه آقاي سالخورده در كلاس مأموريت خود حضور داشت.[52] مأموريني از طرف دولت او را دستگير مي كنند و از اوتعهد مي گيرند، حادثه ترور برقعي را براي كسي بازگو نكند! البته شبي كه ضاربين او را در منزل ما دستگير و از منزل خارج كرده بودند از او مي پرسند چرا به خانه اين مرد آمدي او تو را سني مي كند. وي در جواب مي گويد من خود از اهل سنتم، ضاربين باور نمي كنند و او مي گويد اگر حرفم را باور نمي كنيد از اداره گاز مشهد سؤال كنيد. من از كارمندان اداره گاز بوده و الآن به عنوان مأمور شركت گاز مشهد به تهران آمده ام، البته مي توانيد از اداره گاز تهران هم سؤال كنيد. و از اين طريق ضاربين به حكومت اطلاع مي دهند فلذا پس از چند روز او را در كلاس درس دستگير و تهديد مي كنند. و إلا اگر ضاربين به حكومت اطلاع نداده بودند، مأمورين دولت از كجا مي دانستند، سالخورده كيست و كجاست؟ به هر حال او را هنگام كلاس دستگير كرده و او را ملزم مي كنند ماجراي ترور برقعي را به أحدي نگويد و او هم اجباراً و براي اينكه در محل كارش دچار مشكل نشود تعهد مي دهد. بدين ترتيب شكي باقي نمي ماند، اين توطئه كار حكومت بوده است.

البته قرائن ديگر نيز موجود است، مانند آنكه خبرگزاريهاي غير ايراني در راديوهاي خود جريان ترور مرا گزارش كردند ولي دولت آخوندي و روزنامه هايش و راديوي ايران كاملاً آن را مسكوت گذاشتند.

 

فهرست


 

اعلاميه ي مؤلف پس از ترور

 

پس از ترور، چند روز بيشتر در بيمارستان نبودم، ديدم با اين حال صلاح نيست در بيمارستان بمانم. و بعضي از دكترها و متصديان بيمارستان گفتند اگر اينجا بمانيد جان شما در خطر است. و لذا روز پنجم با متصديان بيمارستان خداحافظي كردم. معلوم شد در خانه و در بيمارستان در امان نيستم. اينست حال ما و بدتر از ما حال ملت ماست. چون به خانه برگشتم در حالي كه ريش و سر و بدنم خونين بود با فرزندم محمد حسين به حمام رفتم و بدن خود را شستشو دادم و سپس براي كساني كه مي خواهند احوال ما را بدانند و از چگونگي حادثه باخبر شوند اعلاميه زيرا نوشتم و در ميان دوستان و آشنايان پخش كردم. متن اعلاميه به شرح زير بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

آيا جواب سخن حق، گلوله و ترور است؟

در دو هفته پيش يكي از افرادي كه خود را شيعه و به جمهوري اسلامي ايران علاقمند نشان مي داد، پس از آنكه به منزل اينجانب آمده و پرسشهايي نمود، بيرون رفت، دو مرتبه در اوايل شب در حالي كه من مشغول نماز عشا بودم بازگشت و مرا از ناحيه سر هدف گلوله قرار داد. بحمد الله والمنه كار ضارب خنثي شد و چنانكه او مي خواست به نتيجه نرسيد، آري: «لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا هو مولينا» (سوره توبه، آيه 51). يعني هرگز به ما آسيبي نرسد جز آنچه خدا براي ما مقرر داشته اوست مولاي ما.

مگر ما چه مي گوييم

متعصبان چرا با ما دشمنند؟ چرا كمر به قتل ما بسته اند؟ مگر ما چه گفته و مي گوييم؟ در حقيقت اين آيه كريمه بيان حال ما و علت دشمني ايشان است كه خداي تعالي فرموده: «و ما نقموا منهم إلا أن يؤمنوا بالله العزيز الحميد» (البروج:8) اينان با ما خشمي ندارند جز براي اينكه به توحيد حقيقي ايمان داريم و دعوت مي كنيم! مي گوييم غير خدا را نخوانيد چنانكه در صد آيه قرآن است و كسي از خدا آگاه تر و مهربانتر نسبت به بنده اش نيست، مي گوييم انبياء (ع) پس از وفات خود از امت خويش خبر ندارند و در عالم باقي از عالم فاني بي خبر و آسوده اند چنانكه خداي تعالي در سوره مائده آيه 109 فرموده: «يوم يجمع الله الرسل فيقول ما ذا أجبتم قالوا لا علم لنا»، يعني: روزي را بياد آر كه خدا همه رسولان خود را جمع مي كند و مي پرسد كه چگونه دعوت شما را مردم اجابت كردند، پيامبران گويند: در اين باره ما را علمي نيست فقط تو داناي غيبها مي باشي. عيسي بن مريم (ع) به تصريح قرآن خواهد گفت: «و كنت عليهم شهيداً ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت أنت الرقيب عليهم» (المائده/117)، يعني: پروردگارا من بر امت خود گواه بودم تا هنگامي كه ميان ايشان بودم و چون مرا وفات دادي تو خود مراقب ايشان بودي و تو بر هر چيز گواه و آگاهي. با ما دشمنند زيرا خواسته ايم از خرافات مذهبي نجاتشان دهيم و روايات و حكايات ضد قرآني را نمي پذيريم و مي گوييم رسول خدا(ص) و ائمه هدي (ع) فرموده اند: «ما جائكم منا لا يوافق كتاب الله فلم نقله = آنچه از ما به شما برسد كه با كتاب خدا سازگار نباشد ما آن را نگفته ايم. ما مي گوييم كتب مذهبي مانند كافي و بحار مملو از مطالب ضد قرآن و عقل است و از امامان هدايت نيست و پرداخته دشمنان است. ما مي گوييم دين اسلام دين آزادي و عدالت و رحمت است، نه دين اختياري و فشار و غصب اموال مردم. خدا به رسول خود فرمود: «و ما أنت عليهم بجبار» (ق/45) يعني تو بر ايشان جبار نباشي، رسول خدا (ص) اهل مكه را بخشيد با آنكه آن همه صدمه زدند، ما مي گوييم مهدي منتظري كه طبق عقيده و روايات شيعه مي آيد و براي جهان عذاب و نقمت است و مردم جهان را با شمشير مي كشد و به زور همه را به اسلام وارد مي كند و تا زير شكم اسبش خون بالا مي آيد و كافري در دنيا نمي ماند براي اينكه پنج سال يا هفت سال رياست كند، صحيح نيست و برخلاف آيات و سنت إلهي است كه مي فرمايد: «لا إكراه في الدين» (بقره/256) و فرموده: «إن الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بأنفسهم» (رعد/11) يعني، خدا وضع قومي را تغيير نمي دهد تا خودشان خود را تغيير دهند. و در سوره مائده آيه 14 و 64 مي فرمايد: نصاري و يهود تا قيامت در دنيا باقي مي مانند. ما مي گوييم اين عقيده شيعه كه ائمه به دنيا باز مي گردند[53] و مخالفان خود را از قبور بيرون مي آورند و به آتش مي كشند و جزا مي دهند صحيح نيست؛ زيرا از مسلمات است كه قيامت روز جزا مي باشد و قرآن فرموده: «إنك ميت و إنهم ميتون ثم إنكم يوم القيامه عند ربكم تختصمون»  (الزمر/41) يعني تو اي رسول ما مي ميري و مخالفانت مي ميرند سپس شما روز قيامت در نزد پروردگارتان با يكديگر به خصومت مي پردازيد و نيز فرموده: «ثم إنكم بعد ذلك لميتون ثم إنكم يوم القيامه تبعثون» (مؤمنون/15،16) يعني شما پس از اين مي ميريد سپس روز قيامت زنده مي شويد و آيات متعدد ديگر. ما مي گوييم رسول خدا(ص) و علي مرتضي (ع) خمس و سهم امامي را كه شيعه مدعي اند از كسي نگرفته و در برنامه ايشان نبوده و زكات پنج يك چنانكه در قرآن (سوره انفال/41) آمده مربوط به غنايم جنگي است و ربطي به كسب و كار ندارد.

بر سر چنين عقايد حقه اي، در رژيم سابق نشريات ما را ممنوع و به زور ساواك مسجد ما را گرفتند و كسي پيدا نشد در برابر علماي درباري ما را ياري كند، و امروز هم به خانه ما هجوم آورده در حال نماز پاسخ ما را با گلوله مي دهند!

ما للظالمين من أنصار

خدا به فرياد شما نخواهد رسيد

اي مسلمين، اگر مي خواهيد خدا شما را نجات دهد به نداي غريبانه توحيدي ما توجه كنيد مادامي كه به اصلاحات ديني و اجتماعي رو نياوريد همواره مبتلا به گرفتاريها و فشارها و ستم خواهيد بود. خدا ملت موحد نيكخواه خيرخواه را ياري مي دهد. ملتي كه به نداي مصلحين خود گوش دهد نه آنكه منطق خيرخواه را با گلوله و ترور پاسخ دهند. ما را به وهابيگري متهم مي كنند! با اينكه ما وهابي نيستيم و جز به كتاب خدا و سنت رسول اكرم (ص) دعوت نمي كنيم، ما را نعوذ بالله به عداوت حضرت امير مؤمنان (ع) متهم مي كنند با آنكه ما دوستي آن بزرگوار را بر خود و سايرين لازم مي شمريم. اين تهمتها براي راه گم كردن است براي آن است كه ما گفته ايم دين اسلام، با مذاهب فرق دارد و در اسلام مذهبي نيست و كسي حق آوردن مذهب ندارد و اين مذاهب پس از مدتها از عصر رسول خدا(ص) پيدا شده و نام اشعري و معتزلي و صوفي و شيخي و غيرها ... بر خود نهاده اند. بايد به اسلام اصيل بازگشت و از تفرقه دوري جست. اسلام آيين رحمت بوده و پيامبرش به تصريح قرآن رحمه للعالمين است، اسلام دين خشونت و زورگويي و جباري نيست، اسلام دين انحصار طلبي نيست، اسلام دعوت به تعقل و آزادي مي كند. رسول خدا(ص) در جنگ احد كه آن همه صدمه ديد و دندانها و پيشانيش شكت و اصحاب گفتند ايشان را نفرين كن، در جواب فرمود: «إني لم أبعث لعانا ولكن بعثت داعياً و رحمه اللهم اهد قومي فإنهم لا يعلمون» يعني، من براي نفرين و لعن مبعوث نشده ام و ليكن براي دعوت و رحمت مبعوثم، خدايا مرا هدايت كن كه ايشان صلاح و فساد خود را نمي دانند.

ما را براي اين عقايد، واجب القتل مي شمرند ومهدور الدم مي دانند آيا ما چه حلالي را حرام كرده ايم با اينكه : «ما أريد إلا الإصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلا بالله عليه توكلت و إليه أنيب».

والسلام عليكم 25 شوال/ 1406                الأقل السيد ابوالفضل البرقعي

 

 

نمي دانم اعلاميه ام به دست آقاي بازرگان رسيده بود يا نه، به هر حال در ايامي كه دوره نقاهت را در منزل مي گذرانم آقاي مهندس مهدي بازرگان و دكتر صدر و منهدس توسلي براي عيادتم به منزل ما آمدند. پس از احوال پرسي، صورتم را نشان دادم و گفتم آيا نتيجه تقليد را ديديد، كسي كه با من چنين كرده يك مقلد است كه كور كورانه از ديگران تقليد مي كند و اصلاً از آنها نمي پرسد، دليل شما براي صدور چنين دستوري چيست؟ پس شما و دوستانتان از تقليد آخوندها دست برداريد. شما دو آخوند داشتيد كه هر دو كاري برايتان نكردند يكي آيت الله سيد ابوالفضل زنجاني كه براي شما اشعار عرفاني مي خواند و اصلاً خرافات شما را اصلاح نكرد. ديگر آيت الله طالقاني كه وقتي در اوايل انقلاب از زندان آزاد شد و من به ملاقاتشان رفتم، در اثناي صحبت ايشان سرش را پيش آورد و در گوشم گفت: مطالب شما حق است ولي فعلاً صلاح نيست كه اين حقايق را بگوييم! من مطمئنم در آن دنيا از ايشان سؤال مي كنند: پس كي صلاح است كه حقايق را بگوييد؟!

به هر حال اينها آخوندهاي خوبتان بودند. بهتر است ديگر، تقليد از آخوندها را كنار بگذاريد. آقاي بازرگان گفت: ما خودمان مجتهد داريم، پرسيدم مجتهد شما كيست؟ آقاي بازرگان اشاره كرد به آقاي صدر و گفت ايشان مجتهد است. پرسيدم آقاي صدر شما مجتهدي؟ ايشان به آقاي بازرگان و توسلي اشاره كرد و گفت: آقايان چنين مي گويند. پرسيدم اگر مجتهدي اصول دين را با دليل قرآني بيان كن، آقاي صدر مطلب قابل توجهي نگفت و شايد نمي خواست به طور مفصل به اين بحث پرداخته شود، ولي اميدوارم كه سخنان اين جانب، ايشان را به تحقيق بيشتر در حقايق دين وادار كرده باشد.

فهرست


 

خصومت و بي انصافي مخالفين  نسبت به مؤلف

 

باري از انتشار اعلاميه ام چند روزي نگذشته بود كه ديدم اعلاميه اي از يكي از آخوندهاي دولتي كه در جمهوري اسلامي مناصب گوناگوني را به عهده داشته، صادر شده و در اعلاميه خود قتل مرا مجاز شمرده و يكي از دستورهاي شرع دانسته، عوام را به قتلم تحريك و تشويق نموده و مي گويد قتل امثال من احتياج به اجازه و حاكم شرع ندارد، و هر كس بخواهد مي تواند او را در هر كجا خواست بكشد. علاوه بر آن، افرادي به منزل ما تلفن كرند كه اگر فلاني با اين گلوله كشته نشد خوشحال نباشيد ما او را خواهيم كشت! و همچنين ائمه مساجد از ترور اينجانب اظهار خرسندي مي كردند، البته توأم با نگراني و ناراحتي كه چرا اين ترور، ناموفق بوده است!! اين است معناي آزادي در كشور و در جمهوري اسلامي آقايان به اصطلاح علماي ديني و مذهبي، ولي خداي مهربان به من لطف خاص و رحمت بسيار دارد. خداوند عزيز رؤوف را بر صدق گفتارم شاهد مي گيرم كه از شبي كه مرا ترور كردند هيچ دردي در سر و صورت من ايجاد نشده و يكي از معجزات محسوس همين است كه خداي تعالي درد را از من دور كرد و جز درد اصابت گلوله كه در نمازم احساس كردم، در تمام مدت بستري بودنم در بيمارستان و پس از آن تا الآن كه سالها گذشته و صورت من مجروح است و از چشمم آب جاري است ولي هيچ دردي ندارد. و با آنكه در اثر گلوله استخوان زير چشم چپم ترك خورده بود و اطبا گفته بودند چشم چپ تو به تدريج كور خواهد شد، معذلك بينايي آن به حال خود باقي است. اينجانب لطف و رحمت خدا را به وضوح احساس مي كنم و برايم معلوم شد كه: «إن تنصروا الله ينصركم و يثبت أقدامكم» (محمد/7). چون من براي خدا و نجات هموطنان كتابهايي نوشته ام خداوند متعال جلوه اي از قدرت خود را در حفظ بندگانش از بدخواهي ديگران، به اين حقير نشان داد.

اما اعلاميه اي كه در جواب اعلاميه ام در كن و مناطق اطراف منزلم در تهران با عنوان «سخني چند با سيد ابوالفضل برقعي – پاسخ به اعلاميه اخير ايشان» پخش شده بود، مطلب مستدل و قابل توجهي نداشت و معلوم بود كه نويسنده آن فرد كم اطلاعي است. نگارنده مطلبي از اين اعلاميه را به عنوان نمونه ذكر مي كنم تا خواننده خود قضاوت كند. در اعلاميه آمده بود كه: «شما مي گوييد خمس و سهم صحيح نيست _ فراموش كرده ايد خودتان خمس گرفته ايد و رسيد داده ايد و رسيد شما هنوز در دست است».

جالب است كه نويسنده نفهميده و يا به نفعش نبودكه كه بفهمد اينجانب، خمس ارباح مكاسب را صحيح نمي دانم، نه آنكه بالكل منكر خمس باشم. ثانياً زماني كه به خرافات مبتلا و به خمس، در غير غنايم جنگي، معتقد بودم، گاهي خمس گرفته ام، اما پس از استبصار و آشنايي بيشتر با قرآن كريم، بر عقيده قبلي ام تعصب نورزيده و پافشاري نكردم بلكه به اشتباه خود اعتراف نمودم و كساني كه مرا مي شناسند مي دانند بارها و بارها به خطاي خود اقرار كرده و به هنگام سخنراني ها و غير آن گفته ام اگر كسي رسيد مرا كه بابت خمس به او داده ام، بياورد، موظفم كه خمسش را مسترد نمايم و مبلغي را كه داده به او پس خواهم داد. همچنين برخي از مطالبي را كه تحت تأثير تربيت موروثي در كتاب عقل و دين نوشته بودم، مورد انتقاد قرار داده ام و بر اشتباهم اصرار نورزيده ام.

باري يكي از برادران ايماني كه در درس تفسير من نيز حاضر مي شد، پاسخي بر اين اعلاميه نوشت كه ميان دوستان توزيع گرديد. نويسنده اعلاميه، بيتي را كه در جواب محمدحسين بهجت (شهريار) سروده بودم و بارها از من شنيده بود نيز به تناسب مطلب ذكر كرده بود، متن اعلاميه وي چنين است:

 

 

 بسم الله الرحمن الرحيم

پاسخ به اعلاميه بي نام و نشان

نوشته اي ديدم سراپا بدگويي و تهمت به عالم بزرگوار و رييس الموحدين آيت الله العظمي آقاي علامه برقعي، نوشته اي كه براي گول زدن و تحريك عوام است. چون دولت جلوگيري نكرده است ما ناچار به بعضي از مطالب آن جواب داده و باقي را مي گذاريم براي مجلس بحثي، خدا فرموده: «ادع إلي سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه» (نحل/125) «دعوت كن به راه پروردگارت به حكمت و موعظه نيكو» و نفرموده به تهمت و افترا و فحش و تحريك عوام.

نويسنده بي نام و نشان! در آن نامه گويد: «ما كه پيشوايان را مي خوانيم و ياعلي، ياحسين، يا رسول الله مي گوييم بعنوان اين است كه اينان مقربان و عزيزان درگاه إلهي هستند.» جواب اين است كه آن مقربان إلهي پيشواي شما نيستند؛ زيرا آنان غير خدا را نخواندند و يا علي و يا حسين نمي گفتند، بلكه آنان موحد و تابع قرآن بودند، و قرآن مكرر فرموده هر كس غير خدا را بخواند مشرك است، از آن جمله فرموده: «لا تدعوا مع الله أحدا» (جن/18) يعني، «با خواندن خدا احدي را نخوانيد»، و به رسول خود فرموده: «قل إنما أدعوا ربي و لا أشرك به أحدا» (جن/20) يعني، «بگو من فقط خدا را مي خوانم و مشرك نمي شوم و احدي را در دعا شريك او نمي كنم»، و در سوره زمر آيه 45 فرموده: «و إذا ذكر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لا يؤمنون بالاخره و إذا ذكرالذين من دونه إذا هم يستبشرون». و در سوره مؤمن آيه 12 فرموده: «إذا دعي الله وحده كفرتم و إن يشرك به تؤمنوا فالحكم لله العلي الكبير». آري مشركين دوست مي داشتند كه با خدا كس ديگر را نيز بخوانند.

و در سوره احقاف آيه 5 فرموده: «و من أضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له إلي يوم القيامه و هم عن دعائهم غافلون و إذا حشرالناس كانوا لهم أعداء و كانوا بعبادتهم كافرين» يعني، و كيست گمراه تر از آنكه غير خدا را مي خواند كسي را مي خواند كه اجابت او تا روز قيامت نمي كنند و آنان از دعا و خواندن ايشان غافلند، و چون مردم محشور شوند آنان دشمنان ايشان گردند و به عبادت ايشان كافر باشند. آري، آن اوليا روز قيامت دشمن خوانندگان خود هستند.

بايد به اين نويسنده پريشان حال! گفت خدا دستور نداده كه مقربان مرا بخوانيد بلكه فرموده خود مرا بخوانيد و فرمود: «ادعوني أستجب لكم إن الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين» (غافر/60) يعني، «مرا بخوانيد تا اجابت كنم شما را، محققاً كساني كه از بندگي و عبادت من تكبر ورزند به زودي به حال خواري داخل دوزخ گردند». اين آيه دلالت دارد كه دعا و خواندن مدعو غيبي عبادت است، چنانكه حضرت سجاد (ع) نيز در صحيفه سجاديه دعاي 45 براي عبادت بودن دعا به اين آيه استدلال نموده است. و همچنين در احاديث وارد شده: «الدعاء مخ العباده» و نيز آمده است كه: «الدعاء أفضل العباده». هيچ يك از مقربان، از خدا به بشر نزديكتر و مهربانتر نيست، خدا فرموده: من از رگ گردن به شما نزديكترم، ولي مقربان از شما بي خبرند و اصلاً شما را نمي شناسند بلكه روز قيامت از شما بيزارند.

نويسنده بي نام و نشان! مي گويد: ما مقربان را مي خوانيم نه بعنوان اينكه آنان الله يا رب يا كاره اي به طور استقلال باشند، جواب اين است كه مشركين مكه نيز خدا را قبول داشتند و همين سخن شما را مي گفتند چنانكه در سوره عنكبوت فرموده: «و لئن سئلتهم من خلق السموات و الأرض و سخر الشمس والقمر ليقولن الله»، و بت ها را كه مظاهر انبيا و اوليا و فرشتگان مي دانستند براي تقرب به خدا مي خواندند و چنانكه در سوره يونس آيه 18 ذكر شده مي گفتند: «هؤلاء شفعاؤنا عندالله» يعني، اين بتان شفيعان ما نزد خدا هستند، و مي گفتند: «ما نعبدهم إلا ليقربونا إلي الله» (زمر/3).

نويسنده از خدا نترسيده ولي از ترس ديگران نام خود را ننوشته، اي بيچاره، خدا در سوره نحل آيه 20 فرموده: «والذين يدعون من دون الله لايخلقون شيئاً و هم يخلقون أموات غير أحياء و ما يشعرون أيان يبعثون» ، يعني، هر كس چيزي خلق نكند و خود مخلوق باشد و بميرد و نداند روز بعث و قيامت چه وقت خواهد بود نبايد او را خواند. و تمام انبيا و اوليا چنين بوده اند كه خود مخلوقند و خالق نبوده و از دنيا رفته و نمي دانستند كه قيامت چه وقت خواهد شد. بنابر اين خواندن آنان شرك است و رسول خدا (ص) به تصريح قرآن وفات كرده و از وقت بعث و قيامت خبر نداشت چنانكه در سوره اعراف آيه 187 و آيات ديگر فرموده: «يسئلونك عن الساعه أيان مرساها قل إنما علمها عند ربي».

خدا به رسول خود فرموده: «قل إني لا أملك لكم ضراً و لا رشداً قل إني لن يجيرني من الله أحد و لن أجد من دونه ملتحدا» يعني، بگو من براي شما مالك نفع و ضرري نيستم و غير خدا پناهي نمي يابم. پس خواندن آنكه نفع و ضرري ندارد چه سودي خواهد داشت، حضرت محمد (صلي الله عليه و سلم) به تصريح آيات قرآن جز رسالت سمتي نداشت و ما محمد إلا رسول و به تصريح قرآن نيز كار رسول جز ابلاغ دين چيز ديگري نبوده است: و ما علي الرسول إلا البلاغ، خدا در سوره اسرا آيه 56 و 57 فرموده: «بگو: آن بندگان صالح را كه پنداشتيد سواي خدا بخوانيد، (آنان) هرگز نتوانند محنت و ضرر را از شما بردارند و بگردانند، آنان هر كدام مقرب ترند خود در پي وسيله (منزلت و تقرب) هستند و به رحمت خدا اميدوار و از عذاب الهي خايفند». آيا اين كساني كه از عذاب خدا خايف بودند، بتهاي بي شعور بودند، پس به گمان خود آنان را نخوانيد. بنابر اين دم گرفتن و رقصيدن و يا عباس گفتن چه معني دارد؟ آيا حضرت عباس شما را ديده و مي شناسد و از شما خبر دارد؟! رسول خدا (ص) به صريح قرآن از گم شدن زوجه خود عايشه خبر نداشت و از منافقين مدينه بي اطلاع بود، خدا در سوره احقاف آيه 9 به او فرموده: «بگو: من نمي دانم با من و با شما چه خواهد شد»، آيا او كه از اصحاب خود بي خبر بود از مشركين ايران با خبر است؟! حضرت علي (ع) كجا غير خدا را خوانده:

 

دل اگر خدا  شناسي درِ خانه خدا زن

كه علي هميشه مي زد درِ خانه خدا را

                     

خدا در سوره فاطر آيه 13 فرموده: «والذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير، إن تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيامه يكفرون بشرككم» يعني، آنان را كه جز خدا مي خوانيد، مالك و صاحب اختياري به قدر پوست هسته خرمايي نيستند، اگر بخوانيدشان نمي شنوند و اگر به فرض محال بشنوند جوابتان ندهند، و روز قيامت به شرك شما انكار و اعتراض مي ورزند. همان پيشوايان دشمن شما خواهند بود.

اي نويسنده بي نام و نشان و بي خبر از قرآن، اهل كتاب يهود و نصاري، بزرگاني مانند حضرت عيسي و يا عزير را مي خوانده و ارباب خود مي دانستند، خدا در سوره آل عمران به ايشان مي گويد: «يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمه سواء بيننا و بينكم ألا نعبد إلا الله و لا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله». يعني، بياييد همه موحد باشيم و مشرك نگرديم و حضرات عيسي و ياعزير و يا محمد را نخوانيم و ارباب براي خود نگيريم و در آيه 80 همان سوره فرموده: « و لا يأمركم أن تتخذوا الملائكه و النبيين أرباباً أيأمركم بالكفر» يعني، خدا به شما امر نمي كند كه ملايكه و انبيا را ارباب بگيريد آيا شما را امر به كفر مي كند؟ در اين حال آيا مي توان حضرات عباس و سكينه و رقيه را خواند و ارباب دانست؟!!

اين نويسنده ي بي نام، خدا در سوره مائده آيه 35 فرموده: «يا أيها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا إليه الوسيله» يعني، اي مؤمنين از خدا بترسيد و به سوي او وسيله بجوييد. آيا آن وسيله اي كه خدا فرموده بجوييد، ايمان و عمل است يا كساني كه از دنيا رفته و در دسترس نيستند و نمي توان آنان را جست، به اضافه خطاب آيه با مؤمنان است و در نتيجه ائمه نيز مورد خطابند، آيا ائمه به اين آيه عمل كرده اند يا خير، آيا وسيله آنان جز ايمان و عمل بود؟ اصلاً ارواح ائمه به دست آوردني نيستند. آري ممكن نيست به عالم برزخ رفت و حضرات اوليا و انبيا را جست و اگر وسيله آنان باشند تكليف مالايطاق خواهد شد، وسيله اي كه بتوان جست و تهيه نمود همان ايمان و عمل صالح است، علي (ع) در نهج البلاغه خطبه 109 فرمود: «إن أفضل ما توسل به المتوسلون: الإيمان بالله و برسوله والجهاد في سبيل الله.... و إقام الصلاه و إيتاء الزكاه». و رسول خدا(ص) مي فرمايد: «إلهي وسيلتي إليك إيماني بك». و به علاوه خدا نفرموده وسيله را بخوانيد بلكه فرمود: «ابتغوا» پس وسيله جستني و پيدا كردني است؛ زيرا نفرموده: «ادعوا الوسيله» غرض از وسيله، افكار و اعمال صالحه است كه روح انسان را مصفا ساخته و او را به مقام قرب به خدا مي رساند. و به علاوه آيه 56 سوره اسرا كه در بالا ذكر كرديم مفسر آيه ي فوق بوده و استنباطات غلط را به وضوح رد مي كند.

اي نويسنده، اگر كلام خدا را نمي فهمي و يا اعراض داري، بيا قول مسلم بن عقيل نايب خاص امام حسين را قبول كن كه چون در بالاي دارالإماره خواستند او را شهيد كنند وصيت كرد كه به امام نامه اي بنويسيد كه به كوفه نزديك نشود؛ زيرا امام از كوفه خبر ندارد. آري نايب خاص مي گويد: امام حسين(ع) از كوفه بي خبر است ولي مشركين ايران مي گويند بايد او را صدا زد و يا حسين گفت زيرا او از ما خبر دارد. حضرت علي(ع) در سر قبر فاطمه مي نالد و مي گويد: «مالي وقفت علي القبور مسلماً قبر الحبيب و لم يرد جوابي» يعني، چه شده كه به قبر دوست سلام مي كنم جواب مرا نمي دهد آيا دوستي را فراموش كرده، و بعد به زبان حال مي گويد: چگونه دوست جواب مرا دهد و حال آنكه زير سنگها و خاكها مي باشد. آن حضرت در نهج البلاغه خطبه 83 و 110 و 221 و 149 مكرر فرموده كه هر كس از دنيا برود از زاير خود خبر ندارد: «لا يعرفون من أتاهم و لا يحفلون من بكاهم و لا يجيبون من دعاهم». معلوم شد نويسنده نه تنها قرآن بلكه قول علي(ع) را هم قبول ندارد. جابر بن عبدالله روز اربعين آمده بالاي قبر امام حسين(ع) و سه مرتبه سلام كرده و مي گويد چرا جواب دوست خود را نمي دهي، و بعد مي گويد چگونه جواب دهيد كه در سر  بدن ندارد، آري امام جواب جابر را نداده است، ولي جواب مشركين ايران را مي دهد!! خدا به رسول خود در سوره فاطر آيه 22 فرموده: «و ما أنت بمسمع من في القبور»، يعني كساني كه از دنيا به عالم قبر و برزخ رفته اند حتي صداي خاتم انبيا را هم نمي شنوند. اي نويسنده ي بي خبر از قرآن خدا در سوره مائده آيات 109 و بعد از آن مي فرمايد: انبيا ازدنيا خبر ندارند و در سوره بقره آيه 259 فرموده عزير پيغمبر را صد سال ميرانديم و او در آن حال از بدن خود و طعام و شراب خود خبر نداشت و از مدت وفات خود نيز خبر نداشت، حال چگونه امامان و يا اولياي ديگر از حال ديگران خبر دارند. دعاهايي كه در قرآن آمده مستقيم مردم را به طرف پروردگار مي برد و ابتداي دعاهاي قرآني كلمات: «رب» و يا «ربنا» ذكر شده است. و در سوره فصلت آيه 6 فرموده: «إنما إلهكم إله واحد فاستقيموا إليه». يعني إله شما يكي است پس مستقيم به طرف او رو كنيد و غير او را نخوانيد، كسي كه براي رفع گرفتاري غير خدا را مي خواند گويا إله ديگري را شريك خدا قرار داده است چنانكه در سوره نمل آيه 62 مي فرمايد: «أمن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الأرض أإله مع الله؟!.

حال شما آيات قرآن را رها كرده به دنبال زيارتنامه ها و كتب دعا و گنبد و بارگاه ها كه ساخته دست غاليان و كذابان و جعالان است مي رويد، آيا توجه كرده ايد كه اين همه احاديث كه در نهي از ساختن گنبد و بارگاه و از تعمير قبر و بالا آوردن آن بيش از چهار انگشت در كتب وارد شده براي چيست؟ براي آن است كه مبادا أمت اسلامي مانند أمم ديگر به شرك مبتلا شوند. رسول خدا(ص) به علي(ع) مأموريت مي دهد كه قبرهاي انبيا و اوليا را كه در جاهليت بلندتر از زمين كرده بودند، خراب كند و چنانكه در كتاب «كافي» و «وسايل» آمده در اين مورد به او مي فرمايد: «لا تدع قبراً إلا سويتها» يعني، هيچ قبري را نگذار مگر آنكه مساوي زمين كني. خدا لعنت كند سلاطين ستمگر و جاهل را كه به زور مال مردم را مي گرفتند و اين گنبدها و گلدسته ها را ساختند وبر خلاف قول خدا و قول ائمه كه فرموده اند: «لا تطف بقبر» يعني، به هيچ قبري طواف مكن، براي عوام قبله گاه به وجود آوردند و علم و كتل و سينه زدن را ايجاد كردند و با وزر و وبال از دنيا رفتند.

نويسنده ي بي نام و نشان از هر تهمتي كه مي توانسته در حق علامه برقعي كوتاهي ننموده، يكجا ايشان را متهم نموده كه علي را بي سواد خوانده! در جاي ديگر علامه برقعي را متهم نموده به انكار غدير خم در حالي كه صرف تهمت است و علامه برقعي مكرر در كتب خود داستان غدير خم را به ميان آورده و از كلمات رسول خدا(ص) در غدير سخن رانده است. آري آنچه را علامه برقعي قبول ندارد و در مجله رنگين كمان در 15 سال پيش رد نموده همان مطالب باطله ي خطبه غديريه است كه يك سند ضعيف بيشتر ندارد و علماي رجال شيعه راويان آن را كذاب دانسته و آن خطبه مخالف آيات زيادي از قرآن است و با آنكه اين مطلب روشن را آيت الله برقعي مكرر از آن جمله در ص56 از تفسير خود به نام تابشي از قرآن توضيح داده مع ذلك نويسنده ي بي نام و نشان به ايشان تهمت زده و ايشان را متهم به انكار اصل غدير خم نموده است و حال آنكه ايشان كلمات رسول خدا(ص) را كه فرموده: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» قبول دارد. آيا خدا نفرموده: «ولا يجر منكم شنآن قوم علي ألا تعدلوا إعدلوا هو أقرب للتقوي» يعني: دشمني با قومي شما را به بي عدالتي (در حق آنان) نكشاند، عدالت كنيد كه آن به پرهيزكاري نزديكتر است. (مائده/8)

آري، علامه برقعي، علي(ع) و هر كس را كه امام هدايت باشد قبول دارد، چرا مردم را عليه ايشان تحريك مي كنيد مگر شما خدا و قيامت را قبول نداريد.

اي نويسنده ي بي نام، خدا در قرآن شما را تهديد كرده و در سوره سجده آيه 22 فرموده: «و من أظلم ممن ذكر بآيات ربه ثم أعرض عنها، إنا من المجرمين منتقمون» يعني، آنان كه به آيات قرآن تذكر داده شوند سپس اعراض كنند و توجه ننمايند از هر كس ظالم ترند و ما از چنين ستمگران انتقام خواهيم كشيد. چيزهايي را كه در نوشته ي خود به آيت الله برقعي نسبت داده ايد تماماً بي جا و باطل و يا افتراست،  و ما حاضريم در مجلس بحثي كه قاضي بي طرفي در آن شركت كند با شما به مذاكره نشينيم و به حساب دروغگويان برسيم. و گر چه تعصب خرافي و حسد و كينه مانع هدايت شماست، و ليكن ما هدايت شما را از خدا خواهانيم.

يكي از ارادتمندان آيت الله برقعي – محمد موسوي

فهرست


 

نامه به امام در مورد ترور مؤلف

 

يكي از فرزندانم نيز نامه اي براي آقاي خميني فرستاد و ماجراي ترور مرا به اطلاع وي رساند. نامه مذكور را در اينجا مي آورم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور محترم بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران  امام خميني

السلام عليكم و رحمه الله و بركاته نمي دانم به عرضتان رسانده اند يا نه كه در هفته پيش آيت الله سيد ابوالفضل برقعي را در منزل شخصي خود ترور كردند و با آنكه ايشان در حال نماز بودند و فرصت دفاع از خود نيافتند بحمد الله و المنه اين جنايت به ثمر نرسيد و خدا نخواست جنايتكاران به مقصود خود نايل آيند. آري:

«لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا هو مولينا» (التوبه/51)

سخن اينجاست كه عاملين اين جنايت ناجوانمردانه چه كساني بودند و چه مقصودي داشتند؟ اگر نتوانيم بگوييم كه شخص جنايتكار نام و نشانش چست؟ مي توانيم نوع و طبقه او را تعيين كنيم به ويژه كه وي قبلاً با آيت الله برقعي مذاكره كرده و از ايشان سؤالاتي نموده بود. جنايتكار از طبقه قشريها و مذهبيون بسيار متعصب بوده و متأسفانه خود را در جمهوري اسلامي علاقمند نشان مي داد. وي از دسته اي است كه گمان مي كنند در برابر فكر و منطق بايد به زور گلوله متوسل شد! دسته اي كه به دخالت قانون و قوه قضاييه آنهم در يك كشور اسلامي، عقيده ندارند و به نام حفظ تشيع! مانند خوارج به آدمكشي دست مي زنند يعني روش دشمنان امام بزرگوار علي عليه السلام را بكار مي گيرند! اين كوته انديشان نمي دانند كه هيچگاه منطق را با ترور نمي توان نابود كرد، در برابر فكر و انديشه، بايد انديشه ي بالاتري را عرضه داشت تا مانند عصاي موسوي(ع) ريسمانهاي جادويي را ببلعد. توسل به زور، جز مظلوميت براي مقتول يا مجروح چيزي به بار نمي آورد و سخن او را مؤثرتر خواهد نمود.[54]

اين بد انديشان شب و روز در ماتم شهيد بزرگوار حسين بن علي عليه السلام و يارانش روضه مي خوانند ولي نمي دانند كه مسلم بن عقيل يار فداكار و نماينده امام، عبيدالله بن زياد امير كوفه را ترور نكرد و هنگامي كه از او پرسيدند باوجود توانايي بر اين كار، چرا اقدام بدان ننمودي؟ پاسخ داد: به خاطر حديثي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمده كه فرمود:

«إن الإيمان قيد الفتك و لا يفتك مؤمن» (مقتل أبي مخنف و تاريخ طبري، جلد5، ص363)

«ايشان، غافل كشي را روا نمي دارد و هيچ مؤمني به غافلگيري كسي را نمي كشد»!

آيت الله برقعي سالهاست كه به عنوان «بازگشت به اسلام اصيل و ترك خرافات و موهومات» قلم مي زند و سخن مي گويد و از كتاب و سنت دليل مي آورد. مخالفان و دشمنان تند وي نيز از پاي ننشسته كتابها و رساله ها نوشته و مي نويسند و سخنها گفته و مي گويند و امكان پاسخگويي براي مخالفان به مراتب بيشتر از علامه برقعي بوده و هست. بنابر اين جز احساس ضعف و محكوميت چه چيزي اين ترور را توجيه مي كند؟ كساني كه به دروغ خود را طرفدار حكومت اسلامي معرفي مي كنند اگر اصلاحات ديني را جرم مي شمارند چرا به قوه قضائيه رجوع نكرده و به گلوله متوسل شده اند؟! آيا اين كار در حكومت آن جناب، نوعي «خود مختاري» به شمار نمي آيد كه كساني به نام دفاع از تشيع، پيرمرد روحاني و دانشمند و محترمي را در حال عبادت پروردگارش به گلوله بندند؟ و خود را مؤمن پندارند. «قل بئسما يأمركم به إيمانكم إن كنتم مؤمنين»، (البقره/93)

من به عنوان فرزند علامه برقعي از محضر امام درخواست دارم تا مراتب انزجار خود را از اينگونه خود سري ها هر چه زودتر رسماً اعلام فرمايند و دستور تعقيب و مجازات جنايتكاران را صادر نمايند تا اين قانون شكنان، مملكت را به هرج و مرج نكشانند و به فتواي شخصي و رأي دلخواه، جان افراد را در معرض خطر قرار ندهند.

با تقديم احترام                      

          محمد حسين برقعي (ابن الرضا)            

  16 شوال 1406 هجري قمري                          

رونوشت:  دفتر آيت الله منتظري

رونوشت:  دفتر رياست جمهوري

رونوشت:  دفتر نخست وزيري

رونوشت:  دفتر دادستان كل كشور

 

 

اين نامه را فرزندم براي جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت ايران نيز فرستاد كه در شماره تيرماه 1365 نشريه جمعيت مذكور موسوم به خبرنامه (صفحه سوم) چاپ شد. جمعيت مذكور علاوه بر اين در اعلاميه اي كه با عنوان: «نامه سرگشاده به حجت الإسلام خامنه اي پيرامون وظايف قانوني رئيس جمهور» مورخ 28/5/1365 منتشر نمود، علاوه بر اشاره به چند مورد آدم ربايي «توسط افرادي كه تجهيزات و تسليحات دولتي در اختيار داشته اند» موضوع سوء قصد به اينجانب را نيز ذكر كرد. آفرين بر اينها كه علي رغم هم عقيده و هم سليقه نبودن با اين حقير لاأقل از ذكر مظلوميتم دريغ نكردند.

فهرست


 

خصومت و عناد مذهبيون با مؤلف

 

البته اين اعلاميه ها جز بر كينه و ظلم آخوندها نسبت به اين بنده نيفزوده و غير از ترور و تهمت و آزارهاي ديگر، باز هم بدون هيچ جرم و گناهي براي سومين بار مرا در حكومت خود زنداني كردند و اين بار دوره اسارتم از دو زندان قبلي طولاني تر و قساوت و ظلمشان نسبت به من شديدتر بود. چنانكه گفتم نگارنده كتبي تأليف كرده بودم از جمله: «عرض اخبار اصول، بر قرآن و عقول» و «تضاد مفاتيح الجنان با آيات قرآن» و «بررسي علمي در احاديث مهدي» و.... كتابي هم از عربي به فارسي ترجمه كرده بودم كه آن را «رهنمود سنت در رد اهل بدعت» ناميدم، اين كتب را براي رضاي خدا و بيداري أمت اسلامي نوشته بودم، ولي چون در آنها بدعتها و خرافات مذهبي رد و ابطال شده بود، باعث غضب و عناد مذهبيون و مدافعين بدعت شد و خصوصاً آخوندهاي متعصب خرافي اسباب زنداني شدنم را فراهم كردند و در اوايل مهرماه 1366 در حالي كه بيمار بودم و صورتم مجروح بود و از بيني حقير در اثر ضربت گلوله هنوز آب جاري بود، نامه اي از دادگاه ويژه روحانيت زندان اوين نوشته و مرا خواستند و من گمان كردم مي خواهند از مسايل فقه يا كلام را كه مورد اختلاف ماست مطرح كنند و مرا براي بحث خواسته اند و لذا حاضر شدم اما در اوين معلوم شد مسأله اي مطرح نيست جز حبس و زجر اينجانب، پس از ساعتي بازپرسي، مرا به سلولي كه يك متر وسي سانت طول آن و يك متر عرض آن بود و دري آهنين داشت بردند و در را به رويم بستند. در ممالك متمدنه زندان يك مجتهد يا يك محكوم سياسي با زندان قاتل و دزد فرق دارد مثلاً در زمان دولتهاي سابق يك مجتهد را در يك خانه و يا منزلي بازداشت و تحت نظر نگه مي داشتند چنانكه سي و هفت سال قبل مرا با آيت الله كاشاني در پنج فرسخي قزوين، سه ماه در منزلي تحت نظر نگاه داشتند، ولي در زمان تصدي روحاني نمايان زندان يك فقيه با زندان دزد و قاتل فرقي ندارد. حال خواننده خود بينديشد به يك پيرمرد بيگناه بيمار ضعيف در چنين زنداني چه گذشت؟!

هر چه گفتم براي چه بدون محاكمه، مرا محبوس كرده اند گوش ندادند و تقريباً شش ماه مرا در حال بيماري و ضعف محبوس نمودند يعني از مدت چهار ده ماهي كه در زندان اوين بودم شش ماه را در سلول انفرادي بودم و در طول اين مدت نه خورشيد را ديدم نه ماه را و هر چه گفتم اگر ايرادي داريد يك نفر اهل علم بيايد بحث كند و يا ايرادتان را بگوييد و اگر در كتب حقير مسأله اي بر خلاف شرع و يا بر خلاف واقع ديده ايد كه باعث زنداني شدن من شده مطرح كنيد، جوابي ندادند به حدي اذيت شدم كه تمام بدنم مملو از دمل و كورك شد، چون پاسداران اين حال را ديدند مرا به زندان ويژه روحانيت بردند كه سلولي بزرگتر بود و حياطي داشت كه روزها چند ساعتي مي توانستيم قدم بزنيم و خود را به دكتر عرضه كنيم. به هر حال اين بار مدت 14 ماه مرا در زندان اوين، ظالمانه نگه داشتند.

فهرست


 

فشارهاي وارده بر مؤلف در زندان

 

زندان ويژه روحانيت از جهاتي بدتر از سلول انفرادي بود؛ زيرا يك مشت آخوندهاي خرافي متعصب مغرور كم سواد را به جرم خيانت زنداني كرده بودند. في المثل فلان آخوند امام جمعه بوده و چند ميليون اختلاس نموده و يا فلان آخوند قاضي بوده و چند نفر را بدون اثبات گناه اعدام نموده يا رشوه گرفته  يا اعمال خلاف ديگر مرتكب شده بود.

اما غذاهاي زندان كه جوانان مي توانند تناول كنند و من كه نه دندان داشتم و نه قوه هاضمه با رنج بسيار مقداري از آن را تناول مي كردم و نان فتير زندان موجب درد دل و ناراحتي بود و لذا مقداري نان سوخاري خريدم و آن را تناول مي كردم. مدتي كه در سلول تنگ ماه هاي اوليه بودم هر چه مي گفتم مرا نزد دكتر ببريد اعتنا نمي كردند تا اينكه بيماريم شدت يافت، پارچه اي دادند و گفتند چشم خود را بپوش، من نيز چشم خود را بستم مرا نزد دكتر بردند، پس از معطلي زياد و ايستادن سرپا دكتر مرا معاينه كرد و نسخه نوشت و مرا به سلول خودم بردند و پس از سه روز پاسداري دوا آورد و پشت در سلول گذاشت، گفتم در را باز كن دوا را به دستم بده، گفت اجازه باز كردن در را ندارم!! تا سه روز دارو پشت در ماند!! تا اينكه پاسدار خيرخواهي آمد و دارو را به دستم داد. آري ما براي خدمت ملت و بيداري ايشان و نجاتشان از خرافات كتاب نوشتيم ايشان در عوض تقدير، اين همه ظلم و عداوت كردند، روزگار چنين است كه خادم را لگد كوب كرده و خاين را تقدير مي كنند. اين دوره پر رنج و مرارت كه ملاها با قساوت تمام بر من تحميل كردند گذشت تا وقتي كه مرا به زندان روحانيان بردند، در آنجا معلومم شد كه عده اي از روحاني نمايان گروه خودشان را كه خيانتشان بر ملا شده به زندان افنكنده اند.

اين زندان چند آخوند خرافي داشت و چنانكه گفتم دشمن جانم بودند كه اگر مي توانستند مرا مي كشتند، چندين مرتبه حمله كردند كه مرا مضروب سازند ولي ديگران مانع شدند. اينان روزگارم را سياه كرده بودند، نام يكي از آنها رستگار و بسيار بدكردار و اهل مازندران و مردي كم سواد و متعصب و خرافي بود و نمي شد با او به ملايمت و عاقلانه سخن گفت يا بحث كرد؛ زيرا ادب نداشت و فحشهاي ركيك مي داد و از هيچ اذيتي خودداري نكرده و تا مي توانست غيبت مي كرد و از تهمت ابا نداشت. وي به جرم برپا كردن مجلس ترحيم براي آقاي كاظم شريعتمداري، توسط قضات ظالم جمهوري به اصطلاح اسلامي به چند سال حبس محكوم شده بود!!

آخوند ديگري نيز با او همدست بود كه زندان ما با بودن آنان مضاعف شده و مانند دوزخي بود كه خداوند فرموده: «تخاصم أهل النار» اينان به يكديگر نيز فحش داده و حرفهاي ركيك مي زدند ولي همگي با اينجانب دشمن بودند، در حالي كه هيچ يك از اين آخوندها كتب مرا نخوانده بودند و نمي دانستند چه مي گويم ويا چه عقيده اي دارم!! ديگر اينكه زندانيان جاسوس يكديگر بودند و كسي جرئت نمي كرد يك سخن ساده بگويد.

چنانكه گفتم جوانان زنداني مي توانستند غذاهاي زندان را تناول كنند ولي من پيرمرد بيمار نمي توانستم و لذا در كمال رنج و سختي بسر برده و در تمام مدت زندان بيمار بودم و به امراض متعدد از قبيل كمر درد و پادرد و حبس البول و حراجت پوست مبتلا شدم. يكبار چنان بيمار شدم كه ديگر توان برخاستن نداشتم و در حال سكرات مرگ بودم، مرا بر تختي گذاشته و نزد طبيب بردند و سرم به دستم وصل كردند، پس از شش ساعت حالم كمي بهتر شد و مرا به زندان عودت دادند و مقداري نان فتير و دو خيار آوردند كه نتوانستم بخورم. اين بود شمه اي از وضع زندان، بلكه بدتر.

در اين دره از زندان و نيز در دوران قبل، بارها مرا به اعدام تهديد كردند. از جمله يكبار اسدالله لاجوردي مرا احضار كرد. هنگام ملاقات با او يك لحظه چنين به نظرم آمد كه از چشمانش خون مي چكد، وي به من گفت تو را بايد كشت، و ما تو را مي كشيم، جواب دادم هر چه زودتر بهتر، هم من راحت مي شوم و هم تو و اين آيه را برايش خواندم: «و سكنتم في مساكن الذين ظلموا أنفسهم و تبين لكم كيف فعلنا بهم»[55] شما در مساكن ظالمين قبل ساكن شديد و براي شما روشن شد كه با آنها چه كرديم با شما هم همان كار را مي كنيم.[56]

همچنين در اين دوره فلاحيان و آخوند ديگري به نام علي رازيني به من گفتند تو را به جرم ارتداد اعدام مي كنيم، معلوم بود اين دو تن به قدري عوام اند كه فرق دين و مذهب را نمي دانند، در جوابشان گفتم: زودتر مرا بكشيد كه از شر شما خلاص شوم. اما بدانيد خداوند فرموده: «و من يرتدد منكم عن دينه»[57] نفرموده: «من يرتدد منكم عن مذهبه»!! في المثل اگر كسي كه شافعي بوده مالكي شد يا جعفري بود و زيدي شد او را مرتد نمي گويند.

باري افرادي در اين سطح از فهم و دانش چنان سنگدلانه در زندان برمن سخت گرفتند كه ثابت كردند گر چه به زبان خود را شيعه علي مرتضي(ع) مي خوانند ولي در واقع و عملاً شيعه راستين ابن ملجم اند. در چهار ماه يا سه ماه ونيم اول جز پنج دقيقه كه از پشت شيشه پسرم محمد حسين را ديدم، هيچگونه ملاقاتي را اجازه ندادند. در همين ملاقات به پسرم گفتم: مسئولين زندان چيزي نمي فهمند، هر چه زودتر به قم نزد آقاي منتظري برو و بگو دو نفر عالم به تهران بفرستد تا من با آنها بحث كنم، شايد آنها بفهمند كه من كاري خلاف اسلام نكرده ام، ضمناً از پسر ديگرم خواستم از شيخ محيي الدين انواري بخواهد كه به ملاقاتم بيايد، او در زمان طلبگي از شاگردانم بود و مرا كاملاً مي شناخت. گر چه او به ديدارم آمد و اوضاع مرا مشاهده كرد ولي وضع اينجانب در زندان تغييري نكرد، نگارنده بيش از بيست سال در قم تدريس مي كردم و تعدادي از آخوندها كه پس از انقلاب مناصب مهمي را اشغال كردند، زماني كه مدرس حوزه علميه قم بودم نزد من تحصيل كرده و مرا مي شناختند ولي چون مي دانستم غالباً رفعت مقامشان با انصافشان كاملاً نسبت معكوس دارد، به سايرين پيغام ندادم از جمله شيخ محمدي گيلاني و شيخ لاهوتي و شيخ محمدرضا مهدوي كني و شيخ عباس محفوظي و سيد رضا برقعي و....

ناگفته نماند ايامي كه قرار بود نمايندگان آيت الله منتظري زندانها را مورد بازرسي قرار دهند، مسؤولين زندان براي فريب دادنشان مرا با چند تن ديگر به جاي مناسبي منتقل كردند و پس از مراجعت نمايندگان، دوباره ما را به زندان قبلي بردند. در آنجا برخلاف زندان انفرادي كه حتي قرآن هم به من نمي دادند، مطالعه كتاب ممكن بود

 

فهرست


 

مطالعه كتاب الغدير اميني و نظريه مؤلف در باره آن

 

در آنجا كه بودم كتاب الغدير تأليف علامه عبدالحسين اميني تبريزي را كه سالها پيش خوانده بودم، مجدداً مطالعه كردم، صادقانه و بي تعصب بگويم، آنان كه گفته اند «كار آقاي اميني در اين كتاب جز افزودن چند سند بر اسناد حديث غدير نيست» درست گفته اند. اگر اين كتاب بتواند عوام يا افراد كم اطلاع و غير متخصص را بفريبد ولي در نزد مطلعين منصف وزن چنداني نخواهد داشت، مگر آنكه اهل فن نيز از روي تعصب يا به قصد فريفتن عوام به تعريف و تمجيد اين كتاب بپردازند. به نظر من استاد ما آيت الله سيد ابوالحسين اصفهاني در اين مورد مصيب بود كه چون از او در مورد پرداخت هزينه چاپ اين كتاب از وجوه شرعيه اجازه خواستند، موافقت نكرد و جواب داد: «پرداخت سهم امام _عليه السلام- براي چاپ كتاب شعر، شايد مورد رضايت آن بزرگوار نباشد».

بسياري از مستندات اين كتاب از منابع نامعتبر كه به صدر اسلام اتصال وثيق ندارند أخذ شده كه اين كار در نظر اهل تحقيق اعتبار ندارد. برخي از احتجاجات او هم قبلاً پاسخ داده شده، ولي ايشان به روي مبارك نياورده و مجدداً آنها را ذكر كرده است. گمان دارم كه اهل فن درباطن مي دانند كه با الغدير نمي توان كار مهمي به نفع مذهب صورت داد و به همين سبب است كه طرفداران و مداحان اين كتاب كه امروز زمام امور در چنگشان است به هيچ وجه اجازه نمي دهند كتبي از قبيل تأليف محققانه آقاي حيدرعلي قلمداران به نام «شاهراه اتحاد يا نصوص امامت» يا كتاب باقيات صالحات كه توسط يكي از علماي شيعه شبه قاره، موسوم به محمد عبدالشكور لكهنوي و يا كتاب تحفه اثني عشريه تأليف عبدالعزيز غلام حكيم دهلوي فرزند شاه ولي الله احمد دهلوي و يا جزوه مختصر راز دليران كه آقاي عبدالرحمان سربازي آن را خطاب به موسسه «در راه حق و اصول دين» در قم نوشته و كتاب رهنمود سنت در رد اهل بدعت ترجمه اين حقير و نظاير آنها كه براي فارسي زبانان قابل استفاده است چاپ شود، بلكه اجازه نمي دهند اسم اين كتب به گوش مرم برسد. در حالي كه اگر مغرض نبوده و حق طلب مي بودند اجازه مي دادند كه مردم هم ترجمه الغدير را بخوانند و هم كتب فوق را، تا بتوانند آنها را با يكديگر مقايسه و از علما در باره مطالب آنها سؤال كنند و پس از مقايسه اقوال، حق را از باطل تمييز داده و بهترين قول را انتخاب كنند. فقط در اين صورت است كه به آيه ي : «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه = بشارت ده بندگاني را كه سخن را بشنوند و نيكوترينش را پيروي كنند» (الزمر/18) عمل كرده اند. أما نه خود چنين مي كنند و نه اجازه مي دهند كه ديگران اينگونه عمل كنند بلكه جواب امثال مرا با گلوله و يا به زنداني كردن مي دهند!!

فشارهاي وارده بر مؤلف در زندان و نامه به مسئولين

باري، پس از آزادي از زندان مطلع شدم كه دخترم فاطمه (حشمت السادات) و پسرم سيد محمد حسين، نامه هاي بسياري براي مسؤولين كشور فرستاده اند كه من تعدادي از آنها را در اينجا مي آورم، از جمله دخترم نامه اي به شرح زير براي محمدي گيلاني فرستاد:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور محترم آيت الله حاج شيخ محمدي گيلاني دامت بركاته

پس از عرض سلام و تقديم احترام      به عرض عالي مي رساند كه: چند روزي است حضرت آيت الله سيدابوالفضل برقعي پدر بزرگوار اينجانب را به جرم ابراز عقايد شخصي در زندان اوين محبوس كرده اند و به طوري كه مي دانيد چندي پيش نيز عده اي از متعصبين به منزل شخصي ايشان آمده و در حال نماز اين پيرمرد فقيه و محترم را كه بيش از 80 سال دارد ترور كردند ولي از آنجا كه خداي متعال حافظ مظلومان است نيت ناپاك ايشان به تحقق نپيوست و معجزه آسا گلوله از يكسوي چهره ايشان گذر كرده و بدون صدمه اي از سوي ديگر به در آمد:

إن في ذلك لعبره لأولي الألباب

اين ابراز دشمني ها براي چيست؟ آيا آيت الله برقعي بر ضد دولت جمهوري اسلامي سپاهي تهيه كرده؟ يا اسلحه اي ذخيره نموده؟ و يا به كسي صدمه و يا آزاري رسانده است؟ چنانكه همه مي دانند پاسخ اين سؤالات منفي است. آنچه گروهي از متعصبان و به پشتيباني آنها دستگاه حاكمه را وادار نموده تا ايشان را در معرض قتل و حبس قرار دهند جز اين چيزي نيست كه وي عقايد قرآني خويش را آشكارا ابراز مي دارد و با بدعتها به مخالفت سخن مي گويد با آنكه آيت الله برقعي از داشتن مسجد و منبر محروم است و مخالفان او از هر وسيله اي چه منبر و چه نشريات و سخنرانيهاي عمومي، بر ضد وي بهره برداري مي كنند و ايشان جز با چند تن معدود از افراد عادي تماسي ندارد، و به علاوه از صدر اسلام تاكنون فقهاي مسلمان چه در عقايد و چه در آراي فقهي با يكديگر اختلاف داشتند و آن جناب خود بهتر مي دانيد كه شيخ مفيد عقايد شيخ صدوق را در كتاب النكه الإعتقاديه نقد نموده و برخي از آراي وي را با شدت و تندي رد فرموده است و همچنين ابن ادريس حلي در كتاب سرائر آراي فقهي شيخ طوسي را با شدت نقض كرده است و تا امروز بين فقهاي شيعه در مسايل گوناگون اختلاف وجود دارد يكي آراي صدرالدين شيرازي را مي پسندد و آن ديگري آراي وي را كفرآميز تلقي مي كند. يكي ابن عربي صوفي را مي پسندد و آن ديگري وي را وحدت وجودي مي شمارد و هيچ يك از اين اختلافات موجب نشده كه حكم ترور فقيهي را صادر كنند يا وي را به زندان افكنند.[58]

حضرت آيت الله برقعي كه سالهاست از اعاظم مجتهدين شيعه اجازه اجتهاد دارد، خود فقيهي است مستقل كه در آراي كلامي و فقهي خويش نبايد از ديگران تقليد نمايد چنانكه در اجازات اجتهاد، فقها و اساتيد عظام مرقوم داشته اند كه: «فلان قد بلغ رتبه الإجتهاد و يحرم عليه التقليد» بنابراين مايه كمال تعجب است كه در جمهوري اسلامي چرا براي اين فقيه 80 ساله و رنجور اين همه تضييقات فراهم مي آورند؟ و چرا بارها او را به زندان مي كشانند؟ آيا آزادي اسلامي معنايش همين است كه هيچ فقيهي اجازه نداشته باشد رأي خويش را ابراز دارد و در اين صورت محكوم به زندان و شكنجه خواهد بود؟ اينجانب چون حضرت مستطاب را شخصي عالم و خيرخواه كه با پدرم حشر داشته و مي دانيد سيدي است جليل القدر و متدين و اگر چنانچه جملات و يا كلماتي گفته و نوشته خالي از سوء نيت و از روي عقيده و استنباط بوده و همچنين مستحضر هستيد در جمهوري اسلامي تفتيش عقايد ممنوع است از اين رو ضمن اين نامه درخواست مي كنم براي حرمت فقهاي اسلامي و احترام به آزادي دانشمندان هر چه زودتر در استخلاص و رفع گرفتاري ايشان اقدام بفرماييد. «إن الله لا يضيع أجر المحسنين.                         والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته           فاطمه برقعي

 

فهرست


 

نامه جمعيت دفاع از آزادي راجع به زنداني شدن مؤلف

 

همين نامه را خطاب به آيت الله حسينعلي منتظري نيز نوشته و برايش ارسال كردند و رونوشت آن را براي آقاي خميني و دفتر «جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت ايران» نيز فرستادند. جمعيت مذكور اعلاميه اي به شرح زير انتشار داد:

 

 

شوراي عالي قضايي                                              تاريخ:26/7/1366

به موجب اطلاع واصله و نامه اي كه به اين جمعيت واصل شده است (فتوكپي ضميمه) آيت الله آقاي سيد ابوالفضل برقعي پيرمرد 80 ساله از طرف مقامات امنيتي دستگير و در زندان اوين زنداني شده اند. بازداشت آقاي برقعي ظاهراً به دليل داشتن عقايد فقهي و ديدگاههاي كلامي خاصي كه متفاوت با عقايد و ديدگاههاي حاكميت مي باشد صورت گرفته است.

چندي قبل نيز خبر بازداشت آيت الله جليلي كرمانشاهي و انتقال ايشان از باختران به قم به دليل مشابهي منتشر گرديد.

باز داشت و تعقيب و ايذا و آزار اشخاص به دليل ديدگاههاي خاص فقهي و كلامي ايشان، روند جديدي در جمهوري اسلامي است. تا چندي قبل افراد و گروهها به دليل ديدگاههاي سياسي غير موافق با حاكميت تحت تعقيب مقامات و يا ايذا و حمله و تجاوزات رسمي و غير رسمي قرار مي گرفتند. اما دستگيري هاي جديد حكايت از توسعه اين تجاوزات مي نمايد. و اين در حالي است كه نه قوانين اسلام و نه قانون اساسي چنين اجازه اي را نمي دهد. و رهبر انقلاب هم در مصاحبات خود در پاريس با صراحت وعده دادند كه در جمهوري اسلامي حتي ماركسيستها در بيان عقايد خود آزادند. حال چه شده است كه حتي علماي ديني با ديدگاههاي فقهي غير موافق با حاكميت مورد تعرض و بازداشت قرار مي گيرند؟!

قانون اساسي تفتيش عقايد (انگيزيوسيون) را قدغن نموده است. ما نگراني عميق خود را از اين پديده جديد، كه يادآور آخرين و وحشتناك ترين مرحله انگيزيوسيون كليسا در قرون وسطي مي باشد ابراز مي داريم و بر طبق وظيفه اي كه مطابق منشور جمعيت به عهده گرفته ايم به اين بازداشت ها اعتراض و رسيدگي جدي را خواستاريم.

                                       جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت ايران

آدرس: تهران، خيابان خرمشهر (آپاداناي سابق) خيابان نوبخت، كوچه چهارم، پلاك 62 تلفن: 867699 صندوق پستي

 

 

علاوه بر اين، قسمتهايي از نامه فرزندم كه خطاب به آقاي منتظري نوشته شده بود در صفحه 7 شماره 118 پيك نهضت مورخ 1/10/1366 درج گرديد.

فهرست


 

نامه هايي به مسئولين

 

پسرم كه مي دانست آقاي موسوي اردبيلي مرا خوب مي شناسد و در دوران جواني زماني كه من در انزلي منبر مي رفتم وي پس از من به منبر مي رفت، نامه اي براي وي فرستاد. اين نامه در تاريخ 16/10/1366 به شماره 78397 در دفتر ديوان عالي كشور ثبت شد. متن نامه چنين بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

آيت الله موسوي اردبيلي رئيس محترم شورايعالي قضايي دامت بركاته

پس از تقديم سلام         چنانكه پيش از اين معروض گرديد تاكنون حدود سه ماه است كه از بازداشت پدر بزرگوار اينجانب عالم پرهيزكار آيت الله سيد ابوالفضل برقعي تنها به جرم ابراز عقايد قرآني مي گذرد و در اين مدت كمترين اقدامي براي استخلاص ايشان از سوي اوليا و مسئولين امور انجام نپذيرفته است و اين مرد سالخورده و روحاني كه بيش از 80 سال از عمر خود را در راه تبليغ دين گذرانده همچنان در زندان اوين بلاتكليف مي گذراند. و عجب آنكه عده اي از كساني كه از فرهنگ اسلامي چندان آگاهي ندارند اين فرزند علي عليه السلام را به انحراف از جد بزرگوارم متهم ساخته اند با آنكه آثار و كتب وي انباشته از رواياتي است كه از امير مؤمنان (ع) با تجليل و تحسين بسيار نقل شده است. و مشكل كار در اينجاست كه بسياري از ناآشنايان فرهنگ اسلامي مخالفت با غلو در باره اوليا خدا را مخالفت با اسلام و امامان مي پندارند و همواره علماي حقيقت گو را تحت فشار و تضييقات گوناگون قرار داده اند ، علاوه بر اين گاهي برخي از علماي اسلامي آرايي ابراز مي دارند كه با رأي معاصران خود چندان سازشي ندارد ولي با آراي علماي قرون ماضيه هماهنگ است و از اين رو نمي توان اجتهادات اين دانشمندان را مخالف با اجماع تلقي كرد و اين امور بر ارباب معرفت و آگاهان از فقه و معارف اسلامي پوشيده نيست هر چند توده مردم نوعاً از اين امور بي اطلاعند گرفتاري آيت الله برقعي نيز بر سر مسايلي از اين مقولات است و به جرأت مي توان آراي كلامي و فقهي معظم له را با انديشه ها و فتاواي علماي گذشته امثال شيخ مفيد، ابن بابويه، سيد مرتضي و.... تطبيق داد و بنابر اين هيچ محملي براي بازداشت ايشان آنهم در يك حكومت اسلامي وجود ندارد. و به همين ملاحظه از آن مقام محترم تقاضا مي شود نسبت به استخلاص ايشان مساعي جميله خويش را مبذول داشته و رضايت خداوند متعال را در ايفاي اين مسئوليت مد نظر قرار دهيد. اميد است برخلاف رسم نامهربانان اين نامه را كأن لم يكن نشمرده و از اقدام مثبت خودداري نفرماييد. و در اين صورت اينجانب را قرين تشكر و سپاسگزاري فروده ايد.

                             با احترام         سيد محمدحسين برقعي ابن الرضا

                    منتظر جواب، تلفن: 621337           11/10/66

 

 

اما مدتي بعد نامه فوق را عودت داده ولي در بالاي آن با خط قرمز چنين نوشتند: «بسمه تعالي، به كلاسه پرونده اشاره اي نشد، نامه بنشاني متقاضي اعاده مي گردد، از طرف دادگاه و دادسراي مربوطه اقدام و پيگيري نماييد. دفتر ديوانعالي كشور، امور مكاتبات».

رونوشت اين نامه را براي آقاي خامنه اي كه رئيس جمهور بود، نيز فرستادند.

پس از مدتي دخترم براي آيت الله وحيد خراساني نامه اي فرستاد كه متن آن را در اينجا آورده ام:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

عن رسول الله (ص) : «من أعان مؤمناً نفس الله عزوجل عنه ثلاثاً و سبعين كربه، واحده في الدنيا و ثنتين و سبعين كربه عند كربه العظمي، قال: حيث يتشاغل الناس بأنفسهم». (اصول كافي)

حضور دانشمند محترم و محقق ارجمند جناب آقاي وحيد

پس از عرض سلام        اميد است با توجه به مفاد حديث شريف نبوي (ص) از مساعدت با اين خانواده مسلمان كه گرفتار اندوهي بزرگ هستند دريغ نفرماييد و مشمول بركاتي شويد كه در حديث بالا از آن ذكري رفته است.

جناب آقاي وحيد، قريب يك سال است كه پدر پير 85 ساله ما را تنها و تنها به جرم اينكه چرا احاديث كتاب كافي و روايات مربوط به مهدي عليه السلام را نقد كردي به زندان افكنده اند با اينكه كار او به طبع نرسيده و در بين مردم پخش نشده است وبه علاوه نقد احاديث از روزگاران گذشته بين علماي دين رايج بوده و كسي كه اخبار كافي يا ديگر كتب حديث را نقد كند نه به خدايتعالي كفر آورده و نه رسول او را منكر شده است. به جرم اين كار پدر پير ما را ابتدا چهار ماه در سلول انفرادي حبس نمودند به طوري كه بدن او از زخم پر شد و براي اولين بار در عمرش به صرع مبتلا گشت. پس از اين دوره وي را به زندان ديگري مبتلا ساختند و چند تن از آزاركنندگان را همنشين وي نمودند كه به صورتهاي گوناگون وي را مي آزارند تا آنجا كه بيماريهايش افزايش گرفته و به حبس البول و درد كمر و دردپاي شديد نيز مبتلا شده است. اين مرد روحاني كه از علماي طراز اول شيعه امثال آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني و ديگران اجازه رسمي اجتهاد دارد حضرت آيت الله علامه سيد ابوالفضل برقعي است كه كتب و آثار او مشحون از تعظيم خداوند و تجليل از رسول اكرم(ص) و اظهار ارادت به خاندان اوست جز اينكه ايشان به حكم اجتهاد آزاد هر خبري را نمي پذيرد و براي هر شهرتي به حجيت قايل نيست.

كساني كه او را تحت مضايق و شكنجه هاي روحي و جسمي در چنين شرايط و سني قرار داده اند او را به وهابيگري متهم كرده اند در حالي كه اولاً در هيچ يك از آثار او چنين چيزي ملاحظه نمي شود. ثانياً در كتب فقهي وي مانند: احكام القرآن و غيره علاوه بر استفاده از قرآن، بهره يابي از احاديث اهل بيت عليهم السلام به فراواني ديده مي شود.

به هر حال با دستگيري و آزار اين مردي كه جز خدا پناه وملجأي ندارد و از مال دنيا هيچ ثروتي نيندوخته و جز يك منزل شصت متري و چند جلد كتاب مايملكي براي او نيست و در آستانه وداع با دنيا و اقبال به سوي آخرت قرار گرفته روز به روز به مشكلات جمهوري اسلامي ايران افزوده شده و هر قدر كه كار وي سخت تر گشته اين مشكلات خطرناكتر شده است. شما بهتر از ما مي دانيد كه راز گرفتاريهاي اخير ايران را بايد در خطاهايي جستجو كرد كه در درون مملكت صورت مي پذيرد و آثار سوء وضعي به بار مي آورد زيرا كه: «إن الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بأنفسهم و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له». دستگيري آيت الله برقعي را مي توان يكي از مؤثرترين عواملي دانست كه مايه گرفتاري همه سياستمداران ايران را فراهم آورده است.

ما از آن جناب به حكم آنكه دانش و رأفت و انصافي ديده ايم اميدواريم كه براي نجات اين پيرمرد عالم و مظلوم اقدامي مؤثر به عمل آوريد و اطمينان داريم كه به خواست خداوند متعال در صورت اقدام مثبت آثار نيك و بزرگ اين عمل را در زندگي خود و بهبود اوضاع كشور ملاحظه خواهيد فرمود و چون تاكنون در اين باره مستقيماً آن جناب را در جريان امر ننهاده و اين چنين تقاضايي از شما ننموده بودم مسئوليت خطيري متوجهتان نبود، اما اينك كه خانواده برقعي از همه مأيوس شده و پس از خدا چشم به مساعدت شما دوخته اند روا نيست دعوت ايشان را بي پاسخ بگذاريد و از اهتمام به اين امر خودداري فرماييد. در انتظار پاسخ اميدبخش آن جناب هستيم و از خداوند متعال موفقيت شما را در دنيا و آخرت آرزو داريم.

          از طرف خاندان برقعي, فاطمه برقعي

 

 

رونوشت اين نامه را خطاب به آقاي محمد امامي كاشاني كه قبل از اينكه به مبارزه با خرافات بپردازم، به اينجانب بسيار اظهار ارادت مي كرد، نيز فرستادند.

در ايامي كه بيماريهايم شدت يافته بود پسرم نامه اي هم به شرح زير براي وزير بهداري آقاي عليرضا مرندي فرستاد:

 

 

بسمه تعالي

مقام محترم وزارت بهداري

معروض مي دارد: پدر اينجانب آيت الله سيد ابوالفضل برقعي اكنون هفت ماه است كه در زندان اوين بسر مي برد و اخيراً بدن ايشان از زخمهاي گوناگون پر شده و مجراي ادرارش تا حدي مسدود گشته است. متأسفانه اولياي زندان اين مسأله را جدي نگرفته و از معالجه او خودداري كرده اند و حتي از رساندن دارو به ايشان به وسيله ما جلوگيري نمودند و اينك اين پيرمرد 85 ساله به شدت در معرض بيماريهاي خطرناكي قرار گرفته. لذا بدون ورود در مسايل مربوط به اتهامات ايشان از آن جناب تقاضا مي شود به عنوان مسؤول بهداشت جامعه در مورد رفع بيماري و معالجه معظم له اقدام عاجل مبذول فرماييد.

          با تشكر          سيد محمدحسين ابن الرضا         23/1/1367 

 

 

پسرم در دوران طلبگي با محمد محمدي ري شهري مدتي همسايه بود و در مدرسه حجتيه حجره هايشان به هم متصل بود و ري شهري او را مي شناخت، از اين رو نامه اي هم براي او فرستاد:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور جناب آقاي ري شهري وزير اطلاعات و امنيت كشور

چنانكه مسبوق هستيد پدر بزرگوار من حضرت آيت الله برقعي پنج ماه است كه به جرم ابراز عقايد قرآني خود در زندان اوين بسر مي برد. در اين مدت از توهين وتحقير فراوان به اين پيرمرد عالم 85 ساله كوتاهي نشده است وي را در زندان انفرادي تنگ و محدودي افكنده اند كه طول آن دو متر و عرضش يك متر بيش نيست. در اين سلول آزار دهنده هفته اي يك بار به روي او باز مي شود تا بيرون آيد و با خانواده اش ملاقات كند هرگونه كتاب را از دسترس وي دور نگاه داشتند  حتي اجازه ندادند قرآن مجيد را در زندان به همراه داشته و بخواند سر و همچنين ساق پايش در زندان مجروح شده و آزار بسياري از اين حيث مي كشد غذاي خشكي به او مي دهند كه غالباً به دل درد مبتلا مي شود و چون به مأموران زندان شكايت مي كند به وي مي خندند. چند روزي كه از طرف آقاي منتظري براي بازديد و پرسش از او آمده بودند، محل بهتري در اختيار وي نهادند ولي همين كه نمايندگان آقاي منتظري رهسپار قم شدند او را در بدترين جايگاهها _ كه شرح آن گذشت _ زنداني كردند. هواي اين تنگناي پرفشار را گاهي به شدت گرم و سپس كاملاً سرد مي كنند تا اين پيرمرد كهنسال و روحاني را بيش از پيش آزار دهند.

گناه اين مرد محترم كه خدمتها به فرهنگ اسلامي نموده و حدود 200 جلد تأليف در كلام و فقه و رجال و حديث و تفسير و غيره از خود به جاي نهاده چيست؟

آري، او را به جرم اينكه بر اصول كافي نقد نوشته و بسياري از احاديث اين كتاب را مخالف قرآن مجيد شمرده زنداني كرده اند. او را به جرم اينكه از استمداد و پناه بردن به غير خدا نهي كرده و به ويژه با توسل به بارگاه و قبور امامان عليهم السلام مخالفت نموده به حبس انداخته اند. او را به جرم مخالفت با گرفتن خمس ارباح مكاسب و سهم امام به زندان افكنده اند. وگر نه وي انكار خدا و رسول (ص) را نكرده بلكه همواره به دفاع از اساس اسلام در برابر مخالفان برخاسته است.

اينها نمونه هايي از بالاترين اتهاماتي است كه به وي نسبت داده اند اما آيا در جمهوري اسلامي كه به بهاي خون هزاران مسلمان و فداييان آزادي برپا شده بايد با روحاني مسلمان 85 ساله اي به جرم عقايد مزبور بدينگونه رفتار كنند؟

مي گويند سركار در ادامه حبس آيت الله برقعي بيش از همه پافشاري و اصرار داريد و اقداماتي را كه براي استخلاص اين پيرمرد محترم انجام مي گيرد خنثي مي كنيد. من نمي دانم اين شايعه تا چه اندازه صحت دارد اما مي دانم كه به هر حال شما به حكم شغل و كار خويش از ماجراي حبس ايشان مطلقاً دور نيستند. آيا شما روا مي دانيد شخص محققي را كه در طي لاأقل 60 سال مطالعه و پژوهش به اين افكار – درست يا غلط- رسيده صرفاً به جرم عقيده اش زنداني كنند؟ آيا مي توان كسي را كه كمترين اقدامي مسلحانه بر ضد دولت ننموده و ميتينگ و تظاهراتي برپا نكرده تنها و تنها به جرم عقايد مزبور شكنجه داد؟

آيا شما كه در دستگاههاي خبري خود از مظلوميت مدرس سخن ها گفتيد و فيلمها و نمايشنامه ها و مقالات در باره او و مخالفانش تهيه كرديد هيچ نمي ترسيد كه در فرداي تاريخ، برقعي مظلوم اين جمهوري شمرده شود و در باره قساوت كساني كه به او ستمها كرده اند فيلمها تهيه كنند و مقاله ها بنويسند و نمايشنامه ها ترتيب دهند؟ در حالي كه مدرس با رژيم خيانتگر پهلوي بيشتر نزاع سياسي داشت اما برقعي با شما بيشتر اختلاف مذهبي دارد و اين زشت تر است كه شما با امكانات وسيع تبليغاتي كه در اختيار داريد در برابر عقايد او به زور و حبس و شكنجه متوسل شويد. جوابيه اي بنويسيد؟ و مگر همفكران شما در وزارت ارشاد و حوزه علميه قم و بر سر منابر به اين كار نمي پردازند و بر ضد او تبليغ نمي كنند پس ديگر حبس و زندان چه معني دارد؟

جناب آقاي ري شهري اين سخن خيرخواهانه را از برادرتان بپذيريد و راهي را كه ديگران سپرده اند و به نتايج مذموم و ناموفق در تاريخ رسيده اند ادامه ندهيد و گذشت و ملايمت را در برابر مخالفاني كه تير و تفنگي به دست نگرفته اند فراموش نكنيد كه رضاي خداوند و دوام نام نيك در گرو همين رفتار است.

هرگز فراموش نكنيد كه شما در جايگاه كساني نشسته ايد كه ديروز در همين مسند با مخالفان خود به ناجوانمردي رفتار كردند و امروز نام آنان به زشتي ياد مي شود. سخن خود را با اين كلام الهي و انذار آسماني به پايان مي بردم كه فرمود: «و سكنتم في مساكن الذين ظلموا أنفسهم و تبين لكم كيف فعلنا بهم و ضربنا لكم الأمثال» (ابراهيم/47) در انتظار اقدام عاجل و خيرخواهانه آن جناب هستم و اميدوارم تلخي سخن مرا با شيريني محبت خود جبران فرماييد.

همسايه قديمي شما در دوران طلبگي  محمدحسين برقعي       13 رجب 1408 هـ ق

 

 

قسمتهايي از اين نامه در شماره 125 نشريه پيك نهضت مورخ 31 فروردين 1367 (ص6) و نشريه خبرنامه مورخ ارديبهشت 1367 (ص9) نقل شده است.

با وخيم شدن حالم در زندان، فرزندانم همگي نامه اي با متن ذيل براي علي رازيني و فلاحيان فرستادند:

 

 

باسمه تعالي

حضور محترم جناب مستطاب آقاي رازيني   دامت بركاته      1/5/1367

پس از سلام      بنابه اطلاع واصله و ديداري كه اخيراً با پدرمان آيت الله سيد ابوالفضل برقعي داشتيم حال مزاجي وي بسيار وخيم و دچار عوارض مهلكي از جمله حبس البول، زخمهاي جلدي، ناراحتي ناشي از اصابت گلوله در صورتشان، درد كمر، دردپاي سخت كه به راحتي نمي تواند روي پاي خود بايستد، ضعف شديد در اثر پيري و غيره مي باشد.

چنانكه مي دانيد اشخاص هرگاه سوء نيت نداشته باشند و براي خدا كاري بكنند هر چند بعضي اشتباهات دركارشان باشد حتي خدا به آنها تخفيف مي دهد و مؤمنين و بندگان خدا هم بايد اين موضوع را رعايت كنند و شما كه با پدرمان روبرو هستيد توجه داريد كه با كسي روبرو هستيد كه براي خدا به كاري دست زده و فقط فضل و رضاي خدا را مي جسته و در اين راه نه مالي گردآورده و نه امتيازات بدست آورده و نه در فكر قدرت بوده، و از مال دنيا جز يك منزل محقر شصت متري و چند جلد كتاب چيزي نيندوخته است خشونت و سخت گيري به چنين كسي كه به نهايت كهولت و فرتوتي و ضعف و كم طاقت و توان رسيده است، آثار وضعي در همين دنيا دارد و مايه گرفتاريهاي گوناگون را فراهم مي سازد. انتظار ما آن است كه رضاي خدا را بر خلق ترجيح دهيد.

در انتظار رأفت و رحمت و جواب نامه كه ردالمكاتبه كردّالسلام

با تقديم احترام و تشكر

فاطمه ابن الرضا (برقعي)         زهرا ابن الرضا (برقعي)              انسيه ابن الرضا (برقعي)     محمدحسن ابن الرضا (برقعي)          محمد حسين ابن الرضا (برقعي)

رونوشت – جناب آقاي فلاحيان، جهت بررسي و درخواست مساعدت و اظهار لطف.

 

 

اين نامه را براي آقاي خميني و خامنه اي و چند تن ديگر نيز فرستادند، علاوه بر اين متأسفانه مدتي بعد دخترم نامه ديگري براي آقاي خميني فرستاد كه چنين بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور محترم بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران و رهبر كبير انقلاب امام خميني دامت بركاته

پس از سلام معروض مي دارد  متجاوز از يكسال است كه پدر پير و رنجور ما حضرت آيت الله برقعي را كه به چندين بيماري از جمله حبس البول مبتلا مي باشد، در زندان اوين در بدترين وضع محبوس كرده اند. جرم اين پيرمرد آن است كه در برخي از مسايل مذهبي اعتراضاتي به قول مشهور دارد بدون اينكه توانسته باشد دستنويس خود را در اين باره به چاپ رسانده و در سطح كشور انتشار دهد، بنابر اين، اعتراضات او كه نظاير آن از سوي علماي گوناگون فرق تاكنون هزاران بار ارائه شده، در ميان عامه مردم راه نيافته است. و ما خاندان برقعي نيز رسماً متعهد مي شويم كه معظم له پس از استخلاص از زندان در گوشه اي نشسته و به عبادت حق تعالي مشغول شود و از نشر جزوات مزبور به كلي خودداري ورزد و بعداً نيز چيزي ننويسد.

بنابر اين در صورتي كه علت موجده اي براي دستگيري وي وجود داشته علت مبقيه اي براي ادامه حبس او در ميان نيست و به صلاح جمهوري اسلامي هم نيست كه پيرمرد فقيهي را به جرم اظهار برخي اختلافات كلامي در زندان نگاه دارند. آيا فكر نمي كنيد كه اين كار در تاريخ انقلاب اسلامي نقطه منفي براي جمهوري اسلامي به شمار آيد.

از حضرت امام درخواست مي كنيم كه به اشاره لطف و محبت اين معظه را فيصله دهند و خاندان برقعي را سپاسگزار مراحم خود فرمايند.

در انتظار اقدام عاجل آن جناب  دقيقه شماري مي كنيم

از طرف خاندان برقعي

فاطمه برقعي                25/7/1367

 

 

البته دخترم را سرزنش نمي كنم كه بدون اطلاع من، در باره سكوتم پس از استخلاص چنين مطالبي نوشت، اي كاش چنين نمي كرد، معلوم است كه علاقه و خيرخواهي او نسبت به اين حقير او را بدين كار وا داشته ولي اينجانب اظهار حقايق دين و عدم مماشات با بدعت و خرافات را بر خود واجب شرعي و تخلف از اين وظيفه را حرام مي دانم و بر خلاف اكثريت آخوندها به حديث: «إذا ظهرت البدع في أمتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنه الله» (اصول كافي، حديث،158 ) كه كاملاً موافق با قرآن (البقره/159) است جدا ايمان دارم و از لعنت و عذاب إلهي بيش از مخالفت عوام و ظلم علما مي ترسم و إلا دليل نداشت كه اين اندازه خود را به خطر اندازم و انواع سختيها و اقسام افترا و توهين و آزار را به جان بخرم، از خداوند متعال مسألت دارم كه ما را در استقامت بر صراط مستقيم توحيد موفق بدارد. آمين يا رب العالمين

 

رسم و ره قرآني يا پيشه نبايد كرد

يا آنكه ز حبس و زجر انديشه نبايد كرد

چون قدرت و هم دولت با اهل خرافات است     

اقدام به اصلاحات از ريشه نشايد كرد

جايي كه ببارد سنگ از تهمت و از نيرنگ         

هان برقعيا خود را چون شيشه نبايد كرد

 

يكي از دوستان فاضل نيز به اسم اين حقير و از زبان من نامه اي كوتاه و مختصر به زبان عربي نوشت و براي آقاي خميني ارسال كرد خدايش جزاي خير دهد. ضمن تشكر از آن عزيز، نامه اش را در اينجا نقل مي كنم:

 

 

إلهي إلهي أنت رجائي و ثقتي و غايه طلبتي و مناي و عليك توكّلي و اعتصامي، ففرّج عني برحمتك، فإنه لا حول و لا قوه إلا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

 «أيها الإمام .....

أنا في السجن تحت المضائق والآلام

تحت الأمراض و الأسقام

و قد بلغت من الكبر عتياً

و ما جئت شيئاً فرياً

فمالي ذنب إلا بيان ما أدّي إليه اجتهادي

و ما كفرت بربّي و لا أنكرت المبادي

فإن أخطأت في شيء فالله يعلم حسن ظني و اعتقادي

فذرني و لا تكن بي غليظاً

واشكر نعمه ربك الذي جعلك عزيزاً

سجن اوين – سيد ابوالفضل البرقعي

شوال سنه 1408 هـ . ق  

 

 

در اينجا، پيش از آنكه ادامه ماجراي خود و تبهكاري مسئولين حكومت را حكايت كنم، لازم مي دانم خواننده را از نكته اي آگاه كنم تا در آينده، آخوندهاي كذاب مفتري كه بهتان به مخالف را بر خود جايز مي شمارند!! نتوانند مرا به همكاري و همدلي با «نهضت آزادي» و يا گروههاي ديگر متهم كنند. آن نكته اينست كه نگارنده به هيچ وجه با كليه آرا و اهداف «نهضت آزادي» و احزاب مشابه موافق نبوده و بر خلاف «فداييان اسلام» كه با آنان كاملاً همدل و همكار بودم و از هيچ كمك و خدمتي به ايشان مضايقه نداشتم، با «نهضت آزادي» هم سليقه نبودم زيرا عقايد من در موارد زيادي برخلاف اعتقادات و سلايق و اهداف آنان بود و در نامه هايي كه براي آنها نوشته ام، برخي از اشتباهاتشان را تذكر داده ام. ولي از حق نگذريم كه كمتر از آخوندها عوامفريب و متظاهر بودند و انحصار طلبي آخوندها در آنها كمتر ديده مي شد.

باري به ماجراي خود باز گرديم و به اينكه پس از چهارده ماه مرا به دفتر زندان احضار كرده و گفتند: تو مستحق اعدامي ولي چون پيرمردي، اعدام تو تبديل شده به پانزده سال تبعيد به شهرستان يزد!! بايد ضامن بياوري تا به يزد بروي. معلوم نبود به چه جرمي و با كدام محاكمه و بنا به چه قانوني با من چنين مي كنند.

به لطف حق، كارمندي كه مهندس بود ضامن شد و من از زندان آزاد شدم. به من گفتند بايد ظرف يك هفته خود را به شهرباني يزد معرفي كني. به گمان اينكه تبعيد بهتر از زندان است، خوشحال شدم، ولي مرا فريب داده بودند و من نمي دانستم. به ايشان گفتم آيا در يزد به تبعيدي مسكني مي دهيد؟ گفتند: خير، خود شما بايد برويد منزلي تهيه كنيد، اينجانب با فقري كه داشتم ديدم نمي توانم در يزد خانه اي اجاره كنم، خانه محقري را در قم داشتم كه فروخته بودم و سيصد هزار تومان آن باقي بود، آن پول را به يزد بردم و خانه اي رهن گرفتم ولي سه شب بيشتر نگذاشتند در آن خانه سكني كنم، روز چهارم از طرف شهرباني آمدند گفتند با شما كاري داريم و مرا سوار ماشين كردند و يكسره به زندان بردند، خدا رحم كرد كه فرزندم حاضر بود و پس از حبس شدن لباس و مقداري چيزهاي لازم برايم آورد وگر نه كسي خبر نمي شد و در زندان يزد كه مراتبي از زندان اوين بدتر بود سه ماه مرا زنداني كرده و تا توانستند بر من سخت گرفتند و گفتند ما تقصير نداريم اين دستور از تهران صادر شده و اينجانب نه غذاي مناسبي در دسترس داشتم و نه آشنايي در شهر يزد و فرزندم هر هفته يكبار از تهران با آن مسافت طولاني و عدم وسايل مسافرت به يزد مي آمد و اجازه مي گرفت تا مرا ملاقات كند و حتي وقتي تقاضاي مرخصي كردم از من پيرمرد هشتاد و چند ساله، چهار ميليون تومان وثيقه خواستند كه در واقع تعليق بر محال و بهانه اي براي مرخصي ندادن بود.

در حالي كه سلاطين به اهل علم اينگونه فشار نمي آورند بلكه در محل تبعيد مسكني با تمام لوازم و اثاثيه در اختيار تبعيدي مي گذاشتند ولي اينان گويا كافر حربي را زنداني كرده اند، نمي گذاشتند اقلاً روزي يك ساعت براي استفاده از نور خورشيد در حياط زندان قدم بزنم، خواستم براي فرزندانم نامه بنويسم، مدت سه ماه اجازه ندادندو گفتند نامه از زندان ارسال نخواهد شد. به هر حال با اينكه رؤساي دولت در راديو مي گفتند ما زنداني عقيدتي نداريم با اين حال مرا به جرم عقيده به زندان افكندند!!

فهرست


 

فشارهاي وارده بر مؤلف در زندان و نامه به امام

 

لازم است ذكر كنم زماني كه در زندان اوين بودم، چند نامه براي اتمام حجت براي آقاي خميني نوشتم و به پاسداران زندان دادم تا به او برسانند، نمي دانم چنين كردند يا نه. ولي زماني كه در يزد زنداني بودم دخترم نامه اي براي آقاي خميني فرستاد و دو نامه از نامه هاي مرا كه خطاب به آقاي خميني و خامنه اي نوشته بودم مجدداً برايشان فرستاد كه در اينجا متن هر سه نامه را مي آورم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حضور محترم حضرت امام خميني رهبر انقلاب اسلامي و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران

پس از سلام  با احترام معروض مي دارد:

اينجانبه فرزند آيت الله علامه سيد ابوالفضل برقعي هستم. چنانكه اطلاع دارند پس از چهارده ماه كه ايشان را در زندان اوين در سن 85 سالگي زنداني ساخته بودند، و در اين مورد عرايض متعدد حضور حضرتعالي و كليه مقامات و صاحب منصبان حكومت عرضه گرديد، خبر يافتم كه به مدت 15 سال محكوم به تبعيد در يزد شدند. اين مطلب هر چند ناگوار بود ولي آن را نسبت به زنداني بودن در اوين مرجح دانستيم. نمي دانستيم كه بعداً چه خاكي بر سرمان مي شود و حادثه ناگوارتر و دلخراشتري روي مي دهد و او را در يزد به زندان سپاه مي برند و در شرايطي كه هر روز مرگ خود را از خدا آرزو مي كند زنداني مي سازند. به هر حال درد و غم زياد است و فقط اطمينان از نظارت إلهي بر امور و اميد به رحمت اوست كه شدايد را قابل تحمل مي سازد.

اينجانبه حضرتعالي را با طرح درخواستي از جانب خود مان زحمت نمي دهيم، فقط وقتي براي دريافت لوازم پدرمان به اوين رفتيم پيش نويس دو نامه را خطاب به جنابعالي در ساك او يافتيم كه گفتند متون پاكنويس شده را به پاسداراني در اوين داده اند تا حضورتان بفرستند. اكنون پس از مراجعت از يزد و ديدن وضع اسفناك ايشان كه در زندان انفرادي و در اتاقي به تنهايي بسر برده و فقط هفته اي يكساعت او را به حياط و فضاي باز مي برند، از نظر اداي تكليف شرعي (چون ممكن است اين نامه ها خدمتتان نرسيده باشد) آنها را به صورت ماشين شده و همراه با فتوكپي متون به حضور محترم تقديم مي دارم.

از طرف خاندان برقعي

بنده كمترين خدا و متكي به مشيت حقه او

فاطمه برقعي

 

 

بسمه تعالي

محضر حضرت آقاي امام خميني  وفقه الله لمرضاته من اصلاح الأمور

پس از عرض سلام    اين نامه اي است حاوي حقايقي از عقايد كه بر حضرت عالي نشر آن لازم و ترك آن در محكمه إلهي در قيامت مسؤول و مورد مؤاخذه خواهيد بود، نعوذ بالله تعالي. عقيده حقير پس از توحيد و معاد و نبوت در مورد امامت تابع مولي امير المؤمنين(ع) و شيعه آن امامم. آن امام در صحيفه علويه مي فرمايد: «أشهد أن الإسلام ديني و أن محمداً نبيي و ان القرآن إمامي.[59] پس شيعه او بايد قرآن را امام بداند و در نهج البلاغه خ174 در مذمت كساني كه از امامت قرآن اعراض كرده اند مي فرمايد: «فاجتمع القوم علي الفرقه و افترقوا عن الجماعه كأنهم أئمه الكتاب و ليس الكتاب إمامهم». در همان خطبه است كه اهل قرآن و قرآن مطرود و مورد نفي و اعراض مي باشند بلكه مانند حقير زنداني خواهند شد و فرموده: «فالكتاب و أهله طريدان منفيان لا يؤويهما مؤو، فالكتاب و أهله في ذلك الزمان في الناس و ليسا فيهم لأن الضلاله لا توافق الهدي». در زمان  ما اكثر علما و فضلا و قضات اصول دين كه قرآن و كتاب إلهي معين كرده نمي دانند مي گويند اصول دين پنج است، اگر سؤال كني چرا خدا و رسول نفرموده اصول دين پنج است، جوابي ندارند، با اين جهل مدعي اجتهاد بلكه غرور و حسد و تكبر مانع اين است كه كتاب حقير را بخوانند بلكه مؤلف را تكفير هم مي كنند. اين حقير ائمه اهل بيت (ع) را قبول دارم ولي نه مثل خرافاتيان. حقير امامان اهل بيت را تابع قرآن مي دانم چنانچه خود رسول(ص) تابع قرآن و مخاطب است به: «واتبع ما أوحي إليك واتبع ما أنزل إليك و امام و مأموم همه مخاطبند به واتبعوا أحسن ما أنزل إليكم من ربكم». ولي اينان امام را در عرض قرآن بلكه بالاتر مي دانند. امام و مأموم همه تابع دينند نه امام اصل دين است و نه مأموم. اينان براي هر امامي سيره و سنت نوشته و معتقدند. در حالي كه ائمه (ع) تابع سنت رسول بوده و خود سنتي ندارند كه حجت باشد. اميرالمؤمنين در خ196 فرموده من تابع سنت رسولم و مكرر فرموده من سنتي ندارم بلكه مكرر فرمود: «السنه ما سن رسول الله و البدعه ما أحدث بعده». شما كتاب بحار 50 تا جلد 52 را مطالعه فرماييد. براي امام زمان از پيش خودشان سنت و سيره اي آورده اند كه تمام روايات آن مخالف عقل و مخالف قرآن وسنت رسول خدا(ص) است. حقير كتابي نوشته ام به نام بررسي علمي از اخبار مهدي و كتاب ديگري عرض اخبار اصول بر قرآن و عقول. در عوض آنكه بخوانند و هدايت شوند و اظهار تشكر كنند مرا زنداني و تكفير كرده اند. ولي چون آن كتابها را براي رضاي خدا و دفع بدعت كه رسول خدا (ص) فرمود: «وللعالم أن يظهر علمه و إلا فعليه لعنه الله» و براي خدمت به هموطنان خود نوشته ام وظيفه اسلامي خود را انجام داده و حاضرم براي رضاي خدا در همين زندان بميرم ولي بر شما واجب است اين كتابها را نشر دهيد و به طلاب امر كنيد بخوانند و از غلو در باره ائمه دور شوند كه امام صادق فرموده: «الغلاه أشر من اليهود و النصاري و المشركين» چون ائمه اهل بيت (ع) فعلاً دسترس ما نيستند و اخباري كه از آنان نقل شده مملو از غلو و خرافات غير موافق كتاب خدا و سنت رسول است و خود حضرات فرموده اند اخبار ما را با قرآن بسنجيد اگر موافق قرآن نبود ترك كنيد به ديوار بزنيد. در ميان حوزه علميه فقط مدح ائمه و غلو در باره حضرات است و از چيز ديگري ترويج نمي شود و حاصل اينكه ولايت دكاني شده براي اهل غلو. حقير كتاب عرض اخبار را براي هدايت ايشان نوشته ام، به قول مرحوم مجلسي در كتاب مرآت العقول كتاب كافي كه بهترين كتاب شيعه است9هزار روايات آن مجهول و ضعيف و مرسل است، باقي كتب شيعه حالشان معلوم مي شود، فقط امامي كه دسترس باشد و خدا مردم را ارجاع به آن داده قرآن است، مرا محكمه بردند قاضي محمكه اوين از حقير پرسيد شما امامان را قبول داريد؟ گفتم: آري، ولي گفتم هر زماني بايد امامي باشد يعني مقصودم امام دسترس قرآن بود ولي قاضي متوجه نشد قاضي محكمه ميل داشت كه علماي ديگر با افكار من مخالف نباشند من ديدم نمي شود به او بفهمانم كه آقايان را تكبر و غرور مانع است از خواندن كتاب يك نفر حقير فقير، و خدا فرموده اختلاف را همان علما دامن مي زنند در سوره آل عمران آيه 19 و سوره جاثيه آيه 17 و جاهاي ديگر فرموده: «و آتيناهم بينات من الأمر فمااختلفوا إلا من بعد ما جائهم العلم بغياً بينهم» خدا فرموده: «بغياً بينهم» و نفرموده: «انصافاً» و خدا فرموده: «و قليل من عبادي الشكور». همين علما باعث ايجاد مذاهب و تفرقه شدند. به هر حال در خاتمه عرض مي كنم آقاي امام قضات شما توجه به احكام اسلام ندارند دراين مملكت احكامي اجرا مي شود كه نه در قرآن است و نه در سنت رسول(ص) و شما بي خبريد ولي در قيامت مسئوليت شما از همه ايشان زيادتر است از خدا بترسيد رياست دو روز دنيا قابل نيست كه انسان خود را مبتلا به عذاب إلهي كند، سلاطين با اقتدار همه مردند.

 

فالظلم مقدره تقضي إلي الندم

لا تظلمن إذا كنت مقتدرا

حذر كن ز ناليدنش بر خداي

اگر زير دستي بر آيد ز پا

بماند بر او لعنت كردگار

نماند ستمكار بر روزگار

                     

تبقي الدوله مع الكفر و لا تبقي مع الظلم. به هر حال عرايض زياد است ولي يك نفر زنداني بيمار چگونه مي تواند اظهار كند. والسلام علي من اتبع الهدي و خاف عواقب الردي.

17 صفر 1409         الأحقر السيد ابوالفضل البرقعي  

 

 

بسمه تعالي

اين نامه اي است از يك نفر پيرمرد بيمار دردمند مجتهد زنداني

به رؤساي زندان و بلكه به رئيس جمهور يعني مدعيان عدالت و مسلماني مي گويد:

 

واي اگر از پس امروز بود فردايي

گر مسلماني همين است كه حافظ دارد

 نه دگر ترس به گبر است و نه بر ترسايي

گر مسلماني همين است كه در ايران است

              

شما مدعيان آزادي و اسلاميد مسلماني كه حقايقي را نوشته و براي شما خيرخواهي كرده مورد بي مهري و زنداني كرده ايد. اگر حق و طبق واقع در كتب خود مطالبي نوشته و بيداري شما را خواسته باشد او را ياري كنيد و كتب او را نشر نماييد نه آنكه نشر آن را ممنوع و خود او را زنداني كنيد و اگر برخلاف واقع نوشته بگذاريد به توسط نشر آن رسوا شود تا كه رسوا شود آن كس كه در او غش باشد. نويسنده آنچه را قرآن در سوره مؤمن آيه 28 ذكر كرده همان را مي گويم: «أتقتلون رجلاً أن يقول ربي الله و قد جاءكم بالبينات من ربكم إن الله لا يهدي من هو مسرف كذاب، يا قوم لكم الملك اليوم ظاهرين في الأرض فمن ينصرنا من بأس الله إن جاءنا.... يا قوم إني أخاف عليكم مثل يوم الأحزاب»  تا آخر. و در سوره يونس آيه 14 مي فرمايد: «ثم جعلناكم خلائف في الأرض من بعدهم لننظر كيف تعملون» خدا به شما قدرت و دولت ظالمين قبلي را واگذار كرده تا معلوم كند چه مي كنيد «لننظر كيف تعملون» گويندگان متملق و عالم نمايان درباري شما در كنفرانس وحدت اسلامي داد سخن زده و مسلمين را دعوت به وحدت مي كنند. كدام وحدت و كدام آزادي و كدام اسلام آيا مي توان تمام عقلا را گول زد شما به نام اينكه مطالب حقه كتاب حقير به نفع اهل سنت است آن را ممنوع و مؤلف آن را زنداني مي كنيد آيا وحدت با اهل سنت همين است؟ آيا آزادي مطبوعات و اسلام ناب محمدي همين است؟ در خاتمه عرض مي كنم آقاي بصيري مژده آزادي مرا دادند به قول خود وفا نكردند هزار وعده خوبان يكي وفا نكند بياييد در شعر ذيل تأمل نماييد:

درياب كنون كه نعمتت هست به دست   كين دولت و ملك مي رود دست به دست

زنداني شما مي گويد:

دوران بقا چوباد صحرا بگذشت  تلخي و خوشي و زشت و زيبا بگذشت

 

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد

 

«اتقوا الله واتقوا يوم الحساب» در هيچ قانوني يك پيرمرد بيمار نود ساله دردمند را به زندان طولاني نمي برند براي مخاصمه روز قيامت: «يوم تبلي السرائر» خود را آماده كنيد.

 

 

علاوه بر اينها نامه اي هم به آقاي منتظري نوشتم و به فرزندانم دادم تا به ايشان برسانند متن آن نامه را نيز در اينجا ذكر مي كنم:

 

 

بسمه تعالي

حضرت آيت الله العظمي منتظري دامت بركاته

پس از عرض سلام و تقديم ادعيه خالصه   ما چقدر خوشحال و مسرور بوديم كه رژيم منحوس كفر و ظلم برطرف مي شود و رژيم اسلامي جاي آن مي آيد و چقدر مرگ بر شاه گفتيم، چون خودمان و چه اصحابمان، چون رژيمي بهتر از رژيم اسلامي نيست اما مجريان و متصديان كأنّه با ما طرفند از هيچ تهمت و اذيتي و آزاري خودداري نكرده اند الآن پنج ماه است حقير كه داراي تصديق اجتهاد از آيت الله كاشاني و مرحوم آيت الله اصفهاني مي باشم در زندان مجرد مي باشم نه محاكمه دركار است و نه جهت زنداني شدن و نه جرم آن و البته تفتيش عقايد هم كه در قانون اسلامي ممنوع است و ما كتابي چاپ و نشر نكرده ايم در اين مدت جمهوري اسلامي، بلكه اين حقير در سن هشتاد سالگي مريض و بستري و دردمند مي باشم و از كار افتاده ام «و قد بلغت من الكبر عتياً» از ما گذشته ولي شما براي ابقاي خودتان به اين مجريان ميدان ندهيد.

الأحقر السيد ابوالفضل البرقعي القمي

     

 

ايامي كه در زندان يزد بودم دخترم نامه اي براي آقاي منتظري فرستاد كه متن آن را در اينجا مي خوانيد:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

محضر مقدس قايم مقام رهبري

حضرت آيت الله آقاي منتظري مدظله العالي علي رئوس الأنام

محترماً به استحضار مي رساند پدر اينجانب آيت الله سيد ابوالفضل علامه برقعي مدت يك سال و اندي به اتهام واهي و بي اساس در بازداشت زندان اوين بسر برده و اينك مدت سه ماه است به زندان سپاه پاسداران يزد تبعيد گرديده و در بازداشتگاه انفرادي است و هر ماه يك بار هم ملاقات با زنداني براي ما غير ميسور بلكه غير ممكن است. استدعا داريم دستور فرماييد اين پيرمرد سيد عليل و ناتوان 85 ساله را از زندان آزاد نمايند. هنگامي كه متن بخشنامه آن حضرت در كيهان (شماره 13529 مورخه 4/11/67 – 16 جمادي الثاني 1409 – ستون دوم از صفحه 2) پيشنهادي هيئت عفو امام منتشر شد بشارتي بود. ولي متأسفانه دست اندر كاران بخشنامه آن مقام را اجرا ننموده اند و حال اينكه مؤمي إليه مشمول بند 9 (محكومين مرد بالاتر از 60 سال و زن بيش از 50 سال در صورتي كه محكوميت كيفري دوبار سابقه نداشته باشند آزاد مي گردند) مي باشد و جزء استثنا شدگان نمي باشد و نيز پدرمان نه سابقه محكوميت كيفري داشته و نه مرتكب قتلي گرديده است. استدعا دارد دستور فرمايند نسبت به اجراي آن اقدام فرمايند.

باميد پيروزي اسلام بر كفر جهاني

فاطمي برقعي              

از طرف خاندان برقعي 18/11/1367 

در انتظار جواب                    تلفن: 621337

رونوشت به –   دفتر امام         زندان اوين      شورايعالي قضايي          بازرسي كل كشور

سپاه پاسداران استان يزد  حجت الإسلام شوشتري ارسال گرديد.

 

 

خبر زنداني شدن اين حقير در زندان يزد را «جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت ايران» در خبرنامه دي ماه 1367 (ص6) منعكس كرد.

علاوه بر اينها دخترم نامه اي به شرح زير براي محمدي ري شهري فرستاد:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

حجت الإسلام جناب آقاي محمدي ري شهري وزير محترم اطلاعات

پس از سلام،

احتراماً عطف به مصاحبه آن مقام با خبرنگاران داخلي در تاريخ 25/11/67 مندرج در كيهان مورخ 26/11/67 كه فرموديد: «من قاطعانه مي گويم كه حتي يك نفر در كشور به جرم مخالفت عقيدتي دستگير نشده و نخواهد شد»، به عرض عالي مي رسانيم كه پدر پير ما حضرت آيت الله سيد ابوالفضل برقعي كه تاكنون هيچگونه فعاليت سياسي نداشته و هرگز اقدامي عليه جمهوري اسلامي به عمل نياورده و هيچگاه اهل سياست نبوده و صرفاً به خاطر ديدگاه هاي خاص كلامي و فقهي خود مكرر باز داشت و زنداني گرديده و اكنون در سن 85 سالگي قريب يكسال و نيم است معظم له در زندان بسر مي برد كه پس از 14 ماه حبس در زندانهاي انفرادي و غير انفرادي در اوين كه منجر به ناراحتي هاي پروستات و زخم هاي پوستي و ساير عوارض گرديده، ايشان را به يزد منتقل و در زندان سپاه در شرايط بسيار بدي از نظر ضعف كهولت و دردپا و كمر و زخمهاي جلدي و غيره به طور انفرادي محبوس ساخته و حتي در ماه اجازه يك دقيقه هواخوري در حياط زندان هم به او نمي دهند. آنچه روشن و مسلم است و در چند گفتگو نيز كه تاكنون از سوي مقامات دادگاه روحانيت در اوين با ايشان به عمل آمده است، اين پيرمرد محترم تنها از نظر عقايد ديني كه دارد مورد سرزنش و ناسزا قرار گرفته و به حبس افتاده است.

خواهشمند است با توجه به آنكه حضرتعالي دستگيري و حبس افراد را به جرم مخالفت عقيدتي صريحاً رد فرموده ايد، دستور فرماييد پدر ما كه جز ابراز عقايد ديني و قرآني جرم و گناهي ندارد آزاد گردد. از صدر اسلام تاكنون تمام فقها بين خود اختلاف نظر داشته و دارند و همانطور كه مي دانيد در اصل 23 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران تصريح شده است كه «تفتيش عقايد ممنوع است و هيچ كس را نمي توان به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد»، و مي دانيد كه پدر ما تنها به خاطر عقايد فقهي و اسلامي خود دستگير و زنداني شده است.

با تقديم احترام   از طرف خاندان برقعي  فاطمه ابن الرضا (برقعي) 2/12/1367

 

 

متن اين نامه براي «جمعيت دفاع از آزادي و حاكميت ملت ايران» فرستاده شد و آنها نيز قسمتي از آن را در خبرنامه  اسفند 1367 (ص6) درج و همچنين اضافه كردند كه: «ما از آقاي ري شهري و زير اطلاعات مي خواهيم كه به اين مسأله رسيدگي نموده پاسخ دهند و از مدرسين محترم حوزه علميه قم كه خود را آماده تدريس معارف اسلامي به تيزهوشان ساير ممالك كرده اند، تقاضا داريم ابتدا اقدام به رفع اشكالات شرعي آيت الله برقعي به شيوه اي غير از زندان و تبعيد بنمايند!»

باري، پس از سه ماه زنداني شدن در يزد به من مرخصي دادند به شرط اينكه پس از گذشت يك ماه خود را در يزد به رئيس اطلاعات عرضه بدارم و همه روزه خود را به آن اداره معرفي كنم در حالي كه بيمار بودم و خانه اي كه گرفته بودم چندين خيابان از آن اداره فاصله داشت وبايد همه روزه پياده يا سوار مسافت زيادي رفته و خود را معرفي كنم. نمي دانم دولتي كه نام اسلام بر خود گذاشته از اين ظلم و جور چه بهره اي مي برد و اذيت و آزار مجتهد علوي پيرمرد بيمار چه دردي را دوا مي كند و چه لذتي مي برد؟ بايد خداي أحكم الحاكمين بين ما و ايشان حكم نمايد بحق محمد و آله الطاهرين.

در اين مدت كساني كه مرا بسيار ياري كرده و دلسوزي نمودند يكي فرزند كوچكم سيدمحمدحسين و پس از او دخترم فاطمه (= حشمت السادات) بود. خدا به ايشان دل خوش و آسايش دنيا و آخرت مرحمت فرمايد و ديگري پاسداري به نام حسين زاده، اگر چه ايشان وظيفه شرعي و وجداني خود را انجام دادند ولي همه كس وظيفه خود را انجام نمي دهد و هر كس وظيفه خود را انجام دهد بايد از او تشكر كرد.

ضمناً بايد بگويم دشمني خرافيون با من به همين ها محدود نيست و چند بار ديگر هم قصد داشتند مرا از پا درآورند كه باز هم به لطف و رحمت حق به مقصود نرسيدند. در اينجا ماجراي يكبار آن را ذكر مي كنم و آن اينست كه قريه كن داراي دو جاده است، جاده بالا و جاده پايين، اتوبوس و بيشتر ماشينها از جاده بالا عبور مي كنند و غالباً اين جاده محل رفت و آمد مردم است. اما جاده پايين خلوت است و برخي ماشينهاي شخصي از آن عبور مي كنند. اين جاده فاقد جوي آب بود و بيشتر مواقع بر اثر باران گل مي شد. يكبار در همين جاده ماشيني نزديك من توقف كرد كه مرا از كن به شهرزيبا برساند. من سوار شدم در بين راه ناگهان راننده در ماشين را باز و با فشار مرا از ماشين به بيرون پرت كرد، اما از آنجا كه غير از خدا كسي نبود به طرفداري من برخيزد و «لن يصيبنا إلا ما كتب الله لنا هو مولانا = هرگز جز آنچه كه پروردگار بر ايمان مقدر فرموده ما را نرسد، او ياور ماست» (التوبه /51) خاك جاده نرم بود و گل شده بود و جز كوفتگي آسيبي به من نرسيد. البته اين حادثه مربوط به قبل از زنداني شدن نگارنده است كه حق تعالي مرا در سن پيري حفظ نمود.

البته آنچه ذكر شد مختصري از ظلم و ستم ها بود، يعني يك از هزار أعاذنا الله من شر الظالمين، آمين.

فهرست


 

ادامه ماجراي تبعيد

 

از سخن خود دور نشويم و باز گرديم به ادامه ماجراي تبعيد ما به يزد:

بالأخره پس از مرخصي يك ماهه مي بايست به يزد مراجعت و خود را معرفي كنم، اتفاقاً سخت بيمار شده و به حالتي همچون سكرات مرگ افتادم، مرا به بيمارستان فيروز آبادي بردند و به دولت اطلاع دادند كه فلاني در حال سكرات است اجازه دهيد رفتن به يزد را چند روزي تأخير بيندازد تا از بيمارستان مرخص شود. متصديان امر جواب دادند بايد با همين حال به يزد برود حتي اگر با آمبولانس هم باشد بايد خود را به يزد برساند و در روز تعيين شده خود را معرفي نمايد!! و لذا دوستان ما مرا با آن حال نزار با هواپيما به يزد بردند. پس از ورود به يزد كسي كه به ما خانه رهني داده بود حقه اي به ما زد يعني كلاهي براي ما تهيه كرد، وي خانه اي داشت به ماگفت بيايد اين خانه را براي سكناي خود خريداري كنيد و دلالي آورد كه او ما را به خريد خانه تشويق كند. دلال گفت قيمت خانه ششصد و سي هزار تومان خوبست. هرگاه خواستيد از يزد مراجعت كنيد ما صد هزار تومان هم اضافه بر اين پول، اين خانه را براي شما مي فروشيم. من هم كه غريب بودم و آشنايي نداشتم كه با او مشورت كنم پنداشتم راست مي گويند خانه را به قيمتي كه دلال گفته بود خريدم و خدا مي داند با چه زحمتي بقيه پول خانه را با استقراض از دوستان و فروش اثاثيه تهيه كردم. پس از يك سال كه خواستم بفروشم معلوم شد دويست هزار تومان كلاه سر ما گذاشته اند. معلومم شد برخي از ملت ايران در ظلم و جور كمتر از دولت نيستند. به هر حال مردم يزد مردم احتياط كاري بودند و از ترس جاسوسان دولتي با من تماس نمي گرفتند و به جز چند نفر مرد با ايمان، كه به راستي باعث خوشوقتي من شد و اميدوارم از خدا پاداش زياد نصيبشان شود، كسي به سراغم نمي آمد. يكي از آنان مرد شجاعي بود به نام آقاي حسين عليزاده مقدم و ديگر آقاي جمال الدين رشيقي كه در مدت اقامت در يزد از خدمت به من خودداري نكردند.

فهرست


 

نامه مؤلف به آقاي خامنه اي

 

پس از مدتي كه هر روز بايد خود را معرفي كنم بنا شد سه روز درميان خود را عرضه بدارم تا اينكه پس از چند ماه آقاي خميني فوت شد و من نامه به آقاي خامنه اي رهبر جمهوري نوشتم كه حبس و زجر و تبعيد من چه فايده براي شما و دولت دارد و نوشتن كتبي براي بيداري مردم كه چاپ هم نشده گناهي نيست، وي دستور داد كه فلاني را آزاد كنيد، پاسدار آمد كه هر چه زودتر برويم اداره شما را مي خواهند آزاد كنند، گفتم صبر كن اثاث منزل را جمع كنم و كليد را به فردي امين بدهم، گفت نمي شود! مرا به اداره خود برد، يك ماشين شخصي با سه نفر مأمور آماده بودند كه مرا به تهران بفرستند. بي آنكه بتوانم منزل و اثاثيه خود را به كسي بسپارم به اجبار با آنها به تهران آمدم. اما نامه اي كه براي آقاي خامنه اي نوشتم از اين قرار بود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

مقام محترم رهبر جمهوري اسلامي ايران

پس از سلام،  شايد خاطر آن جناب مسبوق باشد كه ايجانب پس از چهارده ماه محبوس بودن در زندان اوين اخيراً به زندان شهرستان يزد منتقل و پس از سه ماه ديگر زنداني در يزد اينكه به حال تبعيد بسر مي برم. جرم اصلي من باز گفتن و اظهار حقايق از كتاب و سنت بوده و مثلاً روايات اصول كافي را نقد كرده و هكذا در حالي كه هيچكدام از اين آثار را به چاپ نرسانيده و گمان نمي كنم در آنها بر خلاف شرع چيزي باشد و يقيناً آن جناب با من هم عقيده باشيد كه يك نفر مجتهد تا آنجا كه از چهارچوب كتاب و سنت خارج نشود حق دارد آزادانه آراي كلامي و فقهي خود را لاأقل در بين نزديكانش بازگو كند وگر نه مفهوم «آزادي در اسلام» به كلي منسوخ و مقلوب مي شود. به اضافه اين حقير در سن 85 سالگي در حال ضعف و بيماريهاي متعدد، فقط به علت ابراز عقايد ديني خود در تحت فشار و صدمات فراوان و توهينات گرفتار شده ام.

از طرفي شهر يزد با توجه به گرمي هوا و غربت اينجانب كه تنها و بي سرپرست بسر مي برم زندان ديگري است كه براي اين پيرمرد بيمار در سنين من بسيار دشوار است، لذا به نظرم رسيد كه اين نامه را به حضورتان ارسال و درخواست كنم كه در طليعه انتصاب خود به مقام رهبري دستور دهيد اينجانب را آزاد نمايند تا به تهران نزد فرزندانم و يا به شاهرود نزد دخترم و در تحت سرپرستي آنان اواخر عمر را با آرامش طي كنم. اميد است در ابتداي رهبري خود نشان دهيد كه براي عدالت و انصاف احترام و اعتبار قايل هستيد. والسلام عليكم 11/8/68              سيد ابوالفضل برقعي

و اما منزل و اثاثيه ما در يزد:  لازم است خواننده بداند كه از هر جهت هر چه توانستند مرا اذيت كردند. گفتند خودت بايد مسكن تهيه كني پس از آنكه به يزد رفتم و منزل تهيه كردم، فرزندم منزل ما را در تهران تخليه كرد و اثاث ما را انتقال داد به يزد كه تقريباً ده هزار تومان متضرر شدم از جهت شكستن و خرابي اثاثيه و پول اجاره و كرايه حمل و نقل و حمال و غيره و منزل تهران را رفقا به نصف مال الإجاره واقعي اجاره دادند و چون مرا آزاد كرده و به تهران آوردند فرزندم سيدمحمدحسين را با دو نفر ديگر به يزد فرستادم كه اثاثيه ام را بياورند و چون آوردند باز ده هزار تومان تقريباً متضرر شدم از جهت كرايه حمل و نقل و حمال و غيره. به هر حال پس از آنكه ما را به تهران آوردند به زندان اوين بردند، رؤساي زندان مايل نبودند كه آزاد شوم و بالأخره با نصف روز معطلي مرا  آزاد كردند. حال كه وارد تهران شده ام سرگردان و ويلان و متحيرم كه چه كنم و كجا اقامت كنم. منزل در اجاره مستأجر و او حاضر نيست منزل را تخليه كند. ناچار شدم به مشهد سفر كنم، چون به خراسان وارد شدم تلفن كردند كه سه نفر مسلح به منزل ما در تهران هجوم كرده و گفته اند آقا از زندان يزد فرار كرده ما آمده ايم او را برگردانيم ولي در واقع قصدشان ترور و قتل بوده و لذا صلاح نيست كه به تهران باز گردي، بلكه بايد مدتي خود را مخفي كني، در اين ايام كه اين مطالب را مي نويسم نزديك به سه ماه است كه اين حقير هر چند روز در منزل اين و آن مي گذرانم و امكان استراحت ندارم و آخر عمرم را در منزل ديگران مي گذرانم تا خداوند بزرگ چه خواهد. اللهم نجنا من شر أهل زماننا. إلهي أمِتني و أرِحني.

اكنون اين حقير در سن 83 سالگي و يا بيشتر، جايي ندارم و خود بيمار و بلا تكليف بوده و امنيت جاني ندارم و فقط خدا بايد به فريادم برسد، بسياري از اثاثيه و مايحتاج زندگي بر اثر اسباب كشيهاي عجولانه از بين رفته است.

فهرست


 

نامه اي ديگر به خامنه اي

 

ناگزير نامه ديگري براي آقاي خامنه اي فرستادم و چنين نوشتم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

محضر رهبر جمهوري اسلامي ايران، ايّد الله تعالي به الإسلام و المسلمين

پس از عرض سلام        خاطر آن جناب مسبوق است كه چندي قبل نامه اي به حضورتان ارسال داشتم كه بث الشكوائي بود و به خواست الهي مؤثر افتاد و دستور فرموديد كه دوران حبس و تبعيد اين حقير كه در حال شيخوخيت و بيماري و ضعف بودم به پايان رسد در اينجا لازم مي دانم كه از عنايت شما سپاسگزاري كنم، ولي پس از آزادي بلا فاصله يك عده افراد مسلح به منزل اينجانب كه واقع است در خيابان آزادي مقابل وزارت كار كوچه بامدادان پلاك 43 مراجعه نموده كه آقاي برقعي از زندان يزد فرار كرده و ما براي دستگيري ايشان بدينجا آمده ايم و معلوم شد به قصد قتل و ترور به سراغ اينجانب آمده اند كه به فضل إلهي حقير در منزل نبودم ولي اين افراد هم چنان در تعقيب اينجانب هستند و مكرر با تلفن منزل ارتباط يافته و با تهديد سراغ مرا گرفته اند و اكنون اين حقير با حالت پيري و داشتن امراض متعدده دربدر مي باشم و جرئت رفتن منزل و معالجه ندارم و به حالت اختفا زندگي نموده در اينجا به حكم الاكرام بالاتمام از آن مقام درخواست دارم براي حفظ جانم به مأموران مربوطه توصيه فرماييد تا در شناسايي و دفع اين افراد مسلح اقدام لازم به عمل آورند. و أختم القول بما روي عن رسول الله(ص) في الكافي من أعان مؤمناً نفس الله عزوجل عنه ثلاثاً و سبعين كربه واحده في الدنيا و ثنتين و سبعين كربه عند كربه العظمي.  والسلام عليكم در انتظار اقدام عاجل هستم.

في الرابع من محرم الحرام /1410 تلفن: 621337 سيد ابوالفضل برقعي  

فهرست


 

فشارها و مصايب وارده بر مؤلف

 

مدتي گذشت و اينجانب به تهران مراجعه كرده و به خانه پسرم سيدمحمدحسين كه در قريه كن واقع است رفتم، وي چهار فرزند دارد وخانه اش بسيار تنگ و محقر است و جاي جنبيدن نيست و من فقط به مهرباني و ادب او دلخوشم. خداوند او را مورد لطف خود قرار دهد و زندگي دنيا و آخرت را بر او گوارا فرمايد.

در ايام آخر عمر مجدداً گذارم به قريه كن افتاده است. به نظر من مردم كن، انصافاً بهتر از ديگران اند و من نيز وصيت كرده ام كه مرا در كن دفن كنند. اينجانب خاطرات زيادي از اينجا دارم؛ زيرا در اوان جواني و ايامي كه در قم تحصيل و يا تدريس مي كردم، چند سالي در ماه رمضان براي ترويج دين و اقامه نماز جماعت و موعظه به كن مي آمدم. مساجد كن در آن زمان وضع نابساماني داشت و زيرانداز خوبي نداشت و ديوارهاي مساجد كاهگلي بود، لذا مردم را ترغيب كردم كه ديوارها را با گچ سفيد كنند و خودم در گچ كاري و اصلاح و تعمير مساجد و در كار بنايي همكاري مي كردم. همچنين با كمك مردم براي مسجد فرش و زيلو تهيه كردم. قريه كن در تابستان بسيار كم آب بود و حتي گاهي آب براي غسل و وضو نيز در دسترس نبود و اگر آبي هم يافت مي شد، پر از كرم و كثافت بود، يكي از شبهاي ماه رمضان كه در مسجد سر آسياب مشغول نماز بودم، ناگاه جواني غرق در خون به مسجد آمد. معلوم شد كم آبي باعث شده، بر سر بردن آب نزاع و چاقو كشي شود، اين حقير بسيار متأثر و غمگين شدم و مردم را براي رفع مشكل كم آبي، به حفر قنات تشويق كردم و گفتم خودم حاضرم به اين كار اقدام كنم، بدين ترتيب در مسجد مقداري پول جمع شد و من كلنگي به دست گرفتم و همراه چند نفر نزديك كوه رفتيم و من با جديت مشغول كلنگ زدن و كندن زمين شدم، پس از مدتي كه زمين را حفر كردم، به رحمت حق متعال آب زيادي فوران كرد كه به راحتي قابل كنترل نبود، سپس جويها براي آن كندند و اكنون خانه ها و درختان كن از اين آب، مشروب مي شوند. نام اين قنات را «حجت آباد» گذاشتم، خداوند را شكر بسيار مي گويم كه اين خير به دست من انجام گرفت. آري اين حقير هر جا رفتم مردم را به آبادي ترغيب مي كردم.

باري اينك در كن و در وضعي ناگوار بسر مي برم و امنيت جاني هم ندارم و علاوه بر آن جواني به نام شيخ وند كه قبلاً در تهران در همسايگي منزل ما خانه داشت و از من خواسته بود مقداري مقدمات عربي و فقه و اصول براي او تدريس كنم فلذا مدتي از من حاشيه ملا عبدالله و قدري مغني و معالم و جلد اول لمعه و مسايلي از فقه زيديه و غيره را درس گرفته بود تغيير حال داده و سخنان نادرست و غير دقيق و ناسنجيده مي گويد و به افراط و تفريط مبتلا شده و مي ترسم با اين كارها مردم را كه غالباً اطلاع از حقيقت اسلام و توحيد ندارند به موحدين بدبين سازد و سخنان ناسنجيده او را به حساب اسلام و توحيد بگذارند، اين موضوع بسيار مايه غم و اندوه نگارنده است، خصوصاً كه من براي تشويق و دلگرمي او بدون آنكه وي را مجتهد قلمداد كنم چند سطري از او تعريف كردم ولي نمي دانستم كه او قصد سوء استفاده دارد و به درد ساير آخوندها مبتلا شده است، به هر حال من وي را مجتهد نمي دانم و او با اجتهاد فاصله بسيار دارد ولي شنيدم كه متأسفانه نوشته مرا براي مجتهد جلوه دادن خود، مستمسك قرار مي دهد!

من اواسط سال 66 كه او اعلاميه اي در مورد كشتار مكه نوشته بود به او نامه اي نوشتم و چند مورد اشتباه و افراط و تفريط او را تذكر دادم ولي گويا او همچنان به راه خود مي رود! از اينكه نوشته ام توسط اين مرد مورد سوء استفاده قرار گرفته و گاه از مردم پول قرض مي گيرد، بسيار متأسف و پشيمانم. اميدوارم خداوند او را به راه راست هدايت فرمايد و از افراط و تفريط دور نموده و از فريب دنيا نجات بخشد و اينجانب را نيز ببخشايد و بيامرزد.

به هر حال وي صرف نظر از سخنان ناسنجيده و افراط و تفريطش در مسايل اسلام، از بزرگان موحدين از جمله مفسر كم نظير و مجتهد بزرگوار و عالم عالي قدر جناب سيدمصطفي طباطبايي – دامت بركاته- بدگويي و انتقاد مي كند، در حالي كه نگارنده خود بسياري از ظرايف و لطايف مسايل اسلام و توحيد را بر اثر مباحثه با اين علامه جليل القدر دريافته ام.

باري، با اين بيماري و ضعف پيري و فقدان امنيت و خانه بدوشي و عدم آرامش، جز دعا به درگاه حق يكتا، كاري ندارم و اگر حالي باشد، گاهي برخي از تأليفات گذشته – خصوصاً تأليفات پس از انقلاب – خود را كه غالباً آنها را با عجله و در حالي كه فاقد امنيت و جمعيت خاطر بوده و بدون اينكه برخي از منابع و مآخذ لازم در دسترس باشد، نوشته ام، تنقيح و تصحيح مي كنم و مطالبي بر آنها مي افزايم تا اگر روزي به فضل پروردگار چاپ آنها ممكن شد، نقايص كمتري داشته باشد. از جمله در شرح حال خود نيز تجديد نظر و اصلاحاتي كرده ام. و در ميان آثار نگارنده، اين زندگي نامه داستان ديگري دارد، چنانكه قبلاً نيز گفتم، به خواهش يكي از برادران و نيز به منظور آنكه در آينده، براي گمراه نمودن مردم تهمتي نسبت به حقير جعل نكنند، با اينكه حال مساعدي نداشتم، عجولانه و نه با رغبت، شرح حالي نه چندان مفصل، از خود در همان دفتري كه آن برادر عزيز برايم آورده بود نگاشتم، پسرم آن را تايپ كرد تا راحت تر بتوانم آن را بخوانم و تصحيح كنم، اما متأسفانه يكي از دوستان آن نسخه را كه در واقع چركنويس و جملات آن نامرتب و تا حدودي آشفته بود و نياز به اصلاحات فراوان داشت، در چندين نسخه، تكثير كرد. يكي از نسخ تايپي اين نوشته، به احتمال زياد از طريق يكي از جاسوسان دولت، موسوم به طاهري به دست آخوندها افتاد. همين امر سبب شد كه در سال 69 من پيرمرد فرتوت را به دادگاه احضار كردند و اينجانب خود را براي چهارمين زندان آماده كردم. در دادسراي ويژه روحانيت تا آنجا كه به خاطر دارم از من پرسيدند: چرا در وضو دستت را از پنجه به طرف آرنج مي شويي؟ گفتم: لعنت خدا بر دروغگو، گر چه اينگونه وضو را باطل نمي دانم اما در سراسر عمرم اين طور وضو نگرفته ام. همچنين پرسيدند آيا تو شرح زندگي خودت را نوشته اي؟ گفتم: آري، اگر ايرادي دارد مطرح كنيد تا آن را اصلاح كنم. علاوه بر اين باز هم مرا به قتل تهديد كرده و گفتند ما تو را مي كشيم، گفتم: بسيار خوب، مرا بكشيد تا از شر شما راحت شوم، اما حالا مي روم در نمازخانه مي خوابم، هر وقت حكم اعدام من صادر شد، مرا بكشيد!

ديگر آنكه گفتم من جز قلم، هيچ ندارم، اما شما مطبوعات و راديو و تلويزيون و منابر و غيره را كاملاً در اختيار داريد، پس چرا اين قدر از من و چند نفر امثال من مي ترسيد؟

سؤالات ديگرشان به يادم نمانده، به هر حال پس از بازجويي گفتند بيرون منتظر باش، من نيز به نماز خانه رفتم و خوابيدم، پس از مدتي كسي آمد مرا بيدار كرد و گفت مي تواني بروي. بدين ترتيب حق متعال مرا از شر آنان حفظ فرمود.

پيش از اين واقعه به شرح زندگي خود توجهي نداشتم، اما اين ماجرا سبب شد كه متوجه شوم در زندگي نامه اينجانب قطعاً خيري وجود داشته كه ملاها را بر آشفته است، از اين رو پس از بازگشت از دادسراي اوين، صفحات تايپ شده را گرفتم و در حدي كه وضع مزاجي و حال جسمانيم اجازه مي داد، جملات آن را اصلاح كردم تا قابل مطالعه باشد و در ترتيب مطالب نيز تغييراتي دادم و برخي از مطالب را بدان افزودم هر چند از ذكر مطالب بسياري، از جمله شرح مبارزاتم با رضاخان و خاطراتي كه از دكتر مصدق و خاطراتي كه از ايام اقامت در نهاوند و اطراف آن و تاسيس چندين مسجد در آنجا دارم و شرح خاطراتي كه از شهرهاي شمال ايران و يا خراسان و .... بسياري از امور ديگر داشتم، صرف نظر كردم و بالأخره زندگي نامه اين حقير به صورتي كه ملاحظه مي شود، در آمد.

اميدوارم اين زندگي نامه كه توسط يك معمم نوشته شده كه سالها در قم و نجف درس خوانده، باعث شود مردم حساب اسلام عزيز را از حساب آخوندها جدا كنند و اعمال نادرست و خلاف شرع آنها را به حساب دين خدا نگذارند و خود صادقانه و بي تعصب در اسلام خصوصاً قرآن تحقيق و تدبر نمايند و هر چه از آخوندها مي شنوند، بدون تحقيق و تدقيق، به عنوان اسلام نپذيرند و به ياد داشته باشند كه: «إن كثيراً من الأحبار و الرهبان ليأكلون أموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله = به راستي كه بسياري از علما و مقدسين اموال مردم را به باطل مي خورند و از راه خدا باز مي دارند» (التوبه/34). از اين رو بايسته و لازم است كه همواره براي پذيرش چيزي كه به دين نسبت داده مي شود، حتي از علما هم دليل طلب كنند.

در اين ايام مردم ما در اوضاع بسيار بدي بسر مي برند؛ زيرا اكثراً از اسلام اطلاع درستي ندارند و وضع موجود هم از اسلام فاصله بسيار دارد و كسي هم آزاد نيست حقايق دين را با استناد به مدارك معتبر و اصيل اسلامي، براي بندگان خدا بازگو كند و در اين شرايط، بيش از هر چيز دين، مظلوم واقع مي شود. اميدوارم كه خداوند متعال، شرايطي فراهم آورد كه مردم اين اوضاع را ناشي از اسلام ندانند و به افراد ليبرال مسلك يا سوسياليست مسلك يا غيره مايل نشوند كه اگر خداي ناخواسته چنين شود در واقع آخوندها مقصراند.

فهرست


 

جمهوري اسلامي و مسؤلين بي لياقت

 

در اين جمهوري به اصطلاح اسلامي كه از دولت بني اميه بدتر است تعدادي جوانان كم سواد بي اطلاع از اسلام و قوانين اسلامي بر مردم مسلط شده اند كه به هيچ قانوني عمل نمي كنند وفقط مطيع اوامر رؤساي خود هستند و از هيچ اذيت و آزاري نسبت به مردم دريغ ندارند و خود را پاسدار اسلام مي خوانند و مغرور اند و معتقدند كه ما حزب الله و مروج اسلاميم و هر چه رؤسا و امرا و مصادر امور مي گويند ما اجرا مي كنيم، لذا كارهاي خود را چه حبس و زجر مردم باشد و چه مصادره اموال (قبل از تحقيق كافي) و چه اذيت و آزار ديگران، صواب مي دانند!!

ما كه آرزو داشتيم حكومت اسلامي برپا شود و در اين راه سالها مبارزه كرديم، اكنون دعا مي كنيم كه ديگر حكومت اسلامي آخوندي (كساني كه از راه تبليغ دين ارتزاق مي كنند) و جود نداشته باشد؛ زيرا آخوندها معني اسلام و مسلماني و حكومت اسلامي را نمي دانند و يا تجاهل مي كنند تا منافعشان دچار نقصان نشود. ناصر خسرو علوي در اشعار خود راست گفته كه:

 

زيرا كه به خير دفع شر شد

گفتم كه به دين تواني آسود

دين آمد و به نشد، بتر شد

گفتا نه چنين بود كه گفتي

ديـن نيز بهانه دگر شــــد

دنيا طلبـان بد گهـــــر را

آن جنت جانفزا سقر شـــد

چون معني دين نگشت معلوم

صد آمد و آن يكي هدر شد

دين بود يكي، نه صد مذاهب 

                

در زمان ما يك عده قاضي و حاكم شرع شده اند كه ابداً  نه دين دارند و نه انصاف و نه وجدان، فقط عمامه دارند و به واسطه تملق و چاپلوسي و اطاعت محض از حكومت، قاضي شده اند. مثلاً در زندان اوين حاكم شرع هر شب حكم اعدام عده اي را صادر مي كند براي اينكه مصادر دولت گفته اند و خودش نمي داند چرا چنين دستوري به او داده اند. روزي مرا خواسته و گفتند: تو واجب القتل و مهدور الدم و محكوم به اعدامي! گفتم براي چه و طبق چه قانوني؟ گفتند چرا نمي خواهد! و يا مثلاً هنگامي كه مرا به يزد تبعيد كردند پس از چند روزي كه در يزد ماندم مأمور آمد و مرا نزد حاكم شرع برد، او بدون مقدمه و بدون سخن و بدون پرسش حكم كرد كه مرا به زندان ببرند، گفتم براي چه؟ گفت من تقصير ندارم اين دستور از تهران آمده!! معلوم شد حاكم شرع آخوندي مانند جلاد شاه است كه طبق دستور او بايد عمل كند ديگر قانون و علم به مجرميت متهم لازم نيست! در همين مملكت مردم قيام كردند و هزارها كشته دادند براي اينكه مشروطه شود و استبداد نباشد. مشروطه شد و همان مردم مستبد زمامداران حكومت مشروطه شدند و تمام كارهاي مردم به دست مستبدان افتاد و از زمان استبداد بدتر شد. اكنون پاسداران تماماً عاشق آقاي خميني هستند ولي از اسلام و مسلماني خبري ندارند. خميني اشعار و تصنيفي گفته كه مجموعه اي از موهومات عرفاست:

 

همچو منصور خريدار سردار شدم

فارغ از خود شدم و كوس أناالحق بزدم

كه من از مسجد و مدرسه بيزار شدم

در ميخانه گشاييد به رويم شب و روز

خرقه پير خراباتي و هشيار شدم

جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم

من كه با دست بت بتكده بيدار شدم

بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم

   

     

پاسداري كه در يزد مأمور زندان من بود، همه اشعار فوق را حفظ داشت و شب تا به صبح آن را مي خواند و مي گفت به به چه خوب گفته! در حالي كه تمام شب يك ذكر تسبيح براي خدا بر زبانش جاري نمي شد و يا نديدم يكبار قرآن تلاوت كند. مختصر آنكه دولت خميني قحطي و گراني و اختلاس و بي ديني آورده چنانكه زمين متري بيست هزار تومان شده و زمينهاي خدا را در اختيار خود گرفته اند و مي فروشند و تمام زمين ها را گرفته و هر جنسي را انحصاري كرده و روز به روز بر قيمت هر چيزي افزوده مي شود. بيشتر مردم را جاسوس يكديگر كرده و كسي جرئت نفس كشيدن ندارد و زندانها مملو از جمعيت است و در هيچ امري آزادي نيست نه در مطبوعات و نه در گفتار و نه در كردار و نه در منازل و نه در خارج از منازل. و از روي اضطرار مردم به هر زشتي و بدي تن داده اند و اختياري در امور خود و در امور اطفال و كسب و كار خود و تحصيل علوم خصوصاً در دانشگاهها، ندارند و فقر و فلاكت همه مردم را فرا گرفته است. خميني خود و شاگردانش تماماً قايل به وحدت وجوداند كه از بدترين انواع كفر است و چون قايل اند به وحدت وجود، هر ظلمي و ستمي كه مرتكب مي شوند، چندان احساس گناه نمي كنند.

مذهب خميني و اتباع او مملو از خرافات و بدعتها و اباطيل است چنانكه خود او در سال 1363 در راديو مي گفت هيچ كس قرآن را نمي فهمد! در اين صورت اگر قرآن را كه ميزان صحت و بطلان مطالب اسلامي است، اينان ندانند و نفهمند، طبعاً اعمال و رفتارشان بهتر از اين نمي شود. لذا اينجانب در كتب و تأليفات خود براي هدايت و بيداري ايشان مطالبي نوشتم، ولي ايشان عوض تقدير هر چه توانستند براي حفظ خرافات و بدعتهاي مذهبي مرا اذيت و آزار كردند و تعدادي از كساني كه مختصر ارادتي و يا آشنايي با من داشته و يا كتابي ازمن نزدشان بود، گرفتند و به حبس و آزار ايشان پرداختند و بالأخره تعهد گرفتند كه با من مراوده نكنند، از آن جمله آقاي آل اسحق كه مدتي در حبس بود، ديگر آقاي قريشي طالشي كه كتابي از ما نزد او بود و علاوه بر اين در طالش براي طلاب اهل سنت طالش، اقدام به تأسيس يك مدرسه ديني كرده بود، مدتي در حبس گرفتار و بسيار شكنجه و آزار شد. ديگر آقاي زنگنه اصفهاني و آقاي مهندس محمدتقي خجسته و اقاي عطايي لنگه اي و ديگر جناب حسيني قمي، امام جمعه سابق «ورجان» قم و ديگر آقاي بهمن نيك بين و بسياري ديگر كه متحمل حبس و زجر شدند. خداوند به اينان همگي اجر جزيل عنايت فرمايد و از شر ايشان برهاند. يكي از دوستان ما كه علني نسبت به من اظهار ارادت مي كرد به نام آقاي خسرو بشارتي را كه در ميان راه «كن» و «سلقان» كه جز حومه تهران است، بي آنكه مرتكب جرمي شود و بدون هيچ محاكمه اي شهيد و تيرباران نمودند. رحمه الله عليه و رضوانه، وي يك بار در دفاع از من، به مقاله حجت الإسلام «متانت» جواب داده بود كه در صفحه 13 شماره 15900 روزنامه اطلاعات مورخ 18/4/58 به چاپ رسيد.

ديگر بعضي از علماي سيستان و بلوچستان، از جمله آقاي عبدالرحيم ملازاده (ملازهي) كه با من رفت و آمد داشت و از شر مسؤولين حكومت در امان نيست. اميد است حق متعال به هر يك اجر جزيل و ثواب جميل عنايت فرمايد و خواننده بداند كه آنقدر مردم را به ما بدبين و دشمن نموده اند كه اقوام و آشنايان ما جرئت آمدن نزد مرا ندارند و از مردم و دشمني آنان حذر مي كنند. رسم دولت خميني اين است كه هر كس يك كلمه از قرآن و از عقايد حقه قرآن بر زبانش جاري شود به او تهمت مي زنند كه «وهابي» مذهب است در صورتي كه در دنيا مذهبي به نام وهابي وجود ندارد و از روي غرض و دشمني اهل حجاز را وهابي مي خوانند در صورتي كه در مملكت حجاز تا آنجا كه من مي دانم مردم بر مذهب حنبلي هستند. البته به لحاظ كلامي، پيرو عقايد عالمي موسوم به محمد بن عبدالوهاب هستند ولي او مذهب جديدي نياورده، بلكه آراي ابن تيميه و ابن قيم جوزيه را احيا كرده است. اين دو نيز جز مبارزه با خرافات و بدعتها و دعوت مردم به اسلام اصيل و رجوع به قرآن كاري نكرده اند، البته آنها معصوم نبوده اند و اشتباهاتي دارند، خصوصاً در توحيد ذات و صفات حق متعال، آرايشان خالي از اشكال نيست. ولي آخوند هاي ايران انصاف ندارند و هر كه را دكانشان را تهديد كند، حتي اگر مقلد و تابع كامل آنها نباشد، بدون ذكر دليلي بر غلط بودن سخنش، به وهابي بودن متهم مي كنند و از استدلال و ذكر دليل و مدرك، شانه خالي مي كنند.

آري متصديان دولت خميني نه منطق دارند و نه برهان، بلكه منطق و برهانشان فقط زور است و زندان و كشتار!

 

فهرست


 

شعري در باره اوضاع كنوني ايران

 

اينجانب در باره اوضاع ايران در اين زمانه، شعر زير را سروده ام:

 

ياري آگاه و نيك پنداري

محفلي بود و نازنين ياري

بازگو آنچه گفتني داري

گفتمش در زمينه اســلام

فارغ از هر كشيش و احباري

گفت: ديني بدون روحاني

مرتضي هم نه مرد بيكاري

مصطفي مجتهد نبود و أمي بود

چه كس از دين كند نگهداري؟

گفتمش: رهنماي مردم كيست؟

بر همه فرض، دين نگهــداري

گفت: هان! رهنما بود قرآن

واجب عيني است بر طالــب

بر همه علم دين بود واجــب

ني بود كَلّ و ني كه سر بـاري

هادي دين كجا فروشد ديـن

دين نباشد ز جنـس بــازاري

دين فروشان نه رهنما باشنـد

دينشان ايمن از دغلكــــاري

كسب روزي ز راه دين نكننـد

دينشان ايمن از دكانــــداري

نردبان سياستش نكننــــــــد

ارزش كفش پاره خــــواري

حكمراني نداشت پيش علـــي

نه حجاز و هلند و بلغــاري

ملك ايشان قلمرو دلهاســـت

گفت: بر دوش خلق سر باري

نقش آخوند را شدم جويـــــا

گفت: تكفير و حبس و كشتاري

كار او را چه؟ جستجو كـــردم

كي به عهدش بود وفـــاداري

او بُوَد مست از شراب غــرور

گفت: احياي رســم تاتـــاري 

گفتمش: گو كه چيست حزب الله؟

گفت: بيمـــار بي پرستــــاري

گفتمش: حال مملكت چونست؟

داشت از بهر ما چــه آثـــاري؟

گفتمش: انقلاب بـهمـن مــــاه

موجبي شد بـــراي بيــــداري

گفت: آري ضرر فراوان داشت

كرد از جان و دل فداكــــاري

ملـــت اندر هـــــواي آزادي

صـد برابر شــدش گرفتـــاري

گر چه از چاله اوفتاد به چــاه

چاره بيـداري است و هشيـاري

چون ز غفلت به دام افتـادنــد

گفت وقــت تضــــرع و زاري

گفتمش: گو نجات كي باشد؟

رفع اين سختـــي و گرفتــاري

بايدي جمله از خــدا خواهنـد

             

آري، شيعيان ادعايي معتقدند كه اگر زمامدار معصوم بوده و عدالت حقيقي داشته باشد زندگي مردم بهتر و در رفاه بيشتري خواهند بود. و لذا عقيده دارند كه اگر حضرت علي(ع) پس از رسول خدا(ص) زمامدار مي شد وضع مسلمين و اسلام بهتر و آينده اي عالي تر داشتند. ولي از تجربه معلوم شد كه اين عقيده و پيش بيني چندان صحيح نيست؛ زيرا زمامدار اگر مانند حضرت علي (ع) باشد به سوء ظن و يا حسن ظن عمل نمي كند، افراد و مأمورين دولتي كه معصوم و يا عادل نيستند، خيانتها و سرقتها و اختلاسهايي كه مي كنند تمام مخفيانه است و به اين كارها تظاهر نمي كنند و حاكم عادل و متقي واقعي حاضر نيست بدون مشاهده و يا اقرار خاين، كسي را مجازات كند و سياست او خارج از ضوابط و مقررات شرع نخواهد بود و حاضر نيست براي اصلاح ديگران خود مرتكب گناه شود چنانكه خود حضرت علي (ع) در خطبه 68 نهج البلاغه در مقابل خيانت و فساد اصحاب خود مي فرمايد: «و اني لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم و لكني والله لا أري اصلاحكم بإفساد نفسي....» يعني من كه علي هستم مي دانم چه چيز شما را اصلاح مي كند و كجي شما را راست مي نمايد ولي به خدا قسم اصلاح شما را با فساد خودم صلاح نمي بينم و خوش ندارم يعني من مي توانم شما را مانند حكومتهاي ديگر زنداني و يا به قتل و ضرب تهديد كنم و به صرف سوء ظن شما را دستگير و مؤاخذه و يا اموال شما را مصادره كنم و از راههايي كه ستمگران ملت خود را ادب مي كنند، ادب كنم، چون دينم اجازه نمي دهد.

چنانكه تاريخ نشان مي دهد بسياري از حكام و فرمانداران منصوب حضرت امير(ع) به او خيانت ورزيدند، چه سرقت و اختلاس از بيت المال و چه كارهاي ديگر، ولي در عين حال تظاهر به ديانت و تقوي و حسن عمل مي كردند، تا اينكه خداي تعالي آبروي حضرت را حفظ فرمود و او را از ميان مردم برد و دعايش را مستجاب فرمود و او را از دست شيعيانش نجات داد و پس از آن بزرگوار – عليه آلاف التحيه و الثناء- حكام جور بر آنان مسلط شدند.

در زمان ما نيز كساني از قبيل شيعيان آن حضرت، به نام فقيه بر مردم حكومت مي كنند كه صد درجه از ديكتاتور بدترند؛ زيرا به نام دين مردم را بدون محاكمه شرعي و صحيح مي كشند يا زنداني مي كنند و با اينكه آقاي خميني در اولين نطقش در بهشت زهرا مي گفت كه اين مردم براي آزادي و رفع اختناق قيام كرده اند، اما آخوندها اصلاً به آزادي عقيده ندارند، هر چند كه دايماً از آزادي دم مي زنند و مي گويند انقلاب آزادي به ارمغان آورده است. از آقاي بازرگان شنيدم كه مي گفت: هاشمي رفسنجاني به من گفته است: ما اشتباه شاه را تكرار نمي كنيم و به مردم آزادي نمي دهيم!

البته متأسفانه در راديو و تلويزيون بسياري از امور خلاف شرع را آزاد گذاشته و به تعدادي از نشريات كه مسؤولين آنها قطعاً به خدا و نبوت و قيامت اعتقاد ندارند و از دين بيزار و عاشق فرهنگ غربي هستند، اجازه داده اند، ولي آزادي بيان و استدلال را خصوصاً براي موحدين و معتقدين به خدا و نبوت و قيامت ممنوع كرده و جواب اينگونه افراد را با سرب داغ و زندان و شكنجه مي دهند!

اين تناقضهاست كه سبب گرديده رشوه كه همه وقت حرام بود، در زمان ايشان قبحش زايل و از آب روان حلال تر شده، مي گويند فرهنگ و مدارس مجاني شده ولي صد درجه از زمان قبل بدتر شده، هر روز مديران مدارس به بهانه هايي از اولياي اطفال پول مي خواهند و اگر ندهند، طفل با مشكل مواجه مي شود و قس علي هذا.

هر كس سخن بگويد و به دولت اعتراض و يا كارهاي خلافشان را بر ملا كند، او را بي دين و مرتد مي خوانند وخونش را حلال مي دانند، نوشته هاي اينجانب چنانكه در صفحات پيش گفته ام باعث شده كه آخوند كم سوادي اعلاميه داده و قتل مرا واجب دانسته به طوري كه محتاج به اجازه حاكم شرع نيست و هر كس مي تواند بدون مجوز مرا ترور كند! با اينكه الآن پيرمردي خانه نشين و بدحال و بيمارم و از ضعف نمي توانم سخن خود را رسا ادا كنم ولي چون مردم به عمامه اي بدبين شده اند در بيرون منزل نيز راحت نيستم.

قرآن كريم مي فرمايد: «ألم تر إلي الذين بدلوا نعمه الله كفراً و أحلوا قومهم دارالبوار = آيا نديدي كساني را كه نعمت خدا را به كفر تبديل كرده و قوم خود را به سراي هلاكت فرود آوردند؟» (ابراهيم/28) اينان كه امروز به دولت و قدرت رسيده اند بر ضد توحيد و قرآن از قدرت خود سوء استفاده كرده و سخت با موحدين و اهل توحيد خالص پروردگار مخالف اند و اگر با خبر شوند كه كسي فقط خداوند متعال را مي خواند و ائمه يا انبيا را نمي خواند و آن بزرگواران را از دنيا بي خبر دانسته و مدير عالم و شفا دهنده و نفع رسان و در همه جا حاضر و ناظر نمي داند و يا شفاعت ايشان را موقوف و منوط به اذن خدا مي داند، وي را براي حفظ خرافاتشان مي زنند و حبس مي كنند و زجر مي دهند و يا تهمت وهابي مي زنند. بدين سبب نيز قطعاً توفيق خدمت به دين خدا و بندگان خدا را نخواهند داشت و در اجراي عدالت و اهداف اسلام موفق نخواهند بود. نقص ديگر ايشان اين است كه در كارها متخصص ندارند و هر كس خيرخواه بود يا متخص، از خود رانده اند مگر چاپلوسان را، در نتيجه ملت را از هر جهت بيچاره و مظلوم و مأيوس نموده اند. ما اين تذكرات را خيرخواهانه و براي دلسوزي مردم و رضاي خدا به قلم آورده ايم. خدا كند كه اثر داشته باشد.

باري سخن در اين موارد بسيار است ولي مرا توان تفصيل بيشتر نيست. اما پيش از ختم كلام لازم است اعلام كنم اينجانب وصيت كرده ام كه كليه كتابها و آثارم متعلق است به پسر كوچكم «محمد حسين» و او اختيار هر گونه تصرفي دارد و بايد با رضايت و اذن و تأييد او تكثير و چاپ شود و پس از مرگم تنها انتساب آن نوشته هايي به اينجانب صحيح و مورد قبول است كه به تأييد او رسيده باشد و ديگران نبايد در اين كار دخالت كنند و اين موضوع را چند تن از دوستان نزديك نيز مي دانند. خير و سعادت و روزگار خوش براي همه فرزندانم آرزومندم و أسأل الله أن يجعلهم نباتاً حسناً و ذريه طيبه إنه سميع الدعاء آمين.

 

فهرست


 

اسانيد و مدارك اجتهاد مؤلف

 

اينك تعدادي از اجازات و مدارك اجتهاد خود را در اينجا مي آورم و خداوند متعال مي داند كه به هيچ وجه از ذكر آنها قصد تفاخر ندارم بلكه غرضم آن است كه دشمنانم عليه من أكاذيب جعل نكرده و برخي از حقايق را انكار نكنند؛ زيرا كسب اجازه از علمايي كه به عقايد ناصحيح معتقد و به خرافات مبتلا بوده اند موجب فخر نيست و يقين دارم كه اينگونه مدارك فرداي قيامت هيچ سودي ندارد. باري، اينجانب نزد علماي بسياري تلمذ كرده ام كه از آن جمله اند: آيت الله محمد تقي خوانساري كه از ايشان خاطره اي دارم كه حيفم آمد از نقل آن صرف نظر كنم و آن را در كتاب تراجم الرجال خودم نيز نقل كرده ام. اين كتاب را در زمان جواني و ابتلاي شديد به خرافات حوزوي تأليف كرده ام و اكنون به چاپ آن راضي نيستم. اما ذكر اين خاطره را خالي از لطف نمي دانم:

اقامه نماز استسقاء در قم به امامت آقاي خوانساري

آقاي محمد تقي خوانساري موسوي از شاگردان مرحوم شيخ عبدالكريم يزدي حائري و مدتي در نجف بوده و نزد آقا ضياءالدين عراقي تحصيل كرده و در جنگ بين الملل اول، در قيام عراق عليه دولت انگليس او را به هند تبعيد كردند، وي مدتي در زندان بود. وي يكي از مدرسين حوزه علميه و بعد از مرحوم يزدي، از زمامداران حوزه علميه بود و در مدرسه فيضيه به امامت وتدريس اشتغال داشت و مؤلف اين كتاب چندي به درس و نماز ايشان حاضر مي شدم. ايشان نماز جمعه را واجب مي دانست و در مسجد امام حسن عسكري(ع) نماز جمعه برپا مي ساخت. سالي كه شايد سنه 1363 قمري بود در قم خشكسالي شد و مدتي باران نيامد تا از ايشان درخواست نمودند نماز استسقاء بخواند و ايشان سه روز مقدمات آن را انجام داد و روز سوم با چند هزار نفر از قم به طرف مصلي كه در خاك فرج باشد حركت كردند و اين بنده مولف كتاب، نيز حاضر بودم. اتفاقاً قشون آمريكا و انگليس نزديك خاك فرج و اطراف قم منزل كرده بود و براي استخراج آب، چاه حفر كرده بودند و با ماشين هاي بسيار رفت و آمد مي كردند. منافقين داخلي يعني چند نفر صوفي كه در قم مي باشند و دشمنان مسلمين اند به آن كفار گفتند كه مردم قم عليه شما شوريده اند و براي مبارزه با شما بيرون مي آيند. اما مرحوم سيد محمدتقي و ساير افراد از اين گفتگو اطلاعي نداشتند و بدون نظر براي اقامه نماز حركت كردند، آمريكا ييان مجهز و مسلح شدند كه اگر كسي به بساط ايشان تجاوز كند، حمله كنند. خداوند رحم كرد و كسي متعرض آمريكاييان نشد و از مقابل ايشان رد شدند. پشت امام زاده خاك فرج كه زمين مسطحي است صف ها كشيديم و نماز باران خوانديم و خود مرحوم سيد به منبر رفت و اذكار بعد از نماز را در آن هواي گرم گفت و سايرين نيز اقتدا كردند، ولي از باران خبري نشد. در مراجعت به قم بعضي از منافقين بناي تمسخر و استهزا گذاشتند. از آن جمله شيخي منافق كه جيره خوار و مداح متوليان امور آستانه بود به اين بنده گفت: شما آخوندهاي ديوانه با نماز خود شهر ما را به آب داديد و سيل آمد و شهر را برد!! اين بنده خيلي متأثر شدم و بسياري از مردم ضعيف الإيمان و اراذل مشكوك شدند. اين بنده به منزل رفتم و بسيار افسرده و غمگين بودم تا روز ديگر كه اطلاعيه دادند آقاي خوانساري مجدداً براي نماز باران مي روند، اما اين بار عده كمتري براي نماز حاضر شدند كه شايد حد اكثر دويست نفر مي شدند كه اكثر از طلاب و اهل علم بودند و بنده نيز همراهشان بودم و با كمال افسردگي به طرف جنوب غربي قم رفتيم و پشت قبرستان نو نماز استسقاء خوانديم. در بين نماز ابرها بالا آمدند و كمي باريدند، نماز را تمام كرديم و به شهر برگشتيم، همان روز باران فراواني شروع شد به طوري كه تمام گودالها و جوي و رودخانه پر آب شد و آبها به حركت افتادند. اين از تفضلات إلهي و بسيار قابل توجه بود خصوصاً در هواي گرم و خشك قم كه شش ماه باران نيامده بود. و اين باران را بارن مگو، بگو روح تازه اي بود كه در كالبد اين بنده و ساير رفقا دميده شد و چنان در شوق و شعف بودم و روحي تازه در خود يافتم كه تاكنون به ياد ندارم و يا كمتر به ياد دارم چنين حالتي در من ايجاد شده باشد.

اين بود يكي از خاطرات من از دوران تحصيل در قم، به هر حال علاوه بر آقاي خوانساري نزد شيخ ابوالقاسم كبير قمي، حاج شيخ محمدعلي قمي كربلايي، آقاي ميرزا محمد سامرايي، آقاي سيد محمدحجت كوه كمري، حاجي شيخ عبدالكريم حايري، حاج سيدابوالحسن اصفهاني و آقاي شاه آبادي و چند تن ديگر نيز تحصيل كرده ام كه تعدادي از آنان برايم تصديق اجتهاد نوشته اند كه از آن جمله اند: شيخ «محمد بن رجب علي تهراني سامرايي» مؤلف كتاب «الإشارات و الدلائل في ما تقدم و يأتي من الرسائل» و «مستدرك البحار» كه ايشان در خاتمه اجازه استادش برايم اجازه اي نوشت و آن را به اينجانب داد. متن اجازه استادش به ايشان و اجازه ايشان به اين حقير چنين است:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله حق حمده و الصلو¸ والسلام علي محمد رسوله و عبده و علي علي و اولاده و بعد فان العالم الفاضل و المهذب الكامل التقي النقي والورع الزكي جناب الميرزا محمد محمدالطهراني وفقه الله تعالي لمراضيه و جعل مستقبل امره خيراً من ماضيه قد استجازني فاستخرت الله و اجزته بعد أن وجدته أهلا لذلك و محلا لما هنالك خصوصاً بعدان كان ربيب المرحوم المبرور حجه الإسلام الميرزا محمد حسن الشيرازي قدس الله نفسه الزكيه فناهيك فضلا بمن تولي تربيته مثل ذلك الامام و حسن اخلاقه ذلك الحسن في مد¸ من السنين و الاعوام فاجزت له ايده الله تعالي بعون الله و توفيقه ان يروي عني جميع مسموعاتي و مقروئاتي في الفقه و الحديث و غيرهما و جميع ما رويته باسنادي المتصل الي النبيe والائمه uبجميع طرقي الي مشايخي في الفقه والحديث و اساطين الشرع المنيف قدس الله اسرارهم و جعل في اعلي الفردوس مستقرهم و قرارهم التي طريقي الي اخي حجه الاسلام التقي النقي العلامه ملا علي قدس الله نفسه الزكيه الي بحر العلوم العلامه السيد مهدي الطباطبائي قدس سره عن المشايخ العظام المذكورين تفصيلا في اجازتنا الي الشيخ العالم المؤتمن خير الحاج الحاجي محمد حسن كبه ايده الباري بتاييداته الجميله و سدده بتسديداته الجزيله الجليله بجميع طرق الاخ الي العلامه بحر العلوم قدس سرهما التي اقربها ما يرويه عن الشيخ الزاهد العابد الورع التقي الشيخ عبدالعلي الرشتي رحمه الله عن السيد الطباطبائي قدس سره و ما يرويه عن الشيخ الاجل الاعظم استاد الكل الشيخ محمد حسن صاحب جواهر الكلام في شرح الشرائع الاحكام عن السيد جواد العاملي صاحب مفتاح الكرامه عن السيد الطباطبائي قدست اسرارهم و اجزت له ان يروي عني جميع ما ارويه من الكتب المصنفه في جميع العلوم علي نحو ما هو مذكور في لؤلؤته البحرين هذا و اني اوصيه بالمحافظه علي ما هو عليه من تقوي الله و مراقبته في سره و علانيته والأخذ بالحائطه لدينه في افعاليه و اقواله و ان لا ينساني و جميع مشايخه من صالح دعواته في جلواته و خلواته و ان لا يبارح الاخبار الوارده عن الائمه الاطهار والله ولي التوفيق لي و هو راحم الراحمين حرر صور¸ هذه الاجاز¸ في يوم الجمعه 14 صفر من سنه 1345 هجريه علي مهاجرها افضل الصلو¸ والتحيه الراجي عفو ربه الجليل نجل الحاج ميرزا خليل قدس سره.

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين والصلو¸ علي عباده الذين اصطفي محمد و آله الطاهرين و بعد فيقول العبد الجاني محمد بن رجبعلي الطهراني عفي عنهما و اوتيا كتابهما بيمينهما قد استجازني السيد الجليل العالم النبيل فخر الاقران و الامائل الابوالفضل البرقعي القمي ادام الله تعالي تاييده روايه ما صحت لي روايته و ساغت لي اجازته و لما رايته اهل لذلك و فوق ما هنالك استخرت الله تعالي واجزته ان يروي عني بالطرق المذكور¸ في الاجاز¸ المذكور¸ والطرق المذكور¸ في المجلد السادس والعشرين كتابنا الكبير مستدرك البحار و هو علي عدد مجلدات البحار لحبرنا العلامه المجلسي قدس سره و اخذت عليه ما اخذ علينا من الاحتياط في القول و العمل ان لا ينساني في حيوتي و بعد وفاتي في خلواته و مظان استجابه دعواته كما لا انساه في عصر يوم الاثنين الرابع و العشرين من رجب الاصب من شهور سنه خمس و ستين بعد الثلثمائه و الف حامد مصليا مستغفرا.

 

 

حاج شيخ آقا بزرگ تهراني مؤلف كتاب «الذريعه الي تصانيف الشيعه» اجازه زير را براي اين حقير نوشته است:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم و به ثقتي¸

الحمد لله و كفي واالصلا¸ والصلا¸ والسلام علي سيدنا و مولانا ونبينا محمد المصطفي و علي اوصيائه المعصومين الائمه الاثني عشر صلوات الله عليهم اجمعين الي يوم الدين.

و بعد    فان السيد السند العلامه المعتمد صاحب مفاخر و المكارم جامع الفضائل و المفاخم المصنف البارع و المؤلف الماهر مولانا الاجل السيد ابوالفضل الرضوي نجل المولي المؤتمن السيد حسن البرقعي القمي دام افضاله و كثر في حما¸ الدين امثاله قد برز من رشحات قلمه الشريف ما يغنينا عن التقريظ و التوصيف قد طلب مني لحسن ظنه اجاز¸ الروايه لنفسه و لمحروسه العزيز الشاب المقبل السعيد السديد السيد محمد حسن حرسه الله من شر كل عين فأجزتهما ان يرويا عني جميع ما صحت لي روايته عن كافّه مشايخي الاعلام من الخاص والعام و اخص بالذكر اول مشايخي و هو خاتمه المجتهدين و المحدثين ثالث المجلسيين شيخنا العلامه الحاج الميرزا حسين النوري المتوفي بالنجف الاشرف في سنه 1320 فليرويا اطال الله بقائهما عني عنه بجميع طرقه الخمسه المسطور¸ في خاتمه كتاب مستدك الوسائل و المشجر¸ في مواقع النجوم لمن شاء و احبّ مع رعايه الاحتياط والرجاء من مكارمهما ان يذكراني بالغفران في الحيا¸ و بعد الممات، حررته بيدي المرتعشه في طهران في دار آيه اله المغفور له الحاج السيد احمد الطالقاني و انا المسيء المسمي بمحسن و الفاني الشهير بآقا بزرگ الطهراني في سالخ ربيع المولود 1382  (مهر)

 

 

مرحوم عبدالنبي نجفي عراقي رفسي مؤلف كتاب «غوالي اللئالي  در فروع علم اجمالي» و كتب كثيره ديگر كه از شاگردان «ميرزا حسين ناييني» بوده است. برايم متن ذيل را نوشته است:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين الذي فضل مداد العلماء علي دماء الشهداء والصلا¸ و السلام علي محمد و آله الأمناء و علي اصحابه التابعين الصلحاء و لعنه الله علي اعدائهم اجمعين الي يوم اللقاء

اما بعد  مخفي نماند كه جناب مستطاب عالم فاضل جامع الفضايل و الفواضل قدو¸ الفضلاء و المدرسين معتمد الصلحاء و المقربين عماد العلماء العالمين معتمد الفقهاء و المجتهدين ثقه الاسلام و المسلمين آقاي آقا سيد ابوالفضل قمي طهراني معروف و ملقب بعلامه رضوي سنين متماديه در نجف اشرف در حوزه دروس خارج حقير حاضر شدند و نيز در قم سالهاي عديده بحوزه دروس اين بنده حاضر شدند براي تحصيل معارف الهيه و علوم شرعيه و مسايل دينيه و نواميس محمديه پس آنچه توانست كوشش نمود فكد و جد و اجتهد تا آنكه بحمد الله رسيد بحد قوه اجتهاد و جايز است از براي ايشان كه اگر استنباط نمود احكام شرعيه را بنهج معهود بين اصحاب رضوان الله عليهم اجمعين عمل نمايند بآن و اجازه دادم ايشان را كه نقل روايه نمايد از من بطرق نه گانه كه براي حقير باشد بمعصومين عليهم السلام و نيز اجازه دادم وي را در نقل فتاوي كما اينكه مجاز است كه تصرف نمايد در امور شرعيه كه جايز نيست تصدي مگر باجازه مجتهدين و مجاز است در قبض حقوق ماليه و لا سيما سهم امام عليه السلام و تمام اينها مشروط است بمراعات احتياط و تقوي بتاريخ ذي الحجه الحرام في سنه 1370 من الفاني الجاني نجفي عراقي (مهر)

 

 

مرحوم آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني نيز برايم تصديق اجتهاد نوشت كه متن آن را ذيلاً نقل مي كنم:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين والصلا¸ علي رسوله و علي آله الطاهرين المعصومين

و بعد    فان جناب العالم العادل حجه الاسلام والمسلمين السيد ابوالفضل العلامه البرقعي الرضوي قد صرف اكثر عمره الشريف في تحصيل المسائل الأصوليه و الفقهيه حتي صار ذاالقو¸ القدسيه من رد الفروع الفقهيه الي اصولها فله العمل بما استنبطه و اجتهده و يحرم عليه التقليد فيما استخرجه و اوصيه بملازمه التقوي و مراعا¸ الاحتياط والسلام عليه و علينا و علي عباد الله الصالحين

  الاحقر ابوالقاسم الحسيني الكاشاني        (مهر)

 

 

مرحوم سيد ابوالحسن اصفهاني نيز زماني كه قصد مراجعت از نجف را داشتم، تصديق زير را برايم مرقوم نمود:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين والصلا¸ و السلام علي خير خلقه محمد و آله الطيبين الطاهرين و اللعنه الدائمه علي اعدائهم اجمعين من الآن الي يوم الدين و بعد فان جناب الفاضل الكامل و العالم العادل مروج الاحكام قُرّ¸ عيني الاعز السيد ابوالفضل البرقعي دامت تأييداته ممن بذل جهده في تحصيل الاحكام الشرعيه و المعارف الالهيه برهه من عمره و شطرا من دهره مجدا في الاستفاد¸ من الاساطين حتي بلغ بحمد الله مرتبه عاليه من الفضل والاجتهاد و مقرونا بالصلاح و السداد و له التصدي فيها و اجزته ان ياخذ من سهم الامام عليه السلام بقدر الاحتياج و ارسال الزائد منه  الي النجف و صرف مقدار منها للفقراء و السادات و غيرهم و اجزته ان يروي عني جميع ما صحت لي روايته و اتضح عندي طريقه و اوصيه بملازمه التقوي و مراعا¸ الاحتياط و ان لا ينساني من الدعاء في مظان الاستجابات والله خير حافظا و هو ارحم الراحمين                      22 ذيحجه 62 ابوالحسن الموسوي الاصفهاني     (مهر)

 

 

سيد شهاب الدين مرعشي معروف به آقا نجفي صاحب تأليفات در مشجرات و انساب برايم اجازه زير را نوشت:

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله علي ما اساغ من نعمه و اجاز والصلا¸ والسلام علي محمد و آله مجاز الحقيقه و حقيقه المجاز و بعد   فان السيد السند والعالم المعتمد شم سماء النباله و ضحيها و زين الاسر¸ من آل طه علم الفخار الشامخ و منار الشرف الباذخ قاعد¸ المجد المؤثل و واسطه العقد المفصل جناب السيد ابوالفضل ابن الشريف العابد السيد حسن الرضوي القمي السيداني دام علاوه و زيد في ورعه و تقاه احب و رغب في ان ينتظم في سلك المحدثين و الروا¸ عن اجداده  الميامين و يندرج في هذا الدرج العالي و السمط الغالي و لما وجدته اهلا و احرزت منه علما و فضلا اجزت له الروايه عني بجميع ما صحت روايته و ساغت اجازته تم سنده و قويت عنعنته عن مشايخي الكرام اساطين الفقه و حمله الحديث و هم عد¸ تبلغ المأتين من اصحابنا الاماميه مضافا الي مالي من طرق سائر فرق الاسلام الزيديه و الاسماعيليه و الحنابله و الشافعيه و المالكيه و الحنفيه و غيرها و لا يمكنني البسط بذكر تمام الطرق فاكتفي بتعداد خمس منها تبركا بهذا العدد و اقول ممن اروي عنه بالاجاز¸ و المناوله و القرائه و السماع و العرض و غيرها من انحاء تحمل الحديث امام ائمه الروايه و الجهبذ المقدام في الرجال و الدرايه مركز الاجاز¸ مسند الافاق علامه العراق استاذي و من اليه في هذه العلوم استنادي و عليه اعتمادي حجه الاسلام آيت الله تعالي بين الانام مولاي و سيدي ابومحمد السيد حسن صدرالدين الموسوي المتوفي سنه 1354 ......[60] هذا ما رمت ذكره من الطرق و هي سته فلجناب السيد ابي الفضل ناله الخير و الفضل ان يروي عن مشايخي المذكورين بطرقهم المتصله المعنعنه الي ائمتنا ال الرسول و سادات البريه مراعيا للشرائط المقرر¸ في محلها من التثبت في النقل و رعايه الحزم و الاحتياط و غيرها و في الختام اوصيه دام مجده و فاق سعده و جد جده ان لا يدع سلوك طريق التقوي و السداد في افعاله و اقواله و ان يصرف اكثر عمره في خدمه العلم و الدين و ترويج شرع سيد المرسلينe و ان لا يغتر بزخارف هذه الدنيا الدنيه و زبرجها و ان يكثر من ذكر الموت فقد ورد ان اكيس المؤمنين اكثرهم ذكرا للموت و ان يكثر من زيار¸ المقابر والاعتبار بتلك الاجداث الدواثر فانه الترياق الفاروق و الدواء النافع للسلو عن الشهوات و ان يتامل في انهم من كانوا و اين كانوا و كيف كانوا و الي اين صاروا و كيف صاروا و استبدلوا القصور بالقبور و ان لا يترك صلو¸ الليل ما استطاع و ان يوقت لنفسه وقتا يحاسب فيه نفسه فقد ورد من التاكيد منه مالا مزيد عليه فمنها قوله حاسبوا قبل ان تحاسبوا و قوله حاسب نفسك حسبه الشريك شريكه فانه ادام الله ايامه و اسعد اعوامه ان عين لها وقتا لم تتضيع اوقاته فقد قال توزيع الاوقات توفيرها و من فوائد المحاسبه انه ان وقف علي زله في اعماله لدي الحساب تداركها بالتوبه و ابراء الذمه و ان اطلع علي خير صدر منه حمد الله و شكر له علي التوفيق بهذه النعمه الجليله و اوصيه حقق الله اماله و اصلح اعماله ان يقلل المخالطه و المعاشر¸ لابناء العصر سيما المتسمين بسمه العلم فان نواديهم و محافلهم مشتمله علي ما يورث سخط الرحمن غالبا اذ اكثر مذاكرتهم الاغتياب و اكل لحوم الاخوان فقد قيل ان الغيبه اكل لحم المغتاب ميتا و اذا كان المغتاب من اهل العلم كان اغتيابه كاكل لحمه ميتا مسموما فان لحوم العلماء مسمومه. عصمنا الله و اياك من الزلل و الخطل و من الهفو¸ في القول و العمل انه القدير علي ذلك و الجدير بما هنالك و اسئله تعالي ان يجعلك من اعلام الدين و يشد بك و بامثالك ارز المسلمين آمين آمين و انا الراجي فضل ربه العبد المستكين ابوالمعالي شهاب الدين الحسيني الحسني المشرعشي الموسوي الرضوي الصفوي المدعو بالنجفي نسابه آل رسول اللهe عفي الله عنه و كان له و قد فرغ من تحريرها في مجالس اخرها لثلاث مضن من صفر 1358 ببلد¸ قم المشرفه حرم الائمه        (مهر)

 

 

مرحوم شيخ عبدالكريم حائري و مرحوم آيت الله سيد محمد حجت كوه كمري نيز برايم تصديق اجتهاد نوشتند كه اصل اجازه نامه اين دو تن را براي تعيين تكليف در مسأله سربازي به وزارت فرهنگ آن زمان تحويل دادم كه طبعاً بايد اين دو اجازه نامه در اسناد بايگاني آن وزارتخانه موجود باشد، اداره مذكور نيز پس از رؤيت اين دو تصديق گواهي زير را صادر نمود كه در اينجا رونوشت آن را مي آورم:

 

 

وزارت فرهنگ

 

نظريه بند اول و تبصره اول ماده 62 قانون اصلاح پاره اي از فصول و مواد قانون نظام، مصوب اسفند ماه 1321 و نظر به آيين نامه رسيدگي به مدارك اجتهاد مصوب 25 آذرماه 1323 شوراي عالي فرهنگ، اجازه اجتهاد متعلق به آقاي سيد ابوالفضل ابن الرضا (برقعي) دارنده شناسنامه شماره 21285 صادره از قم متولد 1287 شمسي در هفتصد و پنجاه و چهارمين جلسه شوراي عالي فرهنگ، مورخ 7/8/1329 مطرح، و صدور اجازه مزبور از مراجع مسلم اجتهاد محرز تشخيص داده شد.

وزير فرهنگ              

                      دكتر شمس الدين جزائري                

 

 

نا گفته نماند با اينكه در قوانين مشروطه دولت حق نداشت متعرض مجتهدين شود، مع ذلك حكومت به اصطلاح مشروطه گرفتاري بسيار برايم فراهم آورد.

سخن را با يادآوري اين نكته به خواننده محترم به پايان مي برم كه دين اسلام در دو امر خلاصه مي شود: تعظيم خالق و خدمت به مخلوق، آن چنانكه خالق خود فرموده است. براي همگان توفيق قيام به اين دو امر را از درگاه ايزد رؤوف خواستارم.

در اينجا، چند بيت از آخر كتاب «دعبل خزاعي و قصيده تائيه او» كه سالها پيش تأليف كرده ام و وصف حال اينجانب است، مي آورم و پس از آن نيز اين كتاب را با شعري ديگر كه خطاب به جوانان است و آن را هنگام سفر به زاهدان سروده ام، خاتمه مي دهم و از خوانندگان التماس دعا دارم. والسلام علي من اتبع الهدي.

 

تشكر ديد از صاحب مقامي

اگر زر داد دعبل را امامي

كه در آنها بيان گشته عقايد

مرا صدها كتاب است و قصائد

به جز ايراد و طعن ناروايي

نديدم يك تشكر، ني عطايي

مرا خوف است از اهل خرافات

اگر وي بود خائفا از مقامات 

مرا گريه براي اصل دين است

اگر وي گريه اش بر اهل دين است

مرا امني نباشد از مقامي

اگر وي گفت رازش با امامي

هدف، اين مادحين را جمله پول است

اگر اشعار وي طبق اصول است

دو سي سال است ما را دل پر از خوف

اگر سي سال ترسي داشت در جوف

ندارم غير الطافت پناهــــي

الها بر غم و رنجم گواهي

چرا مرآت گشتم بهر كـــوران

الها من بسي هستم پشيمان

تنم رنجور از صد ابتلا شــــد

در اينجا خسته جانم از بلا شد

ندارد دهر ما جز رنج و عصيان

زمان ما زمان كفر و طغيـــان

نه ياري ني معيني نه جليســـي

در اين پيري ندارم من انيسي

رساني مرگ ما با روح و راحــت

مگر ما را كني مشمـول رحمـت

مزيد فضل خود بر او عطا كــن

إلها برقعــي را بها كـــن

                    

فهرست


 

يادي از برقعي

 

مؤمن و سالم و خوش رفتاريد

اي جوانان كه شكر گفتاريد

از خموشان جهان ياد آريد

چون شما ناطق و گل رخساريد

زمحبان خدا بشماريد

برقعي را پس موتش گه گاه

دستي از بهر دعا برداريد

گاه گاهي اگرش ياد كنيد

خدمتش را به نظر بسپاريد

برقعي خادمتان بود و برفت

خسته از محنت اين چرخ كبود

ياد آريد از اين خسته كه بود

دل او گشت پر از غصه و خون

ديد آزار بس از مردمِ دون

خسته از تهمت و بهتان و ستم

خسته از زخم زبان، زخم قلم

رفت در محكمه عدل إله

دستش ار گشت ز دنيا كوتاه

 

و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.    

2/2/1370   

فهرست


[1] اين امر نشانه صداقت و اخلاص در خدمت به اسلام است يا دليل حرص و جاه طلبي؟!

[2] ببين اين دنيا پرستان تا چه حد در دنيا پرستي بر همديگر حسد مي ورزند.

[3] به همين علت يكي از علماي شيعه تصريح كرده كه هر آنچه نزد قدماي شيعه غلو به شمار مي آمده امروز نزد معاصرين از واجبات دين شمرده مي شود.

[4] اين امر سنتي است ديرينه و آييني است جاودانه كه بر دينداري آنان دلالت دارد، حسينيه ها آباد و مراسم عزاداري و غيره با شكوه است اما مساجد خراب و اگر نماز جماعتي باشد بي رنگ، و فقط افراد معدودي در آن شركت مي كنند.

 

[5]  اكنون اين امر در ايران و ميان مسئولان حكومتي به سنتي تغيير نايافتني تبديل گشته است كه گاه و بيگاه باعث اسراف و هدر رفتن بخش مهمي از سرمايه دولت مي گردد!

[6] بسا اتفاق افتاده حجتي با جهشي در يك شب به آيت الله تبديل گردد و بدون تأييد علما و مجتهدين به مقام مرجعيت برگزيده شود ذلك فضل الله!!.

[7] اين حقايق پوشيده تاريخ است خيلي ها نمي دانند كه در حكومت شاه اكثر آخوندها درباري بوده و با ساواك همكاري داشته اند تا اينكه اين علامه بزرگوار اين حقايق را روشن ساختند.

 

[8] شيعيان از اين حقايق تاريخي فرار مي كنند تا جايي كه مدعيند كه در ميان علماي شيعه افرادي درباري وجود نداشته، اما با اندكي تأمل به اوضاع كنوني و يا گذشته علماي شيعه در ايران به واقعيت پي خواهيد برد.

 

[9] مگر تا به حال روضه خوان مفيد هم داشته ايم همه شان مفت خور و بيهوده گو و بي عمل اند.

 

[10] عجب دزدان بي انصافي اند از سر خانه خدا هم نگذشتند چه رسد به مال ملت.

 

[11]  واقعا جاي بسي تأسف است كه مردم تا چه اندازه ساده لوح و زود باورند و بدون اينكه اندكي بينديشند، هر خرافه و افسانه اي را كه از روضه خوانان بي سواد بشنوند، دين مي پندارند و هر كسي را كه بر خلاف آن عمل كند كافر مي دانند.

 

[12] خدا شر اين گونه مشركان را از امت محمد صلي الله عليه و سلم هر چه زودتر كم كند تا مردم بي گناه و ساده لوح اينقدر گرفتار دام شرك و بدعت از سوي پيشوايان سود جوي خود نشوند.

 

[13]  اين همان ميلاني دنيا پرست است كه در مشهد پول به خدام حرم مي داده تا نام او را ببرند و اينجا هم به خاطر اسم و رسم قد علم كرده ولي از جواب عاجز مانده، سرانجام مال حرام اين خواهد بود خداوند نور علم در دل كسي زنده خواهد كرد كه با تقوا و خدا ترس باشد.

 

[14] جالب اينجاست كه آقاي رشاد زنجاني بر كتاب درسي از ولايت رديه اي موسوم به حقيقت ولايت نوشت و در صفحه 13 تأليف خود تصريح كرد كه: «احدي از شيعيان ولايت تكويني براي رسول خدا و ائمه قائل نشده» ولي آقاي خندق آبادي در رديه خود نوشت: «عقيده شيعه  اماميه اين است كه ولايت ائمه هم تكويني است و هم تشريعي»!!

 

[15] نحل/78.

[16] متأسفانه تا به امروز نيز دروغيپردازي و افسانه سرايي نزد روضه خوانان همچون سنتي تغيير ناپذير مانده است و براي اثبات اين مدعي كافي است كه پاي منبر و يا نوار سخنراني يكي از اين روضه خوانان بنشيني و با عقل و بصيرت به سخنانشان گوش فرا دهي.

 

[17] تهمت گرفتن پول از دولت سعودي هنوز هم يكي از حربه هاي آنان است و هر كس سخني بگويد كه به كامشان خوش نيايد او را به گرفتن پول از دولت سعودي متهم مي كنند.

[18] ايشان همان كسي است كه در ابتداي انتشار كتاب درسي از ولايت از اينجانب حمايت كرده بود!!

 

[19] با مترجم برخي از آثار مرحوم «سيد قطب» اشتباه نشود.

 

[20] در باره ي خمس، مؤلف فاضل جناب آقاي «حيدر علي قلمداران» تحقيقي عالمانه به عمل آورده، كه تاكنون امكان چاپ آن را به صورتي منقح و شايسته، نيافته است. و فقط دوبار مخفيانه و به صورتي نامناسب تايپ و به تعداد محدودي پخش گرديد.

 

[21] ببينيد اينها در لباس دين چه كارها كه نمي كنند براي از بين بردن مخالفان خود دست به هر اقدامي مي زنند و اين مخالف آزادي بيان و جامعه اسلامي است هر كسي كه هر عقيده اي دارد براي خودش محترم است ولي اينها چون از عقايد حقه برقعي با خبر بودند و عاجز مانده بودند او را از طريق علمي قانع كنند لذا دست به اين كارهاي زشت و مجرمانه مي زدند.

 

[22] منظورم نامه اي است كه شيخ مرتضي صابر طوسي، امضايم را در پايان آن قرار داده و سپس تكثير و در ميان مردم پخش شده بود.

 

[23]  آري! در زمان دولت جمهوري به اصطلاح اسلامي مسجد فيض مشهد را خراب كردند چه رسد به تصرف.

 

[24] مقصود سال 1356 شمي است.

 

[25] مقصود سال 1356 شمي است.

 

[26] منظور آن است كه آيه ي مذكور قسمتي از آيه 43 سوره مباركه نحل و آيه 7 سوره انبياء است كه آقايان دايما به همين صورت و بدون ذكر صدر آيه، به آن استشهاد مي كنند! آيه شريفه چنين است: «و ما أرسلنا من قبلك إلا رجالا نوحي اليهم فسئلوا أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون» «پيش از تو نيز جز مرداني كه به ايشان وحي مي كرده ايم به رسالت نفرستاديم، اگر نمي دانيد از اهل كتابهاي آسماني پيشين بپرسيد» و اصولا آيه ارتباطي به مسئله تقليد ندارد بلكه مي فرمايد اگر نمي دانيد كه پيامبران همواره  مرداني بوده اند كه به ايشان وحي مي شده از اهل كتاب بپرسيد تا از اين موضوع مطلع و به صحت سخن ما مطمئن شويد. و براي صحت قول خود مدركي ارايه كرده و نخواسته از اهل كتاب تقليد كنيم و فرموده بپرسيد تا بدانيد در حالي كه تقليد موجب علم و دانستن نمي شود و در آيه بعد نيز مردم را به تفكر تشويق فرموده و پيداست  كه تفكر و تقليد باهم تناسب ندارند. لازم به ذكر است كه در سوره انبياء، آيه شريفه، لفظ «مِن» را فاقد است.

 

[27] مقصود سال 1356 شمسي است.

 

[28] سيدان محلي است در قم كه بدان منسوبم.

 

[29] دكتر مظفريان دانشمندي فرزانه و انساني وارسته بود كه در شيراز به خدمت دين مشغول بود، حق گويي و صراحت لهجه از ويژگيهاي بارز ايشان بود و در اين راه از هيچ كسي هراسي به دل راه نداد، و سرانجام توسط دولت ايران و تنها به جرم گرويدن به مذهب اهل سنت و جماعت به دار آويخته شد.

[30] اخيرا اين كتاب با ترجمه عربي توسط دكتر فاضل آقاي عبدالرحيم ملازاده چاپ و منتشر گرديد.

 

[31] اين كتاب هم در گذشته نه چندان دور به چاپ رسيده و ميان برادران ايماني توزيع گرديد.

 

[32]  اين كتاب به عربي ترجمه شده ولي متأسفانه به علت كمبود بودجه تا به حال چاپ آن ميسر نگشته است و متن فارسي آن هم موجود مي باشد و اين كتاب واقعا يكي از قوي ترين كتابهايي است كه نصوص موهوم امامت را به نقد كشيده و بررسي نموده است.

 

[33]  متأسفانه اكثر كتابهاي علامه برقعي در دسترس نيست، فقط تعداد اندكي از آن 77 كتاب در دسترس مي باشد و آن هم به علت كمبود بودجه چاپ آنها ميسر نگشته است اميدواريم كه در آينده نزديك بتوانيم بعضي از آنها را چاپ نماييم.

 

[34] يعني به دروغپردازي علاقه اي ندارند يعني باطل را حق جلوه نمي دهند يعني بخاطر عوام فرامين قرآن و سنت را زير پاي نمي گذارد، از خدا پناه مي بريم از چنين مردم داري.

 

[35] اين هم يكي از دلايل مجتهد بودن و از مدارك مرجعيت ايشان است.

 

[36]  البته بدترين استبداد، استبدادي است كه رنگ دين بگيرد، زيرا در اين صورت هم به دين و هم به مردم ظلم مي شود. رباعي ذيل را در همين موضوع سروده ام:

مردي كه بهر جور و ستم چكمه پا كند              بهتر ز ظالمي كه به محراب جا كند

قدي كه بهر خدمت مردم دو تا شود بهتر ز قامتي كه به محراب تا شود

 

[37] وقتي اين ماجرا را شنيدم به ياد ضرب المثل معروف «حسن و حسين هر سه دختران معاويه اند» افتادم!

 

[38]  امروز با گذشت سالها صحت اين گفتار براي همگان ثابت گشته است و هر شخصي با اندك تأملي به دينداري مردم ايران در مي يابد كه مردم تا چه اندازه از روحانيت و دين برگشته و گريزانند، بدون ترديد اين يكي از مهمترين دستاوردهاي حكومت اسلامي!! ايران بشمار مي آيد.

 

[39] با استفاده از چند بيت ملك الشعراي بهار در باره عوام، شعر زير را سرودم:

از عوام است هر آن بد كه رود بر اسلام                  داد از دست عوام

كار اسلام خراب است ز غوغاي عوام                    داد از دست عوام

آنچه از عقل و ز وحي است در آن نيست شكي         نپذيرند يكي

وحي منزل شمرندي همه اوهام عوام                        داد از دست عوام

گر بخواني همه قرآن به تو وقعي ننهند                       همچو ديوان برمند

از همه شرك، غلو، يا بگو مدح امام                       بپذيرند عوام

غم دل با كه بگويم كه دلم خون نكند                      غم افزون نكند

سر فرو برد به چاه و غم دل گفت امام                   داد از دست عوام

دل من خون شده در آرزوي فهم درست                  اي جگر نوبت توست

جان به لب آمد و نشنيد كسي جان كلام                                 داد از دست عوام

عاقل آن به كه همه عمر نيارد به زبان                       نام اين بي ادبان

كه در اين قوم نه عقل است و نه ننگ است و نه نام     داد از دست عوام

پيش جهال زدانش نسراييد سخن                                            پند گيريد ز من

كه حرام است و حرام است و حرام است و حرام        داد از دست عوام

عاقل ار بسمله خواند همه از او برمند                       به كلامش نچمند

مجلس روضه شود، گرد شوند از در و بام                                 داد از دست عوام

به سر و سينه بكوبند همه رقص كنان                        اين بود مذهبشان

دم بگيرند و برقصند به هر ماه حرام                        داد از دست عوام

علمات است يكي بدعتي از اهل عجم                      بسته بالاي شكم

پهلواني كشد آنرا كه بود احمق و خام                       داد از دست عوام

دهل و طبل و علم نيست به قرآن خدا                     ني به قانون هدي

اين بود بدعت جهال و عوام                                                داد از دست عوام

1 آري، يكي از جرمهاي قربانيان قتلهاي زنجيره اي اين امر بوده است و اين دليل هراس اربابان قدرت از بيداري مردم مي باشد.

[41] ولي متاسفانه افرادي پيدا شده اند در اين زمانه كه اين ازدواج را انكار مي كنند در حالي كه سند اين ازدواج در نزد فريقين به طور متواتر در كتابهاي حديث و تاريخ نقل شده است و جاي هيچ شك و ترديدي باقي نمانده است.

[42] شكي نيست كه از موحدين وحشت دارند و اگر نه آنها را اعدام و يا مخفيانه ترور نمي كردند و آنها را رهسپار زندانها نمي كردند اينها همه دليل سستي بنياد اين گروه و ضعف حجت اينهاست و اگر نه انسان كه نبايد به خاطر اختلاف عقايد و طرز تفكر مخالفان خويش را نابود سازد اينها همه از اسلام دور و به ديكتاتوري هيتلر نزديك است.

[43] چنانكه پيش از اين نيز گفتم عيالم قبل از انقلاب بر اثر آزار و مزاحمت هاي خرافيون به شدت بيمار شد و درگذشت.

[44] منظورم جزوه اي است در بيست صفحه كه در آن فتاواي تعدادي از مراجع از جمله علامه طباطبايي و نجفي مرعشي و خويي و محمدصادق روحاني و ميلاني و عبدالله شيرازي و ديگران كه در مخالفت با آثار دكتر شريعتي چاپ و منتشر شد و تعدادي از علما خريد و فروش و نگهداري آثار شريعتي را حرام دانسته بودند!

[45] بعدها از دخترم شنيدم كه آيت الله گيلاني چند بار به منزل ما تلفن زد و به ما سفارش كرد كه مراقب پدرتان باشيد تا براي خود گرفتاري درست نكند؟!

 

[46] اميدواريم اگر خداوند سبحان توفيق بفرمايند در آينده نه چندان دور بتوانيم اين كتاب را به چاپ رسانيم تا خوانندگان حق بين از آن استفاده نمايند.

[47]  اين واقعا عين حقيقت است در شهرهاي بزرگ مثل تهران به علت مشاكل زندگي و سختي معيشت مردم به قدري از اين دولت زده شده اند كه نعوذ بالله از خدا و پيامبر هم بيزارند ديگر اسم اسلام را نمي خواهند بشنوند مسؤول اين كارها كيست، در روز قيامت جواب خدا را چه مي گويند؟ كاري كرده اند كه مردم تا قرنها از نظام اسلامي حمايت نخواهند كرد اگر كسي به اسم دين قيام كند تف به صورتش مي زنند.

[48] اين رويه به همين منوال پيش مي رفت تا رسيدن حكومت آقاي خاتمي كه بحمدالله كمي بهتر شده و نمايندگان آزادتري به مجلس رفته اند و استقلال رأي در بسياري از آنان پيدا مي شود ولي عناصر متعصب و مروج خرافات هنوز سر راه اينها سد كرده اند و به اينها اجازه هيچ كاري نمي دهند و هر نماينده اي بخواهد از حقش دفاع كند او را راهي زندان خواهند كرد و اين كار 100% با قانون اساسي كشور در تضاد است چون نمايندگان تمام دنيا مصونيت سياسي دارند و آزادند كه نظريه خود ارائه دهند، ولي در جمهوري اسلامي استبدادي چنين نيست و با آمدن حكومت اصلاحات هم هيچ كاري به پيش نرفت چون هنوز كاري هاي كليدي و محوري در دست تندروها و متعصبين خرافاتي است و با بودن اينها هيچ كاري به پيش نمي رود مگر خداوند سبحان خودش فرجي كند به نفع اين ملت.

[49] اين مطلب را در ضمن سخنانم نيز به تصريح بيان كردم و خطاب به حاضرين در مجلس گفتم: اي آقايان هشت نفري كه در اين مجلس هستيد بدانيد اين مجلس شما هيچ فايده ي شرعي ندارد، بلكه برخلاف شرع است، به دليل اينكه آقا مي گويد برقعي گمراه است ولي دليل گمراهيش را نمي گويد و حاشيه مي رود. اين را هم بنويسيد كه من تا هشت شب ديگر حاضرم در اين مجلس بنشينم، ولي اين مجلس فايده اي ندارد نه براي گوينده نه براي شنونده.

[50] مطالب اين نوار تماماً مكتوب گرديد و به تعداد محدودي ميان برادران ايماني توزيع گرديد.

[51] ما قبلاً اشاره كرديم كه اينها چون قدرت مبارزه با اهل حق را ندارند آنها را ترور مي كنند كه قبلاً به چند نفر از علماي اهلسنت كه توسط دولت ترور شده اند اشاره اي كرديم امثال شيخ ضيايي و دكتر صياد و دكتر مظفريان و ده ها تن ديگر از انديشمندان اهل سنت.

[52] ايشان به عنوان مأموريت، از اداره گاز مشهد، براي گذراندن يك دوره تكميلي كوتاه مدت در مركز اداره گاز، به تهران اعزام شده بود.

[53] منظور اصل «رجعت» است. در باره «رجعت» يكي از شاگردان آيت الله شيخ عبدالكريم حائري يزدي يعني آيت الله عبدالوهاب فريد تنكابني كتابي تأليف كرده كه سالها قبل يك بار به طبع رسيد ولي اكنون در حكومت ملاها امكان تجديد چاپ آن نيست.

[54] اين موضوع حقيقتي آشكار است چون كسي به ناحق شهيد شود سخن او موثرتر خواهد بود اين مسأله مجرب است، با شهادت شيخ ضيايي رحمه الله آنقدر مردم به آثار و باقي مانده هاي وي علاقمند شدند كه حد و نصابي در آن نبود مردم دسته دسته دنبال نوارهاي ضيايي بودند حاضر بودند به هر قيمتي و هر كجا كه باشد بخرند حتي بعضي از جوانان را مي شناختم كه چندان پايبندي نسبت به دين نداشتند ولي بعد از شهادت شيخ رحمه الله همين ها دنبال نوارهاي ضيايي بودند و اينقدر خون ناحق شيخ مؤثر افتاد كه منافقين حتي تصور آن را هم نداشتند و بعدها از قول يكي از دوستان شنيدم كه نظام ديكتاتوري آخوندي خود هم به اشتباه خود پي برده و پشيمانند كه چرا شيخ را به اينصورت به شهادت رساندند.

[55] آيه 45 سوره ابراهيم.

[56] من قبلاً به شما گفته بودم كه بعضي از حرفهاي علامه برقعي را مي توان با آب طلا نوشت و آن را به مثابه كرامات وي دانست همين لاجوردي كه علامه برقعي را تهديد به كشتن و اعدام مي نمايد در اينجا در گذشته اي نه چندان دور او را در خانه اش ترور كردند و به او فهمانيدند كه دست بالاتر از وي هم هست و سبحان الله انسان موقعي مظلوميت علامه برقعي در زندان را مي بيند و آنگاه استدلال جالب وي به آيه مباركه «و سكنتم في مساكن الذين ظلموا أنفسهم و تبين لكم كيف فعلنا بهم» را جلوي چشم خود مجسم مي كند آنگاه مي فهمد كه هر ظالمي كه ظلم مي كند سرانجام همه اين ظلمها بر سر خودش بر مي گردد و او را با فجيع ترين وضع جلوي در خانه اش ترورش مي كنند تا عبرتي باشد براي آيندگان تا اينقدر به انسانهاي بيگناه ظلم نكنند.

[57]  آيه 217 سوره مباركه بقره.

[58] ولي اين دولت ديكتاتور حكم ترور هر مخالفي را صادر كرده هيچ كس از دست آنان جان سالم بدر نبرده حتي روزنامه نگاران را هم ترور كردند و هر كس با عقايد و روش آنها مخالف باشد محكوم به مرگ است به خدا قسم از صدر اسلام تا به امروز هيچ جاي دنيا چنين حكومت ديكتاتور و استبدادي روي كار نيامده است اينان فكر مي كنند كه مردم ملزمند همه با آنها هم عقيده باشند و اگر نه حق هيچگونه تكلم و دفاع را ندارند اين چه جور اسلامي است آيا واقعاً حكومت حضرت علي (رضي الله عنه) همچنين بوده است به خدا پناه مي بريم كه همچنين توهيني به ابوالحسن (رضي الله عنه) كرده باشيم.

[59]  من سخن علي (ع) را از حافظه نقل كردم ولي اصل كلام آن حضرت در «صحيفه علويه» چنين است: اللهم اني اشهدك و كفي بك شهيدا، اني اشهد انك أنت ربي و ان رسولك محمد(ص) نبيي و ان الدين الذي شرعت له ديني و ان الكتاب الذي أنزل اليه امامي.

[60] اين اجازه نامه در پانزده صفحه است كه مؤلف خلاصه آن را ذكر كرده و تصوير متن كامل آن در ضميمه اين كتاب موجود است (ناشر)

 


Copyright © 2003 Ahlesonnat.com. All rights reserved